
مجید افسر
اینجا، در حاشیههای غبارآلود شهرکها و جادههای صنعتی، زمان را نه با گردش عقربهها، که با کوبش مدام پتکها و سوزش بیامان ریههایی میسنجند که از گازهای سمی انباشته شده است. چندی صباحیاست که سایه سنگین تهدید و آتش تجاوز امپریالیستی و صهیونیستی بر سر این سرزمین سنگینی میکند، تریبونهای حکومتی و بوقهای تبلیغاتی سرمایهداران، کارگاهها را «سنگر اول دفاع» نامیدند. به کارگران گفتند که چرخاندن چرخ دندهها در میان هراس و انفجار، شرف ميهن است. اما واقعیت، عریانتر و بیرحمتر از آن بود که پشت واژههای حماسی پنهان بماند. کارگر ایرانی مانند همیشه تاریخ معاصر میهن جان خود را سپر کرد، اما پاداشش صعود سرسامآور سود الیگارشهایی بود که حتی در اوج بحران نیز از مکیدن آخرین قطرات خون نیروی کار دست نکشیدند.
بحرانهای پیاپی، چه طبیعی و چه تحمیلی، برای کارگران همواره بوی خون و آوارگی دارند؛ اما برای سرمایهداری، الیگارشها و نوکیسههای متصل به قدرت، فرصتی طلایی برای فتوحات جدیدند. با فروکش کردن نخستین شرارههای درگیری، ماسکهای میهنپرستی فروافتاد و قانون، به سلاحی علیه بیصدایان تبدیل شد.
- فرار قانونی از تعهدات: کارفرمایان با تکیه بر بندهای اضطراری قوانین نیمبند، هزاران کارگر را به بهانه «شرایط سخت» روانه خیابانها کردند.
- شلاق تعدیل بر تن بیرمق کارگران: در مناطق کلان پتروشیمی و قطبهای صنعتی، غولهای سرمایهداری به جای مرهم گذاشتن بر زخمهای کسانی که در میان شعلهها کار کرده بودند، دست به اخراجهای دستهجمعی زدند.
- حذف اندک حقوق بقا: حق خطر، اضافهکار و تمام آن مبالغ ناچیزی که میتوانست نان شب یک خانواده را تامین کند، یکشبه دود شد و هوا رفت.
الیگارشی حاکم بر اقتصاد، بحران را بهانهای کرد تا سفرههایی را که پیش از این نیز خالی بود، به طور کامل غارت کند. این جنگی پنهان علیه معیشت طبقهای بود که تنها جرمش، کار کردن برای زنده ماندن است.
تراژدی اصلی زمانی رخ میدهد که کارگرِ اخراجشده، خسته و درهمشکسته، قدم به ادارات دولتی و بیمههای اجتماعی میگذارد. این ساختمانهای سیمانی و بیروح، پناهگاه محرومان نیستند؛ بلکه مسلخ امید آنهایند. بازرسان سازمانها به جای نظارت بر گلوی کارفرمایان متخلف، نقاب کارآگاه به چهره میزنند تا به هر ترفندی، همان مستمری ناچیز بیکاری را قطع کنند.
یکی از همطبقهایهایمان تعریف میکرد که چگونه پس از ماهها دوندگی برای دریافت حق بیمه بیکاری، تنها به دلیل اینکه در یک ساعت مشخصِ بازرسی سرزده، برای تهیه داروی همسر بیمارش در خانه نبوده، گزارش «عدم حضور» برایش رد شد و نان ناچیزش برید. یا مادری که به خاطر نگهداری از فرزند تبدارش در بیمارستان، محکوم به قطع مستمری شد.(ایلنا)
این سیستم اداری، بازوی اجرایی همان اقلیتی است که میخواهد طبقه کارگر را آنقدر تضعیف کند که تن به هر کارمزد تحقیرآمیز و هر شرایط بردهواری بدهد.
اگر بخواهیم عمیقترین لایه این ستم ساختاری را لمس کنیم، باید به زیرزمینهای تاریک، مرطوب و بیهوای حاشیه شهرها برویم؛ جایی که سیستم سرمایهداری با همدستی پدرسالاری، شدیدترین نوع استثمار را بر زنان کارگر تحمیل میکند.
در موج اخراجهای اخیر، زنان نخستین کسانی بودند که از خطوط رسمی تولید رانده شدند. آنها امروز در کارگاههای غیررسمی و بدون بیمه، روزانه بیش از دوازده ساعت سوزن میزنند، بستهبندی میکنند یا در فروشگاههای شهری با دستمزدهایی معادل یکسوم خط فقر مصوب، استثمار میشوند. سرمایهدار خوب میداند که زنی سرپرست خانوار، زیر بار سنگین نگاه جامعه و گرسنگی فرزندانش، توان فریاد زدن ندارد؛ پس او را میخرد، ارزانتر از هر ابزار دیگری.
وقتی نوبت به توجیه این ویرانی میرسد، تریبونهای دولتی و بوقهای الیگارشی با وقاحتی بینظیر، انگشت اتهام را به سمت دستهای پینهبسته کارگران دراز میکنند. آنها مدعی هستند که افزایش ناچیز و قطرهچکانی دستمزد کارگر، عامل گرانی کالاها و محصولات اساسی است!
این یک دروغ ساختاری برای سرپوش گذاشتن بر غارتگری ارزی و رانتخواریهای میلیارد دلاری خودشان است.
- تورم معلول دلالبازی است، نه دستمزد: هزینههای اصلی تولید، ناشی از سقوط ارزش پول ملی، نوسانات بازار ارز و دلالانی است که نبض نهادههای استراتژیک را در دست دارند.
- واردات رانتی: وقتی میلیاردها دلار صرف واردات نهادهها از کانالهای انحصاری وابسته به الیگارشها میشود، قیمت نهایی محصول سر به فلک میکشد. اما در نهایت، دیواری کوتاهتر از حقوق چند میلیون تومانی کارگر پیدا نمیکنند.
آنها کارگر را متهم به گرانی نانی میکنند که خود او دیگر توان خریدنش را ندارد. این یعنی تحمیل هزینه جراحیهای اقتصادی و حذف یارانهها بر دوش ضعیفترین حلقههای جامعه، در حالی که سودهای کلان صادراتی و معافیتهای مالیاتی همچنان در جیب الیگارشها تهنشین میشود.
سرمایهداران و رانتخواران هر زمان که احساس خطر کنند «عطایش را به لقایش میبخشند.»، سرمایههای خود را به حسابهای خارج از کشور منتقل میکنند و با اولین پرواز از این جغرافیا کوچ میکنند. وطن آنها، جایی است که سودشان در آنجا بیشتر تضمین شود. اما کارگر کجای این جهان را دارد؟
وطن کارگر، همین کارگاهی است که جوانیاش را در آن جا گذاشته؛ همین خاکی است که با عرق جبین او بارور شده است. بنابراین، ما مدافعان واقعی این سرزمینیم، نه آن الیگارشهایی که پشت درهای بسته معامله میکنند.
مبارزه ما برای نان، مسکن و تشکلیابی مستقل، در تضاد با امنیت و منافع این خاک نیست؛ بلکه دقیقاً خودِ امنیت ملی است. کشوری که در آن تودههای تولیدکننده گرسنه باشند، از درون تهی شده است. راه نجات ما نه در انتظار کشیدن برای وعدههای توخالی دولتی، بلکه در اتحاد، همبستگی طبقاتی و بازپسگیری حق تشکلیابی مستقل است. ما برای زنده ماندن شانه به شانه هم ایستادهایم و تا زمانی که این زنجیرهای استثمار گسسته نشوند، صدای ما خاموش نخواهد شد.
