
نویسنده: لیو رونوآئی (از سردبیران ارشد سابق نشریه «چیوشی»)
منبع: وبسایت کونلونچه (به نقل از شماره ۱ سال ۲۰۲۶ نشریه پژوهش در نظریات مائو تسهتونگ و دنگ شیائوپینگ)
ترجمه مجله جنوب جهانی
چکیده
«پیوند دوم» مسیر اجتنابناپذیر برای تحقق رستاخیز عظیم ملت چین است. منظور از سازگاری و سنخیت، همان یگانگی درونی در معنای انتزاعی آن است. برای تفکیک گوهر از ناخالصیها و زواید، باید نسبت به دیدگاههای متافیزیکی هوشیار بود و با آنها مقابله کرد. جنبش فرهنگ جدیدِ چهارم می، فرهنگ سنتی چین را نابود نکرد، بلکه آن را نجات داد. برای تحقق دگرگونی خلاقانه و توسعهٔ نوآورانهٔ فرهنگ سنتی و برجستهٔ چین، باید بر اساس نیازهای عملی و از طریق بهکارگیری نیروی ابتکار عمل سوژه اقدام کرد. تاریخِ توسعه و بومیسازی مارکسیسم در چین، همزمان تاریخِ الهامگیری، جذب و بازآفرینی فرهنگ اصیل چینی است. بدون این فرهنگ سنتی، بومیسازی مارکسیسم محقق نمیشد؛ و بدون مارکسیسمِ چینیشده نیز فرهنگ سنتی به عصر معاصر راه نمییافت.
۱. رستاخیز فرهنگی و «پیوند دوم»
در نشست بررسی میراث و توسعهٔ فرهنگی (۲ ژوئن ۲۰۲۳)، شی جینپینگ تأکید کرد:
«شکوهمند ساختن دوبارهٔ فرهنگ، ساختن یک قدرت فرهنگی و بنای تمدن مدرن ملت چین در این نقطهٔ آغازین جدید، رسالت فرهنگی ما در عصر تازه است.»
این حکمی کلیدی با نگاه به تحقق رستاخیز عظیم ملت چین است. تجدید حیات ملی در نهایت خود را در تجدید حیات فرهنگی نشان میدهد. منظور از رستاخیز فرهنگی، تبدیل شدن به یک «قدرت فرهنگی» است. نباید این قدرت فرهنگی را صرفاً به تعداد کتابهای چاپشده، فیلمها و سریالهای ساختهشده یا زیرساختهای فرهنگی ایجادشده تقلیل داد؛ چنین برداشتی سطحنگرانه است. نماد جوهری یک قدرت فرهنگی، برخورداری از «قدرت نرم فرهنگی»ِ توانمند است. به زبان ساده، قدرت نرم فرهنگی همان تأثیرگذاری مثبت و سازندهای است که یک فرهنگ از طریق رفتار مردمش بر جای میگذارد. شکلگیری رفتارهای معین، علاوه بر هدایتگری ارزشهای محوری فرهنگ، نیازمند پایهوبنیانهای مادی و تکنولوژیک نیز هست. یک کشور نیز همینگونه است: قدرت نرم فرهنگی، هم جلوهٔ فرهنگ آن است و هم شکلی از بروز قدرت جامع ملی در عرصهٔ بیرونی که به صورت جذابیتی تحسینبرانگیز، اعتباری احترامانگیز یا الگویی شایستهٔ پیروی نمایان میشود. میتوان اطمینان داشت که با پیشبرد استوار ساختِ جامعهای مدرن به سبک چینی، قدرت نرم فرهنگی چینِ سوسیالیستی روزبهروز قویتر خواهد شد. روزی که کشور ما در مسیر تحقق همزیستی مسالمتآمیز انسان با طبیعت و رشد همهجانبهٔ انسان و جامعه در جایگاه پیشتاز جهان قرار گیرد، با تکیه بر نیروی الگو بودن نفوذ کند، و فرهنگ و ارزشهای محوری سوسیالیستی آن مورد پذیرش جهانیان قرار گیرد، میتوانیم با افتخار اعلام کنیم که ملت چین به رستاخیز عظیم خود دست یافته است. برای رسیدن به این هدف، باید در کنار پیوند دادن مارکسیسم با واقعیتهای عینی چین، مارکسیسم را قاطعانه با فرهنگ سنتی و برجستهٔ چینی نیز پیوند داد.
۲. سازگاری و همپوشانی مارکسیسم و فرهنگ سنتی چین
علت پیوندپذیری مارکسیسم با فرهنگ سنتی و اصیل چین، وجود نوعی «سنخیت و سازگاری» میان این دو است. این سازگاری در واقع همان یگانگی درونی در معنای انتزاعی آن است. فرهنگ سنتی چین نیز مانند فرهنگ سنتی غرب، پدیدهای پیچیده است که در درون خود هم تفکر دیالکتیکی داشته و هم سنتهای متافیزیکی؛ اما در غرب تفکر متافیزیکی غلبه یافت که در عرصهٔ اجتماعی به شکل «اصل سوژهٔ انتزاعی» یعنی نگاهِ گسسته، یکجانبه و تقابلی به روابط انسانی و خودمرکزبینی نمود یافت. (مانند جملاتِ «انسان معیار همه چیز است» از پروتاگوراس، «انسان گرگ انسان است» از هابز، یا «دیگری، همان دوزخ است» از سارتر). اما در چین، تفکر دیالکتیکی اولیه و ناب غلبه داشت که در عرصهٔ اجتماعی به صورت «اصل سوژهٔ دیالکتیکی» یا نگاهِ پیوسته، کلنگر و برابر به روابط انسانی نشان داده شد. نمونهٔ بارز آن عبارت «همهٔ مردم برادران من و همهٔ موجودات همدم من هستند» (از ژانگ زای در دودمان سونگ) است.
- در روابط اجتماعی: شعار «جهان از آنِ همگان است» (جامعهای که در آن سالمندان، جوانان و نیازمندان همگی سرپناه و مراقبت دارند).
- در روابط انسانی: اصول «آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند» و «آنچه برای خود نمیپسندی به دیگران روا مدار».
- در روابط بینالملل: «همزیستی مسالمتآمیز میان همهٔ ملل»، عدم تجاوز قدرتهای بزرگ به کشورهای کوچک و نفی زورگویی.
- در رابطهٔ انسان و طبیعت: ضمن بهرسمیت شناختن حق بهرهبرداری انسان از طبیعت، بر احترام به طبیعت، سازگاری با آن و حفاظت از زیستبوم تأکید شده است. این تفکر دیالکتیکی هرچقدر هم که اولیه بوده باشد، نمیتوان یگانگی و سنخیت آن را با مادیگرایی دیالکتیکی (ماتریالیسم دیالکتیک) و سوسیالیسم علمی انکار کرد. حتی میتوان گفت در معنای انتزاعی، مارکسیسم با فرهنگ سنتی چین سنخیت و یگانگی درونی بیشتری دارد تا با فرهنگ سنتی غرب.
۳. تفکیک گوهر از زواید در فرهنگ سنتی
فرهنگ سنتی چین اقیانوسی از عناصر ارزشمند در کنار عناصر کهنه و حتی بسیار پوسیده است. اگر نتوان بخشهای برجسته و گوهرین را از این مجموعهٔ پیچیده استخراج کرد، پیوند صحیح مارکسیسم با آن ممکن نخواهد بود. در این مسیر باید از نگاه جزماندیشانه، تکبعدی و ایستا (متافیزیکی) پرهیز کرد. تفکیک گوهر از زواید، مانند جدا کردن سیبهای سالم از پوسیده در یک جعبه نیست؛ چرا که:
۱. درگیری و درهمتنیدگی: عناصر سره و ناسره اغلب در هم تنیدهاند. ۲. ماهیت پویا و زمانی: پدیدهای که در زمان و مکانی مشخص ارزش و گوهر محسوب میشده، ممکن است در عصر و شرایطی دیگر به عنصر کهنه و زیانبار بدل شود. برای نمونه، آداب تعظیم و سجده (زانو زدن) در دوران باستان که صندلی و میز وجود نداشت، رفتاری طبیعی برای ادای احترام بود، اما امروزه در روابط عادی اجتماعی رفتاری نامناسب و کهنه تلقی میشود. تنها ملاک برای تشخیص گوهر از ناخالصیها، «عمل و پراتیک» است. در مسیر پیشبرد سوسیالیسم با ویژگیهای چینی در عصر جدید، هر آنچه به کار آید و مفید باشد، گوهر است و هر آنچه ناکارآمد و زیانبار باشد، عنصر کهنه و زائد.
۴. جنبش چهارم می و دگرگونی فرهنگی
برخی مدعیاند تأکید امروز ما بر پاسداشت فرهنگ سنتی نشان میدهد که نقد کنفوسیوسگرایی در «جنبش فرهنگ جدید چهارم می» یک اشتباه بوده است. این تحلیل نادرست است. اگرچه در جنبش چهارم می زیادهرویها و تندرویهایی وجود داشت که ناشی از نبود دیدگاه نقدِ ماتریالیستی-تاریخی در میان برخی از رهبران آن زمان بود، اما از نظر تاریخی و اجتماعی، کنفوسیوسگراییِ آن دوران به ابزاری در دست تمامی نیروهای مرتجع، استعمارگران و جنگسالاران برای بازگرداندن استبداد و جلوگیری از پیشرفت چین تبدیل شده بود. اگر پیشگامان جنبش چهارم می با قاطعیت و افشاگری به جنگ این اندیشههای پوسیده نمیرفتند، سمومِ انباشتهشده در فرهنگ سنتی زائل نمیشد و این فرهنگ در نهایت نابود میگشت. از این منظر، جنبش چهارم می فرهنگ سنتی چین را نه نابود، بلکه نجات داد. نیرویی که توانست افراط و تفریطهای جنبش چهارم می را اصلاح کرده و حیات تازهای به فرهنگ سنتی چین ببخشد، حزب کمونیست چین بود که با مسلح شدن به روششناسی مارکسیستی و نگاه تاریخی، میراث گذشته را به صورت انتقادی جمعبندی و بازآفرینی کرد.
۵. دگرگونی خلاقانه و توسعهٔ نوآورانه
چگونه میتوان به دگرگونی خلاقانه و توسعهٔ نوآورانهٔ فرهنگ سنتی دست یافت؟ پاسخ باز هم در پراتیک و عمل اجتماعی نهفته است. با گذر زمان، ابعاد و مضامین تاریخیِ خاصِ برخی آثار و مفاهیم کمرنگ میشود و این امر فضای مناسبی برای استخراج «معنای عام و کلی» آنها فراهم میسازد. متفکران مارکسیست پس از انتزاعِ این معانی عام، مضامین تازهای متناسب با عصر سوسیالیسم و منافع طبقهٔ کارگر و عموم مردم در آنها میدمند.
- نمونه: مفهوم «مردمداری و فداکاری» یا «احترام به والدین و وفاداری» در گذشته مفاهیمی محدود بودند؛ اما در ادبیات حزب کمونیست چین در سال ۱۹۳۹، اینگونه بازتعریف شد:
- «فرزند شایسته کسی است که به کشور و ملت خود وفادار باشد. وفاداری و خدمت، خدمت به اکثریت مردم است نه اقلیت حاکم.»
این همان معنای واقعی «استفاده از گذشته برای خدمت به امروز» و «نوآوری از دل سنت» است.
۶. ریشههای فرهنگیِ مارکسیسمِ چینیشده
این ادعا که مارکسیسمِ چینیشده ظرفیت پذیرش فرهنگ پنجهزارسالهٔ چین را ندارد، بیاساس است. تاریخِ شکلگیری مارکسیسم در چین نشان میدهد که نخستین کمونیستهای چینی دقیقاً به دلیل پرورش یافتن در بستری از فرهنگ سنتی، به سمت مارکسیسم جذب شدند.
- آرمان جامعهٔ بزرگ (داتونگ / آرمانشهر چینی): مائو تسهتونگ در جوانی تحت تأثیر اندیشهٔ «داتونگ» بود. مارکسیسم پایهای علمی و عملی برای تحقق این آرمان قدیمی فراهم کرد.
- مفهوم «ارزیابی واقعبینانه» (Shi Shi Qiu Shi): این عبارت که اصطلاحاً به معنای پژوهش دقیق در متون قدیمی بود، توسط حزب کمونیست به خط مشی فکری اساسِ حزب و معادلِ دیالکتیک ماتریالیستی در زبان چینی تبدیل شد.
- جامعهٔ نسبتاً مرفه (شیائوکانگ): واژهای با قدمت سه هزار ساله که دنگ شیائوپینگ آن را وارد ادبیات مدرن توسعهٔ سوسیالیستی کرد تا مرحلهای میان تأمین حداقل نیازها و مدرنیزاسیون کامل را تعریف کند.
- راهبرد «حفر گودالهای عمیق، ذخیرهٔ فراوان غله و عدم برتریجویی»: راهبردی که مائو تسهتونگ در دوران جنگ سرد از تاریخ کهن چین الهام گرفت و موجب ثبات استراتژیک چین شد.
- اصلاحات و گشایش اقتصادی: بهرهگیری شی جینپینگ از عبارات کهن مانند «تسهیل تجارت و کاهش مالیات کشاورزی» جهت تبیین ضرورت اقتصاد جهانیِ باز و ابتکار «یک کمربند یک راه».
نتیجهگیری
مارکسیسمِ چینیشده در بستری از تغذیه از فرهنگ اصیل و سنتی چین به رشد خود ادامه داده و خواهد داد، و فرهنگ سنتی چین نیز تنها از طریق دگرگونی خلاقانه در سایهٔ مارکسیسم توانسته است پویایی و بالندگی خود را در عصر جدید حفظ کند. بدون فرهنگ سنتی و برجستهٔ چین، بومیسازی مارکسیسم میسر نبود؛ و بدون مارکسیسمِ چینیشده نیز فرهنگ سنتی چین به معاصرسازی و ماندگاری دست نمییافت. ادامهٔ این مسیر، ضمانتِ تحقق هدف والای ساخت یک قدرت فرهنگی سوسیالیستی است.
