
نقشهای برای جنگ، بدون راهبردی برای پیروزی؛
از هرمز تا بابالمندب
محمد حقیقت
ماهها از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران میگذرد. در این مدت، رهبر انقلاب، آیتالله سیدعلی خامنهای، در عملیاتی تروریستی به شهادت رسید؛ شماری از فرماندهان نظامی و مردم جان باختند؛ شهرها و زیرساختهای کشور آسیب دیدند؛ صادرات نفت بهشدت محدود شد و فشار اقتصادی بر زندگی روزمرۀ مردم سنگینتر گردید. در لبنان نیز اسرائیل بیوقفه مواضع حزبالله و خانههای مردم را هدف قرار میدهد. با این همه، جنگی که قرار بود با ترور رهبر و فرماندهان، رأس نظام سیاسی و زنجیرۀ فرماندهی را یکجا از کار بیندازد و در زمانی کوتاه به تسلیم ایران، فروپاشی بازدارندگی آن و برقراری نظمی تازه در منطقه بینجامد، هنوز به هیچیک از اهداف نهایی خود نرسیده است.
این وضع را نمیتوان تنها با آشفتگی شخصیتی دونالد ترامپ یا فقدان هرگونه نقشه در واشنگتن توضیح داد. آمریکا برای آغاز جنگ نقشه داشت: ایجاد خلأ در رأس حاکمیت، درهمشکستن زنجیرۀ فرماندهی، تخریب توان هستهای و موشکی ایران، محاصرۀ صادرات نفت، قطع پیوندهای منطقهای کشور و فراهمکردن شرایطی که در آن فشار خارجی به تسلیم سیاسی یا انفجار داخلی بینجامد. اما این نقشه از همان آغاز بر یک خطای راهبردی بنا شده بود: این تصور که با ترور رهبر و فرماندهان، ویرانکردن زیرساختها و خفهکردن اقتصاد میتوان ارادۀ سیاسی ایران را شکست و نظمی پایدار بر آن تحمیل کرد. ترور و ویرانی شاید بتواند خسارتهای عظیم به بار آورد، اما قادر نیست برای مهاجم مشروعیت، ثبات و فرمانبرداری پایدار بیافریند.
فاصلۀ میان «توان ویرانکردن» و «توان تحمیل ارادۀ سیاسی»، جنگ را به بنبستی کشانده که اکنون نشانههای آن از تنگۀ هرمز تا بابالمندب دیده میشود.
آمریکا بینقشه وارد جنگ نشد
هدف آمریکا صرفاً متوقفکردن برنامۀ هستهای ایران نبود. اگر مسئله فقط غنیسازی یا نظارت آژانس بینالمللی انرژی اتمی بود، امکان مذاکره و رسیدن به سازوکاری قابلراستیآزمایی وجود داشت. ترور رهبر انقلاب و فرماندهان کشور، گسترش حملات به مراکز نظامی، زیرساختهای غیرنظامی و صنایع نفتی، و تشدید محاصرۀ مالی و دریایی نشان میدهد که هدفی فراگیرتر دنبال میشد: واداشتن ایران به چشمپوشی از استقلال راهبردی خود.
ترور آیتالله سیدعلی خامنهای در این محاسبه جایگاهی مرکزی داشت. طراحان جنگ گمان میکردند با حذف رهبر، نه فقط رأس حاکمیت، بلکه پیوند میان ساختار سیاسی، نیروهای مسلح و پایگاه اجتماعی مقاومت نیز گسسته خواهد شد؛ گویی کشور با یک ضربه دچار خلأ قدرت میشود و ادامۀ حملات کار تسلیم را کامل میکند. انتقال رهبری، حفظ انسجام دولت و تداوم مقاومت نشان داد که آنان نقش رهبری را با وابستگی تمام نظام سیاسی به یک فرد یکی گرفته بودند. این ترور ضایعهای عظیم و زخمی عمیق بر ایران وارد کرد، اما نتیجۀ سیاسی مورد انتظار مهاجمان را به بار نیاورد.
ایران مطلوب آمریکا، کشوری است که نه فقط دربارۀ برنامۀ هستهای، بلکه دربارۀ توان موشکی، روابط منطقهای، سیاست انرژی و جهتگیری بینالمللی خود نیز در چارچوبی حرکت کند که واشنگتن تعیین میکند. چنین ایرانی نمیتواند از فلسطین، لبنان و یمن حمایت کند، در برابر حضور نظامی آمریکا در منطقه بایستد، یا از موقعیت ممتاز خود در پیوند میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز، چین و روسیه بهطور مستقل بهره گیرد.
از این منظر، جنگ علیه ایران بخشی از نبرد بزرگتری بر سر نظم آیندۀ جهان است. کشوری با منابع عظیم انرژی، جمعیت قابلتوجه، تجربۀ طولانی دولتداری و جایگاه ممتاز جغرافیایی، اگر بتواند بیرون از نظم فرمانبردار آمریکا عمل کند، تنها یک مشکل منطقهای نیست؛ نمونهای خطرناک برای دیگر کشورهایی است که میخواهند حق تصمیمگیری مستقل داشته باشند. مهار ایران هم برای تثبیت برتری اسرائیل ضرورت دارد و هم برای حفظ سلطۀ آمریکا بر مسیرهای انرژی و جلوگیری از تعمیق پیوند ایران با چین، روسیه، بریکس و سازمان همکاری شانگهای.
بنابراین، آمریکا فاقد هدف و نقشۀ عملیاتی نبود. خطای آن در شناخت رابطۀ میان ابزار و نتیجه قرار داشت: طراحان جنگ تصور کردند ترور رهبر و فرماندهان، برتری هوایی و خفگی اقتصادی، خودبهخود ساختار سیاسی و ارادۀ مقاومت ایران را در هم خواهد شکست.
ویرانکردن، همان پیروزشدن نیست
در ارزیابی جنگ باید میان واردکردن خسارت، مختلکردن یا کاهش پایدار توان حریف، و تحمیل ارادۀ سیاسی تفاوت گذاشت. آمریکا و اسرائیل بیتردید خسارتهای انسانی، نظامی و اقتصادی سنگینی به ایران وارد کرده و بخشی از ظرفیتهای آن را، دستکم برای مدتی، مختل ساختهاند. اما میزان و دوام این کاهش هنوز روشن نیست و نمیتوان هر ویرانی را دستاوردی راهبردی دانست. انکار خسارتها به فهم واقعیت کمکی نمیکند؛ همانگونه که تبدیل آنها به نشانۀ شکست ایران، پذیرش روایت مهاجمان است. صادرات و درآمد کشور کاهش یافته، زندگی مردم دشوارتر شده و جبران خسارتها و بازسازی ظرفیتهای آسیبدیده به زمان و منابع قابلتوجهی نیاز دارد.
بااینحال، ایران تسلیم نشده، ساختار حکومتی فرو نپاشیده، توان پاسخگویی آن از میان نرفته و نیروهای مقاومت منطقهای نیز میدان را ترک نکردهاند. حتی اگر بخشی از توان موشکی یا هستهای ایران نابود شده باشد، پرسش اصلی باقی میماند: چگونه میتوان دانش، انگیزه و ارادۀ کشوری بزرگ را با بمباران برای همیشه از میان برد؟
آمریکا با تکرار یک خطای تاریخی وارد جنگ شد: توان نظامی خود را با قدرت تحمیل یک نتیجۀ سیاسی پایدار یکی پنداشت. همین خطا پیشتر، به شکلهای متفاوت، در ویتنام، افغانستان و عراق نیز تکرار شده بود. یک ارتش میتواند آسمان را در اختیار بگیرد، دولتی را سرنگون و بخش بزرگی از زیرساختهای یک کشور را ویران کند، اما همچنان از برپایی نظمی باثبات و مورد پذیرش مردم ناتوان بماند.
در ایران حتی سرنگونی حکومت نیز الزاماً به پیدایش دولتی فرمانبردار و باثبات نمیانجامید. کشوری با این وسعت، تاریخ، تنوع اجتماعی و ظرفیت نظامی میتوانست وارد دورهای از بیثباتی و مقاومت پراکنده شود که هزینههای آن برای سراسر منطقه بسیار فراتر از محاسبات اولیه باشد. از همین رو، واشنگتن میان چند هدف ناسازگار گرفتار شد: تضعیف ایران بدون فروپاشی مهارنشدنی آن؛ بازکردن هرمز بدون ورود به جنگ زمینی؛ نابودکردن مقاومت بدون شعلهورساختن سراسر منطقه؛ و خفهکردن اقتصاد ایران بدون جهش قیمت نفت در آمریکا و جهان. این مجموعه راهبرد پیروزی نیست، بلکه کوششی برای دستیابی همزمان به اهدافی است که تحقق هر یک، دیگری را دشوارتر میکند.
تناقض فشار حداکثری
محاسبۀ واشنگتن بر این فرض بنا شده بود که هرچه هزینۀ مقاومت بیشتر شود، ایران زودتر عقب مینشیند. اما فشار حداکثری نقطهای دارد که پس از آن میتواند نتیجۀ معکوس به بار آورد. هنگامی که کشوری احساس کند عقبنشینی نیز امنیت آن را تضمین نمیکند و هدف نهایی دشمن نه گرفتن امتیازی معین، بلکه خلع قدرت و تسلیم بیقیدوشرط است، انگیزۀ آن برای گسترش میدان و تحمیل هزینه افزایش مییابد.
ایران از نگاه طراحان جنگ باید میان تسلیم و ویرانی بیشتر یکی را انتخاب میکرد. اما تهران کوشید گزینۀ سومی بسازد: اگر آمریکا راه صدور نفت ایران را میبندد، صدور نفت متحدانش نیز نباید امن و بیهزینه باقی بماند. تنگۀ هرمز به مهمترین اهرم این راهبرد تبدیل شد. در درگیریهای شدید هفتۀ اخیر، ایران دو ناو جنگی آمریکا و چندین کشتی را در تنگۀ هرمز و آبهای جنوبی هدف حملات موشکی قرار داد. تهران از اصابت به دو ناو و بیش از هشت شناور سخن گفت، درحالیکه فرماندهی مرکزی آمریکا اصابت به ناوهایش را انکار کرد. مستقل از این اختلاف، شدت حملات، مصرف رهگیرهای گرانقیمت و ادامۀ اختلال در کشتیرانی نشان داد که واشنگتن هنوز نتوانسته کنترل ایران بر تنگه را در هم بشکند. آمریکا نیز در تلافی، پنج نفتکش ایرانی را هدف قرار داد و کوشید هزینۀ پاسخ ایران را مستقیماً از صادرات نفت کشور بگیرد.
همزمان، انصارالله با گسترش حضور خود تا بابالمندب، تصرف جزیرۀ میون و حمله به کشتیها و زیرساختهای نفتی عربستان، راه جایگزینی را که ریاض برای انتقال نفت به دریای سرخ ساخته بود در معرض تهدید قرار داد. گزارشها از آسیب به خط لولۀ شرق ـ غرب، حمله به پالایشگاه جازان و اختلال در بارگیریهای ینبع حکایت دارند؛ عرضۀ نفت عربستان نیز به پایینترین سطح خود در بیش از سه دهۀ اخیر رسیده است. بدینسان، محاسبۀ واشنگتن وارونه شد: آمریکا میخواست صادرات نفت ایران را متوقف کند و نفت متحدانش را با حفاظت نظامی از هرمز و انتقال به دریای سرخ روانۀ بازار سازد، اما اکنون صدور نفت آنان نیز نه در هرمز و نه در بابالمندب آسان و مطمئن نیست. جهش نفت برنت به بیش از ۱۰۸ دلار و نزدیکشدن آن به ۱۱۰ دلار در ۱۰ سپتامبر، نخستین بازتاب اقتصادی این دگرگونی بود.
تحولات این هفته صورت عملی اصلی است که ایران پیشتر بر آن تأکید کرده بود: امنیت انرژی منطقه تقسیمپذیر نیست. نمیتوان صادرات نفت ایران را محاصره کرد و در همان حال انتظار داشت نفت متحدان آمریکا آزادانه و بیهزینه از هرمز و بابالمندب عبور کند. گسترش این رویارویی برای ایران، منطقه و اقتصاد جهان خطرناک و پرهزینه است؛ اما واکنشی قابلپیشبینی به محاصرۀ یکجانبهای است که آمریکا آغاز کرد. واشنگتن میخواست هزینۀ جنگ اقتصادی را فقط ایران و مردم آن بپردازند؛ اکنون همان هزینه به متحدان آمریکا و بازار جهانی انرژی بازگشته است.
از هرمز تا بابالمندب
پیشروی برقآسای انصارالله در ساحل غربی یمن، جغرافیای جنگ را تغییر داده است. این نیرو پس از تصرف بندر المخا، ذُباب و جزایر حَنیش، جزیرۀ راهبردی میون یا پریم را نیز به تصرف درآورد؛ جزیرهای که در میانۀ بابالمندب قرار دارد و آبراه را به دو گذرگاه تقسیم میکند. بدینترتیب، انصارالله اکنون کنترل نظامی بخش یمنی تنگه و توان نظارت و اعمال آتش بر مسیر اصلی کشتیرانی را در اختیار دارد.
ابعاد عملیات از تصرف یک بندر یا جزیره فراتر رفته است. نیروهای مسلح یمن اعلام کردهاند که در عملیات «والله أشد بأساً وأشد تنکیلاً»، با مشارکت گستردۀ مردم و قبایل، حدود ۵۴۰۰ کیلومتر مربع از استانهای تعز و الحدیده را آزاد کردهاند. گزارشهای میدانی نیز از استقرار نیروهای یمنی در حَنیش کبری و حَنیش صغری و تصرف چهار باند پروازی در جزیرۀ میون، جزیرۀ زُقَر، بندر المخا و منطقۀ ذُباب حکایت دارد. این مجموعه به انصارالله امکان دیدهبانی، جابهجایی نیرو، استقرار پهپاد و موشک و حفظ حضور در سراسر ساحل غربی را میدهد. کنترل بابالمندب دیگر فقط حاصل قرارداشتن آبراه در برد موشکهای یمن نیست؛ اکنون بر ساختاری جغرافیایی و نظامی در ساحل و جزایر تکیه دارد.
اما تسلط بر بابالمندب، در سیاست اعلامشدۀ انصارالله، به معنای بستن این آبراه جهانی نیست. این جنبش تأکید کرده است که بابالمندب باید «گذرگاه صلح» باقی بماند و راه عبور کشتیهای تجاری، باری و نفتکش همۀ کشورها باز باشد. استثنای کنونی، کشتیهای مرتبط با عربستان است که در چارچوب سیاست «محاصره در برابر محاصره» هدف قرار میگیرند. انصارالله بدینسان میان توان کنترل تنگه و بستن همگانی آن تمایز میگذارد: اهرم نظامی را در اختیار گرفته، اما اعلام کرده است که قصد مختلکردن کشتیرانی عمومی را ندارد.
این تمایز از نظر سیاسی اهمیت فراوان دارد. آمریکا و متحدانش میکوشند تصرف میون را تهدیدی علیه کشتیرانی جهانی معرفی کنند؛ حال آنکه انصارالله میگوید هدفش محاصرۀ جهان نیست، بلکه جلوگیری از آن است که عربستان بتواند در حالی که یمن را زیر محاصره نگه داشته، بدون پرداخت هزینه از این آبراه بهره ببرد. بابالمندب دیگر فقط در تیررس یک نیروی ساحلی نیست؛ نقاط اصلی ساحل و جزایر آن در اختیار نیرویی قرار گرفته که خود را در برابر آمریکا، اسرائیل و عربستان تعریف میکند، اما همزمان بر امنیت عبور عمومی کشتیها پای میفشارد.
این دستاورد هنوز تثبیتشده و بازگشتناپذیر نیست. عربستان و متحدانش از برتری هوایی برخوردارند و برای بازپسگیری جزایر و ساحل، یا دستکم از کار انداختن توان نظامی مستقر در آنها، خواهند کوشید. بنابراین باید میان تسلط کنونی و توان حفظ درازمدت تنگه در برابر ضدحملهای گسترده تفاوت گذاشت. بااینحال، اهمیت تحول روشن است: موازنۀ ژئوپلیتیک در جنوبیترین دروازۀ دریای سرخ دگرگون شده و اهرمی بالفعل در سوی دیگر شبهجزیرۀ عربستان پدید آمده است.
این گسترش جغرافیایی و نظامی را نمیتوان صرفاً نتیجۀ فرمانی از تهران دانست. انصارالله از حمایت و تجربۀ ایران بهره گرفته و خود را بخشی از جبهۀ مقاومت میداند، اما ریشههای قدرت آن در جامعۀ یمن، تجربۀ جنگ طولانی با ائتلاف سعودی و تواناییاش در ایجاد ائتلافهای محلی قرار دارد. مشارکت مردم و قبایل، از جمله در مناطقی بیرون از پایگاه سنتی زیدی انصارالله، نشان میدهد که مقابله با عربستان، آمریکا و اسرائیل توانسته است بخشی از مرزهای مذهبی و قبیلهای را پشت سر بگذارد. این همراهی هنوز به معنای وحدت کامل جامعۀ یمن یا پایان اختلافهای داخلی نیست، اما نشان میدهد انصارالله دیگر فقط نیرویی برخاسته از شمال زیدی کشور نیست؛ بلکه به نیرویی با ظرفیت ائتلافسازی در بخشهای گستردهتری از یمن تبدیل شده است.
دستاورد مهم انصارالله فقط گسترش قلمرو نیست. این نیرو نشان داده است که سالها بمباران، محاصره و تحریم نتوانسته آن را منزوی و رو به زوال سازد. برعکس، جنگ غزه، حمله به ایران و پشتیبانی آمریکا از اسرائیل و عربستان، برای آن مشروعیتی ضداشغالگری پدید آورده است. تلاش برای نابودی مقاومت، در بخشهایی از منطقه به گسترش پایگاه اجتماعی و موقعیت ژئوپلیتیک آن انجامیده است.
اسرائیل و منطق جنگ دائمی
نباید تصور کرد اسرائیل لزوماً پس از مدتی به این نتیجه خواهد رسید که ایران و حزبالله را نمیتوان از میان برد و در نتیجه به صلح تن خواهد داد. ممکن است محاسبۀ تلآویو اساساً چیز دیگری باشد: نه پیروزی نهایی، بلکه جلوگیری دائمی از بازسازی قدرت حریف.
حملات پیاپی به لبنان، ویرانکردن خانهها و روستاها، ترور فرماندهان و ایجاد منطقۀ حائل عملی میتواند بخشی از راهبرد «جنگ دائمی» باشد. در این راهبرد، اسرائیل نیازی ندارد حزبالله را در نبردی نهایی نابود کند؛ کافی است هزینۀ بازسازی و ادامۀ مقاومت را برای جامعۀ لبنان پیوسته بالا ببرد و میان مقاومت و پایگاه اجتماعی آن شکاف ایجاد کند.
ازاینرو، پاسخ به اسرائیل فقط حفظ توان شلیک نیست. مقاومت باید بتواند از مردم محافظت کند، امکان بازگشت آنان را فراهم آورد و در بازسازی اقتصادی و اجتماعی نقش داشته باشد. اگر روستاها ویران بمانند، مردم آواره شوند و بار جنگ بر دوش محرومان انباشته شود، اسرائیل خواهد کوشید ناکامی خود در حذف نظامی مقاومت را به فرسایش اجتماعی آن تبدیل کند.
محاسبۀ عربستان تا اندازهای متفاوت است. اقتصاد و برنامههای توسعۀ این کشور به ثبات، امنیت سرمایهگذاری و جریان مطمئن انرژی نیاز دارد. ریاض بیش از اسرائیل در برابر موشکها، پهپادها و اختلال در مسیرهای دریایی آسیبپذیر است. ازاینرو، امکان بازگشت آن به مذاکره با انصارالله و تنشزدایی با ایران واقعی است. اما پیشروی انصارالله ممکن است در کوتاهمدت رهبران سعودی را به این وسوسه بیندازد که با برتری هوایی، شکست زمینی متحدان خود را جبران کنند. اگر این ضدحمله نیز نتواند موازنۀ میدان را بازگرداند، مذاکرات آینده از موقعیتی متفاوت آغاز خواهد شد: انصارالله دیگر فقط بر صنعا و شمال یمن تکیه ندارد، بلکه با اهرم ساحل غربی، جزایر و مسیرهای دریایی وارد گفتوگو میشود.
نبرد اصلی بر سر زمان است
اکنون هیچیک از طرفها به پیروزی قطعی دست نیافته است. آمریکا و اسرائیل همچنان از توان عظیم تخریب برخوردارند. ایران نیز توان پاسخگویی، موقعیت ژئوپلیتیک و شبکۀ روابط منطقهای خود را حفظ کرده است. جنگ، بیش از گذشته، به نبردی بر سر زمان تبدیل شده است.
واشنگتن امیدوار است محاصرۀ اقتصادی، کاهش درآمد نفت، فرسودگی زیرساختها و فشار معیشتی سرانجام ایران را از درون بشکند. اسرائیل میکوشد فرصت بازسازی را از ایران و حزبالله بگیرد. در سوی مقابل، ایران میخواهد هزینۀ نظامی و اقتصادی جنگ را برای آمریکا افزایش دهد و نشان دهد امنیت هرمز بدون تأمین امنیت ایران ممکن نیست. انصارالله نیز میکوشد تسلط خود بر بخش یمنی بابالمندب را به اهرمی برای پایان محاصرۀ یمن و فشار بر آمریکا و عربستان تبدیل کند.
در چنین نبردی، شمار موشکها و میزان خسارتها مهماند، اما تنها عوامل تعیینکننده نیستند. طرفی سرانجام دست بالا را خواهد یافت که بتواند بیش از دیگری انسجام اجتماعی، توان اقتصادی، ابتکار سیاسی و ارادۀ مردم خود را حفظ کند.
این واقعیت برای ایران اهمیتی حیاتی دارد. شکستنخوردن در میدان نظامی، خودبهخود به معنای پیروزی تاریخی نیست. اگر تورم، کمبود، بیکاری و هزینۀ بازسازی عمدتاً بر دوش کارگران، زحمتکشان و طبقات پایین باقی بماند؛ اگر سودهای بزرگ، فساد و تبعیض در دل شرایط جنگی ادامه یابد؛ و اگر مردم فقط پرداختکنندۀ هزینۀ مقاومت باشند و در تعیین مسیر و بهرهمندی از ثمرات آن سهمی نداشته باشند، دشمن میتواند آنچه را در میدان نظامی به دست نیاورده است، در فرسایش جامعۀ ایران جستوجو کند.
بازدارندگی فقط در لانچرها، موشکها و تنگهها خلاصه نمیشود. کشوری از بازدارندگی پایدار برخوردار است که مردمش احساس کنند از میهنی دفاع میکنند که به آنان تعلق دارد؛ میهنی که در آن عدالت، کار، آموزش، درمان، امنیت و حرمت انسانی امتیاز گروهی محدود نیست. مقاومت نظامی هنگامی به قدرتی تاریخی تبدیل میشود که با بازسازی اقتصادی، مبارزه با فساد، مهار نابرابری و حضور واقعی مردم در سرنوشت کشور همراه باشد.
فرصتی که نباید از دست برود
بنبست کنونی آمریکا به معنای پایان خطر نیست. قدرتی که نتوانسته از فشار موجود نتیجۀ سیاسی بگیرد، ممکن است بهجای تجدیدنظر، به تشدید حملات روی آورد. گسترش جنگ به زیرساختهای حیاتی، ترورهای بیشتر یا تلاش تازه برای ایجاد شورش داخلی همچنان محتمل است. ازاینرو، اعلام پیروزی زودرس همانقدر زیانبار است که تسلیم در برابر روایت شکست.
اما همین بنبست یک فرصت نیز ایجاد کرده است. آمریکا نمیتواند هرمز را برای دیگران باز و برای ایران بسته نگه دارد، تسلط انصارالله بر بخش یمنی بابالمندب را از جنگ علیه ایران جدا کند، حزبالله را بدون ویرانکردن لبنان از میان بردارد، یا ایران را بدون برهمزدن نظام انرژی منطقه خفه کند. نمیتوان امنیت اسرائیل و صادرات نفت متحدان آمریکا را بر ناامنی دائمی ایران، فلسطین، لبنان و یمن بنا کرد.
نشانههای نخستین یک ابتکار جایگزین اکنون پدیدار شده است. ایران و عمان برای برگزاری نشست وزیران خارجۀ کشورهای ساحلی خلیج فارس و دریای عمان در صلاله برنامهریزی کردهاند؛ نشستی که قرار است در آن، افزون بر مسائل منطقهای، تعیین مسیرهای امن برای دریانوردی تجاری در تنگۀ هرمز بررسی شود. ایران نیز اعلام کرده است که خود را به تأمین امنیت کشتیرانی متعهد میداند، اما تا هنگامی که محاصرۀ دریایی و جنگ اقتصادی آمریکا ادامه دارد، تضمین امنیت کامل آبراه ممکن نیست. این موضع، هرمز را نه ملک انحصاری ایران و نه حیاطخلوت نیروی دریایی آمریکا، بلکه مسئلهای مربوط به امنیت مشترک کشورهای ساحلی تعریف میکند.
همزمانی پیشروی انصارالله در بابالمندب با ابتکار ایران در هرمز معنایی روشن دارد: قدرت نظامی نباید جایگزین سیاست شود؛ باید امکان سیاست مستقل منطقهای را فراهم آورد. ایران و یمن اعلام میکنند که خواهان بستن آبراهها بر تجارت جهانی نیستند، اما نمیپذیرند آمریکا امنیت صادرات متحدان خود را تضمین کند و در همان حال، ایران و یمن را زیر محاصرۀ دریایی نگه دارد. راه خروج از بحران، بازگرداندن سلطۀ آمریکا بر دو تنگه نیست؛ ایجاد نظمی منطقهای است که در آن امنیت هیچ کشور و هیچ مسیر تجاری بر محاصرۀ دیگری بنا نشود.
سخن پایانی
نظریۀ پیروزی آمریکا زودتر از ماشین جنگی آن دچار بحران شده است. واشنگتن همچنان میتواند ویران کند، محاصره کند و جانهای بیشتری بگیرد، اما نتوانسته قدرت تخریب خود را به نظم سیاسی مطلوبش تبدیل کند. جنگی که قرار بود ایران را منزوی سازد، جغرافیای مقاومت را از هرمز تا بابالمندب گسترش داده است. تصرف میون این پیوند را از امکانی نظری به واقعیتی جغرافیایی بدل کرده و آسیبپذیری مسیرهای انرژی و پایگاههای آمریکا را آشکارتر ساخته است.
بااینهمه، ایران و نیروهای مقاومت هنوز با آزمونی تعیینکننده روبهرو هستند. آنان باید نشان دهند که میتوانند مقاومت نظامی را به صلحی عادلانه، بازسازی اقتصادی و آیندهای بهتر برای مردم تبدیل کنند. مقاومت اگر فقط مانع پیروزی دشمن شود، کشور را از شکست حفظ میکند؛ اما هنگامی آیندهساز میشود که به تقویت مردم، کاهش نابرابری و بازگرداندن امید اجتماعی بینجامد.
اکنون دو امکان در برابر منطقه قرار دارد: یا هرمز و بابالمندب به میدان دائمی رویارویی آمریکا با ملتهای منطقه تبدیل میشوند، یا قدرتی که ایران و یمن در این دو آبراه به نمایش گذاشتهاند، پشتوانۀ نظمی تازه برای امنیت مشترک میشود. ابتکار نشست عمان نشان میدهد راه دوم هنوز گشوده است. مسئله فقط این نیست که چه کسی میتواند تنگهها را ببندد؛ مسئله این است که چه کسانی حق دارند قواعد صلح، امنیت و عبور آزاد از آنها را تعیین کنند.
سرنوشت جنگ به این بستگی دارد که کدام طرف بتواند هزینههای آن را به دستاورد سیاسی پایدار تبدیل کند، بیآنکه پیش از رقیب پایگاه اجتماعی و توان اقتصادی خود را از دست بدهد. آمریکا برای جنگ نقشه داشت، اما راهی برای پیروزی نیافت. ایران نیز برای آنکه شکستنخوردن را به پیروزی بدل کند، باید مقاومت در میدان را به ساختن کشور و ابتکار در سیاست پیوند زند.
منابع منتخب
۱. رویترز، «پیشروی انصارالله بهسوی بابالمندب پس از تصرف المخا»، ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶.
۲. خبرگزاری فرانسه و گزارشهای تکمیلی رسانههای منطقهای، «تصرف ذُباب و جزیرۀ میون و اعلام تسلط انصارالله بر بابالمندب»، ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶.
۳. آسوشیتدپرس، «آمریکا از سلطۀ ایران بر هرمز کاسته، اما جنگ پایان نیافته است»، ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶.
۴. رویترز، «تشدید فشار اقتصادی دولت ترامپ علیه ایران»، ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶.
۵. فایننشال تایمز، «تداوم عملیات اسرائیل علیه زیرساختهای حزبالله در جنوب لبنان»، ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶.
