
مارکسیسم به کارائیب صادر نشد؛ آنجا به اثبات رسید
کیمبرلی دان میلر
مانتلیریویو آنلاین
ترجمه مجله جنوب جهانی
مقدمه یکی از مداومترین و نخنماترین ادعاها در گفتمان «چپ» ضد کمونیست، مصادرهٔ بهبهانه و گزینشی پژوهشهای رادیکال سیاهپوستان برای بیاعتبار جلوه دادن اصل مارکسیسم است. گروه روبهرشتی از چهرههای تأثیرگذار شبکههای اجتماعی با استناد به «مارکسیستهای سیاه» مدعی شدهاند که مارکسیسم ماهيتاً اروپامحور و تکخطی (بر اساس الگوی رشد اروپا) است و بنابراین با مبارزات کنونی در آفریقا، کارائیب یا آسیا سازگاری ندارد. در این میان، انقلاب هائیتی بهعنوان نمونهٔ نقض قاطع به کار گرفته میشود؛ انقلابی سیاه که از آن بهعنوان گواهی بر تحقق رهایی سیاهپوستان خارج از چارچوبهای مارکسیستی (و در نتیجه علیه آن) یاد میکنند تا ناکارآمدی مارکسیسم را برای جنوب جهانیِ مستعمره به اثبات برسانند.
این استدلال حتی با سادهترین ارزیابیهای تاریخی فرو میریزد؛ نه به این دلیل که باید از مارکسیسم بهصورت انتزاعی دفاع کرد، بلکه به این علت که تاریخ کارائیب پیشتر در مقام عمل به این پرسش پاسخ داده است. این مباحث صرفاً جنبهای دانشگاهی ندارند؛ امروز کوبا با تشدید فشار و خفه کردن اقتصادی از طریق تحریمهای سختتر آمریکا و محاصرهٔ سوختی مواجه است، در حالی که هائیتی با مداخلات امنیتیِ هدایتشده از خارج دستوپنجه نرم میکند که حاکمیت ملی آن را بیش از پیش ذیل ساختارهای امنیتی خارجی و تحت نظارت مستقیم ایالات متحده قرار میدهد. در هر دو مورد، کارائیب همچنان عرصه و میدانی است که در آن قدرت امپریالیستی توسعه را محدود کرده و به شکلگیری طبقات جهت میدهد. تداوم این سازوکارها بر اهمیت و کارآمدیِ مستمر تحلیل مارکسیستیِ کارائیب تأکید میکند؛ نه در مقام بازخوانی تاریخ، بلکه بهمثابه چارچوبی برای درک مبارزات ضدامپریالیستی معاصر در این منطقه.
این تفکر که مارکسیسم را نمیتوان در جهان مستعمره به کار بست، بر پایهٔ سوءتفاهمی بنیادی استوار است: خلط کردنِ «توسعهٔ سرمایهداری» با «خودِ سرمایهداری». سنتهای مارکسیستی کارائیب، مدتها پیش از شکلگیری الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، دقیقاً توضیح دادهاند که چرا سرمایهداری استعماری بدون آنکه از سرمایهداری بودن بازبماند، ساختارهای طبقاتی متفاوتی ایجاد کرده است.
سرمایهداری استعماری: مسخشده، نه غایب
این ادعا که آفریقا و کارائیب «فاقد پایهٔ صنعتی» بودند و در نتیجه خارج از حوزهٔ تحلیل مارکسیستی قرار میگیرند، تکرار همان پیشفرض ارتدوکس و بیاعتبارشدهای است که سرمایهداری را فرآیندی یکنواخت و طبق سلسلهمراحل توسعهٔ اروپایی میداند. متفکران اقتصاد سیاسی کارائیب و آفریقا دههها پیش این ادعا را رد کردند. متفکران کلیدی جنوب جهانی مانند سی. ال. آر. جیمز، والتر رادنی، اریک ویلیامز، لوید بست، نورمن گیروان، فرانتس فانون، آمیلکار کابرال، کوامه نکرومه، سمیر امین و دیگران بر سر یک اصل بنیادی همنظر بودند: سرمایهداری استعماری رو به بیرون، مبتنی بر استخراج و عمداً توسعهنیافته نگهداشتهشده بود. هدف آن انباشت سرمایهٔ ملی نبود، بلکه انتقال مازاد تولید به امپراتوری بود؛ روندی که پیامدهای آن تا به امروز در این مناطق احساس میشود. اریک ویلیامز، مورخ و نخستین نخستوزیر ترینیداد و توباگو، در کتاب سرمایهداری و بردگی (۱۹۴۴) نشان داد که گذار از بردگی به نیروی کار آزاد، به معنای عقبنشینی سرمایهداری از کارائیب نبود، بلکه تجدید سازمان آن تحت شرایط جدید انباشت بود. لغو بردگی از طریق سلسلهای از تغییرات سیاستگذاری مرتبط پیاده شد؛ از جمله پایان تجارت بریتانیایی بردگان، آزادسازی بردگان و برداشتن حمایتهای تجاری از شکر. هر یک از این مراحل «تفکیکناپذیر» بودند، به طوری که «همان ذینفعانی که سیستم بردگی ایجاد کرده بود، به آن پشت کردند و آن را از میان بردند» (ویلیامز ۱۹۹۴، ص ۱۰۹). استدلالهای بشردوستانه برای لغو بردگی، فارغ از هرگونه بیداری اخلاقی، تنها زمانی جان گرفتند که «تمامی منافع حیاتی سرمایهداری» وابستگی خود به بردگی را از دست دادند. نخبگان کشتزارها نیز اصول انعطافپذیری داشتند؛ تا زمانی که انحصار حفظ میشد، تفاوتی میان دفاع از بردگی یا کار آزاد برایشان وجود نداشت (ویلیامز ۱۹۹۴، ص ۱۰۹). آنچه این فرآیند آشکار میسازد، غیبت سرمایهداری نیست، بلکه توانایی انطباقپذیری آن تحت فشارهای امپریالیستی است. اگر سرمایهداری میتواند از مسیر بردگی کار کند، از آزادسازی بردگان جان سالم به در ببرد و در عین حفظ استخراج، نیروی کار را بازپیکربندی کند، در این صورت تحلیل ماتریالیسم تاریخی در کارائیب «شکست» نخورده، بلکه اتفاقاً آن را به بهترین شکل ممکن تبیین میکند.
دقیقاً در همین نقطه است که چارچوب «اقتصاد کشتزاری» که لوید بست، اقتصاددان سیاسی کارائیبی، تدوین کرده بود، در پژوهشهای بعدی به کار گرفته شده و بسط مییابد. تحلیل تاریخی اریک ویلیامز از لغو بردگی توضیح میدهد که سرمایهداری چگونه بدون دست کشیدن از استخراج امپریالیستی، خود را در کارائیب تجدید سازمان کرد؛ و چارچوب اقتصاد کشتزاریِ لوید بست، شکل ساختاریِ این بازپیکربندی را تئوریزه میکند. در حالی که ویلیامز نشان میدهد آزادسازی بردگان نشاندهندهٔ تغییر در حالت استثمار بود نه عقبنشینی سرمایهداری در کارائیب، بست اثبات میکند که اقتصاد کشتزاری چگونه این تغییر را از طریق روابط تجاری مرکانتیلیستی، مالکیت خارجی و انسداد نظاممند انباشت داخلی نهادینه ساخت (بست ۱۹۶۷؛ ۱۹۶۸). بنابراین، اقتصاد کارائیبِ پس از بردگی نه پیشاسرمایهداری بود و نه راکد، بلکه از نظر ساختاری فرودست نگه داشته شده بود؛ اقتصاد این منطقه بهطور کامل در سرمایهداری جهانی ادغام شد، اما از شرایط لازم برای صنعتیشدن خودزا محروم ماند. یک نقد دقیق با بهرهگیری از نظریهٔ اقتصاد کشتزاری، مدلهای توسعهٔ لیبرالی را که کشاورزی کارائیب را «معیشتی»، غیرمولد یا غیرسرمایهداری دستهبندی میکنند، به چالش میکشد (سامودا ۲۰۲۱، ص ۵۹). آنچه غالباً تحت عنوان «اروپامحوری مارکسیستی» رد میشود، در واقع بهکارگیری نادرست معیارهای توسعهٔ اروپایی برای اقتصادهای استعماری است؛ معیارهایی که متفکران اقتصاد سیاسی کارائیب صریحاً آنها را رد کردند.
اینگونه دستهبندیها این واقعیت را پنهان میسازند که بخشهای کشاورزی و دهقانی در اقتصادهای کارائیب (مانند جامائیکا) پیشتر در فرآیند انباشت سرمایهداری ادغام شده بودند، هرچند ذینفع اصلی این انباشت، سرمایهداران بریتانیایی و آمریکایی در کشورهای متبوع بودند (سامودا ۲۰۲۱). تا دههٔ ۱۹۴۰، کشاورزی ملکی ذیل شرکتهای وابسته به کشورهای استعمارگر یکپارچه شده بود، از نظر فناوری از طریق شرکتهای مادر در خارج ادغام میشد و بهعنوان بخشی از زنجیرههای ارزش جهانی با هدف افزایش سود سهامداران خارجی عمل میکرد.
همانطور که سی. وای. توماس، نظریهپرداز توسعه اهل گویان مشاهده کرده است: «رابطهٔ اقتصاد استعمارگر با اقتصاد پیرامونی تاریخی بس انعطافپذیر داشته است که شرایط و نیازهای داخلی کشور استعمارگر را منعکس میکرد… برای نمونه، زمانی که بریتانیا با سرعت در حال صنعتیشدن بود (دوران تجارت آزاد) و این وضعیت از نظر اقتصادی برایش سودمند بود، ترجیحات استعماری کنار گذاشته شد و اقتصاد مستعمراتی آسیب دید» (توماس ۱۹۶۸، ص ۳۴۱). بنابراین، تحلیلهای مبتنی بر اقتصاد کشتزاری و نظریهٔ وابستگی، ارزیابی واقعبینانهای ارائه میدهند از اینکه چگونگی پایداری سیستمهای توسعهٔ نابرابر با وجود تغییرات رسمی سیاسی، و چگونگی تداوم کارکرد منطق مرکانتیلیستی از طریق بنگاههای سرمایهداری مدرن (به جای نابودی آنها با پایان حکومت استعماری) به چه صورت بوده است. از این رو، اقتصادهای کشتزاری باقیماندههای پیشاسرمایهداری نبودند؛ آنها از نخستین و خشنترین اشکال تولید سرمایهداری به شمار میرفتند: سیستمهای صادرات تکمحصولی که در بازارهای جهانی ادغام شده، وابسته به نیروی کار اجباری، سلسلهمراتب نژادی و کنترل تجاری امپریالیستی بودند.
عدم وجود «پرولتاریای کارخانهای به سبک اروپایی» – که ترجیعبند چهرههای تأثیرگذار ضد کمونیست است – به معنای غیبت روابط طبقاتی نبود؛ بلکه نشان میداد که مبارزهٔ طبقاتی تحت شرایط وابستگی، سلطهٔ خارجی و انباشت مسخشده جریان داشته است. این انحراف از تحلیل مارکسیستی نیست، بلکه بهکارگیری دیالکتیکی مارکسیسم است. هائیتی: نمونهای که بیش از همه نادرست تعبیر شده و بیش از همه روشنگر است این تحریف در هیچجا روشنتر از نحوهٔ بهکارگیری انقلاب هائیتی برای اثبات ناسازگاری مارکسیسم با رهایی سیاهپوستان نیست. ادعای تکراری در گفتمان ضد کمونیستی این است که مارکسیسم ذاتا اروپامحور است، زیرا طبقهٔ کارگر صنعتی را سوژهٔ اصلی انقلابی خود فرض میکند. طبق این دیدگاه، آفریقا و کارائیب ظاهراً خارج از تحلیل مارکسیستی قرار میگیرند زیرا «فاقد پایهٔ صنعتی» بودند؛ امری که مبارزهٔ طبقاتی را حاشیهای یا بیارتباط میسازد.
این استدلال جدید نیست؛ بلکه بازسازی همان خوانشهای نادرست، تکخطی و جزماندیشانه از مراحل رشد در مارکسیسم است. عدم وجود پرولتاریای کارخانهای بزرگ به سبک اروپایی در مستعمرات، نشاندهندهٔ غیبت روابط طبقاتی نیست، بلکه منعکسکنندهٔ این واقعیت است که توسعهٔ سرمایهداری در جهان مستعمره عمداً توسط غارت امپریالیستی مسخ شده بود. این دقیقاً همان چیزی است که مارکسیستهای کارائیب و جنوب جهانی دههها با آن درگیر بودهاند.
انقلاب هائیتی ضعف این استدلال را بهروشنی برآفتاب میسازد. سن دومنگ فئودالی نبود؛ سودآورترین مستعمرهٔ جهان بود: یک اقتصاد کشتزاری شدیداً استثمارشده که برای بازارهای جهانی شکر و قهوه تولید میکرد، بهطور کامل در سرمایهداری اقیانوس اطلس ادغام شده بود و حول رژیمهای کاری بزرگمقیاس سازمان مییافت. آفریقاییهای به بردگیگرفتهشده دهقانانی نبودند که خارج از سرمایهداری فعالیت کنند؛ آنها پرولتاریای تحت فشار در کشتزارها بودند که ذیل سیستم بردگی نژادی زیر بار استخراجی در مقیاس صنعتی قرار داشتند.
سی. ال. آر. جیمز در این باره صراحت داشت. او در کتاب ژاکوبنهای سیاه: توسن لوورتیور و انقلاب سن دومنگ (۱۹۳۸) استدلال میکند که انقلاب هائیتی نخستین انقلاب موفق پرولتاریای استعماری مدرن بود. این انقلاب نیازی به قیمومیت عصر روشنگری نداشت؛ پیش از آنکه فرانسه بردگی را لغو کند آغاز شد؛ و توسط آفریقاییهای به بردگیگرفتهشده، مارونها (بردگان فراری) و کادر نوظهوری از افسران سیاهپوست سازماندهی و اجرا شد که درون و علیه یک سیستم تولید کاملاً سرمایهدارانه عمل میکردند. این انقلاب نه تنها در پی منافع بورژوازی نبود، بلکه طبقهٔ کشتزاردار را هدف قرار داد، نخبگان کشتزار را بیرون راند و کوشید زمین و کار را حول حاکمیت تودهای سیاهپوستان تجدید سازمان کند.
تحلیل پل سی. موکومب، جامعهشناس هائیتیایی، بر پایهٔ همین غایتشناسیهای اروپایی بنا میشود؛ او غایتشناسیهایی را که صنعتیشدن و تحول بورژوایی را معیارهای جهانی موفقیت انقلابی میدانند، رد میکند. موکومب به جای انکار ماهیت طبقاتی انقلاب هائیتی، تنشهای طبقاتی داخلی شکلگرفته طی آن را برجسته میسازد؛ بهویژه تنش میان بدنهٔ تودهای آفریقایی و بخشهای نوظهور نخبگان که تحت تأثیر ساختارهای مرکانتیلیستی قرار داشتند. مداخلهٔ نظری او پرسش تحلیلی را از «وجود یا عدم وجود مبارزهٔ طبقاتی» به «چگونگی و محل محدود شدن شکاف انقلابی در نظام جهانی سرمایهداری» تغییر میدهد. «سیستم ضدکشتزاری» در هائیتیِ پس از انقلاب (کازیمیر ۲۰۲۰) صرفاً یک جایگزین معیشتی یا واکنشی به بردگی نبود، بلکه پروژهای طبقاتی بود که از طریق آن اکثریت آفریقاییتبار از بازسازی نیروی کار کشتزاری و انباشت مرکانتیلیستی سر باز زدند (موکومب ۲۰۲۳). همانطور که تامانیشا جی. جان، استاد دانشگاه و پژوهشگر حوزهٔ کارائیب میگوید: «انقلاب هائیتی آنچه را که روابط اجتماعی و اقتصادی طبیعی روزگار خود تلقی میشد به هم زد… از این رو، محیط پس از انقلاب در هائیتی وظیفهای بس خطیر بر عهده داشت». جناحهایی مانند «آفرانشیها» (طبقهٔ واسطه و صاحبدارایی از رنگینپوستان آزاد)، نخبگان دورگه (مولاتو) و خردهبورژوازی سیاهپوستان آزاد تلاش کردند کشاورزی صادراتی را از طریق قدرت دولتی، سیستم کار اجباری نژادی برای استخراج مازاد تولید، و کنترل بنادر و تجارت بازسازی کنند تا «سیستم کشتزاری اربابان مستعمرهچی و بردهدار سابق خود را ادامه دهند»؛ امری که بدنهٔ تودهای انقلاب آن را رد کرد و خواستار استقلال ارضی، تولید معیشتی و تعامل گزینشی با بازار شد (موکومب ۲۰۲۳، ص ۲۰۹).
در این خوانش، هائیتیِ پس از استقلال با یک مبارزهٔ طبقاتی شکل گرفت بر سر اینکه آیا انضباط کاری سرمایهدارانه بازسازی شود یا بنیادی رد گردد. ژن-ژاک دسالین، نخستین حاکم هائیتی، کوشید میان خواستههای نخبگان برای انباشت صادراتمحورِ دولتی و خواستههای تودهها برای زمین، خودمختاری و کار غیرکشتزاری تعادل برقرار کند؛ امری که نمایانگر آزمایشی زودهنگام در سوسیالیسم ارضی بود.
نکتهٔ حیاتی این است که ظهور طبقهٔ دهقان در هائیتیِ پس از انقلاب، برخلاف ادعای برخی منتقدان اروپامحور، ظرفیت انقلابیِ انقلاب هائیتی را باطل نمیکند. آن طبقهٔ دهقان بهعنوان بقایای پیشامدرن، پیش از سرمایهداری وجود نداشت؛ بلکه از دل گسست انقلابی، همزمان با فروپاشی کشتزارها و تصرف زمینها پدید آمد. در اصطلاح مارکسیستی، این وضعیت نشاندهندهٔ تحول در ساختار طبقاتی تحت شرایط رهایی است، نه دلیلی بر غیبت یا بیارتباطی مبارزهٔ طبقاتی.
این تناقضات منحصر به قرن نوزدهم نیستند. هائیتی همچنان با تلاشهای بیرونی برای بازچینی روابط اجتماعی و اقتصادی خود مواجه است. «نیروی سرکوب باندهای تبهکار» که در حال حاضر از سوی قدرتهای خارجی حمایت میشود – و امتداد هیئت پشتیبانی امنیتی چندملیتی قبلی به رهبری کنیا و با حمایت مالی آمریکا است و توسط دولتهای غیرمنتخب نگهداشته شده – کنترل نخبگان و شبهنظامیان را بر بنادر، تجارت و فضاهای شهری هائیتی تقویت میکند و همزمان حاکمیت مردمی و مقاومت را به حاشیه میراند. از این منظر، هائیتی بار دیگر به نقطهای تبدیل میشود که در آن دکترین امنیتی امپریالیستی و مداخلهٔ خارجی با مبارزهٔ طبقاتی بر سر زمین، کار و اقتدار سیاسی تلاقی میکنند. مبارزهٔ تاریخی میان نخبگان صادراتمحور و خودمختاری مردمی همچنان ادامه دارد.
مارکسیسم کارائیب و پرسش «اروپامحوری»: کوبا و تجربهٔ انقلابی گرنادا
اگر انقلاب هائیتی بهشدت مکمل تحلیل مارکسیستی از جهان مستعمره است، انقلابهای کوبا و گرنادا پرسشِ کارآمدی منطقهای را در عمل انقلابی معاصر حل میکنند. کوبا با اقتصادی مواجه بود که از نظر نژادی قشربندی شده، وابسته به صادرات، و تحت سلطهٔ سرمایه و تمرکز زمینهای متعلق به آمریکا بود. مارکسیسم نسخهٔ وارداتی از اروپا نبود، بلکه ابزاری بود که برای از بین بردن این وابستگی، بازتقسیم زمین، گسترش سوادآموزی، تحکیم حاکمیت ملی و اعمال انترناسیونالیسم انقلابی تحت فشارهای مداوم امپریالیستی به کار گرفته شد. جنبش «نیو جول» در گرنادا نیز با محدودیتهای آشنایی مواجه بود: پرولتاریای صنعتی محدود، جمعیت بزرگ غیررسمی و روستایی، و وابستگی شدید به سرمایهٔ خارجی. اما این شرایط به جای آنکه تحلیل مارکسیستی را بیارتباط سازد، نحوهٔ بهکارگیری آن را شکل داد. اصلاحات ارضی، آموزش سیاسی تودهای، مشارکت زنان و شوراهای مردمی، انحراف از مارکسیسم نبودند، بلکه تجلی آن تحت محدودیتهای پساسنعتی و نئوکلونیالی بودند. این جنبش خود را با واقعیتهای مادی یک جامعهٔ جزیرهای کوچک، پسایاستعماری و با اکثریت سیاهپوست منطبق ساخت.
این پیشینهٔ تاریخی در پرتو مباحث مربوط به اروپامحوری ادعایی مارکسیسم اهمیت زیادی دارد. در ژانویهٔ ۲۰۲۶، آگوست نیمتز، علوم سیاسیدان مارکسیست، در برنامهای از پادکست iMixWhatiLike به میزبانی پروفسور جرد بال، نقد خود بر کتاب مارکسیسم سیاه: ساخت سنت رادیکال سیاه (۱۹۸۳) اثر سدریک رابینسون را صریحاً در چارچوب مقطع تاریخی شکلگیری آن مطرح میکند؛ یعنی مباحث اواخر دههٔ ۱۹۶۰ در محافل رهایی سیاهپوستان دربارهٔ «وزن نسبی نژاد در برابر طبقه» و مهمتر از آن، «اینکه آیا دیدگاه مارکسیستی اصلاً برای درک مبارزهٔ سیاهپوستان ناکارآمد است یا خیر» (نیمتز ۲۰۲۶، ۴:۰۳). نیمتز نقد خود را برخاسته از کار سیاسی-تاریخی در بایگانیها میداند: «همانطور که اسناد را بررسی میکردم… در کارم روی کمیتهٔ حمایت از رهایی آفریقا… از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹ بحثی فشرده درون مبارزهٔ سیاهپوستان جریان داشت» (نیمتز ۲۰۲۶، ۳:۴۵-۴:۰۰).
بر این اساس، او نتیجه میگیرد که رابینسون «با وجود عنوان کتابش مارکسیسم سیاه… در واقع دفاعی ناسیونالیستی-فرهنگی از مبارزهٔ سیاهپوستان ارائه میداد» (نیمتز ۲۰۲۶، ۴:۱۶). اما نیمتز استدلال میکند که این مسئلهٔ تاریخی تا سال ۱۹۸۵ حادتر شد، دقیقاً به این دلیل که کارائیب پیشتر در عمل به این پرسش پاسخ داده بود. به گفتهٔ او، زمانی که کتاب در سال ۱۹۸۳ منتشر شد، «در بستری از تحولات کارائیب، بهویژه انقلاب گرنادا که از ۱۹۷۹ آغاز شد» و در کنار انقلاب کوبا در دهههای قبل قرار داشت، عرضه گردید. برای نیمتز، این موارد نه ارجاعاتی نمادین، بلکه شواهد عینی انقلابی بودند که نشان میدادند «این موضوع دیگر یک بحث آکادمیک عقیم نبود، بلکه واقعیتی روی زمین بود»؛ و آن «واقعیتهای روی زمین… ما را ملزم میساخت که در مبارزهٔ سیاهپوستان از منظر ناسیونالیسم فرهنگی تجدیدنظر کنیم» (نیمتز ۲۰۲۶، ۶:۲۰).
به عبارت دیگر، گرنادا مارکسیسم کارائیب را نه بهمثابه نظریهای تفسیری، بلکه در مقام پراتیک انقلابی نشان میدهد؛ جایی که مبارزهٔ طبقاتی، قدرت دولتی، گسست ضدامپریالیستی و آموزش سیاسی تودهای به عرصهای تبدیل میشوند که رهایی سیاهپوستان از طریق آن پیش میرود. برای سازماندهندگان انقلابی در کارائیب، آنچه اهمیت داشت این نبود که آیا مارکسیسم در اروپا پدید آمده یا خیر، بلکه این بود که آیا میتوان آن را برای برچیدن نئواستعمار و سلطهٔ طبقاتی در جنوب جهانی به کار گرفت یا نه. مارکسیسم با مبارزهٔ سیاهپوستان منافاتی نداشت زیرا به ساختارهای مادی استثماری میپرداخت که زندگی مردم کارائیب را شکل میدادند.
این واقعیت که انقلاب گرنادا با تهاجم نظامی ایالات متحده سرکوب شد و به بیسوادی تودهای، عقبنشینی زنان از زندگی عمومی و آموزشی و «تسلط نئواستعماری» انجامید، از اهمیت آن نمیکاهد (جان ۲۰۲۴، ۴۹:۳۶). پروفسور جان همچنین تأکید میکند که مسئلهٔ خطمشی انقلابی در گرنادا صرفاً نظری نبود. شکافهای داخلی میان کادرهای متعهد به رویکرد سوسیالیسم علمی ارتدوکس و کسانی که خواهان طی شدن مسار انقلابی بهصورت ارگانیک و با رهبری تودهها بودند، بروز کرد. مقایسهٔ او با انقلاب هائیتی آموزنده است: شکافهای داخلی بر سر جهتگیری سیاسی، مشروعیت مردمی و چشمانداز استراتژیک میتوانند به نقاط ضعفی تبدیل شوند که دشمنان خارجی فعالانه از آنها سوءاستفاده میکنند. «وقتی روابط اجتماعی و اقتصادی را بر هم میزنید، باید روابط جدیدی ایجاد کنید»؛ چه «این روابط جدید به یک روش متکی بر دادههای علمی باشند» و چه اذعان شود که «نحوهٔ ساخت، بازسازی و شکلگیری روابط اجتماعی و اقتصادی باید توسط تودهها رهبری شود» (جان ۲۰۲۴، ۵۰:۴۱).
با این حال، گرنادا به جای نفی کارآمدی مارکسیسم در کارائیب، نشان میدهد که پراتیک انقلابی مارکسیستی آنقدر تأثیرگذار بود که موجب هراس امپریالیسم شود؛ و اینکه بزرگترین تهدیدها برای پروژههای سوسیالیستی در نیمکرهٔ غربی، ترکیبی از اجبار خارجی و تشدید تناقضات داخلی است. مدتها پیش از انتشار کتاب مارکسیسم سیاه، مارکسیستهای کارائیب نژاد، طبقه و امپراتوری را بهعنون عناصری که یکدیگر را در سرمایهداری جهانی قوام میبخشند تحلیل میکردند. آنها برای انجام این کار نیازی به کنار گذاشتن مارکسیسم نداشتند؛ بلکه آن را بسط دادند.
علاوه بر این، پایداری انقلاب کوبا زیر محاصرهٔ اقتصادی تجدیدیافته و با بیش از شصت و هفت سال تحریم ایالات متحده، این سازوکار را بیشتر روشن میسازد. تشدید تحریمها، محاصرهٔ سوختی، تهدیدات نظامی امپراتوری آمریکا و تلاش برای انزوای اقتصادی کوبا، اشکال کنونی اجبار امپریالیستی برای معکوس کردن توسعهٔ مستقل این کشور است. اینکه کوبا تحت این فشارها همچنان بازتولید حیات اجتماعی خود را ادامه میدهد، نشاندهندهٔ مقاومت محض نیست، بلکه حاصل بنیادهای نهادیِ یک پروژهٔ سوسیالیستی است که حول خدمات عمومی، توزیع برنامهریزیشده و بازتولید اجتماعی مستقل و خارج از وابستگی به بازار سازمان یافته است. این امر بر اهمیت مستمر تحلیل مارکسیستی در کارائیب تأکید میکند؛ جایی که حاکمیت ملی، شکلگیری طبقاتی و فشار امپریالیستی تفکیکناپذیر باقی ماندهاند.
نتیجهگیری
نظریهپردازان وابستگی در کارائیب نشان دادند که سرمایهداری استعماری دقیقاً به این دلیل مانع صنعتیشدن شد که بر نیروی کار نژادیشده و تکمحصولی صادراتی متکی بود. این مسخشدگی مبارزهٔ طبقاتی را نفی نکرد، بلکه به آن شکلی تازه داد. کارگران کشتزارها، کارگران اسکله، کارگران بخش غیررسمی، دهقانان بیزمین و نخبگان وابسته (کمپرادور) همگی بهعنوان کنشگران طبقاتی در یک سیستم جهانی که توسط سلسلهمراتب امپریالیستی ساختار یافته بود، ظهوری دوباره یافتند. بنابراین، کارائیب نه تنها خارج از حوزهٔ مارکسیسم نبود، بلکه نقشی مرکزی در صیقل دادن و تدقیق آن داشت. از انقلاب هائیتی گرفته تا مواجههٔ گرنادا با مداخلهٔ امپریالیستی و پایداری کوبای انقلابی زیر محاصره، این منطقه نشان میدهد که مبارزهٔ طبقاتی چگونه تحت شرایط نژادپرستی سرمایهدارانه، وابستگی و اجبار خارجی پیش میرود. تحریمهای امروز، هیئتهای امنیتی مورد حمایت خارجی و خفه کردن اقتصادی نشان میدهند که این تناقضات همچنان حلنشده باقی ماندهاند. از این رو، مارکسیسم کارائیب بهمثابه تحلیلی مادی که در دل مبارزه صقلی یافته، پایدار میماند؛ تحلیلی که همچنان نحوهٔ شکلدهی امپریالیسم بر حاکمیت، ساختار طبقاتی و امکانپذیری امر انقلابی را در جهان معاصر روشن میسازد.
کیمبرلی دان میلر جامعهشناس محیطزیست و پژوهشگر پسادکتری است که آثارش به بررسی حاکمیت کارائیب، گردشگری زیستمحیطی و تابآوری اقلیمی تحت محدودیتهای امپریالیستی، با تمرکز بر احیای فرهنگی بومیان آفریقاییتبار و توسعهٔ نئواستعماری در آنتیل کوچک میپردازد. او عضو «اتحاد سیاهپوستان برای صلح» و از هماهنگکنندگان تیم هائیتی/آمریکا است.
