«سرمایه» را آهسته می‌خوانیم…

در

,

در یک نگاه

این مقاله خوانشی گام‌به‌گام از بخش نخست فصل اول جلد اول سرمایه مارکس است و می‌کوشد نشان دهد که مفهوم کالا چگونه به دو جنبهٔ اساسیِ «ارزش مصرف» و «ارزش» تقسیم می‌شود. نویسنده با تکیه بر خوانش‌هایی از برتل اولمن، دیوید هاروی، مایکل هاینریش، مایکل لبوویتز، پل برکت و جان بلامی فاستر استدلال می‌کند که روش انتزاع مارکس از همان آغاز، بُعدی زیست‌محیطی در خود دارد.

در این خوانش، «محتوای مادی» ثروت ــ یعنی ارزش‌های مصرف، ماده و انرژی طبیعی ــ از «شکل اجتماعی» آن، یعنی ارزش، متمایز می‌شود. ارزش از طریق انتزاع از ویژگی‌های طبیعی و محسوس کالا و از شکل مشخص کار به «کار مجرد انسانی» می‌رسد. ازاین‌رو، ارزش نسبت به طبیعت بی‌تفاوت است و فقط مقدار کار مجردِ لازم از نظر اجتماعی را می‌سنجد. نویسنده این بی‌تفاوتی را یکی از پایه‌های تناقض زیست‌محیطی سرمایه‌داری می‌داند: جامعه‌ای که تولید را حول ارزش سازمان می‌دهد، رابطهٔ متابولیکی خود با طبیعت را بر اساس منطقی سامان می‌دهد که خودِ طبیعت را در مقام طبیعت نمی‌تواند ببیند.

مقاله در عین حال تأکید می‌کند که نباید بخش نخست سرمایه را صرفاً اثبات این گزاره دانست که «کار ارزش ایجاد می‌کند». به نظر هاینریش، نوآوری مارکس در تمایز میان محتوای مادی و شکل اجتماعی، مفهوم کار مجرد، ماهیت شبح‌وار عینیت ارزش و رابطهٔ ارزش با مبادله نهفته است. نویسنده در پایان نتیجه می‌گیرد که یک نظریهٔ کامل زیست‌محیطی در این بخش وجود ندارد، اما منطق مادی ــ متابولیکی و بنیان خوانش زیست‌محیطی از سرمایه‌داری از همان بخش نخست قابل مشاهده است.

فصل اول، بخش ۱، «دو عامل کالا: ارزش مصرف و ارزش (جوهر ارزش، اندازهٔ ارزش: صص. ۱۲۵–۱۳۱)»

ترجمه مجله جنوب جهانی

من در اینجا از ترجمهٔ بن فوکس در انتشارات پنگوئن استفاده می‌کنم.

چرا مارکس کار خود را با کالا آغاز می‌کند

امر انضمامیِ واقعی، صرفاً جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم، با همهٔ پیچیدگی‌هایش. امر انضمامیِ ذهنی، بازسازی مارکس از این جهان در نظریه‌هایی است که بعدها «مارکسیسم» نامیده شدند. گفته می‌شود شاهراه فهم، از یکی به دیگری و از طریق فرایند انتزاع می‌گذرد.

برتل اولمن، رقص دیالکتیک، ص. ۶۰.

برخلاف یک نمونهٔ فیزیکی که دانشمند علوم طبیعی می‌تواند آن را زیر میکروسکوپ قرار دهد، جهان اجتماعی شبکه‌ای پیچیده از تعاملات است که خود را به همان روش تحلیل تسلیم نمی‌کند. ازاین‌رو، دانشمند علوم اجتماعی باید ابزارهای دیگری برای درک جهان اجتماعیِ پیوسته در حال تغییر ایجاد کند و همان‌گونه که مارکس در پیشگفتار خود اشاره می‌کند، در تحلیل شکل‌های اقتصادی «نه میکروسکوپ و نه معرف‌های شیمیایی به کار می‌آیند. قدرت انتزاع باید جایگزین هر دوی آنها شود».۳

انتزاع فعالیتی ذهنی است که همهٔ ما هر روز انجام می‌دهیم؛ به این معنا که درون یک کلِ پیوسته، مرزهایی ترسیم می‌کنیم تا بخش‌هایی قابل‌کنترل در برابر دیدگانمان قرار گیرند و بتوانیم آنها را بفهمیم.

مارکس فرایند انتزاع را اختراع نکرد، اما برتل اولمن استدلال می‌کند که او در مورد محل ترسیم این مرزها و اینکه چه چیزهایی را در درون آنها قرار می‌دهد، رویکردی متمایز داشت.۴ در حالی که علوم اجتماعی جریان اصلی با جدا کردن اشیا و در نظر گرفتن روابط و تاریخ آنها به‌عنوان عوامل بیرونی و متأخر عمل می‌کند، مارکس مفاهیم خود را چنان تعریف می‌کند که حرکت و روابط از همان ابتدا در واحد مورد مطالعه حضور داشته باشند. به این ترتیب، هنگامی که مارکس بخشی از نظام را جدا می‌کند، پویایی‌های کل همچنان در آن بخش حضور دارند.

این شیوه برای بیشتر ما دشوار است. اولمن برای نشان دادن اینکه عقل سلیم ما چگونه فرایند را از فهم چیزی که پیش روی ماست حذف می‌کند، به مشاهدهٔ هراکلیتوس اشاره می‌کند که ما هرگز نمی‌توانیم بیش از یک بار وارد یک رودخانهٔ واحد شویم. رودخانه، به دلیل حرکت دائمی آب و سرعت این حرکت، هرگز همان رودخانهٔ قبلی نیست. اما هنگامی که پا در آن می‌گذاریم و ادعا می‌کنیم که در «رودخانهٔ ماسکوکا» ایستاده‌ایم، از نظر مفهومی فرایند را متوقف کرده‌ایم و «شیوهٔ نام‌گذاری ما بازتاب همین دیدگاه است».۵

تفکر مبتنی بر عقل سلیم ما معمولاً واقعیت‌های فرایندی را برای آنکه بتواند آنها را بفهمد، همچون اشیایی ثابت و مستقل درمی‌آورد و بدین‌ترتیب ممکن است حقیقت امر را از دست بدهد. این روش برای برخی مقاصد روزمره، مانند همان مثال رودخانه، کاملاً قابل‌قبول است؛ اما زمانی که هدف تحلیل، دستیابی به فهم یک نظام پویاست، چندان کارآمد نیست.

آنچه در بالا گفته شد، آغاز کردن بحث مارکس با کالا را کمتر دل‌بخواهی جلوه می‌دهد. او بحث را با کالا، ساده‌ترین واحد ثروت سرمایه‌داری، آغاز می‌کند؛ چیزی که آن را «شکل سلولی اقتصادی» می‌نامد. مارکس مدعی است که «مطالعهٔ کل پیکر آسان‌تر از مطالعهٔ سلول‌های آن است» و روش خود را به کالبدشناسیِ میکروسکوپی تشبیه می‌کند.۶ یک سلول، کل را در خود دارد و منطق بخش بزرگ‌تر را در درون خود حمل می‌کند. نگاه دقیق به کالا به معنای کنار گذاشتن بقیهٔ سرمایه‌داری نیست؛ بلکه به معنای یافتن کل نظام، با همهٔ تناقض‌هایش، در کوچک‌ترین جزء آن است.

«به صورتِ» چیزی ظاهر می‌شود

ثروت جوامعی که در آنها شیوهٔ تولید سرمایه‌داری حاکم است، به صورت «مجموعه‌ای عظیم از کالاها» ظاهر می‌شود؛ کالای منفرد، شکل عنصری آن ثروت است.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۵.

مارکس بحث را با توصیف یک وضعیت تاریخی بسیار مشخص آغاز می‌کند: جوامعی که شیوهٔ تولید سرمایه‌داری در آنها حاکم است. جوامع دیگر نیز کالا تولید کرده‌اند، اما فقط تحت منطق سرمایه است که ثروت شکل توده‌ای عظیم از کالاها را به خود می‌گیرد. بدین ترتیب، موضوع سرمایه از همان ابتدا مشخص می‌شود و هدف آن، ایجاد فهمی از همین جوامع معین است. مایکل هاینریش تأکید می‌کند که این امتناع از برخورد کردن با سرمایه‌داری به‌عنوان پدیده‌ای جاودانه و فراتاریخی، درست در نخستین جملهٔ کتاب آشکار می‌شود.۷

اکنون، همان‌گونه که دیوید هاروی و مایکل هاینریش هر دو اشاره می‌کنند، واژهٔ «ظاهر می‌شود» در عبارت آغازین اهمیت زیادی دارد. ظاهر شدن چیزی به شکل معینی الزاماً به معنای آن نیست که آن چیز عیناً همان است: یک چیز می‌تواند شکل خاصی را نشان دهد، بی‌آنکه آن شکل تمامیت آن چیز باشد.

هاینریش با بررسی واژهٔ آلمانی «اِرشاینْت» بر این نکته تأکید می‌کند که «است» چیزی را طبقه‌بندی می‌کند، «به صورتِ چیزی ظاهر می‌شود» نشان می‌دهد که چیزی شکلی معین به خود گرفته است و در نتیجه برای شکل‌های دیگر نیز جا باقی می‌گذارد، در حالی که «به نظر می‌رسد» با استفاده از واژهٔ دیگری، یعنی «شاینْت»، دلالت بر فریب یا ظاهر گمراه‌کننده دارد؛ واژه‌ای که مارکس در اینجا به کار نمی‌برد.۸ در جوامعی که مارکس بررسی می‌کند، به خود گرفتن شکل کالا از سوی ثروت یک فریب نیست؛ اما در ساختار اجتماعی دیگری، ثروت می‌توانست به شکل دیگری ظاهر شود.

توانایی مارکس برای پیش‌بینی زندگی مدرن هنگامی آشکار می‌شود که به جامعهٔ امروز و گسترهٔ شکل کالایی نگاه کنیم؛ جایی که بخش اعظم زندگی از طریق ارزش پولی فهمیده می‌شود، منطق کالا بسیاری از تعاملات ما و حتی رابطهٔ ما با زمان را شکل می‌دهد. همان‌گونه که دیوید هاروی اشاره می‌کند، «شکل کالا در شیوهٔ تولید سرمایه‌داری حضوری جهان‌شمول دارد».۹ این واقعیت از زمان مارکس تنها تشدید شده است.

ارزش مصرف: جایی که طبیعت وارد تحلیل می‌شود

مارکس به بررسی شکل کالا ادامه می‌دهد: کالا در وهلهٔ نخست چیزی مستقل و متمایز است که ویژگی‌هایش نیازهای انسانی «از هر نوعی» را برآورده می‌کنند. مارکس نسبت به اینکه این نیازها از «شکم یا تخیل» سرچشمه می‌گیرند بی‌تفاوت است؛ او میان نیازهای «واقعی» و «کاذب» رتبه‌بندی نمی‌کند و همچنین برایش اهمیتی ندارد که کالا مستقیماً مصرف شود یا به‌طور غیرمستقیم در تولید، به‌عنوان مادهٔ خام، مورد استفاده قرار گیرد.۱۰ در هر دو حالت، آن چیز باید برای شخصی یا فرایندی هدفی داشته باشد و همین فایدهٔ عملی، ارزش مصرف آن را تشکیل می‌دهد.

طبیعت در سرمایه از آنجا وارد بحث می‌شود که مارکس می‌گوید این سودمندی «در هوا معلق نیست».۱۱ ارزش مصرف بر ویژگی‌های فیزیکی خودِ چیز مبتنی است و وجودی جدا از آن ندارد. سودمندی در آنچه کالا از نظر مادی هست و در رابطهٔ واقعی آن با نیاز انسانی وجود دارد.

مارکس تنها چند بند بعد طبیعت را موقتاً از تحلیل کنار خواهد گذاشت، بنابراین مهم است که در اینجا به یاد داشته باشیم که طبیعت ابتدا در خودِ پیکر مادی کالا تثبیت شده است.

خوانش دیگری از تعریف مارکس از کالا بر مبنای ارزش مصرف، از سوی مایکل لبوویتز در کتاب فراتر از سرمایه: اقتصاد سیاسی مارکس دربارهٔ طبقهٔ کارگر ارائه شده است. لبوویتز اشاره می‌کند که نیازهای مربوط به «تخیل» نشان می‌دهند که جوهر ارزش مصرف «در انسان‌ها یافت می‌شود، نه در اشیا» ــ و او با دقت تأکید می‌کند که این نیازها خود اجتماعی‌اند و سخن مارکس را نقل می‌کند که «مصرف‌کننده از تولیدکننده آزادتر نیست». این دیدگاه با این ایده که سودمندی در پیکر مادی کالا وجود دارد تناقضی ندارد؛ بلکه نشان می‌دهد که ارزش مصرف جایی است که یک نیاز اجتماعی‌شکل‌گرفته با مادهٔ طبیعی تلاقی می‌کند.۱۲

مارکس سپس دو توضیح اضافه می‌کند. نخست، سودمندی یک شیء مستقل از کاری است که برای به دست آوردن آن لازم بوده است؛۱۳ الماس چه وقتی آن را تصادفاً روی زمین پیدا کرده باشید و چه وقتی ماه‌ها برای استخراج آن از معدن زحمت کشیده باشید، به یک اندازه سودمند است. دوم، ارزش‌های مصرف همیشه به صورت مقادیر معین تحقق می‌یابند، نه به شکل انتزاعیِ «گندم»، بلکه مثلاً بیست بوشل گندم؛ و آنها فقط از طریق استفاده یا مصرف مستقیم فعلیت پیدا می‌کنند.۱۴

دیوید هاروی در راهنمای سرمایه مارکس از خواننده می‌خواهد:

توجه کنید که مارکس با چه سرعتی از تنوع شگفت‌انگیز خواسته‌ها، نیازها و امیال انسانی، و نیز از تنوع عظیم کالاها و وزن‌ها و اندازه‌های آنها انتزاع می‌کند تا بر مفهوم وحدت‌بخش ارزش مصرف تمرکز کند.

راهنما، ص. ۱۸.

هاروی به نمونهٔ روشنی از شیوهٔ انتزاع مارکس اشاره می‌کند و می‌توانیم برای دیدن نحوهٔ عملکرد آن دوباره به اولمن بازگردیم؛ به‌ویژه به چیزی که اولمن آن را «انتزاع در سطح عمومیت» می‌نامد.

اولمن هفت سطح عمومیت را شناسایی می‌کند که انتزاع‌های مارکس را می‌توان در آنها جای داد. «تنوع خواسته‌ها، نیازها و امیال انسانی» در سطح نخست قرار دارد و مارکس به‌ندرت در این سطح انتزاع می‌کند. بخش نخست تقریباً به‌طور کامل در سطح سوم، یعنی سرمایه‌داری، قرار دارد.

مارکس تنوع نیازهای فردی را انکار نمی‌کند و اولمن صراحتاً می‌گوید که ویژگی‌های موجود در هر سطح «به یک اندازه واقعی» هستند؛ اما آنها صرفاً موضوع مطالعه نیستند. مارکس کالا را به‌عنوان یک شکل اجتماعی تحلیل می‌کند و این تحلیل در سطح سوم عمومیت قرار دارد.۱۵

برداشت دیگری که بر ساختار پروژهٔ مارکس تمرکز دارد و به کنار گذاشتن «تنوع خواسته‌ها، نیازها و امیال انسانی» مربوط می‌شود، باز هم از مایکل لبوویتز می‌آید. تز اصلی فراتر از سرمایه این است که سرمایه مارکس تنها یک سوی داستان، یعنی سوی سرمایه، را بررسی می‌کرد و کتابی نوشته‌نشده دربارهٔ کار مزدی می‌توانست تحلیل را از سوی کارگر بسط دهد.

بر اساس این خوانش، سطح نیازهای کارگران در سرمایه ثابت نگه داشته می‌شود، زیرا تحول آنها به سوی دیگر این تحلیل تعلق دارد. مارکس در دست‌نوشته‌های سال‌های ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۳ نیز کم‌وبیش همین را می‌گوید: پرسش‌های مربوط به تغییرات در سطح نیازها «به بررسی کار مزدی به‌طور خاص تعلق دارند».۱۶

مایکل هاینریش همچنین نکتهٔ مهمی را مطرح می‌کند و یادآور می‌شود که تمایز میان ارزش مصرف و ارزش، ایدهٔ اصیل مارکس نبود. این تمایز از طریق اقتصاددانان سیاسی کلاسیکی مانند آدام اسمیت و حتی تا ارسطو به عقب بازمی‌گردد. اصالت مارکس در سطح تحلیلی‌ای که بر این بنیان بنا می‌کند آشکار می‌شود.۱۷

محتوای مادی و شکل اجتماعی

آنها محتوای مادی ثروت را تشکیل می‌دهند، فارغ از اینکه شکل اجتماعی آن چه باشد.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶.

این یک جمله در بخش نخست، تمایزی را بنا می‌گذارد که همهٔ آنچه بعداً خواهد آمد بر اساس آن سازمان می‌یابد: تمایز میان محتوای مادی ثروت و شکل اجتماعی آن.

از یک سو، محتوای مادی قرار دارد: ارزش‌های مصرف و مواد فیزیکی زندگی که هر جامعه‌ای در تاریخ بشر ناگزیر بوده آنها را تولید کند، زیرا انسان‌ها برای بقا باید غذا بخورند و سرپناه بسازند. از این منظر، ارزش مصرف مختص جوامع سرمایه‌داری نیست.

از سوی دیگر، شکل اجتماعی معینی قرار دارد که این محتوا در شرایط تولید کالاییِ تعمیم‌یافته به خود می‌گیرد: شکل کالا، یا آن‌گونه که بعداً خواهیم دید، شکل ارزش. من در دو بخش بعدی هم ارزش و هم ارزش مبادله را بررسی خواهم کرد؛ فعلاً فقط توجه کنید که هر یک در کدام سوی این شکاف قرار می‌گیرند. ارزش و ارزش مبادله شکل‌هایی تاریخی و مشخص‌اند که محتوای مادی در جوامع سرمایه‌داری به خود می‌گیرد.۱۸

طبیعت کاملاً در سوی محتوای این شکاف قرار دارد، زیرا ارزش‌های مصرف بیانگر ماده و انرژی واقعی‌ای هستند که از زمین گرفته و به آن بازگردانده می‌شوند؛ اما شکل اجتماعی ارزش نسبت به این واقعیت فیزیکی بی‌تفاوت است.

ارزش برایش اهمیتی ندارد که کالایی با فرسوده کردن خاک تولید شده یا با روشی پایدار که خاک را تجدید می‌کند؛ ارزش فقط کار مجرد ــ که به‌زودی به آن نیز خواهیم رسید ــ و نسبت‌های مبادله را اندازه‌گیری می‌کند.

تناقض زیست‌محیطی در اینجا آن است که ثروت به‌عنوان محتوای مادی، طبیعی و متابولیکی است، در حالی که ثروت به‌عنوان شکل اجتماعی، نسبت به طبیعت نابیناست. بنیان «شکاف متابولیکی» از همین‌جا قابل مشاهده است، در حالی که مارکس هنوز حتی از خاک یا جدایی شهر و روستا سخن نگفته است.۱۹

مارکس در این مرحله شکل را از محتوا جدا کرده، اما هنوز نشان نداده است که شکل چگونه بر محتوا مسلط می‌شود. این تز که سرمایه‌داری با سازمان دادن تولید حول گسترش ارزش، نه برآوردن نیازهای انسانی، شکل اجتماعی یعنی ارزش را بر محتوای مادی یعنی ارزش‌های مصرف مقدم می‌کند، در سراسر اثر بسط خواهد یافت؛ اما این تز هنوز در اینجا به‌طور کامل پرورانده نشده است.

مارکس سپس بخش را با این نکته به پایان می‌رساند که ارزش‌های مصرف به‌عنوان «حاملان» ارزش مبادله عمل می‌کنند؛۲۰ یعنی وسیلهٔ مادی‌ای هستند که شکل اجتماعی از طریق آن آشکار می‌شود. برای آشکار شدن این شکل اجتماعی باید «به فرایندهای واقعی مبادله در بازار نگاه کنیم».۲۱

ارزش مبادله و جست‌وجوی عنصر مشترک

این تصور که نظریهٔ کارِ مارکس دربارهٔ ارزش می‌تواند چشم‌اندازی مهم برای بوم‌شناسی فراهم کند، با توجه به دیدگاه رایج مبنی بر اینکه این نظریه اهمیت طبیعت را به‌عنوان شرط و عامل محدودکنندهٔ تولید انسانی کنار می‌گذارد یا تنزل می‌دهد، ممکن است عجیب به نظر برسد. حتی در میان مارکسیست‌های زیست‌محیطی نیز موضع غالب ظاهراً این است که هر مقدار بینش زیست‌محیطی که مارکس به دست آورده باشد، با وجود نظریهٔ ارزش او بوده است، نه به سبب آن. بااین‌حال، جوانهٔ گرایش سرمایه‌داری به تخریب شرایط طبیعی وجود انسان را می‌توان، به‌طور استدلالی، در تحلیل پایه‌ای مارکس از ارزش‌های مبادله‌ای مشاهده کرد.

پل برکت، مارکس و طبیعت: چشم‌اندازی سرخ و سبز، ص. ۷۹.

برخلاف ارزش مصرف که در خود کالا وجود دارد و می‌توان آن را در آن کشف کرد، ارزش مبادله از طریق چنین کالبدشکافی‌ای خود را آشکار نمی‌کند. ارزش مبادله تنها از طریق خودِ فرایند مبادله قابل مشاهده می‌شود و دیوید هاروی در اینجا نکتهٔ مهمی دربارهٔ ضرورت توجه به حرکت و فرایند هنگام خواندن مارکس مطرح می‌کند.۲۲ برای مارکس، اشیا اغلب خود را آشکار می‌کنند و تعریفشان را از طریق تعامل با چیز دیگری به دست می‌آورند.

ارزش مبادله چیزی است که یک کالا در نسبت با کالایی دیگر در برابر آن مبادله می‌شود؛ برای مثال، مقدار معینی گندم که در برابر مقدار معینی آهن مبادله می‌شود. از همین‌جا می‌توان دید که ارزش مبادله تا چه اندازه با ارزش مصرف متفاوت است، زیرا ارزش مصرف در خود شیء تثبیت شده است؛ در حالی که مارکس می‌گوید ارزش مبادله به نظر می‌رسد چیزی «تصادفی و کاملاً نسبی» باشد.۲۳

آن توضیح قبلی دربارهٔ ترجمه در اینجا نیز دوباره اهمیت پیدا می‌کند، زیرا متوجه می‌شوید که فوکس ارزش مبادله را «چیزی تصادفی و کاملاً نسبی به نظر می‌رسد» ترجمه کرده است. اما هاینریش، با مراجعه به متن آلمانی، اشاره می‌کند که مارکس در اینجا افعال متفاوتی به کار می‌برد: در دو جملهٔ پیش‌تر، «اِرشاینْت» و در این جمله «شاینْت»؛ در حالی که فوکس هر دو را «ظاهر می‌شود» ترجمه کرده است.۲۴ این تفاوت مهم است، زیرا «به نظر می‌رسد» در اینجا همان نقطه‌ای است که مارکس از چیزی فاصله می‌گیرد که قرار است بلافاصله آن را واژگون کند.

ارزش مبادله ممکن است در سطح ظاهر، تصادفی و نسبی به نظر برسد، اما ادامهٔ این بخش نشان می‌دهد که در زیر این نسبت‌های گوناگون مبادله، محتوای مشترکی وجود دارد که خود را از طریق همین نسبت‌ها بیان می‌کند.

مارکس استدلال خود را با این مشاهده پیش می‌برد که یک کالای واحد دارای ارزش‌های مبادلهٔ متعددی است. یک ربع گندم در برابر مقدار معینی واکس کفش، یا ابریشم، یا آهن مبادله می‌شود.۲۵ اگر همهٔ اینها ارزش‌های مبادلهٔ معتبر همان گندم باشند، پس باید در نسبت‌های دقیق خود با یکدیگر برابر باشند. کالاها در آن مقادیر مشخص، کاملاً قابل‌جایگزینی با یکدیگرند.

اما نمی‌توان دو چیز را با یکدیگر برابر قرار داد، مگر اینکه معیار مشترکی برای مقایسهٔ آنها وجود داشته باشد؛ بنابراین باید عنصر سومی در هر یک از آنها وجود داشته باشد که بتوان آن را به یک اندازه در هر دو اندازه گرفت.

از این نتیجه می‌شود که، نخست، ارزش‌های مبادلهٔ معتبر یک کالای معین چیزی برابر را بیان می‌کنند و، دوم، ارزش مبادله نمی‌تواند چیزی جز شیوهٔ بیان، «شکل ظهور»، محتوایی متمایز از خود باشد.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۷.

اگر همهٔ این ارزش‌های مبادله یک چیز واحد را بیان می‌کنند، پس خودِ ارزش مبادله نمی‌تواند آن عنصر سوم باشد؛ ارزش مبادله فقط «شکل ظهور» محتوایی است که در زیر آن قرار دارد. «شیوهٔ بیان» و «شکل ظهور» هر دو یک معنا دارند و ارزش مبادله همان شیوه‌ای است که یک محتوای عمیق‌تر از طریق آن بیان می‌شود. این نکته مهم است، زیرا محتوا واقعاً با نحوهٔ ظهور خود متفاوت است، حتی اگر تنها بتواند از طریق همان شکل خود را نشان دهد.

ارزش فقط در رابطه با کالای دیگری می‌تواند به صورت ارزش مبادله ظاهر شود، اما با هیچ‌یک از این نمودهای مشخص یکسان نیست. ارزش مبادله همچنین تنها از طریق عمل مبادله قابل مشاهده است؛ یعنی فقط از طریق حرکت قابل لمس و آشکار شدن است.

ارزش: آنچه پس از کنار گذاشتن طبیعت باقی می‌ماند

پس آن «چیز برابر» چیست؟

کالاها به‌عنوان ارزش‌های مصرف، بیش از هر چیز از لحاظ کیفیت متفاوت‌اند؛ اما به‌عنوان ارزش‌های مبادله، فقط می‌توانند از لحاظ کمیت متفاوت باشند و بنابراین حتی یک ذره ارزش مصرف در خود ندارند.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۸.

عنصر مشترک نمی‌تواند یک ویژگی طبیعی کالا باشد، زیرا همین ویژگی‌ها هستند که کالاها را به ارزش مصرف تبدیل می‌کنند و «رابطهٔ مبادلهٔ کالاها با انتزاع از ارزش‌های مصرف آنها مشخص می‌شود».۲۶

در مبادله، هر ارزش مصرفی می‌تواند جای ارزش مصرفی دیگری را بگیرد، به شرط آنکه مقدار درست باشد؛ بنابراین هیچ ویژگی فیزیکی مشخصی نمی‌تواند چیزی باشد که آنها را قابل‌مقایسه می‌کند. و هنگامی که ویژگی فیزیکی را کنار می‌گذارید، ویژگی مشخص و سودمند کاری را نیز که آن کالا را تولید کرده است کنار می‌گذارید؛ برای مثال، خیاطی‌ای که کت را تولید کرده است. زیرا همین کار مشخص بود که ارزش مصرف معین مورد نظر ما را تولید کرده و اکنون باید آن را کنار بگذاریم.

یکی از اشتباهاتی که خوانندگان گاهی در اینجا مرتکب می‌شوند این است که فکر می‌کنند اگر ارزش مصرف را انتزاع کرده‌ایم و کار مشخص ارزش مصرف را ایجاد می‌کند، پس لابد کار را نیز به‌طور کامل انتزاع کرده‌ایم. در این صورت، ارزش دیگر به‌وسیلهٔ کار ایجاد نمی‌شود، بلکه گویی «در بازار» پدیدار می‌شود.

آنچه کنار گذاشته می‌شود، ویژگی منحصربه‌فرد و مشخص آن کار است. مارکس می‌گوید:

با ناپدید شدن ویژگی سودمند محصولات کار، ویژگی سودمند انواع کاری که در آنها تجسم یافته نیز ناپدید می‌شود؛ و این به نوبهٔ خود مستلزم ناپدید شدن شکل‌های مشخص و متفاوت کار است. دیگر نمی‌توان آنها را از یکدیگر متمایز کرد، بلکه همگی با هم به یک نوع کار واحد، یعنی کار انسانی به‌طور مجرد، تقلیل می‌یابند.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۸.

آنچه باقی می‌ماند، تلاش عمومی انسانی است و همین کار انسانیِ غیرمشخص و مجرد، عنصر مشترکی است که مارکس در جست‌وجوی آن بوده است. بنابراین، کار مجرد جوهر ارزش است و کالاها از آن رو دارای ارزش‌اند که مقادیر متراکم‌شده‌ای از آن را در خود دارند.۲۷

بنابراین، بازار صرفاً جایی است که ارزش از طریق ارزش مبادله و در جریان مبادله با کالاهای دیگر بیان و اندازه‌گیری می‌شود؛ ارزش مبادله شکل ظهور آن است. جوهر واقعی ارزش، کار مجرد است که در مبادله زندگی نمی‌کند، بلکه در تولید وجود دارد.

اشتباه گرفتن جایی که ارزش خود را نشان می‌دهد با جایی که ارزش در آن ایجاد می‌شود، تمایز میان محتوا و شکل را که مارکس پیش‌تر ساخته بود از میان می‌برد. *البته اینکه ارزش در تولید ایجاد می‌شود یا از طریق مبادله، همچنان موضوع یک بحث ادامه‌دار است.*۲۸ اما در میان طرف‌های این بحث، این دیدگاه که بازار ارزش را از هیچ و به‌طور ناگهانی اختراع می‌کند، دیدگاه رایجی نیست.

پس مارکس با انتزاع کردن تمام ویژگی‌های فیزیکی و حسی کالا که آن را به طبیعت و نیاز انسانی پیوند می‌دادند، به ارزش رسید. مارکس برای رسیدن به ارزش، پیکر طبیعی را کنار گذاشت؛ چیزی که پس از زدودن طبیعت باقی می‌ماند.

مارکس حتی آنچه باقی می‌ماند را «عینیت شبح‌وار» می‌نامد؛ هاینریش ترجیح می‌دهد آن را «عینیت طیفی» بنامد.۲۹ چیزی که عینی و واقعی است، اما با حواس قابل درک نیست؛ زیرا هر چیزی که حسی باشد، ما را دوباره به همان ارزش مصرفی بازمی‌گرداند که لحظاتی پیش کنار گذاشته بودیم.

بی‌تفاوتی ارزش نسبت به طبیعت، مستقیماً در سازوکاری که ارزش را ایجاد می‌کند تعبیه شده است و این همان فرایندی است که مارکسیست‌های زیست‌محیطی با آن سروکار دارند.

پل برکت این مسئله را با بیشترین دقت دنبال می‌کند و استدلال می‌کند که «ریشه‌های اجتماعی گرایش‌های بحران زیست‌محیطی سرمایه‌داری تنها زمانی به‌طور کامل آشکار می‌شوند […] که تنش‌های با طبیعتِ تعبیه‌شده در شکل ارزش کالاها، پول و سرمایه را در نظر بگیریم».۳۰

ارزش مصرف و کار مشخص با هم ناپدید می‌شوند؛ ارزش و کار مجرد باقی می‌مانند و در هر دو سوی این فرایند، طبیعت از دست می‌رود.

جامعه‌ای که تولید را حول ارزش سازمان می‌دهد، تمام متابولیسم خود با طبیعت را بر اساس منطقی پیش می‌برد که قادر به دیدن طبیعت نیست. پیامدهای این بی‌تفاوتی کاملاً واقعی‌اند. دیوید هاروی آن را چنین بیان می‌کند:

اگر فکر می‌کنید می‌توانید یک مسئلهٔ زیست‌محیطی جدی مانند گرمایش جهانی را حل کنید، بی‌آنکه واقعاً با این پرسش مواجه شوید که ساختار بنیادی ارزش در جامعهٔ ما توسط چه کسی و چگونه تعیین می‌شود، خودتان را گول می‌زنید.

هاروی، راهنمای سرمایه مارکس، ص. ۲۳.

نمایش سازوکار ایجاد ارزش که در سرمایه‌داری ذاتی است، همچنین به مقابله با انتقاد رایجی کمک می‌کند که خود مارکس را ضدزیست‌محیطی می‌داند و معتقد است او طبیعت را به‌عنوان «هدیه‌ای رایگان» بی‌ارزش کرده است.

در اینجا روشن است که چنین نیست؛ این منطق سرمایه است که مارکس در حال آشکار کردن آن است و این منطق است که طبیعت را بی‌ارزش می‌کند.

دیوید هاروی در کتاب داستان سرمایه که در سال ۲۰۲۶ منتشر کرده، بر این نکته با تأکید بسیار می‌کوبد:

از نظر سرمایه، نه طبیعت و نه بازتولید اجتماعی مولد ارزش نیستند و مارکس این واقعیت را در صورت‌بندی‌های خود منعکس می‌کند. سرمایه با چنین پدیده‌هایی همچون هدایای رایگان طبیعت و طبیعت انسانی رفتار می‌کند. آنها در نظریهٔ سرمایه اهمیتی حیاتی دارند، اما سرچشمهٔ ارزش یا ارزش اضافی نیستند.

دیوید هاروی، داستان سرمایه، ص. ۴۶.

اندازهٔ ارزش: زمان کارِ لازم از نظر اجتماعی

اکنون وسوسه‌انگیز است که نتیجه بگیریم اگر جوهر ارزش، کار مجرد است، پس اندازهٔ ارزش یک کالا به مقدار کاری بستگی دارد که در آن وجود دارد و این مقدار با زمان، مثلاً ساعت یا هفته، اندازه‌گیری می‌شود؛ اما مارکس بلافاصله پیچیدگی تازه‌ای به بدیهی‌ترین صورت این ایده وارد می‌کند.

این مقدار نمی‌تواند صرفاً زمانی باشد که یک تولیدکنندهٔ خاص صرف کرده است، زیرا در آن صورت هرچه کارگر کندتر باشد، محصول ارزشمندتر خواهد بود.

آنچه اهمیت دارد «زمان کارِ لازم از نظر اجتماعی» است؛ یعنی زمانی که برای تولید یک کالا تحت شرایط عادی اجتماعی تولید، با سطح متوسط مهارت و شدت کار موجود در آن زمان، لازم است.۳۱

دو عامل این استاندارد را تعیین می‌کنند: وضعیت معمول فناوری و شرایط تولید، و سطح متوسط مهارت و تلاش نیروی کار.

بنابراین، از نظر مارکس، ارزش بر اساس میانگین اجتماعی تعیین می‌شود، نه بر اساس تعداد ساعات فردیِ کاری مشخص. ارزش همچنین ثابت نیست، بلکه «در معرض دگرگونی‌های انقلابیِ دائمی قرار دارد».۳۲

هوا، خاک بکر، جنگل‌ها

یک چیز می‌تواند ارزش مصرف باشد، بی‌آنکه ارزش باشد… هوا، خاک بکر، مراتع طبیعی، جنگل‌های کاشت‌نشده و غیره در این دسته قرار می‌گیرند.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۳۱.

دینامیک شکل و محتوا هنگامی اهمیت خود را نشان می‌دهد که در نظر بگیریم هوا، خاک بکر و جنگل‌ها طبیعتی هستند که از فرایند کار انسانی عبور نکرده‌اند و بنابراین ارزش نمی‌تواند آنها را در خود جای دهد.

این عناصر محتوای مادی‌اند، بدون آنکه شکل اجتماعی داشته باشند، و فاقد ارزش‌اند زیرا هیچ کار انسانی در آنها متجسد نشده است. البته زمین همچنان خریدوفروش می‌شود؛ یعنی می‌تواند بدون داشتن ارزش، دارای قیمت باشد. اینکه این امر چگونه ممکن است، پرسشی است که مارکس در جلد سوم به آن می‌پردازد.

مارکس بخش را با روشن کردن رابطهٔ ارزش مصرف، ارزش و کالا با یکدیگر به پایان می‌رساند و سه حالتی که ارائه می‌کند قرینه و متقارن نیستند.

یک چیز می‌تواند ارزش مصرف داشته باشد، بی‌آنکه ارزش داشته باشد؛ مانند هوا و خاک بکر.

یک چیز همچنین می‌تواند محصول مفید کار باشد، بی‌آنکه کالا باشد، زیرا کالا باید برای دیگران ارزش مصرف داشته باشد و از طریق مبادله به آنها برسد.

اما هیچ چیز نمی‌تواند ارزش باشد، بی‌آنکه ارزش مصرف داشته باشد:

اگر چیز بی‌فایده باشد، کارِ موجود در آن نیز بی‌فایده است؛ آن کار به‌عنوان کار به حساب نمی‌آید و بنابراین هیچ ارزشی ایجاد نمی‌کند.

مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۳۱؛ و هاینریش، چگونه سرمایه مارکس را بخوانیم، صص. ۷۳–۷۴.

بنابراین، ارزش مصرف چیزی به مقدار ارزش یک چیز نمی‌افزاید، اما ارزش نمی‌تواند بدون آن وجود داشته باشد. سوی محتوا می‌تواند مستقل از سوی شکل وجود داشته باشد؛ اما سوی شکل نمی‌تواند چنین باشد. ارزش نسبت به نوع طبیعتی که به آن وابسته است بی‌تفاوت است، نه نسبت به اینکه اصلاً به طبیعت وابسته باشد یا نه.

این بخش چه چیزی را اثبات می‌کند ــ و چه چیزی را اثبات نمی‌کند

پیش از آنکه بخش نخست را به پایان برسانم، می‌خواهم دربارهٔ اینکه آنچه در بالا خلاصه کردم چگونه در استدلال گسترده‌تر اثر جای می‌گیرد، دو نکته مطرح کنم.

نخست، وسوسه‌انگیز است که بخش نخست را بخوانیم و نتیجه بگیریم مارکس در تلاش است ثابت کند که کار ارزش ایجاد می‌کند. مایکل هاینریش استدلال می‌کند که مارکس اصلاً چنین کاری نمی‌کند و چنین برداشتی یک سوءتفاهم است.

مارکس هرگز از عبارت «نظریهٔ کارِ ارزش» استفاده نکرد. در دوران او، این ایده که کار ارزش تولید می‌کند، دیدگاه رایجی بود که از آدام اسمیت و دیوید ریکاردو به ارث رسیده بود.

علاقهٔ واقعی مارکس به جایی مربوط می‌شود که از اقتصاددانان کلاسیک جدا می‌شود و هاینریش چهار مورد از این جدایی‌ها را برمی‌شمارد.

نخست، تمایز میان محتوای مادی و شکل اجتماعی است؛ تمایزی که اقتصاد سیاسی کلاسیک عمدتاً نادیده گرفته بود.

دوم، این نکته است که آنچه ارزش ایجاد می‌کند، کار به‌طور کلی نیست، بلکه کار مجرد انسانی است.

نکتهٔ سوم و چهارم این است که جوهر ارزش تنها از طریق مبادله تحقق می‌یابد و عینیت ارزش «طیفی» یا شبح‌وار است.۳۴

تقلیل بخش نخست به این ادعا که «کار ارزش ایجاد می‌کند»، در واقع همان موضع کلاسیکی را تکرار می‌کند که مارکس در برابر آن استدلال می‌کرد.

نکتهٔ دوم این است که یک تمایز بنیادی میان محتوای مادی و شکل اجتماعی، تعیین ارزش از طریق انتزاع کردن پیکر طبیعی، و شماری از ملاحظات دیگر دربارهٔ خوانش زیست‌محیطی، واقعاً در بخش نخست حضور دارند.

بااین‌حال، در اینجا یک نظریهٔ زیست‌محیطی کاملاً بسط‌یافته پیدا نخواهید کرد، زیرا چنین چارچوبی را پژوهشگرانی مانند پل برکت، جان بلامی فاستر، کوهی سایتو و دیگران از مجموعه‌ای از فرازهای موجود در سراسر آثار مارکس بازسازی کرده‌اند. بازسازی سایتو نیز از سوی دیگر پژوهشگران مارکسیست مورد انتقاد قرار گرفته است.۳۵

چارچوب این بازسازی در آثار مختلف مارکس پراکنده است و برای شکل دادن به آن باید مجموعهٔ نوشته‌های او را در کنار یکدیگر قرار داد.۳۶

ادعای من ــ که به گمانم ادعایی نسبتاً محدود و محتاطانه است ــ این است که یک چشم‌انداز زیست‌محیطی در روش مارکس به‌طور ضمنی وجود دارد و در چند فراز کلیدی نیز به‌طور صریح ظاهر می‌شود.

ماتریالیسم مارکس در خودِ منطقش ماهیتی متابولیکی دارد.

می‌توانیم بخش نخست را با این درک به پایان ببریم که کالا به دو بخش تقسیم شده است؛ کالا دارای یک «خصلت دوگانه» است: ارزش مصرف و ارزش.

و ارزش، در نهایت، چیزی اجتماعی و طیفی از کار درآمده است که از طریق انتزاع کردن پیکر فیزیکی کالا به آن می‌رسیم.

استدلال زیست‌محیطی این مجموعه عمدتاً در همان فضای میان محتوای مادی و شکل اجتماعی وجود خواهد داشت.

مطالعهٔ خوبی داشته باشید!

یادداشت‌ها

۱. مارکس، سرمایه، جلد اول، ترجمهٔ بن فوکس، پنگوئن، ۱۹۷۶، ص. ۸۹، «پیشگفتار بر چاپ نخست».

۲. لویی آلتوسر، «پیشگفتار بر سرمایه، جلد اول» (۱۹۶۹)، در لنین و فلسفه و مقالات دیگر، ترجمهٔ بن بروستر، نیویورک: مانثلی ریویو پرس، ۲۰۰۱، ص. ۵۲.

۳. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۹۰، «پیشگفتار بر چاپ نخست».

۴. برتل اولمن، رقص دیالکتیک: گام‌هایی در روش مارکس، انتشارات دانشگاه ایلینوی، ۲۰۰۳، فصل پنجم، «به کار بستن دیالکتیک: فرایند انتزاع در روش مارکس».

۵. اولمن، رقص، ص. ۶۴.

۶. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۹۰، «پیشگفتار بر چاپ نخست».

۷. مایکل هاینریش، چگونه سرمایه مارکس را بخوانیم: شرح و توضیح فصل‌های آغازین، نیویورک: مانثلی ریویو پرس، ۲۰۲۱، ص. ۴۸.

۸. هاینریش، چگونه بخوانیم، ص. ۴۸.

۹. دیوید هاروی، راهنمای سرمایه مارکس، لندن: ورسو، ۲۰۱۰، ص. ۱۷.

۱۰. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۵.

۱۱. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶.

۱۲. مایکل لبوویتز، فراتر از سرمایه: اقتصاد سیاسی مارکس دربارهٔ طبقهٔ کارگر، ویرایش دوم، پالگریو مک‌میلان، ۲۰۰۳، ص. ۳۳.

۱۳. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶.

۱۴. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶.

۱۵. اولمن، رقص، صص. ۸۶–۸۹.

۱۶. لبوویتز، فراتر از سرمایه، ص. ۴۸؛ نقل‌قول مارکس در آنجا به این صورت ارجاع داده شده است: مارکس، ۱۹۸۸: صص. ۴۵–۴۶، مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۳۰.

۱۷. هاینریش، چگونه بخوانیم، ص. ۴۸.

۱۸. هاینریش، چگونه بخوانیم، ص. ۵۲.

۱۹. جان بلامی فاستر، بوم‌شناسی مارکس: ماتریالیسم و طبیعت، نیویورک: مانثلی ریویو پرس، ۲۰۰۰، صص. ۱۵۵–۱۶۳ دربارهٔ شکاف متابولیکی؛ مباحث لیبیگ و شیمی خاک در صص. ۱۴۷–۱۷۷ ادامه دارد و بحث او دربارهٔ «اشتوف‌وِشل» (متابولیسم) به‌عنوان اصطلاح مارکس در ص. ۱۵۷ آمده است.

۲۰. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶.

۲۱. هاروی، راهنمای سرمایه مارکس، ص. ۱۸.

۲۲. هاروی، راهنمای سرمایه مارکس، ص. ۱۹.

۲۳. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶.

۲۴. هاینریش، چگونه بخوانیم، ص. ۵۶. این بخش در ترجمهٔ فوکس در سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۶ قرار دارد.

۲۵. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۷.

۲۶. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۷.

۲۷. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۸.

۲۸. هاینریش، چگونه بخوانیم، صص. ۶۷–۶۸.

۲۹. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۸؛ هاینریش، چگونه بخوانیم، صص. ۶۳–۶۵.

۳۰. پل برکت، مارکس و طبیعت: چشم‌اندازی سرخ و سبز، شیکاگو: هی‌مارکت، ۲۰۱۴، ص. ۷۹.

۳۱. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۲۹.

۳۲. هاروی، راهنمای سرمایه مارکس، ص. ۲۴.

۳۳. مارکس، سرمایه، جلد اول، ص. ۱۳۱ و هاینریش، چگونه بخوانیم، صص. ۷۳–۷۴.

۳۴. هاینریش، چگونه بخوانیم، صص. ۷۸–۸۰.

۳۵. برای نقد هاروی بر سایتو، نگاه کنید به داستان سرمایه، صص. ۱۹۶–۱۹۷.

۳۶. پل برکت، مارکس و طبیعت: چشم‌اندازی سرخ و سبز؛ جان بلامی فاستر، بوم‌شناسی مارکس: ماتریالیسم و طبیعت، نیویورک: مانثلی ریویو پرس، ۲۰۰۰؛ کوهی سایتو، اکوسوسیالیسم کارل مارکس: سرمایه، طبیعت و نقد ناتمام اقتصاد سیاسی، نیویورک: مانثلی ریویو پرس، ۲۰۱۷.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب