
نشریهٔ مانثلی ریویو (Monthly Review)
نویسنده: جان بلامی فاستر
ترجمه مجله جنوب جهانی
«من بر این باورم که ما مجاز نیستیم از زبان سدههای آینده سخن بگوییم… ما زمان چندانی برای هدر دادن ندارند؛ چالش پیشِ روی ما، نجات شرایط حیات در این سیاره، بقای گونهٔ بشر، دگرگون ساختن مسیر تاریخ و تغییر دادن جهان است.»
— هوگو چاوز
مفهوم «بحران ساختاری و جهانی سرمایه» که تعریفکنندهٔ روزگار ماست، نخستین بار توسط ایشتوان مِشاوروش در ویرایش سوم کتاب نظریهٔ بیگانگی مارکس در سال ۱۹۷۱ و همچنین در سخنرانی یادبود ایزاک دویچر با عنوان «ضرورت نظارت اجتماعی» در همان سال مطرح شد. مشاوروش در سال ۱۹۹۵ در کتاب فراتر از سرمایه، بحران ساختاری، دورانساز و نوظهور سرمایه را از بحرانهای دورهای و مقطعی که «شیوهٔ طبیعی حیات سرمایه» به شمار میروند، متمایز ساخت. او تشریح کرد که بحران ساختاری امروز از چهار ویژگی برخوردار است که آن را از منظر تاریخی متمایز میکند؛ وی در اینجا عمدتاً بر ابعاد اقتصادی آن تمرکز مینماید:
ماهیت آن جهانشمول است، نه محدود به حوزهای خاص (برای نمونه، مالی یا تجاری، یا تأثیرگذار بر این یا آن شاخهٔ ویژهٔ تولید، یا ناظر بر این یا آن نوع کار با مهارتها و سطوح بهرهوری خاص خود و نظایر آن).
دامنهٔ آن بهراستی جهانی است (به دقیقترین و تهدیدآمیزترین معنای کلمه)، نه محصور در مجموعهای خاص از کشورها (آنگونه که همهٔ بحرانهای بزرگ گذشته بودهاند).
مقیاس زمانی آن گسترده و در صورت تمایل، مداوم است: دائم و مستمر است، برخلاف تمام بحرانهای پیشین سرمایه که محدود و دورهای بودند.
شیوهٔ آشکار شدن آن را میتوان خزنده نامید — در تضاد با فورانها و فروپاشیهای تماشاییتر و دراماتیکتر گذشته — با این شرط که حتی شدیدترین و خشونتآمیزترین تشنجها را نیز نمیتوان در آینده نادیده گرفت؛ یعنی زمانی که سازوکار پیچیدهای که اکنون فعالانه به «مدیریت بحران» و «جابهجایی» کموبیش موقت تناقضهای فزاینده مشغول است، رمق خود را از دست بدهد.
همهٔ اینها بدان معناست که شیوهٔ تولید کنونی به مرزهای مطلقِ شیوهٔ بازتولید متابولیک اجتماعی خود نزدیک میشود؛ امری که نهتنها در تناقضهای اقتصادی فزایندهٔ آن — از آنجا که تولید، مصرف و گردش، ساختار درونی آن را تعریف میکنند — بلکه در هر جنبهای از واقعیت مادی مشهود است. بحران ساختاری زمانی رخ مینماید که نهتنها «مرزهای بیواسطه»ی سیستم، بلکه «مرزهای غایی» آن نیز زیر سؤال میروند، زیرا این امر «کلیت یک مجتمع اجتماعی» را تحت تأثیر قرار میدهد. این مسئله بهویژه در عرصهٔ محیطزیست آشکار است؛ جایی که سرمایه در تکاپوی خود برای انباشت بیپایان، با آن همچون موانع صرف که باید از میان برداشته شوند یا زبالهدانی برای پسماندهای خود رفتار میکند، به جای آنکه به مرزهای سیارهای و قوانین طبیعت گردن نهد.
بحران ساختاری سرمایه در اختلالات مزمن و ناکارآمدیهای سیستماتیک در تمام ابعاد بازتولید متابولیک اجتماعی بازتاب مییابد؛ نهتنها از حیث شرایط مادی بیواسطه (خواه اقتصادی یا اکولوژیک)، بلکه شامل مناسبات طبقاتی/مالکیت، دولت، روابط خانوادگی/جنسیتی و ساختارهای نظارتی نژادی/نژادپرستانهای که بومی سرمایهداری بوده و طی قرنها شکل گرفتهاند. گسیختگی در کلیت مجتمع اجتماعی به نابودی فرهنگ یکپارچه و ابزارهای عقلانیت تسری مییابد — که همگی در رشد خردناباوری (ایراسیونالیسم) و احیای نیروهای واپسگرا منعکس میشوند.
تناقضهای عمیقشوندهٔ نظم متابولیک اجتماعی سرمایه در نهایت باید در سطح سیستم امپریالیستی جهانی حلوفصل شوند. تقسیم اقتصاد سرمایهداری جهانی به دولت-ملتهای رقیب، از ویژگیهای تفکیکناپذیر این سیستم است. مشاوروش در سال ۲۰۰۱ در کتاب سوسیالیسم یا بربریت نوشت که جهان اکنون با «بهعنوان بالقوه مرگبارترین مرحلهٔ امپریالیسم» مواجه است، چرا که ایالات متحده در بستر یک نظم اقتصادی تضعیفشدهٔ جهانی، میکوشد هژمونی جهانی خود را حفظ کرده و حتی گسترش دهد و بهطور فزایندهای به ابزارهای نظامی و دیگر ابزارهای قهری متوسل میشود. این امر مسئلهٔ جنگ دائمی را مطرح ساخت که در صورت عدم دستیابی به راهکاری انقلابی و سوسیالیستی فراتر از سرمایه، به جنگ هستهای منجر خواهد شد. او در پیروی از رزا لوکزامبورگ بیان کرد که ما با انتخاب میان «سوسیالیسم یا بربریت» روبرو هستیم — در حالی که این «مشروطسازی را افزود: بربریت، اگر شانس بیاوریم.» این بدان معنا بود که بربریت در این عصر و روزگار میتواند بهسادگی از طریق یک تبادل سراسری ترمونوکلئور یا بحران اکولوژیک سیارهای، به «نابودی بشریت» منجر شود. از این رو، وخامت کامل بحران ساختاری و دورانسازی که بشریت با آن روبروست، برجسته شد.
سرمایهداری انحصاری از نظر مشاوروش، به دلیل تمرکز و مرکزیّت عظیم و رو به گسترش سرمایه و زوال متعاقب نظارت اجتماعی از سوی دولت، بهطور فزایندهای شکل «سرمایهداری گنگستری» به خود گرفت، به طوری که اقدامات اصلاحی و معمول سیستم هرچه بیشتر بیاثر واقع شدند. نظم سرمایهداری جهانی بیش از پیش به ماجراجوییهای نظامی و مالی وابسته شده است که این خود بازتابدهندهٔ هیچچیز نیست جز این واقعیت که مرکز دیگر توان پایداری ندارد. انباشت بیش از حد، ظرفیت مازاد و اتلاف، به ویژگیهای تمامیت این سیستم بدل شدهاند.
تلفیقگرایی سطحی به مثابه شکلی از انکارگرایی
به طور طبیعی، با وجود یک بحران ساختاری و جهانی در سرمایه از آن دست که مشاوروش توصیف کرد، میتوان انتظار داشت که ذینفعان امروز، هرچند کوتهبین، تا حدی از آن آگاه باشند و این امر در نظریهٔ اجتماعی روزگار ما منعکس شود. با این حال، ماهیت توجیهگرایانه و بیگانهٔ تحلیلهای اجتماعی رایج بدان معناست که چنین شناختی تنها به صورت غیرمستقیم و در قالب درک تناقضها و تشنجهای خاص، جدا افتاده از سیستم حاکم سیاسی-اقتصادی و رابطهٔ آن با محیط پیرامونش جلوهگر میشود.
بدین سان، در سالهای اخیر مفهوم «چندبحرانی» (Polycrisis) یا بحرانهای متعددی که از همه سو هجوم میآورند پدیدار گشته است؛ مجموعهای از بحرانها که با اصطلاحات لاتوری و پساانسانگرایانه تصور میشوند و فاقد هرگونه پیوند درونی هستند. یک قاعدهٔ بنیادین که مفهوم کنونی و حاکم «چندبحرانی» را تعیین میکند — مفهومی که توسط دانشمندان با نفوذ علوم اجتماعی مانند آدام توز و نهادهایی چون مجمع جهانی اقتصاد، بانک جهانی و سازمان همکاری و توسعهٔ اقتصادی (OECD) ترویج شده است — این است که این پدیده هیچ رابطهٔ مستقیمی با خود سرمایهداری ندارد.
مفهوم چندبحرانی از آثار ادگار مورن، نظریهپرداز اجتماعی فرانسوی (به همراه آن بریژیت کرن) در دههٔ ۱۹۹۰ سرچشمه گرفت و بعدها توسط توز و دیگران توسعه یافت و عامهپسند شد. در کتاب مورن و کرن با عنوان وطن، زمین، چندبحرانی به عنوان مقولهای معرفی شد که هدف آن نفی این تصور بود که میتوان «یک مسئلهٔ شماره یک را متمایز کرد که تمام مسائل دیگر تابع آن باشند» یا حتی سلسلهمراتب از مشکلات بحرانی در جهان ایجاد نمود. سرمایهداری تقریباً به طور کامل در چارچوب ارتجاعی جنگ سرد/پساجنگ سرد مورن غایب است. همهٔ مشکلات به طور مبهم به مدرنیته یا «علمِ فنآورانه» (تکنوساینس) نسبت داده میشوند، یعنی هم از ساختار و عاملیت و هم از روابط اجتماعی تولید، در کنار هرگونه چشمانداز تاریخی منسجم، منجرد میگردند. برای مورن هیچ راه گریزی وجود ندارد (مگر به قلمرو «روح» که او از آن به عنوان «مقاومت نخستین» یاد میکند).
توز، برجستهترین مدافع کنونی تز چندبحرانی، کرسی استادی را در دانشگاه کلمبیا در اختیار دارد. او چندین مقاله برای نیو لفت ریویو نوشته، ستوننویس ارگان برجستهٔ جنگ سرد جدید ایالات متحده یعنی فارین پالیسی است و با شورای ملی اطلاعات آمریکا، که بخشی از دستگاه امنیت ملی این کشور است، همکاری داشته است. او امروز خود را یک «لیبرال چپ لاتوری» توصیف میکند. او در برجسته کردن مفهوم چندبحرانی، هرگونه تصوری مبنی بر اینکه عصر فاجعهبار کنونی به طور ذاتی با سرمایهداری مرتبط است یا حتی میتواند موضوع نقد عقلانی قرار گیرد را رد میکند:
«مفهوم چندبحرانی، مایهٔ ناامیدی منتقدان پرشمارش، فاقد آن تبارشناسی فکری محترم و جسارت تحلیلی است که یک نظریهپرداز انتقادی خوب انتظار دارد. از نظر من، دقیقاً به همین دلیل است که برای موقعیت کنونی ما مناسب به نظر میرسد. مفهوم چندبحرانی در عدم تعین خود، به عنوان یادآوری برای عدم قطعیت، ابهام و پیچیدگی عمل میکند که ما آنها را در میان قطعیتهای جسورانه و جدید “کاپیتالوسن” گم کردهایم…. چندبحرانی فاقد تشریح دقیق است. این یک نظریهٔ ضعیف است. اما کسانی که به نام وضوح بیشتر یا نظریهٔ قویتر از آن انتقاد میکنند، ابعاد مخمصهای را که در آن گرفتار شدهایم دستکم میگیرند.»
از نظر توز، کسانی که در سنت مارکسی بر بحران ساختاری و جهانی سرمایه تمرکز میکنند (که در اینجا با تبختر از آن به عنوان «قطعیتهای جسورانه و جدید کاپیتالوسن» یاد میشود)، «ابعاد مخمصه»ای را که جهان با آن روبروست دستکم میگیرند. ترجیح اعلامشدهٔ او برای چندبحرانی به عنوان «یک نظریهٔ ضعیف» — همسو با فلسفهٔ پساانسانگرایانهٔ برونو لاتور — بر این فرض استوار است که این نظریه از مزیتِ عدم وضوح برخوردار است و ملقمهای از بحرانهای «نامشخص» را بازنمایی میکند که به درستی منعکسکنندهٔ عدم قطعیت، سردرگمی و فلجشدگی روزگار ماست. او در بهترین حالت، آنچه را کارل مارکس «تلفیقگرایی سطحی» مینامید، به عنوان جایگزینی برای یک تحلیل مادی، تاریخی و دیالکتیکی ارائه میدهد که هدفش مواجهه با تناقضهای رو به رشد سرمایه است. تحلیل او در ادبیات پژوهشی به عنوان تحلیلی پدیدارشناختی مشخص شده است که بر تعاملات و توصیفهای غلیظ تمرکز دارد، در حالی که علیّت را نادیده میانگارد.
طیف مشابهی از گریزپایی و رد هرگونه پیوند میان چندبحرانی و سرمایهداری در گزارشهای صادر شده از سوی مجمع جهانی اقتصاد، بانک جهانی و OECD مشهود است. سایمون تورکینگتون، نویسندهٔ ارشد مجمع جهانی اقتصاد، در مقالهای با عنوان «ما در آستانهٔ یک “چندبحرانی” هستیم — چقدر باید نگران باشیم؟»، چندبحرانی را به پنج مقولهٔ بالقوه تقسیم میکند: اقتصادی، اکولوژیک، ژئوپلیتیک، اجتماعی و تکنولوژیک. از این میان، گفته میشود که تنها چهار مقولهٔ آخر در ایجاد چندبحرانی نقش داشتهاند. بدین ترتیب، کندی ساختاری در اقتصاد جهانی با ملقمهٔ پیوندی از عواملی تبیین میشود که به نحوی خارج از آن قرار دارند. در واقع، سرمایهداری به عنوان مقولهٔ نظری اصلی برای مفهومسازی اقتصاد جهانی، اصلاً در گزارش خطرات جهانی سال ۲۰۲۳ مجمع جهانی اقتصاد که بر چندبحرانی تمرکز دارد، ظاهر نمیشود.
نتیجهای موازی را میتوان در گزارش سال ۲۰۲۴ بانک جهانی با عنوان مسیرهای خروج از چندبحرانی یافت. خوانندگان دقیق این گزارش تنها با توصیفهایی بسیار مبهم از «چندبحرانی» مواجه خواهند شد و هیچ «مسیر خروج» واقعی نخواهند یافت. در اینجا چندبحرانی عمدتاً به دلیل تأثیراتش بر اقتصاد اهمیت دارد و از این رو عامل «چشمانداز رشد کند و سطوح بالای بدهی»، همراه با افزایش «عدم قطعیت، شکنندگی و قطبیشدن» اقتصادی قلمداد میشود. در مشخصترین تعریف بانک جهانی، به ما گفته میشود که «چندبحرانی به بحرانهای متعدد و متصلی اشاره دارد که به طور همزمان رخ میدهند، جایی که تعاملات آنها تأثیر کلی را تقویت میکند.» به طرز معناداری، در هیچ کجای گزارش بانک جهانی دربارهٔ چندبحرانی، هیچ اشارهای به سرمایهداری یا به سرمایه به عنوان یک رابطهٔ اجتماعی حاکم نشده است.
سازمان همکاری و توسعهٔ اقتصادی (OECD) در گزارش سال ۲۰۲۵ خود با عنوان وضعیتهای شکنندگی به چندبحرانی میپردازد. به ما اعلام میشود که «شیوع فزایندهٔ چندبحرانیها — تلاقی چالشهای جهانی — تأثیری نامتناسب بر کشورهای متأثر از مناقشه میگذارد که پیش از این نیز با آسیبپذیریهای شدیدی دست به گریبان بودهاند» و بار سنگین «بحرانهای آبشاری» را به دوش میکشند. پاسخ ارائه شده، یک «تغییر پارادایم» در سطح ایدههاست که بر کل «طیف شکنندگی» تأکید میورزد و خواهان افزایش «تابآوری» است — بدین معنا که پاسخ به فجایع فزاینده نباید بر عهدهٔ سیستم باشد، بلکه باید بر دوش افراد/نهادهای خاصی قرار گیرد که مجبور خواهند بود به تنهایی با آن کنار بیایند. سرمایهداری به عنوان یک کل، به هیچ روی ذکر نشده و مرتبط با چندبحرانی دانسته نمیشود، اگرچه «سرمایهداری اقتدارگرا» و «سرمایهداری رفاقتی» در این گزارش مورد ملامت قرار میگیرند.
تمام این برخوردها با چندبحرانی را میتوان به عنوان پاسخهایی ایدئولوژیک به بحران ساختاری و جهانی سرمایه قلمداد کرد، در حالی که وجود بحران ساختاری در سیستم یا هرگونه ارتباط میان چندبحرانی و خود سرمایهداری انکار میشود. با این حال، نفس این واقعیت که مفهوم چندبحرانی اکنون در مباحث عالیترین سطوح اقتصاد جهانی چنین جایگاه رفیعی یافته، خود اعترافی وارونه به این حقیقت است که مخرج مشترک مصائب چندوجهی و جهانی امروز، همان بحران ساختاری مرحلهٔ پایانی سرمایهداری (انحصاری) است.
جادوگر و افسونهای مهارناپذیرش
این از طنزهای تاریخ است که مفاهیم سوسیالیسم و کمونیسم پیش از مفهوم سرمایهداری پدید آمدند. از این رو، در مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) نوشتهٔ مارکس و فردریک انگلس، هیچ ذکری از سرمایهداری (Capitalism) به میان نیامده است؛ واژهای که نخستین بار در زبان انگلیسی در رمان نیوکامها اثر ویلیام میکپیس تکری (که طی سالهای ۱۸۵۳-۱۸۵۵ به صورت پاورقی منتشر شد) ظاهر گشت و تقریباً در همان زمان در زبانهای فرانسوی و آلمانی نیز پدیدار شد. (مارکس نیز در اثر بزرگ خود، سرمایه [۱۸۶۷]، مفهوم سرمایهداری را در تمایز با خودِ سرمایه و سرمایهدار به کار نبرد). در عوض، مارکس و انگلس در مانیفست دربارهٔ طبقهٔ نوظهور بورژوازی (طبقهٔ سرمایهدار) نوشتند و این طبقه را مستقیماً با سرمایه به عنوان یک رابطهٔ اجتماعی همذات پنداشتند.
بخش نخست مانیفست با عنوان «بورژواها و پرولتارها» از دو قسمت تشکیل شده است. کمی کمتر از نیمی از بخش نخست به چیزی اختصاص دارد که جوزف شومپیتر آن را پدیدهای توصیف کرد که «ستایشی از دستاوردهای بورژوازی است که نظیری در ادبیات اقتصادی ندارد.» در اینجا مارکس و انگلس دستاوردهای انقلابی بورژوازی را در گذار از فئودالیسم و دگرگون ساختن تمام جهان در این فرآیند، تا عرش ستایش میکنند. کمتر عبارتی در مانیفست در دهههای اخیر بیش از این جمله نقل شده است: «نیاز به بازاری رو به گسترش برای محصولاتش، بورژوازی را به سراسر پهنهٔ گیتی میکشاند. بورژوازی باید همه جا لانه گزیند، همه جا مستقر شود و همه جا پیوند برقرار کند.» عباراتی از این دست موجب شده تا مارکس و انگلس به عنوان نخستین نظریهپردازان جهانیشدن شناخته شوند.
با این حال، این ستایشنامه در حوالی اواسط بخش نخست مانیفست، با این جملات پایان مییابد: «جنبشی مشابه [با گذار از جامعهٔ فئودالی به بورژوایی] در برابر دیدگان ما در جریان است. جامعهٔ بورژوایی مدرن با روابط تولید، مبادله و مالکیت خود، جامعهای که چنین ابزارهای غولآسایی برای تولید و مبادله جادو کرده، پدید آورده است، بسان آن جادوگری است که دیگر قادر به مهار قدرتهای دنیای زیرین که با افسونهایش فراخوانده، نیست.» آنچه در پی میآید، بحثی دربارهٔ تناقضها و بحرانهای سرمایه، اعم از مقطعی و ساختاری است که به تولید بیش از حد، چرخههای تجاری با رکودهای دورهای آن، گسیختگیهای اکولوژیک (شکاف میان شهر و روستا)، استثمار مضاعف زنان و کودکان، نابودی روابط خانوادگی و پیش از همه، ظهور پرولتاریا به عنوان گورکن سرمایهداری، یعنی یک طبقهٔ انقلابی جدید اشاره دارد. بدین ترتیب، بخش نخست مانیفست، رابطهای دیالکتیکی میان فازهای همچنان صعودی و در نهایت نزولی سرمایه به عنوان یک شیوهٔ تولید برقرار میسازد. برای مارکس و انگلس، این یک یقین تاریخی بود که بورژوازی در نهایت قادر نخواهد بود نیروهای «دنیای زیرین» را که خود جادو کرده بود، به طور کامل مهار کند — امری که نقطهٔ گذار را در بخش نخست مانیفست رقم میزند.
مارکس دستکم از زمان نگارش رسالهٔ دکتری خود دربارهٔ فلسفهٔ مادی اپیکور، به آثار لوسیان، طنزپرداز بزرگ یونانی (متولد حدود ۱۱۷ میلادی) گرایش داشت. لوسیان در گفتوگوی خود با عنوان «عاشق دروغ»، داستان شاگرد جادوگری را روایت میکند که بارها تماشا کرده بود استادش چگونه به دستههای جارو، هاونها و دستگیرههای در لباس میپوشاند و سپس با خواندن افسونهایی، آنها را به کارگرانی تبدیل میکرد که فرامین او را اجرا میکردند؛ کارهایی چون آوردن آب، خرید آذوقه و آمادهسازی غذا — هر آنچه که معمولاً از یک برده انتظار میرفت. روزی در غیاب استاد، شاگرد تصمیم گرفت شانس خود را در افسونگری بیازماید و هاونی را به کارگری برای آوردن آب تبدیل کرد. اما هنگامی که کارگرِ هاونی ظرف را از آب پر کرد و به خانه آورد، شاگرد جادوگر نتوانست او را متوقف کند یا دوباره او را به هاون تبدیل سازد. در عوض، آن موجود به آوردن آب ادامه داد و با «سرازیر کردن مدام آن»، خانه را غرق در آب کرد. شاگرد از روی استیصال تبری برداشت و کارگر هاونی را دو نیم کرد. اما نتیجهٔ این کار، پدید آمدن دو کارگر هاونی بود که هر یک پیدرپی ظرفی آب میآوردند و خانه را بیشتر غرق در سیلاب میکردند. سیل نه تنها خانه، بلکه خود دهکده را نیز فرامیگرفت زیرا هیچ راهی برای متوقف کردن آنها نبود، اما خوشبختانه جادوگر پدیدار شد و هاونها را دوباره به چوب تبدیل کرد. داستان لوسیان توسط یوهان ولفگانگ فون گوته در اوایل قرن نوزدهم در آلمان در چامهٔ «شاگرد جادوگر» اقتباس شد، اگرچه در آنجا افسون بر دستههای جارو خوانده میشود، ظرفها سطل هستند و آبهای مهارناپذیر «با غرش و تقتق هجوم میآورند.»
اگر لوسیان و گوته الهامبخش مارکس و انگلس برای تمثیلشان بودهاند، در مانیفست هیچ جادوگر همهتوان و حاضری وجود ندارد تا افسونهای مهارناپذیر شاگرد را باطل کند. بلکه، افسونهای از کنترل خارج شدهٔ خودِ جادوگر در اینجا نمایندهٔ پیامدهای ناخواستهای هستند که از مداخلهٔ غیرزمینی بورژوای فردی (تجسد سرمایه) در طبیعتِ امور حاصل میشود. سرمایه که از هرگونه خویشتنداری تهی است، قادر نیست افسونهای خود را پس از برانگیختن «قدرتهای دنیای زیرین» باطل کند؛ امری که بحرانها و تناقضها را میآفریند و گورکن خود را در قامت پرولتاریا جادو کرده، احضار میکند. کارگران، جاروها یا هاونهای چوبی نیستند، بلکه انسانهایی هستند که در نهایت مقاومت میکنند. ارسطو در دوران باستان در رویای اتوماتونهایی بود که جایگزین بردهها شوند، اما هرگونه تلاش برای جایگزینی کارگران زنده و واقعی با اتوماتونها (یا تبدیل خود کارگران به اتوماتون) تنها به تشدید مبارزهٔ طبقاتی میانجامد.
سرمایهداری در جوهر درونی خود، سیستمی استثماری و مبتنی بر طبقه است که انباشت سرمایه آن را به سود شمار اندکی به پیش میراند. سرمایهدار به عنوان تجسد سرمایه، به طور مداوم به جلو رانده میشود و دائماً ابزارهای تولید را دگرگون میسازد. با این حال، یک سیستم اجتماعی که بر این اساس سازمان یافته است، تنها از طریق تناقضها حرکت میکند؛ سیستمی که در درون استثمار میکند و در برون هر آنچه را که به هستی بیگانه و بتوارهاش (فتیشیستی) تعلق ندارد، سلب مالکیت مینماید. در نتیجه، انباشت سرمایه همزمان انباشت پتانسیل فاجعه نیز هست. چنین سیستمی میتواند در مقیاسی کوچک وجود داشته باشد و حتی شکوفا شود، اما هرچه جهانیتر میگردد، مرزهای درونی و بیرونی آن نمایانتر میشوند. این نمونهٔ حادی از یک سیستم اتلافی (Dissipative) است که هر آنچه را میتواند تصاحب میکند و پسماندهای خود را در محیط پیرامونش فرو میریزد. بدین سان، سرمایه از طریق گسترش مداوم خود، موانعی در برابر پیشروی خود ایجاد میکند و در نهایت نوعی تعادل نقطهای پدید میآورد که در آن سیستم به شدت ناپایدار گشته و تمام نظارتهای اجتماعی واقعی زایل میشوند — تا تنها با مکانیسمهای هرچه قهریتر و بیاثرتری جایگزین شوند که وضعیت بینظمی را دوچندان کرده و یک «امپراتوری هرجومرج» خلق میکنند.
آنچه «رژیم سرمایه» نامیده شده است را میتوان در فرمول عمومی مارکس برای سرمایه مشاهده کرد: M-C-M’؛ جایی که M نشاندهندهٔ پول، C کالا، و M’ برابر است با M به علاوهٔ \Delta m، یعنی پول بیشتر یا همان ارزش مازاد. تمام هدف تولید سرمایهداری، تولید ارزش مازاد برای انباشت بیپایان است، به طوری که ارزش مازاد حاصل شده در یک چرخهٔ تولید، مثلاً در یک سال، دوباره سرمایهگذاری میشود و در سال دوم به M’-C-M”، در سال سوم به M”-C-M”’ و به همین ترتیب در سالهای پیاپی منجر میگردد. این همان چیزی است که مارکس در اشاره به سرمایه به عنوان «ارزش خودگستر» مد نظر داشت. برای سرمایه، «انباشت کنید، انباشت کنید! این است موسی و پیامبران!» نتیجهٔ این امر، تمرکز کوههایی از سرمایه در دستانی اندک است. این فرآیند با آنچه مارکس تمرکز و مرکزیّت سرمایه مینامید، از طریق توسعهٔ سیستم اعتباری/بدهی یا سیستم مالی، از جمله بازار اوراق بهادار صنعتی شتاب بیشتری میگیرد و ملقمههای عظیمی از سرمایه را پدید میآورد که در «یک چشم به هم زدن» ظاهر میشوند.
انباشت سرمایه محصول استثمار کارگرانی است که فراتر از نقطهٔ لازم برای بازتولید ارزش نیروی کار خود کار میکنند و بدین ترتیب ارزش مازاد را برای سرمایهدارانی میآفرینند که سپس — تا زمانی که فرآیند انباشت به درستی کار میکند — این مازاد را در گسترش بیشتر تولید سرمایهگذاری مینمایند. با این حال، انباشت از طریق استثمار کارگران در فرآیند تولید، همواره با فرآیند گستردهتری از سلب مالکیت همراه است که بر بنیاد غارت کار و طبیعت استوار بوده و به انباشت ثروت کمک بیشتری میکند. آنچه مارکس «وجه منفی، یعنی مخرب» تعامل سرمایه با طبیعت «از نقطه نظر علوم طبیعی» مینامید، بنابراین به عنوان نیمهٔ تاریک فرآیند انباشت همواره حضور دارد. انباشت سرمایه همواره با انباشت فاجعه، هم به صورت بالفعل و هم بالقوه، همراه است.
در اینجا بررسی آنچه ویلیام مکنیل، مورخ جهانی، در کتاب وضعیت جهانی (۱۹۹۲) قانون «بقای فاجعه» نامید، مفید است. مکنیل این قانون را بهویژه در مورد بحران اکولوژیک به کار برد و استدلال کرد که «فاجعه نیمهٔ تاریک وضعیت بشری است — بهایی که ما برای توانایی دگرگون ساختن تعادلهای طبیعی و تغییر چهرهٔ زمین از طریق تلاش جمعی و کاربرد ابزارها میپردازیم.» هرچه ما در تولید انسانی یا در دگرگون ساختن رابطهٔ خود با طبیعت ماهرتر میشویم، جامعهٔ بشری در برابر فجایعی که «با رشد مهارتها و دانش ما به طور دائم و در مقیاسی رو به افزایش تکرار میشوند»، آسیبپذیرتر میگردد. بنابراین، پتانسیل فاجعه نه تنها حفظ میشود، بلکه میتوان گفت — با در نظر گرفتن رانش سرمایه به سوی انباشت تصاعدی و بیپایان — انباشتی است و در اشکالی بس غولآساتر در محیطی هرچه بیگانهتر بازآفرینی میشود.
سرمایه از بسیاری جهات به نقطهٔ فعال شدن «مرزهای مطلق» خود به عنوان یک شیوهٔ زیستپذیر برای بازتولید متابولیک اجتماعی رسیده است. دوران آنتروپوسن که در علوم طبیعی به طور گسترده به رسمیت شناخته شده (اگرچه به عنوان یک نامگذاری رسمی از سوی اتحادیهٔ بینالمللی علوم زمینشناسیِ محافظهکار رد شده است)، بیانگر این واقعیت است که از دههٔ ۱۹۵۰، اگر نه پیش از آن، بشریت به دلیل «شتاب بزرگ» که در آن سالها آغاز شد، به عنوان نیروی اصلی در تغییر سیستم زمین پدیدار گشته است. اکنون از هفت مرز سیارهای که محیط سیارهای امنی را برای بشریت تعریف میکنند، عبور شده است. امروزه مقیاس فرآیندهای اقتصادی انسان با چرخههای بیوژئوشیمیایی سیستم زمین رقابت میکند و امکان وقوع رویدادهای فاجعهبار متعددی را میگشاید. تغییرات اقلیمی به خودی خود زندگی و/یا معیشت میلیاردها انسان را در این قرن و کل تمدن بشری تهدید میکند و خطری وجودی برای بشریت به شمار میرود. تغییرات اقلیمی شتابان، به دلیل عبور از نقاط عطف گوناگون، نویدبخش ایجاد فجایع اکولوژیک آبشاری است که هر سیستم اکولوژیکی را روی زمین تخریب خواهد کرد.
مارکس در کتاب سرمایه به ایجاد «شکافی جبرانناپذیر در فرآیند متقابل متابولیسم اجتماعی، متابولیسمی که توسط قوانین طبیعی خودِ حیات تجویز شده است» یعنی شکاف متابولیک پرداخت. این امر در زمان او به صورت شکافی در حاصلخیزی خاک آشکار شد، زیرا مواد مغذی خاک مانند نیتروژن، فسفر و پتاسیم در قالب غذا و الیاف صدها و حتی هزاران مایل به شهرهای صنعتی جدید فرستاده میشدند، جایی که این مواد مغذی شیمیایی سابق در نهایت محیطهای شهری را آلوده کرده و برای خاک از دست میرفتند. امروز ما در جهانی زندگی میکنیم که انباشت بیش از حد سرمایه و یک سیستم امپریالیستی جهانی، منطقی از فاجعه را پدید آوردهاند: گسترش مداوم شکافهای متابولیک. پاندمی کووید-۱۹ خود محصول زیادهخواهی سرمایهداری بر روی زمین بود، چرا که اگربیزنس (تجارت کشاورزی) میکوشد تمام مرزهای طبیعی مانع گسترش خود را در هم بشکند و بدین ترتیب اکوسیستمها و زیستگاهها را با نظارتهای اندک یا ناچیز نابود سازد که این امر به بیماریهای مشترک جدید میان انسان و دام (زئونوزها) منجر میشود. این پاندمی به طور جهانی در امتداد مسیرهایی که توسط زنجیرههای ارزش سرمایهداری ایجاد شده بودند شیوع یافت که هشداری است برای تحولات مشابه در آینده.
در قرن نوزدهم، مهندسان و آتشکاران لوکوموتیو تحت فشارهای زمانی شدیدی که ناشی از شتاببخشی بیامان به کار از سوی سرمایه بود، گاه به گوه زدن یا بستن دریچههای اطمینان روی موتورها متوسل میشدند و آنها را مسدود میکردند تا خود به خود باز نشوند. نتیجه، ریسک بسیار بالاتری بود، زیرا دیگهای بخار موتور فشاری را ایجاد میکردند که بسیار فراتر از آن چیزی بود که برای تحمل امن آن طراحی شده بودند. در موارد متعددی، مهندسان که با افزایش فشار دیگ بخار به سطوح خطرناک ناگهان متوجه خطر میشدند، خود را ناتوان از باز کردن دستی دریچههای اطمینان مسدود شده در زمان مناسب مییافتند که این امر به انفجار و خروج از ریل منجر میشد. این امر انگلس را بر آن داشت تا به صورت استعاری مشاهده کند که طبقهٔ سرمایهدار «طبقهای است که تحت رهبری آن، جامعه بسان لوکوموتیوی به سوی نابودی مسابقه میدهد که رانندهاش ضعیفتر از آن است که دریچهٔ اطمینان مسدود شدهٔ آن را باز کند.» ناتوانی سرمایه در مهار «نیروهای مولده که فراتر از قدرت آن رشد کردهاند»، از جمله اثرات مخربی که بر محیطهای طبیعی و اجتماعی آن تحمیل میشود، «تمام جامعهٔ بورژوایی را به سوی نابودی یا انقلاب سوق میداد.»
بلوغ سرمایهداری و بحران ساختاری
بحران ساختاری و جهانی سرمایه در روزگار ما صرفاً محصولی انتزاعی از رانشهای درونی سرمایه نیست، بلکه به صورت انضمامی در ظهور بلوغ سرمایهداری متجلی میشود: عصر سرمایهٔ انحصاری-مالی، امپریالیسم متأخر و نئولیبرالیسم/نئوفاشیسم. از دیرباز توافقی گسترده، هرچند کمتر از اجماع کامل، میان مارکسیستها وجود داشته است مبنی بر اینکه تاریخ سرمایهداری با سه مرحله مشخص میشود. نخستین مرحله، مرکانتیلیسم (یا سرمایهداری تجاری) بود که در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم پدید آمد و تا قرن هجدهم تداوم یافت. این مرحله در سطح تولید با دورهٔ مانیفاکتور به معنای اصلی کلمه یعنی تولید صنایع دستی سازمانیافته در یک سیستم کارگاهی مرتبط بود که امکان توسعهٔ تقسیم کار را فراهم میساخت — آنگونه که آدام اسمیت در آغاز کتاب ثروت ملل تشریح کرد. در نظام مرکانتیلیسم، آنچه مارکس در طرحهای بازتولید خود در جلد دوم کتاب سرمایه، بخش اول (تولیدکنندهٔ ابزارهای تولید) مینامید — در تضاد با بخش دوم (تولیدکنندهٔ ابزارهای مصرف) — هم به صورت مطلق و هم در رابطه با کل اقتصاد همچنان کوچک بود.
تولید و تکاپو برای ثروت عمدتاً در تجارت، کشاورزی و معدن رخ میداد. این دوره، دورهٔ حصارکشی زمینهای مشاع بود که تمرکز وسیع مالکیت زمین را همراه با آغاز فتح استعماری جهان ممکن ساخت — فرآیندی که از بدو پیدایش سرمایهداری تفکیکناپذیر بوده است.
مرحلهٔ دوم در توسعهٔ سرمایهداری که اغلب از آن به عنوان سرمایهداری رقابتی (آزاد) یاد میشود، با آغاز انقلاب صنعتی در اواخر قرن هجدهم همراه بود. این مرحله خود به واسطهٔ سلب مالکیت پیشین زمین از طریق حصارکشیها و با سلب مالکیت ثروت و کار (شامل تجارت برده در سراسر اقیانوس اطلس) در جهان غیرسرمایهداری ممکن شد؛ فرآیندی که اقتصاددانان کلاسیک مانند اسمیت از آن به عنوان «انباشت اولیه» یاد میکردند و مارکس با نگاهی بسیار انتقادیتر، از آن به عنوان «انباشت به اصطلاح بدوی [اولیه]» — یا دقیقتر، به عنوان «سلب مالکیت اولیه» نام میبرد. این عصر، عصر «صنعت مدرن» یا ماشینفاکتور در تضاد با مانیفاکتور بود. چرخش در این دوره به سوی ایجاد ابزارهای تولید یا همان بخش اول در هستهٔ سرمایهداری بود، نه تنها در قالب کارخانههای ماشینآلات، بلکه یک زیرساخت ترابری وسیع که خطوط راهآهن، تلگراف و کشتیهای بخار نماد آن بودند. همانند دورههای پیشین، جنگهای شدیدی میان دولتهای سرمایهداری در جریان بود. با این حال، بریتانیا به دلیل صنعتی شدن زودتر خود، «بر امواج فرمان میراند» و خود را به عنوان قدرت سرمایهداری هژمونیک با یک سیستم استعماری وسیع تثبیت کرد که از آن ارزش مازاد استخراج مینمود.
مرحلهٔ سوم که عموماً از آن به عنوان سرمایهداری انحصاری یاد میشود، در ربع پایانی قرن نوزدهم پدید آمد که حاصل چیزی بود که مارکس تمرکز و مرکزیّت سرمایه و ظهور شکل مدرن شرکتی در سازماندهی تجاری مینامید، آنگونه که در بازار مالی اوراق بهادار صنعتی متجلی شد. در این مرحله، گسترش بخش اول، مبنایی را برای گسترش وسیع بخش دوم فراهم ساخت و هر دو به وضعیت بلوغ صنعتی شدن رسیدند. نتیجه، «گرایش به انباشت بیش از حد» بود که در آن گسترش بخش اول به طور فزایندهای به گسترش بخش دوم وابسته شد و وضعیت کلی، وضعیت اشباع بازار بود. این انسداد در نهایت میتواند در محدودیتهای دستمزد و مصرف کارگران و انباشت ثروت بیکران در رأس جامعه ریشهیابی شود.
گرایش درونی به سوی بلوغ سرمایهداری و انباشت بیش از حد، با سلطهٔ سرمایهٔ انحصاری ناشی از تمرکز و مرکزیّت سرمایهٔ شرکتی بیشتر تقویت شد. شمار نسبتاً اندک و رو به کاهشی از شرکتها بخش عمدهٔ تولید و سود را به خود اختصاص دادند. این امر به چرخشی به دور از محوریت رقابت قیمتی منجر شد، رقابتی که به عنوان نیروی تعادلبخش اصلی سیستم در مرحلهٔ سرمایهداری رقابتی آزاد عمل کرده بود. با تحکیم مرحلهٔ انحصاری، رقابت قیمتی واقعی میان شرکتها به طور مؤثری ممنوع شد و به تسلط قیمتگذاری چندجانبهٔ انحصاری (اولیگوپولیستی) در صنایع بالغ انجامید. نتیجه این است که سطح عمومی قیمتها در بیشتر دورههای قرن بیستم و بیستویکم تنها یک مسیر را طی کرده است — صعود. رقابت قیمتی مهلک همچنان در بخش کسبوکارهای کوچک و در بازارهای نوظهور طی فرآیند تصفیه پیش از تحکیم یک صنعت تحت نظارت چند شرکت رخ میداد. علاوه بر این، رقابت شدیدی میان نهادهای انحصاری بزرگ بر سر موقعیت کمهزینه و در درون تلاش برای فروش (بازاریابی) همچنان در جریان بود. اما ممنوعیت رقابت قیمتی در صنایع بالغ تحت سلطهٔ چند شرکت انحصاری بدین معنا بود که بنگاههای تجاری بزرگ اکنون از افزایش قدرت انحصاری/بازاری در رابطه با کل اقتصاد بهرهمند میشدند. چنین نهادهای شرکتی عظیمی مجبور نبودند تولید و سرمایهگذاری را تحت فشار رقابت قیمتی به حداکثر برسانند. در عوض، آنها قادر بودند در مواجهه با تقاضای مؤثر ضعیف، تولید را کاهش داده و حاشیهٔ سود خود را حفظ کنند، در حالی که ظرفیت مازاد قابلتوجهی را نگه میداشتند. این امر به تحلیل رفتن سرمایهگذاری خالص و کاهش روند رشد ساختاری اقتصاد انجامید. بنابراین سرمایهداری انحصاری با گرایش به انباشت بیش از حد و رکود (سرمایهگذاری خالص ناچیز، رشد کند، ظرفیت مازاد و بیکاری/کماشتغالی بالا) مشخص شد.
اگرچه مارکس تمرکز و مرکزیّت سرمایه را نظریهپردازی کرد و انگلس توانست در سالهای پایانی عمر خود بر این مفهوم بیفزاید، نظریهٔ سرمایهداری انحصاری به عنوان یک کل، نخستین بار با کتاب سرمایهٔ مالی رودولف هیلفردینگ (۱۹۱۰)، امپریالیسم به عنوان بالاترین مرحلهٔ سرمایهداری وی. آی. لنین (۱۹۱۶) و کتابهای نظریهٔ بنگاه تجاری (۱۹۰۴) و مالکیت غیابی و بنگاه تجاری در زمانهای اخیر (۱۹۲۳) تورستین وبلن مطرح شد. در تحلیل هر سه اندیشمند، سرمایهداری انحصاری با تسلط شرکتهای غولپیکر انحصاری، ظهور امور مالی و رشد امپریالیسم مشخص میشد. از نظر لنین، سرمایهداری انحصاری مرحلهٔ متمایزی از سرمایهداری را تشکیل میداد که همان مرحلهٔ امپریالیستی نیز بود (متمایز از امپریالیسم به معنای عامتر آن که برای لنین شامل استعمار بود و در سراسر تاریخ سرمایهداری وجود داشت). او نوشت: «اگر لازم بود کوتاهترین تعریف ممکن از امپریالیسم ارائه شود، باید میگفتیم که امپریالیسم مرحلهٔ انحصاری سرمایهداری است.» تحلیل لنین بر تقسیم کل جهان میان قدرتهای بزرگ سرمایهداری تمرکز داشت که در آن بریتانیا، ایالات متحده، فرانسه، آلمان، ایتالیا و ژاپن را متمایز میساخت. جنگهای قدرتهای امپراتوری بزرگ بر سر موقعیت جهانی به جنگ جهانی اول (و در نهایت به جنگ جهانی دوم) انجامید. لنین در توسعهٔ نظریهٔ تاریخی و پیچیدهٔ خود دربارهٔ امپریالیسم، بارها و بارها به آنچه «جوهر اقتصادی و سیاسی امپریالیسم» مینامید، یعنی تقسیم جهان به کشورهای «ظالم» و «مظلوم» اشاره کرد که ملتهای امپریالیست و شرکتهای انحصاری آنها «ابر-سودها» را از آنها استخراج میکردند. او استدلال کرد که کلید انقلاب از مرکز امپریالیستی به پیرامون سیستم منتقل شده است.
در پی جنگ جهانی دوم، ایالات متحده به عنوان قدرت هژمونیک بیرقیب سیستم سرمایهداری پدیدار شد. دیگر قدرتهای بزرگ امپریالیستی — بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا و ژاپن — همگی در جنگ ویران شده بودند. ایالات متحده به بازسازی آنها کمک کرد و آنگونه که پل ای. باران در کتاب اقتصاد سیاسی رشد (۱۹۵۷) اشاره کرد، آنها را به جایگاه «شرکای کهتر» در امپراتوری آمریکا تنزل داد. امروز ایالات متحده و شرکای کهتر آن در میان «قدرتهای بزرگ» تاریخی به علاوهٔ کانادا، گروه جی۷ را تشکیل میدهند که هستهٔ حاکم سیستم امپریالیستی جهانی را با رهبری واشنگتن پدید میآورد.
جنگهای جهانی اول و دوم و رکود بزرگ در این میان، نظارت بر مستعمرات را سست کرده بود و امواج انقلاب و استعمارزدایی به آتشِ انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ سراسر گیتی را فرا گرفت. هر هفت عضو جی۷ امروز در مداخلات نظامی در روسیهٔ شوروی مشارکت داشتند — خواه در جریان جنگ داخلی آن یا در مورد آلمان نازی، در یک تهاجم تمامعیار به اتحاد جماهیر شوروی در دوران رایش سوم. با این حال، این مداخلات همگی شکست خوردند و اتحاد جماهیر شوروی پس از جنگ جهانی دوم — که در اروپا تقریباً به طور کامل توسط ارتش سرخ به تنهایی پیروز شد — به عنوان یک ابرقدرت هستهای پدیدار گشت که خارج از نظم امپریالیستی غرب قرار داشت. تفکیکی برآمده از جنگ سرد میان ایالات متحده/ناتو و اتحاد جماهیر شوروی ایجاد شد (که به مسابقهٔ تسلیحات هستهای انجامید) و میان ایالات متحده و چین در پی انقلاب آن در سال ۱۹۴۹ شکل گرفت. با این حال در واقعیت، جنگ سرد که به طور تهاجمی از سوی ایالات متحده دنبال میشد، بیشتر دربارهٔ سرکوب امپریالیستی انقلابها در سراسر جهان بود تا به اصطلاح «سد نفوذ» اتحاد جماهیر شوروی (که به «سوسیالیسم در یک کشور» وفادار بود). مداخلات نظامی متعددی از سوی ایالات متحده و در مرتبهٔ دوم بریتانیا و فرانسه با هدف عقب راندن موج استعمارزدایی و انقلاب سوسیالیستی صورت گرفت تا وابستگی جهان سوم و «مکیدن» مداوم و امپریالیستی مازاد اقتصادی از پیرامون تضمین شود.
وضعیت اضطراری طولانی
در اواسط دههٔ ۱۹۶۰، باران و پل ام. سوییزی با اتکا بر آثار مارکس، لنین و لوکزامبورگ و همچنین آثار معاصر اقتصاددانان مارکسیست چون میخال کالتسکی و جوزف اشتایندل، کتاب سرمایهٔ انحصاری: رسالهای دربارهٔ نظم اقتصادی و اجتماعی آمریکا را به رشتهٔ تحریر درآوردند. باران و سوییزی استدلال کردند که گرایشی به رکود انباشت تحت سرمایهداری انحصاری به دلیل انباشت بیش از حد مازاد اقتصادی (ارزش مازاد) وجود دارد که نمیتواند مجاری سودآوری برای سرمایهگذاری بیابد. آنها که در اوج جنگ ویتنام مینوشتند، استدلال کردند که اقتصاد از طریق هزینههای نظامی، موج دوم اتومبیلیزهشدن، تلاش عظیم برای فروش و اتلاف اقتصادی به طور عام و گسترش اعتبار/امور مالی حمایت میشود. اما با افول این عوامل و دیگر عوامل تاریخی حمایتکننده از انباشت یا برخورد آنها با موانع گسترش، نتیجه ناگزیر بازگشت شبح بحران اقتصادی و تعمیق رکود خواهد بود. آنها نشان دادند که سرمایهداری انحصاری یک «سیستم خردستیز» است که نه تنها در سطح کلان، بلکه به شکلی مهمتر در سطح خرد، در استثمار تمام کارگران در صنعت، استثمار مضاعف زنان، نژادپرستی، امپریالیسم و یکنواختی عمومی فرهنگی متجلی میشود؛ امری که با ظهور دستگاهی فرهنگی همراه است که بر کمّیت فراتر از کیفیت و بر فروش فراتر از محتوای معنادار تأکید میورزد. آنها استدلال کردند که مقاومت در برابر این شرایط در مقیاسی جهانی ناگزیر است، اما در پیرامون سیستم و در مبارزات ستمدیدگان نژادی گرفتار در دیاسپورای استعماری، از قویترین و انقلابیترین ماهیت برخوردار است.
در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، چند سال پس از انتشار کتاب باران و سوییزی، رشتهای از چرخشهای تکتونیکی در اقتصاد سرمایهداری جهانی رخ داد. شکست ایالات متحده در ویتنام به مرزهای قدرت آن اشاره داشت، در حالی که هزینههای عظیم در خارج از کشور برای پایگاههای نظامی و جنگ بیپایان — که با دو جنگ منطقهای بزرگ در آسیا مشخص میشد — به تکثیر دلار در خارج از کشور انجامید و استاندارد دلار-طلا را به پایان رساند و هژمونی شکنندهتر دلار (با پشتوانهٔ ظهور سیستم دلارهای نفتی که در آن تمام فروشهای نفت به دلار تعیین میشد) را جایگزین آن ساخت. کاهش هزینههای نظامی ایالات متحده در تولید ناخالص داخلی پس از جنگ ویتنام به یک رکود اقتصادی عمیق کمک کرد — رکودی که همچنین ناشی از کندی در اتومبیلیزهشدن اقتصاد، بحران انرژی آن سالها (مرتبط با جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۷۳) و افول عمومی برخی از شرایط فوقالعاده بود (نقدینگی بالای مصرفکننده، بازسازی اروپا و ژاپن و محرک تجارت جهانی در سالهای نخست هژمونی ایالات متحده) که رشد اقتصادی را در آنچه اکنون گاهی توسط اقتصاددانان «عصر طلایی سرمایهداری» نامیده میشود، برانگیخته بود.
پیش از این در دههٔ ۱۹۷۰ و به شکلی بسیار بارزتر در دههٔ ۸۰، رکود اقتصادی در تولید به مالیسازی اقتصاد منجر شد، چرا که تحلیل رفتن سرمایهگذاری خالص در تولید آغاز گشته بود، در حالی که سرمایه به طور فزایندهای میکوشید مازاد اقتصادی خود (ارزش مازاد) را از طریق انباشت ثروت با ابزارهای صرفاً مالی حفظ کرده و گسترش دهد که نتیجهٔ آن رشد سریع و نامتناسب امور مالی نسبت به تولید بود. انفجار مالی به افزایش شکنندگی و ناپایداری مالی انجامید و کل سیستم را تهدید کرد. از نظر سیاسی، مالیسازی به نئولیبرالیسم دامن زد که نخستین بار به عنوان پاسخی به بحران اقتصادی دههٔ ۱۹۷۰ پدید آمد، اما به سرعت به یک رژیم سیاسی-اقتصادی تبدیل شد که تحت حاکمیت پیروزی سرمایهٔ انحصاری-مالی، یا ادغام سرمایهٔ انحصاری مستقر در تولید با مالیسازی قرار داشت. تمام ابعاد وجود و معیشت اجتماعی — مراقبتهای بهداشتی، بیمه، آموزش، مستمریها، مسکن، ترابری و ارتباطات — تحت هدایت شرکتهای سهامی خاص، مشمول منطق بیامان مالیسازی شدند که این امر هزینهها را افزایش و منافع را برای عموم مردم کاهش داد. امروز در خود اقتصادهای سرمایهداری توسعهیافته، کارگران یک «بحران توان خرید» رو به رشد را تجربه میکنند، چرا که سرمایهٔ انحصاری-مالی میکوشد از هر وسیلهٔ ممکن برای گرفتن از فقرا و بخشش به ثروتمندان استفاده کند. شرکتهای بزرگ هوش مصنوعی که شامل ابرشرکتهایی (Hyperscalers) چون مایکروسافت، آمازون، گوگل (آلفابت) و متا میشوند، سرمایهگذاریهای کلانی در مراکز داده انجام میدهند که نویدبخش حذف دهها میلیون شغل و جایگزینی آنها با اتوماتونهای هوش مصنوعی، در کنار روباتیکسازی کارگران باقیمانده است.
ایالات متحده در مواجهه با کندی اقتصادی در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ و اوایل دههٔ ۷۰، کوشید از اختلافات ژئوپلیتیک میان اتحاد جماهیر شوروی و چین که به عنوان شکاف چینی-شوروی شناخته میشد، بهرهبرداری کند و به بازار عظیم چین دست یابد، در حالی که شوروی را بیشتر منزوی میساخت. تحت ریاستجمهوری ریچارد نیکسون، واشنگتن آغازگر گشودن اقتصاد سرمایهداری جهانی به روی چین بود که این امر جرقهٔ گشایش جزئی خود پکن به روی بازار جهانی را زد. این امر به رشد سریع اقتصاد چین انجامید. جهانیشدن تولید با انتقال کلان تولید شرکتهای آمریکایی و اروپایی به چین و کل جنوب جهانی در جستجوی هزینههای پایین نیروی کار در هر واحد شتاب گرفت. شرکتهای چندملیتی سیستم گستردهتری از مبادلهٔ نابرابر را (جایی که تفاوت در دستمزدها بزرگتر از تفاوت در بهرهوری است) از طریق زنجیرههای ارزش جهانی توسعه دادند که از طریق آن ابرشرکتها در شمال جهانی به ابر-سودها دست یافتند و گرایش به انباشت بیش از حد را در مرکز تشدید کردند.
در همین حال، چین به عنوان موتور اقتصاد جهان پدیدار شد و در نهایت نقش ایالات متحده را به عنوان قدرت تولیدی جهان تصاحب کرد. چین، یک اقتصاد پیوندیِ تحت رهبری سوسیالیستی و نیمهبرنامهریزیشده با یک بخش دولتی بزرگ، امروز حدود ۲۹ درصد از ارزش افزودهٔ تولید جهانی را به خود اختصاص داده است، در حالی که سهم ایالات متحده حدود ۱۷ درصد است. تقریباً ۷۰ درصد از کشورهای جهان اکنون بیشتر با چین تجارت میکنند تا با ایالات متحده — هرچند که کشور نخست هنوز بر حسب سرانه کشوری فقیر است و دستمزدهایی بسیار پایینتر از کشورهای سرمایهداری هسته دارد.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ یک خلأ ژئوپلیتیک و یک موقعیت تکقطبی کوتاه پدید آورد که در جریان آن ایالات متحده یک «امپریالیسم عریانتر» را با هدف تغییر رژیم در ملتهای غرب آسیا، بالکان، شمال آفریقا و نقاط دیگر آغاز کرد و کشورهایی را هدف قرار داد که پیش از این در حوزهٔ شوروی قرار داشتند و/یا موفق شده بودند تا حدی از اقتصاد سرمایهداری جهانی گسسته و در برابر امپراتوری آمریکا مقاومت کنند. واشنگتن مجموعهٔ بیسابقهای از مداخلات نظامی را به راه انداخت که برای بازسازی هژمونی اقتصادی تضعیفشدهٔ خود و تثبیت خود به عنوان نیروی حاکم دوفاکتو در نظم سرمایهداری جهان طراحی شده بودند. استراتژی بزرگ امپریالیستی شامل گسترش ناتو تا اوکراین با هدف بیثباتسازی و تجزیهٔ روسیه بود که در اوایل قرن بیستویکم دوباره به عنوان یک قدرت بزرگ پدیدار گشته بود. این امر به کودتای میدان تحت حمایت آمریکا در سال ۲۰۱۴ و سرنگونی رئیسجمهور منتخب دموکراتیک در اوکراین و آغاز جنگ داخلی اوکراین انجامید. در پی آن، جنگ نیابتی اوکراین/ناتو با روسیه آغاز شد که جهان را در آستانهٔ جنگ هستهای قرار داده است.
بحران بزرگ مالی ۲۰۰۷-۲۰۰۹ که در ایالات متحده پدید آمد، نشان داد که اقتصاد به شدت مالیشده در هستهٔ سرمایهداری چقدر ناپایدار و مستعد فروپاشیهای کلان در داراییها شده است. این امر اثرات ژئوپلیتیک کلانی، هم در داخل و هم در خارج از کشور داشت. در داخل ایالات متحده (و همچنین در نقاط دیگر)، این بحران جرقهٔ گذار از نئولیبرالیسم به نئوفاشیسم را زد. نئوفاشیسم در بسیج طبقهٔ متوسط پایینی ریشه داشت — که سی. رایت میلز از آن به عنوان «عقبدار» سیستم یاد میکرد — توسط سرمایهداران مالی و فناوری در رأس سرمایهٔ انحصاری-مالی. این امر نخست در ظهور جنبش تیپارتی و سپس در جنبش «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» (MAGA) به رهبری دونالد ترامپ متجلی شد. ترامپ نخستین بار با حمایت میلیاردرهای فناوری عالی سیلیکون ولی، امور مالی و صنعت سوختهای فسیلی، در حالی که به پایگاهی در میان طبقهٔ متوسط پایینی سفیدپوستِ انتقامجو متکی بود، وارد کاخ سفید شد. همانگونه که کالتسکی در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ در زمان بری گلدواتر استدلال کرده بود، فاشیسم «سگی در زنجیر» بود که توسط طبقهٔ حاکم در ایالات متحده نگه داشته میشد. پس از بحران بزرگ مالی که آن را تا مغز استخوان تکان داد، طبقهٔ حاکم آمریکا به رهبری مرتجعترین عناصرش، سرانجام تصمیم گرفت که زمان رها کردن زنجیر فرا رسیده است.
در سطح بینالمللی، بحران بزرگ مالی زنگهای خطر از نوع دیگری را به صدا درآورد. چین که همانند تمام کشورهای دیگر جهان، کاهش اقتصادی را در نتیجهٔ اختلال مالی سراسری تجربه کرده بود، تقریباً بلافاصله در یک بهبودی V-شکل به بالا جهید، در حالی که غرب هنوز از یک رکود عمیق و طولانیمدت رنج میبرد. این امر به وضوح نشان داد که چین با اقتصاد پیوندی و تحت هدایت سوسیالیستی خود، نسبتاً در برابر رکودها و سرایت مالی مصون است و از این رو صعود اقتصادی آن عملاً توقفناپذیر است. این امر به چرخش به آسیا از سوی باراک اوباما انجامید و در پی آن جنگ سرد جدیدی با محوریت چین در دولت بعدی ترامپ آغاز شد. واشنگتن تصمیم گرفت که با از دست دادن هژمونی تولید، باید از قدرت مالی و نظامی خود برای مهار پکن استفاده کند. فناوری عالی ایالات متحده بهویژه توسط توانمندی تکنولوژیک چین، به خصوص در هوش مصنوعی تهدید میشد که برنامههای آمریکا برای یک «سرمایهداری نظارتی» جدید را به خطر میانداخت.
جنگ سرد جدید به مداخلات نظامی تهاجمیتر ایالات متحده و جنگ محاصرهٔ اقتصادی منجر شده است که اخیراً در حمایت مستقیم فزونیافتهٔ ایالات متحده (و غرب) از نسلکشی اسرائیل در فلسطین؛ ربایش نظامی نیکولاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا توسط واشنگتن؛ جنگ ایالات متحده/اسرائیل علیه ایران؛ و تلاش برای خفقان اقتصادی کوبا همراه با تهدیدهای تهاجم نظامی آمریکا به این جزیره مشهود است. واشنگتنِ ترامپ اکنون هزینههای نظامی رسمی ایالات متحده را در بودجهٔ پنتاگون افزایش میدهد که از نزدیک به ۱ تریلیون دلار در حال حاضر — هرچند رقم واقعی بسیار بزرگتر است — به ۱.۵ تریلیون دلار میرسد. این سازماندهی نظامی کلان با افزایش پیشنهادی از یک سال به سال دیگر که تقریباً با مجموع بودجههای نظامی چین و روسیه برابر است، در مرتبهٔ نخست بر حسب یک «جنگ هستهای محدود» احتمالی با چین بر سر تایوان (که در سطح بینالمللی به عنوان بخشی از چین شناخته میشود) توجیه میشود. همراه با این سازماندهی نظامی، یک «مدرنسازی» کلان در زرادخانهٔ هستهای ایالات متحده در جریان است — که بدون شک با افزایش شمار کلاهکهای هستهای در پی انقضای توافقنامهٔ استارت نو (New START) در فوریهٔ ۲۰۲۶ که تسلیحات هستهای را محدود میساخت، همراه خواهد بود. دانشمندان هستهای عمدتاً در نتیجهٔ تهاجمیبودن ایالات متحده، اکنون بار دیگر بحثهای زمستان هستهای را مطرح میسازند — واقعیتِ نابودی مجازی بشریت روی زمین در صورت وقوع یک تبادل سراسری ترمونوکلئور.
یقیناً نشانههایی وجود دارد مبنی بر اینکه واشنگتن ممکن است در حال حاضر به طور موقت از مواجههٔ مستقیم با چین عقبنشینی کند. دولت دوم ترامپ به عنوان بخشی از جنگ سرد جدید خود، در مقطعی تعرفهای ۱۴۵ درصدی بر پکن اعمال کرد. با این حال، مجبور به عقبنشینی شد، زمانی که چین در پاسخ، محدودیتهایی را بر صادرات هفت عنصر سنگین و متوسط خاکهای کمیاب — ساماریوم، گادولینیوم، تربیوم، دیسپروزیوم، لوتتیوم، اسکاندیوم و ایتریوم — اعمال کرد که چین ۹۹ درصد از عرضهٔ جهانی آنها را تشکیل میداد و تولید کل بخش فناوری عالی ایالات متحده را در کنار ارتش آمریکا تهدید میکرد. با این حال، این عقبنشینی از یک موضع تهاجمی آشکار صرفاً بدان معناست که واشنگتن اکنون آتش خود را بر آنچه متحدان طبیعی چین میداند متمرکز کرده است تا آن را از نظر ژئوپلیتیک به عنوان بخشی از استراتژی امپریالیستی جهانی خود تضعیف کند. هدف واشنگتن برای استعمار مجدد جهان در اتحاد با اروپا، در پاسخ به آنچه رشد یک جهان چندقطبی تلقی میشود، به طور آشکار توسط مارکو روبیو، وزیر امور خارجهٔ ایالات متحده در یک سخنرانی بزرگ در اروپا مطرح شد.
ایالات متحده — در کنار دیگر کشورهای سرمایهداری پیشرو و شرکتهای چندملیتی — اکنون به طور مؤثری گذار انرژی را که هدفش جایگزینی سوختهای فسیلی در تلاش برای کاهش تغییرات اقلیمی بود، رها کرده است. این چرخش تا حدی ناشی از مراکز دادهٔ فوقمقیاس جدیدی است که در مسابقه برای تسلط بر هوش مصنوعی ایجاد میشوند. یکی از این مراکز داده با نام استراتوس (Stratos) که مجوز ساخت آن در یوتا صادر شده است، چندین برابر اندازهٔ منهتن یا به اندازهٔ واشنگتن دیسی خواهد بود. پیشبینی میشود که این مرکز بیش از دو برابر کل انرژی مصرفی کنونی در ایالت یوتا را که جمعیتی سه و نیم میلیون نفری دارد، مصرف کند و به ۱۶.۶ میلیارد گالن آب در سال نیاز خواهد داشت. دولت مگای ترامپ با علوم اقلیمی و علم به طور عام به عنوان دشمن رفتار کرده، دانشمندانی را که برای دولت ایالات متحده کار میکردند اخراج نموده و قوانین فدرال مرتبط با محیطزیست و سلامت را کنار گذاشته است. این دولت «یافتهٔ مخاطره» (Endangerment Finding) را که مبنای تمام قوانین اقلیمی ایالات متحده بود، حذف کرده است. دولت ترامپ از توافقنامهٔ اقلیمی ۲۰۱۵ پاریس خارج شد، در حالی که تولید سوختهای فسیلی را به شدت شتاب بخشید. بنابراین سرمایهداری انحصاری-مالی ایالات متحده امروز مدل عینی یک سیستم نابودگر (Exterminist) است؛ نابودگری که تکاپو برای انباشت نامحدود آن را به پیش میراند. میانگین دمای جهانی همچنان در حال افزایش است، در حالی که آبوهوای حدی میلیاردها انسان (و همچنین گونههای بیشمار دیگر را در سیاره) تهدید میکند. روندهای موجود با توجه به محیطزیست، حیات بشر را روی زمین در ابعاد متعددی به مخاطره میاندازد.
انقلابی در زمین
امروز یک بحران وجودی بشریت را به عنوان یک کل تهدید میکند. سرمایه در تکاپوی خردستیز خود برای انباشت به عنوان هدفی در خود، گرفتار در بحران ساختاریِ ساختهٔ دست خود، هم شرایط تولید خود و هم شرایط حیات در سیاره را نابود میسازد. همانگونه که مشاوروش بیان کرد، بحران ساختاری سرمایه در ماهیت خود جهانشمول، در دامنه جهانی، در مقیاس زمانی دائمی یا گسترده و در شیوهٔ عمل خود خزنده — و اکنون به طور پایداری خزنده — است. هیچ ناظر جدی نمیتواند انکار کند که وضعیت کنونی سرمایهداری جهانی با این توصیف مطابقت دارد.
انباشت سرمایه بسان جادوگری که افسونهایش از کنترل خارج شدهاند، با انباشت فاجعه در مقیاسی سیارهای همراه است. با این حال، همانگونه که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست نشان دادند، سرمایه به طور ناخواسته از «دنیای زیرین» نه تنها انواع بحرانها و تناقضها را که حاکمیتش را ناپایدار میسازند جادو کرده، احضار میکند، بلکه نیروهای مقاومت یعنی یک پرولتاریای انقلابی را نیز با صعود خود همراه میسازد. مبنای عینی انقلاب در قرن بیستویکم در سطح جهانی بسیار گسترش یافته است و جوامع وسیع طبقهٔ کارگر و محیط پیرامون آنها را در بر میگیرد — بدون آنکه فقرا، دهقانان، کارگران معیشتی، ستمدیدگان نژادی و جنسیتی، بومیان و دیگران را مستثنی کند — که همگی به طور فزایندهای توسط گرایشهای نابودگر سیستم در کنار یکدیگر قرار میگیرند. جنبش به سوی سوسیالیسم همواره در جنوب جهانی از قویترین ماهیت برخوردار است، اما مقاومت در همه جا در حال گسترش است؛ امری که در مبارزات صدها میلیون انسان در سراسر گیتی برای کرامت انسانی، کار معنادار، جامعه و اکولوژی مشهود است. امروز یک پرولتاریای اکولوژیک همچنان نوپا، خواه آگاهانه یا نه، به سوی ایجاد یک تمدن اکولوژیک سوق داده میشود — جامعهای جدید از تولیدکنندگان همبسته در سازگاری کامل با زمین، ریشهدار در برابری ذاتی و پایداری اکولوژیک: پدید آوردن شبح سوسیالیسم کامل. آیندهٔ بشریت همچنان گشوده است.
