ایران دکترین جنگ کم‌شدت آمریکا را به چالش می‌کشد، در حالی که نظم منطقه‌ای بازنویسی می‌شود.


نوشته مدیا بنجامین و نیکلاس جی. اس. دیویس
فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی

هر نگاهی که به دولت ایران داشته باشیم، پیگیریِ صلحی پایدار بر پایۀ حاکمیت، امنیت و حقوق بین‌الملل از سوی این کشور، شایستۀ حمایت دولت‌ها و مردمان سراسر جهان است. تمدید شصت‌روزۀ آتش‌بس میان ایالات متحده و ایران، چه بسا به صلحی ماندگار بینجامد و چه بسا که ظرف یک هفته، در پیِ هم‌پیمانیِ ناکارآمدِ واشنگتن و تل‌آویو، از هم بگسلد. اگر این آتش‌بس دوام آورد، ممکن است سرآغازی بر گذار از دکترین «جنگِ با شدتِ کم» باشد؛ دکترینی که دهه‌ها سیاست خارجی آمریکا را شکل داده است.

مذاکرات میان آمریکا، ایران، پاکستان و قطر از ۲۱ ژوئن در سوئیس آغاز شد، اما ایران تأکید کرد که ایالات متحده را در قبال نقضِ تفاهمنامه‌اش با اسرائیل مسئول می‌داند و تا زمانی که آمریکا تعهد خود را در بندِ اولِ این تفاهمنامه -که مستلزم آتش‌بس واقعی و خروج اسرائیل از لبنان است- عملی نکند، نمی‌تواند در دیگر بخش‌های توافق پیش رود. اگر این تفاهمنامه میان ایران و آمریکا به شکست بینجامد، جهان با کاهش شدید ذخایر نفت و گاز و جنگی منطقه‌ای میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده، از لبنان تا خلیج‌فارس، روبرو خواهد شد.

این بحرانِ تمام‌عیار، خود پیامدی ویرانگر از ناتوانی جامعۀ جهانی در مهارِ جنایت‌های جنگی و نسل‌کشیِ اسرائیل، و نیز پایان‌نبخشیدنِ به اشغالِ غیرقانونیِ فلسطین و حملات و تهاجماتِ این رژیم به کشورهای همسایه است؛ اقداماتی که ایالات متحده همچنان از طریقِ هم‌پیمانیِ نظامی و دیپلماتیک و تسلیحِ ارتش اسرائیل، آنها را ممکن و پشتیبانی می‌کند.

به‌نظر می‌رسد ترامپ به خوبی از جایگاهِ به‌سرعت در حالِ تضعیفِ آمریکا و اسرائیل آگاه است و دریافته که آیندۀ سیاسیِ خودش اکنون به بیرون‌کشیدنِ ایالات متحده از جنگی بستگی دارد که خودش و نتانیاهو تدارک دیده‌اند. آوای صلح از سراسر جهان، از تمدیدِ شکنندۀ آتش‌بس حمایت می‌کند و در برابرِ تلاشِ سیاستمدارانِ واشنگتن و تل‌آویو برای کارشکنی در آن، می‌ایستد.

امّا برای درکِ ریشه‌های این بحران در سیاست خارجی آمریکا، باید به گذشته بازگردیم. از دهۀ ۱۹۸۰، سیاست خارجیِ تهاجمیِ آمریکا، خاورمیانه و بخش بزرگی از جهان را به وضعیتی کشانده که برنامه‌ریزانِ نظامیِ ایالات متحده آن را «جنگِ با شدتِ کم» یا «LIC» می‌نامند. بر اساس این دکترین، ایالات متحده و اکنون شاگردِ مکتبِ آن، اسرائیل، برای خود این آزادیِ عمل را قائل‌اند که با نادیده‌گرفتنِ آشکار و گستردۀ حقوق بین‌الملل، از زورِ نظامی استفاده کنند و همزمان، دیگر کشورها را از گردآوردنِ ارادۀ سیاسیِ لازم برای اجرایِ قانون یا پاسخ‌خواهی از خود، بازدارند.

دکترین «جنگ با شدتِ کم» در دهۀ ۱۹۸۰، پس از شکستِ آمریکا در ویتنام، انتخابیِ آگاهانه از سوی دولت ریگان بود. پس از حملاتِ ویرانگر و همه‌جانبۀ جورج بوشِ دوم و چنی به افغانستان و عراق، اوباما، ترامپ و بایدن بار دیگر به جنگِ با شدتِ کم روی آوردند، امّا دامنۀ آن را در سطح جهانی گسترش دادند. این انتخابِ آمریکا برای گسترشِ جنگِ با شدتِ کم، از رویِ نمونه و شیوه‌های امپراتوریِ بریتانیا در واپسین دهۀِ حکمرانیِ خود، یعنی دهۀ ۱۹۵۰، برداشته شده است. از بحرانِ سوئز تا جنگِ چریکی با انقلابیونِ کمونیست در مالایا و اردوگاه‌های شکنجۀ مائو مائو در کنیا، خشونتِ عمدی و مرگبارِ سیاست‌های امپراتوری بریتانیا، در پشتِ پرده‌ای از دروغ، از دیدِ مردمِ خودِ آن کشور و جهان پنهان می‌ماند.

در سال ۱۹۸۹، مایکل کلیر و پیتر کورنبلو، کتابی با عنوانِ «جنگِ با شدتِ کم: چگونه آمریکا بدون اعلامِ جنگ، می‌جنگد» را ویرایش کردند. آنان نوشتند که توصیفِ رسمیِ جنگِ با شدتِ کم، عمداً کلی و مبهم است و حوزه‌هایی همچون مبارزه با مواد مخدر در بولیوی، اشغالِ بیروت، حمله به گرانادا، حملات هوایی به لیبی در ۱۹۸۶، و نیز «عملیات‌های ویژه»، «فعالیت‌های خاص» و «جنگِ نامتعارف» را در بر می‌گیرد. آنان نتیجه گرفتند که جنگ با شدتِ کم، در حقیقت، «بازجهت‌گیریِ راهبردیِ ساختارِ نظامیِ آمریکا و تعهدی دوباره برای به‌کارگیریِ نیرو در جنگی جهانی علیه جنبش‌ها و دولت‌های انقلابیِ جهان سوم» است.

آتش‌بس‌هایِ نامیِ امروزین و دروغین در غزه، لبنان و خلیج‌فارس، دقیقاً در چارچوب همین دکترین جای می‌گیرند. این آتش‌بس‌ها به آمریکا و اسرائیل اجازه می‌دهند تا استفاده‌هایِ غیرقانونیِ خود از زور را ادامه دهند، و در عین حال، چنین وانمود کنند که به درخواست‌هایِ بین‌المللی برای مذاکره و دیپلماسی پاسخ داده‌اند. امّا درگیریِ آمریکا در جنگِ با شدتِ کم، امروز به خاورمیانه محدود نیست؛ بلکه جنگِ نیابتی با روسیه با محوریت اوکراین، محاصرۀ وحشیانه و مرگبارِ کوبا، دزدیِ دریاییِ آمریکا و غرب در آب‌های بین‌المللی، ربودنِ نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، و همسرش، و اقداماتِ قهریِ اقتصادی و مالی یا «تحریم‌هایی» که حدود ۴۰ کشور را تحت تأثیر قرار داده است، همگی در این دایره جای می‌گیرند.

جنگِ با شدتِ کمِ امروز، همچنین شاملِ استقرارِ نیروهایِ عملیات‌ویژه‌یِ آمریکا در حدود ۱۴۰ کشور است. از سال ۲۰۰۱، نیروهای عملیات ویژه ادعا کرده‌اند که ۴۰ درصد از کلِ تلفاتِ نظامیِ آمریکا را متحمل شده‌اند، از جمله بسیاری از ۸۴۹۲ کشتۀ آمریکایی در عراق و افغانستان. متمرکز شدنِ چنین سهمِ بزرگی از تلفاتِ جنگیِ آمریکا در نیرویی نسبتاً کوچک -حدود ۷۰ هزار زن و مرد در هر برهه‌ای- به بسیاری از خانواده‌های آمریکایی این توهم را می‌دهد که در صلح به سر می‌برند، در حالی که ایالات متحده در سراسر جهان قدرتِ نظامیِ خود را به نمایش می‌گذارد و هزاران، و گاه صدها هزار، انسان را در بیرون از مرزهایش به کام مرگ می‌فرستد.

دکترینِ جنگِ با شدتِ کم، بر این فرضِ بنیادین استوار است که کشورهایِ هدفِ آمریکا و متحدانش، برای مقاومتی مؤثر، همچنان بسیار ضعیف، بسیار منزوی، یا بسیار دچارِ تفرقه خواهند ماند. امّا این فرض، روزبه‌روز بیشتر به چالش کشیده می‌شود. ایران گام‌های بلندی در توسعۀ دفاعِ مؤثرِ نظامی برداشته و به مقاماتِ شگفت‌زده‌یِ آمریکا و اسرائیل ثابت کرده است که اکنون توانِ دفاع از خود را دارد. با این حال، نتایجِ مرگبارِ آتش‌بس‌هایِ دروغین در غزه و لبنان، گواهیِ عینی بر این است که اسرائیل و ایالات متحده همچنان جنگِ با شدتِ کم را بر صلحِ واقعی ترجیح می‌دهند.

حتی اگر ترامپ خود را صلح‌آور جلوه دهد، همچنان به تأمین مالیِ ماشینِ جنگیِ عظیمی متعهد است که می‌تواند شدتِ عملیات‌های نظامی و پنهانی را در نقاطِ مختلفِ جهان، متناسب با اشکالِ نوینِ مقاومت و فشارهایِ دیپلماتیکِ بین‌المللیِ در نوسان، کم و زیاد کند. امّا نسل‌کشیِ آمریکا و اسرائیل در غزه، چشمانِ نسلی تازه در سراسر جهان را به واقعیتِ امپریالیسمِ آمریکا گشود. دروغ‌های رسمیِ زیربنایِ جنگِ با شدتِ کم، به شدت نازک و فرسوده شده‌اند. مردم دیگر، روایت‌هایِ دروغینِ سیاستمدارانِ آمریکا و غرب و رسانه‌هایِ حاکم را نمی‌بلعند.

رهبرانِ سیاسی، نظامی و اقتصادیِ آمریکا با بحرانی از اعتبار و مشروعیت روبرو هستند که با هر بارِ بیرون‌آوردنِ دستکش‌ها و افزایشِ شدتِ این کارزارها -از تشدیدِ جنگ با روسیه و محاصرۀ وحشیانۀ کوبا تا به قتل رساندنِ ماهیگیران و مسافرانِ بی‌گناهِ کشتی‌های مسافربری در کارائیب و اقیانوس‌آرام و تهدیدِ متحدانِ سنتیِ خود مانند کانادا و دانمارک- بزرگ‌تر می‌شود.

در جنگِ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، و مذاکرات برای پایانِ آن، ما شاهدِ تلاشی جدی از سویِ کشوریِ هدف‌گرفته‌شده برای ایستادگی در برابرِ زورگویان، جبرانِ عدمِ توازنِ قدرت و پاس‌داشتِ حقوقِ بین‌الملل هستیم. هر نگاهی که به دولت ایران داشته باشیم، پیگیریِ صلحی پایدار بر پایۀ حاکمیت، امنیت و حقوقِ بین‌الملل از سویِ ایران، شایستۀ حمایتِ دولت‌ها و مردمانِ سراسر جهان، از جمله مردمِ آمریکا، است.

این لحظه می‌تواند به نقطه‌یِ عطفیِ سرنوشت‌ساز در مهارِ تجاوزگریِ آمریکا و توسعۀ منطقه‌ایِ اسرائیل تبدیل شود. حتی می‌تواند به انسانیت فرصتی دهد تا به این چرخۀ بی‌پایانِ جنگ پایان دهد و برای رویارویی با بحران‌هایِ وجودیِ تهدیدکنندۀ جهان در قرنِ بیست‌ویکم، دست به هم‌کاری بزند. در حالی که مردمِ ایالات متحده، دویست و پنجاه‌مین سالگردِ تأسیسِ کشورشان را گرامی می‌دارند، و خشونتِ امپراتوریِ آمریکا به خانه‌های خودمان و همسایگانمان در خیابان‌هایِ خودمان حمله می‌کند، باید با همسایگانِ سراسر جهان که نسل‌ها در برابرِ خشونتِ امپریالیستیِ آمریکا مقاومت کرده‌اند، هم‌دل شویم و از آنان بیاموزیم. در نهایت، این خودِ ما هستیم که باید آینده‌مان را به دستِ خود بگیریم و گذارِ اساسی از امپراتوری به دموکراسی را آغاز کنیم.

به همین دلیل است که «کدپینک» خواستار «تابستانِ صلح و عشق» شده است؛ زمانی برای طردِ ترس، نظامی‌گری و امپراتوری، و سازماندهیِ جوامعِ خود حولِ این خواستِ ساده امّا بنیادین که کشورمان دست از جنگ با جهان بردارد و سرمایه‌گذاری بر زندگی را آغاز کند.

— مدیا بنجامین و نیکولاس جی. اس. دیویس، نویسندگانِ کتابِ «جنگ در اوکراین: معنا بخشیدن به جنگی بی‌معنا» هستند که اکنون به چاپِ دومِ بازبینی‌شده و به‌روزرسانی‌شده رسیده است.

— مدیا بنجامین، هم‌بنیان‌گذارِ «کدپینک برای صلح» و نویسندۀ چندین کتاب، از جمله «درونِ ایران: تاریخ و سیاستِ واقعیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران» است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب