
به قلم اقبال جسات
منتشرشده در فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
در این میان، اگر درسهای برخاسته از تحولات ایران در مطالعات روابط بینالملل گنجانده شود، این حقیقت آشکار خواهد گشت که دورانِ دیکته کردنِ بیچونوچرای شرایط از سوی واشنگتن، پیوسته رو به افول است.
رویدادهای نشست گروه هفت در اِویان، تحتالشعاع اخبار مربوط به تفاهمنامه ایالات متحده و ایران قرار گرفت. این امر چندان دور از انتظار نبود، چراکه پیشتر اخباری مبنی بر چرخش چشمگیر آمریکا منتشر شده و گمانهزنیهای دامنهداری پیرامون جزئیات این تفاهمنامه و همچنین دلایل شکلگیری آن، فضای رسانهای را پر کرده بود.
از این رو، منصفانه خواهد بود اگر بگوییم مهمترین دستاورد نشست گروه هفت در اِویان، نه امضای تفاهمنامه، بلکه فروپاشی آشکار توهمی بود که برتری نظامی را بهطور خودکار به پیروزی سیاسی تعبیر میکرد.
ماهها واشنگتن و تلآویو با لحنی تند، صریح و سازشناپذیر اصرار میورزیدند که ایران در نهایت وادار به تسلیم خواهد شد. آنها مدعی بودند که برنامه موشکی ایران نابود، قابلیتهای هستهای آن برچیده، و ائتلافهای منطقهایاش از هم پاشیده خواهد شد. افزون بر این، پیشبینی میکردند که رهبری این کشور در زیر بارِ سنگینِ فشارهای نظامی، تحریمها و انزوای بینالمللی دچار فروپاشی شود.
با این حال، هیچیک از این اهداف محقق نگشت.
این تناقض زمانی غیرقابلانکار شد که دونالد ترامپ، رئیسجمهور، در نشست گروه هفت در برابر دیدگان جهانیان ایستاد و از حق ایران برای حفظ موشکهای بالستیک متعارف دفاع کرد.
بدینسان، همان موشکهایی که پیشتر بهعنوان تهدیدی وجودی به تصویر کشیده شده بودند، ناگهان قابلقبول جلوه کردند و همان برنامه موشکی که توجیهگر آغاز جنگ بود، به واقعیتی بدل گشت که واشنگتن خود را برای همزیستی با آن آماده کرده بود.
برخلاف آرزوهای واهیِ برخی تحلیلگران سیاسی، این اقدام یک تعدیل جزئی در سیاستها نبود، بلکه اذعان آشکاری به این حقیقت بود که اهداف اولیه دستیافتنی نیستند.
شایان ذکر است که بخش عمدهای از گزارشهای رسانههای غربی، ابعاد این عقبنشینی را نادیده گرفتهاند. توافق نهایی نه شامل برچیدن بازدارندگی موشکی ایران است، نه تغییر نظام سیاسی، نه تسلیم ساختار سیاسی این کشور و نه خلع سلاح متحدان منطقهای آن. حتی مسئله هستهای نیز بهجای آنکه از طریق زور حلوفصل شود، عمدتاً به مذاکرات آینده موکول گردید.
بهت و حیرت آشکارِ چهرههای رهبران گروه هفت و همچنین جنایتکاران جنگی اسرائیل، بهوضوح نشان میداد که این نتیجه، شکاف عظیم میان شعارهای عمومی و واقعیت راهبردی را برملا ساخته است.
سالهاست که سیاست خارجی آمریکا بر این پیشفرض استوار است که فشار اقتصادی، تسلط نظامی و انزوای بینالمللی میتواند رقبا را وادار به تمکین از خواستههای واشنگتن کند. قرار بود عراق این واقعیت را به اثبات برساند و لیبی آن را تقویت کند؛ از این رو، معماری تحریمهای اعمالشده بر ایران نیز دقیقاً بر پایه همین منطق طراحی شده بود.
با لحاظ کردنِ این پیشینه، تفاهمنامهای که ترامپ در نشست گروه هفت امضا کرد، محدودیتهای این الگو را به نمایش میگذارد.
رهبری ایران چنین محاسبه کرد که تسلیم شدن بهمراتب خطرناکتر از مقاومت است. تهران، علیرغم متحمل شدن آسیبهای نظامی و اقتصادی گسترده، همچنان اهرمهای فشار کافی را در اختیار داشت تا تداوم تشدید درگیریها را برای رقبای خود به هزینهای گزاف و غیرقابلتحمل بدل سازد.
در این میان، عامل تعیینکننده صرفاً قدرت نظامی نبود.
تنگه هرمز، نقطهضعفی را آشکار ساخت که برنامهریزان نظامی قادر به بمباران و نابودی آن نبودند. با واکنش بازارهای انرژی و اختلال در زنجیره تأمین جهانی، پیامدهای اقتصادی یک درگیری طولانیمدت، روز به روز غیرقابلقبولتر میشد. بهای نفت بهشدت افزایش یافت، هزینههای حملونقل سربهفلک کشید، و بازارهای بیمه دچار تلاطم شدند. دولتهای اروپایی خواستار پایان بحران گشتند و کشورهای حاشیه خلیج فارس که پیشتر در سکوت از فشار بر ایران حمایت میکردند، ناگهان به مدافعان کاهش تنش بدل شدند.
بهرهمندانِ رویاروییِ اولیه کاملاً مشخص بودند: کارخانههای تسلیحاتی قراردادهای کلانی را به چنگ آوردند، نهادهای امنیتی اقتدار خود را گسترش دادند، سازمانهای لابیگر بر طبل تشدید درگیریها کوبیدند، و نهادهای رسانهای پیشفرضهای مربوط به شکست حتمی ایران را تکرار کردند. بدینترتیب، یک اکوسیستم پهناور از منافع سیاسی و اقتصادی، این باور را ترویج داد که تنها یک نتیجه برای این نبرد متصور است.
اگرچه تفاهمنامه این روایت را در هم شکست، اما واکنش اسرائیل حتی روشنگرتر بود. نهاد سیاسی اسرائیل انتظار داشت که این درگیری، موازنه قوای منطقهای را بهنفع آنها بهطور بنیادین دگرگون سازد.
اما در عوض، نتانیاهو و دار و دسته جنایتکار و نسلکش او، خود را در برابر توافقی دیدند که عمدتاً بدون دخالت آنها مذاکره شده بود و بسیاری از قابلیتهای ایران را که اسرائیل سالها برای نابودیاش تلاش کرده بود، حفظ میکرد.
سرخوردگی ابرازشده از سوی آنان که در رسانههای این رژیم نیز بازتاب یافت، تنها به خودِ توافق محدود نمیشد.
این واکنش، بازتابی از این درک تلخ بود که تشدید اقدامات نظامی، در ایجاد آن دگرگونی راهبردیِ وعدهدادهشده ناکام مانده است.
از این روست که این توافق، پیامدهایی فراتر از ایران به همراه دارد، بهویژه برای دولتهای سراسر جنوب جهانی که انتظار میرود این نتایج را با دقت واکاوی کنند.
بیشک، روسیه و چین نیز چنین خواهند کرد. درسی که آنها از این رویداد خواهند گرفت، این نیست که آمریکا فاقد قدرت است، بلکه این است که قدرت آمریکا اکنون در چارچوب محدودیتهایی عمل میکند که در دوران نظم تکقطبی وجود نداشتند.
بار دیگر باید تأکید کرد که اگر درسهای برخاسته از تحولات ایران در مطالعات روابط بینالملل گنجانده شود، این حقیقت آشکار خواهد گشت که دورانِ دیکته کردنِ بیچونوچرای شرایط از سوی واشنگتن، پیوسته رو به افول است.
بنابراین، این تفاهمنامه رویدادی فراتر از پایان یک درگیری را رقم میزند و مرحلهای دیگر از گذار از نظم تکقطبی به نظم چندقطبی را به ثبت میرساند. اهمیت این تفاهمنامه در آن چیزی نیست که اعلام شد، بلکه در آن چیزی نهفته است که مورد امتیازدهی قرار گرفت.
در نهایت، کارزار تحمیل شرایط آمریکایی، با پذیرش واقعیتهایی از سوی واشنگتن به پایان رسید که روزگاری آنها را غیرقابلقبول میخواند.
– اقبال جسات، عضو اجرایی «شبکه بررسی رسانه» مستقر در آفریقای جنوبی است. او این مقاله را به پالستاین کرونیکل تقدیم کرده است. بازدید از: http://www.mediareviewnet.com
