مسئولیت رسانه در روزگار جنگ ترکیبی
تأملی در باب اعتماد ملی، فرسایش اجتماعی و وظیفه اهل قلم
محمد حقیقت

جنگهای امروز دیگر تنها در میدانهای نبرد و با سلاحهای متعارف تعیین تکلیف نمیشوند. اگر در گذشته هدف اصلی، تصرف سرزمین، نابودی زیرساختها یا شکست نظامی دشمن بود، در جهان امروز میدانهای تازهای به عرصه رویارویی قدرتها افزوده شده است؛ میدانهایی که در آنها ذهن، روحیه، امید، اعتماد و اراده جمعی ملتها به هدف تبدیل میشوند.
در چنین شرایطی، رسانهها، شبکههای اجتماعی، فعالان سیاسی، روشنفکران و صاحبان تریبون دیگر صرفاً ناظران رویدادها نیستند. آنان خود به بخشی از میدان نبرد تبدیل شدهاند. هر روایت، هر تحلیل و هر واژه میتواند بر روحیه جامعه، بر اعتماد عمومی، بر امید اجتماعی و بر میزان انسجام یک ملت اثر بگذارد. از همین رو، مسئولیت اهل قلم در دوران جنگ ترکیبی، تنها بیان دیدگاههای شخصی یا اعلام مواضع سیاسی نیست؛ بلکه سنجش پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن مواضع نیز هست.
البته هیچ جامعهای بدون نقد زنده نمیماند. نقد، پرسشگری، مطالبهگری و افشای فساد از ارکان سلامت اجتماعیاند و هیچ دعوتی به همبستگی ملی نباید بهانهای برای خاموش کردن صدای نقد یا نادیده گرفتن مشکلات واقعی مردم شود. اما در برابر این حقیقت، واقعیت دیگری نیز وجود دارد: نقد و روایتسازی همیشه یک چیز نیستند و تمایز میان آن دو، در شرایط کنونی اهمیتی دوچندان یافته است
امروز که ایران همچنان با پیامدهای جنگ، فشارهای اقتصادی، تحریمها، عملیات روانی و جنگ رسانهای روبهروست، پرسش اصلی آن نیست که آیا باید نقد کرد یا نه؛ پرسش آن است که مسئولیت رسانه و اهل قلم در چنین شرایطی چیست؟ چگونه میتوان حقیقت را گفت، از مشکلات و کاستیها سخن گفت، از مردم و حقوق آنان دفاع کرد و در عین حال به جای فرسایش سرمایه اجتماعی، به افزایش قدرت تشخیص جامعه، اعتماد عمومی و انسجام ملی کمک نمود؟
جنگ بر سر روحیه یک ملت
جنگ در جهان امروز تنها با بمب، موشک و تجهیزات نظامی پیش برده نمیشود. قدرتهای بزرگ سالهاست دریافتهاند که شکستن اراده یک ملت، گاه کمهزینهتر و مؤثرتر از شکست دادن ارتش آن است. از همین رو، در کنار جنگ نظامی، اشکال پیچیدهتری از جنگ اقتصادی، رسانهای، روانی و شناختی نیز گسترش یافتهاند؛ جنگهایی که هدف آنها نه تصرف سرزمین، بلکه فرسایش اعتماد، امید، انسجام و قدرت مقاومت جوامع است.
در چنین شرایطی، سرمایه اجتماعی به یکی از مهمترین مؤلفههای قدرت ملی تبدیل میشود. اعتماد عمومی، امید به آینده، احساس تعلق به سرنوشت مشترک و باور به امکان عبور از بحرانها، صرفاً مفاهیمی اخلاقی یا جامعهشناختی نیستند؛ بلکه بخشی از توانایی یک جامعه برای ایستادگی در برابر فشارهای بیرونی محسوب میشوند. جامعهای که اعتماد خود را از دست بدهد، حتی پیش از آنکه در میدان نبرد شکست بخورد، در درون خود دچار فرسایش خواهد شد.
از همین رو، یکی از اهداف اصلی جنگ ترکیبی در دوران معاصر، نه صرفاً ضربه زدن به زیرساختها و اقتصاد کشورها، بلکه تأثیرگذاری بر روحیه مردم، گسترش یأس، تشدید بیاعتمادی و تضعیف احساس همبستگی ملی است. نبرد بر سر ذهنها و ادراکها، امروز به اندازه نبرد بر سر مرزها و منابع اهمیت یافته است.
رسانه؛ ناظر یا بازیگر؟
در اینجا منظور از رسانه صرفاً نهادهای رسانهای نیست، بلکه همه کسانی است که در شکل دادن به افکار عمومی، از روزنامهنگاران و تحلیلگران گرفته تا فعالان سیاسی و تولیدکنندگان محتوا، نقش ایفا میکنند.
در چنین فضایی، رسانهها، فعالان سیاسی، روشنفکران و صاحبان تریبون دیگر صرفاً روایتکنندگان رویدادها نیستند. آنان خود به بخشی از محیط اجتماعی و سیاسی تبدیل شدهاند که در شکل دادن به ادراک عمومی نقش ایفا میکند. هر روایت، هر تحلیل و هر واژه میتواند بر نحوه فهم جامعه از واقعیت، بر سطح اعتماد عمومی و بر کیفیت گفتوگوی اجتماعی اثر بگذارد.
رسانه البته وظیفه دارد واقعیت را بازتاب دهد، از مشکلات سخن بگوید، فساد و ناکارآمدی را افشا کند و صدای مطالبات مردم باشد. اما همین مسئولیت زمانی معنا پیدا میکند که هدف آن افزایش آگاهی و قدرت تشخیص جامعه باشد. تفاوتی اساسی وجود دارد میان رسانهای که میکوشد واقعیت را با همه پیچیدگیهای آن فهمپذیر سازد و رسانهای که با حذف بخشی از واقعیت، تصویری یکبعدی و هیجانزده از مسائل ارائه میدهد.
کلمات صرفاً ابزار انتقال اطلاعات نیستند. کلمات میتوانند اعتماد بیافرینند یا بیاعتمادی، امید ایجاد کنند یا یأس، همبستگی را تقویت کنند یا بر شکافها بیفزایند. از همین رو، مسئولیت رسانه در شرایط جنگ ترکیبی تنها اطلاعرسانی نیست؛ بلکه مشارکت در افزایش قدرت تشخیص جامعه و کمک به درک واقعبینانهتر شرایط نیز هست.
وظیفه رسانه آن نیست که به جای جامعه قضاوت کند؛ وظیفه آن است که جامعه را برای قضاوت آگاهانهتر مجهز سازد. این تمایز، مرز میان رسانهای است که به ارتقای آگاهی عمومی یاری میرساند و رسانهای که میکوشد نتیجهگیری نهایی را پیشاپیش به مخاطب تحمیل کند.
رسانهای که تنها بخشی از واقعیت را برجسته میکند، یا پیش از آنکه مخاطب فرصت اندیشیدن پیدا کند، نتیجه نهایی را در قالب حکمهای قطعی در اختیار او میگذارد، در عمل به جای گسترش قدرت تشخیص جامعه، آن را محدود میکند. آگاهی عمومی زمانی افزایش مییابد که شهروندان بتوانند واقعیت را در تمام ابعاد و پیچیدگیهای آن ببینند، نه زمانی که از آنان خواسته شود تنها میان روایتهای از پیش آماده یکی را انتخاب کنند.
مرز میان نقد و فرسایش
هیچ جامعهای بدون نقد زنده نمیماند. نقد، مطالبهگری، پرسشگری و افشای کاستیها از ضرورتهای حیات اجتماعیاند. اتفاقاً جامعهای که نتواند از مشکلات خود سخن بگوید یا مسئولان خود را مورد پرسش قرار دهد، توان اصلاح و پیشرفت را نیز از دست خواهد داد.
اما در کنار این حقیقت، باید به تمایزی مهم نیز توجه کرد: میان نقدی که به فهم واقعیت کمک میکند و روایتی که به فرسایش اعتماد، امید و همبستگی اجتماعی دامن میزند، فاصلهای جدی وجود دارد. نقد مسئولانه میکوشد پیچیدگیهای واقعیت را توضیح دهد، ابعاد مختلف مسائل را ببیند و قدرت تشخیص جامعه را افزایش دهد. در مقابل، روایتهای شتابزده و تکعلتی معمولاً همه پیچیدگیها را کنار میگذارند تا در نهایت یک پاسخ ساده برای همه پرسشها ارائه کنند.
برای نمونه، در دورههای بحرانی بارها دیده میشود که برخی روایتها، بدون دسترسی به همه اطلاعات و بدون توجه به پیچیدگیهای شرایط، تصمیمات دشوار سیاسی، نظامی یا امنیتی را تنها با چند واژه چون «خیانت»، «سازش»، «تسلیم» یا «معامله» توضیح میدهند. در چنین روایتهایی، واقعیت پیچیده جای خود را به داوریهای قطعی میدهد و جامعه به جای آنکه به فهم عمیقتر مسائل دعوت شود، به سوی قضاوتهای شتابزده سوق داده میشود. مشکل اصلی در اینجا اختلاف نظر نیست؛ بلکه جایگزین شدن تحلیل با صدور حکم است.
هنگامی که موضعگیری جای تحلیل را میگیرد
در دورههای بحرانی، فشار برای موضعگیری سریع معمولاً افزایش مییابد. اما همین فشار، گاه یکی از مهمترین دشمنان تحلیل دقیق واقعیت است.
یکی از آسیبهای رایج در دورههای بحرانی آن است که رقابت برای فهم واقعیت، جای خود را به رقابت برای اعلام موضع میدهد. در چنین فضایی، هدف دیگر شناخت همه ابعاد یک مسئله پیچیده نیست، بلکه اثبات رادیکالتر بودن، اصولیتر بودن یا انقلابیتر بودن است. نتیجه آن است که تحلیل به تدریج جای خود را به قضاوت میدهد و واقعیت قربانی روایتهایی میشود که بیش از آنکه در پی فهم باشند، در پی صدور حکماند.
در چنین فضایی، تندترین قضاوتها گاه به جای عمیقترین تحلیلها مینشینند. واژههایی چون خیانت، سازش، تسلیم یا معامله، جای بررسی واقعیتهای پیچیده را میگیرند و جامعه به جای آنکه برای فهم بهتر مسائل تجهیز شود، در معرض هیجان، دو قطبیسازی و داوریهای شتابزده قرار میگیرد. حال آنکه مسئولیت رسانه و اهل قلم دقیقاً در نقطه مقابل این روند قرار دارد.
مسئولیت اهل قلم آن نیست که از همه خشمگینتر باشند؛ مسئولیت آنان آن است که از دیگران واقعبینتر باشند. جامعه بیش از هر چیز به کسانی نیاز دارد که بتوانند در میان هیاهوی تبلیغات، شایعات، جنگ روانی و احساسات لحظهای، به فهم عمیقتر واقعیت یاری رسانند.
سخن پایانی
در روزگاری که جنگ تنها در میدانهای نظامی جریان ندارد و نبرد بر سر ذهن، روحیه و اراده ملتها نیز بخشی از واقعیت جهان معاصر شده است، مسئولیت رسانهها، روشنفکران، تحلیلگران و فعالان سیاسی بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است.
جامعه به نقد نیاز دارد، به حقیقت نیاز دارد، به افشای فساد و ناکارآمدی نیاز دارد؛ اما به همان اندازه به قدرت تشخیص، اعتماد متقابل و امید واقعبینانه نیز نیازمند است. هیچ جامعهای با پنهان کردن مشکلات نیرومند نمیشود، اما هیچ جامعهای نیز با گسترش یأس، بدبینی و فرسایش مداوم سرمایه اجتماعی خود قادر به عبور از بحرانهای بزرگ نخواهد بود.
شاید مهمترین مسئولیت اهل قلم در چنین شرایطی آن باشد که به جای مسابقه در صدور احکام، به فهم عمیقتر واقعیت یاری رسانند؛ به جای دامن زدن به هیجانهای زودگذر، قدرت تشخیص جامعه را افزایش دهند؛ و به جای افزودن بر شکافها، زمینههای گفتوگو، اعتماد و همبستگی را تقویت کنند.
جامعهای که اعتماد و قدرت تشخیص خود را حفظ کند، بهتر میتواند اختلافات درونی خود را مدیریت کند، گفتوگو را جایگزین حذف نماید و دایره مشارکت و همراهی ملی را گسترش دهد. فرسایش سرمایه اجتماعی تنها اعتماد مردم به نهادها را تضعیف نمیکند؛ بلکه ظرفیت جامعه برای گفتگو، همکاری و عبور از بحرانها را نیز کاهش میدهد.
زیرا در نهایت، ملتها تنها با سلاح از خود دفاع نمیکنند؛ آنان با اعتماد، امید، آگاهی و احساس تعلق مشترک نیز از سرنوشت خویش پاسداری میکنند.
