
نبرد بر سر نظم آینده غرب آسیا؛ ایران، موازنه قدرت و بازآرایی منطقه
محمد حقیقت
آیا آنچه امروز در لبنان، عراق، سوریه و ایران شاهد آن هستیم، رشتهای از رویدادهای پراکنده است یا حلقههای زنجیرهای واحد که آینده غرب آسیا را شکل میدهد؟
حملات مداوم اسرائیل به لبنان، فشار بر حشدالشعبی در عراق، تلاش برای تثبیت ترتیبات جدید منطقهای، ادامه تحریمها و فشارهای اقتصادی بر ایران و بنبستهای طولانی در مذاکرات، اگر جدا از یکدیگر دیده شوند، تنها مجموعهای از بحرانهای همزمان به نظر میرسند. اما هنگامی که این تحولات در کنار یکدیگر قرار میگیرند، ابعاد ژئوپلیتیکی گستردهتری آشکار میشود.
بخش اول: از غزه تا بازآرایی امنیتی غرب آسیا
برای درک آنچه امروز در غرب آسیا جریان دارد، نمیتوان به رویدادهای منفرد و جدا از یکدیگر اکتفا کرد. حملات مداوم اسرائیل به لبنان، تحولات سوریه، فشارهای فزاینده بر عراق، ادامه محاصره و تحریمهای ایران و تلاش برای گسترش پروژه ابراهیم، اگر هر یک به صورت مستقل بررسی شوند، تنها مجموعهای از بحرانهای همزمان به نظر میرسند. اما هنگامی که این تحولات در کنار یکدیگر قرار میگیرند، تصویری متفاوت آشکار میشود؛ تصویری از رقابت بر سر شکل دادن به نظم آینده غرب آسیا.
جنگ غزه نقطه عطف مهمی در این روند بود. این جنگ صرفاً نبردی میان اسرائیل و مردم فلسطین نبود، بلکه به صحنهای تبدیل شد که در آن بسیاری از معادلات منطقهای مورد بازنگری قرار گرفت. از همان آغاز روشن بود که مسئله تنها مدیریت یک بحران امنیتی نیست؛ بلکه تلاش برای تعیین قواعد بازی در مرحلهای جدید از تحولات منطقه در جریان است.
در چنین چارچوبی، هدف تنها پاسخ به یک تهدید یا مهار یک بحران خاص نیست. هر نظمی که در پی تثبیت خود باشد، ناگزیر میکوشد موانع راهبردی پیش روی خویش را کاهش دهد یا از میان بردارد. به همین دلیل است که تحولات لبنان، عراق، سوریه و ایران را نمیتوان جدا از یکدیگر فهمید. این تحولات در واقع حلقههای زنجیرهای هستند که به بازتعریف موازنه قدرت در منطقه مربوط میشوند.
در سالهای گذشته، غرب آسیا به تدریج از نظمی که برای دههها تحت سلطه مستقیم ایالات متحده قرار داشت فاصله گرفته است. ظهور قدرتهای نوظهور جهانی، گسترش همکاریهای منطقهای، عضویت کشورهایی مانند ایران در سازوکارهایی چون بریکس و سازمان همکاری شانگهای، و افزایش نقش بازیگران غیردولتی در معادلات امنیتی منطقه، همگی نشانههایی از این تغییر هستند. در چنین شرایطی، تلاش برای بازآرایی نظم امنیتی منطقه و بازگرداندن ابتکار عمل به محور آمریکا ـ اسرائیل، به یکی از مهمترین اهداف راهبردی تبدیل شده است.
از این منظر، پروژه ابراهیم نیز صرفاً مجموعهای از توافقهای دیپلماتیک میان اسرائیل و برخی دولتهای عربی نیست. این پروژه را میتوان بخشی از تلاشی گستردهتر برای شکل دادن به یک معماری جدید منطقهای دانست؛ معماریای که در آن اسرائیل نه یک بازیگر عادی، بلکه به یکی از مراکز اصلی قدرت امنیتی، اقتصادی و فناوری منطقه تبدیل شود و روابط میان دولتهای منطقه نیز بر اساس این موازنه جدید بازتعریف گردد.
پرسش اصلی در این میان آن نیست که آیا منطقه با بحران روبهرو است یا نه؛ بحران واقعیتی آشکار است. پرسش اساسی آن است که چه نیروهایی خواهند توانست قواعد نظم آینده غرب آسیا را تعیین کنند و کدام بازیگران در این فرایند به عنوان مانع یا رقیب تلقی میشوند. پاسخ به این پرسش ما را به بررسی بازیگرانی رهنمون میسازد که در این بازآرایی بزرگ، نقشی فراتر از مرزهای ملی خود ایفا میکنند.
بخش دوم: چرا حزبالله و حشدالشعبی اهمیت دارند؟
اگر بپذیریم که غرب آسیا در حال ورود به مرحلهای از بازآرایی ژئوپلیتیک و امنیتی است، آنگاه پرسش مهمی مطرح میشود: چرا فشارها بر حزبالله لبنان و حشدالشعبی عراق تا این اندازه افزایش یافته است؟
پاسخ را نباید صرفاً در اختلافات سیاسی یا ایدئولوژیک جستجو کرد. مسئله اصلی به موازنه قدرت مربوط میشود. در هر نظم منطقهای، برخی بازیگران نقش تعیینکنندهای در ایجاد بازدارندگی و محدود کردن آزادی عمل رقبای خود دارند. از این منظر، حزبالله و حشدالشعبی تنها دو نیروی سیاسی یا نظامی محلی نیستند؛ بلکه بخشی از معادله بازدارندگی و موازنه قدرت در غرب آسیا به شمار میروند.
در لبنان، با وجود توافق آتشبس، حملات و تجاوزهای مکرر اسرائیل همچنان ادامه دارد. همزمان، فشارهای سیاسی و بینالمللی برای محدود کردن یا خلع سلاح حزبالله افزایش یافته است. این در حالی است که تجربه سالهای گذشته نشان داده است که بخش مهمی از توان بازدارندگی لبنان در برابر تجاوزات خارجی، به وجود همین ظرفیت نظامی و مردمی وابسته بوده است. از این رو، بحث تنها بر سر یک گروه یا یک جریان سیاسی نیست؛ بلکه بر سر جایگاه لبنان در موازنه قدرت منطقهای است.
در عراق نیز وضعیت مشابهی مشاهده میشود. فشارهای فزاینده بر دولت عراق برای محدود کردن نقش حشدالشعبی یا ادغام کامل آن در ساختارهای رسمی نظامی، صرفاً یک مسئله اداری یا سازمانی نیست. حشدالشعبی طی سالهای گذشته به یکی از مؤلفههای مهم امنیت ملی عراق و یکی از بازیگران مؤثر در معادلات منطقهای تبدیل شده است. از همین رو، هرگونه تغییر در جایگاه آن، پیامدهایی فراتر از مرزهای عراق خواهد داشت.
نکته قابل توجه آن است که فشار بر حزبالله و حشدالشعبی به صورت همزمان در حال افزایش است. این همزمانی تصادفی به نظر نمیرسد. اگر هدف از بازآرایی نظم منطقهای، ایجاد موازنهای جدید با محوریت آمریکا و اسرائیل باشد، طبیعی است که کاهش یا حذف موانع راهبردی این پروژه نیز به یکی از اولویتها تبدیل شود. در چنین چارچوبی، تضعیف نیروهایی که در سالهای گذشته بخشی از بازدارندگی منطقهای را شکل دادهاند، معنایی فراتر از تحولات داخلی لبنان یا عراق پیدا میکند.
از این منظر، مسئله تنها به لبنان یا عراق محدود نمیشود. آنچه در این دو کشور جریان دارد، به طور مستقیم با آینده موازنه قدرت در کل منطقه پیوند خورده است؛ موازنهای که ایران نیز یکی از مهمترین بازیگران آن به شمار میرود. پیوندی که ما را به پرسشی مهمتر میرساند: جایگاه ایران در این بازآرایی چیست و فشارهای فزاینده بر آن در چه چارچوبی قابل فهم است؟
بخش سوم: فشار بر ایران؛ از جنگ اقتصادی تا فرسایش اجتماعی
اگر تحولات لبنان و عراق را بتوان بخشی از تلاش برای بازآرایی موازنه قدرت منطقهای دانست، ایران در مرکز این معادله قرار دارد. زیرا بخش مهمی از ترتیبات امنیتی و سیاسی غرب آسیا در دهههای اخیر، خواه موافق آن باشیم یا مخالف، با نقش و جایگاه ایران گره خورده است.
از همین رو، فشار بر ایران را نیز نمیتوان صرفاً در قالب تحریمهای اقتصادی، اختلافات هستهای یا تنشهای مقطعی سیاسی توضیح داد. آنچه مشاهده میشود، مجموعهای از فشارهای همزمان در حوزههای اقتصادی، سیاسی، امنیتی، رسانهای و روانی است که در کنار یکدیگر عمل میکنند. هدف چنین فشاری تنها محدود کردن یک برنامه یا تغییر یک سیاست خاص نیست؛ بلکه افزایش هزینههای مقاومت، فرسایش توان ملی و محدود کردن قدرت تأثیرگذاری ایران در معادلات منطقهای است.
در سالهای اخیر، تحریمهای اقتصادی، محدودیتهای مالی، فشار بر صادرات انرژی، عملیات روانی، جنگ رسانهای و تلاش برای ایجاد ناامیدی و بیاعتمادی اجتماعی، همگی به صورت همزمان به کار گرفته شدهاند. در چنین شرایطی، جنگ تنها در میدان نظامی جریان ندارد. بخشی از این نبرد در حوزه اقتصاد، بخشی در عرصه افکار عمومی و بخشی در زندگی روزمره مردم جریان دارد.
اما شاید مهمترین نکته آن باشد که قدرت ملی صرفاً از بیرون تضعیف نمیشود. مشکلات اقتصادی، فساد، رانت، ناکارآمدی، شکافهای اجتماعی و بیعدالتی نیز میتوانند به همان اندازه به فرسایش توان ملی یاری رسانند. هر راهبرد موفق برای حفظ استقلال و امنیت کشور، ناگزیر باید به این واقعیت نیز توجه کند.
از این منظر، دفاع از منافع ملی تنها به معنای مقابله با فشارهای خارجی نیست. مبارزه با فساد، حمایت از تولید، بهبود معیشت مردم، گسترش عدالت اجتماعی، تقویت اعتماد عمومی و افزایش مشارکت شهروندان نیز بخشی از همان فرایند دفاع از قدرت ملی است. جامعهای که از اعتماد، امید و احساس تعلق بیشتری برخوردار باشد، در برابر فشارهای خارجی نیز مقاومتر خواهد بود.
در نتیجه، مسئله ایران تنها یک مسئله امنیتی یا نظامی نیست. موضوع اصلی حفظ و تقویت همه مؤلفههای قدرت ملی است؛ از توان دفاعی گرفته تا اقتصاد، از سرمایه اجتماعی گرفته تا اعتماد عمومی. بدون این پشتوانه داخلی، هیچ راهبرد منطقهای نمیتواند در بلندمدت موفق باشد.
بخش چهارم: پروژه ابراهیم و رقابت بر سر آینده منطقه
آنچه امروز در غرب آسیا جریان دارد، صرفاً مجموعهای از بحرانهای امنیتی یا اختلافات سیاسی میان چند دولت نیست. در پسِ بسیاری از تحولات جاری، رقابتی گستردهتر بر سر شکل دادن به نظم آینده منطقه در جریان است؛ نظمی که تعیین خواهد کرد چه بازیگرانی نقش محوری خواهند داشت، چه ائتلافهایی شکل خواهند گرفت و قواعد اصلی بازی بر چه اساسی تنظیم خواهد شد.
در این چارچوب، پروژه ابراهیم را نمیتوان صرفاً مجموعهای از توافقهای دیپلماتیک میان اسرائیل و برخی دولتهای عربی دانست. این پروژه بخشی از تلاشی بزرگتر برای ایجاد یک معماری جدید منطقهای است؛ معماریای که در آن اسرائیل از جایگاه یک بازیگر مهم منطقهای فراتر رفته و به یکی از مراکز اصلی قدرت امنیتی، اقتصادی و فناوری غرب آسیا تبدیل شود. از این منظر، بسیاری از تحولات سالهای اخیر را میتوان در چارچوب تلاش برای تثبیت چنین نظمی فهمید.
ایالات متحده نیز در این روند اهداف خاص خود را دنبال میکند. واشنگتن پس از تجربه جنگهای پرهزینه دو دهه گذشته، دیگر تمایلی به حضور مستقیم و گسترده نظامی در منطقه ندارد، اما همچنان مایل است نظم مطلوب خود را حفظ کند. از این رو، تقویت شبکهای از متحدان منطقهای و واگذاری بخشی از مسئولیتهای امنیتی به آنان، راهی برای تداوم نفوذ با هزینه کمتر تلقی میشود.
با این حال، تحولات اخیر نشان داده است که شکل دادن به نظم جدید منطقهای، فرآیندی ساده و یکسویه نیست. جنگ اخیر و گسترش دامنه تنشها در منطقه، پرسشهای تازهای را در برابر دولتهای عربی قرار داده است. برای دههها، حضور نظامی آمریکا به عنوان یکی از پایههای نظم امنیتی منطقه معرفی میشد، اما تجربه اخیر نشان داد که این حضور الزاماً به معنای افزایش امنیت نیست. بسیاری از دولتهای منطقه اکنون با این پرسش روبهرو هستند که آیا پیوند خوردن به منازعات فزاینده آمریکا و اسرائیل، ثبات و امنیت بیشتری برای آنان به ارمغان میآورد یا برعکس، خطر کشیده شدن منطقه به درگیریهای گستردهتر را افزایش میدهد.
پاسخ موشکی ایران به تجاوز نظامی و گسترش دامنه رویارویی، این واقعیت را نیز برجسته کرد که هرگونه تشدید تنش در منطقه میتواند مستقیماً امنیت، اقتصاد، سرمایهگذاری و برنامههای توسعه کشورهای عربی را تحت تأثیر قرار دهد. از همین رو، در کنار روند عادیسازی روابط، گرایش به تنشزدایی، گفتوگوهای منطقهای و تلاش برای ایجاد موازنه در روابط خارجی نیز در میان برخی دولتهای منطقه تقویت شده است.
در چنین شرایطی، نقش بازیگران دیگری چون چین و تا اندازهای روسیه نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند. بسیاری از کشورهای منطقه در شرایطی که نمیخواهند خود را به یک محور واحد وابسته کنند، به دنبال تنوعبخشی به روابط سیاسی و اقتصادی خود هستند. گسترش همکاری با قدرتهای نوظهور جهانی، عضویت در سازوکارهایی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای و افزایش تعاملات اقتصادی با شرق، بخشی از همین تلاش برای ایجاد موازنه و کاهش وابستگی به یک مرکز قدرت واحد است.
از این رو، آینده غرب آسیا احتمالاً نه در قالب یک نظم تکقطبی، بلکه در بستری از رقابتها، موازنهها و تعامل میان بازیگران متعدد شکل خواهد گرفت. همین واقعیت نیز اجرای هر پروژه هژمونیک را با چالشهای جدی روبهرو میسازد و بر پیچیدگی معادلات ژئوپلیتیکی منطقه میافزاید.
در نهایت، پرسش اصلی آن نیست که چه کسی در یک بحران یا جنگ خاص پیروز خواهد شد. پرسش مهمتر آن است که چه کسی قواعد نظم آینده غرب آسیا را تعیین خواهد کرد. بسیاری از تحولات لبنان، عراق، سوریه، ایران و حتی روندهای دیپلماتیک جاری را میتوان در پرتو همین رقابت بزرگتر فهمید.
غرب آسیا امروز در آستانه یک دگرگونی مهم قرار دارد. هنوز مشخص نیست کدام نیروها و کدام الگوها در نهایت دست بالا را خواهند یافت، اما آنچه روشن به نظر میرسد این است که نبرد اصلی تنها بر سر مرزها، منابع یا توافقهای مقطعی نیست؛ بلکه بر سر آرایش آینده قدرت و جهتگیری راهبردی غرب آسیا در دهههای پیش روست.
سخن پایانی
غرب آسیا در آستانه یکی از مهمترین دورههای دگرگونی خود قرار گرفته است. نظم پیشین منطقه با چالشهای جدی روبهرو شده و هنوز روشن نیست چه آرایش تازهای جای آن را خواهد گرفت. رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی، تلاش برای شکل دادن به ائتلافهای جدید، منازعات امنیتی و اقتصادی و کشاکش بر سر آینده منطقه، همگی نشانههای این گذار تاریخی هستند.
اما در میان همه این تحولات، یک واقعیت همچنان پابرجاست: هیچ کشوری نمیتواند صرفاً با اتکا به ائتلافهای خارجی، توان نظامی یا توافقهای سیاسی، جایگاه خود را در منطقه تثبیت کند. قدرت پایدار از درون جوامع سرچشمه میگیرد؛ از اقتصادی پویا، از اعتماد عمومی، از مشارکت مردم، از عدالت اجتماعی و از احساس تعلق به سرنوشت مشترک.
ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. هر اندازه که تحولات منطقهای و موازنههای بینالمللی اهمیت داشته باشند، سرنوشت نهایی کشور در گرو توانایی آن در تقویت سرمایه اجتماعی، گسترش اعتماد عمومی، مبارزه با فساد، حمایت از تولید و بهبود زندگی مردم خواهد بود. هیچ عمق راهبردی بیرونی نمیتواند جایگزین استحکام درونی شود و هیچ قدرت منطقهای بدون پشتوانه یک جامعه امیدوار، مشارکتجو و برخوردار از احساس عدالت، پایدار نخواهد ماند.
شاید مهمترین درس تحولات سالهای اخیر نیز همین باشد. امنیت تنها در مرزها دفاع نمیشود؛ در کارخانهها، در مدرسهها، در دانشگاهها، در رسانهها، در نهادهای مدنی و در زندگی روزمره میلیونها انسانی که این سرزمین را خانه خود میدانند نیز ساخته میشود. قدرت ملی زمانی به بالاترین سطح خود میرسد که امنیت، توسعه، عدالت و همبستگی اجتماعی در کنار یکدیگر قرار گیرند.
در نهایت، ارزش هر نظم منطقهای را نه نقشهها و توافقنامهها، بلکه تأثیری که بر زندگی ملتها میگذارد تعیین میکند. اگر امنیت به توسعه نیانجامد، اگر توسعه با عدالت همراه نباشد و اگر مردم خود را در سرنوشت کشور و منطقه سهیم نبینند، هیچ نظم سیاسی پایداری شکل نخواهد گرفت. غرب آسیا بیش از هر چیز به صلحی نیاز دارد که بر پایه استقلال، همکاری، توسعه و احترام متقابل ملتها استوار باشد، نه بر پایه حذف، سلطه و برتریجویی.
پرسش اصلی امروز غرب آسیا آن نیست که کدام قدرت در یک رویارویی مقطعی دست بالا را پیدا خواهد کرد. پرسش بزرگتر آن است که کدام ملتها خواهند توانست در میانه این دگرگونیهای بزرگ، انسجام، اعتماد و توان ملی خود را حفظ کنند. آینده منطقه را در نهایت نه فقط قدرتهای نظامی، بلکه جوامعی رقم خواهند زد که بتوانند میان استقلال، توسعه، عدالت و مشارکت مردمی پیوندی پایدار برقرار کنند.
