
نوشته: پرنس کاپون
ترجمه مجله جنوب جهانی
بیل وی. مولن، دبلیو. ای. بی. دو بوآ را از چنگال آن اسطورهسازیِ آبرومندانه آمریکایی بیرون میکشد؛ روایتی که این انقلابی کمونیست را مومیایی کرده و از او پیامبری بیآزار در راه مصالحه نژادی ساخته بود. بازخوانی مولن نشان میدهد که «خط تمایز نژادی» در واقع ساختاری جهانی است که بردگی، غارت استعماری، جنگ امپریالیستی و استثمار سرمایهداری را به هم پیوند میدهد. او با این کار، آن انترناسیونالیسم مهاجران و دیاسپورا را احیا میکند که در تمام این جبههها به سازماندهی مقاومت پرداخت.
با این حال، کتاب آنجا که انقلاب از فاز شورش فراتر رفته و به قدرت دولت سوسیالیستی بدل میشود، عقبنشینی میکند؛ نویسنده تجارب شوروی و چین را در چارچوبی ضد استالینیستی تحلیل میکند که در بسیاری از مواقع، رهایی را از نهادهای لازم برای دفاع و ساخت آن جدا میسازد. با این همه، آنچه بر جای میماند، بازخوانی انقلابی و گرانبهایی است که محکمترین شواهدش فراتر از سستترین نتیجهگیریهایش قدم برمیدارند و رو به سوی انترناسیونالیسمی دارند که قادر است از بنای سوسیالیسم دفاع کند، بدون آنکه نقد یا قدرت تودهها را فدا سازد.
دو بوآی آمریکایی و جنایتِ تحریف حافظه انقلابی
هر امپراتوری برای خود گذشتهای کاربردی و دستچینشده میسازد. شورشیانی را که نامشان میتواند زینتبخش دیوارهای دادگاه باشد حفظ میکند، اما ایدههایی را که ممکن است آن دادگاهها را از پایه ویران کند، میزداید؛ در نهایت نیز این کالبد بیجان را به عنوان «میراث ملی» به تودهها تحویل میدهد. دبلیو. ای. بی. دو بوآ دقیقاً قربانی همین جراحی تاریخی شده است. ایالات متحدهای که روزگاری او را تحت نظر داشت، محاکمهاش میکرد، پاسپورتش را توقیف مینمود و تعهدات بینالمللیاش را سندی بر خیانتش میدانست، امروز او را به عنوان یکی از بزرگترین روشنفکران دموکرات خود ستایش میکند.
به این ترتیب، آن انقلابی کمونیست به یک «پیشگام حقوق مدنی» تقلیل مییابد. مبارز ضد امپریالیسم به منتقدی بدل میشود که گویا فقط از آمریکا میخواست به وعدههایش عمل کند. مردی که وطن امپریالیستیاش را به مقصد آفریقای انقلابی ترک کرد، پس از مرگ دوباره به این سوی مرزها بازگردانده میشود و زیر پرچمی قرار میگیرد که خود آموخته بود علیه آن کیفرخواست صادر کند.
کتاب بیل وی. مولن با عنوان «غیرآمریکایی: دبلیو. ای. بی. دو بوآ و قرن انقلاب جهانی» دقیقاً با در هم شکستن این صلح کاذب پس از مرگ آغاز میشود. هدف مولن تنها افشای چند اپیزود مایه سرافکندگی از یک بیوگرافی به ظاهر محترم نیست؛ بلکه هدف او هدف گرفتن بازتولید ایدئولوژیک مفهومی است که آن را «دو بوآی آمریکایی» مینامد: متفکری محصور در مرزهای ملی که رادیکالیسم او تا زمانی پذیرفته میشود که مقصد نهایی سیاسیاش «لیبرال دموکراسی» باشد. مولن روایتی پادبدیل در برابر این نسخه همهپسند ارائه میدهد و زندگی مردی را بازخوانی میکند که بیش از پیش بر مدار کمونیسم، مبارزات ضد استعماری، پانآفریقانیسم، سیاست صلح و جنبشهای انقلابی شکل میگرفت که ادعای اروپا بر حکمرانی بر بشریت را در هم شکستند.
این بازخوانی از آن جهت حیاتی است که دو بوآی اهلیشده، صرفاً یک تصویر ناقص نیست؛ بلکه یک واژگونی کامل سیاسی است. متفکری که به این نتیجه رسیده بود آزادی سیاهپوستان فراتر از نهادها، مرزها و وفاداریهای دولت آمریکا قرار دارد، اکنون وادار میشود به نفع ظرفیت اصلاحپذیری همان دولت شهادت دهد! نقد او در حد یک فشار اخلاقی بر این جمهوری حفظ میشود، اما حکم نهایی او علیه ماهیت این جمهوری ناپدید میگردد. در این روایت تحریفشده، بردگی به جای آنکه شالوده توسعه سرمایهداری قلمداد شود، یک «تناقض درونی در تاریخ آمریکا» معرفی میشود. جداسازی نژادی به جای آنکه سیستمی برای سازماندهی نیروی کار و حقوق شهروندی باشد، به عنوان یک «ناکامی در شمول دموکراتیک» تعبیر میشود. امپریالیسم نیز به جای آنکه ساختاری جهانی باشد که خط نژادی تمام قدرت مادی خود را از آن میگیرد، صرفاً به یک «سیاست خارجی اشتباه» تقلیل مییابد.
این اهلیسازی، در واقع نوعی ضدشورش است که در قلمرو حافظه تاریخی صورت میگیرد. نظم حاکم نیازی به محو فیزیکی تمام انقلابیون ندارد. حذف کامل ممکن است شهید بیافریند، تضادها را زنده نگه دارد و این پرسش خطرناک را برانگیزد که «چه چیزی باید سرکوب میشد؟». اغلب بسیار سودمندتر است که چهره انقلابی را از برنامهاش جدا کنند، واژگان اخلاقیاش را نگه دارند و نتیجهگیریهای استراتژیکش را نابود سازند. از این رو، دو بوآ را میتوان به عنوان یک پژوهشگر برجسته حوزه نژاد ستود، در حالی که تحلیل او از سرمایهداری تلطیف میشود؛ میتوان او را به عنوان یک پانآفریقانیست تمجید کرد، در حالی که اتحاد او با دولتهای سوسیالیستی به عنوان یک «افراطگرایی مایه تاسف» جلوه داده میشود؛ و میتوان او را برای مخالفت با جنگ ستود، در حالی که نظام امپریالیستی مولد جنگ از دیدرس پنهان میماند. موزه، پرتره او را دریافت میکند؛ اما جنبش، از سلاح او محروم میشود.
مولن کتاب خود را با گزارهای کاملاً متضاد آغاز میکند: «قرن بیست و یکم و معترضانش با شبح یکی از جاهطلبانهترین و محققنشدهترین پروژههای قرن بیستم تسخیر شدهاند: انقلاب جهانی». این جمله تن دادن به مناسک تدفینی را که برای قرن انقلابی برگزار شده است، رد میکند. انقلاب جهانی نه به عنوان نوستالژی یک عصر از دست رفته، بلکه به عنوان یک مسئله تاریخی ناتمام زنده است. سرمایه همچنان بینالمللی است، امپراتوری همچنان مسلح است، تقسیم استعماری بشریت زیر سایه اشکال حقوقی جدید پابرجا است و مبارزات کارگران و ملل تحت ستم همچنان با سیستمی مواجه است که قدرتش از هر مرز ملی فراتر میرود. دو بوآ به زمان حال تعلق دارد، چرا که تناقضاتی که او را به فراتر از مرزهای آمریکا کشاند، هرگز حل نشدهاند.
دستاورد سرنوشتساز مولن این است که کمونیسم را به مرکز توسعه سیاسی دو بوآ بازمیگرداند. کمونیسم در اینجا نه به عنوان یک دلبستگی عجیب در دوران پیری — یعنی زمانی که ادعا میشود زوال عقل جایگزین دقت تحلیلی شده بود — بلکه به عنوان محصول انباشت شکستهای تاریخی و کشفیات انقلابی ظاهر میشود: شکست دوران بازسازی پس از جنگ داخلی آمریکا، خیانت نژادی تشکلهای کارگری سفیدپوستان، تقسیم استعماری جهان، تمرکز قدرت سرمایهداری، جنگ جهانی اول، انقلاب شوروی، آزادی آفریقا و آسیا، و سرکوب فعالان صلح در داخل ایالات متحده. کمونیسم برای دو بوآ روز به روز ملموستر و منطقیتر شد، زیرا تمام راهحلهای بدیلی که آزموده بود، مدام با ساختار مادی سرمایهداری نژادی و امپراتوری تصادم پیدا میکردند.
اعلامیه او — «من به کمونیسم باور دارم» — ناگهان از آسمان به ذهن یک روشنفکر پیر و فرسوده سقوط نکرد. این جمله فشرده یک عمر تجربه در سنجش وعدههای این جمهوری در ترازوی تاریخ واقعی آن بود. قدرت این جمله در سادگی بیپرده آن است. دو بوآ نگفت کمونیسم پرسشهای جالبی مطرح میکند، اصولی ستودنی دارد یا شایسته بررسی آکادمیک در کنار فلسفههای رقیب است. «من به کمونیسم باور دارم» نام نهادن بر یک وفاداری سیاسی راسخ است. این جمله، قضاوت تاریخی را به میانجی امکان انقلابی پیوند میزند و مالکیت خصوصی، سلطه استعماری و جنگ امپریالیستی را به عنوان ساختارهایی معرفی میکند که هرگز با اصلاحات سطحی و صرفِ شمول نژادی درمان نمیشوند.
پژوهشهای لیبرال معمولاً با این وفاداری به عنوان یک گره بیوگرافیک برخورد کردهاند که نیازمند زمینهسازیهای ظریف است؛ گویی دو بوآ جوهر ایدئولوژیک خود را روی یک رزومه درخشان پاشیده است! اما مولن این باور را در تار و پود فکری مردی قرار میدهد که به این نتیجه رسیده بود رهایی نژادی تا زمانی که سرمایه فرمانروای نیروی کار، زمین و دولت است، هرگز محقق نخواهد شد. کمونیسم باعث نشد که دو بوآ مبارزه سیاهپوستان را به بهای یک مسئله طبقاتیِ صرفاً جهانشمول رها کند؛ بلکه به او درک جامعتری از این موضوع بخشید که خط نژادی چگونه از طریق بردگی، استثمار استعماری، بخشبندی نیروی کار و توزیع نابرابر قدرت سیاسی بازتولید میشود.
نژاد و طبقه، دو ستم مجزا نبودند که در صف رتبهبندی قرار گیرند. خط نژادی سازماندهنده کار، شهروندی، زمین، دستمزد، حکومت استعماری و دسترسی به ثروتی بود که توسط دنیای رنگینپوستان تولید میشد. برتریپنداری سفیدپوستان، یک سلسلهمراتب رام و منضبط را در اختیار سرمایه قرار میداد و به بخشهایی از کارگران سفیدپوست یک معامله حقارتبار را پیشنهاد میکرد: امتیازات مادی و روانی محدود در ازای خدمت سیاسی به طبقه حاکم. طبقه حاکم نیازی نداشت کارگران سفیدپوست را به قدرت برساند؛ بلکه فقط باید تعداد کافی از آنها را متقاعد میکرد که موقعیت نسبیشان بالاتر از کارگران سیاه و مستعمراتی، دارایی ارزشمندی است که باید از آن دفاع کنند. عضویت در نژاد برتر، همان سکه تقلبی بود که به جای کنترل بر جامعه، به کارگران تحویل داده میشد.
حرکت دو بوآ به سمت کمونیسم، مبارزه با برتریطلبی سفیدپوستان را تیزتر کرد و نه سستتر. کارگران سیاه، دهقانان مستعمرات و ملل تحت ستم موقعیتهای اجتماعی کاملاً یکسانی نداشتند، اما استثمار آنها توسط یک سیستم واحد و در حال گسترش سازماندهی شده بود. سرمایه از مرزها عبور میکرد؛ ارتشها از حرکت آن پاسداری میکردند و دستهبندیهای نژادی مشخص میکردند که زمین و نیروی کار چه کسانی میتواند با کمترین پیامد سیاسی مصادره شود. انترناسیونالیسم برای دو بوآ یک همدلی اخلاقی یا خیرخواهانه نبود؛ بلکه مقیاس و اندازهای بود که خودِ دشمن به او تحمیل میکرد.
مولن میدان فراملی را که این درک در آن توسعه یافت، «انترناسیونال دیاسپورا» مینامد. این بستر، رادیکالهای سیاه، کمونیستها، ملیگرایان ضد استعمار، نویسندگان، تبعیدیان سیاسی، سازماندهندگان صلح و دولتهای انقلابی را به هم پیوند میداد. دو بوآ صرفاً تأثیرات خارجی را از راه دور جمعآوری نمیکرد؛ بلکه اندیشه او در متن جنبشهایی بازسازی میشد که پیروزیها و شکستهایشان، مقولات موروثی فکری را با بحران مواجه میکردند. انقلاب روسیه معنای بازسازی آمریکا را دوباره گشود. استقلال آفریقا و آسیا انحصار اروپا بر مدرنیته سیاسی را در هم شکست. جنبش کمونیستی، رهایی استعماری را در دل برنامهای برای دگرگونی اقتصاد جهانی قرار داد، حتی زمانی که تصمیمات استراتژیک خودش در وفاداری به این تعهد دچار تزلزل میشد.
روایت مولن به ویژه زمانی ارزشمند است که نشان میدهد چرخش شوروی به سمت مبارزه ضد استعماری، یک ضمیمه تصادفی برای سیاست کمونیستی نبود. او اشاره میکند که تز «سوسیالیسم در یک کشور» تعادل نیروهای انقلاب جهانی را به سمت مبارزه ضد استعماری سنگینتر کرد. این فرمولبندی، آن روایت آشنای غربی را که تحکیم قدرت دولت شوروی را صرفاً پایان افق انقلابی میداند، به چالش میکشد. تناقضات این چرخش هرچه که بود، مسئله استعمار به مرکز کمونیسم بینالملل منتقل شد. برای مردمانی که تحت اشغال، سلسلهمراتب نژادی و مالکیت خارجی بودند، قرن انقلابی در سرنوشت اروپای صنعتی خلاصه نمیشد.
اما دقیقاً در همینجا است که کتاب تضادی را وارد میکند که بر این بررسی سایه میافکند. مولن دو بوآ را از طریق انقلاب جهانی احیا میکند، اما در عین حال مسیر شوروی را به عنوان «ربودن تاریک انقلاب جهانی» توصیف مینماید. این استعاره بار ایدئولوژیک سنگینی را به دوش میکشد. «ربودن» فرادادهای است که وجود یک وسیله نقلیه انقلابی اصیل را فرض میکند که توسط یک نیروی بیگانه تسخیر و منحرف شده است. این نگاه، پاکیِ رهاییبخش انقلاب را با جدا کردن آن از نهادها، احزاب و دولتهایی که کارگران و دهقانان از طریق آنها برای دفاع و بازتولید پیروزیهای خود تلاش میکردند، حفظ میکند. کتاب، دو بوآی کمونیست را احیا میکند، اما چارچوب حاکم بر آن خطر غیرقابلفهم کردن وجود تاریخی کمونیسم را به همراه دارد.
با این حال، این تنش نباید ارزش دستاورد مولن را پنهان کند. پیش از آنکه بتوان نتیجهگیریهای کتاب را به سنجش گذاشت، باید زمینی را که او احیا کرده است تثبیت نمود. برچسب «غیرآمریکایی» هرگز یک توصیف بیطرفانه از میهنپرستی ناکافی نبود؛ بلکه اتهامی بود که توسط یک دولت استعمارگر و امپریالیستی علیه کسانی ساخته شد که وفاداریشان از مرزهای شهروندیِ تعریفشده توسط طبقه حاکم فراتر میرفت. کمونیستها، انترناسیونالیستهای سیاه، مبارزان ضد استعمار و سازماندهندگان صلح از آن جهت مظنون بودند که هر یک، بیعدالتی داخلی را به یک سیستم جهانی پیوند میزدند. این اتهام ثابت نکرد که دو بوآ خارج از تاریخ آمریکا ایستاده است؛ بلکه ثابت کرد او بیش از حد به اعماق تاریخی نفوذ کرده بود که آمریکا اصرار بر پنهان نگه داشتنش داشت.
مولن این واژگونی را از طریق معنای سیاسی تبعید به تصویر میکشد. «غیرآمریکایی بودن و تبعید» به پاسپورتی برای همبستگیهای فراتر از ملت تبدیل شد. هدف دولت از طرد دو بوآ این بود که او را از زندگی سیاسی مشروع منزوی کند و پیوندهای بینالمللی او را به عنوان آلودگی خارجی جلوه دهد. با این حال، این اتهام نشان داد که سیستم چه وفاداری تنگنظرانهای را طلب میکند. آمریکا از او میخواست که دولت امپریالیستی را بر مردم مستعمراتی، ضدکمونیسم را بر سوسیالیسم، و تعلق ملی را بر اکثریت بینالمللی که برای رهایی از فرمان غربی تلاش میکردند، ترجیح دهد. دو بوآ در نهایت با تغییر جهت وفاداری خود به این خواست پاسخ داد.
عزیمت او به غنا، عقبنشینی یک روشنفکر شکستخورده که میدان نبرد آمریکا را رها میکند نبود؛ بلکه یک جابجایی سیاسی به سمت یکی از جبهههایی بود که در آن قدرت استعماری در حال فروپاشی بود. غنا نه یک دگرگونی سوسیالیستی کامل بود و نه گریزگاهی از تناقضات؛ بلکه نشاندهنده حرکت خلقهای آفریقا از انقیاد استعماری به سوی قدرت حاکمیتی و رهایی قارهای بود. دو بوآ تعلق خود را به آمریکای سیاه قطع نکرد؛ او آمریکای سیاه را در دل انقلاب ناتمام آفریقا و جهان رنگینپوستان قرار داد.
کتاب «غیرآمریکایی» بدین ترتیب دو بوآ را از مقبره ملی بیرون میکشد و به جنبشهایی بازمیگرداند که شکستشان اجازه ساخت آن مقبره را داد. کتاب، متفکری را احیا میکند که فهمیده بود رهایی سیاهپوستان زیر سایه فرمان سیاسی سرمایه کامل نمیشود، صلح نیازمند مخالفت با مناسبات امپریالیستی است و وفاداری به ستمدیدگان ممکن است مستلزم بیوفایی به دولت ستمگر باشد. نخستین و حیاتیترین اقدام مولن، احیای این «نه گفتن» به عنوان حقیقت سازماندهنده زندگی دو بوآ است. پرسش سختتر این است که آیا کتاب همین سخاوت تاریخی را در قبال انقلابهایی که چنین سرپیچی را از نظر مادی ممکن ساختند، به خرج خواهد داد یا خیر.
خط نژادی به عنوان یک سیستم جهانی
دو بوآ با افزودن امور خارجی به یک نظریه داخلی درباره نژاد به انترناسیونالیسم نرسید. او کشف کرد که امر داخلی پیشاپیش بینالمللی بوده است. کشتزارها، بندرهای استعماری، کارخانههای تفکیکشده، معادن و میادین نبرد امپریالیستی همگی به یک تاریخ مادی واحد تعلق داشتند. نیروی کار سیاه در ایالات متحده درون تجارت برده در اقیانوس اطلس شکل گرفته بود؛ صنعت اروپا از استخراج استعماری فربه شده بود؛ دستمزدها و وفاداریهای سیاسی کارگران کلانشهرها توسط ثروتی شکل میگرفت که از مردم محروم از حق حاکمیت دزدیده شده بود. خط نژادی هرگز به دادگاههای جنوب یا خیابانهای آمریکا محدود نبود؛ بلکه به سیستمی جهانی برای توزیع کار، زمین، شهروندی و مرگ تبدیل شده بود.
بیل مولن این کشف را از طریق آنچه «انترناسیونال دیاسپورا» مینامد، بازسازی میکند؛ شبکه پویایی از رادیکالهای سیاه، کمونیستها، مبارزان ضد استعمار، نویسندگان و سازماندهندگانی که دو بوآ از طریق آنها آموخت قرن بیستم را فراتر از مرزهای ملی بخواند. این انترناسیونالیسم، از جنس دیپلماسی مؤدبانه کنفرانسها یا ستایش متقابل روشنفکران مشهور نبود؛ بلکه یک زیرساخت سیاسی واقعی بود: روزنامهها، کنگرهها، احزاب، مکاتبات، سفرها، تبعیدها، ترجمهها و مبارزه مشترک. سرمایه، استثمار را بینالمللی کرده بود؛ ستمدیدگان کار دشوارترِ بینالمللی کردن مقاومت را آغاز کردند.
نقطه قوت روایت مولن در این است که این تشکل را به یک مرحله در بیداری خصوصی یک مرد شهیر تقلیل نمیدهد. انترناسیونال دیاسپورا فرآیندی جمعی بود که در آن مبارزه سیاهپوستان، مارکسیزم و ناسیونالیسم ضد استعماری یکدیگر را دگرگون کردند. دو بوآ مسئله بردگی، دوران بازسازی و خط نژادی را به درون جنبش کمونیستی آورد که هنوز سنگینی پیشفرضهای اروپایی را بر دوش میکشید. انقلابیون آفریقا، آسیا، کارائیب و ایالات متحده، مسئله استعمار را به درون مارکسیزمی تحمیل کردند که بیش از حد کارگر صنعتی اروپا را به عنوان شکل سیاسی نهایی بشریت تصور میکرد.
تضاد سازماندهنده در این میان، همان چیزی است که مولن رابطه میان «انترناسیونالیسم پرولتاریایی و مبارزه برای حق تعیین سرنوشت ملی» مینامد. هیچیک از این دو اصطلاح را نمیتوان کنار گذاشت. انترناسیونالیسم بدون رهایی ملی، مالکیت استعماری و فرمانروایی خارجی را دستنخورده باقی میگذارد. رهایی ملی بدون قدرت پرولتاریا نیز میتواند پرچم را تغییر دهد در حالی که مناسبات اجتماعی زیر آن را حفظ میکند. خطر زمانی آغاز میشود که با این دو به عنوان گزینههای بیرونی و مجزا برخورد شود — گویی مردمان مستعمرات باید بین رهایی ملت یا رهایی از حاکمیت طبقاتی یکی را انتخاب کنند.
فرمولبندی خودِ دو بوآ این انتخاب مکانیکی را در هم میشکند: «من به کمونیسم باور دارم، هر جا و هر زمان که انسانها آنقدر دانا و شریف باشند که به آن دست یابند؛ اما باور ندارم که همه ملتها به یک روش یا در یک زمان به آن خواهند رسید.» کمونیسم همچنان مقصد است، اما تاریخ هیچ جاده واحدی پیش پا نمیگذارد. دهقانان مستعمراتی، جمعیت کارگری به بند کشیدهشده و پرولتاریای صنعتی از طریق نهادها یا توالیهای یکسانی وارد مبارزه انقلابی نمیشوند. توسعه ناوزون یک مزاحمت نیست که تئوری بخواهد آن را تصحیح کند؛ بلکه زمینی است که تئوری باید کارآمدی خود را روی آن اثبات کند.
بنابراین، برای خلقهای تحت استعمار، رهایی ملی یک عقبنشینی احساسی از مبارزه طبقاتی نبود. حکومت خارجی، قدرت طبقاتی خود را از طریق زمینهای دزدیدهشده، نخبگان دستنشانده (کمپرادور)، سلسلهمراتب نژادی، مالیات و اشغال نظامی سازماندهی میکرد. حق حاکمیت — یعنی توانایی اداره قلمرو، کنترل منابع و نابودی نهادهای فرماندهی استعماری — بخشی از خودِ مبارزه طبقاتی بود. مردمی که از وجود سیاسی محروم شده بودند، نمیتوانستند از روی مسئله ملی به درون سوسیالیسمی بپرند که توسط ماشین دولتی اشغالگرانشان اداره میشد.
سوسیالیسم غربی بارها این نکته را اشتباه فهمید، زیرا بخشهایی از طبقه کارگر متروپل در نظم امپریالیستی ادغام شده بودند. کارگران سفیدپوست همچنان توسط سرمایه استثمار میشدند، اما استثمار نتوانست مزایایی را که از طریق شهروندی امپریالیستی، بازارهای کار تفکیکشده و دسترسی به ثروت مستعمراتی توزیع میشد، پاک کند. طبقه حاکم نیازی نداشت کل پرولتاریای سفیدپوست را بخرد؛ بلکه به امتیاز و هویت نژادی در حدی نیاز داشت که همبستگی با کارگران مستعمرات را به عنوان یک زیان شخصی جلوه دهد. از کارگر دعوت میشد تا سهم اندکی بزرگتر از غنائم را به عنوان شراکت در قدرت اشتباه بگیرد.
مفهوم «مجتمع سرمایهداری-استعماری» در کتاب مولن، نام ساختاری است که این مناسبات را در کنار هم نگه میدارد. استعمار، سیاست خارجیِ مایه تاسفِ سرمایهداری نبود، و نژادپرستی هم یک پیشداوری غیرعقلانی نبود که از بیرون به یک بازارِ در کل کورنژاد چسبانده شده باشد. استخراج استعماری سود، قلمرو و مواد خام را تامین میکرد؛ سلسلهمراتب نژادی ارزش سیاسی را به جمعیتهای مختلف اختصاص میداد؛ و قدرت امپریالیستی از کل این چیدمان دفاع میکرد. هر انترناسیونالیسمی که از طبقه سخن میگفت در حالی که حق تعیین سرنوشت استعماری را به تعویق میانداخت، صرفاً منافع منطقه و استانی اروپا را به یک دکترین جهانی ارتقا میداد.
انترناسیونال کمونیست (کومینترن) از آن جهت سرنوشتساز شد که تلاش کرد، هرچند به شکلی ناوزون، این سلسلهمراتب را بشکند. انقلاب بلشویکی انحصار سیاسی قدرتهای سرمایهداری را در هم شکست و رهایی استعماری را درون استراتژی اعلامشده یک دولت سوسیالیستی سازمانیافته قرار داد. برای مردمانی که کشورهایشان تقسیم، اشغال یا به عنوان املاک خصوصی سرمایه اروپایی اداره میشد، این یک تعدیل جزئی در دکترین نبود؛ بلکه اعلام این حقیقت بود که نابودی حکومت استعماری به دگرگونی انقلابی سیستم جهانی تعلق دارد.
اما مولن این را هم نشان میدهد که همبستگی نیازمند سازماندهی بود. اعلامیه قاطع کوامه نکرومه — «امروز تنها یک راه برای اقدام مؤثر وجود دارد: سازماندهی تودهها» — اصل مادی نهفته در زیر انترناسیونال دیاسپورا را ارائه میدهد. درد مشترک به خودی خود سازماندهی ایجاد نمیکند. دشمن مشترک به طور خودکار استراتژی مشترک تولید نمیکند. روزنامهها باید توزیع میشدند؛ کادرها باید آموزش میدیدند؛ کنگرهها تشکیل میشدند؛ پول جمعآوری میشد؛ بحثها تا به آخر پیش میرفتند؛ و روابط سیاسی باید در میان زندان، نظارت و تبعید حفظ میشد. انترناسیونالیسم تنها زمانی واقعی شد که همدلی، نهادهای خود را پیدا کرد.
به همین دلیل است که مولن رمان «شاهدخت تاریکی» (Dark Princess) اثر دو بوآ را به عنوان «قصیدهای در ستایش انترناسیونال دیاسپورا» توصیف میکند. دنیای این رمان انباشته از سازماندهندگان، تبعیدیان و انقلابیونی است که تلاش میکنند مبارزات جدا شده توسط امپراتوری را به هم بپیوندند. مکاتبات اگنس اسمدلی با دو بوآ، رابطه او با ویرندلانات چاتوپادیایا، جنبش غدر، کمیته برلین، لاجپات رای و به جریان انداختن مطالب مربوط به زجرکش کردن سیاهپوستان (لینچ)، پانویسهایی در حاشیه ایدههای مهم نبودند؛ بلکه کانالهایی بودند که ایدهها از طریق آنها کارکرد سیاسی پیدا میکردند. شبکه، پسزمینه انقلاب نبود؛ بلکه یکی از اشکالی بود که انقلاب از طریق آن خود را بازمیشناخت.
جمله دو بوآ در رمان شاهدخت تاریکی — «تنها متفکران کارگر میتوانند کارگران متفکر را متحد کنند» — کار فکری را درون این فرآیند سازمانی قرار میدهد. این فرمولبندی هم پژوهشگر حرفهای را که کارگران را از فاصلهای امن مطالعه میکند رد میکند، و هم ستایش رمانتیک خودانگیختگی را که تصور میکند ستم به طور خودکار استراتژی تولید میکند. کارگران فکر میکنند؛ روشنفکران باید کار کنند؛ تئوری تنها زمانی انقلابی میشود که در بستر مبارزه جمعی دگرگون شود. هدف حذف روشنفکران نیست، بلکه از بین بردن جدایی آنها از نیروهای اجتماعی است که حرکتشان به تئوری معنا میدهد.
همین رمان مسئله بینالمللی را به درون ایالات متحده میکشاند: «اگر در منطقه بلت سیاه (Black Belt) کار کنید، میتوانید همینجا در آمریکا برای آفریقا و آسیا کار کنید.» بلت سیاه در اینجا نه به عنوان یک استثنای داخلی و منزوی، بلکه به عنوان جبهه داخلی مبارزه استعماری و جهانی ظاهر میشود. این خط، سلب مالکیت از سیاهپوستان در ایالات متحده را به انقیاد آفریقا و آسیا پیوند میزند بدون آنکه تفاوتهای آنها را پاک کند. امپراتوری مناسبات استعماری را به درون مرزهای خود آورده بود. انقلاب جهانی تنها پس از عبور از اقیانوس آغاز نمیشد.
جورج پادمور تجسم هر دو وجه قدرت و تنش درون این همگرایی است. حرکت او از انترناسیونالیسم کمونیستی به سمت سازماندهی مستقل پانآفریقایی را نمیتوان به سرخوردگی شخصی تقلیل داد، و نباید آن را به سندی بر این مدعا تبدیل کرد که مارکسیزم و رهایی ملی ذاتاً ناسازگارند. اختلاف بر سر فرماندهی سیاسی بود: اینکه آیا جنبشهای استعماری باید تابع الزامات دیپلماتیک متغیر یک دولت سوسیالیستی باقی بمانند، و آیا سازمانهای کمونیستی با خلقهای تحت استعمار به عنوان سازندگان انقلاب برخورد میکنند یا به عنوان نیروهای کمکی در یک رقابت اروپایی.
تضاد واقعی بود، زیرا شوروی هم محصول انقلاب جهانی شده بود و هم دولتی که مجبور بود برای بقا درون یک سیستم بینالمللیِ متخاصم تلاش کند. عقبنشینیهای استراتژیک آن، معنای ضد استعماری اکتبر را پاک نکرد، اما هر تعدیل دیپلماتیکی هم نمیتوانست به طور خودکار مبارزه استعماری را به پیش ببرد. مولن زمانی بیشترین فایده را دارد که این مسئله را به عنوان یک تضاد تاریخی زنده نگه میدارد، نه یک نمایش اخلاقی سادهانگارانه. پرسش این است که کدام سازشها مرکز انقلابی را حفظ کردند، کدامها ابتکار عمل را در جاهای دیگر تضعیف نمودند، و چگونه انترناسیونالیسم میتواند نهادینه شود بدون آنکه جنبشها را به ابزار سیاست دولتی تقلیل دهد.
هندوستان مسئله ملی را تحت فشاری باز هم بیشتر قرار داد. مولن آن را «الگویی برای سنجش تنشهای میان ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم پرولتاریایی مندرج در مبارزه آزادیبخش هند» مینامد. حکومت بریتانیا مالیات، کشاورزی، صنعت و قحطی را حول انباشت امپریالیستی سازماندهی مجدد کرده بود. بنابراین استقلال امری حیاتی بود، اما به خودی خود نمیتوانست پاسخ دهد چه کسی زمین، تولید و دولت جدید را کنترل خواهد کرد. آزادی سیاسی مسئله اجتماعی را گشود؛ اما آن را حل نکرد.
بحث مولن درباره «ایدئولوژی هندی» مشخص میکند که چگونه اسطوره ملی میتواند این مبارزات را پنهان کند. روایتِ «قدمت-تداوم؛ تنوع-وحدت؛ تودهای بودن-دموکراسی؛ و چندآیینی-سکولاریسم» هند را به عنوان یک کل تمدنی مستمر بازنمایی میکند که وحدتش گویا بر تضادهای سیاسی مقدم است. با این حال، چنین وحدتی میتواند سلطه طبقاتی، نژادی و مذهبی را زیر نماد ملی دفن کند. یک ملت تحت استعمار نیازمند وحدت علیه حکومت خارجی است، اما گروههای حاکم درون آن ملت همیشه تلاش خواهند کرد تعریف کنند که این وحدت منافع چه کسانی را در بر میگیرد.
نوع برخورد با نجسها (دالیتها) این خطر را عینی میکند. مولن استدلالی را ثبت میکند مبنی بر اینکه آنها «دوباره درون بلوک رایدهندگان هندو بستهبندی شدند» زیرا نمایندگی سیاسی مستقل آنها وحدت عددی و ایدئولوژیک بلوک هندو را تهدید میکرد. این عبارت خشونتی را فاش میکند که میتواند پشت مفهوم شمول ملی پنهان شود. یک جمعیت ممکن است دقیقاً به این دلیل به درون ملت پذیرفته شود که قدرت سیاسی مستقلش انکار گردد! وحدت زمانی که ستمدیدگان تنها به شرط تسلیم کردن ابزارهای عمل خود به عنوان یک نیروی سازمانیافته اجازه عضویت مییابند، دیگر رهاییبخش نیست.
این جدیترین هشدار مولن درباره ناسیونالیسم است. یک ملت تحت ستم میتواند به جبههای مشترک علیه سلطه استعماری نیاز داشته باشد، در حالی که طبقاتی را در خود جای داده که مصمم هستند مبارزه را در ایستگاه استقلال صوری متوقف کنند. رهایی ملی زمانی انقلابی است که نهادهایی را که امپریالیسم و طبقات حاکم داخلی از طریق آنها بر مردم حکومت میکنند، نابود سازد. این رهایی زمانی به یک پوسته خالی بدل میشود که کارگزار استعماری خارج شود اما مالکان، سرمایهداران و ماشین دولتی موروثی همچنان زیر یک پرچم جدید حکومت کنند.
با این حال، این هشدار نباید هر مبارزه ملی را به یک سطح از خطر ایدئولوژیک تقلیل دهد. ناسیونالیسم مردمی تحت ستم که برای بازپسگیری زمین و حق حاکمیت میجنگند، ناسیونالیسم یک دولت امپریالیستی نیست که کشورگشایی را سازماندهی میکند. واژگان سیاسی نمیتوانند جایگزین محتوای طبقاتی شوند. چالش ژاپن علیه برتری سفیدپوستان، امپراتوری ژاپن را به نیروی رهاییبخش تبدیل نکرد. طبقه حاکم آن وارد تقسیم استعماری آسیا شد و بر مردمان همسایه همان سلطهای را تحمیل کرد که ادعا میکرد با آن مخالفت میورزد. یک پرچم غیرسفید، مدیران را تغییر داد، نه اقتصاد سیاسی اشغال را.
چین مسئله متفاوتی را پیش پا میگذاشت زیرا رهایی ملی در آنجا با انقلاب اجتماعی تفکیکناپذیر شد. سلطه خارجی از طریق نظام اربابرعیتی (مالکومستاجری)، سرمایه کمپرادور و یک دولت پارهپاره عمل میکرد. جنبش کمونیستی مبارزه طبقاتی را به بهای متحد کردن ملت به تعویق نینداخت؛ بلکه به مناسبات مالکیت داخلی که قدرت امپریالیستی از طریق آنها بر ملت حکومت میکرد، یورش برد. دهقانان که توسط مارکسیزم مکانیکی به عنوان یک پسماند بیتحرک نادیده گرفته میشدند، از طریق مبارزه بر سر زمین، سازماندهی و رهبری کمونیستی به یک نیروی انقلابی تبدیل شدند.
چارچوب خودِ مولن این نتیجهگیری را آماده میکند، حتی جایی که قضاوتهای بعدی او در برابر آن مقاومت میورزند. اصرار دو بوآ بر اینکه ملتها «به یک روش یا در یک زمان» به کمونیسم نخواهند رسید، حق صدور یک پاسپورت نهادی واحد برای انقلاب جهانی را از اروپا سلب میکند. مسئله استعمار حاشیه انقلاب واقعی که در جای دیگری رخ میداد نبود؛ بلکه همانجایی بود که انقلاب پایگاه تودهای خود را به دست آورد، جغرافیای قدرت اروپایی را در هم شکست و اشکالی متناسب با جوامعی کشف کرد که در آن کارگران و دهقانان با هم در برابر سلطه خارجی ایستادگی میکردند.
انترناسیونال دیاسپورا بیان سازمانی آن کشف بود. نقطه قوت آن زمانی آشکار میشد که خلقهای تحت ستم شرایط متفاوت خود را بدون تظاهر به یکسان بودن آنها به هم پیوند میزدند. نقطه ضعف آن نیز زمانی بروز میکرد که مبارزه طبقاتی در کلانشهرها آزادی استعماری را به تعویق میانداخت، رهبران ملی کارگران و دهقانان را سرکوب میکردند، یا همبستگی نژادی بهانهای برای توجیه یک قدرت امپریالیستی نوظهور میشد. دو بوآ از دل این تضادها نه به عنوان یک ملیگرایی که سرانجام طبقه را کشف کرد بیرون آمد و نه به عنوان مارکسیستی که از نژاد عبور کرده باشد؛ او آموخت که سرمایهداری خط نژادی را بازتولید میکند، در حالی که سوسیالیسمی که بر پایه مالکیت استعماری و امتیاز نژادی بنا شود، همان نظمی را بازتولید خواهد کرد که ادعای نابودیاش را داشت.
مولن دو بوآ را به جهانی در حال حرکت بازمیگرداند؛ جایی که مارکسیزم در متن مبارزه سیاهپوستان و انقلاب ضد استعماری بازسازی میشد، نه آنکه از اروپا به شاگردان سپاسگزار صادر شود. این دستاورد بزرگی است. دلالت آن حتی از این هم صریحتر است: رهایی ملل تحت استعمار، یک تئاتر ثانویه در حاشیه انقلاب واقعی نبود؛ بلکه یکی از میادین اصلی بود که انقلاب جهانی از طریق آن تصورپذیر، سازمانیافته و از نظر مادی ممکن شد. خط نژادی به یک سیستم جهانی تبدیل شده بود؛ شکستن آن نیازمند جنبشی جهانی بود که قادر باشد رهایی ملی را به قدرت کارگران و دهقانان پیوند زند.
تاریخ از روی خاکریزها
تاریخ هرگز صرفاً ثبت آنچه اتفاق افتاده نیست؛ بلکه مبارزهای است بر سر اینکه چه کسی صلاحیت توضیح دادن اتفاقات را دارد، اقدامات چه کسانی تبدیل به «علت» میشود، رنج چه کسانی به «پسزمینه» تقلیل مییابد و پیروزیهای چه کسانی «تصادف» نامیده میشود. طبقه حاکم تنها فرمانروای کارخانهها، بانکها، ارتشها و دادگاهها نیست؛ بلکه آرشیوها را میسازد، دانشگاهها را منضبط میکند و به ستمدیدگان میآموزد که با گذشته خود به عنوان تماشاچی مواجه شوند. خلقهای بسیاری به عنوان ذخایر نیروی کار، جمعیتهای جنایتکار یا قربانیان در انتظار نجات وارد سوابق تاریخی میشوند. حاکمان آنها عمل میکنند؛ آنها صرفاً تجربه میکنند.
عمیقترین مشارکت بیل مولن، احیای روشی در دو بوآ است که علیه این چیدمان بنا شده است. کتاب با این اعلامیه دو بوآ آغاز میشود که «تنها از طریق حال میتوانیم گذشته را ببینیم»، زیرا آینده تا حدودی درون گذشته مندرج است و گذشته درون آینده فعال باقی میماند. این به معنای اجازه دادن به تحمیل نظرات امروز به رویدادهای گذشته نیست؛ بلکه به این معنی است که مبارزات جدید، ظرفیتها، مناسبات و بدیلهایی را آشکار میکنند که توسط توافقات پس از شکستهای قدیمی پنهان شده بودند. آرشیو آنچه را رخ داده حفظ میکند؛ اما یک زمان حالِ انقلابی میتواند آنچه را فاتحان به آرشیو آموختند که به رسمیت نشناسد، فاش سازد.
مولن به این حرکت دقیقترین فرمولبندی خود را میدهد: «بدین ترتیب، انقلاب به موتور هرمنوتیک هم تاریخنگاری و هم تاریخسازی تبدیل میشود.» انقلاب، یک موضوع در میان موضوعات متعددی نیست که ذهن دو بوآ را به خود مشغول کرده بود؛ بلکه ماشینی را تامین میکند که تاریخ از طریق آن فهمپذیر میشود. سلطه عادی، مناسبات موجود را طبیعی جلوه میدهد: اربابان حکومت میکنند، کارگران اطاعت میکنند، مستعمرات وابسته میمانند و دولت فراتر از جامعه میایستد. انقلاب این ظاهر را در هم میشکند. طبقاتی که منفعل اعلام شده بودند به نیروهای سازمانیافته تبدیل میشوند؛ جمعیتهایی که به عنوان دارایی با آنها برخورد میشد به سوژههای سیاسی بدل میگردند؛ و حاشیههای استعماری به عنوان موقعیتهایی ظاهر میشوند که سیستم جهانی از آنجا بسیار روشنتر از پایتختهای امپریالیستیاش دیده میشود.
این فرمولبندی کاری بیش از توصیه به نوشتن تاریخ «از پایین» انجام میدهد. آن عبارت میتواند به یک تعارف حرفهای دیگر بدل شود که به افرادی تعارف میشود که عاملیتشان در مرتبه دوم پس از تصمیمات اتخاذشده در جاهای دیگر قرار دارد. موتور هرمنوتیک مولن محل علیت را تغییر میدهد. ستمدیدگان نقش دلسوزانهتری در یک داستان آشنا دریافت نمیکنند؛ بلکه فعالیت آنها ساختار خودِ داستان را دگرگون میسازد. زمانی که کار به بند کشیدهشده، شورش استعماری و سازماندهی کارگران به نیروهای علّی تبدیل شوند، اروپا دیگر نمیتواند به عنوان منبع خودجوش سیاست مدرن ظاهر شود.
مقاله دو بوآ با عنوان «آفریقا و انقلاب فرانسه» دقیقاً همین بازجویی را در برابر عقل سلیم آکادمیک قرار میدهد. توافق آکادمیک، آفریقا و اروپا را به عنوان دو تئاتر مجزا چیده بود: بردگی و تجارت استعماری یک آرشیو را اشغال میکرد، در حالی که ایدههای روشنگری و نهادهای انقلابی آرشیو دیگری را. ثروتهای اروپایی میتوانست از کار اجباری آفریقاییها و استخراج استعماری رشد کند، اما آفریقا همچنان بیرون از دگرگونی سیاسی اروپا باقی میماند زیرا مورخان پیشاپیش آفریقاییها را به عنوان انسانهای فاقد عاملیت جهانساز طبقهبندی کرده بودند!
دو بوآ این توالی را واژگون میکند. به بند کشیدهشدگان و استعمارشدگان دیگر پس از وقوع رویدادهای مهم ظاهر نمیشوند؛ بلکه کار، مقاومت و موقعیت آنها درون انباشت اقیانوس اطلس وارد ساختار علیت میشود. انقلابهای مشهور اروپا از جهان کشتزارهایی که ثروت مدرن را تامین مالی میکردند و از مبارزاتی که حکومت استعماری را بیثبات میساختند، تفکیکناپذیر میشوند. همدلیِ صرف، نقشه قدیمی را دستنخورده باقی میگذارد و میخواهد با قربانیانش مهربانتر رفتار شود؛ اما دو بوآ نقشه را بازترسیم میکند.
اعلامیه والتر بنیامین مبنی بر اینکه «سوژه شناخت تاریخی، خودِ طبقه مبارز و تحت ستم است» روشن میکند چه چیزی این شناخت را انقلابی میسازد. صفت «مبارز» در اینجا تعیینکننده است. بنیامین ستمدیدگان را به صرفِ رنج کشیدن، مالکان خودکار حقیقت اعلام نمیکند. سوژه تاریخی، طبقه تحت ستمِ مبارز است: انسانهایی که از طریق مبارزه جمعی، سازماندهی و مواجهه با قدرت دگرگون شدهاند. ستم، شناختِ استثمار، نظارت، گرسنگی و تحقیر را تولید میکند، اما رنج به تنهایی استراتژی تولید نمیکند. یک کارگر ممکن است سرکارگر را بشناسد و با این حال سرمایه را اشتباه بفهمد. یک جمعیت تحت استعمار ممکن است سلطه خارجی را تشخیص دهد در حالی که یک طبقه حاکم داخلی را به درون یک چیدمان جدید از استثمار دنبال میکند.
مبارزه زمانی به شناخت بدل میشود که تجربه سازماندهی، مقایسه، تئوریزه و به اقدام جمعی تبدیل شود. به همین دلیل است که شناخت دو بوآ از طریق جنبشها عمیقتر شد، نه از طریق فاصله گرفتن آکادمیک از آنها. مبارزه سیاهپوستان، سازماندهی پانآفریقایی، بحثهای کمونیستی، کمپینهای صلح و انقلاب ضد استعماری، آلودگیهایی نبودند که به یک ذهن در کل عینی تزریق شده باشند؛ بلکه مناسباتی را تامین میکردند که از طریق آنها مسائل تاریخی میتوانستند در ابعاد کامل خود دیده شوند. دانشگاه بردگی را از سرمایهداری، نژاد را از طبقه، آمریکا را از امپراتوری و دانش را از وفاداری جدا میکرد؛ اما سازمان انقلابی آنچه را دانش حاکم اصرار بر جداییاش داشت، دوباره متحد ساخت.
جمله دو بوآ که «تنها متفکران کارگر میتوانند کارگران متفکر را متحد کنند» به این روش یک شکل سازمانی میدهد. کارگران مصالح لالی نیستند که در انتظار تفسیر روشنفکران حرفهای باشند، و اندیشمندان هم با ستایش کارگران از بیرونِ مبارزه آنها انقلابی نمیشوند. کار فکری باید وارد فرآیند جمعی شود که در آن استثمارشدگان شرایط خود را بررسی میکنند، توضیحات را میآزمایند و استراتژی را توسعه میدهند. تئوری زمانی مفید میشود که تولیدکنندگان آن، انضباطِ جنبشی را بپذیرند که قادر است اشتباه بودن آنها را اثبات کند.
کتاب «بازسازی سیاه در آمریکا» (Black Reconstruction in America) اثبات فرمانروای این مدعا باقی میماند. روایت حاکم، دوران بازسازی را به عنوان عصر ناتوانی سیاهپوستان، فساد شمالیها و افراط تراژیک فدرال جلوه داده بود. آن داستان به نفع یک توافق طبقاتی مشخص عمل میکرد: احیای نظم مالکان جنوبی را توجیه مینمود، سرمایه شمالی را با برتریپنداری سفیدپوستان مصالحه میداد و شکست دموکراسی سیاهپوستان را به سندی بر این مدعا تبدیل میکرد که سیاهپوستان هرگز صلاحیت حکومت کردن نداشتهاند! آرشیو صرفاً اشتباه نکرده بود؛ بلکه اصطلاحات ایدئولوژیک ضدشورش و ضدانقلاب را حمل میکرد.
دو بوآ اعتصاب عمومی کارگران به بند کشیدهشده، فعالیت سیاسی مردم آزادشده و معنای انقلابی رهایی را بازگرداند. دوران بازسازی به مبارزهای بر سر کار، زمین، قدرت دولتی و دموکراسی تبدیل شد، نه یک نمایش اخلاقی درباره قانونگذاران بیکفایت. کسانی که روزگاری به عنوان ذینفعانِ منفعل رهایی توصیف میشدند، به عنوان سازندگان آن ظاهر گشتند. عقبنشینی آنها از کار، کنفدراسیون را تضعیف کرد؛ مشارکت نظامی آنها جنگ را تغییر داد؛ نهادهای آنها آموزش عمومی و حکومت دموکراتیک را به پیش برد. شکست آنها راه را برای اتحادی جدید میان سرمایه و برتری سفیدپوستان پاک کرد.
این واژگونی چیزی بیش از اعتبار دوران بازسازی را تغییر میدهد؛ بلکه معنای جنگ داخلی، رهایی و دموکراسی آمریکایی را دگرگون میسازد. کارگران سیاه دیگر منتظر نمیمانند تا تاریخ در لباس ارتش اتحادیه فرا برسد؛ بلکه حرکت آنها به ناگزیر شدن رهایی کمک میکند. دولت تصمیمگیرنده باقی میماند، اما روی مصالح انسانی بیتحرک عمل نمیکند. مبارزه مردمی انتخابهای در دسترس دولت را تغییر میدهد، نهادهای جدید خلق میکند و قدرت حاکم را وادار به پاسخگویی میسازد. بازسازی تاریخی به بازسازی سیاسی تبدیل میشود زیرا تغییر دادن سوژه، کل زنجیره علیت را تغییر میدهد.
دو بوآ بعدها نوشت: «من میتوانم شوروی امروز را از طریق تجربهام با دو میلیون سیاهپوست آمریکایی در نیمه دوم قرن نوزدهم تفسیر کنم.» مولن به درستی با این جمله به عنوان سند یک روش متقابل برخورد میکند. انقلاب شوروی به دو بوآ کمک کرد تا دوران بازسازی را به عنوان یک بحران انقلابی بازخوانی کند، در حالی که دوران بازسازی زبانی را تامین کرد که او از طریق آن میتوانست آزمایش شوروی را تفسیر کند. رابطه یک قیاس مکانیکی نبود؛ روسیه و جنوب آمریکا طبقات، نهادها یا توالیهای تاریخی یکسانی نداشتند. دو بوآ یک مسئله مشترک را بازشناخت: تودههای زحمتکشی که پیش از این از قدرت محروم شده بودند و اکنون برای ساختن یک نظم جدید تلاش میکردند، در حالی که طبقات حاکمِ سرنگونشده تمام نیروهای در دسترس را برای احیای نظم قدیم جمعآوری مینمودند.
این جمله همچنین به آن سلسلهمراتب استانی یورش میبرد که از طریق آن اروپا جهان را توضیح میدهد در حالی که تاریخ سیاهپوستان در حد یک تخصص محلی باقی میماند! دو بوآ روسیه را از طریق کارگران سیاهپوست سابقاً به بند کشیدهشده تفسیر میکند. حرکت دانش معکوس میشود. جنوب کشتزارها به سایتی تبدیل میشود که انقلاب جهانی از آنجا میتواند فهمیده شود. تجربه سیاهپوستان دیگر به عنوان نمونهای برای اثبات تئوریهای کاملشده در جاهای دیگر به درون مارکسیزم پذیرفته نمیشود؛ بلکه خود به منبع تئوری تبدیل میگردد.
روایت مولن با دو شکست به طور همزمان مرزبندی میکند: تاریخنگاری لیبرال ستم نژادی را از اقتصاد سیاسی مجزا میکند و اصلاحات را پس از زدودن مبارزهای که آن را تحمیل کرد، جشن میگیرد. مارکسیزم مکانیکی طبقه را به رسمیت میشناسد اما میتواند سیاهپوستان را به بخشی از پرولتاریا تقلیل دهد که تاریخ متمایزشان گویا درون یک هویت کارگری جهانی حل خواهد شد. دو بوآ هر دو گریز را نابود میکند. به بند کشیدهشدگان سابق کارگر بودند، اما ورود آنها به مبارزه طبقاتی از طریق یک یورش جمعی به بردگی، کاست نژادی و تبعیت سیاسی رخ داد. شکل مشخص ستم به زمینی تبدیل شد که دگرگونی جهانشمول میتوانست از روی آن آزمایش شود.
چنین روشی هر جنبش ستمدیدگان را به حکم تعریف، انقلابی اعلام نمیکند. عاملیت تاریخی به معنای بیگناهی سیاسی نیست. ستمدیدگان میتوانند تقسیم شوند، ادغام گردند، شکست بخورند یا پشت پروژههای ارتجاعی بسیج شوند. یک تاریخ انقلابی باید سازماندهی، رهبری، اتحاد طبقاتی، مالکیت و قدرت دولتی را بررسی کند. این تاریخ میپرسد آیا یک مبارزه ظرفیت مردم برای حکومت کردن را بزرگتر میکند یا صرفاً پرسنل ادارهکننده استثمار آنها را تغییر میدهد؟ هدف رمانتیک کردن شورش نیست؛ بلکه یافتن دانشی درون مبارزه است که برای تمایز بخشیدن به رهایی از جایگزینهای بدلی آن لازم است.
بنابراین مولن حق دارد در برابر بیوگرافیهایی مقاومت کند که زندگی دو بوآ را به گونهای میخوانند که گویی هر اندیشه اولیه مخفیانه در انتظار تعهد کمونیستی نهایی او بوده است. توسعه تاریخی سرنوشتی نیست که به عقب نوشته شود. دو بوآ تردید کرد، خود را اصلاح نمود، مفروضات قدیمی را به موقعیتهای جدید کشاند و گاهی رویدادها را تنها پس از گذشتن آنها فهمید. اما رد کردن پیشتعیینشدگی نیازمند این تظاهر نیست که مقاصد سیاسی او قابل تعویض با یکدیگر بودند. یک زندگی میتواند بدون تعقیب یک سناریوی از پیش نوشتهشده، دارای جهت باشد: بحرانهای پیاپی محدودیتهای مواضعی را که او پشت سر گذاشت فاش ساختند: خیانت به دوران بازسازی، ایمان به پیشرفت لیبرال را تضعیف کرد؛ جنگ امپریالیستی سازماندهی بینالمللی سرمایه را فاش ساخت؛ و انقلابهای ضد استعماری و سوسیالیستی نشان دادند که خلقهای تحت ستم میتوانند تاریخ را تصاحب کنند به جای آنکه از متولیان آن تقاضا نمایند.
زمان حال گذشته را بازسازی میکند زیرا مبارزات جدید امکانات ناتمام دفنشده زیر شکست را آشکار میسازند. انقلاب روسیه خوانش دوباره دوران بازسازی را به عنوان مبارزهای بر سر قدرت کارگران ممکن ساخت. استعمارزدایی آفریقا، مقاومت بردهها، هائیتی و اندیشه پانآفریقایی را به عنوان بخشهایی از یک حرکت تاریخی طولانیتر ملموس کرد و نه فورانهای منزوی. گذشته به طور فیزیکی تغییر نمیکند، اما ساختار آن زمانی که نیروهای زنده پرسشهایی را که فاتحان حلشده اعلام کرده بودند بازیابی کنند، از نو مرئی میشود. یک انقلاب به نیاکان خود میآموزد که چگونه سخن بگویند.
این حرکت متقابل، تاریخ انقلابی را از یادبودهای عتیقهشناسانه جدا میکند. مردگان برای تحسین جمعآوری نمیشوند؛ شکستهای آنها برای استخراج استراتژی بازجویی میشوند. کدام اتحادها شکست خوردند؟ کدام طبقات عقبنشینی کردند؟ دشمن کجا خود را سازماندهی مجدد کرد؟ کدام نهادها ابتکار عمل مردمی را حفظ کردند و کدامها قدرت را به سمت بالا منتقل ساختند؟ ماتریالیزم تاریخی زمانی مفید میشود که حافظه، مبارزه را آماده کند؛ در غیر این صورت، حتی پژوهشهای رادیکال نیز به یک مقبره صیقلخورده بدل میشوند که در آن ستمدیدگان پس از محروم شدن از اخلاف سیاسی خود، دفنی محترمانه دریافت میکنند.
اداره معاصر حافظه این روش را فوریتر میسازد. پلتفرمها مشخص میکنند کدام آرشیوها به جریان بیفتند؛ سیستمهای جستجو گذشته را رتبهبندی میکنند؛ دانشگاهها فشار حامیان مالی و دولتی را بر بیان سیاسی مشروع ترجیح میدهند؛ و مقولات اطلاعاتی به درون روزنامهنگاری و پژوهش مهاجرت میکنند. کمونیستها به کارگزاران خارجی تبدیل میشوند، شورش سیاهپوستان به اختلال جنایی، مقاومت ضد استعماری به تروریسم، و خشونت دولتی به عنوان یک واکنش مایه تاسف به افراطگرایی ظاهر میشود! ضدشورش به طور عطف به ماسبق با شکستن پیوندهای مفهومی عمل میکند که از طریق آنها اقدامات مجزای سرکوب ممکن است به عنوان یک سیستم واحد بازشناخته شوند.
دو بوآ در جهت مخالف حرکت میکند. او کشتزار و کارخانه، مستعمره و کلانشهر، آرشیو و دولت، تفسیر تاریخی و مبارزه سازمانیافته را دوباره متحد میسازد. بیطرفی درون ساختار سلطه معمولاً به معنای پذیرش مقولاتی است که توسط امر مسلط آماده شدهاند. پژوهشگری که از انتخاب میان برده و ارباب امتناع میورزد، از سیاست فرار نکرده است؛ او آرشیوی را انتخاب کرده که توسط ارباب آماده شده است.
بازسازی مولن از این معرفتشناسی، استانداردی را تامین میکند که اکنون استدلال خودش باید با آن سنجیده شود. اگر طبقه مبارز و تحت ستم سازنده و مفسر تاریخ است، عاملیت آن نمیتواند زمانی که احزاب، دولتها، ارتشها، نهادهای برنامهریزی و مناسبات مالکیت جدید خلق میکند، ناپدید شود. این روش نمیتواند طبقه شورشی را جشن بگیرد در حالی که با حکومت انقلابی به عنوان چیزی برخورد میکند که از بیرون بر آن طبقه تحمیل شده است. کارگران و دهقانان سوژههای تاریخی باقی میمانند، حتی زمانی که با تهاجم، کمیابی، ضعف اداری، احیای داخلی نظم قدیم و مسئله هولناک زنده نگه داشتن یک انقلاب مواجه میشوند.
این تضاد زمانی اجتنابناپذیر میشود که مولن به سمت شوروی، استالین و چین میچرخد. قویترین فرمولبندی او پیشاپیش نقد را مسلح کرده است: انقلاب تنها زمانی موتور هرمنوتیک است که طبقه تحت ستم را در سختترین مسیر دنبال کند — از شورش علیه نظم قدیم تا نهادهای لازم برای ساخت و دفاع از یک نظم جدید.
وقتی انقلاب به یک دولت تبدیل میشود
مولن انقلاب جهانی را به عنوان افق زندگی سیاسی دو بوآ بازمیگرداند، سپس زمانی که انقلاب قلمرو، نهادها و ابزارهای دفاع از خود را به دست میآورد، شناسایی آن را پس میکشد! شورش به عنوان خودرهاییِ ستمدیدگان ظاهر میشود؛ اما ساختار سوسیالیستی زیر «سایه بلند استالینیسم» فرا میرسد. تودهها هنگام در هم شکستن دولت قدیمی مرئی باقی میمانند، سپس به محض آنکه برای ساختن یک دولت جدید تلاش میکنند، پشت بروکراسی عقب مینشینند. در اینجا روش تاریخی کتاب با محدودیت ایدئولوژیک خود تصادم پیدا میکند. مولن پس از اصرار بر اینکه طبقه مبارز و تحت ستم تاریخ را میسازد و تفسیر میکند، در بسیاری از مواقع با قدرت دولت انقلابی به گونهای برخورد میکند که گویی از بیرونِ مبارزه آن طبقه بر سرش فرود آمده است.
این تضاد در عبارت او یعنی «ربودن تاریک انقلاب جهانی» متمرکز شده است. ربودن فرادادهای است که وجود یک وسیله نقلیه انقلابی اصیل را فرض میکند که توسط یک نیروی بیگانه تسخیر و علیه مسافران برحقش هدایت شده است. این استعاره بیگناهی انقلاب را با جدا کردن آن از احزاب، ارتشها و دولتهایی که کارگران و دهقانان از طریق آنها برای حکومت، صنعتی شدن و بقا تلاش میکردند، حفظ میکند. اکتبر در لحظه گسست، رهاییبخش باقی میماند؛ اما دولت شوروی به محض آنکه انقلاب با جنگ داخلی، ویرانی اقتصادی، تهاجم، کمیابی اداری و شکست انقلابهای منتظره در جاهای دیگر مواجه میشود، به ماشین خیانت بدل میگردد. تاریخ به قیام زیبا و پیامدهای آلوده تقسیم میشود.
این تقسیمبندی، توالی اخلاقی را جایگزین تحلیل مادی میکند. شوروی یک جامعه صلحآمیز و توسعهیافته را به ارث نبرد که حاکمانش آزادانه تمرکزگرایی را بر فراوانی، و سرکوب را بر دموکراسی بیدردسر ترجیح داده باشند! انقلاب جنگ امپریالیستی، قدرت مالکان، بیسوادی تودهای، تولید فرورفته و یک دستگاه دولتی ساختهشده برای طبقات قدیمی را به ارث برد. سپس با مداخله خارجی، جنگ داخلی، انزوای دیپلماتیک، قحطی، عقبماندگی تکنولوژیک و رویکرد مرئی یک تهاجم امپریالیستی دیگر مواجه شد. پرسش فوری این نبود که آیا سوسیالیسم طبق یک نمودار قانون اساسی بینقص آشکار خواهد شد یا خیر؛ بلکه این بود که آیا نخستین دولت کارگری آنقدر زنده خواهد ماند که اصلاً بتواند توسعه یابد؟
مقوله استالینیسم در ذهن مولن این شرایط را به یک پاتولوژی سیاسی فشرده میکند. برنامهریزی، صنعتی شدن، اشتراکی کردن، انضباط حزبی، استراتژی کومینترن، دگرگونی بروکراسی و سرکوب همگی زیر یک سقف ایدئولوژیک جمع میشوند. این مقوله گویا هر پدیدهای را توضیح میدهد زیرا دیگر تمایزی میان آنها قائل نمیشود! محاصره امپریالیستی بعداً به عنوان پسزمینه وارد میشود، در حالی که اجبار داخلی حکم نهایی را صادر میکند. مورخ زخم را بررسی میکند و چاقو را بیرون از قاب باقی میگذارد!
در عوض، محاصره باید وارد ساختار علّی شود. دولتهای انقلابی مورد تهاجم قرار گرفتهاند، محاصره شدهاند، از اعتبار و تکنولوژی محروم گشتهاند، در معرض فرار سرمایه قرار گرفتهاند و توسط دولتهای متعهد به نابودیشان احاطه شدهاند. این فشارها مسئولیت داخلی را از بین نمیبرند؛ بلکه میدانی را تعیین میکنند که مسئولیت باید روی آن قضاوت شود. تمرکزگراییِ لازم برای بقا میتواند به فرماندهی بروکراتیک سخت شود. نهادهای امنیتی ساختهشده علیه خرابکاری واقعی میتوانند خود را فراتر از ضرورت بزرگ کنند. انضباط اضطراری میتواند به عادت سیاسی دائمی تبدیل شود. اینها تضادهای درون ساختار سوسیالیستی هستند، نه سندی بر اینکه انقلاب ناپدید شده است.
«سوسیالیسم تحت محاصره» نام آن وحدت دستاورد و دگرگونی است. دولت قدرت را متمرکز میکند زیرا امپریالیسم نیرو را علیه آن متمرکز میسازد. تمرکز ممکن است مالکیت عمومی، حق حاکمیت و بقای فیزیکی جمعیت را حفظ کند؛ همچنین ممکن است مشارکت را محدود سازد و مدیران را فراتر از کسانی که ادعای دفاع از قدرتشان را دارند، ارتقا دهد. وظیفه انقلابی حفاظت از شالودههای اجتماعی سوسیالیسم است در حالی که علیه هر شکل نهادی که فرمان را جایگزین ابتکار تودهای میکند، مبارزه شود. چارچوب مولن در بسیاری از مواقع نیمه دوم این تضاد را با رها کردن نیمه اول حفظ میکند.
با این حال، قویترین استدلال او باید به طور کامل بیان شود. مولن حق دارد که وفاداری انقلابی میتواند به سپری در برابر نقد تبدیل شود، احزاب کمونیست جنبشها را تابع اولویتهای دیپلماتیک کردهاند، و مالکیت دولتی به طور خودکار برابر با حکومت مردمی نیست. سیاست کومینترن در قبال کومینتانگ، کمونیستهای چین را در معرض سرکوب فاجعهباری قرار داد. قدرت اداری میتواند سازمان کارگران را جابجا کند در حالی که همچنان به نام آن سخن میگوید. انقلابی که «به هر قیمتی» دفاع شود، میتواند از همان قضاوت طبقاتی که به همبستگی محتوای سیاسی میدهد، منزوی گردد. اینها اعتراضات لیبرال به انقلاب نیستند؛ بلکه مسائلی هستند که توسط مبارزه برای انقلابی نگه داشتن قدرت انقلابی تولید میشوند.
با این حال، زبان خودِ مولن فراوان پیش از بررسی تاریخ، پرونده را مختومه میکند. او چین را یک «انقلاب جبرانی» مینامد که در چشمان کومینترن شایسته «حمایت به هر قیمتی بود، حتی زمانی که آن حمایت با عروج پرولتاریا و منافع کارگران تضاد داشت.» این فرمولبندی یک خطر واقعی را ثبت میکند: رهایی ملی میتواند به جای سوسیالیسم بنشیند، و وفاداری به یک دولت انقلابی میتواند به جایگزینی برای بررسی مناسبات طبقاتی آن تبدیل شود. اما مفهوم «جبران» نمیتواند خودِ انقلاب چین را توضیح دهد؛ این مفهوم توضیح میدهد چرا حامیان دوردست ممکن است روی چین امیدهای تولیدشده در جاهای دیگر را سرمایهگذاری کنند. این مفهوم توضیح نمیدهد چین چگونه کارگران و دهقانانش قدرت مالکان را نابود کردند، حکومت تحت حمایت خارجی را شکست دادند و یک دولت جدید ساختند.
مولن با این استدلال که «ناسیونالیسم کنایی (مجاز مرسل) به عنوان جایگزینی برای عروج پرولتاریا ظاهر شد»، مسئله را عمیقتر میکند. باز هم هشدار در جایی که نمادگرایی ملی سلطه طبقاتی را پنهان میسازد، دارای نیرو است. امپراتوری ژاپن و ناسیونالیسم بورژوایی کومینتانگ ثابت میکنند که یک دولت غیرسفید یا صوری ضد امپریالیست میتواند استثمار را حفظ کند. اما مقولهای که قادر باشد استعمار ژاپن، حکومت کومینتانگ و انقلاب کمونیستی را زیر یک سوءظن واحد گروهبندی کند، بیش از حد بزرگ شده است که بتواند محتوای طبقاتی نیروهایی را که نام میبرد، تمایز بخشد.
ژاپن نمونه منفی لازم را تامین میکند. دو بوآ روزگاری با اشتباه گرفتن چالش یک دولت غیرسفید علیه برتری غربی به عنوان رهایی از امپریالیسم، به آن به عنوان «قهرمان دنیای رنگینپوستان» مینگریست! مولن حق دارد این «استثناگرایی رمانتیک ژاپنی» را افشا کند. توسعه صنعتی ژاپن و سرکشی نژادی آن سلطه استعماری را نابود نکرد؛ بلکه طبقه حاکمی را مسلح ساخت که آن را بر کره، منچوری و چین تحمیل نمود. درس این نیست که رهایی نژادی یا ملی فریبکارانه است؛ بلکه این است که خصلت اجتماعی یک دولت را نمیتوان از روی رنگ حاکمانش یا دشمنانی که با آنها مواجه میشود، خواند.
این درس تمایز میان ژاپن و چین انقلابی را تیزتر میکند و نه سستتر. قدرت ژاپن وارد تقسیم امپریالیستی آسیا شد؛ اما انقلاب چین به مناسبات مالکیت داخلی که امپریالیسم از طریق آنها بر چین حکومت میکرد، یورش برد: نظام مالکان، سرمایه کمپرادور و یک دولت پارهپاره تابع قدرت خارجی. رهایی ملی و مبارزه طبقاتی به هم پیوسته بودند زیرا سلطه خارجی بر متحدان طبقاتی داخلی تکیه داشت. حق حاکمیت جایگزین دگرگونی سوسیالیستی نشد؛ بلکه زمین سیاسی را خلق کرد که دگرگونی میتوانست روی آن آغاز شود.
با این حال، مولن حزب کمونیست چین را که در سال ۱۹۴۹ قدرت را به دست گرفت، به عنوان «کادر کوچکی از رهبران نظامی و روشنفکران تا حد زیادی طلاقگرفته از دهقانان و طبقه کارگر چین» توصیف میکند! این ادعا نمیتواند در برابر تاریخی که مأمور تفسیرش شده است، دوام بیاورد. حزبی که از دهقانان طلاق گرفته باشد، یک انقلاب روستایی چند دههای را هدایت نمیکند، مناطق پایگاهی خلق نمینماید، زمین را بازتوزیع نمیکند، از کمپینهای نابودکننده جان سالم به در نمیبرد، با تعقیب نظامی از یک قاره عبور نمیکند و با حمایت سازمانیافته کافی برای شکست دادن یک دولت بزرگتر بازنمیگردد! چنین استقامتی نیازمند ریشههای اجتماعی بود که بسیار فراتر از یک فرماندهی جداشده گسترش مییافت. روشنفکران بدون یک پایگاه تودهای عموماً تبعید را پیش از پیروزی کشف میکنند!
این خطا تا حدودی از یک استاندارد برای قدرت کارگران ناشی میشود که بیش از حد به اروپای صنعتی گره خورده است. چین یک جامعه به شدت دهقانی بود که در معرض سلطه مالکان، اشغال خارجی و حکومت کمپرادور قرار داشت. مسئله انقلابی نمیتوانست تا زمانی که یک پرولتاریای صنعتی به ابعاد جمعیتی تجویز شده توسط مارکسیزم مکانیکی دست یابد، به تعویق بیفتد. مائوئیسم اتحاد کارگر-دهقان را به عنوان شکلی توسعه داد که رهبری کمونیستی از طریق آن میتوانست اکثریت واقعی را سازماندهی کند. مشارکت دهقانان انقلاب را از محتوای طبقاتی خالی نکرد؛ مالکیت مالکان نابود شد، مناسبات زمین دگرگون گشت، فرماندهی خارجی در هم شکست و برنامهریزی ملی ممکن گردید.
بنابراین، عبارت مولن یعنی «کمونیسمی عاری از قدرت کارگران» نیازمند تعریف عینیتری از قدرت است. قدرت کارگران را نمیتوان به فرمان حزبی یا مالکیت عمومی تقلیل داد؛ تودههای زحمتکش باید نهادهایی داشته باشند که از طریق آنها بتوانند تولید را شکل دهند، رهبری را اصلاح کنند و مانع از تبدیل مدیران به قدرتی فراتر از جامعه شوند. اما قدرت کارگران را هم نمیتوان با نادیده گرفتن بازتوزیع زمین، شکست طبقات کمپرادور، بیسوادی تودهای، بهداشت عمومی، صنعتی شدن برنامهریزیشده و کنترل حاکمیتی بر توسعه قضاوت کرد. قدرت طبقاتی در این آشکار میشود که مالکیت چه کسانی نابود میگردد، کدام نیروها از نظر سیاسی ارتقا مییابند، و دولت جدید چه جهتی به انباشت اجتماعی میدهد.
همین استاندارد مادی باید بر قضاوت درباره شوروی حاکم باشد. مولن اغلب وفاداری مداوم دو بوآ را به عنوان «امید هذیانی» توصیف میکند؛ دلبستگیای که پس از آنکه شواهد باید آن را حل میکردند، حفظ شد. این عبارت یک نتیجهگیری سیاسی را که در یک جهان قابل مشاهده ریشه داشت، روانشناسی میکند! دو بوآ سوسیالیسم شوروی را نه با یک جامعه تخیلی دستنخورده توسط خشونت، بلکه با قدرتهای امپریالیستی فربه شده از طریق بردگی، غارت استعماری و جنگ مقایسه میکرد. آن دولتها کارگران سیاه را تفکیک میکردند، شورشهای استعماری را در هم میکوبیدند و دو بوآ را محاکمه میکردند در حالی که به بشریت درباره آزادی لکچر میدادند! کیفرخواست آنها علیه شوروی روی کاغذهای مارکدار امپراتوری فرا میرسید.
گسست شوروی مادی بود: ابزارهای فرماندهی از مالکیت خصوصی حذف شدند؛ تولید از طریق برنامهریزی سازماندهی مجدد شد؛ یک جامعه کشاورزی ظرفیت صنعتی لازم برای شکست دادن تهاجم نازیها را توسعه داد؛ و وجود یک قدرت سوسیالیستی بزرگ امکانات در دسترس جنبشهای ضد استعماری را بزرگتر کرد. این حقایق اشتراکی کردن اجباری، پاکسازیهای سیاسی، امتیازات بروکراتیک یا محدود کردن ابتکار عمل مردمی را تطهیر نمیکنند؛ بلکه توضیح میدهند چرا جهتگیری دو بوآ را نمیتوان به نابینایی یا نوستالژی تقلیل داد. دستاورد سوسیالیستی و دگرگونی سوسیالیستی به یک فرآیند تاریخی واحد تحت محاصره تعلق داشتند.
مولن زمانی به یک برخورد دیالکتیکی نزدیکتر میشود که موقعیت دو بوآ را به عنوان «هم اثبات و هم نفی روسیه ۱۹۱۷» توصیف میکند. انقلاب اثبات کرد که کارگران و دهقانان میتوانند یک نظم حاکم قدیمی را نابود کنند، مالکیت را سازماندهی مجدد نمایند و دولتی خارج از فرمان سرمایهداری بسازند. نفیهای آن از طریق بروکراسی، سرکوب و محدود شدن مشارکت تودهها ظاهر شد. این فرمولبندی خودِ انقلاب را تحت بررسی نگه میدارد؛ این روش میپرسد چگونه قدرت رهاییبخش تضادهای جدیدی تولید میکند، به جای آنکه اعلام کند رهایی هر زمان که نهادهایش در یک آزمون ایدهآل شکست خوردند، پایان یافته است.
آن استاندارد باید بر استالین حاکم باشد. استالین نه خالق انفرادی توسعه شوروی بود و نه یک انقطاع اهریمنی در یک انقلاب در کل هماهنگ؛ او درون یک حزب، دولت و جامعهای رهبری کرد که توسط تضاد طبقاتی، عقبماندگی موروثی و خطر بینالمللی شکل گرفته بود. صنعتی شدن شتابان یک اشتهاي دلخواه برای غولپیکری نبود؛ بدون آن، شوروی با پایگاه تولیدی یک اقتصاد دهقانی فرسوده با تهاجم فاشیستی مواجه میشد. کارخانهها، سیستمهای حمل و نقل و ظرفیت فنی ساختهشده در سالهای پیش از آن را نمیتوان از شکست آلمان نازی جدا کرد.
و نه ضرورت میتواند هر سياست اعمالشده به نام خود را توجیه کند. اشتراکی کردن اجباری، فرماندهی اداری، پاکسازیها و ارتقای نهادهای امنیتی به زندگی انقلابی آسیب رساند و رنج عظیمی را بر طبقاتی تحمیل کرد که سوسیالیسم برای رهاییشان وجود داشت. نقد مشخص باید بپرسد کدام تهدیدها واقعی بودند، کدام اقدامات اجتنابپذیر بودند، چه نیروهای طبقاتی سیاست را شکل دادند و کجا مشارکت تودهها ممکن بود رهبری را اصلاح کند. برچسب «استالینیسم» بیش از حد کار تاریخنگار را از این زحمت معاف میکند: برچسب ظاهر میشود، انقلاب دگرگونشده اعلام میگردد، و قدرتهای امپریالیستی که تهاجم و محاصره را سازماندهی کردند، سکوت اختیار میکنند.
فصل چهارم کتاب مولن حاوی شواهدی است که فراتر از حکم او قدم برمیدارند. او مینویسد چین به «پلی میان عصر انترناسیونال کمونیست و عصر انترناسیونال استعماری» تبدیل شد. یک پل صرفاً جبرانی برای یک امید اروپایی شکستخورده نیست؛ بلکه امکان انقلابی را به یک میدان تاریخی جدید منتقل میسازد. پیروزی چین ثابت کرد که مارکسیزم میتواند به یک نیروی مادی در میان اکثریت تحت استعمار تبدیل شود، در حالی که وجود دولتهای سوسیالیستی زمین دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی را که باندونگ و استقلال آفریقا روی آن پدیدار میشدند، تغییر داد.
این امر توصیف مولن از انترناسیونالیستهای دیاسپورا را به ویژه آشکار میکند. حمایت آنها از چین بیانگر «وفاداری بیپایان به مفهوم انقلاب جهانی» بود، اما در روایت او، با نقد ناکافی به «تحجر و واگذاری قدرت» همراه بود. این تضاد را نمیتوان با انتخاب وفاداری یا نقد حل کرد؛ همبستگی انقلابی شایسته این نام، به هر دو نیاز دارد. این همبستگی از حق حاکمیت سوسیالیستی در برابر نابودی امپریالیستی دفاع میکند در حالی که اشکال بروکراتیک، سازشهای طبقاتی و خطاهای استراتژیکی را که قدرت مردمی را تضعیف میکنند، بررسی مینماید. آکادمی امپریالیستی نقد را بدون دفاع پیشنهاد میکند؛ دفاع رسمی آپولوژیستها هم دفاع را بدون نقد ارائه میدهد. هیچکدام کافی نیستند.
چارچوب ضد استالینیستی مولن در جایی لنگ میزند که با خودِ قدرت دولتی به عنوان گسست سرنوشتساز میان رهایی و جایگزینی برخورد میکند. انقلابهای شکستخورده بیگناهی خود را حفظ میکنند زیرا هرگز مجبور نبودند شهرها را سیر کنند، از مرزها دفاع نمایند، تولید را اداره کنند یا احیای نظم قدیم را سرکوب سازند! انقلابهای بازمانده نشانههای آن نبردها را حمل میکنند و سپس به خاطر داشتن زخم محکوم میشوند! پرسش درست این نیست که آیا دولت یک جنبش خالص را آلوده کرد یا خیر؛ بلکه این است که آیا نهادهای خلقشده از طریق مبارزه، قدرت کارگران و دهقانان را در شرایط مشخص حفظ، بزرگ یا جابجا کردند؟
حمایت دو بوآ از شوروی و چین باید روی آن زمین قضاوت شود. او تضادها را دستکم گرفت و گاهی نقد را در جایی که نقد لازم بود، دریغ کرد. با این حال، جهتگیری اساسی او نه غیرعقلانی بود و نه صرفاً جبرانی؛ او بازشناخت که تقسیم مرکزی قرن او میان دموکراسی لیبرال بینقص و افراط توتالیتر اجرا نمیشد؛ بلکه میان یک نظم امپریالیستی مدافع انباشت خصوصی و جوامع انقلابی اجرا میشد که از طریق مبارزهای ناوزون و اغلب بیرحمانه برای تابع کردن انباشت به نیاز انسانی تلاش میکردند.
مولن دو بوآی کمونیست را احیا میکند اما در برابر جهانی که کمونیسم او را عینی ساخت، تردید مینماید. افق انقلابی او زمانی که انقلاب حرکت، شورش و آرزو است، بخشندهتر باقی میماند. شوروی و چین مسئله سختتری را تحمیل میکنند: چه اتفاقی میافتد وقتی ستمدیدگان قدرت دولتی لازم برای تغییر جهت تاریخ را به دست میآورند و باید آن قدرت را تحت شرایط انتخابشده توسط دشمنانشان حفظ کنند؟ پاسخ را نمیتوان زیر سایه بلند مقولهای یافت که به اندازه کافی بزرگ است تا نیروهایی را که ادعای فاش ساختنشان را دارد، پنهان کند. این پاسخ با دنبال کردن انقلاب جهانی به درون حکومت، تضاد و محاصره، بدون تسلیم کردن همبستگی یا قضاوت آغاز میشود.
صلح، جبهه دیگری از انقلاب بود
دو بوآ صلح را به عنوان یک مسئله قدرت میفهمید. جنگ به این دلیل بر بشریت نازل نمیشد که دیپلماتها یکدیگر را اشتباه فهمیده باشند یا ملتها از مدارای ناکافی رنج ببرند؛ بلکه از جهانی ناشی میشد که میان کسانی که فرماندهی مستعمرات، بازارها و ارتشها را بر عهده داشتند و کسانی که کار و زمینشان مصادره میشد، تقسیم شده بود. بنابراین، تلاش برای صلح نیازمند مخالفت با نظم اجتماعی مولد جنگ بود. مدافع صلحی که ضد امپریالیسم را رد میکرد، میتوانست برای جسدها عزاداری کند در حالی که ماشینی را که آنها را تولید میکرد، حفظ مینمود!
فصل پایانی مولن، این وحدت را در مرحلهای سرنوشتساز از زندگی دو بوآ بازیابی میکند. با این حال، اهمیت آن پیش از ورود دو بوآ به تریبون آغاز میشود. کلودیا جونز فرض استراتژیک این فصل را تامین میکند: «زنان کمونیست، از طریق رهبری خود در میان تودههای زنان، و یادگیری از آنها برای مبارزه برای مطالباتشان، جنبش صلح زنان را زیر رهبری طبقه کارگر فیوز (ذوب و متحد) خواهند کرد.» صلح در اینجا به عنوان یک علت محترم شناور فراتر از مبارزه طبقاتی ظاهر نمیشود؛ بلکه به میدانی از سازماندهی تودهای تبدیل میگردد که زنانِ مواجه با جنگ، نژادپرستی، فقر و سرکوب از طریق آن ممکن است وارد جنبش گستردهتری علیه امپریالیسم شوند.
این جمله شایسته وزن کامل خود است. جونز تصور نمیکند زنان کمونیست با یک برنامه کاملشده بر یک توده شکلنگرفته فرود میآیند؛ آنها با «یادگیری از» زنانی که سازماندهی میکنند، رهبری مینمایند. بنابراین، رهبری انقلابی نه فرمان اداری است و نه جشن منفعلانه خودانگیختگی؛ بلکه فرآیندی متقابل است که از طریق آن شکایات روزمره — قیمت مواد غذایی، مسکن، نظام وظیفه، خشونت نژادی، کودکان تهدیدشده — به سیستمی که آنها را تولید میکند، پیوند میخورند. جنبش صلح به این دلیل به سمت سوسیالیسم حرکت میکند که مبارزه سازمانیافته میتواند قدرت طبقاتی نهفته در زیر جنگ را فاش سازد، نه به این دلیل که هر شرکتکنندهای به عنوان یک کمونیست آغاز میکند.
مولن این استدلال را با بازگرداندن شرلی گراهام دو بوآ و شبکه گستردهتری از زنان رادیکال سیاه به دگرگونی سیاسی سالهای پایانی دو بوآ گسترش میدهد. شرلی صرفاً همراهی، دسترسی یا تشویق را برای یک روشنفکر مسن تامین نکرد؛ او به حرکت دو بوآ به سمت عضویت در حزب کمونیست، سازماندهی صلح و همذاتپنداری عمیقتر با جهان ضد استعماری کمک نمود. پیرامون آنها زنانی ایستاده بودند که مینوشتند، تحقیق میکردند، بودجه جمعآوری میکردند، مکاتبات را حفظ مینمودند، هیئتها را سازماندهی میکردند و جنبشها را در میان نظارت و سرکوب نگه میداشتند. کار آنها کار حمایتی انجامشده پشت بازیگران واقعی تاریخ نبود؛ بلکه مناسباتی را تولید میکرد که از طریق آنها انترناسیونالیسم پایدار میشد.
این اصلاحیه لازم فصل برای بیوگرافی قهرمانانه است. انقلاب جهانی تنها از طریق سخنرانیهای مشهور، کنگرههای حزبی و تصمیمات مردان ستایششده سفر نکرد؛ بلکه از طریق خانههایی حرکت کرد که به کارگاههای سیاسی تبدیل شده بودند، نامههایی که از مرزها عبور میکردند، نشریاتی که زیر فشار مونتاژ میشدند، کودکانی که در طول جلسات مراقبت میشدند، رفقایی که در طول تبعید اسکان داده میشدند و سازمانهایی که وقتی رهبران عمومیشان محاکمه میشدند، حفظ میگشتند. جنبش انقلابی که چنین کاری را بیارزش بشمارد، سرانجام کشف میکند که اعلامیههای بزرگش فاقد کالبد اجتماعی هستند.
بنابراین، جنسیتی کردن انقلاب جهانی معنایی بیش از افزودن زنان به یک موکب آشنا دارد؛ این امر آنچه را کار سیاسی به شمار میرود، جایی را که استراتژی تولید میشود، و چگونگی بازتولید جنبشها را تغییر میدهد. سازماندهی صلح، زنان را از طریق شرایطی که امپریالیسم بر زندگی روزمره تحمیل میکرد به درون مبارزه کشاند، اما آنها را به یک مخالفت اخلاقی گویا زنانه با خشونت محدود نساخت. جونز پیوند جنبش آنها را با «یک ائتلاف مردمی جدیدِ ضد فاشیست و ضد امپریالیست» متحرک به سوی سوسیالیسم پیشبینی کرد. جبهه صلح زمانی انقلابی شد که دفاع از زندگی را به شکست سیستم مالکیتی که آن را مصرف میکرد، پیوند زد.
زبان پایانی خودِ دو بوآ یک تضاد سختتر را وارد میکند. او نوشت: «من باور ندارم که در انقلاب اقتصادی که جهان کنونی ناگزیر از عبور از آن است، زور یا خشونت لازم باشد.» او باور داشت بشریت به مرحلهای نزدیک میشود که در آن «دگرگونی بزرگ و انقلابی میتواند توسط عقل و صلح ایجاد شود.» این اعتماد پس از دو جنگ جهانی و زیر تهدید نابودی هستهای قابل درک است؛ اما در عین حال با قرنی که دو بوآ صرف مطالعهاش کرده بود، به سختی همخوانی دارد! طبقات حاکم بردهداری، مستعمرات، زمین یا کارخانهها را به این دلیل تسلیم نکرده بودند که عقل سرانجام بر سوءتفاهم پیروز شده باشد؛ آنها زمانی تسلیم شدند که مردمان سازمانیافته حفظ نظم قدیم را غیرممکن ساختند.
مولن حق دارد این تنش را پاک نکند. دو بوآ انقلاب را رها نکرده بود؛ او در حال تجدیدنظر در ابزارهایی بود که معتقد بود انقلاب ممکن است از طریق آنها پیش برود. پرسش این است که آیا دگرگونی مسالمتآمیز امکانی را توصیف میکند که توسط تعادل نیروهای طبقاتی خلق شده یا به یک انتظار اخلاقی تبدیل میشود که بدون توجه به آنچه حاکمان انجام میدهند، بر ستمدیدگان تحمیل میگردد؟ صلح میتواند یک استراتژی انقلابی باشد زمانی که سازماندهی تودهای، قدرت سوسیالیستی و وحدت ضد استعماری توانایی طبقه حاکم را برای راه انداختن جنگ محدود کند؛ اما زمانی که از قربانیان خواسته شود زور را رها کنند در حالی که امپراتوری ارتشها، محاصرهها و اقدامات پنهان را حفظ میکند، به تسلیم بدل میشود.
ستایش دو بوآ از لنین مانع از سقوط سیاست صلح او به درون پاسیفیسم (صلحطلبی مطلق) میشود. او نوشت لنین «به طور منسجم و قاطع برای صلح سخن گفت» در حالی که از خلقهای آزاد خواست تا «به هر وسیلهای از جنبشهای رهاییبخش ملی خلقهای تحت استعمار حمایت کنند.» این دو تعهد به هم تعلق دارند. حکومت استعماری خشونت سازمانیافته است، حتی زمانی که هیچ نبردی به طور رسمی در جریان نباشد. دزدیدن زمین، کار اجباری، قحطی، قانون نژادی و اشغال به این دلیل که فاتح آنها را تثبیت کرده است، مسالمتآمیز نمیشوند! رهایی ملی تنها به این دلیل ظاهر میشود که صلح را مختل میکند که امپراتوری تسلیم را به عنوان نظم تعریف مینماید.
این تمایز توضیح میدهد چرا فعاليت صلح دو بوآ انقلابی باقی ماند. او با جنگ هستهای مخالفت کرد بدون آنکه چیدمانهای سیاسی مولد جنگ را بپذیرد. او از همزیستی مسالمتآمیز میان سیستمهای اجتماعی دفاع نمود در حالی که از برابر دانستن همزیستی با اطاعت استعماری امتناع ورزید. صلح، انجماد یک تعادل ناعادلانه میان اربابان مسلح و رعایای خلع سلاح شده نبود؛ بلکه حذف مناسبات امپریالیستی بود که از طریق آنها یک گروه از ملتها قدرت تصمیمگیری درباره اینکه آیا دیگران زندگی کنند، توسعه یابند یا حکومت کنند را در اختیار داشتند.
دو بوآ با سخنرانی در تاشکند، این موقعیت را به اقتصاد سیاسی ترجمه کرد. او استدلال کرد که دولتهای آفریقایی باید سرمایه از «جهان استثمارگر به رهبری آمریکا» را رد کنند و «از شوروی و چین خرید نمایند، همانطور که آنها قادر به فروش با قیمتهای پایین میشوند.» نتیجهگیری او حتی از این هم صریحتر بود: «بدین ترتیب سرمایه خود را ذخیره کنید و امپریالیستها را به ورشکستگی یا به سمت سوسیالیسم برانید.» استقلال تا زمانی که بانکها، شرکتها و بازارهای کالای غربی فرمانروایی بر توسعه را حفظ میکردند، امن نبود. یک پرچم ملی بالای اقتصادی سازمانیافته برای انباشت خارجی میتوانست مناسبات استعماری را زیر مدیریت جدید زنده نگه دارد.
زبان بایکوت از آن جهت اهمیت دارد که دو بوآ با مناسبات اقتصادی به عنوان مبادلات بیطرفانه میان دولتهای صوری برابر برخورد نکرد. سرمایه از جهان استثمارگر با حمل قدرتی که از طریق استعمار انباشته شده بود، فرا میرسید. اعتبار مشخص میکرد چه چیزی ساخته خواهد شد؛ قوانین تجارت مشخص میکرد چه چیزی میتواند فروخته شود؛ مالکیت خارجی مشخص میکرد مازاد به کجا جریان خواهد یافت. دو بوآ روابط با کشورهای سوسیالیستی را به عنوان ابزاری برای شل کردن این فرمان، حفظ سرمایه داخلی و بازتر کردن فضایی میدید که در آن دولتهای تازه مستقلشده میتوانستند توسعه را برای جمعیتهای خود برنامهریزی کنند.
این دیپلماسی جایگزینشده برای مبارزه طبقاتی نبود؛ دو بوآ اقدام دولت حاکمیتی را به یک هدف اجتماعی پیوند زد. امپریالیستها باید به سمت ورشکستگی یا سوسیالیسم رانده میشدند، نه آنکه از آنها دعوت شود تا استعمارزدایی را سخاوتمندانهتر اداره کنند! تجارت با دولتهای سوسیالیستی میتوانست فضا برای توسعه ملی خلق کند، اما فضا همان قدرت مردمی نبود. اینکه آیا آن گشایش سوسیالیسم را به پیش میبرد یا خیر، بستگی به این داشت که کدام طبقات دولت پسااستعماری را کنترل میکردند، آیا کارگران و دهقانان سازمانیافته بودند، و آیا حق حاکمیت به مالکیت زمین، امور مالی و تولید میرسید یا خیر.
غنا به این مسئله استراتژیک یک خانه عینی بخشید. مهاجرت نهایی دو بوآ یک بازنشستگی زیبا زیر سایه استقلال آفریقا نبود؛ غنا درون مبارزهای ایستاده بود تا حق حاکمیت صوری را به قدرت قارهای تبدیل کند. نکرومه فهمید که دولتهای پسااستعماری پارهپاره در معرض سرمایه خارجی، فشار نظامی و خرابکاری سیاسی باقی میمانند. دو بوآ کار باقیمانده خود را درون آن جبهه قرار داد زیرا استعمارزدایی مرکز سیاست جهان را تغییر داده بود. مستعمرات سابق دیگر صرفاً قلمروهایی نبودند که توسط قدرتهای بزرگ روی آنها عمل شود؛ بلکه برای تبدیل شدن به سازندگان یک نظم بینالمللی جدید تلاش میکردند.
اما مولن خطر را هم تشخیص میدهد: وحدت ملی میتوانست حکومت طبقاتی را پنهان کند؛ توسعهگرایی میتوانست مدیران را ارتقا دهد در حالی که کارگران و دهقانان تماشاچی باقی میمانند؛ عدم تعهد میتوانست به مانور دیپلماتیک بدون دگرگونی اجتماعی تبدیل شود. نقطه ضعف این نبود که استقلال بیش از حد اهمیت داشت؛ بلکه این بود که استقلال زمانی که مردم فاقد قدرت سازمانیافته بر اقتصاد و دولت بودند، میتوانست خالی شود. صلح، حق حاکمیت و توسعه تنها زمانی انقلابی باقی میماندند که به حکومت کسانی پیوند میخوردند که کارشان جامعه را ممکن میساخت.
این همانجایی است که توصیف مولن از چشمانداز اواخر زندگی دو بوآ به عنوان «نوستالژی انقلابی» ناکافی میشود. نوستالژی نشان میدهد وفاداری به شوروی، چین و انقلاب جهانی به طور احساسی شکستهای سیاسی را جبران میکرد. قطعاً حافظه قضاوت دو بوآ را شکل داد؛ هر انقلابی پیروزیها و شکستهای مبارزات قبلی را به زمان حال حمل میکند. اما چرخش استراتژیک او به سمت تجارت سوسیالیستی، حق حاکمیت آفریقا و سازماندهی کمونیستی را نمیتوان به اشتیاق برای یک افق ناپدیدشده تقلیل داد؛ این چرخش به نیروهای موجود پاسخ میداد که انحصار غربی بر توسعه را شکسته بودند و از نظر مادی از رهایی ضد استعماری حمایت میکردند.
زمان حال مخاطرات مداوم آن قضاوت را تایید میکند. قدرت امپریالیستی اکنون از طریق تحریمها، کنترل بر امور مالی، انکار تکنولوژیک، اتحادهای نظامی، نظارت دیجیتال و طبقهبندی حقوقی مقاومت عمل میکند. جنبشهای صلح تا زمانی مجازند که به طور انتزاعی با جنگ مخالفت کنند؛ به محض آنکه جنگ را به سازندگان سلاح، اشغال استعماری، پلیس نژادی یا بحران سرمایهداری پیوند میزنند، به افراطگرایی، نفوذ خارجی یا همذاتپنداری با تروریسم متهم میشوند! دولت اندوه را راحتتر از تحلیل تحمل میکند.
ضدکمونیسم مفید باقی میماند زیرا مخالفت سیاسی را به بیوفایی تبدیل میکند. کارگری که با تولید نظامیشده چالش میکند، سازماندهنده سیاهی که پلیس را به امپراتوری پیوند میزند، دانشجویی که برای فلسطین به مبارزه ضد استعماری میپیوندد، و مدافع مهاجران که جابجایی را به تحریمها و جنگ ردیابی میکند، همگی میتوانند فراتر از شهروندی مشروع قرار گیرند. جرم آنها این نیست که تکتکشان به یک سازمان واحد تعلق دارند؛ بلکه این است که مبارزاتشان ممکن است به یک توضیح مشترک و بنابراین به امکان سازماندهی مشترک دست یابد.
ضدشورش مدرن دقیقاً این پیوندها را هدف قرار میدهد: سازمانها، حامیان مالی، مربیان، مدافعان حقوقی، کانالهای رسانهای و روابط بینالمللی را نقشهبرداری میکند. آموزش سیاسی به رادیکال شدن تبدیل میشود؛ صندوقهای همبستگی به زیرساخت؛ مخالفت با سرمایهداری به انگیزه ایدئولوژیک. روزنامه پیش از آنکه به حزب تبدیل شود، هیئت اعزامی پیش از آنکه به اتحاد تبدیل گردد، و گروه مطالعاتی پیش از آنکه کادر تولید کند، هدف قرار میگیرند. شکایات منزوی میتوانند مدیریت شوند؛ اما یک تحلیل مشترک میتواند به قدرت تبدیل شود.
سیاست صلح دو بوآ در جهت مخالف حرکت میکند: خطر هستهای را به رقابت امپریالیستی، حق حاکمیت آفریقا را به استقلال اقتصادی، رهایی سیاهپوستان را به مبارزه ضد استعماری، و دولتهای سوسیالیستی را به امکانات مادی در دسترس جهان ستمدیده پیوند میزند. این روش تفاوت را پاک نمیکند؛ بلکه فاش میسازد زخمهای مجزا چگونه درون یک ساختار واحد تولید میشوند. به همین دلیل بود انترناسیونال دیاسپورا خطرناک باقی ماند: این انترناسیونال به مردمانی که به طور جداگانه اداره میشدند اجازه داد ماشینی را که آنها را با هم اداره میکرد، بازشناسند.
توسعه معاصر چین و حرکت گستردهتر به سمت جهان چندقطبی، بخشی از این زمین استراتژیک را دوباره میگشاید. تضعیف انحصار غربی بر اعتبار، صنعت، تکنولوژی و زیرساخت به دولتهای جنوب جهانی فضا برای مانور بیشتر میدهد. اما فضای ژئوپلیتیک جهت طبقاتی را تعیین نمیکند. یک طبقه حاکم پسااستعماری ممکن است از شراکتهای جدید برای چانهزنی برای سهم بزرگتر استفاده کند در حالی که کارگران و دهقانان را زیر استثمار باقی میگذارد. چندقطبی بودن تنها در جایی انقلابی میشود که نیروهای مردمی فضای حاکمیتی را به دگرگونی اجتماعی تبدیل کنند.
فصل پایانی مولن زمانی قویتر است که صلح را به عنوان جبهه دیگری از انقلاب جهانی فاش میسازد و نه فرار از آن. سازماندهی زنان، تجارت سوسیالیستی، حق حاکمیت ضد استعماری و آموزش سیاسی تودهای همگی به یک میدان استراتژیک واحد تعلق دارند. تضاد درون اندیشه اواخر زندگی دو بوآ باقی میماند: او امیدوار بود عقل و صلح ممکن است دگرگونی را محقق سازند که دشمنانش بارها به عقل با زور پاسخ داده بودند. با این حال، پرکتیک (عملکرد) او اصلاحیه را تامین کرد: صلح نیازمند تودههای سازمانیافته، متحدان سوسیالیست و مردمان تحت استعماری بود که قادر به پس کشیدن کار، منابع و اطاعت خود از امپراتوری باشند.
دو بوآ از ستمدیدگان نخواست با شرایطی که آنها را میکشت، صلح کنند؛ او از آنها خواست قدرت کافی بسازند تا جنگ دیگر ابزار خصوصی دولتهای امپریالیستی نباشد. مسیر او از طریق زنانی حرکت کرد که زندگی روزمره مقاومت را سازماندهی میکردند، دولتهای آفریقایی که وابستگی اقتصادی را میشکستند، جنبشهای کمونیستی که صلح را به قدرت طبقاتی پیوند میزدند، و کشورهای سوسیالیستی که فضا را برای استعمارزدایی بزرگتر میکردند. صلح، سکوتِ باقیمانده پس از رها شدن مبارزه نبود؛ بلکه جهانی بود که مبارزه قرار بود آن را ممکن سازد.
جاده ناتمام باید پیموده شود
جاده ناتمام در مرز کتاب مولن به پایان نمیرسد؛ بلکه مستقیماً به درون یک زمان حال آمریکایی میدود که در آن سنتهای انقلابی بازیابی شده توسط کتاب، دوباره به عنوان موضوعات نظارت، اخراج و قرنطینه ایدئولوژیک مورد برخورد قرار میگیرند. گذار دو بوآ از اصلاحطلب آمریکایی به انترناسیونالیست کمونیست صرفاً تغییر عقیده نبود؛ بلکه انتقال وفاداری سیاسی بود — از ملتی که ادعای مالکیت او را داشت در حالی که مردمانش را تحقیر میکرد، به کارگران، ملل تحت استعمار و انقلابهای سوسیالیستی که برای واژگون کردن جهانی که آن ملت فرماندهی میکرد تلاش مینمودند. غیرآمریکایی شدن به معنای مورد نظر او، شکستن دیوارهای زندان عقل سلیم امپریالیستی بود؛ در دور دوم ترامپ، میلههای آن زندان در حال تقویت هستند.
مولن مینویسد که هژمونی سرمایهداری به دنبال «زندانی کردن ذهن او، اگر نه بدنش» بود و دو بوآ را درون «محدودیتهای گفتمانی امر ممکن» نگه میداشت. با این حال، بینش عمیقتر کتاب این است که دو بوآ در نهایت طرد شدن را به آزادی تبدیل کرد؛ مولن استدلالی میآورد مبنی بر اینکه «غیرآمریکایی بودن و تبعید» هم به «یک ضرورت سیاسی» و هم به «پاسپورتی برای همبستگی جهانی» تبدیل شد. این عبارت فراتر از بیوگرافی سفر میکند؛ هر نظم حاکمی پیرامون اندیشه معقول خط میکشد و نگهبانان مسلح را اطراف آن قرار میدهد: سرمایهداری ممکن است برای افراطهایش نقد شود اما جابجا نه؛ استعمار ممکن است به عنوان تاریخ مورد سوگواری قرار گیرد اما در زمان حال بازشناخته نه؛ رنج سیاهپوستان ممکن است یادبود شود مشروط بر اینکه از اقتصاد سیاسی بازتولیدکنندهاش گسسته گردد؛ و صلح ممکن است ستوده شود مشروط بر اینکه هیچکس علیه جنگهای امپراتوری سازماندهی نکند! دو بوآ خطرناک شد زیرا از هر مرزی عبور کرد و به راه خود ادامه داد.
ایالات متحده دههها را صرف تولید آنچه مولن «دو بوآی آمریکایی» مینامد، کرده است: جامعهشناس برجسته، بنیانگذار NAACP، وقایعنگار بااستعداد آگاهی دوگانه، و نیای به سلامتی فوتشده دموکراسی چندفرهنگی! اما کمونیستی که در سال ۱۹۶۱ به حزب پیوست، از شوروی و چین انقلابی دفاع کرد، علیه جنگ هستهای سازماندهی نمود، به غنا نقل مکان کرد و رهایی سیاهپوستان را درون انقلاب جهانی قرار داد، بیرون از موزه باقی میماند! مولن توسعه دو بوآ را به عنوان یک «آغوش سیاسی تکاملی برای امر غیرآمریکایی» توصیف میکند، پیش از آنکه این اصطلاح به ابزار جنگ سرد برای «حاشیهنشینی و بیآبرویی» او تبدیل شود. حافظه آمریکایی یک تقسیم کار آشنا را اجرا میکند: نهادهای لیبرال انقلابیون را پس از حذف علت مرگ مومیایی میکنند؛ و دولتهای ارتجاعی هر کسی را که برای از سرگیری کار آنها تلاش کند، شکار مینمایند.
احیای ضدکمونیسم رسمی توسط ترامپ این چیدمان را به طور غیرعادی مرئی میسازد. در نوامبر ۲۰۲۵، کاخ سفید یک «هفته ضد کمونیسم» اعلام کرد و کمونیسم را به عنوان تاریخ تفکیکنشده ویرانی به تصویر کشید و مخالفت با آن را به عنوان یک وظیفه اخلاقی ملی تعریف نمود. پیش از آن در همان سال، اعلامیه روز وفاداری دولت به طور صریح ایجاد این تعطیلات را به عنوان پاسخی به جشن کمونیستی اول ماه مه یادآوری کرد. این مراسم به خودی خود یک قانون جدید اسمیت (قانون سرکوب رادیکالها) را تشکیل نمیدهند، اما مراسمها اعلام میکنند چه کسی به ملت تعلق دارد و چه کسی ممکن است به فراتر از آن پرتاب شود؛ آنها زبان مقدسی برای سیاستهایی تامین میکنند که پیشاپیش به مردم میآموزند «چپ رادیکال»، همبستگی بینالمللی و چالشها علیه قدرت خصوصی را با خرابکاری تداعی کنند.
مارتین لوتر کینگ جونیور، با سخنرانی در ادای احترام نشریه Freedomways به دو بوآ در سال ۱۹۶۸، دقیقاً علیه این حماقت آیینمند شده هشدار داد: «زمان آن فرا رسیده است که از خاموش کردن این حقیقت دست برداریم که دکتر دو بوآ یک نابغه بود و انتخاب کرد که یک کمونیست باشد. ضدکمونیسم وسواسی و غیرعقلانی ما، ما را به درون باتلاقهای بسیار زیادی کشانده است که نتوان آن را به عنوان یک شیوه تفکر علمی حفظ کرد.» فرمولبندی کینگ عمیقتر از تقاضای آشنا برای مدارا حرکت میکند؛ ضدکمونیسم به عنوان تحلیل نقاب میزند در حالی که با حکم خود آغاز میکند: هر مرگ زیر یک حکومت سوسیالیستی را به حساب کمونیسم اضافه میکند، سپس وقتی با بردگی، قحطی استعماری، جنگ سرمایهداری، دیکتاتوری فاشیستی، تعدیل ساختاری یا تحریمها مواجه میشود، ماشین حساب را گم میکند! این نظام جوامع سوسیالیستی را بدون محاصره، انقلاب را بدون ضدانقلاب، و کمیابی را بدون بلوک اقتصادی مطالعه میکند. این علم نیست؛ این الهیات با بودجه اطلاعاتی است!
کمپین تجدیدشده به این دلیل ضروری است که زوال امپریالیستی پرسشهایی را که طبقه حاکم حلشده اعلام کرده بود، دوباره گشوده است. مالکیت عمومی به عنوان پاسخی به ویرانی خصوصیشده بازگشته است؛ برنامهریزی اقتصادی با هرج و مرج بازارهایی مواجه میشود که میتوانند لوکس تولید کنند در حالی که مسکن، دارو و غذا را جیرهبندی مینمایند؛ عروج چین این افسانه را که سرمایه غربی مالک انحصار الهی بر توسعه مدرن است، در هم شکسته است؛ کوبا علیرغم نسلها خفه کردن دوام میآورد؛ و در سراسر آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین، دولتها و جنبشها دوباره به دنبال فضا فراتر از دلار، لیست تحریمها و پایگاه نظامی هستند. همه اینها سوسیالیستی نیست و هیچکدام مبارزه طبقاتی داخلی را ملغی نمیکند؛ اما توانایی واشنگتن را برای تعریف سرمایهداری به عنوان طبیعت و فرمان آمریکایی به عنوان نظم بینالمللی محدود میسازد. ضدکمونیسم به مراسم ملی بازمیگردد زیرا سوسیالیسم به میدان امکان تاریخی بازگشته است.
بنابراین، ترامپیسم نباید به عنوان یک نیروی بیگانه که به یک دموکراسی در کل بیگناه حمله میکند، فهمیده شود. مولن نشان میدهد دو بوآ به دیدگاهی از تاریخ ایالات متحده دست یافت که حول مقوله «ضدانقلاب آمریکایی» سازماندهی شده بود: شکست دوران بازسازی، حفظ ترور نژادی، تبدیل دموکراسی به پلوتوکراسی (حکومت ثروتمندان) و گسترش امپریالیسم استعماری یک فرآیند تاریخی واحد را تشکیل دادند. ترامپ این ارثیه را متمرکز میکند؛ او جمهوری حاکم شده توسط ثروت، قدرت پلیس، سلسلهمراتب نژادی و جنگ امپریالیستی را اختراع نکرد؛ او ماشین آن را به ارث برد، بخشهایی از تودوزی لیبرال آن را کند و آن را تحت شرایط کاهش فرمانروایی، سختتر راند.
هیچکجا تولید معاصر امر غیرآمریکایی روشنتر از سرکوب همبستگی با فلسطین نیست. دستور اجرایی ترامپ در ژانویه ۲۰۲۵ به بخشهای فدرال دستور داد تا اختیارات مدنی، جنایی، آموزشی و مهاجرتی در دسترس برای استفاده علیه فعالیتهای دانشگاهی طبقهبندیشده به عنوان یهودستیزی را فهرستبرداری کنند. این دستور به طور مشخص به آژانسها جهت داد تا راههایی را شناسایی کنند که دانشگاهها بتوانند دانشجویان و کارکنان خارجی را که رفتارشان ممکن است زمینهای برای بازجویی و حذف شود، گزارش نمایند! کاخ سفید این اقدام را به عنوان تهاجمی علیه «بیگانگان طرفدار حماس و رادیکالهای چپگرا» جشن گرفت و عمداً نقد اقتصادی، وضعیت مهاجرت و خطر امنیتی ادعایی را درون یک مقوله اداری واحد فرو پاشید.
یهودستیزی واقعی، ارتجاعی و برای هر جنبش رهاییبخشی سمی است. با این حال، مخالفت با نفرت از مردم یهود نمیتواند نیازمند اطاعت از دولتی باشد که اشغال، سلب مالکیت و جنگ را هدایت میکند. دولت با پاک کردن تمایز میان یهودستیزی و ضد صهیونیسم، همبستگی با فلسطینیان را به آزمون وفاداری ملی تبدیل میکند. دولت نیازی ندارد یک ایده را به طور کامل غیرقانونی اعلام کند وقتی میتواند آن ایده را به قابلیت اخراج، از دست رفتن بودجه، ویزاهای لغو شده و نابودی حرفهای متصل سازد! اتاق کمیته دیجیتالی شده، پراکنده گشته و به پایگاه داده مرز، بودجه دانشگاه و فید رسانههای اجتماعی متصل شده است.
دو بوآ با محاکمه مواجه شد زیرا مرکز اطلاعات صلح یک بیانیه بینالمللی علیه جنگ هستهای را به جریان انداخت. مکانیسمهای امروز تفاوت دارند، اما پرسش حاکم بازشناختنی است: آیا مردمی که داخل ایالات متحده زندگی میکنند، میتوانند به طور سیاسی با مردمانی که ایالات متحده و متحدانش علیه آنها خشونت اعمال میکنند، سازماندهی شوند؟ همدلی فردی ممکن است تحمل شود زیرا همدلی میتواند مصرف و فراموش گردد؛ اما سازماندهی مسئله دیگری است. سازماندهی حافظه، انضباط، مناسبات و ظرفیت مداخله را میسازد.
به همین دلیل است که بحث مولن درباره نشریه Freedomways بسیار فوری باقی میماند. سرمقاله افتتاحیه این مجله هدف خود را «بررسی تجارب و تقویت رابطه میان مردمان آفریقاییتبار در این کشور، در آمریکای لاتین، و هر کجا که جوامعی از چنین مردمانی در هر کجای جهان وجود دارد» اعلام کرد. Freedomways با انترناسیونالیسم به عنوان یک ژست اخلاقی برخورد نکرد؛ بلکه به عنوان زیرساخت عمل نمود: زمینی برای ملاقات که مبارزه سیاهپوستان، رهایی آفریقا، باندونگ، آمریکای لاتین، کمونیسم و جنبش صلح را به هم متصل میساخت. دولت از چنین مناسباتی میترسد زیرا قدرت از این نمیترسد که ستمدیدگان دارای نظر باشند؛ بلکه از این میترسد که آنها یکدیگر را کشف کنند!
دولت دوم ترامپ بر همین اساس دانشگاه را به یک میدان نبرد ویژه تبدیل کرده است. یک دستور اجرایی در آوریل ۲۰۲۵ اجرای فدرال قوانین افشای بودجه خارجی را گسترش داد و روابط مالی فرامرزی را به عنوان تهدیدهایی برای منافع ملی بازنمایی نمود. دولت این کمپین نفوذ خارجی را با لغو بودجه، فشار تایید صلاحیت، اجرای قوانین مهاجرت و محدودیتهای هدفگذاریشده علیه نهادهای متهم به ناتوانی در سرکوب ناآرامیهای دانشگاهی ترکیب کرد. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، به طور علنی اظهار داشت که ویزاهای دانشجویی میتوانند زمانی که دولت تشخیص دهد دانشجویان خارجی در فعالیتهایی مشارکت میکنند که هنگام تصمیمگیری برای پذیرش آنها مد نظر قرار میداد، لغو شوند! بنابراین مسئله صرفاً رفتار جنایی نبود؛ بلکه خودِ فعالیت سیاسی وارد محاسبه شد که آیا یک فرد شایسته باقی ماندن هست یا خیر.
هیچ دلیلی برای رمانتیک کردن دانشگاه شرکتی وجود ندارد؛ دانشگاه توسط حامیان مالی، قراردادهای نظامی، سرمایه داروسازی، گسترش املاک و مستغلات و بدهی تحمیلشده بر دانشجویان تامین مالی میشود. مدیران معمولاً علاقه به آزادی بیان را دقیقاً پس از آنکه پلیس اردوگاه را پاک کرد، کشف میکنند! با این حال، دانشگاه به عنوان زمینی متناقض باقی میماند زیرا دانشجویان بینالمللی، نیروی کار بیثبات، منابع سیاسی و جوانانی را که با جهان فراتر از ایدئولوژی موروثی از خانه مواجه میشوند، متمرکز میسازد. رژیم ترامپ به مدیریت دانشگاهها فشار میآورد تا این زمین را پلیس کنند دقیقاً به این دلیل که نهادهایی که بیش از حد سازشکارند تا از رهایی دفاع نمایند، هنوز میتوانند برای سرکوب آن ترسانده شوند.
عبارت «نفوذ خارجی» کاری را انجام میدهد که روزگاری به طور صریحتر به «فعالیت غیرآمریکایی» واگذار شده بود. طبقه حاکم آمریکا اتحادهای نظامی را در سراسر قارهها حفظ میکند، شراکتهای اطلاعاتی را فرماندهی مینماید، نهادهای مالی را هماهنگ میکند، دولتهای خارجی را سوبسید میدهد و شرکتها را از طریق زنجیرههای تامین سیارهای یکپارچه میسازد. این «رهبری» نامیده میشود! وقتی رادیکالهای سیاه با انقلابیون آفریقا ارتباط برقرار میکنند، دانشجویان برای فلسطین سازماندهی مینمایند، سوسیالیستها چین را مطالعه میکنند یا کارگران در سراسر مرزها هماهنگ میشوند، رابطه بینالمللی به «نفوذ و نفوذ خارجی» تبدیل میگردد! امپراتوری اتحادهای خود را جهانشمول میکند در حالی که انترناسیونالیسم سوژههای خود را جرمانگاری مینماید.
دو بوآ با قرار دادن آمریکای سیاه درون یک جهان دیاسپورا و انقلابی، از این حصار ایدئولوژیک فرار کرد. هند، چین، آفریقا، شوروی و جنبشهای خلقهای تحت استعمار، مناظر حمایتی برای یک مبارزه آزادیبخش آمریکایی نبودند؛ بلکه جبهههای فعال یک نبرد تاریخی واحد بودند. تبعید نهایی او به غنا تایید کرد که به تعبیر مولن «قرن انقلاب جهانی در جایی غیر از آمریکا زیسته شد»، و خروج از ایالات متحده میتواند به معنای ورود به تاریخ باشد تا عقبنشینی از آن. او آمریکای سیاه را رها نکرد؛ او این گزاره را که آینده آن میتواند درون یک ملت امپریالیستی که ثروت و قدرتش به تبعیت مردمان رنگینپوست در جاهای دیگر بستگی دارد، تامین شود، رد نمود.
آن دیدگاه با ضعیف شدن برتری آمریکایی، بیشتر — و نه کمتر — ضروری میشود. زوال امپریالیستی به معنای ناپدید شدن نیست، و جانشینی مترقی را هم تضمین نمیکند. یک امپراتوری زخمی ناوهای هواپیمابر، معماری تحریمها، سرویسهای اطلاعاتی، نقاط خفهکننده مالی و یک طبقه حاکم عادتکرده به صدور دستورالعمل به سیاره را حفظ میکند. از دست رفتن فرماندهی ارزان آن ممکن است خشونت بیشتری تولید کند زیرا اجبار باید جایگزین رضایت شود و مجازات باید کاهش اقتدار را جبران نماید. در خارج، پاسخ به شکل تعرفهها، محاصره، انکار تکنولوژیک، محاصره نظامی و مبارزه تشدیدشده برای نیمکره غربی ظاهر میشود. در داخل، این وضعیت نیازمند اجرای وفاداری است: چین باید مورد هراس قرار گیرد، فلسطین ساکت شود، کوبا خفه گردد و هر بدیلی برای سرمایه خصوصی به عنوان استبداد بازنمایی شود.
با این حال، عروج چین و میدان چندقطبیِ در حال گسترش، تضادهایی خلق میکنند که امپراتوری نمیتواند با اعلامیه آنها را ملغی سازد. ساختار سوسیالیستی چین، توسعه هدایتشده توسط دولت و برد اقتصادی بینالمللی آن ثابت میکند که مدرنیزه شدن نیازی به پیش رفتن زیر قیمومیت غربی ندارد. همکاری جنوب-جنوب و نهادهای بدیل به دولتهای پسااستعماری قدرت چانهزنی میدهند که زیر یک مرکز امپریالیستی واحد در دسترس نبود. اما چندقطبی بودن، سوسیالیسم از طریق پیوند دیپلماتیک نیست؛ دولتهای سرمایهداری میتوانند در برابر واشنگتن مقاومت کنند در حالی که کارگران خود را استثمار مینمایند؛ حق حاکمیت ملی میتواند یک ملت را قدرتمند سازد یا فضایی را که یک بورژوازی داخلی در آن چانهزنی میکند، بزرگتر نماید. روش دو بوآ نیازمند آن است که ما از فرسایش انحصار امپریالیستی دفاع کنیم در حالی که به پرسش در این باره ادامه دهیم که چه کسی مالک است، چه کسی برنامهریزی میکند، چه کسی کار میکند و چه کسی حکومت مینماید.
این همانجایی است که تضاد اصلی مولن قدرت زمان حال را به دست میآورد. او به ما دو بوآیی را میدهد که از اسارت ایدئولوژیک آمریکایی فرار کرد، انترناسیونال دیاسپورا را ساخت و سوسیالیسم انقلابی را انتخاب نمود. با این حال، چارچوب ضد استالینیستی کتاب در بسیاری از مواقع این جنبش رهاییبخش را از دولتهای سوسیالیستی که به ضد امپریالیسم عمق مادی بخشیدند، جدا میسازد. امپراتوری چنین تمایز مؤدبانهای قائل نمیشود! امپراتوری کوبا را تحریم میکند، چین را محاصره مینماید، به دولتهای سوسیالیستی حمله میکند، همبستگی با فلسطین را پلیس مینماید و سازماندهی کمونیستی را جرمانگاری میکند زیرا جنبشها، دولتها و اتحادهای بینالمللی ممکن است به بخشهایی از یک بلوک تاریخی واحد تبدیل شوند. آنچه مارکسیزم غربی به انقلاب خالص و دولت سازشکار تقسیم میکند، استراتژی امپریالیستی به عنوان یک زنجیره احتمالی از مقاومت مطالعه مینماید.
کتاب «غیرآمریکایی» در جایی از آزمون زمان حال سربلند بیرون میآید که خیانت سیاسی علیه امپراتوری را به عنوان یک فضیلت انقلابی بازیابی میکند. این کتاب فریبکاری را فاش میسازد که از طریق آن ایالات متحده رادیکالها را در زندگی آزار میدهد و پس از مرگ آنها را به درون اسطورهشناسی ملی استخدام مینماید! این کتاب به ما یادآوری میکند که کمونیسم دو بوآ افراط تراژیک یک متفکر در کل مفید نبود، بلکه مقصدی بود که مطالعه او درباره نژاد، طبقه، استعمار و جنگ او را به سمت آن حمل کرد. کتاب تنها زمانی لنگ میزند که به پیامدهای نهادی آن سفر نزدیک میشود و از قدرت سوسیالیستی لازم برای تبدیل انترناسیونالیسم به چیزی بیش از یک فراخوان اخلاقی عقب مینشیند.
غيرآمریکایی شدن در عصر زوال آمریکا به معنای پرورش شورش به عنوان یک هویت یا مبادله یک ناسیونالیسم با ناسیونالیسم دیگر نیست؛ بلکه به معنای پس کشیدن وفاداری سیاسی از دولتی است که بشریت را بر اساس الزامات برتری خود به متحدان و دشمنان دستهبندی میکند. دو بوآ زمانی از آن خط عبور کرد که کمونیسم، آفریقا، چین، صلح و جهان تحت استعمار را بر احترامی که آمریکا سرانجام پس از انجام هر کار ممکنی برای هزینهبر کردن این انتخاب به او پیشنهاد داد، ترجیح داد. رژیم دوم ترامپ خط را دوباره از طریق اعلامیهها، پروندههای ویزا، بودجههای دانشگاه، تحقیقات نفوذ خارجی و اتهام قدیمی بیوفایی ملبس به لباسهای دیجیتال ترسیم میکند.
مولن مردی را بازیابی میکند که از آن خط عبور کرد. وظیفه ما سختتر است: ما باید نشریات، احزاب، اتحادیهها، مدارس، شبکههای همبستگی و دولتهای سوسیالیستی را بازیابی کنیم که عبور از طریق آنها به جای یک اقدام فردی وجدان، به یک نیروی جمعی تبدیل میشود. حافظه انقلابی تنها زمانی نام خود را به دست میآورد که زندهها را مسلح سازد. در امپراتوریای که فرماندهی خود را از دست میدهد اما نه اشتهای خود را، آمریکاییترین تقاضا همچنان اطاعت خواهد بود؛ آینده به کسانی تعلق دارد که آمادهاند با هم غیرآمریکایی شوند.
کتاب «غیرآمریکایی» در جایی موفق میشود که بخش زیادی از صنعتِ دو بوآسازی شکست خورده است: این کتاب یک زندگی انقلابی را بازمیگرداند که اجزای آن به دقت برای مصرف عمومی جدا شده بودند. پژوهشگر خط نژادی به کمونیسم بازمیگردد؛ پانآفریقانیست به انترناسیونالیسم سوسیالیستی؛ مدافع صلح به مبارزه علیه جنگ امپریالیستی؛ تبعیدی به جهان ضد استعماری که به وطن سیاسی او تبدیل شده بود. پس از بازسازی مولن، دیگر نمیتوان از دو بوآی اهلیشده از طریق حذف سادهلوحانه دفاع کرد؛ کمونیسم او ضمیمه شرمآور یک شغل محترم نبود، بلکه نتیجهگیری سیاسی بود که تضادهای مرکزی قرنش او را به سمت آن راندند.
آن بازخوانی حیاتی است، اما ناقص باقی میماند. مولن دو بوآ را به درون قرن انقلاب جهانی دنبال میکند، سپس در برابر دولتهای انقلابی که آنقدر زنده ماندند تا حکومت کنند، تردید مینماید! چارچوب ضد استالینیستی او هوش آزادیبخش شورش را بازمیشناسد در حالی که با قدرت دولتی شوروی و چین به عنوان نقطهای برخورد میکند که رهایی جای خود را به برکولراسی، ناسیونالیسم و جایگزینی میدهد. انقلاب زمانی که در آستانه پیروزی است، اصیلترین باقی میماند؛ به محض آنکه کارگران و دهقانان مرزها، کمیابی، صنعت، ارتشهای متخاصم و آوار جامعه قدیمی را به ارث میبرند، سخاوت تاریخی اختصاصیافته به شورش آغاز به ناپدید شدن میکند!
این تضاد اهمیت دارد زیرا آنچه را انقلابیون از کتاب میآموزند، شکل میدهد. تاریخی که ستمدیدگان را به عنوان سازندگان شورش بازمیخواند اما ساختار سوسیالیستی را به اداره شکست تقلیل میدهد، نمیتواند هیچکس را برای بارِ سنگین پیروزی آماده کند! سوسیالیسم موجود زیر محاصره توسعه یافت: تهاجم، محاصره، انکار تکنولوژیک، فرار سرمایه و تهدید احیای نظم قدیم وارد هر تضاد نظم جدید شد. این فشارها امتیاز بروکراتیک، اجبار یا جابجایی ابتکار تودهای را توجیه نکردند؛ بلکه میدان نبردی را شکل دادند که چنین خطراتی روی آن ظاهر شدند و هر تلاشی برای اصلاح آنها باید روی آن پیش میرفت.
بنابراین، استاندارد باید مادی باقی بماند: کدام طبقات مالکیتی شکست خوردند؟ چه کسی زمین، صنعت و امور مالی را کنترل کرد؟ آیا دولت سواد، بهداشت، مسکن، ظرفیت تولیدی و حق حاکمیت ملی را بزرگتر کرد؟ آیا کارگران و دهقانان نهادهایی به دست آوردند که از طریق آنها بتوانند حکومت کنند و رهبری را اصلاح نمایند، یا اداره به طور فزایندهای جایگزین فعالیت آنها شد؟ این پرسشها نه اجازه پرستش میدهند و نه رد کردن ضدکمونیستی؛ آنها قدرت انقلابی را با مناسباتی که نابود میکند، ظرفیتهای انسانی که خلق مینماید، و نیروهای اجتماعی که برای مبارزه بیشتر آماده میسازد، قضاوت میکنند.
دو بوآ قطبنمای خود را زمانی تامین کرد که انقلاب واقعی را از طریق «اعتلای نژاد بشر» تعریف نمود. این عبارت به راحتی با حذف محتوای مادی کمونیسم او به بهبود اخلاقیِ صرف اهلی میشود؛ اعتلای انسانی نیازمند رهایی از فرمان خصوصی بر کار، مصادره استعماری زمین، تحقیر نژادی و جنگ امپریالیستی بود. این امر نیازمند نهادهایی بود که قادر به سیر کردن، آموزش دادن و محافظت از جمعیتهایی باشند که سرمایهداری با آنها به عنوان اقلام مصرفشدنی برخورد کرده بود! انقلابی که نتواند زندگی انسانی را بزرگتر کند، به هدف خود خیانت میکند؛ نقد بیمایهای که میلیونها انسان نجاتیافته از تحقیر موروثی را نادیده میگیرد زیرا این فرآیند یک نمودار قانون اساسی ایدهآل را نقض کرده، به تاریخ خیانت مینماید.
دعوت مولن برای «استعمارزدایی و استالینزدایی از آرشیو» حاوی مبارزه ایدئولوژیک حلنشده کتاب است. استعمارزدایی لازم است زیرا آرشیو از طریق قدرت امپریالیستی مونتاژ شده بود؛ این آرشیو با اروپا به عنوان منبع تاریخ جهانشمول برخورد میکرد، خلقهای تحت استعمار را به عنوان اشیاء طبقهبندی مینمود، و خشونتی را که مدرنیته سرمایهداری روی آن ساخته شد پنهان میکرد. اما «استالینزدایی» نمیتواند به عنوان یک حلال برابر و موازی عمل کند که از طریق آن دولتهای سوسیالیستی، احزاب کمونیست و سازشهای انقلابی درون سلطه بروکراتیک حل شوند! این برچسب بدون دقت، حکم جنگ سرد را به درون همان آرشیوی حمل میکند که گویا قرار است از فرمان امپریالیستی آزاد شود.
آرشیو انقلابی نیازمند انضباط سختتری است: باید ابتکار تودهای را بازخوانی کند بدون آنکه تظاهر کند سازماندهی بیرون از قدرت مردمی میایستد؛ باید رهبری را بررسی کند بدون آنکه تاریخ را به رهبران تقلیل دهد؛ باید سرکوب را فاش سازد بدون آنکه اجازه دهد خشونت امپریالیستی از میدان علّی ناپدید شود؛ باید هماهنگی متمرکز لازم برای بقا را از منافع بروکراتیکی که میتوانند درون آن هماهنگی رشد کنند، تمایز بخشد؛ و بالاتر از همه، باید آن چیدمان آشنای غربی را رد کند که در آن خلقهای تحت استعمار هنگام مقاومت در برابر امپراتوری جشن گرفته میشوند، اما به محض آنکه یک دولت را تصاحب میکنند، یک اقتصاد را برنامهریزی مینمایند یا از انقلاب خود با زور دفاع میکنند، مورد بیاعتمادی قرار میگیرند!
این همانجایی است که دو بوآ فراتر از دقت هر قضاوتی که انجام داد، مفید باقی میماند. او گاهی سرکشی نژادی را با ضد امپریالیسم اشتباه گرفت، تضادهای درون دولتهای سوسیالیستی را دستکم گرفت و اعتماد را در جایی که نقد لازم بود، گسترش داد. اهمیت او در جهت توسعهاش و مقیاس وفاداریاش نهفته است: او رهایی سیاهپوستان را درون شکست استعمار، سرمایهداری و جنگ قرار داد؛ او این گزاره را که خلقهای تحت ستم باید پاکی سیاسی خود را پیش از کسب قدرت اثبات کنند، رد نمود؛ و ساختار متلاطم یک جهان جدید را بر بربریت صیقلخورده جهان قدیم ترجیح داد.
مولن از «مسیرهای پیموده نشده» انترناسیونال دیاسپورا مینویسد. آن مسیرها پیموده نشده باقی میمانند زیرا ضدانقلاب سازمانها را نابود کرد، روابط را قطع نمود و خاطراتی را که جان سالم به در بردند، اهلی ساخت. آنها در میان کارگران سیاه، ملل تحت استعمار، احزاب کمونیست، جنبشهای صلح زنان، دولتهای انقلابی و روشنفکرانی حرکت میکردند که با پژوهش به عنوان آمادهسازی برای مبارزه برخورد میکردند. احیای آنها نمیتواند به معنای ترتیب دادن یک تجدید دیدار در میان ارواح آنها باشد؛ یک مسیر زمانی از نظر سیاسی وجود دارد که نیروهای زنده دوباره شروع به حرکت در طول آن کنند.
آن حرکت نیازمند سازماندهی پایدار است. ضد نژادپرستیِ گسسته از طبقه به مدیریت نابرابری تبدیل میشود؛ سیاست طبقاتیِ گسسته از تاریخ استعماری، امتیازات ملت مسلط را بازتولید میکند؛ سیاست صلحِ گسسته از ضد امپریالیسم، خواستار روشهای آرامتر کشورگشایی میشود؛ و حق حاکمیت ملیِ گسسته از قدرت مردمی میتواند نخبگان داخلی را تقویت کند. چندقطبی بودن فضا را فراتر از انحصار امپریالیستی خلق میکند، اما هیچ بازآرایی در میان دولتها به طور خودکار کارگران و دهقانان را در فرماندهی قرار نمیدهد؛ هر مبارزه جزئی در جایی که بقیه حذف شدهاند، به محدودیت خود میرسد.
بلوک استراتژیکی که دو بوآ دنبال کرد همچنان ناتمام است: کارگران سیاه و تحت استعمار که شرایطشان ساختار داخلی امپراتوری را فاش میسازد؛ بخشهایی از طبقه کارگر متروپل که آماده گسست از امتیاز نژادی و ملی هستند؛ جنبشهای رهاییبخش که قادر به تبدیل حق حاکمیت به دگرگونی اجتماعی هستند؛ دولتهای سوسیالیستی که وجودشان فرمان امپریالیستی را تضعیف میکند؛ و روشنفکران انقلابی که مایلند دانش را زیر انضباط سازماندهی قرار دهند. هیچیک نمیتواند جایگزین بقیه شود: دولتهای بدون جنبش ممکن است بالای سر مردم معامله کنند؛ جنبشهای بدون سازماندهی زیر سرکوب حل میشوند؛ و انترناسیونالیسم بدون نهادهای مادی به یک احساس شریف در انتظار شکست بعدیاش تبدیل میشود.
بررسی کتاب در یک رسانه انقلابی باید کاری بیش از تصمیمگیری درباره اینکه آیا یک کتاب شایسته تحسین است یا خیر، انجام دهد؛ باید مشخص کند کدام ایدهها شناخت انقلابی را تیز میکنند، کدامها شکست را بازتولید مینمایند، و کدام تضادها نیازمند مبارزه درون جنبش هستند. مولن به ما یک دو بوآی کمونیست میدهد که دیگر نمیتواند توسط ملت آمریکا محصور شود؛ آن دستاورد باید حفظ گردد. اما چارچوب او در جایی غیرقابل قبول میشود که انقلاب را زمانی که شکست خورده، تبعید شده یا هنوز بارِ قدرت را بر دوش نکشیده، با سخاوتمندی بیشتری بازمیشناسد! تصحیح این نگاه، یک دفاع مادی از ساختار سوسیالیستی است که به نقد بیرحمانه هر بروکراسی، امتیاز و عقبنشینی استراتژیکی که قدرت مردم را برای حکومت تضعیف میکند، پیوند خورده است.
بنابراین حکم نهایی نه تبرئه است و نه محکومیت؛ کتاب «غیرآمریکایی» یک بازخوانی انقلابی است که با عقبنشینی مارکسیستی غربی نشانهگذاری شده است. این کتاب دو بوآ را به انقلاب جهانی بازمیگرداند در حالی که مشروعیت نیروهایی را که انقلاب جهانی از طریق آنها پایدار شد، محدود میسازد. این تضاد کتاب را بیفایده نمیکند، بلکه مبارزه ایدئولوژیک درون کتاب را ضروری میسازد؛ قویترین شواهد آن فراتر از سستترین نتیجهگیریهایش قدم برمیدارند.
دو بوآ زمانی غیرآمریکایی شد که وفاداری خود را از ملت امپریالیستی به اکثریت انقلابی بشریت منتقل کرد. بازیابی او مواجهه با همان تقاضا است؛ وظیفه تحسین شجاعت او از درون مرزهایی که او از آنها عبور کرد، نیست؛ بلکه بازسازی همان همبستگی است که آن مرزها برای جلوگیری از آن طراحی شده بودند: کارگران و خلقهای تحت استعمار سازمانیافته در میان ملتها، دولتهای انقلابی دفاعشده بدون تسلیم کردن نقد، و کار فکری بازگردانده شده به دستان مبارزه. حافظه انقلابی تنها زمانی نام خود را به دست میآورد که فاصله با قدرت انقلابی را کوتاه کند؛ جاده ناتمام باید پیموده شود.
