
آندرس پیکراس
ترجمه مجله جنوب جهانی
برای پاسخ به این پرسش و سنجش بخش دوم عنوان، مروری خواهیم داشت بر آنچه در «جنگ سیستماتیک دائمی» یا «جنگ تمامعیار» بلندمدتی رخ داده است که امپراتوری آمریکا و زیردستانش در ناتو علیه جفتچین و روسی و متحدانشان به راه انداختهاند؛ جنگی که هدف آن، جلوگیری از هرگونه توسعهٔ «جهان نوظهور» نیز هست؛ جهانی متوازنتر از نظر قدرت جهانی.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا خود را ابرقدرتی بیرقیب یافت، اما با این حال نه از اشغال نظامی اروپا دست کشید و نه از حفظ پایگاههای نظامیاش در سراسر کرهٔ زمین. همچون جانوری که دشمنانش را از دست داده، شبهراهبردهایی از جنس «فیل در خردهفروشی» طراحی میکند تا مبادا زیر آفتاب سلطهاش چیزی برخلاف میلش حرکت کند.
بیگمان، در آغاز، برنامههای سلطهٔ جهانی قدرت آنگلوساکسون بر جهان پساشوروی، هنوز دشمنِ مشخص یا شناساییشدهٔ جدیدی نداشت و تروریسم بهانهای بود برای نظامیگری، دخالتگری و خودخواندگی «ژاندارم جهانی» از سوی آمریکا در چارچوب مهار نظامیِ محکمِ جهان. از همین روست «دکترین سلطهٔ دائمی» (۱۹۹۲) که با این حال، نابودی نهایی فضای شوروی سابق و بازتاب جهانی آن را مد نظر داشت.
درون این هدف، تجزیهٔ روسیه به کشورهای گوناگون نیز گنجانده شده بود؛ آرزویی که بریتانیای کبیر از زمانی در سر میپروراند که اعلام کرد بزرگترین چالشاش پیروزی در نبرد میان نهنگ (خودش) و فیل (روسیه) است، تا هیچ قدرتی در قلب «جزیرهٔ مرکز جهان» (مَکِیندر) نتواند به قدرت دریایی بریتانیا (و بعداً آمریکا) چالش برانگیزد. جلوگیری از هماهنگی اوراسیا نیز از سدهٔ نوزدهم به بعد برای منافع آنگلوساکسونها حیاتی تلقی میشد.
پس از فروپاشی شوروی، آمریکا خود را وقف نفوذ در نهادهای پساشوروی، همراییسازی با ارادهها در سطوح بالا، کاشتن مأموران (فعال و خفته) در ساختارهای فرماندهی روسیه از جمله نظامی، و تحکیم «منافع» غربگرایِ نخبگان اقتصادی کرد (که شاید بتواند نقش بینالمللیِ بزدلانۀ روسیه امروزی را توضیح دهد، چنانکه بعداً خواهیم دید).
علاوه بر این، با کمک نزدیک امآی۶ (سرویس جاسوسی بریتانیا)، به پیگیری هدف بریتانیا برای تجزیۀ روسیه و تضعیف آن از طریق «منازعات» داخلی یا تحریکشده در فضای امنیتی بیواسطهاش ادامه داد. جهادگرایی و قومگراییِ ارتجاعیترین نوع نیز در این راه فعال شد.
برای نمونه، کارزارهای تحریک بنیادگرایی اسلامی در چچن را داریم تا آن را از روسیه جدا کنند (جنگ اول ۱۹۹۴-۹۶؛ جنگ دوم ۱۹۹۹ که با تهاجم اسلامگرایان به داغستان توسط تیپ بینالمللی اسلامی به رهبری باسایف و خطاب، قصد آزادسازی «دولت اسلامی» در قفقاز شمالی را داشتند و پیامدهای نظامی آن تا ۲۰۰۹ ادامه یافت)؛ همچنین حمایت از گرجستان در جنگ داخلی (۱۹۸۸-۱۹۹۲ با اوستیای جنوبی؛ ۱۹۹۲-۱۹۹۳ در آبخازیا؛ حملات بعدی گرجستان به اوستیای جنوبی و مداخله روسیه در ۲۰۰۸).
در ۱۹۹۹، کارزار توسعهطلبانهٔ ناتو به سمت شرق با جذب جمهوری چک، مجارستان و لهستان آغاز میشود. این کار، هم پیمان اتحاد مجدد آلمان (که شوروری به شرط پیشروی نکردن ناتو حتی به اندازهٔ یک میلیمتر به شرق پذیرفته بود) و هم خود کنفرانس یالتا را نقض میکرد.
همچنین در همان سال، یوگسلاوی منهدم شد، چرا که تنها کشوری بود که در برابر نقشههای ناتو سر خم نمیکرد. بدین ترتیب، ۶۰ سال بعد، آمریکا و آلمان دوباره جنگ را به اروپا آوردند.
در ۲۰۰۲، کنفرانس پراگ نقطهٔ عطفی در تاریخ این سازمان ترور رقم زد، با گشودن درِ پذیرش ۱۱ عضو جدید. نخستینها: لیتوانی، لتونی و استونی که تنها یک دهه پیش جزوی از اتحاد شوروی بودند. رومانی، بلغارستان، اسلواکی و اسلوونی (جمهوری پیشین یوگسلاو) در ۲۰۰۴ وارد شدند که بزرگترین گسترش ناتو در ۷۶ سال تاریخاش بود. آلبانی و کرواسی در ۲۰۰۹ پیوستند. مونتهنگرو در ۲۰۱۷. مقدونیه شمالی در ۲۰۲۰.
از سوی دیگر، در ۲۰۰۲ آمریکا از پیمان موشکهای بالستیک (ABM) خارج شد و پایگاههای نظامی در آلاسکا، اروپای شرقی (لهستان و رومانی)، ژاپن و کره جنوبی برپا کرد و روسیه را در محاصرهٔ سلاحهای کشتار جمعی قرار داد. سپس از امضای پیمان منع تسلیحات هستهای و پیمان نظامیگری فضا سر باز زد.
اما اقدامات آزاردهنده، بیثباتسازی و تجاوز از طریق واسطهها علیه روسیه (کشوری که نه فقط شکست خورده بود، بلکه خواهان عضویت در اتحادیه اروپا و حتی خود ناتو شده بود) زمانی افزایش یافت که این تشکیلات اجتماعی-دولتی با پوتین فرآیند حاکمیتزداییزدایی را آغاز کرد و اعلام داشت دیگر حاضر نیست در برابر آزار مستمر ناتو عقبنشینی کند.
به جای توقف، از آن پس تشدید تلاشها برای بیثباتسازی در «شکم نرم» روسیه – بهویژه در قفقاز – با تحریک جنگ میان آذربایجان و ارمنستان (۲۰۱۶ و ۲۰۲۰) و همچنین تلاش برای کودتا در قزاقستان، علاوه بر نفوذ امآی۶ و دسیسههایش در دیگر جمهوریهای همجوار شوروی سابق، روی داد.
جبههٔ اروپایی نیز کم نبود که با کودتای طراحیشده توسط محور آنگلوساکسون (آمریکا-بریتانیا) در اوکراین در ۲۰۱۴ و نازیسازی بعدی کشور شکوفا شد. همچنین باید تلاش کودتا در بلاروس، فشار سیاسی و دستکاری انتخاباتی در مولداوی و نیز آزار در ترانس نیستریا را محسوب کرد.
در ۲۰۱۶ نشست ورشو برگزار شد که پس از آن ناتو سامانههای ضدموشکی، بمبهای هستهای پیشرفته و نیز گردانهایی از کشورهای گوناگون را در اروپای شرقی مستقر کرد. در ۲۰۱۷، در نشست بروکسل تعهد افزایش ۲ درصدی هزینههای نظامی کشورهای عضو، یک ساختار نظامی دائمی اتحادیه اروپا، و نیز متعهد شدن اتحادیه اروپا به هزینههای زیرساختی ناتو تصویب شد. همهٔ اینها برای «مقابله» با کشوری که تنها کاری میکرد ارائهٔ انرژی ارزان به اروپا برای توسعهٔ اقتصادیاش بود و همچنان ادغام خود را در قارهٔ اروپا پیشنهاد میداد؟
در ۲۰۱۹ آمریکا از پیمان نیروهای هستهای میانبرد (INF) که در ۱۹۸۹ امضا شده بود خارج شد. همان سال اوکراین به خروج از یادداشت بوداپست (۱۹۹۴) افتخار کرد؛ یادداشتی که به موجب آن خود آنگلوساکسونها اوکراین را وادار به غیرهستهای ماندن کرده بودند (زمانی که هنوز اوکراین را بیشتر به روسیه مرتبط میدیدند تا خودشان) و در ازای تسلیم زرادخانه هستهای بهارثرسیده از شوروی، تضمینهای امنیتی از سوی آنگلوساکسونها و روسیه دریافت کرده بود.
چنین لافزدنی، از این رو، تهدیدی مستقیم علیه روسیه بود. آزار مناطق روسیزبان با بیش از ۱۴٬۰۰۰ کشته میان ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۲، و گستاخی روزافزون، بازسازی تسلیحاتی و نظامیگری نازی در اوکراین علیه هر چیز روسی، علاوه بر لافزدنهایش برای پیوستن یا دستکم کمک به ناتو برای محاصره روسیه، سرانجام مداخلهٔ نظامی این کشور اوراسیایی را رقم زد.
در میانهٔ این رویدادها، آمریکا – در فاصلهٔ میان دههٔ اول و دوم این سده – چین را به عنوان قدرتی نوظهور ممکن شناسایی کرده بود؛ قدرتی که به باور آنان نه فقط میتوانست رقابت کند، بلکه در بسیاری زمینهها از آمریکا پیشی گیرد. به همین دلیل، از آن پس آمریکا برنامههای ژئواستراتژیک خود را دقیقتر کرد تا روی جفتچینوروسی – که تصمیم گرفته بود دشمنش باشند – متمرکز شود (بدون آنکه هیچیک از دو عضو این جفت کاری کرده باشند که سزاوار این جایگاه شوند، جز تلاش برای حاکمیت خود).
از آنجا که آمریکا چین را به عنوان قدرتی اقتصادی در حال ظهور میدید و روسیه را (هنوز) قدرتی نظامی (وارث شوروی) اما از نظر ساختاری ضعیف، تصمیم گرفت تجاوز را متوجه روسیه کند. از این رو تشدید آزار توصیفشده، بهویژه با استفادهٔ نیابتی از اوکراین. هدف چیزی نبود جز دستکم ایجاد «تغییر رژیم» در روسیه، تا جفت از هم جدا شود و در نتیجه پروژهٔ «جهان نوظهور» که تازه جان میگرفت، بسیار تضعیف گردد.
اما خیلی زود هستههای مداخله علیه چین نیز به وضوح شناسایی شد. اگر در نشست واشنگتن ۱۹۹۹، ناتو حق «جنگ پیشگیرانه» را در هر نقطه از سیاره اعلام کرد، پس از گذشت یک دهه از آغاز سده، به تدریج تهاجم خود را متوجه چین کرد – نه چندان بدان سبب که تهدیدی نظامی بود، بلکه به دلیل نمونهٔ یک اقتصاد متفاوت که زیر پرچم سوسیالیسم، در زمین خود سرمایهداری با موفقیت رقابت میکرد و نشان میداد که دوباره یک اقتصاد برنامهریزیشده راه خود را باز کرده و جهان را شگفتزده ساخته است.
توسعهٔ طرحهای سلطهٔ جهانی با تمرکز روزافزون علیه چین
این پروژهٔ ویرانگر، کمکم در قالب برنامههای پیدرپی شکل گرفت، هرچه آمریکا بیشتر آگاه میشد که «جهان نوظهور» میتواند برتریاش را رو به زوال برد (علاوه بر این که میتواند به عنوان ضد-نمونهای در برابر اقدامات ویرانگر سیاسی-اقتصادی و مسیر جنگطلریِ تاریخی آمریکا عمل کند).
«دکترین محور آسیایی» که اوباما تدوین کرد، مستقرسازی تأسیسات نظامی و وسایل جنگی را برای جلوگیری و/یا محدود کردن تأمین انرژی دریایی چین در صورت تشدید تجاوز علیه آن پیشبینی میکرد.
سند «برتری در دریا» که توسط مؤسسهٔ نیروی دریایی آمریکا منتشر شد، استراتژی دریایی این کشور را مبتنی بر ادغام قدرت دریایی در همهٔ قلمروها و با هماهنگی مشترک نیروی دریایی، تفنگداران دریایی و گارد ساحلی جمعآوری میکرد.
این امر، چین را به چرخش زمینی-قارهای واداشت؛ با خطوط ریلی که آغاز کرد در سراسر آسیا بکشد تا قاره را از شرق دور تا غرب دور (با خروجی به شرق مدیترانه) و از جنوب به شمال تا بخش روسی-اروپایی بالتیک پیوند دهد. همچنین شاخهای به سوی «شاخ آفریقا» و از آنجا به بخش بزرگی از باقی قاره آفریقا. این، خلاصه، همان راه ابریشم جدید بود («یک کمربند – یک راه» در نامگذاری چینی).
اما آمریکا حاضر نبود بگذارد چین جهان را با پروژههای زیربنایی، اقتصادی و تجاریِ با سود متقابل ممکن، سامان دهد. از این رو برنامهها برای شکستن، از هم گسستن یا به هم ریختن زیرساخت پیوند جهانیِ چین، عینیتر شد.
چنین برنامههایی حاوی «ژئواستراتژی هرجومرج» بودند که از آن پس فزاینده بود و شامل القای فجایع اجتماعی یا ایجاد «جوامع در حال فروپاشی» به عنوان شکلی عینی از نابودی و تسلیم میشد. برنامهریزیای شرورانه که از همان ابتدا در پی «حکمرانی بر هرجومرج» است، یکی پس از دیگری تشکیلات اجتماعی-دولتی را در بیدفاعی مطلق فروبرد و به «غیر-جامعه» تبدیلشان کند تا هم نتوانند به پروژهٔ پیوند جهانی چین بپیوندند و هم غارت منابعشان آسانتر شود.
«سیاهچالههای نابودی و بربریت» نتیجهٔ مداخلات آمریکا – با ناتو یا بدون ناتو – از زمانی بوده که تهاجم جهانیاش را علیه جهان نوظهور، و بهویژه علیه جفتچینوروسی و نزدیکترین متحدان یا همراهان پروژهٔ آن آغاز کرده است.
پس این «جنگ سیستماتیک دائمی» یا «جنگ تمامعیار» بلندمدت، جزئی از چشمانداز «سلطهٔ کامل» آنان بود («Full-spectrum dominance» چنانکه در سند کلیدی پنتاگون با عنوان «چشمانداز مشترک ۲۰۲۰» تعریف شد). همچنین جزئی از استراتژیشان برای ویران کردن سرزمینها، غیرقابلحکومت کردنشان، و در نتیجه ناممکن ساختن هرگونه «چندقطبیسازی».
چنین «ژئواستراتژی هرجومرجی» در محورهای تنش بر سر منابع و در کشمکش بر سر هژمونی جهانی تشدید شده است. از این رو یکی از آن محورها در آفریقا-اوراسیا (و به ویژه مرکز چهارراه آسیا، آفریقا و اروپا، به نام خاورمیانهٔ گسترده) واقع است و دیگری در اقیانوس آرام، پیرامون چین، جایی که قطب تازهٔ هژمونی جهانی سر برآورده بود. آمریکا همچنین به دنبال کنترل گرههای ارتباطی دریایی جهان (تنگههای مالاکا، هرمز، باب المندب-سوئز) و نیز راهروهای ارتباطی میان اطلس و آرام (گرینلند، پاناما، نوک جنوبی مخروط جنوبی…) است، گذشته از آنکه میخواهد قارهٔ آمریکا را «جزیرهٔ دژ» خود کند، که به همین منظور با ضربات سیاسی-نظامی تمام تلاشها برای حاکمیت دولتی یا منطقهای را در آن سقط میکند.
دوم: برخی نتایج ژئواستراتژی هرجومرج تا کنون. اکنون در چه نقطهای هستیم
از برجستهترین پیامدهای این تهاجم امپریالیستی این است که روسیه بخش بزرگی از فضای راهبردیِ بهارثرسیده از شوروی را از دست داده، با متحدان دیرینی که امروز توسط آمریکا در هم شکسته شدهاند. از آن جمله: افغانستان، عراق، لیبی، سومالی و سوریه – با یمن به سختی کوبیده شده – که باید امروزه عملاً ونزوئلا را نیز به آنها افزود که به سرعت در مسیر تبدیل به تحتالحمایه است.
خفگی وحشتناک کوبا نیز در همان جهت است، بی آنکه روسیه تمایلی به تأمین حتی اندکی از نفت مورد نیازش نشان دهد. یعنی روسیه امروز – برخلاف شوروی – به طور مطیعانه به محاصرهٔ آمریکا احترام میگذارد، گذشته از آن که متحدانش را یکی یکی از دست میدهد. حال آن که از دست دادن کوبا یکی از بزرگترین اشتباهات راهبردی است که روسیه و چین میتوانند مرتکب شوند.
همچنین، بیثباتسازی قفقاز ادامه دارد، جایی که روسیه ارمنستان را نیز از دست میدهد. در جبههٔ اروپا، مولداوی هماکنون تکهای است که آمریکا فتح کرده، در حالی که ناتو هر چه عمیقتر به خاک روسیه حمله میکند، تقریباً هر هفته غیرنظامیان میکشد و برخی از شهرهای اصلی روسیه را به مخاطره میاندازد. پاسخی متقارن از سوی روسیه به قدرتهای متجاوز دیده نمیشود و محدود به جنگی فرسایشی در اوکراین و دونباس با کشته شدن هزاران جوان روسی است.
گفته خواهد شد که چنین «پاسخ متناسبی» از سوی روسیه، جنگ هستهای به بار میآورد، اما بیهشدارهای روشن، بیخطوط قرمز، این دشمنان هستند که جرئت مییابند و با آن جنگ «معاشقه» میکنند و هر روز بیشتر فشار میآورند چون میبینند روسیه هرگز پاسخ متقارن نمیدهد. به این ترتیب، قدرتهای ناتو حتی این جسارت را دارند که به نفتکشهای روسی در دریای آزاد حمله کنند. مسئله این است که وقتی حریف اجازه دهد پایش را لگد کنی، باز هم لگد میزنی و بس.
از سوی دیگر، راه ابریشم جدید مدام خرابکاری شده است (و اینجا نامها با مورد روسیه تکرار میشوند): افغانستان، عراق، یمن، سوریه، لبنان، فلسطین، سومالی، اتیوپی، سودان، لیبی، ساحل… با توجه ویژه به گره هندی-پاکستانی.
ایران باقی میماند، آخرین قطعه در آسیای مرکزی، گره راهبردی پروژهٔ چین و روسیه، چهارراه همهٔ مسیرهای پیوند آسیایی و کلیدی برای تحکیم جهان نوظهور، گذشته از آن که اصلیترین بازیگر ضدصهیونیستی جهان است که دههها مانع موجودیت صهیونیست اشغالگر فلسطین شده است. به همین دلیل، نابودی ایران برای منزوی کردن چین، امکان گسترش صهیونیستی در سراسر آسیای غربی و بخشی از مرکزی، نابودی نهایی محور مقاومت ضدصهیونیستی، آزاد گذاشتن سنتکام (فرماندهی مرکزی آمریکا) برای تصاحب آسیای مرکزی، و سقط پروژههای زیرساختی نوظهور در این قاره ضروری است. یعنی آمریکا با موجودیت صهیونیستیاش، از حمله به ایران – به یک شیوه یا شیوه دیگر – دست برنخواهد داشت.
در برابر همهٔ اینها، چین کارتهای خود را بازی میکند: پیوندها و توافقات دوجانبه با این و آن تشکیلات اجتماعی-دولتی میسازد – بیربط به وضعیت سیاسی دولتهاشان – گذشته از این که به تقویت سازمانهای بزرگ چندجانبهای ادامه میدهد که روح و لوکوموتیو آن است: بریکس و بانک توسعهاش، آرسیایپی (RCEP)، بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا، سازمان همکاری شانگهای… استراتژیهای اقتصادی پاسخ را ترسیم میکند، با یوآن، با اوراق قرضه خزانهداری آمریکا، از طریق تعرفهها ضربه میزند، با پروژهٔ راهبردی انرژی از خود محافظت میکند، و جز آن، تا تهاجم اقتصادی آمریکا را خنثی کند.
روسیه نیز از سوی خود میکوشد «جهان موازی» خود را بسازد، چنانکه گویی جنگ با آن نیست. گذشته از نهادهای سنتی بیشتر دفاعی یا پیوندهای سیاسی – مانند سازمان پیمان امنیت جمعی (CSTO) و کشورهای همسود (CIS) – یا اقتصادی – مانند اتحادیه اقتصادی اوراسیا (UEEA) –، به ویژه مجمع سنپترزبورگ و مجمع گایدار (که به «داووس روسی» نیز شهرت دارد) را افزوده تا پیوندهای جهانی خود را نشان دهد و به انزوای تحمیلشده توسط امپراتوری غرب چالش کند.
اما هر دو اشتباه میکنند اگر گمان کنند از طریق کانالهای دیپلماتیک یا نگرشهای فروتنانه و «خوشنیتی» میتوانند آمریکا را از آزار خود بازدارند. به ویژه روسیه را، آمریکا از جنگ نظامی، افزون بر اقتصادی و سیاسی، دست نخواهد کشید.
در آنچه به چین مربوط میشود، آمریکا به او اجازه نخواهد داد «پیروز» شود مگر با رویارویی نظامی. دیر یا زود به آن خواهد رسید (مگر آنکه هژمون کنونی پیش از آن فروپاشد یا در هرجومرج خود فرو رود).
میتوان گفت چین این را میداند و دارد آماده میشود. اما یک چیز است که با پشتیبانی «جهان نوظهوری» هرچند همراه با تضادها با امپراتوری روبرو شوی، و چیز دیگر این است که مجبور باشی تنها این کار را کنی، پس از آنکه تمام قطعات پروژهٔ جایگزین خود را از دست دادهای. راه ابریشم جدید از این نظر بسیار سوراخسوراخ شده است. سقوط فرضی ایران در این زمینه قطعاً فاجعهبار خواهد بود.
به طور کلی میتوان در مورد هر دو عضو جفت گفت که نبود خطوط قرمز از سوی آنان (فراتر از «حیاطخلوت» بیواسطهترشان: دونباس برای روسیه و تایوان برای چین) که برای همهٔ جهان به وضوح قابل مشاهده است، نشانهٔ درجهدوم بودن و فقدان تصمیم برای پذیرش نقشی واقعاً جهانی است. فقط فرستادن سلاح یا «کمک» به این و آن جبههٔ جنگ تمامعیار برای داشتن شانس پیشروی کافی نیست، آن هم وقتی آمریکا هر هفته صفحهٔ شطرنج جهان را جابهجا میکند و قوانین خود را بر آن تحمیل مینماید.
زیرا قدرت امپراتوری همچنان ابتکار ژئواستراتژیک را در دست دارد، بی آنکه جفتچینوروسی به آن چالش کند. بیتوانایی در کنترل یا ساختن هیچ چیز جایگزینی برای جهان نوظهور در حال تکوین، آمریکا توانایی بالایی در نابودی در مقیاس وسیع دارد. و این کار را به طور سیستماتیک در سراسر سیاره انجام میدهد (با اجازهٔ سنگِ سختِ بیشازحدی که در ایران یافته است). خودِ خنثیسازی یا بازجذب بریکس (با درهمتنیدگی منافع متضاد و دولتهای وحشتناکی که تا حد زیادی آن را تشکیل میدهند) هماکنون در جریان است.
اگر جفت چین و روسیه محدود به دفع ضربات و انجام «حرکتهای» تشریفاتی باشد، هرچند هوشمندانه، اما همیشه در عقبسرِ هژمون، یا درون قوانین بازی او، نمیتواند از فاجعه نهایی که مجموع امپراتوری غرب برای جهان طراحی کرده، جلوگیری کند یا بر آن چیره شود.
بسیاری از راهبردپردازان و ژنرالهای روسی بر این امر پافشاری میکنند. خود حزب کمونیست فدراسیون روسیه نیز پیوسته هشدار داده که روسیه باید خط راهبردی خود را تغییر دهد و صفحهٔ تحمیلشده توسط محور آنگلوساکسون و قدرت صهیونیستی جهانی را واژگون کند، چرا که درگیر رویارویی تمامعیار با ناتو است، نه صرفاً «عملیات ویژه»ای برای نازیزدایی در اوکراین، و نه حتی مهار ضربات جزئی اینور و آنور.
پس این، وقفهای بس خطرناک برای بشریت است که تنها از رهگذر استواری برخی برای ترسیم خطوط قرمز به خاطر صلح، و مبارزهٔ برخی دیگر – ملتهای جهان – برای مهار امپریالیسمِ جنگخواه، میتوان به سویی مثبت تصمیم گرفت. مبارزه برای صلح ضد امپریالیستی، شاید مهمترین و انقلابیترین کاری باشد که امروز میتوانیم انجام دهیم.
