
یانگ ژی (Yang Zhi)، نویسندهٔ ستون سیاسی آلمان
منتشرشده در شبکه ابزرور چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
اگر امروز کسی که تحولات سیاسی اروپا در قرن بیستم را به خوبی میشناسد، وارد یکی از تالارهای شورای اتحادیه اروپا در بروکسل شود، به احتمال قوی نخست دچار یک احساسِ خفیفِ «جابهجاییِ مکانی» میشود، نه شوک. دلیلش این است که درمییابد تالارها همان تالارهای سابق هستند، دستور کارها همچنان کلان و مهم مینمایند، اما نحوهٔ بحث و استدلال بر سر مسائل به طرز چشمگیری تغییر کرده است.
پس از بحران نفتی ۱۹۷۳، تقریباً تمام کشورهای مهم اروپای غربی دورهای از تلاطم شدید را تجربه کردند: جهش قیمت نفت، افزایش هزینههای صنعتی، تورم مهارناپذیر و اعتراضات اجتماعیِ پیاپی. حتی در آلمان پدیدههایی چون «یکشنبههای بدون خودرو» (اتوفرایه زونتاگه)، محدودیت سرعت در جادهها (۱۰۰ کیلومتر در ساعت در بزرگراهها و ۸۰ کیلومتر در جادههای معمولی)، صرفهجویی در مصرف برق و محدودیت تردد شهری به عنوان اقدامات مشخص و عینی اجرا شدند. برای رهبران اروپاییِ آن دوران، بسیاری از مسائل نه به این معنا بودند که «چگونه بهتر شویم»، بلکه «چگونه از بدتر شدن جلوگیری کنیم».
اما اگر بحثهای درونی دولتهای وقت فرانسه، آلمان یا بریتانیا را بخوانیم، خواهیم دید که تمرکز آنها بسیار بالا بوده و مسائل مورد توجهشان کاملاً مستقیم و عینی بوده است: آیا نظام صنعتی هنوز تابآوری دارد؟ انرژی را از کجا تأمین کنیم؟ آیا فضای نظامی و دیپلماتیک بیش از پیش محدود خواهد شد؟ و آیا اروپا میتواند در ساختار دوقطبی آمریکا و شوروی اندکی استقلال راهبردی حفظ کند؟
در آن دوره، ارزش، آزادی و دموکراسی البته در بیان سیاسی وجود داشتند، اما بیشتر شبیه «نتیجه» بودند تا «نقطهٔ آغاز». فرضِ اولیهٔ سیاستمداران این بود: بدون توانایی صنعتیِ کافی، ظرفیت مالی و فضای راهبردی، آن ارزشها خود به خود دوام نمیآورند.
به عبارت دیگر، سیاستمداران اروپاییِ آن عصر بیشتر به دنبال «دستاورد» بودند تا «شعار». آنها نخست میخواستند مسائل را حل کنند، نه این که چگونگی توصیفشان را مسئلهٔ اصلی بدانند.
در نسل نخستین سیاستمداران پس از جنگ جهانی دوم در اروپا، این طرز تفکر حتی برجستهتر هم بوده است.
شارل دوگل (Charles de Gaulle)، چنان که میدانیم، روی خوشی به آمریکا نشان نمیداد. اما این نه یک ضدیت احساسی، بلکه یک هوشیاری ساختاری بود. او استقلال نیروی هستهای فرانسه را پیش برد و تأکید میکرد که فرانسه باید در درون پیمان ناتو فضای مستقل خود را حفظ کند. این رویه در اصل از یک منطق پیروی میکرد: اروپا میتواند همکاری کند، اما نه وابسته شود؛ میتواند متحد شود، اما توانایی راهبردی را از دست ندهد.
این منطق در اوج جنگ سرد بسیار روشن بود: حتی در چارچوب ناتو، فرانسه تصمیم گرفت از ساختار فرماندهی نظامیِ یکپارچهٔ آن خارج شود. این یک اقدام نمادین نبود، بلکه رقابتی روشن بر سر فضای راهبردی به شمار میرفت.
هلموت اشمیت (Helmut Schmidt)، صدراعظم اسبق آلمان، سبک متفاوتی داشت. او چندان به روایتهای بزرگ علاقه نداشت و ترجیح میداد به دادههای صنعتی و ساختار انرژی تکیه کند. به تعبیر امروزی، او یکی از آن دسته از نخستوزیرانی بود که «فشار زیادی بر مقامات وزارت دارایی وارد میکرد»، زیرا همواره پرسشهایی دشوار اما حیاتی را مطرح مینمود: مزیت صنعتی آلمان تا کی باقی میماند؟ آیا افزایش هزینهٔ نیروی کار قدرت رقابت را فرسایش میدهد؟ آیا امنیت انرژی بیش از حد برونسپاری نشده است؟
در آلمان دههٔ ۱۹۷۰، واقعگرایی (رئالیسم) آهنگ غالبِ تفکر و تصمیمگیری سیاسی بود. تنظیم و تعدیل صنایع سنگین در منطقهٔ رور، فشارهای ساختاری بر صنعت فولاد، و بعدها مسیر اتکا به سامانهٔ گازی شوروی – که گام به گام با آن گره خورد – همگی در بستر این «تفکر مبتنی بر فشار واقعیات» شکل گرفتند.
این نسل از سیاستمداران، با وجود تفاوتهای فاحش میان آنها – سنتِ قدرتمحور فرانسوی، حسابگریِ محتاطانهٔ آلمانی و موازنهکاریِ عملگرایانهٔ بریتانیایی – در یک باورِ عمیق مشترک بودند: سیاست، پیش از هر چیز، بیانِ ارزش نیست، بلکه رویارویی با واقعیت است. چراکه ارزش هرچند مهم است، به پشتوانهٔ قدرت نیاز دارد و ایده هرچند حیاتی است، به تواناییِ عملیِ اجرا متکی است.
مشکل آنجاست که این محیطِ واقعی بعدها تغییر کرد. نه به یکباره، بلکه به تدریج.
پس از پایان جنگ سرد، اروپا وارد دورهای شد که میتوان آن را تقریباً «عصر بدون فشار» نامید: آمریکا امنیت تأمین میکرد، روسیه انرژی ارزان در اختیار میگذاشت، چین به تدریج موتور تولید و رشدِ اقتصاد جهانی شد، جهانیسازی مرزهای بازار را گسترش داد و اتحادیهٔ اروپا پیوسته بزرگتر شد.
در این دوره، وضعیتِ طبیعیِ سیاست در اروپا این بود که هزینههای دفاعی در بسیاری از کشورها پیوسته کاهش یافت و همزمان مسائل امنیتی به حاشیهٔ صحنهٔ سیاسی رفت. در مقابل، توسعهطلبیِ اتحادیهٔ اروپا به سوی شرق (گسترش به اروپای مرکزی و شرقی) به عنوان موضوعِ اصلی مطرح شد؛ فرآیندی که آن را «تمدیدِ طبیعیِ تاریخ» تلقی میکردند.
این از جهاتی مطلوب است – و از برخی نظرها نیز چنین بوده. اما سیاست قاعدهای دارد: محیطِ بلندمدتی که فاقد فشار بیرونی است، شیوهٔ قضاوت و اولویتبندی تصمیمگیران را تغییر میدهد.
هنگامی که فشارهای عینی فروکش میکنند، سیاست به سمت هنجارها، رویهها و بیانِ ارزشها متمایل میشود؛ زیرا این مقولهها هزینهٔ کمتری دارند و دستیابی به اجماع دربارهٔ آنها آسانتر است. بالاخره «ما چگونه باید موضعِ درست را ابراز کنیم» بسی سادهتر از «چگونه در میان یک بحران انرژی، نظام صنعتی خود را بازسازی کنیم» است.
به تدریج، زبانِ سیاسیِ جدیدی غالب شد.
جهان دیگر نه به عنوان صحنهٔ رقابت منافع، بلکه بیشتر به مثابه سامانهای توصیف میشود که باید با قواعد و نهادها مدیریت گردد. در این فضا، «قاعده» جایگاهی فزاینده مییابد. حتی ناخودآگاهانه این باور شکل میگیرد که قاعده نه تنها جهان را محدود میکند، بلکه آن را میسازد.
دقیقاً در همین بستر بود که گروهی از سیاستمداران با سبکی مشابه بر صحنهٔ سیاسی اروپا ظاهر شدند.
اگر آنالِنا بائربوک (Annalena Baerbook)، اورزولا فون در لاین (Ursula von der Leyen) و کایا کالاس (Kaja Kallas) را کنار هم بگذاریم، میبینیم که با وجود تجارب و پیشینههای متفاوت، ویژگیهای مشترکی از عصر خود را بازتاب میدهند.
· بائربوک، سیاستمداری که به رویکرد «اخلاقگرایانه» در سیاست خارجی تمایل دارد. در دوران وزارت خارجهٔ آلمان، او در بسیاری از نشستهای بینالمللی سخنان خود را با ارزشداوری آغاز میکرد؛ مثلاً اینکه اروپا باید نمایندهٔ چه باشد، نظم بینالمللی بر چه اصولی استوار گردد، نه آنکه از موازنهٔ قدرت سنتی یا دادوستدِ منافع شروع کند. این شیوه در سیاست داخلی کارآمد است، اما در روابط بینالملل با مشکل ساختاری روبروست: بسیاری از مسائل کلیدی اصلاً دارای مختصات اخلاقی روشنی نیستند.
· کالاس، بیشتر به سیاستمداری از نوع «انگیخته از حافظهٔ تاریخی» شبیه است. موقعیت جغرافیایی و تجارب تاریخی کشور مادریاش (استونی) به این معناست که امنیت هرگز مفهومی انتزاعی نبوده، بلکه یک شرط همیشگی و عینی در آنجا به شمار میرود. در دورهٔ طولانی پس از جنگ سرد، ارزیابی کشورهای حوزهٔ دریای بالتیک از روسیه همواره هشدارآمیزتر از اروپای غربی بوده است. این تجربه در بیان سیاسیِ کالاس ردپایی آشکار بر جای گذاشته است. در موضوعاتی مانند جنگ اوکراین، موضع او غالباً به تجربهٔ امنیتیِ کشورهای شرق اروپا نزدیکتر است تا برداشت نسبتاً آرام و باثباتِ غربیها.
· فون در لاین از نوعی دیگر است. او بیش از هر چیز، محصول نهادهای خود اتحادیهٔ اروپاست، نه نمایندهٔ یک ایدئولوژی خاص. در دوران ریاست بر کمیسیون اروپا، وظیفهٔ اصلی او ارائهٔ یک جهتگیریِ راهبردیِ واحد نبود، بلکه هماهنگیِ اختلافات پیچیدهٔ ۲۷ کشور عضو در مسائل تجارت، انرژی، صنعت و سیاست خارجی بود. این نیاز به هماهنگی در مواردی چون خرید واکسن در اتحادیه، پاسخ به بحران انرژی و مذاکرات تجاری خارجی کاملاً آشکار بود. او کوشش میکند تا نظرهای مختلف به توافق برسند، اما خودِ توافق الزاماً به معنای جهتگیری راهبردی نیست.
مرور همزمانِ این سه سیاستمدار از آن روست که – گرچه تجارب و مواضع متفاوتی دارند – همگی نمودِ گرایشی هستند که امروزه در سیاست اروپا رایج شده است: بهطور فزاینده، اتحادیهٔ اروپا بیشتر «سیاستمداران هنجاری (norm-based)» پرورش میدهد تا «سیاستمداران راهبردی». یعنی کسانی که در بیان اصول مهارت دارند، نه لزوماً کسانی که در ادارهٔ منافع، امنیت و قدرت چیرهدست هستند.
اگر از زاویهای دورتر بنگریم، این تحول به موفقیت تاریخی خود اروپا بازمیگردد.
دلیل آنکه اروپا توانست طی دهههای پس از جنگ به یکی از قاعدهگذاران مهم جهان بدل شود، این نبود که قاعده به خودی خود قدرت آفرید؛ بلکه این قدرت بود که از قاعده حمایت کرد.
بریتانیا در سدهٔ نوزدهم توانست آزادی تجارت (فری تریِد) را پیش ببرد، از آن رو بود که از پیشرفتهترین نظام صنعتی جهان و برتری دریایی برخوردار بود. حجم تجارت و توان مالی بندر لندن در آن زمان، زیربنای واقعیِ کارکرد نظام تجارت آزاد بود، نه نتیجهٔ یک ایده.
آمریکا در سدهٔ بیستم توانست نظم بینالمللی را شکل دهد، از آن رو بود که از توان اقتصادی و نظامیِ قاطع برخوردار بود. طرح مارشال (Marshall Plan) و سیستم برتون وودز (Bretton Woods) در اصل، بیانِ نهادیِ سرریزِ قدرت بودند.
به همین سان، علت آنکه اتحادیهٔ اروپا توانست در حوزههای گوناگون استانداردها و قواعد را صادر کند، این بود که زمانی از نظام صنعتیِ بسیار پیشرفته، بازار مصرف عظیم و محیط ژئوپلیتیکی نسبتاً باثباتی برخوردار بود. در حوزههایی چون مقررات بازار واحد، استانداردهای محیط زیستی و حاکمیت بر دادهها، نفوذ اتحادیه از اندازهٔ بازار آن نشأت میگرفت، نه صرفاً برتریِ اخلاقیِ نهادهایش.
مشکل آنجاست که وقتی یک ساختار مدتها باثبات میماند، انسان به راحتی فراموش میکند که ثبات خود مشروط بوده است. به تدریج این اشتباه رخ میدهد که نتیجه را به جای علت، قاعده را به جای قدرت، و هنجار را به جای راهبرد بنشانیم.
انسانی که مدت طولانی در شرایط آرام و باثبات زندگی میکند، به تدریج فراموش میکند که این ثبات و آرامش به خودی خود به دست نیامده، بلکه نتیجه عواملی مثل قدرت اقتصادی، توان نظامی، دیپلماسی قوی یا منابع انرژی است. او گمان میکند که این شرایط «عادی» و «ابدی» است. در چنین وضعیتی، دچار اشتباه فکری میشود: نتیجه را جای علت میگذارد، ابزار را جای قدرت اصلی، و ظاهر را جای جوهره استراتژیک.
دقیقاً به همین دلیل، بائربوک، فون در لاین و کالاس سزاوار بررسیِ همزمان هستند.
این سه نقطهٔ آغازِ مشکلات اتحادیهٔ اروپا نیستند، بلکه بیشتر محصول طبیعیِ ساختار کنونی سیاسی اتحادیه به شمار میروند. آنها استثنا نیستند، بلکه هنجار (rule) هستند. حتی میتوان گفت اگر امروز اتحادیهٔ اروپا هنوز شخصیتی از جنس شارل دوگل تولید میکرد، آن وقت این امر غیرعادی بود.
از این رو، پرسشی که واقعاً باید پرسید احتمالاً دیگر «آیا این سه نفر مناسبند یا نه» نیست، بلکه مسئلهای دشوارتر است: چرا قارهای که روزگاری بیوقفه راهبردساز (استراتژیست) میپروراند، اکنون بیشتر مدیرانِ هنجار (norm-manager) را برمیگزیند؟
اگر پاسخ صرفاً مسئلهٔ توانایی فردی باشد، حل آن آسان است. اما اگر پاسخ به انگیزههای نهادی، تجارب تاریخی، تغییرات ساختاری جهان و دگرگونیِ درازمدت محیط امنیتی مربوط باشد، آنگاه مسئله بسی پیچیدهتر میشود. و مسائل پیچیده معمولاً با یک جابهجاییِ سادهٔ افراد حل نمیشوند.
دیتر گریم (Dieter Grimm)، حقوقدان آلمانی، گفته است: «بسیاری از اروپاییان احساس نمیکنند که میتوانند بر سیاستهای اتحادیهٔ اروپا تأثیر بگذارند.»
از این منظر، شاید معضلی که امروز اتحادیهٔ اروپا با آن روبروست نه «بیش ازحد ارزشی بودن»، بلکه «کمتر واقعی بودن» است.
اتحادیه همچنان میداند که باید نمایندهٔ چه باشد، اما کمتر مطمئن است که بر چه چیزی برای پشتیبانی از این نمایندگی تکیه کند. و هنگامی که یک پیکرهٔ سیاسی بیش از پیش به بیان اصول میپردازد، اما به همان نسبت از اندیشیدن به تواناییها و بهای آن غافل میماند، وارد وضعیتی ظریف میشود: زبانی فزایندهِ یقینی، و واقعیتی فزایندهِ نامطمئن.
اتحادیه اروپا هنوز هویت و آرمانهای خود را فراموش نکرده و میداند باید نماینده چه «ارزش»هایی باشد . اما کمکم ابزارها و پشتوانههای واقعی برای تحقق این نمایندگی را از دست میدهد یا فراموش میکند. در چنین شرایطی، یک پیکره سیاسی برای جبران این ضعف، بیشتر و بلندتر از ارزشها و اصولش حرف میزند، اما از اینکه بپرسد «اصلاً با چه توانایی و چه هزینهای میتوان این ارزشها را حفظ کرد؟» غافل میماند. نتیجه، وضعیت «یقین در گفتار» و «نامطمئنی در واقعیت» است.
این شاید مهمترین نکتهای باشد که امروز در اروپا شایستهٔ مشاهده و تأمل است.
