
غرب کمترین اهمیتی برای زنان در غرب آسیا قائل نیست؛ برای زنان ایرانی مویه میکند چرا که ایران یک دشمن است، اما همزمان به پادشاهان بمب میفروشد، هزینههای آپارتاید را تأمین میکند، از دیکتاتورها حمایت مینماید، شهروندان غیرنظامی را تحریم میکند و کل این بساط فاسد را «حقوق بشر» مینامد. ایران تناقضهای خود را دارد، اما این تناقضها متعلق به زنان ایرانی و جامعهٔ ایران است تا برای حل آن گام بردارند و مبارزه کنند، نه واشنگتن، ناتو یا طبقهٔ حاکم سفیدپوست. انترناسیونالیسم واقعی از خانه و در ایستادگی علیه امپراتوری آغاز میشود؛ همان امپراتوری که رنج زنان را به مهمات جنگی بدل میسازد.
به قلم پرینس کاپون
اطلاعات تسلیحشده
ترجمه مجله جنوب جهانی
زنی که آنها نیاز دارند ایران باشد
روایت غربی با ایران آغاز نمیشود، بلکه با یک تصویر آغاز میگردد. پیش از آنکه کشوری در کار باشد، زنی وجود دارد؛ پیش از آنکه تاریخی در میان باشد، حجابی هست. پیش از آنکه جامعه، طبقه، دین، انقلاب، تحریم، جنگ، آموزش، پزشکی، خانواده، فقر، کرامت یا تناقض شکل بگیرد، فیگور و پیکرهای وجود دارد که امپراتوری به آن نیازمند است: زن ایرانی در مقام «سوژه-قربانی»، با چشمانی فروافتاده، موهایی پوشیده و دهانی فروبسته، که در انتظار دست خیرخواه غرب نشسته تا او را از ورطهٔ تاریخ نجات دهد. این زن اجازه ندارد دانشجو، پزشک، مادر، کارگر، مؤمن، محافظهکار، دگراندیش، شاعر، دانشمند، حقوقدان، انقلابی یا ضدامپریالیست باشد. او تنها مجاز است یک چیز باشد: «مدرک جرم». کالبد او به دادگاه امپراتوری کشانده میشود، در حالی که حکم دادگاه پیشتر صادر شده است.
از همین روست که جانباختن مهسا امینی توانست با چنین سرعتی از یک تراژدی واقعی در درون جامعهٔ ایران، به ابزاری امپریالیستی در خارج از آن بدل شود. زن جوان کردِ ایرانی پس از بازداشت به اتهام ادعایی نقض قوانین حجاب ایران درگذشت، و رنج حاصل از این خزان، به مادهٔ خام یک ماشین ژئوپلیتیک تمامعیار تبدیل شد. وزارت خزانهداری آمریکا در سپتامبر ۲۰۲۲ پلیس امنیت اخلاقی (ارشاد) ایران را تحریم کرد و این اقدام را دفاع از زنان و معترضان ایرانی جلوه داد. یک سال بعد، ایالات متحده دور دیگری از تحریمها را به بهانهٔ سالگرد درگذشت امینی و اعتراضات پس از آن وضع نمود. به این کیمیاگری بنگرید: زن به یک تصویر بدل میشود؛ تصویر به یک اتهام اخلاقی دگرگون میگردد؛ اتهام اخلاقی به یک بستهٔ تحریمی تبدیل میشود؛ و سوگواری یک خانواده به اوراق اداری در وزارت خزانهداری بدل میگردد. زخم التیام نمییابد، بلکه پردازش و بوروکراتیزه میشود.
هیچیک از این حقایق، مستلزم آن نیست که وجود تناقضهای واقعی را در ایران انکار کنیم. حجاب اجباری وجود دارد؛ اعمال قانون وجود دارد؛ اعتراض وجود دارد؛ سرکوب وجود دارد. خودِ زنان ایرانی این میدان را بسیار بهتر از کارآموزان وزارت امور خارجه آمریکا و مبلغان شبکههای خبری کابلی میشناسند؛ همان کسانی که هرگاه کشوری هدف قرار میگیرد تا پایداریاش سست شود، تازه به یاد کشف زنان مسلمان میافتند. مسئله این نیست که آیا زنان ایرانی با تناقض مواجه هستند یا خیر؛ مسئله این است که چگونه این تناقضها گزینش، بزرگنمایی و متهورانه از بافتار خود تهی میشوند تا به یک «فهم عامیانهٔ امپریالیستی» بدل گردند. حجاب تبیین نمیشود، بلکه چندان بزرگ جلوه داده میشود که کل کشور را میپوشاند. ایران به یک تکه لباس فروکاسته میشود؛ اسلام به یک زندان بدل میگردد؛ جمهوری اسلامی به یک سیاهچال تبدیل میشود؛ و غرب، آن گورکنِ کهنهکار ملتها، بار دیگر در جامهٔ یک بشردوست وارد صحنه میشود.
این امر تصادفی نیست. دهها سال است که پژوهشگران حوزهٔ رسانه و امپراتوری نشان دادهاند چگونه بار نمادین کل ایران در مخیلهٔ غربی بر دوش زنان ایرانی گذاشته میشود. پژوهشی دربارهٔ مطبوعات چاپی آمریکا نشان داد که بازنماییهای آمریکایی از ایران مکرراً از تصاویر نمادین زنان ایرانی بهره جستهاند تا دیدگاهی کالاشده از خودِ ایران بیافرینند. روایت دیگری از همین نقد خاطرنشان میسازد که زن محجبهٔ ایرانی به نوعی نشانهگذاری سریع و نماد سیاسی بدل میشود؛ پیکرهای که غرب از دریچهٔ آن میتواند همهچیز را ببیند، جز جامعهٔ واقعی که در برابر چشمانش قرار دارد. این همان ترفند کهنهٔ شرقشناسی است که این بار به دوربینهای مدرن مجهز شده است: زن را پیدا کن، تصویر را منجمد ساز، جهانِ پیرامون او را پاک کن و سپس وانمود کن که آن عکس، یک تحلیلِ علمی است.
همین روش در سراسر جهان اسلام به کار گرفته شده است. پرسش مشهور لیلا ابو لغد که «آیا زنان مسلمان نیاز به نجات داده شدن دارند؟»، مستقیماً قلب این عادت امپریالیستی را میشکافد. روایت نجات، زندگی زنان مسلمان را به دین، حجاب و بیرحمی مردان فرو میکاهد، در حالی که جنگ، فقر، تحریم، اقتدارگرایی، طبقه، میراث استعماری، مداخلهٔ خارجی و پیچیدگیهای اجتماعیِ معمولِ انسانهای واقعی را به حاشیه میراند. غرب نمیپرسد که زنان مسلمان چه میکنند، چه میاندیشند، چه میسازند، بر سر چه موضوعی بحث میکنند، از چه دفاع میکنند یا دست به چه دگرگونیهایی میزنند؛ بلکه میپرسد آیا میتوان آنها را در خدمت قدرت غرب به کار گرفت؟ و پاسخ، هر زمان که واشنگتن به آن نیاز داشته باشد، همواره مثبت است.
بنابراین، زن ایرانیِ مطلوبِ امپراتوری باید انتزاعی باقی بماند؛ چرا که اگر بیش از حد واقعی شود، این روایت شروع به فروپاشی میکند. یک زن واقعی ایرانی ممکن است مذهبی و در عین حال دارای آگاهی سیاسی باشد؛ ممکن است باحجاب باشد و در عین حال از اجبار دولتی ناخرسند باشد؛ ممکن است مخالف حجاب اجباری باشد و همزمان با تحریمها نیز مخالفت ورزد؛ ممکن است از دولت خود انتقاد کند و همزمان از امپراتوری متنفر باشد؛ او ممکن است از جمهوری اسلامی در برابر حملات خارجی دفاع کند، در حالی که در درون جامعهٔ ایران بر سر قوانین، خانواده، اخلاق عمومی و حقوق زنان به شدت محاجه و پافشاری میکند. او میتواند سکولار، متدین، ملیگرا، سوسیالیست، اصلاحطلب، اصولگرا، کرد، فارس، آذری، بلوچ، عرب، شهری، روستایی، ثروتمند، فقیر، طبقهٔ کارگر، متخصص، بیکار، تحریمشده، تحصیلکرده، خشمگین، وفادار، عصیانگر، یا ترکیبی از تمام اینها در برهههای مختلف یک زندگیِ پیچیده باشد. امپراتوری را با چنین زنی کاری نیست؛ او بیش از حد تاریخی است؛ او پاسخِ متقابل میدهد و سکوت نمیکند.
آنچه فمینیسم امپریالیستی بدان نیاز دارد، زنی عاری از تناقض است. او باید به اندازهٔ کافی ستمدیده باشد تا مجازات کشورش توجیه گردد، اما نباید آنچنان سیاسی باشد که خود به تعریفِ «آزادی» بپردازد. او باید به اندازهٔ کافی مرئی باشد تا ایران را متهم سازد، اما به اندازهٔ کافی نامرئی باشد تا هنگامی که تحریمها دسترسی به دارو را دشوار میکنند، وقتی تورم رمقِ بقای خانوار را میمکد، زمانی که تهدیدهای جنگ منطقه را در بر میگیرد، یا هنگامی که پادشاهیهای مسلحشده توسط آمریکا با کارآمدی ملوکانه زنان، کارگران، مهاجران و دگراندیشان را در هم میکوبند، ناپدید شود. او باید نجات داده شود، اما هرگز با او مشورت نشود. برای او باید سوگواری شود، اما هرگز اجازه نیابد بپرسد چرا سوگواری برای او باید از مجرای همان ماشین امپریالیستی هدایت شود که افغانستان، عراق، لیبی، سوریه، یمن و فلسطین را با زبان مقدسِ «تمدن» ویران کرده است.
این نخستین فریبکاری است که باید آن را برملا کنیم و بشکافیم. غرب مبتکرِ هر تناقضی در درون ایران نبوده است؛ طراح هر نبردی بر سر منزلت زنان، اخلاق عمومی یا قوانین اسلامی نیست؛ اما غرب «زن ایرانیِ مورد نیاز خود» را خلق کرده است: به اندازهٔ کافی محجبه تا مظهر ظلم باشد، به اندازهٔ کافی ساکت تا دیگران به جای او سخن بگویند، به اندازهٔ کافی مجروح تا تنبیه را توجیه کند، و به اندازهٔ کافی انتزاعی تا به محض تغییر لیست اهداف امپراتوری، ناپدید گردد. پشت آن تصویر، کشوری وجود دارد؛ پشت آن کشور، جامعهای هست؛ و پشت آن جامعه، زنانی هستند که نیازی ندارند به مدارک و ابزارهای امپراتوری بدل شوند تا به کنشگران تاریخی بدل گردند؛ آنها همین حالا هم کنشگران تاریخ هستند.
کشوری که از ناپدید شدن سر باز میزند
یک گام فراتر از پوستری بردارید که امپراتوری بر دیوار آویخته است، تا فضا دگرگون شود. ایران پارچهٔ سیاهی نیست که بر روی نقشه کشیده شده باشد؛ ایران جامعهای است متشکل از کلاسهای درس، بیمارستانها، درمانگاهها، بازارها، کارخانهها، دانشگاهها، مساجد، مجتمعهای آپارتمانی، روستاها، ادارات، آزمایشگاهها، پشتصحنههای فیلمبرداری، کتابخانهها، سالنهای ورزشی، سفرههای خانوادگی، اتوبوسهای شلوغ و خیابانهایی که میلیونها زن در آنها به امور عادی و فوقالعادهٔ زندگی اجتماعی میپردازند. آنان درس میخوانند، تدریس میکنند، عبادت مینمایند، مناظره میکنند، فرزند پرورش میدهند، بیماران را مداوا میکنند، کتاب منتشر میسازند، فیلم میسازند، عزیزان خود را به خاک میسپارند، امور خانه را تدبیر میکنند، تورم را تاب میآورند، در آزمونها شرکت میجویند، وارد حرفههای گوناگون میشوند، با محدودیتها مواجه میگردند، از سنتها پاسداری میکنند، اقتدارها را به چالش میکشند و بار سنگین کشوری را به دوش میکشند که دههها در محاصره زیسته است. هیچ گزارش منصفانهای دربارهٔ زنان در ایران نمیتواند با یک قانون پوشش آغاز شود و با آن پایان یابد، گویی میتوان یک ملت کامل را به مقرراتی پلیسی فروکاست که بیشترین فایده را برای تبلیغات خارجی دارد.
نخستین شکاف در این کاریکاتور، مقولهٔ آموزش است. دادههای جنسیتی بانک جهانی، نرخ ثبتنام زنان در آموزش عالی ایران را در سال ۲۰۲۲ معادل ۵۹.۱ درصد ثبت کرده است؛ آماری که بازگوکنندهٔ جامعهای نیست که در آن زنان از دانش محروم و محبوس شده باشند. کلاس درس، پدرسالاری را ملغی نمیکند و هیچ انقلابیِ جدی نباید چنین ادعایی داشته باشد. یک زن میتواند از دانشگاه فارغالتحصیل شود اما همچنان با فشارهای قوانین خانواده، تبعیض شغلی، نظارت اخلاقی، رسوم پدرسالارانه، بحران اقتصادی و محرومیت سیاسی مواجه باشد. با این حال، آموزش عالی تودهایِ زنان، سیمای یک جامعه را دگرگون میسازد. این امر زنانی را پرورش میدهد که دارای مهارتها، انتظارات، زبانها، آموزشهای علمی، شبکههای اجتماعی، آگاهی سیاسی و مطالبات ویژهای هستند که نمیتوان آنها را بدون ایجاد تناقض، دوباره در جعبهٔ قدیمی خانهنشینی چپاند. جمهوری اسلامی صرفاً این زنان را به عنوان یک معضل به ارث نبرده است، بلکه الگوی توسعهٔ اجتماعیِ خودِ این نظام به خلق آنها کمک کرده است.
اینجاست که تناقض واقعی آغاز میشود. ایران قشر عظیمی از زنان تحصیلکرده را پرورش داده است، اما بازار کار و نهادهای سیاسی آن، نیروی اجتماعیِ برخاسته از این آموزش را به طور کامل جذب نکردهاند. همان گزارش بانک جهانی که نشاندهندهٔ نرخ بالای ثبتنام زنان در آموزش عالی است، نرخ مشارکت زنان در بازار کار را در سال ۲۰۲۵ حدود ۱۴ درصد اعلام میکند. این مسئلهٔ کوچکی نیست؛ این بدان معناست که میلیونها زن که توانمندیهایشان در مدارس، دانشگاهها و دورههای تخصصی شکوفا شده است، با اقتصاد مضمحل و تنگشدهای مواجه میشوند که تحت تأثیر تحریمها، سیاستهای دولتی، تبعیضهای بخش خصوصی، انتظارات خانوادگی، اشتغال ناقص و نابرابری طبقاتی قرار دارد. تناقض در این نیست که زنان ایرانی در توسعهٔ اجتماعی غایب هستند، بلکه تناقض در این است که جامعهٔ ایران زنانی را پدید آورده که ظرفیتها و توانمندیهایشان از کانالهای موجود و در دسترس فراتر رفته است.
مسئلهٔ سلامت و بازتولید اجتماعی این نکته را بارزتر میسازد. همان مفسران امپریالیستی که قادرند یک روسری را از آن سوی اقیانوسها رصد کنند، هنگامی که پرسش بر سر این است که آیا زنان از زایمان جان سالم به در میبرند، مراقبتهای پزشکی دریافت میکنند، باسوادی کسب میکنند یا عمر طولانیتری دارند، ناگهان کور میشوند. دادههای بانک جهانی نرخ مرگومیر مادران در ایران را در سال ۲۰۲۳، معادل ۱۶ مرگ در هر ۱۰۰,۰۰۰ تولد زنده اعلام میکند؛ شاخصی که به زندگی مادی زنان تعلق دارد، نه به نمایش تئاترگونهٔ خشم و هیاهوی غربی. صندوق جمعیت سازمان ملل متحد نیز به همین ترتیب ایران را کشوری توصیف کرده که پیشرفتهای چشمگیری در سلامت مادران و ارائهٔ خدمات سلامت باروری داشته است. این واقعیتها، اجبار در قوانین اخلاق عمومی یا نابرابری در قوانین خانواده را پاک نمیکنند، بلکه کار خطرناکتری برای پروپاگراندای امپریالیستی انجام میدهند: آنها ایجاب میکنند که زندگی زنان با معیارهایی فراتر از نمادها سنجیده شود.
جامعهای که به زنان آموزش میدهد، آنان را توانمند میسازد، مداوا میکند و به نهادهای عمومی میآورد، لزوماً و به طور خودکار یک جامعهٔ رهاشده نیست؛ اما آن سیاهچالی هم نیست که گفتمان غربی به آن نیاز دارد. زنان ایرانی حضوری عمیق در عرصههای پزشکی، آموزش، سینما، نشر، علم، مباحث عمومی، ورزش و زندگی حرفهای داشتهاند. سازمان جهانی بهداشت، گسترش مراقبتهای بهداشتی اولیه در ایران و شبکهٔ نظام سلامت آن را ــ که بهویژه در زیرساختهای بهداشت روستایی پس از انقلاب ریشه دارد ــ به عنوان بخشی از تاریخچهٔ توسعهٔ بهداشت عمومی این کشور مورد توجه قرار داده است. این نظام سلامت به فضاهای عادیِ زیست زنان، زایمان آنان، مراقبت از خانوادهها، مداوا و بازتولید روزمرهٔ جامعه دسترسی یافته و نفوذ کرده است. این دقیقاً همان بستر و قلمرویی است که فمینیسم امپریالیستی ترجیح میدهد نادیده انگارد، چرا که باعث میشود زنان ایرانی نه به عنوان قربانیانی منفعل و ایستا، بلکه به عنوان مشارکتکنندگانی در یک پروژهٔ اجتماعی جلوه کنند که هم با دستاوردها و هم با محدودیتها صیقل خورده است.
تحریمها به درون این بحث تعلق دارند، زیرا تحریمها پیش از آنکه راهی به روزنامهها بیابند، وارد خانهها میشوند. آنها قیمتها را افزایش میدهند، واردات را محدود میسازند، دسترسی به دارو را مختل میکنند، اشتغال را تضعیف مینمایند، بر عدم قطعیت و ابهام میافزایند و بار مراقبتهای بدون دستمزد را سنگینتر میکنند. گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در خصوص اقدامات قهری یکجانبه هشدار داده است که تحریمها و پیروی بیش از حد از آنها میتواند مانع ورود کالاهای بشردوستانه شود و دسترسی به دارو و تجهیزات پزشکی را در ایران تحت تأثیر قرار دهد. این امر برای زنان یک مفهوم انتزاعی نیست. هنگامی که دارو نایابتر میشود، بار تیمار بیماران بر دوش زنان است؛ وقتی قیمت مواد غذایی افزایش مییابد، این زنان هستند که معیشت خانه را مدیریت میکنند؛ و هنگامی که شغلها از بین میروند، زنان بحران را از طریق کار بدون دستمزد، مشاغل غیررسمی، مراقبتهای عاطفی و به تعویق انداختن آیندهٔ خود هضم و جذب میکنند. تحریم صرفاً ابزار سیاست خارجی نیست؛ بلکه در دستان امپراتوری، به یک سیاست جنسیتی با چهرهٔ یک بانکدار مبدل میشود.
از همین روست که سنجههای لیبرال برای آزادی زنان بسیار سطحی و نحیف است. این نگرش میپرسد آیا یک جامعه شبیه به آن چیزی است که غرب از آزادی تصور میکند یا خیر، اما بهندرت میپرسد چه کسی اقتصاد را کنترل میکند، چه کسی در محاصره است، چه کسی دارو دارد، چه کسی مدرسه دارد، چه کسی به آب دسترسی دارد، چه کسی امنیت دارد، چه کسی بمباران میشود، چه کسی تحریم میشود، چه کسی بیکار شده است و چه کسی باید هنگامی که ارزش پول ملی خفه میشود، ارکان خانواده را حفظ کند. تحلیل فمینیستی که میتواند اجبار را در تقابل با پلیس امنیت اخلاقی تشخیص دهد، اما نمیتواند همان اجبار را در ساختار یک رژیم تحریمی ببیند، آزادی زنان را کشف نکرده، بلکه صرفاً یک «زاویهٔ دوربین» یافته است. زن ایرانی که در فضای عمومی متوقف میشود، مرئی و آشکار است؛ اما زن ایرانی که نمیتواند داروی وارداتی را برای فرزندش بیابد، زیرا بانکها و تأمینکنندگان از جریمههای ایالات متحده هراس دارند، همچون یک صدای پسزمینه و نویز ناچیز انگاشته میشود.
هیچیک از این موارد به معنای تبدیل کردن ایران به یک بهشت برین نیست. حضور رسمی سیاسی زنان همچنان ضعیف است. دادههای اتحادیه بینالمجالس نشان میدهد که ایران از نظر حضور زنان در پارلمان ملی، در رتبههای پایین جهانی قرار دارد. این شکاف اهمیت دارد زیرا حضور در عرصهٔ عمومی با قدرت دولتی یکسان نیست و تحصیلات نیز مترادف با اقتدار حاکمیتی نیست. اما حتی در اینجا نیز نتیجهگیری آن چیزی نیست که امپراتوری به دنبال آن است. حضور پایین، یک تناقض سیاسی در درون جامعهٔ ایران است؛ این میدانی برای مبارزهٔ زنان ایرانی و مردم ایران است، نه یک چک سفیدامضا برای واشنگتن تا کشور را گرسنه نگه دارد، آن را تهدید کند، منزوی سازد یا وانمود کند که پنتاگون ناگهان نگران صندلیهای پارلمانی زنان شده است.
بنابراین، ایران واقعی نه افسانهٔ نجات غربی است و نه توهم همبستگی اجتماعیِ بینقص. ایران یک جامعهٔ اسلامی انقلابی تحت فشار تناقضهای درونی خود و محاصرهٔ امپریالیستی پیرامون خویش است. این کشور آموزش زنان را گسترش داده، در حالی که ادغام رسمی اقتصادی آنان را محدود ساخته است؛ زیرساختهای بهداشتی و اجتماعی بنا کرده، در حالی که سلسلهمراتب قانونی جنسیتی را حفظ نموده است؛ زنانی با ظرفیتهای اجتماعیِ بیکران پرورش داده، در حالی که اقتدار کامل سیاسی آنان را محدود کرده است؛ مشارکت عمومی را ارتقا بخشیده، در حالی که بر اخلاق عمومی نظارت و کنترل اعمال کرده است. اینها تناقض هستند، نه تصاویر کارتونی؛ و تناقضها با تحریم، موعظه، بمب، یا خطابهٔ مغرورانهٔ دولتهایی که پادشاهان همسایه را تسلیح میکنند، حل نخواهند شد.
پس پشت این حجاب، سکوت حاکم نیست، بلکه جامعهای در جریان و حرکت است. زنانی در کارند که زندگیشان آمیزهای از تدین و فشار، دستاورد و سرخوردگی، کرامت و انضباط، آموزش و محرومیت، خانواده و جاهطلبی، ایمان و مباحثه، غرور ملی و مبارزهٔ درونی است. این پیچیدگیِ زنده، دقیقاً همان چیزی است که تصویر امپریالیستی توان بقا در برابر آن را ندارد. از یک نماد میتوان بهرهکشی کرد، اما یک جامعه را باید فهمید. زنان ایرانی در خارج از گردونهٔ تاریخ به انتظار ننشستهاند تا غرب به آنان اجازهٔ حیات دهد؛ آنان هماینک در درون تاریخ هستند و آن را در شرایطی که خود برنگزیدهاند، در برابر فشارهای درونی و بیرونی، و با چنان نیروی اجتماعی میسازند که در نهایت هیچ تصویر تبلیغاتی قادر به محصور کردن آن نخواهد بود.
قوانینی که امپراتوری از خواندن آنها سر باز میزند
ترفند دیگری نیز در زیر لایههای کیفرخواست غربی علیه ایران نهفته است. اتهام هرگز صرفاً این نیست که فلان قانون ناعادلانه است، فلان سیاست مورد مناقشه است، فلان شیوهٔ اجرا خشن است، یا اینکه فلان تناقض اجتماعی باید توسط مردمی که در درون آن زندگی میکنند مورد مبارزه و حلوفصل قرار گیرد. اتهام عمیقتر این است که ایران مرتکب جرم بزرگ تمدنی شده است: سر باز زدن از سازماندهی زندگی عمومی بر اساس قواعد و گرامر سکولار-لیبرال غرب. با ایران نه به عنوان ایران، و نه به عنوان یک جمهوری اسلامی شیعی برخاسته از دل انقلاب علیه نظام پادشاهی و سلطهٔ امپریالیستی، بلکه به عنوان نسخهٔ تقلیدیِ شکستخوردهای از پاریس، لندن یا واشنگتن برخورد میشود. ظاهراً هر جامعهای آزاد است سرنوشت خود را برگزیند، مشروط بر اینکه همان سرنوشتی را انتخاب کند که پیشتر توسط بانیان گوانتانامو، تسلیحکنندگان ریاض، ویرانکنندگان فلوجه و کاشفان حقوق زن ــ در نقطهای میان ادارهٔ تحریمها و بازار مکارهٔ اسلحه ــ تأیید و تصویب شده است.
نظام حقوقی ایران پایههای خود را پنهان نمیسازد. قانون اساسی جمهوری اسلامی صراحتاً اعلام میدارد که تمامی قوانین و مقررات مدنی، جزایی، مالی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر آنها باید بر اساس موازین اسلامی باشد، و مفاد آن در خصوص زنان نیز حقوق و حمایتهای مربوط به آنان را در همین چارچوب قانون اساسی اسلامی تبیین میکند. عبارت «موازین اسلامی» یک تزیین ظاهری نیست، بلکه معماری و شالودهٔ این حاکمیت است. این امر بدان معناست که قانون به مثابهٔ ماشینی بیطرف و معلق فراتر از دین، خانواده، اخلاق، جامعه و امر الهی تصور نمیشود؛ بلکه بدین معناست که این جامعه حق حاکمیت بر خویش را از طریق یک تمدن دینی-حقوقی اعلام میدارد، نه از مجرای بتِ سرد و کوچکِ فردگراییِ لیبرال غربی، که دقیقاً به این دلیل ادعای جهانی بودن دارد که کشتیهای استعماریِ حامل خود را به فراموشی سپرده است.
اینجاست که فمینیسم امپریالیستی به اوج بیصداقتی خود میرسد؛ چرا که با خودِ فقه اسلامی همچون یک جرم و بزه برخورد میکند. ازدواج، طلاق، ارث، حضانت، عفاف، اخلاق عمومی، تکالیف خانوادگی و مسئولیتهای جنسیتی، پیش از آنکه حتی بحثی آغاز شود، به عنوان شواهدی بدیهی از عقبماندگی جلوه داده میشوند. اما حقوق اسلامی، تودهای از رسوم ابتدایی نیست که در انتظار اصلاح به دست یک مشاور اروپایی نشسته باشد؛ بلکه یک سنت حقوقی تاریخی است که دارای مکاتب، فقها، مناظرات، مقولات، تکالیف، حمایتها، سلسلهمراتب، تفاسیر و تعارضات ویژهٔ خود است. این نظام واجد ساختارهای پدرسالارانه هست ــ همانطور که دولتهای لیبرال نیز هستند، یعنی همان دولتهایی که وقتی هدف یک مسلمان است، ناگهان به فیلسوفان اخلاق بدل میشوند ــ اما در عین حال، دربردارندهٔ نظریهای جامع دربارهٔ جامعه، خانواده، تکلیف، جنسیت، نسب، ارث، مراقبت و نظم اجتماعی است. یک تحلیل منصفانه و جدی باید پیش از داوری، به این جهان وارد شود؛ اما امپراتوری ترجیح میدهد وارد نشود. او ترجیح میدهد بنا را از بیرون بمباران کند و سپس خاکسترِ حاصل از آن را «روشنگری» بنامد.
خانواده همان جایی است که هر تمدنی نظریهٔ اجتماعی خود را در آن پنهان میسازد. لیبرالیسم میگوید خانواده یک توافق خصوصی میان افراد انتزاعی است، هرچند در عمل، زنان را به حال خود رها میکند تا بار مراقبتهای بدون دستمزد، فقر، خشونت خانگی، نابرابری دستمزد، بحران باروری و ویرانههای جامعهٔ بازار را به دوش بکشند، و همزمان به خاطر داشتن واژگانی شیک و فریبنده به خود تبریک میگوید. فقه اسلامی اما از فرضیهای متفاوت آغاز میکند: اینکه زندگی خانوادگی یک نهاد اخلاقی و اجتماعی است که مقید به تکالیف در پیشگاه خداوند، وظایف میان همسران، حقوق فرزندان، مسئولیتهای خویشاوندی، قوانین ارث و حفظ حیات جمعی است. انسان میتواند با احکامی خاص موافق یا مخالف باشد ــ و خودِ زنان ایرانی نیز هر دو موضع را دارند ــ اما غیرقانونی و نامشروع دانستن کل این چارچوب صرفاً به دلیل دینی بودن آن، فمینیسم نیست؛ بلکه تکبر استعماری و سکولاری است که مدرک دانشگاهی به دست دارد.
ایران یک تئوکراسی اتفاقی نیست که بر مردمی بدون ارتباط با سنتی که دولت را ساختار میدهد، تحمیل شده باشد. کتاب حقایق جهان متعلق به سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) خود معترف است که اکثریت قاطع جمعیت ایران را مسلمانان تشکیل میدهند و شیعیان اکثریت بزرگ این جامعه هستند. این امر لزوماً هر حکم حقوقی را مصون از خطا نمیسازد و مخالفتها را نیز محو نمیکند، اما این ایده را که یک جامعه با اکثریت مسلمان حق ندارد قوانین خود را بر اساس اسلام سازماندهی کند، به مهملاتی بیپایه بدل میسازد. پیامبر اسلام به مسلمانان نیاموخت که وحی باید با احتیاط در احساسات خصوصی محبوس بماند، در حالی که زندگی عمومی در برابر هر امپراتوریِ مسلط بر عصر زانو میزند. برای مسلمانان، حکمرانی نباید تهی از معنای اخلاقی باشد؛ قانون در پیشگاه نظامی برتر از بازار، پلیس، پارلمان یا سفیر پاسخگو است.
از همین روست که مناقشه و بحث ایرانیان دربارهٔ زنان را نمیتوان به نبردی ساده میان آزادی و دین فروکاست. زنان ایرانی در مورد مواضع متعددی مناظره میکنند؛ برخی از چارچوبهای سکولار بهره میگیرند، برخی از درون اسلام استدلال میکنند، برخی در عین انتقاد از قوانین خاص از جمهوری اسلامی در برابر هجمهٔ خارجی دفاع مینمایند، و برخی دیگر ضمن مخالفت با برخوردهای سلیقهای و خودسرانه از عفاف دینی پاسداری میکنند. پارهای خواهان اصلاحند، پارهای محافظت را میجویند، پارهای دگرگونخواهی را دنبال میکنند و بسیاری نیز در فضای نامتعین میان طاعت، باور، سرخوردگی، خانواده، وفاداری ملی و دگراندیشی سیاسی زیست میکنند. کنشگری در جوامع واقعی چنین سیمایی دارد؛ همواره منزه و دستچین شده نیست، همیشه به مذاق ناظر غربی خوش نمیآید و الزاما با شعارهای سازمانهای غیردولتی (ان جی او) سخن نمیگوید، اما با این همه، عین کنشگری است.
غرب در بازشناسی این حقیقت دچار مشکل است، زیرا تنها زمانی زنان مسلمان را آزاد میشناسد که به نمادهایی مفید علیه حاکمیت ملی مسلمانان بدل شوند. زنی که حجاب اجباری را رد میکند و مدافع تحریمهاست، برای غرب قابل درک و پذیرفته است؛ اما زنی که حجاب اجباری را رد میکند و همزمان تحریمها را نیز پس میزند، به عنصری مزاحم و نامطلوب بدل میشود. همچنین زنی که با افتخار حجاب بر سر دارد و از جمهوری اسلامی دفاع میکند، تحلیلش برای گفتمان امپریالیستی تقریباً غیرممکن میگردد، زیرا او این ماشینِ کوچکِ تبلیغاتی را در هم میشکند. او را نمیتوان به راحتی در جعبهای با برچسب «قربانی» جای داد، پس لاجرم باید نادیده گرفته شود، مورد تمسخر قرار گیرد یا شستشوی مغزی داده شده قلمداد شود. این همان تقسیمبندی استعماری آگاهی است: غرب تنها به کسانی حق کنشگری اعطا میکند که اقتدار او را تأیید کنند.
نظم ساختاری و اساسی خودِ ایران نیز ادعای خام غربی مبنی بر اینکه حکمرانی اسلامی به معنای نفی تکثرگرایی اجتماعی است را به چالش میکشد. قانون اساسی، ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی را به عنوان اقلیتهای دینی به رسمیت میشناسد که حق دارند مناسک و آیینهای مذهبی خود را به جا آورند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق رسوم خود عمل کنند. این تکثرگراییِ لیبرال نیست و ادعای آن را نیز ندارد؛ بلکه گرامر تمدنیِ متفاوتی از همزیستی است که از طریق جوامع به رسمیت شناخته شده، قوانین دینی و اقتدار دولت اسلامی سازماندهی شده است. محدودیتهای آن باید منصفانه مطالعه شود و تناقضاتش نباید پنهان بماند، اما لیبرالیسم تنها زبانی نیست که بشر تاکنون زندگی جمعی خود را با آن سامان داده است. غرب که تاریخ بومی و منطقهای خود را به اشتباه دفترچهٔ یادداشت پروردگار پنداشته، ممکن است این حقیقت را تکاندهنده بیابد.
پرسش تعیینکننده این نیست که آیا بیگانگان باید با هر قانون ایرانی موافق باشند یا خیر؛ که نیستند. پرسش اساسی این است که آیا این مخالفت، به دولتهای امپریالیستی حق میدهد که تناقضات درونی ایران را به ابزار قهر و اجبار بدل سازند؟ در اینجا حقوق بینالملل بیش از وعظ و خطابههای لیبرال حائز اهمیت است. منشور سازمان ملل متحد بر اصل برابری حاکمیت تمام دولتهای عضو تأکید میورزد و اعضا را مکلف میسازد که از تهدید یا توسل به زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هر دولتی خودداری کنند. به زبان ساده، یک کشور حاکمیت خود را به این دلیل که واشنگتن فلسفهٔ حقوقیاش را نمیپسندد، از دست نمیدهد. حق نقد به معنای حق سلطه نیست؛ حق همبستگی به معنای حق نظارت و قیومیت نیست؛ و وجود تناقض در درون یک جامعه، مالکیت آن جامعه را به امپراتوری واگذار نمیکند.
این همان مرزی است که باید بدون هیچ عذرخواهی از آن پاسداری کرد. زنان ایرانی خود بر سر قانون ایران مبارزه خواهند کرد؛ آنان اسلام را تفسیر خواهند نمود، با دولت به رقابت برخواهند خاست، از دولت دفاع خواهند کرد، قواعد خانواده را به چالش خواهند کشید، رسوم خانواده را حفظ خواهند نمود، بر سر عفاف بحث خواهند کرد، کرامت را مطالبه خواهند نمود و از درون مساجد، دانشگاهها، خانهها، دادگاهها، محلهای کار، خیابانها و نهادهای سیاسی دست به سازماندهی خواهند زد. برخی از این مبارزات دینی خواهند بود، برخی سکولار، برخی اصلاحطلبانه، برخی محافظهکارانه و برخی انقلابی؛ اما تمام اینها به مردمی تعلق دارد که با این تناقض زندگی میکنند، نه به دولتهایی که آنان را تحریم میکنند، به محاصره درمیآورند، تهدیدشان میکنند و سپس برای جنازههایشان گل میفرستند.
یک جامعهٔ مسلمان صرفاً به این دلیل که از تبعید اسلام از پهنهٔ قانون سر باز میزند، به جامعهای ستمگر بدل نمیشود. یک زن به این دلیل که زندگی سیاسیاش به مقولات غربی ترجمه نشده است، بیصدا نمیگردد. یک نظم حقوقی نیز صرفاً به این دلیل که برآمده از تمدنی است که لیبرالیسم در تسخیر کامل آن ناکام مانده، نامشروع نمیشود. ایران تناقضهای خود را دارد، همانطور که هر جامعهای دارد؛ اما این تناقضها باید در زمینِ خودِ آنها فهمیده شوند: فقه شیعی، انقلاب ضدامپریالیستی، قانونگرایی اسلامی، شکلگیری طبقاتی، زندگی خانوادگی، اخلاق عمومی، تحریمها، حاکمیت ملی و مبارزهٔ درونی. امپراتوری از خواندن این قانون سر باز میزند زیرا خواندن محتاج تواضع است، و تواضع هرگز از صادرات اصلی غرب نبوده است.
زنان ایرانی نیازی به امپراتوری ندارند تا از آنان کنشگران تاریخی بسازد؛ آنان خود هماکنون کنشگران تاریخ هستند. آنان در انتظار بیانیهٔ ناتو ننشستهاند تا انسان به شمار آیند، و نه در انتظار فرامین وزارت خزانهداری تا سیاسی شوند. نبرد آنان بر سر قانون، جامعه، کرامت، تقوا، آزادی و تکلیف واقعی است، زیرا خودِ آنان واقعی هستند. وظیفهٔ کسانی که در خارج از ایران ایستادهاند، سرقت این مبارزه، نامگذاری مجدد آن، تسلیحاتی کردنش و شلیک دوبارهٔ آن به سوی این کشور نیست؛ بلکه وظیفه، احترام به مردمی است که باید تناقضات خود را خود حل کنند، و بازداشتن حاکمانمان از تبدیل این تناقضها به ابزاری دیگر برای سلطه و استعمار است.
درب کاخ گشوده میشود
اکنون درب کاخ را بگشایید. چشم غربی که میتواند یک روسری ایرانی را از فاصلهٔ ده هزار مایلی رصد کند، هنگامی که به سوی متحدان تاجدار امپراتوری میچرخد، ناگهان دچار آبمروارید میشود. در آنجا، در زیر لوسترهای مجلل و قراردادهای نفتی، حقوق زنان به امری مشروط به صبر، اصلاحات، نوسازی، حساسیتهای فرهنگی و «شراکت استراتژیک» بدل میگردد. همان دولتها و روزنامههایی که دربارهٔ ایران چنان سخن میگویند گویی ستم بر زنان در تهران اختراع شده است، هنگامی که موضوع بحث پادشاهیای است که سلاحهای آمریکایی میخرد، میزبان نیروهای آمریکایی است، نفت را در طاعت از نیازهای امپراتوری قیمتگذاری میکند، دگراندیشان را با کارآمدی صیقلیافته به بند میکشد و در نشستهای سرمایهگذاری به زبان انگلیسی لبخند میزند، به جامعهشناسانی مهربان و دلسوز بدل میشوند. مسئله این نیست که این رژیمها هیچ تغییری نکردهاند؛ مسئله این است که تغییرات آنها به عنوان پیشرفت جلوه داده میشود، در حالی که نظم عمیقتر و ساختاریشان توسط همان قدرتهایی حمایت میشود که ایران را وحشی میخوانند.
عربستان سعودی نمایشگاه اصلی این ماجراست، زیرا تئاتر تبلیغاتی را به کمال رسانده است. بروشورها به ما میگویند که اکنون زنان میتوانند رانندگی کنند؛ مشاوران توضیح میدهند که زنان میتوانند آشکارتر در حیات جمعی ظاهر شوند؛ و میتوان زنان را در عکسهای گلاسه و براقی جای داد که با برند ملی جدید این پادشاهی همراه است. اما در زیر این نمایش، ساختار همچنان ملوکانه، پدرسالارانه و قهرآمیز باقی میماند. دیدهبان حقوق بشر گزارش میدهد که «قانون احوال شخصیه» مدون عربستان سعودی، قیمومیت مردان بر زنان را رسماً تثبیت کرده و حاوی مفادی است که تبعیض در ازدواج، طلاق و تصمیمگیریهای مربوط به فرزندان را تسهیل میکند. سازمان عفو بینالملل نیز به همین ترتیب اعلام میدارد که این قانون به قیمومیت مردان تداوم میبخشد و تبعیض علیه زنان را در سراسر زندگی خانوادگی قانونی میسازد. پس این است شاهکار پادشاهی مدرن: شاه اصلاحات را از بالا اعطا میکند، در حالی که نظم حقوقی اقتدار مردان بر زنان را در لایههای پایین حفظ مینماید؛ قفسی بسیار مترقی، اما قفسی همراه با روابط عمومی و تبلیغات.
پروندهٔ «مناهل العتیبی» این ماسک را بیش از پیش فرو میکشد. او توسط ایران محکوم نشد؛ او توسط هیچیک از دشمنانِ این «نظم مبتنی بر قواعد» مجازات نگردید؛ او یک مربی بدنسازی و فعال حقوق زنان در عربستان بود که به ۱۱ سال زندان محکوم شد، در حالی که عفو بینالملل و سازمان حقوقی «القسط» اعلام کردند که پروندهٔ او مربوط به انتخاب پوشش و فعالیت در رسانههای اجتماعی علیه قیمومیت مردان بوده است. خبرگزاری رویترز گزارش داد که به گفتهٔ سازمان عفو بینالملل، العتیبی به دلیل فعالیتهای رسانهایِ مرتبط با حقوق بشر و انتخاب پوشش عمومی به ۱۱ سال زندان محکوم شده است. این همان تناقضی است که کاخ پادشاهی نمیتواند با هیچ عطری آن را پنهان سازد. پادشاهی آزادی زنان را در خارج میفروشد، در حالی که زنانی را که میکوشند آزادی را به چیزی فراتر از یک فرمان ملوکانه بدل سازند، مجازات میکند. زنی که با برند حاکمیت همخوانی دارد تجلیل میشود، و زنی که به عنوان یک سوژهٔ سیاسی مستقل عمل میکند، در درون این ماشین ناپدید میگردد.
قطر درس بعدی را در زمینهٔ بینایی امپراتوری به ما میآموزد. در اینجا با دولتی مواجهیم که میزبان یکی از مهمترین پایگاههای نظامی ایالات متحده در غرب آسیاست، در حالی که نظمی جنسیتی را حفظ میکند که اگر این کشور ایران بود، گفتمان غربی آن را به عنوان سندی بر شرارت تمدنی جلوه میداد. گزارش دیدهبان حقوق بشر دربارهٔ قطر نشان داد که سیستم قیمومیت مردان در قطر، زنان را از حق تصمیمگیریهای کلیدی دربارهٔ زندگیشان محروم میسازد، و تحقیقات دقیق آن حاکی از آن است که زنان قطری مجرد زیر ۲۵ سال برای سفر به خارج از کشور به اجازهٔ قیم مرد نیاز دارند، در حالی که شوهران میتوانند برای جلوگیری از سفر همسران خود از دادگاه حکم بگیرند. اما قطر مفید است؛ قطر در صورت نیاز یک میانجی است، در صورت لزوم تأمینکنندهٔ گاز است، در صورت دستور یک پایگاه است و در وقت عکسبرداری یک شریک. از این رو، همان سیستم قیمومیتی که در قبال ایران به ذات اخلاقی نظام بدل میشود، در قطر به یک «چالش اصلاحاتی» تقلیل مییابد. هنگامی که محدودیت یک زن در کنار پایگاه هوایی آمریکا قرار میگیرد، امپراتوری ناگهان پیچیدگی شرایط را به یاد میآورد.
امارات متحدهٔ عربی این تناقض را به معماری بدل ساخته است. این کشور برجهایی چنان بلند میسازد که اردوگاه کارگران مهاجر را پنهان کند، کنفرانسهایی چنان صیقلیافته برگزار مینماید که پروندهٔ زندانها را بپوشاند و زنانگی جهانوطنی را به عنوان بخشی از یک برند لوکس ملی میفروشد. زنان در اتاقهای هیئتمدیره، زنان در وزارتخانهها، زنان در تبلیغات خطوط هوایی، زنان در پنلهای دیپلماتیک: تصویر ارائه شده مدرن، کارآمد، دوزبانه و سرمایهگذارپسند است. با این حال، دیدهبان حقوق بشر گزارش میدهد که اصلاحات امارات در ریشهکن کردن تبعیض علیه زنان، بهویژه قیمومیت مردان بر زنان، ناکام مانده است و در فصل مربوط به این کشور در گزارش سال ۲۰۲۶ ذکر شده است که قانون خشونت خانگی، خشونت را در رابطه با اعمالی تعریف میکند که از حد اقتدار و قیمومیت فرد خاطی تجاوز کند، و بدین ترتیب فضایی را برای تادیب مردان در چارچوب مرزهای مورد پذیرش مقامات باقی میگذارد. امارات پدرسالاری را ملغی نکرده، بلکه برند آن را در قالب شیشه، طلا، نظارت و بیانیههای مطبوعاتی انگلیسیزبان بازسازی نموده است.
بحرین این مسئله را حتی از این هم زشتتر میسازد، زیرا این پادشاهی روی نقشه کوچک اما در ماشین امپراتوری بزرگ است. بحرین یک نظام پادشاهی تحت حمایت آمریکاست که در میانهٔ معماری نظامی خلیج فارس قرار دارد؛ جایی که حکومت دودمانی، مدیریت فرقهٔ مذهبی، سرکوب سیاسی و قدرت نیروی دریایی آمریکا به هم میرسند. صفحهٔ بحرین در سایت دیدهبان حقوق بشر خاطرنشان میسازد که مدافعان حقوق بشر و رهبران سیاسی علیرغم عفوهای اخیر همچنان به طور خودسرانه در بازداشت هستند، در حالی که گزارشی در ژوئن ۲۰۲۶ نشان داد که بحرین تابعیت ۶۹ شهروند خود از جمله نوزادان را ــ که همگی از شیعیان دارای تبار ایرانی بودند ــ سلب کرده و بسیاری را بیوطن ساخته است. این یک پاورقی کوچک برای ثبات خلیج فارس نیست؛ این همان ثباتی است که امپراتوری تعریف میکند: یک خاندان حاکمِ تحت حفاظت، یک اپوزیسیونِ تنبیه شده، یک جمعیتِ مدیریت شده و یک ناوگان خارجی در همان نزدیکی تا به همگان یادآوری کند که حاکمیت واقعی در کجا قرار دارد.
سپس زنانی هستند که اصلاً در تصویر ملوکانه وارد نمیشوند: کارگران خانگی مهاجر، نظافتچیها، کارگران بخش مراقبت، کارگران بخش خدمات و کارگران خانهای که اقتصادهای کاخ را ممکن میسازند. فمینیسم لیبرال در خلیج فارس، زنی را که به وزارت منصوب شده میشمارد اما زنی را که کف زمین را زیر پای او تمیز میکند، فراموش میکند. سازمان عفو بینالملل گزارش میدهد که در قطر، کارگران مهاجر علیرغم اصلاحات همچنان در برابر سوءاستفادههای کارگری و استثمار آسیبپذیر هستند، در حالی که زنان و سایر گروهها همچنان در قانون و عمل با تبعیض مواجهند. اینجاست که مسئلهٔ طبقاتی عطر و بوی خوشِ کاخ را میشکافد. اصلاحات جنسیتی که زنان برگزیدهٔ شهروند را ارتقا میدهد، در حالی که متکی بر پرولتاریای نژادی و مهاجر از زنان کارگر است، رهایی و رهاسازی نیست؛ بلکه سلسلهمراتبی است که بروشور بهتری دارد.
با این حال، مهمترین نکته صرفاً این نیست که این رژیمها منافق و ریاکارند؛ نکتهٔ تعیینکننده این است که غرب از نظر مادی به بقای آنها تداوم میبخشد. ایالات متحده صرفاً این پادشاهیها را تحمل نمیکند، بلکه آنان را مسلح میسازد، آموزش میدهد، تضمین میکند، پایگاههای خود را پیرامون آنها بنا مینهد و آنان را در نظم امنیتی امپراتوری ادغام مینماید. وزارت امور خارجه آمریکا گزارش داد که فروش نظامی خارجی ایالات متحده در سال مالی ۲۰۲۵ به ۱۰۴.۳۸ میلیارد دلار رسیده است. خبرگزاری رویترز در سال ۲۰۲۵ گزارش داد که ایالات متحده و عربستان سعودی دربارهٔ یک بستهٔ تسلیحاتی عظیم، از جمله یک توافقنامهٔ تسلیحاتی نزدیک به ۱۴۲ میلیارد دلاری بین آمریکا و عربستان، گفتگو کردهاند. این همان صدایی است که در پشت خطابه و موعظه شنیده میشود؛ در حالی که واشنگتن به ایران دربارهٔ حقوق زنان درس میدهد، به پادشاهان سلاح میفروشد.
این الگو و قاعده منحصر به کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس نیست؛ دولت نظامی مصر در حالی مورد حمایت غرب قرار میگیرد که حیات سیاسی را در هم میکوبد. اردن به عنوان یک شریک امنیتیِ وفادار باقی میماند، در حالی که با حقوق بشر همچون کاغذبازیهای اداریِ مؤدبانه برخورد میشود. اسرائیل مسلح، تأمین مالی و حمایت میشود، در حالی که زنان فلسطینی متحمل اشغالگری، محاصره، آوارگی، زندان، داغدیدگی و ماشین روزمرهٔ خشونتِ استعماری-شهرکنشینی هستند. این رژیمها و متحدان به نماد جهانی ستم بر زنان بدل نمیشوند، زیرا کارکرد آنان متفاوت است؛ آنها موانعی در برابر امپراتوری نیستند، بلکه ابزارهایی در خدمت آن هستند. از سوءاستفادههای آنان میتوان ابراز تأسف کرد، آنها را مدیریت نمود، در پاورقی آورد یا تحت برند اصلاحات عرضه کرد؛ اما سوءاستفادههای ایران باید به سندی تمدنی [علیه آن] بدل گردد. تفاوت در رنج زنان نیست، تفاوت در همسویی و همپیمانی دولتهاست.
این همان سیستم حسابداریِ استعماریِ فمینیسم امپریالیستی است. سرکوب توسط دولتهای دشمن، «وحشیگری» نامیده میشود؛ سرکوب توسط دولتهای دستنشانده، «ثبات» خوانده میشود. زنان در حاکمیت ایران به قربانیانی جهانی بدل میشوند که رنجشان کل نظم سیاسی را متهم میسازد؛ زنان در حکومتهای پادشاهی به ذینفعانِ صبورِ اصلاحات تدریجی، اتباعِ نگونبختِ پیچیدگیهای فرهنگی، یا جزئیات مزاحم در یک شراکت استراتژیک بسیار بزرگتر تبدیل میگردند. امپراتوری رنج زنان را بر اساس شدت و وخامت آن رتبهبندی نمیکند، بلکه رنج زنان را بر پایهٔ «میزان کارآمدی و سودمندیاش» مرتب میسازد.
بنابراین، هنگامی که لیبرالهای غربی و سایههای چپگرای آنها با خشم و غضب ویژهای ایران را محکوم میکنند، در حالی که دربارهٔ پادشاهیهای خلیج فارس زمزمه و سکوت اختیار مینمایند، به فمینیسم عمل نمیکنند؛ بلکه در حال بازتولید نقشهٔ امپراتوری هستند. آنان نگریستن به زنان را از طریق عدسیِ هدفگیریِ طبقهٔ حاکم خود آموختهاند. زنان ایران به مدارک جرمی علیه حاکمیت ملی بدل میشوند، در حالی که زنانِ پادشاهیهای دستنشانده در زیر قراردادها، پایگاهها، نفت، سلاحها، سیستمهای کارگری مهاجر و تاجها دفن میگردند. این همبستگی نیست، این حقوق بشر نیست، این رهایی نیست؛ این همان معاملهٔ کهن امپریالیستی در جامهٔ جدید است: زنی که در جبههٔ دشمن است باید نجات یابد، زنی که در جبههٔ دستنشانده است باید مدیریت شود، و پادشاه باید پیش از صرف ناهار مسلح گردد.
فمینیسمِ ناو هواپیمابر
این استاندارد دوگانه یک اشتباه محاسباتی نیست، بلکه یک ماشین است. امپراتوری صرفاً به این دلیل رنج زنان را در برخی جاها نمیبیند و در جاهای دیگر نادیده میگیرد که مقاماتش بیمبالات، سردرگم یا کمسواد هستند. این الگو بسیار منسجمتر از آن است که بتوان چنین قصهٔ پریانِ معصومانهای را باور کرد. رنج و درد زنان بر اساس نیازهای قدرت گزینش، ترجمه، بستهبندی، توزیع، تأمین مالی، تلویزیونی، تحریم و نظامی میشود. زنی در یک دولت دشمن میتواند به چهرهٔ وضعیت اضطراریِ تمدن بدل شود؛ زنی در یک رژیم دستنشانده به یک پیچیدگیِ مایهٔ تأسف تبدیل میگردد؛ زنی در شرایط اشغال به سکوتی جانبی فروکاسته میشود؛ و زنی تحت تحریمها نامرئی میگردد. امپراتوری رنج زنان را کشف نمیکند، بلکه آن را «پردازش» مینماید.
از همین روست که پرسش لیلا ابو لغد که «آیا زنان مسلمان نیاز به نجات داده شدن دارند؟»، همچنان چون خنجری تیز بر پیکر فهم عامیانهٔ امپریالیستی فرود میآید. روایت نجات، زنان مسلمان را به ابژههای فضیلت غربی بدل میسازد، در حالی که اقتصاد سیاسیِ جنگ، استعمار، تحریم، فقر، طبقه، مداخلهٔ خارجی و خشونت دولتی را از بین میبرد و پاک میکند. این روایت میگوید مشکل از فرهنگ، دین، حجاب، مردان عقبمانده، قوانین عقبمانده و تمدن عقبمانده است؛ اما از نفت، پایگاهها، بدهیها، اشغالگری، قراردادهای تسلیحاتی، تحریمها، سرویسهای اطلاعاتی، ارتشهای نیابتی یا دست بلند و خونین امپراتوری سخن نمیگوید. روایت نجات سودمند است، چرا که سلطه را در قالب شفقت و دلسوزی جلوه میدهد؛ این روایت به ارباب اجازه میدهد تا در جامهٔ یک مددکار اجتماعی وارد خانه شود.
افغانستان آزمایشگاهی بود که این روش در آن با روشنترین رنگهای بشردوستانه نقاشی شد. در نوامبر ۲۰۰۱، در حالی که بمبهای آمریکایی فرو میریختند، لورا بوش از تریبون سخنرانی رادیویی رئیسجمهور استفاده کرد تا اعلام دارد که جنگ علیه تروریسم، همزمان جنگ برای حقوق و کرامت زنان نیز هست. همهچیز در آنجا منزه و صیقلیافته بود: آزادی زنان در کابین خلبان جنگ امپریالیستی پرواز میکرد. بیرحمی طالبان نسبت به زنان واقعی بود، اما واقعیت مسئله نبود، بلکه مسئله «استفادهٔ کاربردی» از آن بود. رنج زنان افغان به سوخت اخلاقی برای تهاجم، اشغال، پایگاههای نظامی، ضدشورش، قراردادهای کمکی، گسترش سازمانهای غیردولتی و این توهم طولانی بدل شد که رهایی میتواند توسط همان ساختار قدرتی به ارمغان بیاید که خود دهها سال به تبدیل افغانستان به میدان جنگ کمک کرده بود.
بیست سال بعد، این شعار همراه با خودِ ساختار اشغالگری به ویرانهای بدل شد. زنان افغان به دستاوردهای واقعی در آموزش، حضور عمومی، رسانهها، زندگی حرفهای و مشارکت سیاسی دست یافته بودند، اما آن دستاوردها به معماریِ یک دولتِ جنگی گره خورده بود که نمیتوانست پس از خروج ارتشهای سازندهاش دوام بیاورد. پس از سال ۲۰۲۱، زنان افغان با خشونتِ مجددِ حاکمیت طالبان در کنار ویرانیِ ناشی از فروپاشی اقتصادی، داراییهای مسدود شده، فشار تحریمها، بحران بشردوستانه و مخروبههای به جا مانده از اشغالگرانی مواجه شدند که پیشتر با چنین لحن لطیفی به نام آنان سخن میگفتند. امپراتوری وعدهٔ نجات زنان افغان را داد، سپس آنان را در میان ویرانههای جنگی رها کرد که از خودِ آنان به عنوان متحد اخلاقی و بهانهٔ مشروعیت خویش استفاده کرده بود.
عراق همین درس را با صحنهآرایی دیگری تکرار کرد. ایالات متحده به این دلیل به عراق حمله نکرد که عاشق زنان عراقی بود؛ بلکه به این دلیل حمله کرد که امپراتوری خواهان تسلط بر یک دولت استراتژیک در قلب غرب آسیا بود. اما ادبیات رهایی زنان، دکوراسیون مفیدی برای این پروژه بود؛ روبان دیگری که بر بدنهٔ موشک بسته شد. تهاجم و اشغال، پیکرهٔ اجتماعی را متلاشی کرد، به گسستهای فرقهای دامن زد، امنیت را نابود ساخت، مرگ و آوارگی تودهای به بار آورد و شرایطی را تشدید کرد که در آن زنان بار خشونت ناشی از فروپاشی خانواده، بیوگی، بیکاری، شبهنظامیان، ایستهای بازرسی و وحشت را به دوش کشیدند. پژوهشی دربارهٔ زنان و جنگ عراق خاطرنشان میسازد که زنان عراقی متحمل پیامدهای وخیمی از تهاجم و اشغال شدند که از آن جمله میتوان به ناامنی، مصائب اقتصادی و حاشیهنشینی سیاسی اشاره کرد. رهایی در قالب یک تانک از راه رسید و کشوری را بر جای گذاشت که در آن زندگی روزمره خود باید همچون یک میدان جنگ مذاکره و سپری میشد.
لیبی نیز همین دستگاه و سازوکار را بدون نیاز به دیکته کردن دقیق همان سناریو نشان میدهد. ناتو جنگ سال ۲۰۱۱ خود را عملیات حفاظت از غیرنظامیان نامید و گزارش خودِ ناتو حاکی از آن است که عملیاتش در لیبی شامل بیش از ۲۶,۰۰۰ پرواز و حمله علیه تقریباً ۶,۰۰۰ هدف نظامی بوده است. ادبیات بشردوستانه درب را گشود و نابودی رژیم از آن عبور کرد. دولت متلاشی شد، گروههای مسلح تکثیر یافتند، اقتدار عمومی تکهتکه شد و کشور به کریدوری برای بازداشت، قاچاق و سوءاستفاده بدل گردید. خبرگزاری رویترز در سال ۲۰۲۶ گزارش داد که دفتر حقوق بشر سازمان ملل متحد دریافته است که مهاجران در لیبی در معرض خشونتها و سوءاستفادههای سیستماتیک از جمله تجاوز، شکنجه، کار اجباری و قاچاق قرار دارند. جنگ بشردوستانه خشونت را ملغی نکرد، بلکه آن را در میان ویرانهها پراکنده ساخت و سپس دیپلماتها را گسیل داشت تا واژگان را مدیریت کنند.
خط لولهٔ ایدئولوژیکی که این امر را ممکن میسازد اسرارآمیز نیست. رسانههای شرکتی زنی را کشف میکنند، یک سازمان غیردولتی بحران را قاببندی مینماید، یک اندیشکده گرامر سیاستگذاری را ارائه میدهد، شبکههای اپوزیسیونِ خارجنشین شهادتها را فراهم میسازند، جلسات استماع کنگره فوریت و اضطرار صوری خلق میکنند، بنیادها بودجهٔ صداهای مورد پذیرش را تأمین مینمایند، ادارات تحریم مجازات را آماده میسازند و طبقهٔ سیاست خارجی کل این فرآیند را «شفافیت اخلاقی» مینامد. چاندرا موهانتی یکی از کارکردهای عمیقتر این گفتمان را در مقالهٔ «تحت نظارت چشمهای غربی» نام نهاد؛ جایی که او از نوشتههای فمینیستی غربی به دلیل خلق یک «زن جهان سومی» واحد که از ویژگیهای تاریخی و سیاسی خود تهی شده است، انتقاد کرد. آن زن واحد و انتزاعی برای مخیلهٔ امپریالیستی ضروری است. یک زن واقعی به یک طبقه، یک ملت، یک خانواده، یک دین، یک تاریخ، مجموعهای از نهادها، یک میراث استعماری و یک مبارزهٔ سیاسی تعلق دارد؛ اما زنِ امپریالیستی به یک بیانیهٔ مطبوعاتی تعلق دارد.
این همان تولید رضایت در یک دستگاه بشردوستانه است. نخست، زنانِ دولتِ هدف از جامعهٔ خود جدا میشوند؛ سپس از خشونت امپریالیستی تفکیک میگردند؛ و در نهایت از هرگونه سیاستی که ممکن است با سیاستهای غرب در تضاد باشد، مجرد میشوند. آنچه باقی میماند قربانیای است بدون هیچ حافظهٔ ضدامپریالیستی، بدون هیچ ادعای حاکمیت ملی، بدون هیچ جایگاه طبقاتی، بدون هیچ نظری دربارهٔ تحریمها، بدون هیچ اندوهی برای فلسطین، بدون هیچ خشمی دربارهٔ عراق، بدون هیچ خاطرهای از افغانستان، بدون هیچ بدگمانی نسبت به سیا و بدون هیچ درکی از نحوهٔ کارکرد امپراتوری. او در دسترس و قابل بهرهبرداری میشود. زن جهان سومی تنها زمانی قابل درک و پذیرفته است که بتوان او را در خدمت قدرت غرب قرار داد.
در قبال ایران، این دستگاه همواره نیازمند تهاجم نظامی نیست؛ گاهی از طریق تحریمها، لیستهای سیاه، محدودیتهای ویزا، برنامههای سایبری، انزوای دیپلماتیک، کارزارهای اطلاعاتی و تهدید دائمی به توسل به زور عمل میکند. پس از درگذشت مهسا امینی، ایالات متحده صرفاً ابراز نگرانی نکرد، بلکه این نگرانی را به اقدامات قهرآمیز ترجمه نمود. وزارت خزانهداری آمریکا اعلام کرد که پلیس امنیت اخلاقی ایران و مقامات ارشد امنیتی را در سپتامبر ۲۰۲۲ تحریم کرده است، و بعدها اقدامات تکمیلی را به عنوان بخشی از اقدامات تحریمی مکررِ مرتبط با برخورد ایران با اعتراضاتِ پس از مرگ امینی توصیف نمود. بار دیگر، مکانیسم آشکار است: رنج زن واقعی است، اما پاسخ امپریالیستی التیام، همبستگی، گفتگو یا همکاری غیرقهرآمیز نیست؛ بلکه مجازاتی است که از طریق معماری مالی امپراتوری هدایت میشود.
به همین دلیل است که تحریمها باید به عنوان بخشی از ابزارهای فمینیسم امپریالیستی فهمیده شوند. یک رژیم تحریمی میتواند با ادبیات حقوق زنان اعلام شود، در حالی که فشارهایی را که زنان در زندگی روزمره هضم و تحمل میکنند، عمیقتر سازد. میتواند ادعا کند که مقامات را هدف قرار داده است، در حالی که بانکها، تأمینکنندگان، بیمهگران و شرکتها را از تراکنشهای عادی غیرنظامی میترساند و دور میسازد. میتواند از کرامت سخن بگوید، در حالی که شرایط دارو، اشتغال، بقای خانوار و توسعهٔ اجتماعی را تنگتر میکند. گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در خصوص اقدامات قهری یکجانبه هشدار داده است که تحریمها و پیروی بیش از حد از آنها میتواند به دسترسی به دارو و تجهیزات پزشکی در ایران آسیب برساند. سیاستی که زندگی مادی زنان را وخیمتر میسازد، صرفاً به این دلیل که پس از جانباختن یک زن اعلام شده است، به یک سیاست فمینیستی بدل نمیشود.
اینجاست که تقسیمبندی استعماریِ انسانیتِ زنان آشکار میگردد. زنان تحت حاکمیت دولتهای دشمن، جهانی جلوه داده میشوند؛ درد آنان فوری، تمدنی، نمادین، قابل پخش و قابل تحریم است. زنان تحت حاکمیت دولتهای دستنشانده، محلی قلمداد شده، به آینده موکول میشوند، تبیین و توجیه میگردند، تلطیف میشوند یا پنهان نگاه داشته میشوند. از زنان فلسطینیِ تحت اشغال خواسته میشود که پشت روایت امنیتی اسرائیل منتظر بمانند؛ زنان یمنی در زیر بمباران و محاصره در زیر عبارت «مناقشهٔ منطقهای» دفن میشوند؛ برای زنان افغان پس از خروج آمریکا سوگواری میشود بدون آنکه اشغالگریِ ناکاممانده متهم گردد؛ با زنان عراقی پس از تهاجم همچون خسارتهای جانبی پسزمینه رفتار میشود؛ زنان لیبیایی پس از ناتو در میان ویرانههای موفقیتِ بشردوستانه رها میشوند؛ و زنان مهاجر در خلیج فارس در پشت چهرههای خندان اصلاحات ملوکانه ناپدید میگردند. امپراتوری برای زنان ارزش یکسانی قائل نیست، بلکه برای کاربردهایی ارزش قائل است که رنج آنان میتواند به همراه داشته باشد.
این فمینیسمِ دارای خطا نیست؛ این همبستگیِ راه گمکرده نیست؛ بلکه یک آرایش ایدئولوژیک از امپراتوری است. این نگرش زنان را بر اساس کارآمدی ژئوپلیتیک تقسیم میکند، رنجهای گزینششده را به مشروعیتی برای قهر و اجبار بدل میسازد و به مردم در کانون امپراتوری میآموزد که طبقهٔ حاکم خود را به اشتباه یک مأموریت نجات بپندارند. این سازوکار به همان دولتی که پادشاهیها را تسلح میکند، از آپارتاید دفاع مینماید، کشورها را بمباران میکند، تحریمها را وضع مینماید و بودجهٔ پلیس و ارتشها را تأمین میکند، اجازه میدهد تا با چهرهٔ موقرِ کشیشی که بالای یک صندوق فروشگاهی ایستاده است، دربارهٔ کرامت زنان به جهان موعظه کند.
پادزهر و متباینِ این فریبکاری، سکوت دربارهٔ زنان نیست؛ چرا که سکوت خود خیانت دیگری خواهد بود. متباینِ آن، همبستگی بدون فتوحات، حقوق بشر بدون جنگ، فنیمیسم بدون ناوهای هواپیمابر و انترناسیونالیسمی است که آغازش، خلع سلاح امپراتوری در خانهٔ خود است. زنان ایرانی نیازی ندارند که به مهمات جنگی بدل شوند تا حائز اهمیت گردند. زنان افغان نیازی به اشغالگری نداشتند تا انسانیت خود را ثابت کنند. زنان عراقی برای آزادی نیازی به تهاجم نظامی نداشتند. زنان لیبیایی برای ورود به تاریخ نیازی به ناتو نداشتند. زنان فلسطینی برای سوگواری نیازی به اجازهٔ اشغالگر خود ندارند. وظیفهٔ ما بهبود بخشیدن به روایت نجات امپراتوری نیست، بلکه در هم شکستن ماشینی است که رنج زنان را به استدلالی برای سلطهگری بدل میسازد.
نخستین خویشکاری در خانه است
انتخابی که امپراتوری پیش پا میگذارد، از همان نخستین واژه دروغین است. به ما گفته میشود یا باید روایت نجات آن را بپذیریم یا اینکه اهمیتی برای زنان قائل نیستیم؛ یا باید اتهاماتش را به فرمان تکرار کنیم یا عذرخواهِ ظلم و سرکوب باشیم؛ یا باید قضاوت سیاسی خود را به همان دولتهایی بسپاریم که پادشاهیها را مسلح کردند، عراق را نابود ساختند، افغانستان را اشغال کردند، لیبی را متلاشی نمودند، از اسرائیل دفاع کردند، یمن را به قحطی کشاندند، ایران را تحریم کردند و گرداگرد غرب آسیا را با پایگاههای نظامی محصور ساختند، یا اینکه به آرمان کرامت انسانی خیانت کردهایم. این یک باجخواهی اخلاقی است که جامهٔ دلسوزی به تن کرده است. متباینِ فمینیسم امپریالیستی سکوت نیست، بلکه انترناسیونالیسمِ بدون فتوحات است.
حق حاکمیت ملی به معنای گواهیِ بینقص بودن نیست؛ بلکه شرطی است که یک ملت در سایهٔ آن میتواند تضادهای درونی خود را بدون فرمانروایی، مجازات، محاصره یا «نجات داده شدن» توسط قدرتهای خارجی حلوفصل کند. ایران نیازی ندارد که بیعیبونقص باشد تا حق تعیین سرنوشت داشته باشد. زنان ایرانی نیازی ندارند که واشنگتن سخنگوی آنان باشد تا برای قانون، خانواده، حیات جمعی، اخلاق، دین، کار، کرامت و اقتدار سیاسی مبارزه کنند. تضادهای جامعهٔ ایران پیش از هر چیز به مردمی تعلق دارد که با آنها زندگی میکنند. این بیتفاوتی نیست، بلکه احترام به تاریخ است؛ به رسمیت شناختن این حقیقت است که هیچ ملتی با مصادره شدن مبارزات داخلیاش توسط همان امپراتوری که میخواهد کشورشان را منقاد کند، آزاد نمیشود.
حقوق بینالملل، آنگاه که از ریای دولتهای قدرتمند پاک شود، این موضوع را به روشنی بیان میدارد. منشور ملل متحد بر برابریِ حاکمیت تمامی دولتهای عضو تأکید میکند و از کشورها میخواهد که از تهدید یا توسل به زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هر دولتی خودداری کنند. اعلامیهٔ ۱۹۷۰ دربارهٔ روابط دوستانه بیان میدارد که هیچ دولتی نباید از ابزارهای نظامی، سیاسی، اقتصادی یا هر شکل دیگری از اجبار علیه دولتی دیگر استفاده کند تا اعمال حقوق حاکمیتی آن را منقاد خویش سازد. این اصول، عباراتی تزیینی نیستند که دیپلماتها آنها را روی دیوار قاب کنند، در حالی که بمبافکنها در بیرون در حال گرم کردن موتورهای خود هستند؛ اینها حداقلِ تجلیِ حقوقیِ جهانی است که در آن قدرتمندان نمیتوانند هر تضادِ ضعفا را به بهانهای برای سلطهگری بدل سازند.
از همین روست که تحریمها را نمیتوان به گونهای میان گفتگوها گنجاند که گویی ابراز مخالفتهایی بیضرر هستند. تحریم، همبستگی نیست، بلکه قهر و اجبار است. تحریمها از طریق بانکها، بیمهگران، خطوط کشتیرانی، تأمینکنندگان، شرکتها، بیمارستانها، خانوادهها، ارزها، دستمزدها، قیمتها، داروها و وحشت عمل میکنند. آنها به جهان دیکته میکنند که تجارت عادی با کشورِ هدف میتواند مجازات مرکز امپراتوری را به همراه داشته باشد. گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در خصوص اقدامات قهری یکجانبه هشدار داده است که تحریمها و پیروی بیش از حد از آنها میتواند به دسترسی به دارو و تجهیزات پزشکی در ایران آسیب برساند. هیچکس که از سیاستهای تشدیدکنندهٔ رنج غیرنظامیان حمایت میکند، نمیتواند ادعای وجدانی آسوده داشته باشد، صرفاً به این دلیل که در بیانیهٔ مطبوعاتیاش از زنان یاد شده است.
تحریمی که به نام زنان اعلام میشود، همچنان وارد آشپزخانه، درمانگاه، داروخانه، محل کار و بودجهٔ خانواده میشود. این تحریم همچنان بارِ کسانی را که از بیماران مراقبت میکنند، غذا را جیره بندی مینمایند، خانه را اداره میکنند، مراقب کودکان هستند، به دنبال دارو میگردند و اضطرابِ حیات اجتماعی در شرایط محاصره را هضم میکنند، سنگینتر میسازد. در هر جامعهای، این بار به شدت بر دوش زنان سنگینی میکند. این همان چیزی است که اخلاقگرای امپریالیستی از دیدنش تن میزند. همان سیاستی که ادعا میکند دولتی را به خاطر سوءرفتار با زنان مجازات میکند، میتواند زندگی مادی زنان را سختتر سازد. در این هیچ فمینیسمی وجود ندارد؛ این تنها یک جنگ اقتصادی است که روبانی به کت خود سنجاق کرده است.
بنابراین برای کسانی از ما که در کانون امپراتوری هستیم، مأموریت سیاسی ابهامی ندارد. نخستین وظیفهٔ ما مواجهه با طبقهٔ حاکم خودمان است. نه جبهه گرفتن علیه روحانیان ایران پیش از اسلحهفروشان خودمان؛ نه دادگاههای ایران پیش از ادارات تحریم خودمان؛ نه قوانین خانواده در ایران پیش از پایگاههای نظامی خودمان؛ و نه پلیس ایران پیش از حمایت دولت خودمان از پادشاهیها، آپارتاید، اشغالگری، محاصره و دیکتاتوری. آن اصل کهن سوسیالیستی همچنان پابرجاست: دشمن اصلی در خانه است. طبقهای که بر ما فرمان میراند، ناظر بیطرف حقوق زنان در خارج از مرزها نیست؛ بلکه سازماندهندهٔ فعالِ نظم جهانی است که زنان، کارگران، مهاجران، دهقانان و خلقهای تحت استعمار را در هر کجا که سود و قدرت اقتضا کند، در هم میکوبد.
این به معنای مخالفت بدون لکنت و عذرخواهی با تحریمها علیه ایران است. به معنای مخالفت با تهدیدهای جنگی، بیثباتسازیهای پنهان، جنگ سایبری، ترورها و محاصرهٔ نظامی است. به معنای مخالفت با فروش تسلیحات و تضمینهای امنیتی است که عربستان سعودی، امارات، قطر، بحرین، مصر، اردن و اسرائیل را به عنوان ستونهای قدرت ایالات متحده حفظ میکنند. به معنای افشای اندیشکدهها، نهادهای رسانهای، شبکههای اپوزیسیون خارجنشین، بنیادها و خطوط لولهٔ سازمانهای غیردولتی است که رنجهای گزینششده را به فهم عامیانهٔ تغییر رژیم بدل میسازند. به معنای امتناع از این است که اجازه دهیم طبقهٔ حاکمِ سفیدپوست از زنان مسلمان به عنوان کاغذ دیواری برای خشونت امپریالیستی استفاده کند، در حالی که بودجهٔ همان رژیمهایی را تأمین مینماید که زنان و کارگران را به خاک سیاه مینشانند.
ابعاد این ماشین صرفاً نمادین نیست. وزارت امور خارجه آمریکا گزارش داد که فروش نظامی خارجی در سال مالی ۲۰۲۵ به ۱۰۴.۳۸ میلیارد دلار رسیده است. خبرگزاری رویترز گزارش داد که ایالات متحده و عربستان سعودی دربارهٔ یک توافق تسلیحاتی نزدیک به ۱۴۲ میلیارد دلاری گفتگو کردهاند. پرسش برای مردم غرب این نیست که آیا میتوانیم خطابهٔ دیگری دربارهٔ زنان در ایران تولید کنیم یا خیر؛ ما تا سقف خطابههای انبارشده داریم. پرسش این است که آیا میتوانیم دولتهایمان را از مسلح کردن پادشاهان، تأمین مالی اشغالگران، حفاظت از ژنرالها، مجوز دادن به بمبها و «ثبات» نامیدن نظم حاصل از آن بازداریم؟
همبستگی واقعی از همان جایی آغاز میشود که نظارت امپریالیستی پایان مییابد. این میتواند به معنای تبادل، مطالعه، ترجمه، گفتگو، ارتباط فرهنگی، فعالیت علیه تحریمها، دفاع از صلح و احترام به کارگزاریِ درونیِ جنبشهای زنان و مبارزات اجتماعی در ایران باشد. همبستگی به معنای گزینش زنان ایرانیِ «خوب» که سیاستهای غرب را تأیید میکنند و حذف زنانی که مذهبی، ضدامپریالیست، ناسیونالیست، طرفدار نظام، اصلاحطلب، محافظهکار، سوسیالیست یا به سادگی مایل نیستند زندگیشان به مهمات جنگی بدل شود، نیست. همبستگی نیازی ندارد که زنان ایرانی برای ما به نماد تبدیل شوند؛ بلکه از ما میخواهد که اجازه ندهیم دولتهایمان از آنان سوءاستفاده کنند.
این اصل تنها شامل حال ایران نیز نمیشود. زنان سعودی آیندهٔ جامعهٔ سعودی را رقم خواهند زد. زنان فلسطینی آیندهٔ فلسطین را تعیین خواهند کرد. زنان یمنی آیندهٔ یمن را مشخص خواهند ساخت. زنان افغان آیندهٔ افغانستان را رقم خواهند زد. زنان کوبایی، ونزوئلایی، چینی، سوری، لبنانی، روسی و آفریقایی آیندهٔ خود را در درون تاریخ خود، مبارزات خود، تضادهای خود و نیروهای اجتماعی خود تعیین خواهند کرد. نقش انترناسیونالیستها این نیست که خود را متولی و قیمِ بشریت بگمارند؛ بلکه ایستادگی در برابر سلطهگری، دفاع از شرایط حق تعیین سرنوشت و مبارزه با ساختارهای امپریالیستی است که ملتها را از حلوفصل آزادانهٔ مسائل خود بازمیدارند.
این نسبیگرایی نیست، بلکه انضباط است. این امتناع از خلط کردن نقد با اجبار، همبستگی با قیمومیت، دلسوزی با تحریم، فمینیسم با اشغالگری و حقوق بشر با سیاست خارجی امپراتوری است. یک ضدامپریالیسمِ جدی مبارزات زنان را نفی نمیکند؛ بلکه از حق زنان برای پیشبرد آن مبارزات دفاع میکند، بدون آنکه درد و رنجشان توسط همان دولتهایی مصادره شود که جهان را بمباران و تحریم میکنند، مسلح میسازند، اشغال مینمایند و ثباتش را بر هم میزنند. این دیدگاه میگوید رهایی زنان نمیتواند توسط پادشاهان اعطا شود، توسط مشاوران بازاریابی گردد یا توسط ناوهای هواپیمابر تحویل داده شود؛ رهایی باید به دست خودِ زنان و ملتها ساخته شود.
زنان ایران برای تبدیل شدن به سوژههای تاریخی نیازی به امپراتوری ندارند؛ آنان پیش از این چنین بودهاند. آنچه آنان از ما نیاز دارند نجات، قیمومیت، تحریم یا جنگ نیست، بلکه شکست دادن ماشین امپریالیستی است که زندگی آنان را به مهمات جنگی بدل میسازد. نخستین وظیفهٔ انترناسیونالیسم، نظارت بر انقلابهای سایر ملتها نیست؛ بلکه برچیدن سیستم سلطهای است که به نام خود ما عمل میکند. هر چیزی کمتر از این، همبستگی نیست؛ امپراتوری است در جامهٔ زنان.
