وقتی هیولاها در میان ما قدم می‌زنند – هنری ژیرو

در

,

وقتی هیولاها در میان ما قدم می‌زنند

هنری ژیرو

ترجمه مجله جنوب جهانی

دسته‌بندی: سیاست، فاشیسم، سرمایه‌داری، آموزش انتقادی و امپریالیسم

در یک نگاه

عادی‌شدن خشونت، بی‌اعتنایی به رنج انسان‌ها و پذیرش تدریجی سیاست‌های مبتنی بر طرد، سرکوب و نابودی، از مهم‌ترین زمینه‌های اجتماعی قدرت‌گیری فاشیسم‌اند. هنری ژیرو استدلال می‌کند که هیولاهای سیاسی را نمی‌توان صرفاً محصول شرارت فردی دانست؛ آن‌ها در بستر تاریخی سرمایه‌داری، نابرابری اقتصادی، امپریالیسم، نژادپرستی، نظامی‌گری و نهادهای آموزشی و فرهنگی تولید و بازتولید می‌شوند. از این منظر، مسئله فقط برکناری رهبران اقتدارگرا نیست، بلکه باید با سازوکارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی‌ای مقابله کرد که خشونت سازمان‌یافته را ممکن و عادی می‌کنند. ژیرو با تأکید بر نقش «تروریسم آموزشی» در شکل‌دهی به ترس، نفرت و اطاعت، راه مقابله را در سازمان‌دهی جمعی، همبستگی، امید مبارزاتی و ساختن سیاستی دموکراتیک و سوسیالیستی می‌بیند که قدرت را از نخبگان حاکم به مردم بازگرداند.

ما هیولاهای بسیاری برای نابودکردن داریم.

جورج سفریس

اما چگونه می‌توان دربارهٔ فاشیسم حقیقت را گفت، مگر آنکه حاضر باشیم علیه سرمایه‌داری‌ای سخن بگوییم که فاشیسم را پدید می‌آورد؟

برتولت برشت

بیش از چهار دهه پیش، آهنگساز و روشنفکر عمومی یونانی، مانوس حاجیداکیس، هشداری داد که امروزه بیش از آنکه تأملی دربارهٔ فاشیسم به نظر برسد، همچون پیشگویی زمانهٔ ماست. به باور او، بزرگ‌ترین خطر زمانی پدیدار می‌شود که به هیولا عادت کنیم؛ زمانی که حضورش دیگر وجدان ما را تکان ندهد و خشونتش با روال‌های زندگی روزمره درهم بیامیزد. عادت‌کردن به هیولا از قدرت آن نمی‌کاهد؛ بلکه شرایطی را که به رشد آن امکان می‌دهند، تکثیر می‌کند و حضورش را در عرصهٔ عمومی تقویت می‌سازد، تا جایی که خودِ هیولاصفتی اقتدار حکومت‌کردن پیدا می‌کند. در اینجا، فروپاشی وجدان از گسست میان «باور و داوری، اعتقاد و عمل» جدایی‌ناپذیر است.

ما به چنین لحظه‌ای رسیده‌ایم.

هیولاها دیگر در سایه‌ها پنهان نمی‌شوند. آن‌ها دفاتر ریاست‌جمهوری و وزارتخانه‌ها را اشغال کرده‌اند، بر ارتش‌ها و نیروهای پلیس فرمان می‌رانند، سکوهای دیجیتال را کنترل می‌کنند، بر صفحه‌های تلویزیون مسلط‌اند، مرزها را اداره می‌کنند، مراکز بازداشت می‌سازند و رنج دیگران را به نمایش سیاسی تبدیل می‌کنند. زبان آن‌ها، با مضمون پاک‌سازی نژادی، اخراج گسترده، نابودی، انتقام و بی‌ارزش‌انگاشتن انسان‌ها، دیگر خشم و اعتراضی را که زمانی می‌توانست برانگیزد، برنمی‌انگیزد. خشونت به‌عنوان نشانهٔ قدرت به نمایش گذاشته می‌شود. تحقیر به سرگرمی بدل می‌گردد. نمایش رنج به منبعی برای لذت سیاسی تبدیل می‌شود. آنچه باید تحمل‌ناپذیر باشد، آشنا می‌شود؛ و آنچه باید مقاومت برانگیزد، در ریتم زندگی روزمره جذب می‌شود.

هیولا صرفاً زمانی پیروز نمی‌شود که دست به جنایت‌های فجیع می‌زند؛ بلکه زمانی پیروز می‌شود که زبانش عادی شود، خشونتش پذیرفتنی جلوه کند، استفادهٔ ابزاری‌اش از شکاف‌های نژادی و طبقاتی از نظرها پنهان بماند و حضورش دیگر تخیل اخلاقی جامعه را آشفته نکند.

تونی موریسون زبان دیگری برای فهم چگونگی عادی‌شدن هیولاها در اختیار ما گذاشته است. او این زبان را «زبان مرده» نامید؛ زبانی که از مسئولیت اخلاقی تهی شده و در خدمت سلطه قرار گرفته است. زبان مردهٔ موریسون، خود هیولایی است. او می‌نویسد:

زبان سرکوبگر «بیش از آنکه خشونت را بازنمایی کند، خودِ خشونت است.»

این زبان، به تعبیر او، «خون می‌نوشد، آسیب‌پذیری‌ها را می‌لیسد و چکمه‌های فاشیستی خود را زیر دامن‌های چین‌دارِ احترام اجتماعی و میهن‌پرستی پنهان می‌کند؛ در حالی که بی‌وقفه به‌سوی سود نهایی و ذهنی تهی‌شده از اندیشه پیش می‌رود.»

بینش موریسون از سطح زبان و خطابه فراتر می‌رود. هیولاها به زبانی نیاز دارند که زمینه را برای خشونت آن‌ها آماده کند، قربانیانشان را از انسانیت تهی سازد و به مردم بیاموزد که با امور تصورناپذیر کنار بیایند. زبان مرده یکی از شرایطی است که به هیولاصفتی امکان می‌دهد در پوشش عقل سلیم وارد زندگی روزمره شود.

پریمو لوی زمانی مشاهده کرده بود:

«هیولاها وجود دارند، اما تعدادشان آن‌قدر کم است که واقعاً خطرناک باشند. خطرناک‌تر، انسان‌های عادی‌اند؛ کارگزارانی که آماده‌اند بدون پرسش‌کردن باور کنند و دست به عمل بزنند.»

لوی همچنان دربارهٔ نقش کارگزاران بی‌فکر نکتهٔ درستی را مطرح می‌کند؛ اما امروزه خود هیولاها نیز به قدرت نهادی و مشروعیت عمومی دست یافته‌اند. آن‌ها که از نابرابری اقتصادی سرسام‌آور نیرو گرفته‌اند، به‌واسطهٔ سازوکارهای اقتدارگرایی فناورانه توانمند شده‌اند و فرهنگ رو‌به‌گسترش خشونت دولتی به آن‌ها مشروعیت بخشیده است، از حاشیه‌های سیاسی به بلندترین قله‌های قدرت در جامعهٔ آمریکا راه یافته‌اند.

در اینجا، هشدار هانا آرنت دربارهٔ شکست اندیشیدن، بار دیگر اهمیتی فوری پیدا می‌کند. هیولاصفتی زمانی رونق می‌گیرد که داوری کنار گذاشته شود، وظیفهٔ اندیشیدن به باری سنگین تبدیل گردد و ناآگاهی از فقدان دانش به امتناعی آگاهانه و پرورش‌یافته برای دانستن بدل شود.

می‌توانیم این وضعیت را «ابتذال ناآگاهی» بنامیم: تعلیق ارادی داوری که به مردم امکان می‌دهد رنج را ببینند، بی‌آنکه با آن مواجه شوند؛ و دروغ‌ها را بشنوند، بی‌آنکه آن‌ها را رد کنند. هیولا فقط اطاعت نمی‌طلبد؛ به تابعانی نیاز دارد که آموخته باشند دربارهٔ پیامدهای اطاعت خود نیندیشند.

بااین‌حال، هشدار حاجیداکیس پرسشی نگران‌کننده‌تر از این مطرح می‌کند که آیا هیولاها اکنون بر ما حکومت می‌کنند یا نه. وقتی جامعه‌ای شروع می‌کند به هیولاهایش شباهت پیدا کند، این به چه معناست؟ و چه نیروهای آموزشی و تربیتی در ایجاد و عادی‌سازی این شباهت نقش دارند؟

شباهت‌یافتن به هیولا به این معنا نیست که همه به قاتل یا فاشیست تبدیل می‌شوند. معنایش این است که عادت‌های فکری، ساختارهای احساسی و اشکال بی‌تفاوتی‌ای که هیولاصفتی به آن‌ها وابسته است، به زندگی روزمره نفوذ می‌کنند.

ابتذال ناآگاهی به یک وضعیت اجتماعی تبدیل می‌شود؛ شکلی پرورش‌یافته از نابینایی اخلاقی که در آن، ندانستن پناهگاهی در برابر مسئولیت فراهم می‌کند و امتناع از اندیشیدن به شرطی برای تعلق‌یافتن به یک جمع بدل می‌شود.

اما چنین ناآگاهی‌ای خارج از قلمرو امیال وجود ندارد. این ناآگاهی دارای بار عاطفی، روان‌شناسی اقتدارگرایی و نوعی آموزش ترور است؛ فرایندی که از طریق آن، مردم نه‌فقط می‌آموزند با خشونت کنار بیایند، بلکه در بار عاطفی آن غوطه‌ور شوند و از آن لذت ببرند و در آن احساس تعلق کنند؛ لذتی که از «الگوهای سلطه و فرمان‌برداری [که به‌تدریج سخت و تثبیت می‌شوند] و به مجموعه‌ای از نگرش‌ها دربارهٔ سلسله‌مراتب، قدرت، جنسیت و سنت تبدیل می‌گردند»، سرچشمه می‌گیرد.


هیولا؛ محصول تاریخ و تخیل اجتماعی

هیولا تاریخی طولانی دارد؛ تاریخی که در تاریک‌ترین مناطق تخیل اجتماعی، جایی که ترس، تفاوت و قدرت به هم می‌رسند، زاده شده است.

همان‌گونه که منویر سینگ اشاره کرده است، هیولاها از دیرباز بر مرزهای میان انسان و غیرانسان، آشنا و هراس‌انگیز، و متمدن و آنچه تمدن از دروازه‌های خود به بیرون می‌راند، سایه افکنده‌اند.

اما هیولاها هرگز صرفاً موجوداتی خیالی نیستند. آن‌ها هشدارها، برون‌فکنی‌ها و تجسم ترس‌های جمعی‌اند و اغلب به سلاح‌هایی برای تعیین این موضوع تبدیل می‌شوند که چه کسی در دایرهٔ انسانیت جای دارد و چه کسی را می‌توان از آن بیرون راند.

آنچه از نظر سیاسی اهمیت دارد، این است که وقتی هیولا از اسطوره و خیال بیرون می‌آید، نهادهای قدرت را در اختیار می‌گیرد و به اقتداری دست می‌یابد که تعیین کند چه کسی می‌تواند زنده بماند، چه کسی باید رنج بکشد و چه کسی را می‌توان موجودی بی‌ارزش و قابل حذف تلقی کرد، چه اتفاقی می‌افتد.

بااین‌حال، خودِ استعارهٔ هیولا نیز مشکل دیگری دارد. تصور دونالد ترامپ، استیون میلر، پیت هگست، ایتامار بن‌گویر، بنیامین نتانیاهو یا دیگر معماران خشونت اقتدارگرایانهٔ معاصر، صرفاً به‌عنوان هیولا، خطر آن را دارد که آن‌ها را خارج از تاریخ قرار دهیم؛ گویی خشونتشان از نوعی آسیب‌شناسی خصوصی سرچشمه می‌گیرد که از جامعهٔ تولیدکنندهٔ آن جداست.

در چنین حالتی، هیولا می‌تواند بهانه‌ای برای تبرئهٔ جامعه‌ای شود که او را پدید آورده است. خشم اخلاقی به فرد محدود می‌شود و نهادها، منافع اقتصادی، سلسله‌مراتب نژادی، دستگاه‌های فرهنگی و نیروهای سیاسی‌ای که خشونت سازمان‌یافته را ممکن می‌سازند، ناپدید می‌شوند.

این همان بینش مهمی است که خورخه گونزالس آروچا در استدلال خود مطرح می‌کند: تبدیل عاملان جنایت به هیولا، خود می‌تواند به شیوه‌ای برای روی‌گرداندن از واقعیت بدل شود.

آروچا استدلال می‌کند:

«تقلیل عامل جنایت به چیزی بیش از یک هیولا، ما را از پذیرفتن این واقعیت که خودمان نیز بالقوه می‌توانیم عامل جنایت باشیم، محافظت می‌کند. این کار ما را از رویداد و واقعیت آن دور می‌سازد و در جایگاه برتری اخلاقی قرار می‌دهد… [و] راهی است برای انکار این حقیقت که توانایی نابودکردن نیز به ما تعلق دارد و بخشی از وضعیت انسانی است.»

مسئله این نیست که هیولاها وجود ندارند. مسئله از آنجا آغاز می‌شود که هیولاصفتی به‌جای آنکه به پرسش تبدیل شود، به توضیح نهایی بدل گردد.

هیولاها از جایی خارج از تاریخ بر جامعه فرود نمی‌آیند. آن‌ها در بطن تاریخ تولید می‌شوند، از طریق نهادها پرورش می‌یابند، به‌وسیلهٔ بوروکراسی‌ها مورد حمایت قرار می‌گیرند، قانون به آن‌ها مشروعیت می‌بخشد، منافع اقتصادی قدرتمند هزینه‌هایشان را تأمین می‌کند، رسانه‌ها دامنهٔ نفوذشان را گسترش می‌دهند و فرهنگ، حضورشان را عادی می‌سازد.

اهمیت سیاسی هیولاها فقط در وحشت‌هایی نیست که مرتکب می‌شوند، بلکه در نظم اجتماعی‌ای است که این وحشت‌ها را ممکن، سودمند، مشروع و سرانجام عادی می‌کند.

تمرکز صرف بر هیولاها می‌تواند ساختار عمیق‌تر «سرمایه‌داری گانگستری» را پنهان کند؛ نظامی که «برخی اشکال قدرت را بر خیر عمومی مقدم می‌دارد و به غیرانسانی‌شدن تدریجی جوامع ما امکان می‌دهد».

بنابراین، پرسش باید تغییر کند. باید از هیولا به سازوکار، از آسیب‌شناسی فردی به اقتصاد سیاسی خشونت سازمان‌یافته و از آنجا به نیروهای فرهنگی و آموزشی‌ای حرکت کنیم که به مردم می‌آموزند چگونه با رنجی که این سازوکار تولید می‌کند، زندگی کنند.

هیولاها به‌تنهایی عمل نمی‌کنند. قدرت آن‌ها در نهادهایی آشکار می‌شود که از آن‌ها حمایت می‌کنند؛ در ثروتی که تداوم حضورشان را ممکن می‌سازد؛ در قوانینی که به آن‌ها اختیار می‌دهند؛ و در خشونتی که در پی آن‌ها به راه می‌افتد.

ما آثار دست‌ساختهٔ آن‌ها را در خیابان‌های آغشته به خون می‌بینیم؛ در مهاجرانی که در مراکز بازداشت مورد خشونت قرار می‌گیرند و به حال خود رها می‌شوند تا بمیرند؛ در شکنجه‌هایی که در زندان‌های اسرائیل مستند شده‌اند؛ و در پیکر کودکان و خانواده‌هایی که بمب‌های اسرائیلی و آمریکایی در غزه از هم می‌درند.

پشت این مفاهیم انتزاعی، اندام‌های پاره‌پاره، بدن‌های تکه‌تکه‌شده، کودکانی که از زیر آوار بیرون کشیده می‌شوند، خانواده‌هایی که در زیر خرابه‌های خانه‌هایشان سوخته و مدفون شده‌اند و انسان‌هایی قرار دارند که نظام‌های سازمان‌یافته، مجازشده و تکرارشوندهٔ خشونت، آن‌ها را به گوشت و استخوان تقلیل داده‌اند؛ نظام‌هایی که در آن‌ها حتی هولناک‌ترین اشکال خشونت نیز سرانجام در معرض از دست‌دادن قدرت شوکه‌کنندگی خود قرار می‌گیرند.

وحشت واقعی در عادت‌کردن فزایندهٔ جامعه به هیولاها نهفته است؛ در سکوتی که جنایت‌های آن‌ها را احاطه می‌کند و در فرسایش مرزهای اخلاقی و سیاسی‌ای که زمانی اعمالشان را تحمل‌ناپذیر می‌ساخت.

چنین سکوتی هرگز بی‌گناه نیست. این سکوت، سفت‌شدن جسد اخلاق و سیاست در جریان زوال آن‌ها است؛ نقطه‌ای که در آن سیاستی سازمان‌یافته حول مرگ، خود را به‌عنوان زندگی عادی جا می‌زند.

کابوس دیگر در سایه‌ها کمین نکرده است؛ خود را به زور به روشنایی روز می‌کشاند و با بی‌تفاوتی، تسلیم یا تشویق روبه‌رو می‌شود.

پرسش این است که مردم چگونه می‌آموزند در میان رنج گستردهٔ انسانی زندگی کنند و سرانجام روی خود را برگردانند؟

چه اشکالی از قدرت به چنین سکوتی نیاز دارند؟ چه نهادهایی آن را پرورش می‌دهند؟ چه فرهنگی به مردم می‌آموزد از کنار پیکرهای برجای‌مانده روی برگردانند؟ و از همه مهم‌تر، چه سازوکار آموزشی‌ای به میلیون‌ها انسان می‌آموزد که نه‌فقط خشونت را تحمل کنند، بلکه با کسانی که آن را اعمال می‌کنند، همذات‌پنداری کنند، قدرتی را که آن‌ها نمایندگی می‌کنند بخواهند و رنج دیگران را بهای آزادی خیالی خود بدانند؟

اقتصاد سیاسی، فرهنگ و آموزش در اینجا به هم می‌رسند. هیولا از سرمایه‌داری گانگستری، تروریسم آموزشی و فرهنگ خشونت جدایی‌ناپذیر می‌شود.

سرمایه‌داری گانگستری به‌طور تصادفی هیولا تولید نمی‌کند؛ این نظام، بیش‌ازپیش به هیولاها و به توده‌هایی نیاز دارد که بتوانند آن‌ها را دوست بدارند.


شر رادیکال، ابتذال شر و سازوکارهای سلطه

مفهوم «شر رادیکال» نزد آرنت، این استدلال را یک گام جلوتر می‌برد و ما را از شکست داوری به سوی سازوکار سیاسی‌ای هدایت می‌کند که انسان‌ها را به موجوداتی زائد و قابل حذف تبدیل می‌سازد.

در کتاب خاستگاه‌های توتالیتاریسم، شر رادیکال از نظمی سیاسی پدیدار می‌شود که قادر است انسان‌ها را از حقوق، تاریخ، فردیت و سرانجام از حق عضویت در جامعهٔ انسانی محروم کند.

اردوگاه کار اجباری و مرگ، افراطی‌ترین تجلی این منطق بود؛ اما اهمیت سیاسی آن به درون اردوگاه محدود نمی‌شد. توتالیتاریسم به نهادهایی نیاز داشت که بتوانند انسان‌ها را به ماده‌ای دورریختنی تبدیل کنند.

روایت متأخر آرنت از آدولف آیشمن، این تصویر را پیچیده‌تر کرد.

آیشمن در برابر آرنت همچون موجودی اهریمنی با عمقی ناشناخته از شر ظاهر نشد. او به‌شکلی هراس‌انگیز، عادی به نظر می‌رسید: کارمندی بوروکراتیک، فرصت‌طلبی شغلی، مطیعی فرمان‌بردار و انسانی ناتوان از اندیشیدن جدی دربارهٔ پیامدهای اعمال خود.

ابتذال شر به این معنا نبود که جنایت‌های او مبتذل بودند؛ بلکه به این معنا بود که جنایت‌هایی خارق‌العاده می‌توانستند از طریق روال‌های عادی، زبان بوروکراتیک، جاه‌طلبی حرفه‌ای، اطاعت و تعلیق داوری اجرا شوند.

راینهارت هایدریش، یکی از معماران اصلی سازوکار ترور و کشتار جمعی نازی‌ها، صورت‌بندی دیگری از هیولای سیاسی را نمایندگی می‌کند. در اینجا، تعصب ایدئولوژیک، هوش اداری و قدرت نهادی خارق‌العاده در یکدیگر تلاقی می‌کنند.

نباید آیشمن و هایدریش را به یک تیپ روان‌شناختی واحد تقلیل داد؛ اما هر دو، نابسندگیِ تلقی‌کردن جنایت‌های فجیع را صرفاً به‌عنوان کار هیولاها آشکار می‌کنند.

نظام‌های مدرن ترور به مدیران، حقوقدانان، متخصصان فنی، مأموران پلیس، مبلغان، روشنفکران، روزنامه‌نگاران و کارگزاران نیاز دارند.

شر زمانی از نظر سیاسی خطرناک‌ترین وضعیت خود را پیدا می‌کند که صاحب یک دفتر، بودجه، بوروکراسی، واژگانی از ضرورت و افکار عمومی‌ای شود که حاضر باشد پیش‌فرض‌های آن را بپذیرد.

پریمو لوی این خطر را از منظری دیگر درک کرده بود. او در برابر وسوسهٔ تسلی‌بخشی مقاومت می‌کرد که جهان را به‌سادگی میان انسانیت بی‌گناه و هیولاهای غیرقابل‌درک تقسیم می‌کند.

او زمانی گفته بود:

«این اشتباهی احمقانه است که همهٔ شیاطین را در یک سو و همهٔ قدیسان را در سوی دیگر ببینیم… تقسیم‌کردن جهان به سیاه و سفید، به معنای نشناختن طبیعت انسان است.»

مفهوم «منطقهٔ خاکستری» او، به این بینش نیروی سیاسیِ تکان‌دهنده‌ای بخشید.

منطقهٔ خاکستری تمایز میان قربانی و عامل جنایت را از میان نمی‌برد؛ بلکه شیوه‌هایی را آشکار می‌کند که نظام‌های سلطه از طریق آن‌ها زندگی اخلاقی را نیز فاسد می‌سازند.

درس سیاسی این واقعیت دقیقاً به این دلیل نگران‌کننده است که آسودگی خاطر ما را از میان می‌برد؛ آسودگی ناشی از این باور که جنایت و قساوت به گونه‌ای دیگر از انسان‌ها تعلق دارد.

بربریت مدرن خارج از تمدن پدیدار نمی‌شود؛ بلکه از طریق نهادها، فناوری‌ها، اشکال تخصص و ساختارهای اطاعتِ خودِ تمدن سازمان می‌یابد.

اومبرتو اکو نیز دربارهٔ فاشیسم نکته‌ای مشابه مطرح کرده است.

فاشیسم یک پوشش ثابت و تغییرناپذیر ندارد. این پدیده زبان، نمادها، فناوری‌ها و اشکال نهادی خود را تغییر می‌دهد.

اکو هشدار داده بود:

«فاشیسم نخستین می‌تواند در بی‌گناه‌ترین پوشش‌ها بازگردد.»

ازاین‌رو، جست‌وجوی صرف برای یافتن پیراهن‌های سیاه موسولینی یا پیراهن‌های قهوه‌ای هیتلر، این خطر را دارد که هنگام بازگشت فاشیسم، آن را نبینیم؛ زمانی که با کت‌وشلوار تجاری ظاهر می‌شود، انجیل در دست دارد، در پادکست‌ها سخن می‌گوید، بر یک الگوریتم فرمان می‌راند یا از زبان آزادی، نوزایی ملی، امنیت مرزها و حاکمیت مردم استفاده می‌کند.

فاشیسم دقیقاً به این دلیل دوام می‌آورد که می‌آموزد چگونه در شرایط تاریخی زمانهٔ خود جای بگیرد.

اگر فاشیسم متناسب با شرایط تاریخی‌ای که در آن حضور دارد تغییر می‌کند، پس همین شرایط برای فهم چگونگی تولید و تداوم هیولاهای آن اهمیت اساسی پیدا می‌کنند.

بنابراین، مسئلهٔ هیولا باید در چارچوب اقتصاد سیاسی، فرهنگ، آموزش و تاریخ بررسی شود.

شرایطی که هیولاصفتی را ممکن می‌کنند، نه تصادفی‌اند و نه بی‌زمان. آن‌ها از دل جوامعی پدید می‌آیند که در آن‌ها نابرابری افراطی امری طبیعی تلقی می‌شود، خشونت به سرگرمی تبدیل می‌گردد، سلسله‌مراتب نژادی به‌عنوان عقل سلیم مورد دفاع قرار می‌گیرد، نظامی‌گری به فضیلتی ملی بدل می‌شود و کل جمعیت‌ها به‌عنوان موجوداتی قابل حذف تعریف می‌شوند.


ریشه‌های امپریالیستی هیولای معاصر

هیولاصفتی زمانهٔ حاضر ناگهان با ظهور ترامپ پدیدار نشد.

تبارشناسی آن به تاریخ طولانی امپراتوری آمریکا و، به‌ویژه، به جنگ علیه تروریسم بازمی‌گردد.

ایالات متحده به نام مبارزه با تروریسم، جنگ‌هایی را به راه انداخت که شمار قربانیان مستقیم آن‌ها در افغانستان، عراق، پاکستان، سوریه و یمن از ۶۰۰ هزار نفر فراتر رفت؛ درحالی‌که برآوردها از مرگ‌هایی که به‌طور غیرمستقیم بر اثر نابودی زیرساخت‌ها، بیماری، آوارگی و سوءتغذیه رخ داده‌اند، به میلیون‌ها نفر می‌رسد.

چنین ویرانگری‌ای را نمی‌توان صرفاً با زبان شکست فاجعه‌بار سیاست‌گذاری توضیح داد.

این جنگ‌ها سازوکاری عظیم برای قابل‌حذف‌کردن انسان‌ها بر مبنای نژاد و هویت تشکیل می‌دادند؛ سازوکاری که در آن می‌شد تمام جمعیت‌ها را بمباران کرد، شکنجه داد، آواره ساخت، به زندان انداخت و به حال خود رها کرد، بی‌آنکه رنج آن‌ها در واژگان اخلاقی زندگی سیاسی آمریکا بازتاب شایسته‌ای پیدا کند.

امه سزر مدت‌ها پیش دریافته بود که خشونت امپریالیستی هرگز به‌طور امن در میان مردمی که نخستین‌بار علیه آن‌ها اعمال می‌شود، محصور نمی‌ماند.

او هشدار داده بود که خشونت استعماری، «اثر بومرنگی هولناکی» ایجاد می‌کند: عادت‌های غیرانسانی‌سازی، سلسله‌مراتب نژادی، بی‌قانونی و خشونت سازمان‌یافته‌ای که در خارج از مرزها پرورش می‌یابند، سرانجام به داخل بازمی‌گردند.

جنگ علیه تروریسم نمونه‌ای معاصر و هراس‌انگیز از این هشدار را ارائه می‌دهد.

اتاق‌های شکنجهٔ ابوغریب، بازداشت نامحدود در گوانتانامو، انتقال‌های فوق‌العادهٔ زندانیان، ترور با پهپاد، نظارت گسترده و عادی‌شدن جنگ دائمی، تنها جوامع دیگر را ویران نکردند.

این اقدامات به آموزش افکار عمومی آمریکا برای پذیرش شکنجه، نظارت، پلیسی‌کردن نظامی‌گرایانه، قدرت اجراییِ بی‌قانون و معرفی کل جمعیت‌ها به‌عنوان تهدید نیز کمک کردند.

ترامپیسم این فرهنگ سیاسی را اختراع نکرد؛ بلکه آن را به ارث برد، تشدید کرد و عادت‌های امپریالیستی‌اش را به درون جامعهٔ آمریکا معطوف ساخت.

از این منظر، هیولا به خانه بازگشت؛ زیرا سازوکاری که آن را تولید کرده بود، دهه‌ها در حال فعالیت بود.


سرمایه‌داری گانگستری و تولید فرهنگ خشونت

در شرایط سرمایه‌داری گانگستری، سازوکار امپریالیستیِ قابل‌حذف‌کردن انسان‌ها به درون جامعه بازمی‌گردد و شکلی داخلی و به‌ویژه مرگ‌بار به خود می‌گیرد.

ثروت متمرکز می‌شود، کالاها و خدمات عمومی برای کسب سود خصوصی از میان برداشته می‌شوند، نهادهای دموکراتیک در برابر قدرت میلیاردرها تابع می‌گردند و هم‌زمان با کوچک‌شدن دولت اجتماعی، دولت تنبیهی گسترش می‌یابد.

رهاشدگی و سرکوب، دو روی یک نظم سیاسی واحد می‌شوند.

آموزش و تربیت اهمیت محوری پیدا می‌کند؛ زیرا فاشیسم هرگز صرفاً از بالا تحمیل نمی‌شود. فاشیسم باید آموخته شود.

باید به مردم آموخت از چه کسی بترسند، از چه کسی متنفر باشند، رنج چه کسانی اهمیت دارد، رنج چه کسانی را می‌توان نادیده گرفت و ناپدیدشدن چه کسانی را می‌توان جشن گرفت.

آن‌ها باید بیاموزند که خشونت را قدرت بدانند، سلطه را آزادی تلقی کنند، سلسله‌مراتب نژادی را طبیعی بشمارند و خشونت را نوعی پاک‌سازی ملی تصور کنند.

«تروریسم آموزشی» نامی است برای این فرایند.

این پدیده از طریق مدارس و کلیساها، تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی، پادکست‌ها، گردهمایی‌های سیاسی، سکوهای دیجیتال، تبلیغات و نمایش تماشایی خشونت دولتی عمل می‌کند.

این دستگاه‌های فرهنگی صرفاً ایده‌ها را منتقل نمی‌کنند؛ بلکه توجه را سازمان می‌دهند، آگاهی را شکل می‌دهند، امیال را بسیج می‌کنند و عادت‌های احساسی را آموزش می‌دهند.

آن‌ها شرایط عاطفی و ایدئولوژیکی‌ای را ایجاد می‌کنند که در آن، قابل‌حذف‌بودن انسان‌ها به عقل سلیم تبدیل می‌شود.

اضطراب‌های خصوصی به دشمنان عمومی تبدیل می‌شوند. تنهایی به همبستگی جعلیِ قبیله‌ای تغییر شکل می‌دهد، احساس ناتوانی به سوی پرخاشگری هدایت می‌شود و کینه‌توزی به فضیلتی اخلاقی ارتقا می‌یابد.

ترس به نفرت تبدیل می‌شود و تحقیر، میل به تحقیر دیگران را برمی‌انگیزد.

فاشیسم از این اقتصاد عاطفی نیرو می‌گیرد؛ زیرا به رنج خصوصی، هدفی عمومی می‌بخشد.

زخم‌هایی که نظمی اجتماعیِ هرچه بی‌رحم‌تر بر پیکر انسان‌ها وارد می‌کند، به‌جای آنکه متوجه ساختارهای مولد این رنج شوند، به سوی مهاجران، سیاه‌پوستان، فلسطینی‌ها، فمینیست‌ها، روشنفکران، افراد کوئیر، مخالفان سیاسی و هر کس دیگری که به‌عنوان دشمن معرفی شود، منحرف می‌گردند.

فرهنگ بربریت زمانی استقرار می‌یابد که خشونت دیگر به دولت یا رهبران متعصب آن محدود نباشد، بلکه وارد زندگی روزمره شود و آگاهی عمومی، امیال سیاسی و مرزهای انسان‌بودن را شکل دهد.

بربریت زمانی به یک پدیدهٔ فرهنگی تبدیل می‌شود که شمار زیادی از مردم از اخراج اجباری، مجازات جمعی، گرسنگی‌دادن، خشونت نابودگرانه و ویران‌کردن زندگی غیرنظامیان حمایت کنند، بی‌آنکه این سیاست‌ها را فاجعه‌ای اخلاقی بدانند.


اسرائیل و عادی‌شدن بربریت

اسرائیل نمونه‌ای تکان‌دهنده از این وضعیت ارائه می‌دهد.

در ماه مه ۲۰۲۵، نظرسنجی‌ای که تامیر سورک، استاد دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا، انجام داد، نشان داد که ۸۲ درصد از یهودیان اسرائیلیِ شرکت‌کننده در نظرسنجی از اخراج فلسطینیان از غزه حمایت می‌کردند؛ ۵۴ درصد از آن‌ها گفتند که «بسیار» از این اقدام حمایت می‌کنند.

نگران‌کننده‌تر آنکه ۴۷ درصد از شرکت‌کنندگان موافق بودند که هنگامی که ارتش اسرائیل شهری متعلق به دشمن را تصرف می‌کند، باید همان کاری را انجام دهد که بنی‌اسرائیل در فتح اَریحا در روایت کتاب مقدس انجام دادند؛ یعنی «کشتن همهٔ ساکنان».

این ارقام چیزی هولناک‌تر از حمایت از یک سیاست نظامی مشخص را آشکار می‌کنند. آن‌ها نشان می‌دهند که چگونه زبان اخراج و نابودی می‌تواند از حاشیه‌های زندگی سیاسی به واژگان اخلاقی جامعهٔ روزمره راه یابد.

این همان چیزی است که فرهنگ بربریت به نظر می‌رسد؛ زمانی که قابل‌حذف‌بودن انسان‌ها به عقل سلیم تبدیل می‌شود و نابودی یک ملت دیگر می‌تواند مشروع، ضروری یا حتی مقدس و برحق تصور شود.

اومر بارتوف پا را از این هم فراتر گذاشته و استدلال کرده است که جامعهٔ اسرائیل از طریق مشارکت در عمل و سکوت، در این وضعیت همدست شده و بیش‌ازپیش با خشونت، ابتذال و بی‌تفاوتی مشخص می‌شود.

آنچه در اینجا مطرح است، از جنایت‌های نتانیاهو، بن‌گویر یا ارتش اسرائیل فراتر می‌رود.

مسئله به تولید آموزشیِ نظمی اجتماعی اشاره دارد که در آن، زبان حذف و نابودی قابل تصور می‌شود، رنج گستردهٔ انسانی قابل‌تحمل جلوه می‌کند و خشونت نابودگرانه می‌تواند در ریتم‌های عادی زندگی ملی جذب شود.

این نقطهٔ پایانی تروریسم آموزشی است: تولید انسان‌هایی که بربریت دیگر برایشان بربریت به نظر نمی‌رسد.


فرهنگ فاشیسم و کیش رهبری

فرهنگ فاشیسم صرفاً هیولاها را تحمل نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را به چهره‌های مشهور، مردان قدرتمند، نجات‌دهندگان و موضوعات همذات‌پنداری تبدیل می‌کند و از این طریق، کیش رهبری را بازتولید می‌سازد.

نقض هنجارهای اخلاقی و سیاسی از سوی این رهبران، نشانهٔ اصالت آن‌ها تلقی می‌شود و خشونتشان گواه قدرتشان به شمار می‌آید.

تحقیر محدودیت‌های دموکراتیک از سوی آن‌ها، برای پیروانی که هر تخطی را رهایی خیالی خود از الزامات برابری، شفقت و مسئولیت متقابل تجربه می‌کنند، به منبعی از لذت تبدیل می‌شود.

ترامپ در زمانی که از پیروانش خواست در انتخابات ماه نوامبر تقلب کنند، نمایشی تکان‌دهنده از این شور و شوق‌های بسیج‌کنندهٔ فاشیسم ارائه داد.

او در گردهمایی حزب جمهوری‌خواه در دالاس، از هزاران هوادار خود خواست دست راستشان را بالا ببرند و سوگندی مبنی بر وفاداری شخصی به رهبر تکرار کنند. این سوگند شامل این جمله بود:

«برایم مهم نیست ثبت‌نام کرده‌ام یا نه. من سعی می‌کنم هرچه می‌توانم تقلب کنم، همان‌طور که آن‌ها می‌کنند.»

این اقدام چیزی فراتر از حمله‌ای دیگر به هنجارهای دموکراتیک بود.

این مراسم، نوعی آیین سیاسی فاشیستی بود که در آن وفاداری به رهبر، تحقیر قانون و هیجان ناشی از تخطی جمعی در یک نمایش توده‌ای به هم پیوند می‌خوردند.

بااین‌حال، این رویداد در چرخش مداوم چرخهٔ اخبار، همچون یکی دیگر از رفتارهای عجیب ترامپ جذب شد.

فاشیسم از همین طریق عادی می‌شود: امر تکان‌دهنده گزارش می‌شود، مصرف می‌گردد و پیش از آنکه معنایش به موضوعی برای داوری عمومیِ پایدار تبدیل شود، به فراموشی سپرده می‌شود.

آنچه باید همچون یک وضعیت اضطراری سیاسی تلقی می‌شد، در فرهنگ لحظه‌محور ناپدید شد؛ معنای تاریخی‌اش از آن گرفته شد و به نمایشی دیگر، بی‌پیامد و بی‌نتیجه، تقلیل یافت.


مبارزه با هیولاها؛ فراتر از خشم اخلاقی

وظیفهٔ سیاسی را نمی‌توان به برکناری هیولاهای منفرد از قدرت تقلیل داد.

زبان هیولاصفتی زمانی از نظر سیاسی ناتوان‌کننده می‌شود که امر نظام‌مند را فردی می‌کند؛ توجه را به رهبران بیمارگونه معطوف می‌سازد و درعین‌حال، نهادها، منافع اقتصادی، زیست‌بوم‌های رسانه‌ای، سلسله‌مراتب نژادی و نیروهای آموزشی‌ای را که آگاهی اقتدارگرا را تولید می‌کنند، دست‌نخورده باقی می‌گذارد.

پرسش سیاسی تعیین‌کنندهٔ زمانهٔ ما این نیست که آیا هیولاها بازگشته‌اند یا نه؛ بلکه این است که چه نوع جامعه‌ای آن‌ها را تولید می‌کند، چه اشکال قدرتی به آن‌ها نیاز دارند و چه سازوکار آموزشی‌ای به مردم می‌آموزد از آن‌ها پیروی کنند.

هیولا پایان تحلیل نیست؛ آغاز آن است.

فاشیسم را نمی‌توان با حذف آشکارترین رهبرانش شکست داد، درحالی‌که سازوکارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی‌ای را که آن‌ها را تولید کرده‌اند، دست‌نخورده باقی می‌گذاریم.

مبارزه با فاشیسم باید با سرمایه‌داری گانگستری، برتری‌طلبی سفیدپوستان، نظامی‌گری، دولت کیفری و نهادهایی نیز مقابله کند که انسان‌ها را به جمعیت‌های قابل‌حذف تبدیل می‌سازند.

اما مقاومت نمی‌تواند تنها بر خشم و اعتراض اخلاقی متکی باشد.

مقاومت به زبانی از امکان و سیاستی نیاز دارد که بتواند امید را به واقعیتی ملموس تبدیل کند.

امید نه خوش‌بینی است و نه ایمان به اینکه تاریخ خودبه‌خود به سوی عدالت خم می‌شود.

امید، عملی است که زمانی متولد می‌شود که مردم تنهاییِ ساخته‌وپرداختهٔ زندگی نولیبرالی را رد می‌کنند، در جریان مبارزه یکدیگر را می‌یابند و درمی‌یابند آنچه رنج خصوصی تجربه می‌کنند، اغلب زخمی عمومی است که ساختارهای قدرت بر جامعه وارد کرده‌اند.

امید در اتحادیه‌های کارگری، کلاس‌های درس، تظاهرات، شبکه‌های همیاری متقابل، جنبش‌های الغاگرایانه، مبارزات برای آزادی فلسطین، کارزارهای عدالت برای مهاجران و سازمان‌هایی تجسم می‌یابد که قادرند خشم را به قدرت جمعی تبدیل کنند.

در ایالات متحده، نشانه‌هایی از تلاش چنین سیاستی برای زاده‌شدن از هم‌اکنون دیده می‌شود.

احیای سوسیالیسم دموکراتیک، رشد چشمگیر سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا، پیروزی‌های انتخاباتی نامزدهای سوسیالیست و تجدید حیات مبارزات کارگری، نشان می‌دهد که شمار فزاینده‌ای از مردم دیگر حاضر نیستند استبداد بازار را افق نهایی امکان سیاسی بپذیرند.

سازمان سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا گزارش داده است که شمار اعضایش تا تابستان ۲۰۲۶ از ۱۲۰ هزار نفر فراتر رفته است. هم‌زمان، دامنهٔ پیروزی‌های انتخاباتی سوسیالیست‌ها و کارزارهای سازمان‌دهی نیز گسترش یافته است.

این تحولات را نه باید رمانتیک کرد و نه با دگرگونی توده‌ای و سوسیالیستی اشتباه گرفت.

اما اهمیت دارند؛ زیرا واقعیتی را ثبت می‌کنند که نظم حاکم به‌شدت می‌خواهد ناممکن جلوه‌دادن آن را تحمیل کند:

سرمایه‌داری بار دیگر به‌عنوان یک مسئلهٔ سیاسی نام‌گذاری می‌شود، سوسیالیسم به‌عنوان زبانی برای بیان امکان‌های سیاسی به عرصهٔ عمومی بازگشته است و مبارزهٔ جمعی در حال شکستن ادعای خفه‌کننده‌ای است که می‌گوید هیچ بدیلی وجود ندارد.

امید برای فاشیسم خطرناک است؛ زیرا قدرت اقتدارگرا از انزوا، فراموشی تاریخی، فرسودگی سیاسی و این باور تغذیه می‌کند که هیچ چیز قابل تغییر نیست.

امید مبارزاتی این باور را در هم می‌شکند.

این امید، رنج خصوصی را به خشم عمومی، تماشاگران را به کنشگران سیاسی و تنهایی‌ای را که فاشیسم از آن نیرو می‌گیرد، به قدرت جمعی تبدیل می‌کند.

در برابر آموزش مبتنی بر ترس، آموزش مقاومت و شجاعت مدنی را ایجاد می‌کند.

در برابر فرهنگ خشونت، همبستگی را به سلاح و عدالت را به مطالبه‌ای جمعی تبدیل می‌سازد.

در برابر جامعه‌ای که بر مبنای قابل‌حذف‌بودن انسان‌ها سازمان یافته است، بر این اصل پافشاری می‌کند که ارزش انسان‌ها بیش از ارزش بازارها، مرزها، مالکیت و سود است؛ و اینکه نهادهایی که رنج، رهاشدگی و خشونت سازمان‌یافته را تولید می‌کنند، باید دگرگون شوند.


ساختن سیاستی دموکراتیک و سوسیالیستی

مبارزه، بزرگ‌تر از شکست‌دادن هیولاهایی است که در بلندترین قله‌های قدرت جای گرفته‌اند.

ما باید شرایطی را که وجود آن‌ها را ممکن می‌کند، از میان برداریم؛ و این کار را از طریق ساختن سیاستی دموکراتیک و توده‌ای انجام دهیم که بتواند با تمرکز ثروت مقابله کند، سلسله‌مراتب نژادی و اقتصادی را برچیند، از کالاها و خدمات عمومی دفاع کند، چنگال نظامی‌گری را درهم بشکند و قدرت اقتصادی و سیاسی را به مردم عادی بازگرداند.

دموکراسی نمی‌تواند صرفاً پوستهٔ سیاسی سرمایه‌داری باقی بماند؛ پوسته‌ای که از محتوای خود تهی شده است، درحالی‌که قدرت اقتصادی متمرکز از درون بر آن حکومت می‌کند.

دموکراسی باید به شیوه‌ای برای سازمان‌دهی خودِ زندگی اجتماعی تبدیل شود؛ شیوه‌ای مبتنی بر برابری، قدرت جمعی و مبارزه برای آینده‌ای عادلانه.

بیش از چهار دهه پیش، مانوس حاجیداکیس هشدار داده بود:

«وقتی چهرهٔ هیولا دیگر ما را نمی‌ترساند، آن‌گاه باید بترسیم… زیرا این بدان معناست که ما شروع کرده‌ایم به شبیه‌شدن به آن.»

هشدار او هرگز تا این اندازه فوری و حیاتی نبوده است.

اما شباهت‌یافتن به هیولا سرنوشت محتوم ما نیست.

هیولا به تسلیم، سکوت، انزوای ما و سرانجام به این باورمان وابسته است که مقاومت بی‌فایده است.

رادیکال‌ترین شکل امید از ردکردن همین دروغ آغاز می‌شود.

هیولاها را تاریخ می‌سازد و مبارزهٔ جمعی می‌تواند آن‌ها را از میان بردارد.

این مبارزه باید با خودِ سرمایه‌داری مقابله کند و سیاستی دموکراتیک و سوسیالیستی بسازد که قادر باشد قدرت را از نخبگان حاکم بازپس گیرد، آن را به مردم عادی بازگرداند و امید را به نیرویی برای بازسازی جهان تبدیل کند.


دربارهٔ نویسنده

هنری ای. ژیرو در حال حاضر کرسی پژوهش در خدمت منافع عمومی دانشگاه مک‌مستر را در گروه مطالعات زبان انگلیسی و فرهنگی این دانشگاه در اختیار دارد و پژوهشگر برجستهٔ آموزش انتقادی با نام پائولو فریره است.

از جدیدترین کتاب‌های او می‌توان به آثار زیر اشاره کرد:

  • وحشت امر پیش‌بینی‌نشده، لس‌آنجلس ریویو آو بوکس، ۲۰۱۹.
  • دربارهٔ آموزش انتقادی، ویرایش دوم، بلومزبری، ۲۰۲۰.
  • نژاد، سیاست و آموزش در دوران همه‌گیری: آموزش در زمانهٔ بحران، بلومزبری، ۲۰۲۱.
  • آموزش مقاومت: علیه ناآگاهی ساخته‌وپرداخته‌شده، بلومزبری، ۲۰۲۲.
  • شورش‌ها: آموزش در عصر سیاست ضدانقلابی، بلومزبری، ۲۰۲۳.
  • فاشیسم در دادگاه: آموزش و امکان دموکراسی، با همکاری آنتونی دی‌ماجیو، بلومزبری، ۲۰۲۵.

ژیرو همچنین عضو هیئت‌مدیرهٔ مؤسسهٔ Truthout است.


منبع کانترپانچ

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب