
شاهینهایی در جامه کبوتر: استدلال روزنامه گاردین برای اتخاذ مواضع سختگیرانهتر علیه چین
دوستان چین سوسیالیست
ترجمه مجله جنوب جهانی
در مقاله زیر که برای نشریه مورنینگ استار به رشته تحریر درآمده، کارلوس مارتینز، از سردبیران ما، یادداشت اخیر سیمون تیزدال در روزنامه گاردین را شکافته و تحلیل کرده است. شکایت اصلی تیزدال که در تمام فرازهای یادداشتش به چشم میخورد، این نیست که غرب رویکردی بیش از حد تهاجمی علیه چین داشته، بلکه برعکس، معتقد است غرب به اندازه کافی سرسختانه رفتار نکرده است.
کارلوس ادعاهای این یادداشت را بند به بند بررسی میکند:
- ادعای «تقدیرگراییِ فلجکننده» غرب در قبال کشوری که همین حالا با جنگ تعرفهای، تحریم صادرات نیمهرساناها، پیمانهای آکوس (AUKUS) و کواد (Quad)، رزمایش ریمپک (RIMPAC) و زنجیرهای از پایگاههای نظامی آمریکا از ژاپن تا استرالیا محاصره شده است.
- انتخاب نادرست و ناشیانه تیزدال در مثالزدن از ولز برای دفاع از حقوق زبانی.
- ادعای وجود «اردوگاههای وحشیانه بازپروری» که بدون ارائه هیچگونه سند، مدرک یا استدلالی مطرح شده و صرفاً بر پایه گزارشهای بیاعتبارِ آدریان زنک و «مؤسسه سیاست راهبردی استرالیا» (ASPI) — که بودجهاش را صنایع تسلیحاتی تأمین میکنند — استوار است.
- برچسب «مستبدِ غیرمنتخب» به شی جینپینگ که بدون کوچکترین اشارهای به سطوح پنجگانه کنگرههای خلق، سازوکارهای مشورتیِ پیش از رایگیری، یا نرخ رضایتمندیِ مردمی مطرح شده؛ رضایتمندی بالایی که هیچ دولت غربی در تاریخ معاصر به گرد پایش هم نرسیده است.
نتیجهگیری مقاله این است که یادداشت تیزدال، نماد بارز جنگطلبی در لباس لیبرالیسم است؛ یادداشتی که در یک بند از ترامپ اعلام بیزاری میکند و در بند بعدی، دقیقا خواستار اجرای همان سیاستهای اوست. این رویکرد به مراتب خطرناکتر از پرخاشگری و خصومت آشکارِ جریان راست است، چرا که وجدانهای بیدار و انسانهای بااخلاق را به سمت همسویی با جنگی سوق میدهد که در شرایط عادی با آن به مخالفت برمیخاستند.
نسخهای از این مقاله نخستینبار در روزنامه مورنینگ استار منتشر شده است.
یادداشت اخیر سیمون تیزدال در روزنامه گاردین، نوشتاری شگفتآور است. شکایت اصلی او که در سطرسطر متن موج میزند، این نیست که غرب برخوردی بیش از حد تهاجمی با چین داشته، بلکه برعکس، معتقد است غرب شدت عمل کافی نشان نداده است. تیزدال مینویسد: «نوعی تقدیرگراییِ فلجکننده در قبال رفتارهای چین، غرب را فراگرفته است؛ گویی چینِ تحت رهبری شی را چنان بزرگ، از نظر اقتصادی قدرتمند و از نظر نظامی تهدیدآمیز میبینند که دیگر نمیتوان بر آن تأثیر گذاشت، چه رسد به آنکه مهار یا کنترلش کرد.» به زعم او، بریتانیا با «سکوتی تقصیرآلود در قبال حقوق بشر»، در تدوین یک سیاست منسجم در قبال چین ناکام مانده است.
باید پرسید نویسنده این متن از کدام سیاره سیر میکند؟
آیا غرب به اندازه کافی با چین خصومت ورزیده است؟ جنگ تعرفهای که برقرار است. صادرات نیمهرساناهای پیشرفته تحریم شده است. پیمانهای نظامی آکوس و کواد فعالاند و زنجیرهای از پایگاههای آمریکایی از ژاپن تا فیلیپین و استرالیا امتداد یافته که تنها ۹ پایگاه آن در چارچوب «توافقنامه همکاری دفاعی ارتقایافته» در فیلیپین مستقر است. فروش سلاح به تایوان ادامه دارد و سیاست «چین واحد» روزبهروز تهیتر میشود. رزمایش ریمپک، بهعنوان بزرگترین مانور دریایی جهان، همهساله در گوشه و کنار چین برگزار میشود. علاوه بر اینها، یک جنگ تبلیغاتی بیامان برای دیوسازی و انزوای چین در جریان است که همین مقاله تیزدال نمونهای از آن به شمار میرود. در کمال شگفتی، تیزدال به سند سفید دفاعی جدید ژاپن و سخنان دریاسالار ساموئل پاپارو، فرمانده ستاد فرماندهی هند و آرام آمریکا، درباره «اقدامات قهرآمیز» چین استناد میکند؛ یعنی قدرتهای محاصرهکننده، از کشوری که محاصرهاش کردهاند شکایت میکنند! اتحاد قومی
تیزدال مقاله خود را با هجمه به قانون جدید «اتحاد قومی» در چین آغاز میکند و از خواننده میخواهد تصور کند که نخستوزیر بریتانیا به مردم ولز بگوید «زبان و شعر شما ممنوع است و دیگر نباید در مدارس تدریس شود.»
این تشبیه بسیار ناشیانه و بدسلیقه است. ولز همان جایی است که اگر کودکی به زبان مادریاش صحبت میکرد، تختهچوبی به نام «ولتِژ نه» (Welsh Not) به گردنش میآویختند و کودکی که در پایان روز این تخته را بر گردن داشت، کتک میخورد. بریتانیا نیازی به «تصور» چنین سایستی ندارد؛ این سیاست را عملاً اجرا کرده است و دقیقاً به همین دلیل است که مسئله زبان، تا به امروز در قلب احساسات ملی مردم ولز جای دارد. تیزدال به همین یک تشبیه خندهدار بسنده نمیکند و از خواننده میپرسد چه میشد اگر حق داشتن تیم ملی فوتبال از مردم اسکاتلند سلب میشد؟ وجود چهار تیم مستقل برای بریتانیا، ناشی از تاریخچه پیدایش فوتبال است، نه یک اصل مبتنی بر حق تعیین سرنوشت. اتحادیههای فوتبال انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی بین سالهای ۱۸۶۳ تا ۱۸۸۰ (یعنی پیش از تأسیس فیفا در سال ۱۹۰۴) شکل گرفتند. اگر معیار تیزدال را تعمیم دهیم، باید ۵۵ رای جدید به چین در فیفا داده شود؛ آن هم با توجه به اینکه او اقلیتها را «قومی و مذهبی» مینامد، احتمالاً بخشی از آنها بر اساس دلایل مذهبی خواهد بود! گرچه تصور ۵۵ رای بیشتر برای صلح و سوسیالیسم وسوسهانگیز است، اما جای شگفتی دارد که خشم و انزجار او دقیقا پشت مرزهای چین متوقف میشود. کاتالونیا، منطقه باسکو، کبک، هاوایی، کورس، بریتانی، کورنوال و جزیره من نیز هیچ عضویت مستقلی در فیفا ندارند؛ همانطور که بخشهای جداییناپذیر فرانسه در منطقه کارائیب — یعنی گوادلوپ، مارتینیک و گویان فرانسه — از چنین حقی برخوردار نیستند.
او همچنین یک واقعیت بدیهی را نادیده میگیرد: هنگکنگ و ماکائو هر دو دارای تیمهای ملی مستقل هستند و دهههاست که بهعنوان اعضای کامل فیفا فعالیت میکنند. اما خب، اگر این واقعیت بیان شود، دیگر نمیتوان جا انداخت که الگوی «یک کشور، دو سیستم» شکست خورده است.
قانون اتحاد قومی چین — صرفنظر از ادعاها — صراحتاً بر حق تمامی اقوام برای استفاده و گسترش زبانهای گفتاری و نوشتاری خود تأکید کرده و هرگونه تبعیض علیه اقلیتهای قومی را ممنوع میسازد. در منطقه مغولستان داخلی، حدود ۱۹۰۰ مدرسه به زبانهای اقلیت فعالیت دارند. در سینکیانگ، روزنامهها و برنامههای رادیو و تلویزیون به شش زبان منتشر و پخش میشوند. دانشآموزان اقلیت از سهمیههای ترجیحی برای ورود به دانشگاه بهرهمندند؛ اقلیتهای قومی در تمام طول اجرای سیاست تکفرزندی از آن معاف بودند؛ جوانان در تبت و سینکیانگ از ۱۵ سال تحصیلی رایگان با بودجه عمومی برخوردارند؛ و این دو منطقه بالاترین میزان سرانه دریافت بودجه از دولت مرکزی را در سراسر کشور دارند. بریتانیا هیچیک از این خدمات را به هیچ گروهی ارائه نمیدهد.
ادعا به جای مدرک
تیزدال مدعی «سرکوب گسترده در تبت و اردوگاههای وحشیانه بازپروری در سینکیانگ» میشود و بلافاصله از آن میگذرد؛ بدون ارائه هیچ مدرک، منبع یا استدلالی. او به این دلیل میتواند چنین کند که این روایت بارها در ماشین شستشوی رسانههای غربی آب کشیده شده، تا جایی که گاردین اکنون احساس میکند میتواند آن را بدون ارائه هیچ سند معتبری، بهعنوان یک اصل مسلم مطرح کند.
دو منبع اصلی داستانپردازیها درباره سینکیانگ عبارتند از: آدریان زنک، پژوهشگر آلمانی-آمریکایی که اعتبار کارهایش بارها زیر سوال رفته، و «مؤسسه سیاست راهبردی استرالیا» (ASPI) که اندیشکدهای وابسته به بودجه دولتهای غربی و شرکتهای اسلحهسازی است. زنک یک ضدکمونیست متعصب است که ادعا میکند در ماموریتش علیه چین «از سوی خدا هدایت میشود» و در دیگر نوشتههایش، تنبیه بدنی کودکان را توصیه میکند! مؤسسه ASPI نیز توسط دولت استرالیا، وزارت امور خارجه آمریکا، وزارت امور خارجه بریتانیا و شرکتهای تسلیحاتی لوکهید مارتین و بیائه سیستمز تأمین مالی میشود. در برابر این ادعاها، آمار و ارقام واقعی قرار دارد: امید به زندگی در سینکیانگ از ۳۰ سال در سال ۱۹۴۹ به حدود ۷۷ سال در حال حاضر رسیده است. جمعیت اویغورها بین سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰ از ۱۰ میلیون به ۱۱.۶ میلیون نفر افزایش یافته (رشدی ۱۶ درصدی، در مقایسه با رشد ۲ درصدی جمعیت قوم هان در آن منطقه). همچنین تا سال ۲۰۲۱، تمام ۴۲۰ شهرستان محروم در مناطق خودمختار قومی چین از فقر مطلق خارج شدهاند. این آمارها هرچه باشند، نشاندهنده نسلکشی و تغییرات جمعیتی ناشی از آن نیستند.
دو تن از برجستهترین متخصصانی که این ادعاها را بررسی کردهاند — جفری ساکس (اقتصاددان) و ویلیام شاباس (از برجستهترین حقوقدانان حوزه حقوق بینالملل و ژنوساید) — در سال ۲۰۲۱ به این نتیجه رسیدند که ادعای آمریکا مبنی بر وقوع نسلکشی، غیرمستند و نادرست است و باید پس گرفته شود، چرا که وزارت امور خارجه آمریکا «هیچ مدرکی ارائه نکرده است». همانطور که آنها اشاره کردند، نسلکشی سنگینترین جرم در حقوق بینالملل است و معیار اثبات آن باید بسیار بالا باشد. خوانندگان روزنامهای که به مستند بودن مطالبش افتخار میکند، حداقل انتظار دیدن یک ارجاع یا پاورقی را در این باره داشتند.
حمایت از قربانیان یک جنگ جنایتکارانه
در بخش مربوط به ایران، میخوانیم که چین «طبق گزارشها قصد دارد» سیستمهای دفاع هوایی و موشکهای دوشپرتاب در اختیار ایران قرار دهد. اینکه این «گزارشها» از سوی چه کسی مطرح شده، مشخص نیست.
اما حتی اگر چین چنین تجهیزاتی را در اختیار ایران قرار دهد، آیا این یک جنایت هولناک است؟ در پنج ماه گذشته، ایالات متحده و اسرائیل مشغول یک جنگ قهرآمیز و جنایتکارانه علیه این کشور بودهاند. خودِ تیزدال در همین یادداشت به «پایمال کردن نظم جهانی پس از ۱۹۴۵» و «بیاعتنایی واشنگتن به قوانین بینالمللی و حاکمیت ملی کشورها (نظیر آنچه در ونزوئلا و گرینلند دیدهایم)» اعتراف میکند. با این حال، نگران اصلی او این است که مبادا کسی در برابر این اقدامات دست به عمل بزند!
ادعای فروپاشی قریبالوقوع چین
در بخش اقتصادی، تیزدال مدعی میشود شی جینپینگ «ناموفق عمل کرده است»؛ آن هم در مقالهای که تنها چهار جمله قبلتر، او را پیروز جنگهای تجاری و فناوری و فردی دانسته بود که ترامپ را دست انداخته است! این دو ادعا نمیتوانند همزمان درست باشند و تنها برای یکی از آنها منبع ذکر شده است.
تیزدال اشاره میکند که «آمریکا نگران است در مسابقه هوش مصنوعی عقب بیفتد»، زیرا چین اخیراً «توافقنامههای همکاری در زمینه هوش مصنوعی با ۲۸ کشور که اغلب از جنوب جهانی هستند امضا کرده است.» این اشارهای است به «سازمان جهانی همکاری هوش مصنوعی» که در ماه ژوئیه در شانگهای تأسیس شد و هدف آن به اشتراکگذاری مدلهای متنباز و آموزش متخصصان از کشورهایی است که در غیر این صورت توان مالی بهرهمندی از این فناوری را نداشتند. ارائه یک فناوری تحولآفرین به کشورهای جنوب جهانی — به جای انحصار آن در پشت سدهای تحریمی — در این مقاله بهعنوان تهدیدی تصویر شده که نیازمند پاسخی فوری است!
برای اکثریت جامعه
سپس نوبت به حکم نهایی میرسد: «شی همچنان یک مستبد غیرمنتخب است؛ قلدری کتوشلواری که برای بقا در قدرت به زور متوسل میشود.»
غیرمنتخب با کدام معیار؟ چین دارای سیستم گستردهای از دمکراسی خلق است که انتصابات و انتخابات آن از سطح روستا تا سطح ملی را در بر میگیرد. این ساختار، شبیه سیستم سرمایهداریِ «وستمینستر» نیست — سیستمی که ثابت شده چندان دمکراتیک نیست (همانطور که جوزف استیگلیتز ساختار حکمرانی مدرن در غرب را «از زبان یک درصد، توسط یک درصد و برای یک درصد» توصیف میکند). با این حال، مردم چین از دمکراسی بسیار ملموستر و معنادارتری نسبت به همتایان غربی خود بهرهمندند.
همانطور که رولاند بوئر تشریح میکند، این سیستم دمکراتیک در پنج سطح از کنگرههای خلق جریان دارد؛ از روستاها و بخشها گرفته تا کنگره ملی خلق با سه هزار نماینده. انتخابات در سطوح پایینتر به صورت مستقیم و در سطوح بالاتر به صورت غیرمستقیم برگزار میشود. تعداد نامزدها باید بیشتر از کرسیهای موجود باشد (بین ۳۰ تا ۱۰۰ درصد بیشتر در انتخابات مستقیم) و انتخابات تنها زمانی معتبر است که بیش از نصف واجدین شرایط در آن شرکت کنند.
در کنار کنگرههای خلق، سازوکار گستردهای از دمکراسی مشورتی وجود دارد که در آن، قوانین پیش از آنکه به رای گذاشته شوند، بارها و به تفصیل مورد بررسی قرار میگیرند. این همان پاسخی است که باید به طعنههای تکراری درباره «رایگیریهای تشریفاتی» داده شود: آرای قاطع در کنگره ملی خلق نشاندهنده عدم بحث و بررسی نیست، بلکه حاصل روندی است که کارشناسی و بحث درباره آن از پایینترین سطوح جامعه انجام شده است. در مقابل، دمکراسی غربی — به تعبیر بوئر — روندی بسیار سطحی است: انتخابی دورهای میان چند حزب که روزبهروز شبیهتر به هم میشوند و پس از آن، به مردم یک «دست شما درد نکند» میگویند و آنها را به خانههایشان میفرستند.
صرفنظر از اینکه چه برداشتی از سیستم دمکراتیک چین داشته باشیم، شهروندان این کشور آن را به عنوان یک حکومت استبدادی تجربه نمیکنند. نظرسنجیهای متعدد، از جمله یک مطالعه ۱۳ ساله توسط مرکز اش دانشگاه هاروارد، نشان داده که رضایتمندی از دولت مرکزی بالاتراز ۹۰ درصد است؛ رقمی که هیچ دولت غربی در تاریخ معاصر حتی به آن نزدیک هم نشده است. عباراتی نظیر «امپراتور کمونیست» و «قلدر کتوشلواری» بیش از آنکه حقیقت حکمرانی در چین را روشن کنند، ادبیاتی را نشان میدهند که نوشتن درباره چین با آن ادبیات در غرب مجاز شمرده میشود.
گرگی در لباس میش
تنها هدف این مقاله، تشویق دولتهای غربی به تشدید فشارها علیه چین و ارائه یک چارچوب حقوق بشری است تا این تنشزایی، اصولی و اخلاقی به نظر برسد. نویسنده در یک بند از ترامپ ابراز انزجار میکند و در بند بعدی خواستار اجرای همان سیاستهای او (و حتی تندتر از آن) میشود. این نمونه بارز لیبرالیسمِ «گرگ در لباس میش» است — و اگر نگوییم خطرناکتر از جنگطلبیِ آشکار جریان راست است، کمخطرتر هم نیست؛ چرا که انسانهای بااخلاق و صاحب وجدان را به همسویی با جنگی میکشاند که در حالت عادی با آن مخالفت میکردند.
همانطور که مالکوم ایکس میگفت: «من برای کسی که موضعش را شفاف میگوید — حتی اگر اشتباه کند — احترام بیشتری قائلم تا کسی که مثل فرشته پیش میآید ولی در باطن چیزی جز شیطان نیست.»
