
«ارتش غیرمنظم: چگونه ارتش آمریکا برای جنگ با تروریسم نئونازیها، اعضای باندها و مجرمان را به خدمت گرفت» – نقد کتاب
منتشرشده در مانتلیریویو
ترجمه مجله جنوب جهانی
«امپریالیسم، سرمایهداری در آن مرحلهای از رشد است که… تقسیم تمام قلمروهای کره زمین میان بزرگترین قدرتهای سرمایهداری به پایان رسیده است.»
هنگامی که لنین امپریالیسم را به عنوان یک ضرورت اقتصادیِ سرمایهداریِ پیشرفته تبیین کرد، درک میکرد که امپراتوریهای مدرن در مسیر توسعهطلبیِ بیوقفه جهانی گرفتار شدهاند. اما امپراتوریها تنها با استراتژی اداره نمیشوند؛ آنها با «انسانها» پیش میروند. پس از رویداد ۱۱ سپتامبر، در حالی که ایالات متحده اشغالگریهای بیپایانی را در عراق و افغانستان آغاز میکرد، ماشین جنگی جهانی آمریکا خود را در بحرانی خودساخته یافت: توسعهطلبیِ تهاجمیِ امپریالیستی در خارج، در کنار خصومت و مخالفت شدید عمومی با جنگ در داخل؛ نوعی خستگی از جنگ که هنوز هم در نظرسنجیهای اخیر مؤسسه ایپسوس (Ipsos) درباره مناقشه با ایران به چشم میخورد. مت کنارد (Matt Kennard)، روزنامهنگار تحقیقی، در کتاب «ارتش غیرمنظم: چگونه ارتش آمریکا برای جنگ با تروریسم نئونازیها، اعضای باندها و مجرمان را به خدمت گرفت»، از سازش و معامله تاری پرده برمیدارد که برای پر کردن این شکاف صورت گرفت. کنارد استدلال میکند که پنتاگون با مواجهه با بحران شدید جذب نیرو، چراغخاموش استانداردهای ایدئولوژیک، جسمانی و اخلاقی را تنزل داد و عملاً کارهای کثیف توسعهطلبی امپریالیستی را به افراطگرایان خشونتطلب، نئونازیها و شبکههای جنایتکار واگذار کرد.
کنارد (صص. ۱ تا ۵) کتاب را با اشاره به این نکته آغاز میکند که چگونه معماران نومحافظهکار دهه ۲۰۰۰، به شکلی فاجعهبار برای مناقشات پس از ۱۱ سپتامبر که خود مشتاقانه جرقهاش را زده بودند، آمادگی نداشتند. او مشخصاً به فشار ایدئولوژیک دونالد رامسفلد، وزیر دفاع وقت، برای کاهش نیروهای زمینی به ۱۳۰ هزار نفر اشاره میکند؛ رویکردی که برای خصوصیسازی نظامی و یک مداخله کوتاه در عراق با تاریخ خروج پیشبینیشده در دسامبر ۲۰۰۶ طراحی شده بود. با این حال، با طولانی شدن اشغال عراق و افغانستان و گسترش جاهطلبیهای امپریالیستی آمریکا، پنتاگون با یک واقعیت سخت و مادی روبرو شد: ایالات متحده ببسادگی فاقد ظرفیت نیروی انسانی لازم برای پشتیبانی از یک جنگ در چند جبهه بود.
تا سال ۲۰۰۵، با استقرار ۱۵۰ هزار نیرو در عراق و ۱۹ هزار و ۵۰۰ نیرو در افغانستان، ارتش آمریکا دریافت که کنترل بر جمعیتهای محلی را بهسرعت از دست میدهد (ص. ۵). پنتاگون با مواجهه با عدم امکان سیاسیِ احیای نظام سربازی اجباری — که نشانهاش در سال ۲۰۰۷ با ناکامی بزرگ ارتش در دستیابی به اهداف جذب نیرو آشکار شد (ص. ۵) — و نیز رد صلاحیت گسترده داوطلبان به دلیل عدم احراز استانداردهای اولیه آمادگی جسمانی (صص. ۱۲۵ و ۱۲۶)، به پیمانکاران نظامی خصوصی و تسهیل سیستماتیک مقررات ثبتنام روی آورد (صص. ۹ تا ۱۱). این امر درها را برای ورود باندهای خیابانی جنایتکار و گروههای نئونازی به بدنه ارتش گشود؛ افرادی که بسیاری از آنها متعاقباً در جنایات برونمرزی و تروریسم داخلی دست داشتند (ص. ۱۱).
کنارد برای اثبات ادعای خود، اتکای سنگینی به گزارشهای دستاول، اسناد داخلی پنتاگون، مطالعات رسمی ارتش و مصاحبههای مستقیم با دامپزشکان و سربازان سابق افراطگرا، مسئولان جذب نیرو و اعضای گروههای نفرتپراکن راست افراطی دارد. او از طریق این روششناسی نشان میدهد که چگونه ارتش با آگاهی کامل، نیروهای خشونتطلب، افراطی و فاقد صلاحیت را جذب کرد تا ماشین جنگی خود را سرپا نگه دارد (ص. ۱۲۷).
در یکی از هشداردهندهترین مصاحبههای کتاب، کنارد با فورست فوگارتی (Forrest Fogarty) گفتگو میکند؛ نئونازی علنی و ستایشگر هیتلر که در نیویورک مستقر است (ص. ۱۶). فوگارتی پس از سپری کردن سالهای شکلگیری شخصیتش در میان مشاغل کمدرآمد، میخواری و نزاعهای خیابانی، به محافل راست افراطی کشیده شد و در نهایت به نیروهای مسلح پیوست تا آموزشهای رزمی و تسلیحاتی را برای «جنگ نژادی داخلی»ِ در پیش رو کسب کند (ص. ۱۶). فوگارتی اگرچه در ابتدا به دلیل خالکوبیهای برجسته متضمن برتریطلبی نژاد سفید رد شده بود، اما در نهایت برای پیوستن به لشکر سوم پیادهنظام تأیید شد و در سال ۲۰۰۴ به عراق اعزام گردید (صص. ۲۱ و ۲۲). کنارد از طریق روایت فوگارتی، شبکه گستردهتری از نئونازیهای خدمتکننده در آن دوران را برملا میکند که بسیاری از آنها از خشونت مفرط اشغالگری لذت میبردند و تجربیات میدان نژاد خود را علناً در تالارهای گفتگوی اینترنتی راست افراطی به رخ میکشیدند (صص. ۲۲ تا ۲۵).
کنارد فراتر از شبکههای برتریطلب نژاد سفید، نفوذ موازی و سیستماتیک باندهای خیابانی سازمانیافته جنایتکار (صص. ۴۵ تا ۵۰) از جمله Bloods، Crips و Gangster Disciples را نیز فاش میسازد (ص. ۶۸). کنارد با استناد به سوابق داخلی پلیس نظامی و گزارشهای کارگروه باندهای FBI (صص. ۶۵ و ۶۶)، با جزئیات توضیح میدهد که چگونه اعضای باندها صریحاً وارد ارتش شدند تا آموزشهای جنگ شهری را فرا بگیرند، بر سلاحهای سنگین تسلط یابند و مسیرهای قاچاق فراملیتی دارو، مواد مخدر و سلاح را از طریق پایگاههای نظامی ایجاد کنند (صص. ۶۶ و ۶۷). نکته حیاتی اینکه کنارد افشا میکند که به فرماندهان نظامی و رهبری پنتاگون بارها درباره این روند رو به رشد هشدار داده شده بود، اما آنها گزارشهای داخلی را فعالانه سانسور کرده و به اعضای شناختهشده باندها «معافیت رفتاری» اعطا میکردند تا سهمیههای ماهانه و بیرحمانه جذب نیرو را برآورده سازند (صص. ۷۴ و ۷۵). این کوریِ آگاهانه و ساختاری، تأسیسات نظامی را به هابهای عملیاتی برای جنایات سازمانیافته تبدیل کرد و نشان داد که چگونه نیاز دولت به نیروی انسانی، امنیت داخلی را قربانی ساخت.
امپریالیسم در داخل و خارج
اگرچه کتاب ارتش غیرمنظم به عنوان یک اثر پژوهشی و روزنامهنگاری تحقیقیِ دقیق میدرخشد، اما نتیجهگیری تحلیلی کنارد از شواهد و مدارک خودِ کتاب عقب میماند. کنارد با تأطیر و قالببندی بحران جذب نیرو به عنوان سلسلهای از اشتباهات اداری — که ناشی از خصوصیسازی نئولیبرالی و برنامهریزی استراتژیک ضعیف بوده — با ویژگی ساختاری امپریالیسم مدرن مانند یک خطای عملیاتی برخورد میکند. پژوهش او صرفاً یک بیتوجهی سازمانی را مستند نمیسازد؛ بلکه نشان میدهد که چگونه دولت امپریالیستی ناگزیر نیروهای مرتجع را برای تداوم توسعهطلبی جهانی به خدمت میگیرد و با آنها همپیمان میشود.
در قلب این سازوکار ساختاری، جذب و بهرهبرداری استراتژیک دولت امپریالیستی از «لومپنپروتاریا» قرار دارد. مارکس در اصل لومپنپروتاریا را به عنوان لایه مطرود از نظر اقتصادی در جامعه تعریف کرد که از کار مولد جدا شده و شرایط بیثباتش، آن را از نظر سیاسی ناپایدار و مستعد پذیرش ایدئولوژیهای مرتجعانه میسازد. در پروفایلهای دقیق کنارد از داوطلبانی مانند فوگارتی — که پیش از تمایل به افراطگرایی راست، میان شغلهای کمدرآمد، سوءمصرف الکل و نزاعهای خیابانی سرگردان بود (ص. ۱۶) — و باندهای خیابانی جاافتادهای مانند Bloods و Crips (ص. ۶۸)، میبینیم که چگونه انحطاط سیستماتیک اقتصادی، نیروی مازادی آماده برای همپیمانی با دولت ایجاد میکند. دستگاه نظامی به جای رسیدگی به بحرانهای داخلی که مروج چنین سرخوردگیهایی است، این عناصر منفصل و مستعد خشونت را به صورت سیستماتیک جذب کرد. پنتاگون با اعطای معافیتهای اخلاقی، عملاً نشانههای فروپاشی طبقاتی داخلی را به نیروی انسانی ارزان و مصرفپذیر برای مداخلات جهانی تبدیل کرد و از غرایز خشونتآمیز یک طبقه فرودستِ سرخورده بهره برد تا نظم امپریالیستی را در خارج اعمال کند و همزمان مقاومت گستردهتر طبقه کارگر را مهار سازد.
مستندسازی کتاب ارتش غیرمنظم از شبکههای راست افراطیِ مهارنشده در نیروهای مسلح، همزیستی ساختاری میان فاشیسم و دولت امپریالیستی را نیز به تصویر میکشد. رهبری نظامی به جای برخورد با برتریطلبان نژاد سفید به عنوان دشمنان ایدئولوژیک، تحت یک سیاست غیررسمیِ مدارای سازمانی عمل کرد: برخورد با خالکوبیهای نژادپرستانه، وابستگی به گروههای نفرتپراکن و فعالیتهای افراطی آنلاین به عنوان حواشی و صداهای مزاحمی که میتوان از آنها چشمپوشی کرد (صص. ۹ تا ۱۱). دولت با جذب عناصر فاشیست بدون بازپروری ایدئولوژیک، ضمناً یک پیشگام و پیشتازی مرتجعانه را پرورش داد. ماشین جنگی امپریالیستی از اشتیاق این نیروها برای خشونت وحشیانه در خارج بهره برد و همزمان زیربنای یک نیروی آموزشدیده در جنگ و فوقالعاده مرتجع را ریخت که ناگزیر میتوانست به سمت داخل و علیه جنبشهای طبقه کارگر داخلی تغییر جهت دهد.
ما تأثیر این همزیستی را در داخل کشور از طریق نهادهایی مانند اداره مهاجرت و گمرک ایالات متحده (ICE) میبینیم. رشد سریع سازمانی ICE، بسیار شبیه به معافیتهای جذب نیروی پنتاگون، متکی بر کانالی از پرسنل است که از پیشینههای نظامی گریختهاند و غالباً کهنهسربازانی را جذب میکند که با خشونتِ دولتی و بیگانههراسی خو گرفتهاند. دولت از طریق این سازوکار، صرفاً عناصر مرتجع را برای اعمال نظم امپریالیستی در خارج به کار نمیگیرد؛ بلکه همان عناصر را در داخل نهادینه میسازد، جنگ امپریالیستی را به خشونت داخلی تبدیل میکند و در پوشش امنیت ملی، محملی قانونمند و دولتی برای تعصبات ایدئولوژیک راست افراطی فراهم میسازد.
این پویش با رهاسازی سیستماتیک کهنهسربازان توسط دولت سرمایهداری پس از پایان خدمت، تشدید میشود. زمانی که سربازان ترخیص میشوند، ماشین جنگی امپریالیستی مسئولیت خود را در قبال آنها تا حد زیادی سلب میکند. کهنهسربازان آسیبدیده و تروماتیزه شده — بهویژه کسانی که از طریق استانداردهای اخلاقی تنزلیافته یا از پیشینههای حاشیهای وارد ارتش شدهاند — با محرومیت از مراقبتهای سلامت روان، مسکن یا تورهای ایمنی اقتصادی، به همان شرایط بیثباتی مادی بازگردانده میشوند که در ابتدا میخواستند از آن فرار کنند. این بیتوجهی دولتی، یک چرخه بازخورد مخرب ایجاد میکند و کهنهسربازان سرخورده را به سمت شبکههای جنایی، بیخانمانی خیابانی یا پیشگامان برتریطلب سفیدپوست سوق میدهد که به دنبال نیروهای آموزشدیده رزمی هستند تا از محرومیت آنها سوءاستفاده کنند.
در نهایت، یافتههای تجربی کتاب پشتیبانی ملموسی از تحلیل لنین درباره امپراتوری مدرن ارائه میدهد: جنگ امپریالیستی یک زیادهروی ایدئولوژیک یا اشتباه اشتباه در سیاستگذاری نیست، بلکه یک الزام اقتصادی سرمایهداری پیشرفته است که نیازمند اِعمال قدرت بیوقفه و جهانی است. دولت سرمایهداری برای تداوم این توسعهطلبی بدون شعلهور کردن آگاهی طبقاتی ضداستکباری و ضداستعماری در داخل، نمیتواند ریسک بازگرداندن سربازی اجباریِ عمومی را بپذیرد؛ چرا که این امر تاریخی، مقاومت مردمی طبقه کارگر را برمیانگیزد. در عوض، همانطور که کنارد نشان میدهد، پنتاگون بحران نیروی انسانی خود را با جذب عقبماندهترین و محرومترین عناصر جامعه از نظر سیاسی حل کرد. ماشین جنگی امپریالیستی با اعطای معافیتهای رفتاری و اخلاقی به جنایتکاران خشونتطلب، باندهای خیابانی و فاشیستهای شناسنامهداری مانند فوگارتی، عملاً انحطاط اجتماعی داخلی را به نیروی انسانی برای مداخلات برونمرزی بازبازیافت کرد؛ امر باعث شد ابعاد جهانی خود را حفظ کند و همزمان خود را از تبعات سیاسی سربازی اجباری مصون دارد.
با وجود چارچوببندی تحلیلیاش، ارتش غیرمنظم همچنان یک اثر پژوهشی و گزارش تحقیقی ضروری، تکاندهنده و اجتنابناپذیر است که شایسته قرار گرفتن در فهرست مطالعه نظریهپردازان سیاسی، تاریخنگاران و فعالان ضدجنگ است. مستندسازی دقیق کنارد، پایهای تجربی برای هر کسی فراهم میآورد که به دنبال درک سازوکارهای واقعیِ نهادی در پشت خشونت دولت مدرن است. این کتاب با کنار زدن پرده از روی این مسأله که چگونه پنتاگون فروپاشی اجتماعی داخلی را برای تداوم تجاوزات برونمرزی به سلاح تبدیل کرد، کاری بسیار فراتر از ثبت ناکامیهای جذب نیرو در جنگ با تروریسم انجام میدهد؛ این اثر به عنوان یک هشدار حیاتی و فوری درباره چرخه بازخورد جدانشدنی میان زیادهرویهای امپریالیستی در خارج و خشونتهای مرتجعانه در داخل عمل میکند.
