آیا صلح به خانه‌های مردم خواهد رسید؟ – محمد حقیقت

آیا صلح به خانه‌های مردم خواهد رسید؟

محمد حقیقت

گاهی سرنوشتِ یک دوره تاریخی را نه سخنان سیاستمداران، نه بیانیه‌های دیپلماتیک و نه تیتر رسانه‌ها، بلکه یک پرسش ساده روشن می‌کند؛ پرسشی که از دل زندگی روزمره مردم برمی‌خیزد و آرام‌آرام به دغدغه مشترک یک ملت تبدیل می‌شود.

امروز، پس از ماه‌ها جنگ، تهدید، ناامنی و سال‌ها تحریم و فشار اقتصادی، چنین پرسشی در برابر جامعه ایران قرار گرفته است. مردم از خاموش شدن صدای جنگ استقبال می‌کنند. هیچ انسان عاقلی خواهان ادامه ویرانی، مرگ و ناامنی نیست. اما در پس این آرامش نسبی، پرسشی دیگر نیز در ذهن میلیون‌ها ایرانی شکل گرفته است؛ پرسشی که شاید از خودِ جنگ مهم‌تر باشد:

آیا صلح به خانه‌های مردم هم خواهد رسید؟

این پرسش را تنها فعالان کارگری یا اقتصاددانان مطرح نمی‌کنند. این پرسش را کارگری می‌پرسد که پس از یک روز کار طاقت‌فرسا، هنگام بازگشت به خانه هنوز نمی‌داند آیا دسترنج همان روزش برای تأمین نیازهای ساده خانواده‌اش کفایت خواهد کرد یا نه. بازنشسته‌ای می‌پرسد که میان خرید دارو و پرداخت هزینه‌های زندگی ناچار به انتخاب شده است. معلمی می‌پرسد که با وجود سال‌ها خدمت، آینده فرزندانش را مبهم می‌بیند. پرستاری می‌پرسد که زیر بار فشارهای معیشتی و شغلی کمر خم کرده است. جوانی می‌پرسد که رؤیای خانه، شغل پایدار و زندگی آبرومند برای او هر روز دورتر شده است.

سال‌هاست مردم ایران هزینه‌های سنگینی پرداخته‌اند؛ از تحریم و جنگ اقتصادی گرفته تا تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و فرسایش تدریجی امید. اما واقعیت دیگری نیز وجود دارد که نباید از نظر دور بماند. در روزهای سخت جنگ و تهدید، این فرزندان طبقات مرفه و صاحبان ثروت نبودند که ستون اصلی دفاع از کشور را تشکیل می‌دادند. در پایگاه‌ها و سنگرها، بر عرشه شناورها، در آسمان و بر زمین، پشت سامانه‌های پدافندی و در کنار لانچرهای موشکی، عمدتاً فرزندان خانواده‌های کارگری، روستایی، کارمندی، معلم، پرستار و زحمتکش ایستاده بودند. همان مردمی که سال‌ها بار تحریم، گرانی و دشواری‌های معیشتی را نیز بر دوش کشیده‌اند.

از همین رو، مسئله امروز فقط یک مسئله اقتصادی نیست؛ مسئله‌ای اخلاقی، اجتماعی و ملی نیز هست. اگر این مردم در روزهای خطر از استقلال و امنیت کشور دفاع کردند، آیا اکنون نوبت آن نرسیده است که کشور نیز از زندگی، معیشت و آینده آنان دفاع کند؟ اگر قرار است از دل مقاومت و ایستادگی، فرصت تازه‌ای برای بازسازی اقتصاد ایران پدید آید، آیا نخستین بهره‌مندان آن نباید همان مردمی باشند که بزرگ‌ترین سهم را در تحمل هزینه‌ها و دفاع از کشور بر عهده داشته‌اند؟

اکنون پرسش اصلی این است: اگر منابع تازه‌ای وارد اقتصاد کشور شود، اگر دارایی‌های بلوکه‌شده آزاد گردد، اگر سرمایه‌گذاری‌های جدید آغاز شود و اگر اقتصاد ایران پس از سال‌ها فشار و تحریم نفسی تازه کند، سهم اکثریت جامعه از این گشایش چه خواهد بود؟ آیا ثمرۀ این فرصت تاریخی به امنیت شغلی، بهبود معیشت، تقویت تولید ملی، درمان، آموزش، مسکن و آیندۀ مطمئن برای جوانان اختصاص خواهد یافت؟ یا بار دیگر در چرخه آشنای رانت، واسطه‌گری، پیمانکارسالاری، سوداگری مالی و انباشت ثروت در دست گروه‌های محدود گرفتار خواهد شد؟

شاید مهم‌ترین نبرد پیش روی ایران دیگر در میدان جنگ نباشد. شاید نبرد اصلی اکنون بر سر پاسخ به همین پرسش شکل گرفته باشد: آیا صلح فقط در مرزها برقرار خواهد شد، یا به سفره‌ها، خانه‌ها و زندگی مردم نیز راه خواهد یافت؟

جنگی که سال‌ها در زندگی مردم جریان داشت

برای میلیون‌ها ایرانی، جنگ تنها زمانی آغاز نشد که آسمان کشور زیر سایۀ تهدید قرار گرفت یا صدای انفجار و موشک شنیده شد. سال‌ها پیش از آن، نوع دیگری از جنگ در جریان بود؛ جنگی خاموش که نه در مرزها، بلکه در متن زندگی روزمره مردم جریان داشت.

این جنگ را می‌شد در سفره‌هایی دید که هر سال کوچک‌تر می‌شدند؛ در داروهایی که دسترسی به آن‌ها دشوارتر می‌گردید؛ در اجاره‌خانه‌هایی که از توان بسیاری از خانواده‌ها خارج می‌شدند؛ در ناامنی شغلی‌ای که میلیون‌ها مزدبگیر را هر روز بیش از پیش نگران آینده می‌کرد؛ و در فرسایش تدریجی امیدی که زمانی پشتوانۀ اصلی زندگی مردم بود.

بی‌تردید تحریم‌های خارجی و جنگ اقتصادی سهم بزرگی در شکل‌گیری این وضعیت داشته‌اند. سال‌ها محدودیت مالی، تجاری و بانکی فشار سنگینی بر تولید، اشتغال و معیشت مردم وارد کرده است. اما حقیقت را نمی‌توان تنها به فشارهای خارجی فروکاست. در داخل کشور نیز مجموعه‌ای از سیاست‌ها و رویه‌های اقتصادی شکل گرفته که در بسیاری موارد نه‌تنها آثار این فشارها را کاهش نداده، بلکه آن‌ها را تشدید کرده است.

گسترش پیمانکارسالاری، خصوصی‌سازی‌های بی‌ضابطه، سوداگری مالی، ضعف نظارت بر بازارها، رانت، فساد و فاصله گرفتن تدریجی اقتصاد از نیازهای واقعی تولید، کار و زندگی مردم، به تدریج شکافی عمیق میان جامعه و ثمرات فعالیت اقتصادی ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، بخش بزرگی از مزدبگیران و حقوق‌بگیران کشور احساس می‌کنند که میان میزان تلاش آنان و کیفیت زندگی‌شان تناسبی وجود ندارد؛ گویی هرچه بیشتر کار می‌کنند، امنیت کمتری به دست می‌آورند و هرچه بیشتر می‌کوشند، افق آینده دورتر می‌شود.

نتیجۀ این روند تنها کاهش قدرت خرید یا دشواری‌های معیشتی نبوده است. آنچه به‌تدریج آسیب دیده، احساس عدالت، اعتماد به آینده و اطمینان به این بوده است که کار و تلاش صادقانه می‌تواند زندگی بهتری برای انسان و فرزندانش فراهم آورد. و شاید همین فرسایش آرام امید، یکی از عمیق‌ترین زخم‌هایی باشد که در سال‌های اخیر بر پیکر جامعه وارد شده است.

از همین رو، طبیعی است که جامعه از هر سخن درباره صلح، کاهش تنش و گشایش اقتصادی استقبال کند. اما مردمی که سال‌ها هزینۀ این جنگ خاموش را پرداخته‌اند، حق دارند فراتر از شعارها و ارقام، از سرنوشت زندگی خود بپرسند. آنان می‌خواهند بدانند آیا این بار قرار است چیزی در واقعیت زندگی‌شان تغییر کند، یا آنکه تنها صورت مسئله تغییر خواهد کرد.

در همین نقطه است که پرسش «آیا صلح به خانه‌های مردم خواهد رسید؟» از یک شعار سیاسی فراتر می‌رود و به مهم‌ترین پرسش اجتماعی ایرانِ پس از جنگ تبدیل می‌شود.

این بار نوبت مردم است؛ نبرد بر سر ثمرۀ صلح

طرح این پرسش‌ها نه از سر بدبینی است و نه حاصل بی‌اعتمادی بی‌دلیل. مردم از سر تجربه سخن می‌گویند. حافظۀ جمعی جامعه هنوز سال‌های طولانی تحریم، فشار اقتصادی، وعده‌های تحقق‌نیافته و فرصت‌هایی را که می‌توانست به بهبود زندگی اکثریت مردم منجر شود اما در مسیرهای دیگری هزینه شد، از یاد نبرده است.

امروز نیز بسیاری از مردم با امید، اما با احتیاط به تحولات پیش رو می‌نگرند. آنان می‌دانند که اگر تنش‌های خارجی کاهش یابد، اگر بخشی از تحریم‌ها برداشته شود، اگر دارایی‌های بلوکه‌شده آزاد گردد و اگر سرمایه‌های تازه‌ای وارد اقتصاد کشور شود، فرصت مهمی برای بازسازی اقتصادی پدید خواهد آمد. اما در کنار این امید، یک نگرانی جدی نیز وجود دارد: این فرصت در خدمت چه کسانی قرار خواهد گرفت؟

در واقع، مهم‌ترین پرسش امروز این نیست که آیا گشایشی اقتصادی رخ خواهد داد یا نه؛ بلکه این است که ثمرۀ این گشایش به دست چه کسانی خواهد رسید. مردم بیش از آنکه به حجم سرمایه‌ها و منابع احتمالی آینده بیندیشند، به سرنوشت آن‌ها فکر می‌کنند. آیا این منابع در خدمت تولید، اشتغال، رفاه عمومی، امنیت شغلی و بهبود زندگی اکثریت جامعه قرار خواهند گرفت، یا بار دیگر در مسیرهای آشنای رانت، واسطه‌گری، سوداگری مالی، انحصار و ثروت‌اندوزی گروه‌های محدود به حرکت درخواهند آمد؟

این نگرانی از سر توهم نیست. جامعه بارها شاهد بوده است که در کنار فشارهای خارجی، فساد، مناسبات رانتی، امتیازهای ویژه، خصوصی‌سازی‌های مسئله‌دار و گسترش فعالیت‌های غیرمولد نیز بخشی از ظرفیت‌های کشور را فرسوده‌اند. در بسیاری موارد، منافع گشایش‌های اقتصادی بیش از آنکه به تولیدکنندگان، کارگران، بازنشستگان و مزدبگیران برسد، نصیب شبکه‌هایی شده که به منابع قدرت و ثروت نزدیک‌تر بوده‌اند.

از همین رو، جامعه امروز تنها به دنبال رشد شاخص‌های کلان اقتصادی نیست. مردم موفقیت را در زندگی روزمرۀ خود می‌سنجند؛ در امنیت شغلی، قدرت خرید، دسترسی به درمان و آموزش، امکان خانه‌دار شدن جوانان و امیدی که نسبت به آینده فرزندانشان پیدا می‌کنند. اگر این نشانه‌ها در زندگی واقعی آنان دیده نشود، حتی امیدوارکننده‌ترین آمارها نیز نخواهد توانست اعتماد اجتماعی پایدار ایجاد کند.

به همین دلیل، نبرد اصلی دوران پس از جنگ نه صرفاً بر سر مفاد توافق‌ها یا حجم سرمایه‌گذاری‌ها، بلکه بر سر جهت‌گیری این فرصت تاریخی است. آیا ثمرۀ آن به بازسازی زندگی مردمی خواهد انجامید که سال‌ها بار تحریم، تورم، رکود و جنگ را بر دوش کشیده‌اند، یا بار دیگر در چرخه‌های آشنای رانت، فساد و انباشت ثروت گرفتار خواهد شد؟

پاسخ به این پرسش، تنها سرنوشت اقتصاد ایران را تعیین نخواهد کرد؛ بلکه بر میزان امید، اعتماد و مشارکت اجتماعی در سال‌های آینده نیز تأثیر خواهد گذاشت.

جنگ شاید متوقف شده باشد، اما نبرد بر سر ثمرۀ صلح تازه آغاز شده است.

بدون تغییر ریل اقتصادی، صلح به خانه‌های مردم نمی‌رسد

اما در اینجا باید به یک واقعیت بنیادین توجه کرد. تجربه دهه‌های گذشته نشان داده است که صرف ورود منابع مالی، افزایش درآمدهای ارزی، جذب سرمایه یا حتی رفع بخشی از تحریم‌ها، به خودی خود به بهبود زندگی اکثریت مردم منجر نمی‌شود. مسئله اصلی کمبود منابع نبوده است؛ مسئله اصلی همواره آن بوده که این منابع در چه مسیری به کار گرفته شده‌اند و چه نیروهایی بر تخصیص و توزیع آن‌ها تسلط داشته‌اند.

تحریم‌ها بی‌تردید خسارت‌های سنگینی بر اقتصاد کشور وارد کرده‌اند و بخش مهمی از مشکلات امروز ایران بدون در نظر گرفتن جنگ اقتصادی و فشارهای خارجی قابل توضیح نیست. اما همه واقعیت به تحریم‌ها محدود نمی‌شود. در داخل کشور نیز طی سال‌های گذشته نوعی جهت‌گیری اقتصادی شکل گرفته که در بسیاری موارد نه تنها آثار این فشارها را کاهش نداده، بلکه آن‌ها را تشدید کرده است.

گسترش پیمانکارسالاری، خصوصی‌سازی‌های بی‌ضابطه، رشد فعالیت‌های غیرمولد، سوداگری مالی، تضعیف بخش‌های تولیدی، گسترش شکاف طبقاتی و کاهش سهم نیروی کار از ثمره رشد اقتصادی، تنها بخشی از پیامدهای این مسیر بوده است. در نتیجه، بخش بزرگی از جامعه با وجود افزایش حجم اقتصاد در برخی دوره‌ها، سهم چندانی از آن احساس نکرده و شکاف میان کار و ثروت هر سال عمیق‌تر شده است.

در عمل، نوعی الگوی نئولیبرالی در بخش‌هایی از اقتصاد ایران گسترش یافته که بیش از آنکه بر تولید ملی، اشتغال پایدار و رفاه عمومی استوار باشد، بر آزادسازی‌های نامتوازن، سوداگری، فعالیت‌های غیرمولد و تمرکز ثروت تکیه داشته است. در کنار آن، شبکه‌هایی از الیگارشی اقتصادی، رانت‌جویان، واسطه‌ها و ذی‌نفعان ساختار موجود نیز شکل گرفته‌اند که تداوم بسیاری از نابسامانی‌ها به سود آنان تمام می‌شود.

منابع ملی در بسیاری موارد نه به سمت تولید و اشتغال پایدار، بلکه به سوی فعالیت‌های غیرمولد و سوداگرانه هدایت شده‌اند. گاه در قالب واردات کالاهایی که اولویت ضروری برای کشور نداشته‌اند، گاه در پروژه‌های عمرانی فاقد اولویت که سال‌ها نیمه‌تمام باقی مانده‌اند، و گاه در بازارهایی چون سفته‌بازی ارزی، زمین و مسکن که سودهای کلان ایجاد می‌کنند، اما ارزش افزوده و اشتغال پایدار چندانی برای جامعه به همراه ندارند. در چنین شرایطی، بخش مهمی از منابع کشور به جای آنکه به سفره مردم، خطوط تولید و فرصت‌های شغلی راه یابد، در چرخه‌هایی گرفتار می‌شود که ثروت را در دست گروه‌های محدود متمرکز می‌کنند.

از همین رو، پرسش امروز ایران تنها این نیست که آیا منابع تازه‌ای وارد اقتصاد خواهد شد یا نه. پرسش مهم‌تر آن است که آیا اراده‌ای برای تغییر این ریل اقتصادی وجود دارد؟ آیا قرار است سرمایه‌های احتمالی آینده در خدمت تولید، اشتغال، بازسازی زیرساخت‌ها، تقویت خدمات عمومی، بهبود نظام تأمین اجتماعی و افزایش قدرت خرید مردم قرار گیرد، یا آنکه بار دیگر بخش عمده‌ای از آن در چرخه‌های آشنای رانت، سوداگری و انباشت ثروت در دست گروه‌های محدود جذب خواهد شد؟

اما اگر قرار است صلح به خانه‌های مردم برسد، این تغییر جهت‌گیری باید در زندگی واقعی آنان قابل مشاهده باشد. صلح زمانی معنا پیدا می‌کند که کارگر دیگر هر روز نگران از دست دادن شغل خود نباشد، بازنشسته میان خرید دارو و تأمین هزینه‌های زندگی مجبور به انتخاب نشود و جوان ایرانی بتواند آینده‌ای قابل پیش‌بینی برای خود و خانواده‌اش تصور کند.

مردم صلح را در گزارش‌های اقتصادی و بیانیه‌های سیاسی جست‌وجو نمی‌کنند؛ آن را در سفره‌های خود، در امنیت شغلی، در دسترسی به درمان و آموزش، در امکان خانه‌دار شدن و در احیای امید به آینده می‌سنجند. صلح زمانی واقعی خواهد بود که کار، تخصص، تولید و خدمت ارزشمندتر از رانت، دلالی، واسطه‌گری و سوداگری باشد.

تحقق چنین مسیری به خودی خود اتفاق نخواهد افتاد. اگر کشور در آستانۀ یک فرصت تازه قرار گرفته باشد، این فرصت نیازمند برنامه‌ریزی، نظارت و سازماندهی هدفمند است. از همین رو، تشکیل یک «کمیته ساماندهی اقتصادی» یا «قرارگاه اقتصادی ملی» می‌تواند به ضرورتی راهبردی تبدیل شود؛ نهادی که مأموریت آن هدایت منابع و فرصت‌های احتمالی آینده به سمت تولید، اشتغال، رفاه عمومی و بازسازی زندگی مردم باشد.

اما چنین نهادی تنها زمانی می‌تواند از بازتولید رانت و انحصار جلوگیری کند که به حلقه‌ای تازه در زنجیرۀ توزیع امتیازها تبدیل نشود. برای این منظور، در کنار نهادهای رسمی، حضور مؤثر نمایندگان تشکل‌های کارگری، کانون‌های بازنشستگی، تولیدکنندگان واقعی، انجمن‌های تخصصی، دانشگاهیان و کارشناسان مستقل در فرآیند نظارت و تصمیم‌گیری ضروری است. بدون مشارکت و نظارت اجتماعی، هیچ سازوکاری مصون از خطر تبدیل شدن به ابزاری برای بازتوزیع رانت میان همان گروه‌های پیشین نخواهد بود.

امروز مسئله فقط رشد اقتصادی نیست. مسئله آن است که آیا اقتصاد کشور در خدمت زندگی مردم قرار خواهد گرفت یا نه. آیا منابع کشور صرف تقویت تولید، آموزش، درمان، تأمین اجتماعی، مسکن و اشتغال خواهد شد یا در مسیرهای غیرمولد و سوداگرانه به هدر خواهد رفت.

تنها در چنین صورتی است که صلح می‌تواند از سطح توافق‌ها و اسناد سیاسی فراتر رود و به واقعیتی ملموس در خانه‌های مردم تبدیل شود.

امنیت ملی بر شانه‌های مردم است

اما در نهایت، مسئلۀ امروز ایران تنها اقتصاد نیست. حتی اگر بخشی از تحریم‌ها برداشته شود و فضای تنش‌آلود کنونی کاهش یابد، هیچ تضمینی وجود ندارد که فشارها، تهدیدها و رقابت‌های ژئوپولیتیک پیرامون ایران برای همیشه پایان یافته باشند.

تجربۀ دهه‌های گذشته نشان داده است که هیچ توافقی به خودی خود تضمین‌کنندۀ ثبات پایدار نیست. تجربۀ ایران نیز نشان می‌دهد که حتی در میانه مذاکرات و توافق‌ها، فشارها، تحریم‌ها، تهدیدها و تلاش برای تحمیل خواسته‌های سیاسی و اقتصادی پایان نمی‌یابد. از همین رو، خوش‌بینی ساده‌انگارانه به وعده‌ها و توافق‌ها نمی‌تواند جایگزین واقع‌بینی و هوشیاری شود. حتی اگر توافق‌های سیاسی بتوانند بخشی از تنش‌های کنونی را کاهش دهند، هیچ کشوری نمی‌تواند امنیت و آیندۀ خود را صرفاً بر توافق‌نامه‌ها بنا کند. مهم‌ترین تضمین ثبات، استقلال و امنیت ملی همچنان در انسجام داخلی، توان تولیدی کشور و اعتماد مردمی نهفته است که در لحظات سرنوشت‌ساز از میهن خود دفاع می‌کنند.

از همین رو، هر راهبردی برای آینده کشور باید بر یک واقعیت بنیادین استوار باشد: مهم‌ترین پشتوانۀ ایران، مردم‌اند.

واقعیت آن است که ستون اصلی مقاومت و دفاع از ایران در طول دهه‌های گذشته، نه اقشار برخوردار و صاحبان رانت، بلکه فرزندان خانواده‌های کارگری، کارمندی، روستایی، معلمان، پرستاران و دیگر زحمتکشان این سرزمین بوده‌اند.

از همین رو، شاید مهم‌ترین پرسش دوران پس از جنگ این باشد:

آیا آنان که ستون اصلی مقاومت و دفاع از کشور بوده‌اند، اکنون نیز در مرکز سیاست‌گذاری اقتصادی و اجتماعی قرار خواهند گرفت یا نه؟

به همین دلیل، عدالت اجتماعی تنها یک مطالبۀ اقتصادی یا اخلاقی نیست؛ یکی از ارکان امنیت ملی است. جامعه‌ای که در آن اکثریت مردم احساس کنند در ثمرۀ پیشرفت کشور، در فرصت‌های اقتصادی و در آیندۀ ملی خود سهیم‌اند، در برابر فشارهای خارجی، جنگ اقتصادی و عملیات روانی نیز مقاوم‌تر خواهد بود. اما جامعه‌ای که در آن فاصله میان مردم و ساختارهای اقتصادی و مدیریتی هر روز بیشتر شود، بخشی از مهم‌ترین سرمایۀ خود یعنی اعتماد عمومی را از دست خواهد داد.

صلحی که به خانه‌های مردم راه نیابد، در سفره‌های آنان دیده نشود و صف‌های بیکاری را کوتاه‌تر نکند، نمی‌تواند پشتوانه‌ای پایدار برای امنیت ملی باشد. دشمنان بیرونی اغلب از شکاف‌های درونی نیرو می‌گیرند و هیچ سرمایه‌ای برای یک ملت ارزشمندتر از امید مردمی نیست که احساس کنند سهمی واقعی از سرنوشت کشور، از ثمرۀ پیشرفت و از آیندۀ مشترک خود دارند.

امروز شاید مهم‌ترین وظیفۀ کشور نه صرفاً دستیابی به توافق‌ها، بلکه تبدیل فرصت‌های پیش رو به عاملی برای تقویت پیوند میان مردم و میهن باشد. زیرا استقلال ملی و عدالت اجتماعی دو مسیر جداگانه نیستند؛ دو روی یک سکه‌اند. همان مردمی که در روزهای سخت از کشور دفاع کردند، باید در روزهای صلح نیز ثمرۀ فداکاری‌ها و شکیبایی خود را در زندگی روزمره خویش ببینند.

شاید به همین دلیل مهم‌ترین پرسش امروز ایران نه چگونگی امضای توافق‌ها، بلکه چگونگی بهره‌گیری از فرصت‌های پیش رو باشد. مسئله اصلی آن نیست که چه میزان سرمایه وارد کشور خواهد شد یا چه میزان از تحریم‌ها کاهش خواهد یافت؛ مسئله اصلی آن است که آیا ثمرۀ این فرصت به زندگی اکثریت مردم راه خواهد یافت یا نه.

مردم فقط ذی‌نفع صلح نیستند؛ پشتوانۀ صلح، استقلال و امنیت کشورند. پاسخ به این پرسش تنها آیندۀ اقتصاد ایران را تعیین نخواهد کرد؛ بلکه میزان اعتماد مردم به آیندۀ کشور، استحکام همبستگی ملی و توان ایران برای عبور از بحران‌های احتمالی آینده را نیز رقم خواهد زد. زیرا هیچ ملتی نمی‌تواند بارها و بارها از مردم خود فداکاری، ایستادگی و مقاومت بخواهد، بی‌آنکه آنان سهم خود را از ثمرۀ این فداکاری‌ها در زندگی روزمرۀ خویش ببینند.

پرسشی که سندیکای کارگران هفت‌تپه مطرح کرده بود، در نهایت همان پرسش بزرگ پیش روی ایران است:

 آیا صلح فقط در مرزها برقرار خواهد شد، یا به خانه‌ها، سفره‌ها و زندگی مردم نیز خواهد رسید؟

 

 

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب