حزب کمونیست یونان و کیمیای ایدئولوژیک آن

در


حزب کمونیست یونان و کیمیای ایدئولوژیک آن

کمیسیون ایدئولوژیک کمیته مرکزی حزب کمونیست کارگری روسیه (PCOR-PCUS)

ترجمه مجله جنوب جهانی

دپارتمان روابط بین‌الملل کمیته مرکزی حزب کمونیست یونان (KKE) مقاله‌ای در انتقاد از «مجمع بین‌المللی ضدفاشیستی مسکو» منتشر کرد. نظریه‌پردازان این حزب با انتشار این مطلب، به حضیض ایدئولوژیک دیگری سقوط کرده و هفتمین کنگره کمینترن (۱۹۳۵) را به ارزیابی‌های اشتباه و ارائه تعریفی نادرست (و ظاهراً غیرعلمی) از فاشیسم متهم ساختند. می‌توان فرض کرد برای اکثریت احزاب، آثار نظری آن دورهٔ کمینترن همچنان معتبر و راهگشا است و تحلیل‌هایشان عمدتاً بر نحوه به‌کارگیری عملی تجربیات مبارزاتی چند دهه گذشته کمونیست‌ها تمرکز دارد. اما اینک، رفقای حزب کمونیست یونان بالاخره علناً به همه ضدفاشیست‌ها اعلام کردند که با این مسیر موافق نیستند! ایدئولوگ‌های این حزب بیش از همه به تعریفی حمله بردند که کمینترن (گیورگی دیمیتروف) در هفتمین کنگره از فاشیسمِ در قدرت ارائه داده بود:

«فاشیسم، دیکتاتوری تروریستی و عریانِ ارتجاعی‌ترین، شووینیست‌ترین و امپریالیست‌ترین عناصر سرمایه مالی است…

فاشیسم قدرتی ماورای طبقاتی نیست و قدرت خرده‌بورژوازی یا لمپن‌پروتاریا بر سرمایه مالی هم محسوب نمی‌شود.

فاشیسم، همان قدرتِ خودِ سرمایه مالی است. سازمان‌دهی سرکوب تروریستی علیه طبقه کارگر و بخش انقلابی دهقانان و روشنفکران است.

فاشیسم در سیاست خارجی، خشن‌ترین شکل شووینیسم است که کینه‌ای عمیق را نسبت به سایر ملل پرورش می‌دهد.»

نظریه‌پردازان حزب کمونیست یونان با این گزاره دیمیتروف که سرمایه مالی حامی اصلی فاشیسم است مخالفت می‌ورزند. افزون بر این، برای توجیه موضع خود ادعا می‌کنند که تعریف دیمیتروف نه تنها نادرست، بلکه منسوخ شده است. شایان ذکر است این استدلال متوجه کسانی است که موضع کمینترن را درست می‌دانند. آن‌ها مدعی‌اند این تعریف تا حد زیادی فرصت‌طلبانه بوده، چرا که در شرایطی تنظیم شد که «نیروهای امپریالیستی در حال برنامه‌ریزی برای نابودی تنها دولت سوسیالیستی جهان بودند و اتحاد جماهیر شوروی می‌کوشید میان این نیروها شکاف اندازد و از مناقشات آن‌ها بهره‌برداری کند.»

نکته جالب‌تر این است که ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان با وجود تمام انتقادات به کنگره هفتم، خود مدت‌هاست هیچ تعریفی از فاشیسم ارائه نداده‌اند و تنها به مصوبات ششمین کنگره کمینترن در سال ۱۹۲۸ استناد می‌کنند؛ کنگره‌ای که به زعم آن‌ها تفاسیری کاملاً متفاوت ارائه داده بود: «تحت شرایط تاریخی خاص، تهاجم بورژوازیِ امپریالیستی و ارتجاعی، شکل فاشیسم به خود می‌گیرد» و «ویژگی‌های فاشیسم در قطعنامه مربوط به وضعیت بین‌المللی در کنگره ششم کمینترن به تفصیل تشریح شده است.»

اما اگر به آرای مورد اتکای حزب کمونیست یونان — یعنی اسناد کنگره ششم — نگاه کنیم، می‌بینیم که در آنجا هنوز تعریفی شفاف شکل نگرفته بود، بلکه بیشتر تحلیلی از این پدیده در مراحل اولیه پیدایش آن ارائه شده بود. در میان موارد دیگر، چند ویژگی ظاهری فاشیسم شناسایی و برشمرده شده بود: خشونت مستقیم، مبارزه با جنبش پرولتاریا، ایجاد وحدت سیاسی میان همه طبقات حاکم (بانک‌ها، صنایع بزرگ، کشاورزان)، سوءاستفاده از نارضایتی بخش‌های وسیعی از خرده‌بورژوازی و حتی کارگران، عوام‌فروشی اجتماعی و غیره.

می‌دانیم که در سال ۱۹۲۸، فاشیسم هنوز به حداکثر پتانسیل خود نرسیده و به عالی‌ترین شکل خود — که بعداً در آلمان نازی نمایان شد — تکامل نیافته بود. حتی سیاست خارجی تهاجمی که از ویژگی‌های کلیدی فاشیسم است، در سال ۱۹۲۸ هنوز آشکار نشده بود. همچنین می‌دانیم که مارکس توصیه می‌کرد پدیده‌ها در شکل تکامل‌یافته‌شان مطالعه شوند: «آناتومی انسان، کلید آناتومی میمون است.» دقیقاً به همین دلیل کاملاً روشن است که کنگره هفتم کمینترن بسیار بیشتر از کنگره ششم درباره فاشیسم می‌دانست. انباشت دانش نقش بسزایی داشت، به‌ویژه آنکه در هر دو کنگره، تقریباً همان افراد مشغول تحلیل فاشیسم بودند.

در دهه ۱۹۲۰، زمانی که کمونیست‌ها هنوز فاشیسم را به طور کامل مطالعه نکرده بودند، برچسب فاشیسم اغلب به هر رژیم سرکوبگر بورژوایی زده می‌شد. به عنوان مثال، مشهور است که کمونیست‌های آلمان در اواخر دهه ۱۹۲۰ معتقد بودند جمهوری وایمار از پیش یک دولت فاشیستی است. با این حال، پس از سال ۱۹۳۳، همین کمونیست‌ها (در آلمان و سایر کشورها) هیتلریسم، یعنی فاشیسم در پیشرفته‌ترین شکل آن را به رسمیت شناختند. این امر امکان تمایز نظری فاشیسم را از سایر اشکال دیکتاتوری بورژوایی فراهم کرد (به گفته لنین، هر دولت دمکراتیک بورژوایی نیز دیکتاتوری بورژوازی است)؛ رژیم‌هایی که همواره (حتی اگر به فاشیسم تبدیل نشده باشند) با طبقه کارگر مانند ماشین سرکوب طبقاتی رفتار می‌کنند. با نگاه به فاشیسم به عنوان پدیده‌ای ویژه، امکان انتخاب مؤثرترین روش‌ها برای مبارزه با این شکل خاص از دیکتاتوری بورژوایی (مانند تاکتیک‌های جبهه خلق) فراهم شد.

فاشیسم محصول عصر امپریالیسم و ابزار ویژه آن است و بدیهی است که حامی اصلی آن، همان بخشی از سرمایه خواهد بود که در این عصر به عنوان نیروی مسلط جدید ظهور کرد: سرمایه مالی. حتی اگر کشوری دارای لایه‌های گوناگون بورژوازی باشد، در عصر امپریالیسم، سرمایه مالی همواره حرف اول را می‌زند. این قدرتمندترین عنصر است که از ادغام سرمایه بانکی و صنعتی شکل گرفته و وظایف روزافزونی را در مدیریت مستقیم اقتصادی، حتی از طریق دستگاه دولتی، بر عهده می‌گیرد. کنگره ششم کمینترن بارها بر این خطر تأکید کرده بود.

ادعای ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان مبنی بر اینکه فرمول‌بندی‌های سال ۱۹۳۵ بر پایه رویارویی شوروی با جهان سرمایه‌داری استوار بوده، تا حدی بی‌اساس به نظر می‌رسد، چرا که در سال ۱۹۲۸ نیز امپریالیست‌ها اشتیاق فراوانی برای نابودی اتحاد جماهیر شوروی داشتند. با این حال، نویسندگان سند حزب کمونیست یونان به دلیلی نامعلوم استناد به تصمیمات کنگره ششم در آن سال را موجه می‌دانند. آیا امپریالیست‌ها در سال ۱۹۲۸ نسبت به سال ۱۹۳۵ کینه کمتری از شوروی و انقلاب اکتبر به دل داشتند؟ ظاهراً این‌طور نیست.

علاوه بر این، باید اشاره کرد که تقابل دادن تصمیمات دو کنگره آخر کمینترن از نظر روش‌شناختی دارای ایراد است. ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان به جای پایبندی به اصل علمی تاریخ‌باوری و نشان دادن اینکه چگونه تصمیماتی خاص از دل تصمیمات دیگر بیرون می‌آیند، روش لیبرالی را برگزیدند؛ مانند کسانی که به عنوان مثال، آثار دوران جوانی و پختگی مارکس را در تعارض با یکدیگر قرار می‌دهند. این روش بر ذهن‌های ناپخته اثر می‌گذارد، اما ما به عنوان دیالکتیسیسن‌ها، پدیده‌ها را در سیر تکاملی آن‌ها درک می‌کنیم.

می‌بینیم که ادعاهای حزب کمونیست یونان درباره ارزیابی‌ها و تعریف‌های نادرست کنگره هفتم کمینترن، در برابر تحلیلی مبتنی بر حقایق اولیه تاب نمی‌آورند و با منطق مغایرت دارند.

دگماتیسم و خودبرتربینی حزب کمونیست یونان؟

چرا حزب کمونیست یونان امروز وارد مباحث کمینترن شده، می‌کوشد تعریف سنتی آن را رد کند و بطلان تاکتیک‌های جبهه خلق را در مبارزه با فاشیسم به اثبات برساند؟ رسانه Solidnet متعلق به حزب کمونیست یونان اخیراً ویدئویی را با همین موضوع منتشر کرده است؛ ویدئویی به‌موقع از این حزب با عنوان «نتایج تاریخی درباره جبهه‌های ضدفاشیستی. مبارزه مدرن علیه فاشیسم» (به زبان‌های انگلیسی و روسی).

به باور ما، چند دلیل برای این اقدام وجود دارد. در وهله اول، رهبری حزب کمونیست یونان خط ایدئولوژیک سنتی اما نادرست خود را دنبال می‌کند.

کمونیست‌های امروزی در سراسر جهان کاملاً از بدعت نظری صادرشده از سوی حزب کمونیست یونان آگاهند؛ بدعتی که مدعی است تقریباً همه دولتهای سرمایه‌داری در عصر امپریالیسم، کشورهایی امپریالیستی هستند، چرا که انحصارها در همه جا تسلط دارند («نظریه هرم امپریالیستی»). برای حزب کمونیست یونان حتی اهمیتی ندارد که لنین صراحتاً از مشتی دولتهای امپریالیستی سخن می‌گفت که مابقی جهان را غارت می‌کردند. بدین ترتیب، ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان با تداوم بخشیدن به دگم قدیمی و بی‌اساس خود، می‌کوشند تمام کشورهای سرمایه‌داری (یعنی طبق دیدگاه آن‌ها، امپریالیستی) را دارای آمادگی یکسان برای تبدیل شدن به فاشیسم نشان دهند. تمایل رهبران حزب کمونیست یونان را برای رد تقسیم‌بندی کشورهای سرمایه‌داری به دمکراتیک-بورژوایی و فاشیستی چگونه می‌توان توضیح داد؟ رفقا، به عقیده ما، شما میان فاشیسمِ در قدرت و بروز عناصر فاشیستی در ایدئولوژی و سیاست تمایزی قائل نمی‌شوید. پدیده اول در تعریف کمینترن توصیف شده است. پدیده دوم، به شکلی، ذاتاً در تقریباً همه دولت‌های بورژوایی وجود دارد و در زمان‌های اخیر، بیش از پیش نمایان شده است.

همان‌طور که در کنگره هفتم کمینترن اشاره شد، «توده‌های کارگر در چند کشور سرمایه‌داری دقیقاً امروز مجبورند دست به انتخاب بزنند، نه میان دیکتاتوری پرولتاریا و دمکراسی بورژوایی، بلکه میان دمکراسی بورژوایی و فاشیسم». طبیعتاً شرایط برای مبارزه طبقه کارگر در سایه هر نوع دمکراسی مساعدتر است. اما رفقای یونانی اکنون صراحتاً این نتیجه‌گیری را رد می‌کنند. طبق منطق رهبران حزب کمونیست یونان، دولت‌های فاشیستی تنها آن‌هایی نیستند که در آن‌ها دیکتاتوری عریاناً تروریستی سرمایه مالی مستقر شده است (نگاه کنید به تعریف دیمیتروف)، بلکه به طور کلی شامل همه کشورهای امپریالیستی می‌شود که عناصری از فاشیسم در ایدئولوژی و سیاست آن‌ها دیده می‌شود.

چنین برمی‌آید که مفهوم فاشیسم در حال کم‌رنگ شدن است و تقریباً به مترادفی برای سرمایه‌داری تبدیل می‌شود و فارغ از رفتار رژیم بورژوایی — چه عریاناً تروریستی باشد و چه نباشد — به آن اطلاق می‌گردد. این رویکرد عبث مسلماً فوق‌العاده خطرناک است: فاشیست‌های شناسنامه‌دار، مانند فاشیست‌های اوکراین، می‌توانند به عنوان نشانه ظهور یک ملت جوان معرفی شوند، یا هر کشور بورژوایی دیگری می‌تواند به فاشیسم متهم شود. به عنوان مثال، از نگاه «حزب مارکسیست-لنینیست آلمان»، رژیم اسد در سوریه ظاهراً یک دیکتاتوری فاشیستی بود و سرنگونی مسلحانه آن توسط اسلام‌گرایان، یک انقلاب دمکراتیک و پیشرو محسوب می‌شد! یا اتهاماتی که برخی چپ‌گرایان به آلكساندر لوكاشنكو، رئیس‌جمهور بلاروس، وارد می‌کنند مبنی بر دیکتاتوری و حرکت به سوی فاشیسم، مشابه آنچه در مورد زلنسکی صدق می‌کند.

و در اینجا به دومین دلیل رفتار ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان می‌رسیم. حزب کمونیست یونانِ فعلی سازمانی است که از یک سو می‌کوشد یک جنبش بین‌المللی کمونیستی را سازمان‌دهی کند، و از این بابت شایسته تقدیر فراوان است. اما از سوی دیگر، تمجیدهای به‌حقی را که برای سازمان‌دهی سلسله‌نشست‌های احزاب کمونیست و کارگری در شبکه Solidnet دریافت کرده‌اند، به عنوان اعترافی به نبوغ نظری خود تعبیر کرده و شروع به بروز بی‌تحملی نسبت به نظرات دیگران کرده‌اند؛ نوعی تکبر خاص کمونیستی که در آن رفقا به طور یک‌جانبه و با نادیده گرفتن اعتراضات و آرای دیگران، تصمیم می‌گیرند چه کسی درست می‌گوید و چه کسی اشتباه می‌کند. تلاش‌هایی برای تحت سلطه درآوردن جنبش جهانی کمونیستی مشاهده می‌شود. رهبران حزب کمونیست یونان که اخیراً احساس «نخستین در میان برابران» بودن به آن‌ها دست داده، برابری را فراموش کرده و در حال ساختن اقمار برای خود هستند. رهبران این حزب اکنون صرفاً از احزاب کمونیست کشورهای مختلف می‌خواهند که تردید درباره سودمندی کیمیای ایدئولوژیک آن‌ها را کنار بگذارند. اگر آن‌ها ادعا می‌کنند که جنگ در همه جا امپریالیستی است و فاشیسم ذاتاً در همه شرکت‌کنندگان آن وجود دارد، پس هیچ روش ویژه‌ای برای مبارزه با فاشیسمِ واقعی و زنده نمی‌تواند وجود داشته باشد. حزب کمونیست یونان مانند یک ذکر همواره تکرار می‌کند که تنها طبقه کارگر و کمونیست‌ها قادر به مبارزه با فاشیسم و سرمایه‌داری هستند (به ویژه به برشت استناد می‌کنند). اما اگر در کشوری مشخص، طبقه کارگر هنوز برای یک اقدام گسترده و مستقل آماده نباشد و کمونیست‌ها هنوز حمایت توده‌های کارگر را جلب نکرده باشند، حزب کمونیست یونان نیازی به متحد کردن نیروهای مختلف ضدفاشیست برای مبارزه با منبع اصلی خطر و نطفه فاشیسم نمی‌بیند. بدین ترتیب، نظریه‌پردازان این حزب در جوهره خود، رویکرد انفعال و انتظار را القا می‌کنند، حتی اگر آن کشور خطرات فاشیسم را (طبق تعریف دیمیتروف) به روشنی حس کند. یعنی طبق نظر نظریه‌پردازان یونانی (که مدافع همان امپریالیسم هم در چین و هم در آمریکا هستند)، ضدفاشیست‌ها باید منتظر بمانند تا کارگران معترض بتوانند سرمایه‌داری را در چین و آمریکا سرنگون کنند، و تنها در آن زمان فاشیسم به پایان خواهد رسید و نه هیچ حالت دیگری.

آیا فاشیست‌ها به شما حمله می‌کنند؟ آیا ایدئولوژی کمونیستی را ممنوع می‌کنند، زبان مادری‌تان را تحت تعقیب قرار می‌دهند و دگراندیشان را قتل‌عام کرده و زنده زنده می‌سوزانند؟ اما طبق نظر کسانی که تاکتیک‌های کمینترن را بی‌اعتبار می‌کنند، یک جبهه متحد علیه طاعون قهوه‌ای امید چندانی ایجاد نمی‌کند. ما باید منتظر بمانیم تا پرولتاریا برای انقلاب آماده شود! و اگر همین الان مقاومت در برابر فاشیسم را آغاز کنید، با آن بجنگید و به دنبال متحدان ضدفاشیست در سایر سنگرهای سیاسی (یعنی نه فقط در میان کمونیست‌ها) باشید، حزب کمونیست آلمان بلافاصله شما را به عنوان شووینیست اجتماعی و حتی شریک جرم امپریالیسم برچسب خواهد زد. هرچه باشد، همگان می‌دانند که ولادیمیر لنین گفته بود: «نفی هرگونه احتمال جنگ‌های ملی در سایه امپریالیسم از نظر نظری نادرست، از نظر تاریخی اشتباه است و در عمل به منزله شووینیسم اروپایی است…»

حزب کمونیست یونان به عنوان ترمز مبارزه با فاشیسم

در عمل، همه این‌ها امروز در وضعیت «منطقه ویژه نظامی» و رویارویی نظامی میان روسیه و اوکراین مشهود است (در واقع غرب، از جمله یونان به عنوان عضو ناتو، از اوکراین حمایت می‌کند). کمونیست‌های حزب کمونیست کارگری روسیه همواره نسبت به رژیم بورژوایی مستقر در فدراسیون روسیه بسیار منتقد بوده و هستند. با این حال، ما اقدامات مشخصی را از آن مطالبه می‌کنیم و معترفیم که از نظر عینی، تنها این رژیم قادر بود ضدفاشیست‌های دونباس را در سال ۲۰۱۴ مسلح کند و در سال ۲۰۲۲ از ارتش خود برای مقابله با فاشیسم اوکراینی به سبک باندرا استفاده نماید؛ فاشیسمی که در واقع آلت دست سرمایه مالی امپریالیسم غرب است. و اگر روسیهٔ بورژوایی از شورشیان دونباس حمایت نکرده بود، نیروهای سرکوبگر نازی به راحتی می‌توانستند وعده خود را مبنی بر «نابودی همه آن‌ها!» محقق کنند. تجربه اودسا و اقدامات نیروهای سرکوبگر در دونباس هیچ تردیدی در جدیت نیات آن‌ها باقی نمی‌گذارد.

اوکراین تحت حکومت زلنسکی، بوضوح کشوری فاشیستی است (طبق تعریف علمی کمینترن). رهبران سیاسی اوکراین خود علناً اعتراف می‌کنند که وارثان باندرا و شوخویچ، هم‌پیمانان هیتلر هستند. در این مورد، سرمایه مالی غرب حامی فاشیسم است. باندهای «نیروهای ضربت»، یا به عبارت دقیق‌تر، واحدهای «مراکز منطقه‌ای سربازگیری»، «آزوفی‌ها» و سایر ملی‌گرایان متعصب در سراسر کشور پرسه می‌زنند. تمام سازمان‌های کمونیستی و کارگری ممنوع شده‌اند، نمادهای شوروی و کمونیستی قدغن گشته و زبان روسی عملاً ممنوع است. حتی یک فرقه مذهبی کامل — یعنی مسیحیان ارتدوکس — هدف تبعیض شدید قرار دارد. ماهیت عریاناً تروریستی رژیم زلنسکی غیرقابل انکار است.

در روسیهٔ سرمایه‌داریِ امروزی نیز نمودهایی از فاشیسم در ایدئولوژی و سیاست دیده می‌شود. با این حال، فعلاً این موارد در حد حوادث پراکنده باقی مانده و به سیاست دولتی تبدیل نشده‌اند. کمونیست‌ها به صورت قانونی فعالیت می‌کنند، جنبش کارگری زنده است (اگرچه در مراحل اولیه خود قرار دارد) و بناهای یادبود لنین به طور انبوه تخریب نمی‌شوند. هیچ تبعیض نژادی، زبانی یا مذهبی در سیاست دولتی مشاهده نمی‌شود (اگرچه تجاوزات فردی متعددی وجود دارد). سرمایه مالی روسیه شکل تسلط عریاناً تروریستی به خود نگرفته است، چرا که ظاهراً در حال حاضر چنین نیازی را احساس نمی‌کند. علاوه بر این، با وجود تمایل طبقه حاکم روسیه برای همترازی با کشورهای اصلی غربی، فدراسیون روسیه عملیات نظامی را عمدتاً برای جلوگیری از شکست نظامی خود، نشان دادن این موضوع که بورژوازی روسیه قادر به بهره‌برداری از منابع طبیعی و انسانی کشور است و آمادگی تجارت بدون تحریم و محدودیت را دارد، پیش می‌برد. بنابراین، این عملیات نقشی مثبت و محافظتی ایفا می‌کند، چرا که فروپاشی روسیه به هیچ وجه با منافع طبقه کارگر در روسیه یا جهان همخوانی ندارد. با وجود همه این‌ها، فدراسیون روسیه یک دیکتاتوری واقعی بورژوایی (در قالب یک دمکراسی محدود بورژوایی) است. اما مخالفت با اقدامات آن برای کمک به دونباس و سرکوب فاشیسم در اوکراین، به منزله کمک به نازی‌هاست.

با این حال، ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان با این ارزیابی از روسیه مخالفند. آن‌ها با دقت سلسله‌ای از پدیده‌های نگران‌کننده را برمی‌شمارند (از حمایت مقامات روسی از نویسندگان ارتجاعی مانند سولژنیتسین و ایلین گرفته تا حضور گردان ملی‌گرای «روسیش» در جبهه). هدف از این کار، یکسان نشان دادن اوکراین و روسیه به عنوان رژیم‌های ظاهراً مشابه است. به عبارت دیگر، ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان میان فاشیسم به عنوان سیاست دولتی و گرایش‌های فاشیستی در ایدئولوژی و سیاست در جامعه بورژوایی — که به درجات مختلف ذاتاً در تقریباً همه دولت‌های بورژوایی وجود دارد — تمایزی قائل نمی‌شوند.

ساکنان دونباس که از سال ۲۰۱۴ هدف گلوله‌باران انواع تسلیحات از سوی اوکراینِ باندرا بوده‌اند و از آن زمان دست به قیام ضدفاشیستی زده‌اند — قیامی که هسته اصلی آن را طبقه کارگر، تراکتورسازان و معدنچیان تشکیل می‌دادند — می‌توانند با چنین ارزیابی‌هایی مخالفت کنند. با این حال، نادیده گرفتن رنج ملل اتحاد جماهیر شوروی سابق در میان سیاستمداران غربی مد شده است؛ سیاستمدارانی که اقداماتشان بیش از پیش نشان‌دهنده حس انتقام‌جویی برای شکستشان از شوروی در سال ۱۹۴۵ است. و بسیار عجیب است که رهبران فعلی حزب کمونیست آلمان (KKE) در میان این سیاستمداران قرار می‌گیرند.

رهبری حزب کمونیست یونان مناقشه نظامی فعلی را صرفاً «درون‌امپریالیستی» و اهداف روسیه را به اندازه اهداف آمریکا و اتحادیه اروپا غارتگرانه می‌داند. آن‌ها نادیده می‌گیرند که روسیهٔ سرمایه‌داری در اثر تحریم‌های غربی متحمل خسارات سنگینی شده و خطوط لوله گاز نورد استریم را در طول جنگ (تحت شرایطی کاملاً مرموز) از دست داده است، با اینکه این خطوط منبع اصلی درآمد الیگارش‌های روسی و بودجه کشور بودند. شگفت‌آورتر اینکه این تحلیل‌گران حزب کمونیست یونان که ظاهراً بسیار ضدامپریالیست هستند، گسترش امپریالیسم آمریکا در بازار اتحادیه اروپا، سرکوب اقتصاد و در نتیجه منافع طبقات کارگر در کشورهای اروپایی را درک نمی‌کنند. بنابراین، آمریکا و اتحادیه اروپا مدت‌هاست که فشار و خشونت را علیه روسیه اعمال می‌کنند و اهداف واقعی این فشارها بر کسی پوشیده نیست. راز کار جای دیگری است: چرا رهبران حزب کمونیست یونان از دیدن آن امتناع می‌ورزند؟

حزب کمونیست کارگری روسیه (PCOR) بر این باور است که بورژوازی روسیه، اگرچه خیالبافی‌های امپریالیستیِ ناکام‌مانده خود را فراموش نکرده، اما در مناقشه فعلی عمدتاً برای بقای خود می‌جنگد و تجزیه کشور یا تبدیل آن به یک نیمه‌مستعمره یا دولت وابسته را نمی‌پذیرد. رهبران افکار عمومی در کشورهای امپریالیستی بارها بر لزوم تقسیم روسیه به چند بخش برای تسهیل سلطه و استثمار آن تأکید کرده‌اند. دقیقاً به همین دلیل، رژیم بورژوایی روسیه مجبور است با غرب امپریالیستی مواجه شود؛ غربی که ایجاد یک رژیم فاشیستی را در اوکراین با هدف اعمال فشار و تضعیف روسیه تقویت کرد. در همان حال، بورژوازی روسیه (باز هم از روی اجبار) به مردم دونباس و اوکراین کمک می‌کند تا خود را از یوغ فاشیسمِ باندرا رها سازند. کارگران روسی به طور کلی از اهداف ضدفاشیستی حزب کمونیست کارگری روسیه حمایت می‌کنند، چرا که آگاهند بازگرداندن کشور به وضعیت وابسته (مانند دهه ۱۹۹۰) یا تجزیه آن فوق‌العاده زیان‌بار، فاجعه‌بار و به طرز مرگباری برای کل ملت خطرناک خواهد بود.

در سال ۲۰۱۴، یک انقلاب پرولتاریایی به دلایل عینی نمی‌توانست در شرق اوکراین رخ دهد: طبقه کارگر هنوز به اندازه کافی برای قیام مستقلانه تحت شعارهای سوسیالیستی به پختگی نرسیده بود. با این حال، کارگران دونباس و کمونیست‌ها موفق شدند با گروه‌های مختلف ضدفاشیست بورژوایی، ارتدوکس و حتی سلطنت‌طلب متحد شوند و پیشروی نیروهای سرکوبگر وابسته به باندرا را دفع کنند. در عمل و به طور خودجوش، از تاکتیک سنتی جبهه‌های خلق استفاده شد: یک قیام مشترک علیه فاشیسم. و این تاکتیک ثابت کرد که در شرایط جدید قرن بیست و یکم کاملاً موجه است؛ نیروهای باندرا در تلاش خود برای نابودی جمهوری‌های مردمی که در برابر فاشیستی‌شدن سریع مقاومت کردند، ناکام ماندند.

اما این مقاومت ضدفاشیستیِ پویا، مبارز و نجات‌بخش، از سوی ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان محکوم می‌شود؛ کسانی که ایجاد جبهه‌های خلق را بن‌بست می‌دانند و در واقع پیشنهاد می‌کنند مردم برای داشتن حق مبارزه با فاشیسم، باید منتظر یک موقعیت انقلابی کامل و یک انقلاب نمونه پرولتاریایی باشند که سرمایه‌داری و تمام شاخ و برگ‌های فاشیستی آن را جارو کند. به بیان استعاری، نظریه‌پردازان حزب کمونیست یونان که از واقعیت گسسته‌اند، بر اساس اجرای ناموفق تاکتیک‌های جبهه‌ای در برخی کشورها (عمدتاً یونان)، اصل فکره جبهه مشترک را رد می‌کنند. آن‌ها در جوهره خود، نظریه لنینیستیِ اتحادها و بهره‌برداری از شکاف‌ها در سنگر سرمایه‌داری را رد می‌کنند. امروز، ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان عملاً پیشنهاد می‌کنند منتظر انقلاب‌ها در آمریکا و چین بمانیم. آیا آن‌ها را خواهیم دید؟

طبق تحلیلی از رویدادهای تاریخی، کمینترن به طور کلی در جنگ (۱۹۳۹-۱۹۴۵) علیه پیمان ضدمینترنِ فاشیستی پیروز شد. با این حال، به گفته کارشناسان حزب کمونیست یونان، کمینترن نادرست عمل کرد. در این نقطه، ارزیابی‌های مخالفان یونانی ما تا حدی شباهت‌هایی با ضدشوروی‌های روسی ما پیدا می‌کند. آن‌ها ادعا می‌کنند که اتحاد جماهیر شوروی در جنگ پیروز شد، اما سوسیالیسم هیچ ارتباطی با آن نداشت، چرا که مردم صرفاً برای وطن خود می‌جنگیدند. اما برای رفقای یونانی ما، کمینترن پیروز شد، اما این کار را با وجود تاکتیک «نادرستِ» ایجاد جبهه‌های ضدفاشیستیِ مردمی انجام داد! ما کمونیست‌های حزب کمونیست کارگری روسیه می‌توانیم این تفسیر از مارکسیسم را کاریکاتوری فوق‌العاده سرد از آن، تاکتیکی برای سر دادن شعارهای انقلابی و استراتژی برای موجه جلوه دادن عقب‌نشینی بدون مبارزه در برابر خشن‌ترین ارتجاع امپریالیستی بنامیم.

پرسش‌هایی که سال‌هاست در حال شکل‌گیری است

ما ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان را نادان‌هایی نمی‌دانیم که پیامدهای توجیحات ایدئولوژیک خود را درک نمی‌کنند. پرولتاریا که در اینجا و اکنون نیازمند حمایت سازمانی است، تحت شستشوی مغزی قرار می‌گیرد تا دست از دفاع از خود بردارد. پس چرا حزب کمونیست یونان مردم را فرامی‌خواند تا از مبارزه علیه فاشیسم واقعی و ملموس — که در زمان واقعی در حال وقوع است و نیروهای ضدفاشیست گوناگونی در آن مشارکت دارند — فاصله بگیرند؟ آیا رهبری حزب کمونیست یونان درک نمی‌کند که برای کمونیست‌ها و جنبش کارگری صد بار سودمندتر است که در چارچوب یک دمکراسی بورژوایی (اگرچه محدود و مدام کنترل‌شده) و در چارچوب قانونی فعالیت کنند، تا اینکه تحت رژیم‌های فاشیستی بدون دسترسی گسترده به کارگران، در جنگل‌ها و مخفیگاه‌ها پنهان شوند؟ چرا حزبی که به طور قانونی در یک کشور عضو ناتو (آن بلوک امپریالیستی) وجود دارد و از چراغ سبز طبقه حاکم کشورش برای فعالیت‌های سیاسی و اقتصادی و ورود نه تنها به پارلمان یونان بلکه به پارلمان اروپا برخوردار است، می‌کوشد جنبش بین‌المللی کمونیستی را کنترل کند، در حالی که تکبرورزانه هرگونه انتقادی را رد می‌کند، متحدان خود را تنها احزاب کمونیست مشروع می‌نامد و اقداماتی را به اجرا می‌گذارد که موجب انشعاب در احزاب نامطلوب می‌شود؟ چرا از بحث نظری گریزان است و صرفاً احزاب دگراندیش را از هیئت تحریریه نشریه بین‌المللی حزب کمونیست بین‌المللی یونان اخراج می‌کند؟ چه چیزی به حزب کمونیست یونان این حق را می‌دهد که خود را رهبر جنبش جهانی کمونیستی بداند؟ آیا این حزب در تاریخ معاصر خود (ربع قرن اخیر) هیچ شرایط عینی برای یک انقلاب سریع ایجاد کرده است؟ به نظر می‌رسد کسی چیزی در این باره نشنیده باشد؛ افزون بر این، این پرسش نظری که «آیا انقلاب تنها در یونان ممکن است؟» همچنان مفتوح است.

حزب کمونیست کارگری روسیه بارها با کارشکنی حزب کمونیست یونان در انتشار مطالب ما در پلتفرم بین‌المللی Solidnet مواجه شده است. حزب کمونیست کارگری روسیه از حمایت سیاسی و مادی که حزب کمونیست یونان چند سال پیش از اعضای سابق و نادرست حزب ما — که قصد سرقت منابع آنلاین ما را داشتند — به عمل آورد، آگاه است. ما ملاحظه می‌کنیم که حزب کمونیست یونان برخوردی مشابه با احزاب سایر کشورها دارد.

آیا ایدئولوگ‌های حزب کمونیست یونان دچار زیاده‌روی شده و باور دارند که حزبشان داوری شکست‌ناپذیر است که برچسب می‌زند و کسانی را که برای حضور در نهادهای بین‌المللی نامطلوب می‌داند رد صلاحیت می‌کند؟ یا شاید رهبران حزب کمونیست یونان، اپوزیسیون بودن را به قالبی صرف برای زیستن در جامعه بورژوایی تبدیل کرده‌اند؟ آن‌ها رأی‌دهندگان معترض را پرورش می‌دهند، ارتباطات و اعتراضات عمومی را برای ناراضیان تسهیل می‌کنند، اما در عین حال، به جوهره خودِ امپریالیسم حمله نمی‌کنند، زیرا انجام چنین کاری می‌تواند آسیب بیشتری متوجه آن‌ها سازد.

بله، در اینجا پرسش‌های زیادی مطرح است.

مایلند باور کنم که در حزب کمونیست یونان نیروهای مثبتی یافت خواهند شد که جلوی این کیمیای سیاسیِ در حال رشد را بگیرند؛ کیمیایی که آسیب قابل توجهی به جنبش جهانی کمونیستی وارد می‌سازد.

با بازگشت به آغاز مقاله، یادآور شویم که خود رفقای یونانی در مجمع ضدفاشیستی شرکت نکردند. در وهله اول به این دلیل که در مسکو برگزار شد: «پایتخت کشوری سرمایه‌داری که رهبرانش علناً در جنگ مشارکت دارند و پشت نقاب ضدفاشیسم پنهان می‌شوند.» و در وهله دوم، به این دلیل که با نتایج اصلی مجمع مخالفند.

حزب کمونیست کارگری روسیه نیز اختلافات جدی با حزب کمونیست فدراسیون روسیه و «پلتفرم» در ارزیابی رویدادها و نقش روسیه و چین در مبارزه ضدامپریالیستی دارد، اما ما شرکت در مجمع و بیان دیدگاه مارکسیستی خود را به همرزمانمان، وظیفه خود می‌دانیم. با این حال، همرزمان یونانی ما از این مبارزه کنار کشیده‌اند. آن‌ها در جایی که ضدفاشیست‌ها حضور داشتند، نبودند. همین امر، به هر حال، در مورد جنگ جاری در دونباس نیز صادق است. در اینجا فاشیست‌های واقعی حضور دارند و همرزمان ما با آن‌ها می‌جنگند، اما همرزمان یونانی ما اینجا نیستند. زیرا از دیدگاه آن‌ها، این مبارزه به روشی نادرست در حال انجام است.

ممکن است اشتباهات زیادی وجود داشته باشد، اما بدترین چیز، شانه خالی کردن از مبارزه علیه فاشیسم است. برای کمونیست‌ها، این مایه شرمساری است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب