کنار زدن پرده در روز جهانی حقوق بشر: چگونه غزه تناقض آشکار ارزش‌های غربی و حقوق بشر را عریان کرد.

در


اجامو براکا
ترجمه مجله جنوب جهانی

نسل‌کشی در غزه، نقاب حقوق بشر غرب را درید. این خشونت عریان استعماری، ضرورت مسیر جدیدی را نشان می‌دهد؛ مسیری که در آن حقوق با مبارزه مردمی به دست می‌آید، نه آنکه از سوی همان دولت‌هایی که آن را انکار می‌کنند، اعطا شود.

این تصور که «غرب» — که آشکارا مسئول هولناک‌ترین جنایات در تاریخ بشری است — بتواند به گونه‌ای با دفاع از چیزی به نام «حقوق بشر» گره بخورد، همواره ایده‌ای منفور و نفرت‌انگیز بوده است. اما با کمک صنعت حقوق بشری آغشته به اروپامحوری و ناجی‌بازی سفیدپوستان، غرب توانست پوشش ایدئولوژیک بیابد تا پروژه چپاول نژادپرستانه و فاشیسم استعماری خود را — پس از شکست نسبی نیروهای فاشیست در اروپا با پایان جنگ جهانی دوم در ۱۹۴۵ — ادامه دهد.

در بیرون از اروپا، در جهان مستعمره که زادگاه واقعی فاشیسم بود و همان‌جا نیز به عنوان فرآیندی برای استخراج ارزش به کار رفت — فرآیندی که مادیّت «غرب» را ساخت — فاشیسم استعماری تداوم یافت، اما با چهره‌ای جدید و شعارهایی تازه. سرکوب وحشیانه و روابط استعماری/سرمایه‌داری خون‌آشام، این‌بار گفته می‌شد که «دموکراسی می‌آورد» و «توسعه ایجاد می‌کند». برای پیشبرد این دموکراسی و توسعه، روابط استعماری که در جریان جنگ جهانی سست شده بود، می‌بایست — برای خیریت خود بومیان! — از نو برقرار می‌شد.

میلیون‌ها انسان — از الجزایر و کره جنوبی تا ویتنام، اندونزی، آفریقای جنوبی، آمریکای مرکزی و این فهرست بی‌پایان — به نام یک جهان‌وطنی دروغین قتل عام شدند که سعی داشت جنایات پیوسته علیه بشریت را پنهان کند؛ جنایاتی که سلطه آمریکا/غرب را به عنوان نیکی و خیرترویج می‌کرد. اما آن پوشش ظاهری پذیرفتنی، که برآمده از توهم حق حاکمیت اجتناب‌ناپذیر مرد سفیدپوست غربی بود و هر نیروی معترضی را نیرویی اهریمنی می‌شمرد که باید به دست مدافعان الهی بشریت درهم شکسته شود، سرانجام در غزه به پایان خود رسید.

وحشیگری زمختی که به صورت زنده از سوی اسرائیل به جهان پخش شد — با کارایی تقریباً شهوانی برای نابودی و محو مردم بومی فلسطین — ماهیت واقعی پروژه غربی را که از ۱۴۹۲ آغاز شده بود، برای همگان عریان ساخت. فلسطینیانی که زنده‌زنده سوختند، تجاوزهای جنسی، بمباران‌ها، شکنجه سیستماتیک، قحطی‌سازی، تخریب محیط زیست و نسل‌کشی که با پشتیبانی مستقیم کشورهای غربی به رهبری آمریکا انجام شد، نمایش زنده‌ای بود از اینکه غرب چگونه شکل گرفته است. فاشیسم استعماری — از دوران مرکانتیلیسم تا استثمار فوق‌العاده استعماری/سرمایه‌داری از جهان جنوب در شکل مدرن آن — بستر مادی توسعه غرب و توسعه‌نیافتگی دیگران را فراهم کرد. در دل آن روابط استخراج ارزش و کنترل، هرگز جایی برای تأمل در مورد حقوق بشر وجود نداشته است.

غزه — و ناتوانی در متوقف کردن نسل‌کشی فلسطینیان — عادی‌سازی این شکل از سلطه و تحقیر و فقدان کامل هرگونه حمایت از حقوق بنیادین بشر توسط «جامعه بین‌المللی» — که منظور همان غرب است — را دوباره تأیید کرد. و هر ابتکار حقوق بشری، تنها ابزارهای تازه‌ای برای سلطه فراهم آورد. صنعت حقوق بشر غربی، مفاهیمی چون «مداخله بشردوستانه» و «مسئولیت حمایت» را ابداع کرد که دولت‌های غربی سپس آن را به عنوان سلاحی برای پوشاندن سرنگونی امپریالیستی دولت‌ها، ملت‌ها و جنبش‌های دشمن به کار گرفتند.

نمونه مشابهی از این بی‌قانونی که به مرگ انسان‌ها و احتمال مرگ بسیار بیشتر می‌انجامد، اکنون در آب‌های ساحلی ونزوئلا در حال وقوع است؛ جایی که آمریکا در اقدامی آشکار از دزدی دریایی بین‌المللی، نیروی نظامی گرد آورده که در قتل سیستماتیک دست دارد و خود را برای حمله‌ای غیرقانونی و گسترده‌تر به دولت و مردم ونزوئلا آماده می‌کند. حقوق بشر آن ماهیگیرانی که قایق‌هایشان متلاشی می‌شود و آن هزاران نفری که در صورت اجرای حمله آمریکا کشته خواهند شد، کجاست؟ هیچ حقوق بشری وجود ندارد، زیرا از همان ابتدا ایده حقوق بشر توسط لیبرالیسم معیوبی تنزل یافت که ارزش وجود انسان‌ها را طبقه‌بندی می‌کرد و حتی طبقاتی از «غیرانسان‌ها» می‌آفرید.

این تناقض در اندیشه و عمل لیبرال‌های کلاسیک، به نویسندگان اعلامیه استقلال آمریکا اجازه داد که بنویسند «همه مردان برابر آفریده شده‌اند» در حالی که تمامی آن انقلابیون بورژوا برده داشتند و در تجارت برده دست داشتند؛ و به اسرائیل امکان داد که ادعای دموکراسی کند — ادعایی که در غرب هم با بی‌شرمی پذیرفته شد.

غیرقابل‌حل بودن تناقض استعماری/سرمایه‌داری که در سال ۲۰۰۸ تشدید یافت، بستری برای بازتولید فاشیسم در کشورهای مرکزی سرمایه‌داری پدید آورد. گستاخی دورانی دوحزبی در دوره کوتاه تک‌قطبی بودن آمریکا پس از ضد انقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، اوهام «پروژه قرن جدید آمریکایی» و تحکیم بیشتر نئولیبرالیسم، تضادهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی لحظه کنونی را شکل دادند. در سال ۲۰۰۸، دولت اوباما مسئولیت مدیریت — از طریق قوه مجریه — بحران عظیمی را بر عهده گرفت که با سقوط مالی ۲۰۰۸، سرمایه‌داری جهانی را فلج کرده بود. پاسخ، زمینه‌سازی برای نئوفاشیسم بود. از این رو، اتفاقی نبود که دولت اوباما تهاجمی‌ترین و خشن‌ترین دولت در سطح داخلی و بین‌المللی در دوران پس از جنگ بود. از کشتن شهروندان آمریکایی و استفاده از قانون جاسوسی برای پیگرد قانونی افشاگران، تا کودتا در هندوراس، مصر و اوکراین، حمله و تخریب لیبی، جنگ یمن، گسترش ۲۴۰۰ درصدی برنامه ۱۰۳۳ پنتاگون که تجهیزات نظامی را به پلیس منتقل می‌کرد، «چرخش به آسیا» و گسترش ۱۹۰۰ درصدی فرماندهی نظامی آمریکا در آفریقا — امپراتوری همزمان هم در حال آماده‌سازی و هم به کارگیری هر دو «قدرت نرم» و «قدرت سخت» برای تحکیم سلطه مالی، سیاسی و نظامی جهانی آمریکا بود.

دموکرات‌ها یکصدا به مسئله «ضربه دوم» — که منجر به کشتن دو نفر پس از یکی از حملات ترامپ به یک قایق شد که دولت مدعی بود در حمل مواد مخدر نقش دارد — چنگ زده‌اند. اما دولت اوباما بود که استفاده گسترده از «ضربه دوم» را در حملات پهپادی در سومالی و دیگر نقاط جهان به کمال رساند. ضربه دوم، هدفش اولین امدادگرانی بود که پس از حمله اول می‌رسیدند. مسلماً این حملات جنایت جنگی بودند، اما بی‌اعتنایی به قوانین بین‌المللی با دولت فعلی شروع نشد. نوآوری دیگر دولت اوباما، بنیان‌گذاری قتل‌های فراقضایی شهروندان آمریکایی — هم در تئوری و هم در عمل — با کشتن سه شهروند آمریکایی از جمله یک نوجوان ۱۶ ساله با موشک بود. گزارش شد که ۸۳ درصد از مردم آمریکا از سیاست کشتار پهپادی اوباما حمایت کردند و حتی اگر هدف، شهروندان آمریکایی بودند نیز برایشان اهمیتی نداشت. آنها به اوباما اعتماد داشتند. مجوزی که دولت فعلی قطعاً مشتاق کسب آن است. همزمان با کسب حق کشتن شهروندان آمریکایی، دولت اوباما حق بازداشت نامحدود آن‌ها به عنوان رزمندگان دشمن تحت قانون مجوز دفاع ملی ۲۰۱۲ را نیز به دست آورد. اوباما کار خود را در دسامبر ۲۰۱۶ با امضای قانونی به پایان برد که شورای سانسور داخلی ایجاد می‌کرد و عملیات روانی داخلی را — که پیش از این غیرقانونی شناخته می‌شد — مجاز می‌شمرد. تمامی این اقدامات به نام دفاع از دموکراسی انجام شد. دموکرات‌ها، مقامات ترامپ را به خاطر تفسیر و استفاده خلاقانه از قوانین بین‌المللی و حتی قانون اساسی مسخره می‌کنند، اما وقتی مقامات دولت اوباما و بایدن از تحریف زبانی برای توجیه کشتن و زندانی کردن شهروندان آمریکایی استفاده کردند، از استدلال‌های اورولی دروغین برای تحت فشار قرار دادن شرکت‌های فناوری به منظور نظارت، محدود کردن و سانسور اندیشه و اطلاعات بهره بردند، و حملات سیستماتیک به دانشجویان معترض به نسل‌کشی حمایت‌شده آمریکا در غزه را سازمان دادند — که همه‌شان نقض حقوق بشر از اعلامیه جهانی حقوق بشر تا میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، کنوانسیون حقوق کودک، کنوانسیون منع شکنجه، کنوانسیون رفع تبعیض نژادی و بسیاری دیگر است — سکوت اختیار کردند.

«فاشیسم نامی جدید برای آن نوع ترور است که سیاه‌پوستان همیشه در آمریکا با آن روبرو بوده‌اند… این نوع تروریسم بیشتر و بیشتر به گروه‌هایی از مردم که پوست سیاه ندارند گسترش می‌یابد.» (لانگستون هیوز، ۱۹۳۶)

پیوندی که مبارزات فلسطین، آفریقایی‌تبارهای آمریکا و ملل و دولت‌های گوناگون در سراسر سیاره را به هم وصل می‌کند، ریشه مشترک تمامی این مبارزات در روابط جاری استعماری/سرمایه‌داری است. رابطه‌ای که در ذات خود فاشیستی است. تاریخ نشان داده که طبیعت متناقض این رابطه به گونه‌ای است که حل آن مستلزم نفی یک طرف یا یک رکن رابطه است. این بدان معناست که رویارویی خشونت‌آمیزی که رابطه سلطه و استثمار استعماری را مستقر و پایدار کرد، تنها با خشونت متقابلی حل خواهد شد که به نفی آن رابطه بیانجامد. این بینش بنیادینی است که فرانتس فانون به مبارزه ضداستعماری بخشید. ساختار رابطه استعماری بر خشونت سیستماتیک و عدم هرگونه تصور از اینکه مردم مستعمره حقوقی دارند که باید به رسمیت شناخته شود، استوار است. بینش فانون توسط رأی شورای امنیت سازمان ملل در ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵ دوباره تأیید شد — رأیی که با واگذاردن حقوق و موجودیت فلسطین و فلسطینیان به آمریکا و اسرائیل (دو دولت مهاجرنشین ذاتاً فاشیست)، وجود و حقوق بنیادین آن‌ها را نفی کرد. این رأی نه تنها آخرین باقی‌مانده‌های اعتبار شورای امنیت سازمان ملل را از بین برد، بلکه پروژه حقوق بشر غربی را نیز به گور سپرد.

آنچه جایگزین آن سر برمی‌آورد، مفهوم و رویکرد پسااستعماری «حقوق بشر مردم‌محور» (PCHRs) است. «حقوق بشر مردم‌محور آن حقوق غیرستمگرانه‌ای هستند که بالاترین تعهد به کرامت جهانی انسان و عدالت اجتماعی را بازتاب می‌دهند و اشخاص و گروه‌ها آن‌ها را از طریق مبارزه اجتماعی، برای خود و بشریت جمعی تعریف و تضمین می‌کنند.» آنچه روشن است این است که PCHRs نمایانگر یک پروژه سیاسی است و بنابراین، برخلاف گفتمان حقوق بشر لیبرال بورژوایی، ادعای غیرسیاسی بودن ندارد. این یک پروژه سیاسی است که دشمنان اصلی کرامت انسانی و حقوق بشر را صریحاً نام می‌برد و خواستار ایجاد جنبش‌هایی برای شکست آن دشمنان است. PCHRs رویکردی اخلاقی به مفهوم حقوق بشر ارائه می‌دهد که متکی به دولت‌ها، رویه‌های قانونی و اعطای حقوق نیست. بلکه PCHRs توسط مردم در حال مبارزه پدید می‌آید — که منبع مشروعیت آن نیز هست. با قدرت گرفتن فاشیسم و تسخیر اکثر نهادهای بین‌المللی، از جمله شورای امنیت سازمان ملل، چارچوب PCHRs نمایانگر رویکردی منطقی و استراتژیک برای کنش ضدامپریالیستی و دفاع اصیل از حقوق بشر است.

غزه و مبارزه برای رهایی ملی فلسطین، به روش‌های مختلف، نشانه پایان نظم کهنه استعماری/سرمایه‌داری است. «این که آیا این آغاز عصر جدیدی خواهد بود یا نه، به اراده، چشم‌انداز و اعتماد «مردمی» بستگی دارد که هنوز در حال شکل‌گیری در سطح جهانی هستند.» با این حال، یک چیز پس از غزه قطعی است: اکثریت قریب به اتفاق مردم ساکن این سیاره، اکنون با وضوحی بسیار بیشتر درک می‌کنند که دشمنان صلح و حقوق بگر واقعی چه کسانی هستند.

اجامو براکا سردبیر و از نویسندگان همکار «گزارش دستورکار سیاه» است. او مدیر پروژه شمال-جنوب برای حقوق بشر مردم‌محور بوده و در هیئت اجرایی شورای صلح آمریکا و نهاد رهبری ائتلاف ملی ضد جنگ (UNAC) عضویت دارد.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب