چرا چین در سیل تغییرات تاریخی قرن حاضر در صدر ایستاده است؟ چون به کلید اصلی دست یافته است… 

در

,

چرا چین در سیل تغییرات تاریخی قرن حاضر در صدر ایستاده است؟ چون به کلید اصلی دست یافته است… 
نوشتهٔ جان راسِل 
جان راسِل ،  مدیرسابق سیاست اقتصادی و تجاری شهر لندن، پژوهشگر ارشد مؤسسهٔ مالی چونگیانگِ دانشگاه رندایژونگوهوا 

ترجمه مجله جنوب جهانی

در حالی که دانشمندان غربی هنوز درگیر بحث‌هایی دربارهٔ «پایان تاریخ» هستند، حزب کمونیست چین با ارتقای سطح زندگی ۲۲ درصد جمعیت جهان، پاسخی درخشان و بی‌نظیر در تاریخ بشریت رقم زده است.

در کتاب جدید خود با عنوان «تغییرات تاریخی قرن حاضر: چین و جهان»، جان راسِل –  مدیرسابق سیاست اقتصادی و تجاری شهر لندن و پژوهشگر ارشد مؤسسهٔ مالی چونگیانگِ دانشگاه رندای ژونگوهوا – با محوریت «بومی‌سازی مارکسیسم»، داستانی عظیم و یک‌صدساله را بازگو می‌کند: چگونه چین، که در سال ۱۹۴۹ با درآمد سرانه‌ای پایین‌تر از ۹۰ درصد کشورهای جهان، تنها یک کشور کشاورزیِ فقیر بود، امروز به آستانهٔ پیوستن به زمرهٔ اقتصادهای با درآمد بالا نزدیک شده و به یک قدرت مدرن تبدیل گشته است. راهبردها و عمل‌های حزب کمونیست چین نه تنها ادعای «فقر موروثی» را زیر سؤال برد، بلکه منطق گفت‌وگوی سوسیالیسم با سرمایه‌داری را دگرگون کرد.

«تغییرات تاریخی قرن حاضر: جهان و چین» – اثر جان راسِل

از زمان بنیان‌گذاری بیش از صدسال پیش، حزب کمونیست چین نه تنها در راه تجدید حیات ملت چین جست‌وجو کرده، بلکه سطح زندگی بیشترین جمعیت تاریخ بشر را به شکلی بی‌سابقه بهبود داده است.

این سخن اغراق‌آمیز نیست، بلکه بیان واقعیتی است. دستاورد عظیم حزب کمونیست چین نه تنها برای چین، بلکه برای جهان نیز بی‌بدیل اهمیت دارد، و دو پرسش بنیادین را پیش می‌نهد:

آیا ارتباطی ذاتی میان این دستاوردهای عظیم و اندیشهٔ راهنمای حزب کمونیست چین وجود دارد؟ 
چرا حزب کمونیست چین همواره تلاش و مأموریت خود را «سعی در رفاه مردم چین و بازگرداندن عظمت ملت چین» تعریف کرده است؟

هرچند حزب کمونیست چین یک حزب مارکسیستی است، ولی مارکسیسم به‌عنوان یک نظریهٔ بین‌المللی در خاک چین سرچشمه نگرفته است. بلکه مارکسیسم-لنینیسم – که پایهٔ نظری تأسیس این حزب بود – در غرب شکل گرفت. با این‌حال، با توجه به اینکه جمعیت چین تقریباً یک‌پنجم جمعیت جهان را تشکیل می‌دهد، بازگرداندن عظمت ملت چین لزوماً بر توازن استراتژیک جهانی تأثیری عمقی خواهد گذاشت.

از این رو، هرچند هدف حزب کمونیست چین بازسازی عظمت ملی است، دستاوردها و نظریه‌های آن ذاتاً با تحولات جهانی درهم‌تنیده‌اند.

بومی‌سازی مارکسیسم

تأسیس حزب کمونیست چین تحت تأثیر انقلاب اکتبر روسیه و اندیشهٔ مارکس-لنین قرار داشت، و این، برای حزب مزیّتی بزرگ محسوب می‌شد؛ چرا که مارکسیسم پیشرفته‌ترین نظام فکری اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جهان محسوب می‌شد و انقلاب اکتبر، کارایی عملی آن را ثابت کرده بود. با این وجود، چون مارکسیسم کالبدی بین‌المللی داشت و برای چین خلْق نشده بود، حزب کمونیست چین مجبور بود با تجربیات کشورهای مختلف و قاره‌های متفاوت، مارکسیسم را با واقعیت‌های خاص چین آمیخته و «بومی‌سازی» کند. این فرایند، مسیری تاریخی و چندمرحله‌ای بود.

شی جین‌پینگ در این باره گفته است: «هیچ ملتی نمی‌تواند پیشگام عصر خود باشد، مگر آنکه لحظه‌ای از تفکّر نظری و هدایت صحیح اندیشهٔ درست غفلت نکند. چرا حزب کمونیست چین موفق است؟ چرا سوسیالیسم با ویژگی چینی خوب است؟ پاسخ نهایی این است: چون مارکسیسم درست است.» وی در سال ۲۰۲۲ در کلاس مخصوص رهبران استانی و وزیران گفت: «مارکسیسم به این‌دلیل درست است که حزب مدام آن را با شرایط چین و نیازهای عصر سازگار کرده و از آن برای راهنمایی عمل استفاده نموده است.»

خلاصه اینکه، مارکسیسم برای چین و حزب کمونیست چین ضروری و اجتناب‌ناپذیر است. ولی نمی‌توان آن را به‌صورت مکانیکی و کورکورانه به‌کار برد؛ در غیر این‌صورت مصیبت‌های بزرگی رخ خواهد داد. همان‌طور که شی جین‌پینگ یادآور شد: «حزب کمونیست جوان چین گاهی به‌طور ساده‌انگارانه اصول کلی مارکس-لنین دربارهٔ انقلاب پرولتاریا را به‌کار می‌برد و تجربهٔ شورش مسلحانهٔ شهری انقلاب اکتبر را تقلید می‌کرد، بدون اینکه به‌اندازهٔ کافی به شرایط ملی و واقعیت انقلابی چین توجه کند، و این امر منجر به شکست‌های جدی در انقلاب چین شد.»

اندیشهٔ راهنمای حزب کمونیست چین در جریان تلفیق اصول بنیادین مارکسیسم با واقعیت‌های عینی چین، به‌تدریج شکل گرفته و توسعه یافته است تا هدف تجدید حیات ملت چین را محقق سازد. از همان آغاز، این اندیشه هم از حیث زمینهٔ شکل‌گیری و هم از نظر اثرگذاری، دارای ماهیتی بین‌المللی بوده است. همان‌گونه که شی جین‌پینگ گفته است: «توسعهٔ چین بدون جهان ممکن نیست، و رونق جهان نیز به چین نیاز دارد. ما باید با گشایش بیشتر، ارتباط خود را با جهان تقویت کنیم.»

هدف این کتاب تحلیل رابطهٔ متقابل میان دستاوردهای عینی چین و تحولات جهانی – به‌ویژه با اندیشهٔ مارکسیستی – است، و از این تحلیل نتیجهٔ زیر به‌دست می‌آید: برای تحقق تجدید حیات ملی، حزب کمونیست چین نه تنها نظریه و عمل را غنی کرده، بلکه مارکسیسم را به پیشرفته‌ترین نظام فکری اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جهان تبدیل نموده است.

شاید برخی بگویند این گفته اغراق‌آمیز است، ولی در رویدادهای جدی، نه خوش‌بینی و نه بدبینی فضیلت است؛ بلکه واقع‌بینی فضیلت است.

این کتاب در چهار بخش تنظیم شده است: 
۱) روندهای جهانی، 
۲) برتری‌های چین، 
۳) مشارکت چین، 
۴) توسعهٔ چین.

این مقدمه با هدف بیان مختصر و سادهٔ رابطهٔ متقابل میان دستاوردهای توسعه‌ای چین و تحولات جهانی، از دید نویسنده تدوین شده و همچنین تحلیل می‌کند که چرا اندیشهٔ حزب کمونیست چین در مورد تکامل جوامع بشری، امروز به پیشرفته‌ترین اندیشهٔ جهان تبدیل شده است. در بلندمدت، دو نظام سوسیالیسم و سرمایه‌داری هم رقیب و هم پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند.

افزایش نقش حزب کمونیست چین در امور جهانی

امروز، تعامل چین با جهان بسیار حیاتی است. دستاوردهای چشمگیر چین و حزب کمونیست چین باعث شده است که هر دو در امور بین‌المللی نقشی فزاینده ایفا کنند. همان‌طور که شی جین‌پینگ در بیانیه‌ای که نشان‌دهندهٔ جهت‌گیری‌های نوین جهان است، اعلام کرد: «این عصر، دورانی است که چین فزاینده به مرکز صحنهٔ جهانی نزدیک می‌شود و به‌تدریج سهم بزرگ‌تری در انسانیت ایفا می‌کند.» این گفته نه تنها برای دستاوردهای عینی چین، بلکه برای اندیشهٔ نظری حزب کمونیست چین نیز صدق می‌کند.

اگر تأسیس حزب کمونیست چین در سال ۱۹۲۱ تحت تأثیر مارکسیسم-لنینیسم بود، پس از آن به‌تدريج مارکسیسم را با شرایط عینی چین تلفیق کرد؛ اگر موفقیت انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ ثابت کرد که مارکسیسم پیشرفته‌ترین اندیشهٔ جهان است، امروز موفقیت چین اثبات می‌کند که مارکسیسم بومی‌سازی‌شده و زمان‌آمیز‌شده، پیشرفته‌ترین اندیشهٔ روز جهان است؛ و اگر پس از ۱۹۱۷ سایر کشورها می‌بایست از شوروی و حزب کمونیست آن درس بگیرند، امروز باید از چین و حزب کمونیست آن درس بگیرند.

همان‌طور که شی جین‌پینگ گفته است: «سوسیالیسم با ویژگی چینی امروز پرچم توسعهٔ سوسیالیسم علمی در قرن بیست‌ویکم است و ستون اصلی احیای سوسیالیسم جهانی محسوب می‌شود. حزب ما نه تنها مسئولیت، بلکه اعتماد به‌نفس و توانایی لازم برای ایفای نقشی بزرگ در توسعهٔ آیندهٔ سوسیالیسم علمی را دارد.»

در نتیجه، نتیجه‌گیری بسیار ساده است: اندیشهٔ نظری حزب کمونیست چین نه تنها برای تجدید حیات چین، بلکه برای سایر کشورها نیز اهمیتی فراگیر دارد. البته، این بدان معنا نیست که سایر کشورها باید چین یا خط‌مشی‌های حزب کمونیست آن را تقلید کورکورانه کنند، چرا که در این صورت همان اشتباه «حزب کمونیست جوان چین» را تکرار خواهند کرد. بلکه باید از اندیشه‌ها و خط‌مشی‌های مهم حزب کمونیست چین الگوبرداری کرده و آن‌ها را با شرایط خود تلفیق نمایند تا الگوی توسعه‌ای مناسب با خود را بیابند. امروز، نکتهٔ کلیدی این است: باید از چین درس گرفت.

دستاوردهای تاریخی بی‌بدیل حزب کمونیست چین

برای درک صحیح دستاوردهای تاریخی حزب کمونیست چین، باید وضعیت فقر سال ۱۹۴۹، زمان تأسیس جمهوری خلق چین، را در نظر گرفت. طی بیش از یک قرن قبل از آن، چین مکرراً مورد تجاوز قدرت‌های خارجی قرار گرفته بود؛ این قدرت‌ها بخش‌های وسیعی از خاک چین را اشغال کرده و حتی به‌صورت خشونت‌آمیز در امور داخلی آن دخالت می‌کردند. در طول آن یک‌قرن، چین حق تعیین سرنوشت خود را نداشت. دخالت خارجی، زمینهٔ جنگ‌های داخلی را فراهم آورد. بر اساس محاسبات «آنگُس مدیسُن» – از برجسته‌ترین تحلیلگران رشد بلندمدت در جهان – به دلیل این بلایای تاریخی طولانی، در سال ۱۹۴۹ تنها ده کشور در جهان درآمد سرانهٔ پایین‌تر از چین داشتند، و تنها ۲ درصد جمعیت جهان در کشورهایی با درآمد سرانهٔ پایین‌تر از چین زندگی می‌کردند.

در گذشتهٔ ۷۰ ساله پس از تأسیس جمهوری خلق چین، چین تحت رهبری حزب کمونیست دگرگونی‌های شگفت‌انگیزی را تجربه کرد. ارتش آزادی‌بخش مردمی چین امروز بر پایهٔ قدرت اقتصادی قوی، نیروی نظامی مستحکمی را تشکیل داده و امنیت ملی چین را تضمین می‌کند. چین در عمل تمامیت ارضی خود را بازپس گرفته است: تمامی مناطق مستأجر خارجی لغو شده و هنگ‌کنگ و ماکائو بازگردانده شده‌اند. با توجه به سطح توسعهٔ کنونی چین، اتحاد صلح‌آمیز تایوان و سرزمین اصلی مسئله‌ای اجتناب‌ناپذیر و صرفاً مربوط به زمان است.

از بازپس‌گیری حاکمیت ملی تا رشد اقتصادی سریع، چین بزرگ‌ترین معجزهٔ تاریخ جهان را خلق کرده است. چین سریع‌ترین و پایدارترین رشد اقتصادی را در تاریخ اقتصاد کشورهای بزرگ تجربه کرده است. بر اساس معیارهای داخلی، چین امروز جامعهٔ رفاه را به‌طور کامل به‌وجود آورده است.

بر اساس مقایسه‌های بین‌المللی نیز، برجستگی چین چشم‌گیر است. طبق معیار بانک جهانی، چین در ۲ تا ۳ سال آینده به زمرهٔ اقتصادهای با درآمد بالا خواهد پیوست. رسیدن کشوری با جمعیتی نزدیک به ۱.۴ میلیارد نفر – که حدود یک‌پنجم جمعیت جهان را تشکیل می‌دهد – از یکی از فقیرترین کشورهای جهان به آستانهٔ اقتصاد با درآمد بالا، تنها در عرض ۷۰ سال، دستاوردی بی‌همتا و بی‌نظیر در تاریخ کشورهای بزرگ بشریت است. اگر سایر کشورها – به‌ویژه کشورهای در حال توسعه – بتوانند از تجربهٔ چین درس بگیرند، بسیاری از چالش‌های جهانی حل خواهند شد.

برای تصوّر بهتر این دستاورد بی‌سابقهٔ اقتصادی، جدول ۰–۱ نسبت جمعیت کشورهای اصلی در زمان آغاز رشد اقتصادی سریع آن‌ها را به جمعیت جهان نشان می‌دهد – چون رشد پایدار اقتصادی پیش‌نیاز بهبود سطح زندگی است:

نخستین کشوری که رشد اقتصادی پایدار را تجربه کرد، بریتانیای عصر انقلاب صنعتی بود، که جمعیت آن ۲ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌داد. 
پس از جنگ داخلی، آمریکا رشد سریع اقتصادی را آغاز کرد، در حالی که جمعیت آن تنها ۳.۲ درصد جمعیت جهان بود. 
اتحاد جماهیر شوروی در اواخر دههٔ ۱۹۲۰ صنعتی‌سازی سریع را آغاز کرد؛ جمعیت آن ۸.۴ درصد جمعیت جهان بود. 
پس از جنگ جهانی دوم، ژاپن وارد دورهٔ رشد سریع شد؛ جمعیت آن ۳.۳ درصد جمعیت جهان بود. 
«چهار ببر آسیایی» (هنگ‌کنگ چین، سنگاپور، کرهٔ جنوبی و تایوان چین) در زمان آغاز رشد سریع خود، در مجموع تنها ۱.۴ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دادند.

در سال ۱۹۷۸، هنگامی که رشد اقتصادی چین آغاز شد، جمعیت آن ۲۲ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌داد. یعنی جمعیت تحت تأثیر رشد چین، در مقایسه با آمریکا و ژاپن، ۷ برابر و در مقایسه با شوروی، نزدیک به ۳ برابر بیشتر بود. بدون شک، چین در تاریخ بشر هیچ رقیبی در این زمینه ندارد.

اکنون از معیارهای اقتصادی به اهداف توسعهٔ انسانی می‌رویم. از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۲۰، مصرف خانوارهای چینی هر سال به‌طور میانگین ۷.۵ درصد رشد داشته است، در حالی که این رقم در آمریکا تنها ۲.۷ درصد بوده است.

از نظر کاهش فقر، دستاورد چین بی‌همتا است: نه تنها بر اساس معیارهای داخلی فقر مطلق را ریشه‌کن کرده، بلکه بر اساس خط فقر بین‌المللی بانک جهانی، ۸۵۰ میلیون نفر را از فقر نجات داده است. این رقم بیش از ۷۰ درصد کل کاهش فقر جهانی در همین دوره است.

تأثیرات بین‌المللی دستاوردهای اقتصادی و اجتماعی چین، عصرساز است و با آمار قابل بیان است: امروزه تنها ۱۶ درصد جمعیت جهان در اقتصادهای با درآمد بالا زندگی می‌کنند، در حالی که جمعیت چین خود ۱۸ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهد. بنابراین، با پیوستن چین به زمرهٔ اقتصادهای با درآمد بالا در ۲–۳ سال آینده، جمعیت کشورهای با درآمد بالا بیش از دوبرابر خواهد شد. از همین‌رو، نویسندهٔ این کتاب همواره تأکید دارد که حزب کمونیست چین نه تنها ملت چین را به تجدید حیات رسانده، بلکه سطح زندگی بیشترین جمعیت در تاریخ بشر را به‌صورت بی‌سابقه‌ای بهبود داده است.

تلفیق مارکسیسم با عمل چین، تضمین‌کنندهٔ دستاوردهای تاریخی

این که تنها مارکسیسم می‌تواند بازگرداندن عظمت ملت چین را ممکن سازد، نتیجهٔ یک بحث نظری نیست، بلکه نتیجهٔ آزمون تاریخی چندین دهه است؛ آزمونی که در آن صدها میلیون نفر کار کردند و ده‌ها میلیون نفر جان خود را فدا کردند. این واقعیت ثابت کرده است که تنها یک حزب مارکسیستی و نظام سوسیالیستی می‌توانست چین را از بلایای ویران‌گرِ حملهٔ خارجی و فساد نظام فئودالی نجات دهد.

همان‌طور که شی جین‌پینگ اشاره کرده است: «در سال ۱۹۱۱، انقلاب سین‌های تحت رهبری دکتر سون‌یات‌سن حکومت خاندانی چند هزارساله را سرنگون کرد. ولی پس از سقوط نظام قدیم، چین به کجا باید می‌رفت؟ مردم چین به‌دنبال راهی مناسب برای کشور خود بودند. ملوک الطوایفی، بازگشت به امپراتوری، پارلمان‌گرایی، چندحزبی‌گرایی، نظام ریاست‌جمهوری – همه امتحان شدند ولی هیچ‌یک جواب نداد. در نهایت، چین راه سوسیالیسم را برگزید.»

اگرچه ثابت شد که فقط سوسیالیسم می‌تواند چین را نجات دهد، این فرایند سریع و آسان نبود. حتی در درون خود مارکسیسم نیز نمی‌شد خود را به اندیشه‌های قدیمی محدود کرد. کشف راه پیشرفت چین مستلزم این بود که حزب کمونیست چین مارکسیسم را دگرگون و گسترش دهد.

همان‌طور که شی جین‌پینگ بیان کرده است: «چین قدیم یک کشور خاوری بزرگ با جمعیت زیاد، و از نظر اقتصادی، علمی و فرهنگی بسیار عقب‌مانده و نیمه‌استعماری-نیمه‌فئودالی بود. انتخاب راهی که بتواند انقلاب چین را به پیروزی برساند، یک مسئلهٔ بی‌سابقه در تاریخ مارکسیسم بود. حزب جوان چین گاهی به‌طور ساده‌انگارانه اصول کلی مارکس-لنین دربارهٔ انقلاب پرولتاریا را به‌کار می‌برد و تجربهٔ شورش شهری انقلاب اکتبر را تقلید می‌کرد، بدون در نظر گرفتن شرایط ملی چین، و این امر منجر به شکست‌های جدی شد. مائو تسه‌تونگ بزرگ‌ترین بنیان‌گذار بومی‌سازی مارکسیسم بود و مسائل مهمی را در تلفیق اصول بنیادین مارکس-لنین با واقعیت چین به‌صورت خلاقانه حل کرد. او در سال ۱۹۳۸ در ششمین کنگرهٔ گسترش‌یافتهٔ حزب، برای نخستین‌بار مفهوم بومی‌سازی مارکسیسم را مطرح کرد: «مارکسیسم باید بومی‌سازی شود تا در هر جلوه‌اش ویژگی‌های چینی داشته باشد؛ یعنی باید بر اساس ویژگی‌های چینی به‌کار رود. این مسئله‌ای است که تمامی اعضای حزب باید آن را درک کرده و فوراً آن را حل کنند.»»

حزب کمونیست چین برای تلفیق مارکسیسم با شرایط عینی چین و بومی‌سازی آن، مجبور شد با چالش‌هایی روبه‌رو شود که هیچ حزب دیگری نتوانسته بود آن‌ها را حل کند – و این امر، مارکسیسم معاصر چین را به پیشرفته‌ترین اندیشهٔ جهان تبدیل کرد.

گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم، محصول بالارفتن مداوم اجتماعی‌شدن کار است

حزب کمونیست چین چگونه مارکسیسم را حفظ کرده و در عین حال به‌صورت خلاقانه گسترش داده است؟ پاسخ این پرسش مستلزم تحلیل ماتریالیسم تاریخی مارکس و ماهیت سرمایه‌داری است.

مارکس در سال ۱۸۴۶ در اثر ایدئولوژی آلمانی برای نخستین‌بار ماتریالیسم تاریخی را مطرح کرد و همواره اجتماعی‌شدن فزایندهٔ کار را موتور محرکهٔ تکامل تاریخی جوامع بشری قلمداد کرد. در ابتدا مارکس از اصطلاح «تقسیم کار» اثر آدام اسمیت استفاده می‌کرد، ولی بعدها آن را به «اجتماعی‌شدن کار» تغییر داد.

مارکس تحولات اجتماعی را به مراحلی تقسیم کرد: جامعهٔ ابتدایی، برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری و کمونیسم – که هر کدام نشان‌دهندهٔ پیشرفتی تدریجی در تاریخ بشر یا حاصل اجتماعی‌تر شدن کار است. در این دیدگاه، نظام‌های مالکیتی و تولیدی مختلف نتیجهٔ ارتقای تقسیم کار و اجتماعی‌شدن آن هستند: «هر مرحله از تقسیم کار، هم‌زمان با یک فرم خاص از مالکیت همراه است…. سطح پیشرفت نیروهای تولیدی یک ملت، بیش‌از هر چیز در درجهٔ تقسیم کار آن ملت آشکار می‌شود.»

این فرایند اجتماعی‌شدن کار نه تنها در تحولات درونی هر جامعه، بلکه در گرایش به یکپارچگی جهانی نیز ظهور می‌کند.

بشریت از قبایل کوچک شکارچی-گردآورنده آغاز شد. حدود ۲۰ هزار سال پیش از میلاد، کشاورزی به‌طور مستقل در نقاط مختلف جهان تکامل یافت. بین ۴۰۰۰ تا ۳۰۰۰ پیش از میلاد، با ظهور شهرها، امپراتوری‌های منطقه‌ای گسترش یافتند، هرچند ارتباط میان آن‌ها ضعیف بود.

حدود ۳۰۰ تا ۲۰۰ پیش از میلاد، امپراتوری‌های بزرگی چون امپراتوری مائوریا در هند، امپراتوری چین (قین) و امپراتوری روم ظهور کردند، ولی ارتباط میان آن‌ها همچنان محدود بود. در قرن هفتم میلادی، با ظهور اسلام، سه مرکز اصلی تمدن – یعنی چین، هند و اروپا – ارتباط نزدیک‌تری پیدا کردند.

در سال ۱۴۹۲، اروپا و آمریکا ارتباط دائمی برقرار کردند. از قرن هفدهم، اروپا و اقیانوسیه نیز به هم پیوستند. برای نخستین‌بار در تاریخ، تمامی مراکز جغرافیایی به‌صورت مستقیم به هم متصل شدند، هرچند تجارت و سرمایه‌گذاری آن‌ها در مقایسه با امروز کم‌تراکم بود.

این فرایند با گسترش تجارت و سرمایه‌گذاری بین‌المللی عمیق‌تر شد و سرانجام به ظهور نظام سرمایه‌داری جهانی کنونی انجامید. این امر زمینهٔ گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم را فراهم آورد: در سال ۱۸۷۱ کمون پاریس برای نخستین‌بار برای چند هفته کنترل قدرت را در دست گرفت؛ از سال ۱۹۱۷، کشورهای سوسیالیستی شکل گرفتند؛ و در سال ۱۹۴۹، جمهوری خلق چین در شرق جهان به‌عنوان یک دولت سوسیالیستی بنیان نهاده شد.

مارکس در سرمایه و دیگر آثار خود، اجتماعی‌شدن کار را از جنبهٔ فنی تشریح کرد. او تأکید کرد که اجتماعی‌شدن کار یک فرایند جوانب کلی است که نه تنها در یک لحظهٔ خاص رخ می‌دهد، بلکه به‌صورت مستمر در طول زمان ادامه پیدا می‌کند. این فرایند نه تنها محدود به فضای جغرافیایی نیست، بلکه همزمان در سطح جهانی رخ می‌دهد. در یک چرخهٔ تولیدی واحد، میزان اجتماعی‌شدن کار به‌تدریج افزایش می‌یابد. این فرایند شامل موارد زیر است:

تقسیم کارهایی که پیش‌تر یک نفر انجام می‌داد، به‌دست چند نفر یا گروه‌هایی که به‌صورت متقابل فعالیت می‌کنند. مانند خط تولید فورد که نماد تاریخی تولید انبوه مدرن است. 
تمرکز تولیدکنندگان در واحدهای تولیدی بزرگ‌تر. 
ورود حوزه‌هایی مانند علم و پژوهش به فرایند تولید. 
استفاده از نیروی کاری که در بخش‌هایی چون آموزش مهارت‌های تخصصی کسب کرده‌اند. 
افزایش تعامل اقتصادهای ملی با اقتصاد جهانی.

اجتماعی‌شدن کار از طریق مکانیسم‌های بازاری و غیربازاری صورت می‌گیرد (مانند گسترش شرکت‌ها از طریق تقسیم کار داخلی). آمارهای اقتصادی مدرن ثابت می‌کند که این فرایند به‌صورت صعودی است:

سریع‌ترین شاخهٔ تولید، تولید «کالاهای میانی» (کالاهایی که برای تولید سایر کالاها به‌کار می‌روند و مصرف نهایی ندارند) است؛ مارکس آن‌ها را «سرمایهٔ گردشی» و اقتصاد غربی آن‌ها را «کالاهای میانی» می‌نامد. 
بهره‌وری واحدهای تولیدی بزرگ‌تر (که اجتماعی‌شدن کار در آن‌ها بالاتر است) از واحدهای کوچک‌تر بیشتر است. 
با افزایش وزن تجارت و سرمایه‌گذاری بین‌المللی در اقتصاد جهانی، جهانی‌شدن پیشرفت چشمگیری داشته است.

اعتقاد مارکس به بالارفتن اجتماعی‌شدن کار، تنها در یک چرخهٔ تولیدی نبود، بلکه در چرخه‌های متوالی نیز صدق می‌کرد: در چرخهٔ کنونی، کالاهای تولیدشده در چرخه‌های گذشته به‌طور گسترده‌تری استفاده می‌شوند. اقتصاد غربی به ماشین‌آلات، کارخانه‌ها، جاده‌ها، پل‌ها، قطارها و تجهیزات مخابراتی «سرمایه‌گذاری ثابت» می‌گوید، در حالی که مارکس آن‌ها را «سرمایهٔ ثابت» می‌نامد، هرچند مفهوم اساسی یکسان است. این روند باعث شده است که سهم سرمایه‌گذاری ثابت در اقتصاد به‌تدریج افزایش یابد.

برای افراد غیراقتصادی، مثال تولید خودرو در درک تفاوت بین کالاهای میانی/سرمایهٔ گردشی و سرمایه‌گذاری ثابت/سرمایهٔ ثابت مؤثر است: فرمان(رل ماشین) در تولید یک خودرو کالایی است که فقط در یک چرخهٔ تولیدی استفاده می‌شود و بنابراین جزو کالاهای میانی یا سرمایهٔ گردشی محسوب می‌شود. در مقابل، ربات یا دستگاهی که خودرو را مونتاژ می‌کند، در چرخه‌های متعددی برای تولید خودروهای بیشتری استفاده می‌شود و از این رو جزو سرمایه‌گذاری ثابت یا سرمایهٔ ثابت است. به زبان غیرفنی، اجتماعی‌تر شدن کار – از شیوهٔ تاریخی و فضایی – به معنای افزایش نسبی «سرمایهٔ غیرمستقیم» نسبت به «کار مستقیم» است. این فرایند در اصطلاح مارکسی، «افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه» نام دارد.

پیش‌بینی مارکس دربارهٔ اجتماعی‌تر شدن کار در اقتصاد سرمایه‌داری، در آزمون عمل موفق مانده است. این پیش‌بینی شامل موارد زیر است:

رشد سریع‌تر تولید کالاهای میانی/سرمایهٔ گردشی نسبت به رشد کلی اقتصاد. 
افزایش سهم سرمایه‌گذاری ثابت/سرمایهٔ ثابت در اقتصاد. 
افزایش سهم نیروی کار تحصیل‌کرده/مُهرآموزی‌شده نسبت به کارگران غیرماهر در رشد اقتصادی. 
گسترش تجارت بین‌المللی و افزایش وزن آن در اقتصادهای ملی؛ هرچه وزن تجارت بین‌المللی در یک کشور بیشتر باشد، رشد آن سریع‌تر خواهد بود.

هم توسعهٔ جهانی اقتصاد و هم موفقیت چشمگیر چین، گواهی بر صحت پیش‌بینی‌های مارکس است. چین سریع‌ترین رشد اقتصادی را در تاریخ اقتصادهای بزرگ جهان داشته است، به‌ویژه که بخش سریع‌الرشد اقتصاد چین، همان کالاهای میانی/سرمایهٔ گردشی است؛ از زمان اصلاحات اقتصادی، سهم سرمایه‌گذاری ثابت در اقتصاد چین افزایش یافته است؛ وزن تجارت چین در اقتصاد جهانی بالاتر رفته و سهم تجارت خارجی در اقتصاد چین از آمریکا بیشتر است؛ و سهم نیروی کار تحصیل‌کرده در رشد اقتصاد چین و جهان نیز فزونی یافته است.

مارکس در ایدئولوژی آلمانی و آثار بعدی خود همواره تأکید کرده است که گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم خود محصولی از اجتماعی‌تر شدن کار است. در سرمایه این‌گونه بیان می‌کند:

«به محض اینکه شیوهٔ تولید سرمایه‌داری محکم شود، اجتماعی‌شدن بیشتر کار، تبدیل بیشتر زمین و سایر عوامل تولید به ابزارهایی اجتماعی (عمومی)، و در نتیجه محروم‌سازی بیشتر مالکان خصوصی، فرم‌های نوینی می‌یابد. اکنون آنچه باید مصادره شود، دیگر کارگر مستقل نیست، بلکه سرمایه‌داری است که از تعداد زیادی کارگر بهره‌کشی می‌کند.»

«هم‌زمان با این تمرکز یا محروم‌سازی اکثریت سرمایه‌داران به‌دست اقلیت، اشکال همکاری فرآیند کار با مقیاسی فزاینده گسترش می‌یابد، علم به‌صورت آگاهانه‌تری در فناوری به‌کار گرفته می‌شود، زمین به‌صورت برنامه‌ریزی‌شده‌تری مورد استفاده قرار می‌گیرد، و ابزارهای تولید بیشتر به‌صورتی تبدیل می‌شوند که تنها با کار ترکیبی و اجتماعی قابل استفاده‌اند. در نتیجه، تمامی عوامل تولید با استفادهٔ اجتماعی، صرفه‌جویی بیشتری ایجاد می‌کنند و جوامع بیشتری در شبکهٔ بازار جهانی درگیر می‌شوند، و بدین‌سان سرمایه‌داری ذاتاً بین‌المللی‌تر می‌گردد.»

«انحصار سرمایه به‌زودی مانعی برای شیوهٔ تولیدی می‌شود که همراه با آن و در سایهٔ آن رشد کرده است. تمرکز عوامل تولید و اجتماعی‌شدن کار به حدی می‌رسد که دیگر با پوستهٔ سرمایه‌داری خود ناسازگار است. این پوسته منفجر خواهد شد. ناقوس پایان مالکیت خصوصی سرمایه‌داری به صدا درخواهد آمد. آن‌هایی که امروز محروم‌کننده‌اند، فردا خود محروم خواهند شد.»

گذار به سوسیالیسم ابتدا در ضعیف‌ترین حلقه‌های امپریالیسم و کشورهای در حال توسعه رخ داد

مارکس به‌خوبی دریافت که بالارفتن اجتماعی‌شدن کار و گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم به‌صورت یکنواخت در سراسر جهان رخ نمی‌دهد، چرا که سطح اجتماعی‌شدن کار در بخش‌های مختلف اقتصاد متفاوت است. همان‌طور که گفته است: «البته، در یک کشور، صنعت بزرگ در تمامی مناطق به یک‌سان پیشرفت نکرده است.»

البته، نابرابری بین‌کشوری از نابرابری درون‌کشوری هم چشمگیرتر است. در اقتصاد مدرن، برخی بخش‌ها مانند خودروسازی، هواپیماسازی، راه‌آهن، مالی و تولید انرژی تحت سلطهٔ تولید اجتماعی‌شدهٔ بزرگ‌مقیاس هستند، در حالی که بخش‌هایی مانند کشاورزی، آرایشگری و بخشی از خرده‌فروشی همچنان تحت سلطهٔ تولید کوچک‌مقیاس و غیراجتماعی‌شده قرار دارند. این واقعیت تأثیر عمیقی بر گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم و توسعهٔ کشورهای سوسیالیستی دارد. نحوهٔ برخورد حزب کمونیست چین با این مسئله، یکی از مهم‌ترین دلایل دستاوردهای تاریخی آن است.

بنابراین باید توجه داشت که امکان گذار از یک شیوهٔ تولید به شیوه‌ای دیگر – از جمله گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم – به تضادهای کلی شیوهٔ تولید بستگی دارد، نه به تضادهای هر منطقه یا کشور خاص. مارکس می‌گوید: «بر اساس دیدگاه ما، تمامی درگیری‌های تاریخی از تضاد میان نیروهای تولید و روابط تولید (اشکال مبادله) ناشی می‌شوند. همچنین ضروری نیست که این تضاد در یک کشور به اوج خود برسد تا آن کشور دچار بحران شود؛ بلکه رقابت با کشورهای صنعتی‌تر که از ارتباطات گستردهٔ بین‌المللی ناشی می‌شود، کافی است تا در کشورهای کمتر توسعه‌یافته تضادهای مشابه ایجاد شود.»

این نکتهٔ مارکس برای درک گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم در قرن بیستم حیاتی است. بحران جهانی سیستم سرمایه‌داری – که در جنگ‌های جهانی اول و دوم به اوج خود رسید – با وجود اینکه سراسری بود، گذار به سوسیالیسم در مرکز سرمایه‌داری رخ نداد، بلکه در ضعیف‌ترین حلقهٔ زنجیرهٔ امپریالیسم (روسیهٔ تزاری) و در کشورهای در حال توسعه (از جمله چین) صورت گرفت.

همچنین، صلاحیت یک طبقه برای رهبری سیاسی به جایگاه کلی آن در شیوهٔ تولید بستگی دارد، نه لزوماً به تعداد آن در یک کشور. مارکس می‌گوید: «حتی در جوامعی که تولید اجتماعی‌شدهٔ بزرگ‌مقیاس هم‌اکنون غالب نیست، این امر مانع از جنبش طبقاتی پرولتاریا نمی‌شود، زیرا پرولتاریایی که از صنعت بزرگ سرچشمه می‌گیرد، این جنبش را رهبری کرده و همهٔ جمعیت را هدایت می‌کند. همچنین کارگرانی که در صنعت بزرگ نقشی ندارند، به دلیل گسترش صنعت بزرگ، در وضعیتی بدتر از کارگران صنعتی قرار می‌گیرند.»

این دیدگاه مارکس در چین به‌صورت دراماتیک تحقق یافت. بزرگ‌ترین نیروی محرکهٔ انقلاب چین، کشاورزان بودند، و حزب کمونیست چین تحت رهبری مائو تسه‌تونگ با استراتژی «محاصرهٔ شهرها از روستاها» پیروز شد. با این حال، از نظر ایدئولوژیک، این انقلاب توسط یک حزب پرولتاریایی با رهبری مارکسیستی هدایت می‌شد.

نتیجه‌گیری‌ای از دیدگاه مارکس دربارهٔ ساخت جوامع سوسیالیستی در قرن بیستم تا بیست‌ویکم این است: به دلیل نابرابری در اجتماعی‌شدن کار، گذار جهانی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم رخ خواهد داد، ولی این به معنای آن نیست که چنین گذاری تنها پس از اجتماعی‌شدن کامل همهٔ بخش‌های اقتصادی اتفاق بیفتد. حتی در قرن بیست‌ویکم، هنگامی که برخی کشورها به سمت سوسیالیسم گرایش پیدا می‌کنند، از یک‌سو سطح اجتماعی‌شدن کار در بخش‌هایی از اقتصاد جهانی و ملی بسیار بالا است، و از سوی دیگر، در بخش‌های زیادی همچنان تولید توسط افراد، خانواده‌ها یا واحدهای کوچک انجام می‌شود. در واقع، در آغاز قرن بیست‌ویکم، اکثریت انسان‌های جهان همچنان در تولید نسبتاً کوچک‌مقیاس مشغول‌اند. بنابراین، گذار به سوسیالیسم و ساختن جامعهٔ سوسیالیستی، همواره زودتر از اجتماعی‌شدن کامل همهٔ بخش‌های اقتصادی آغاز شده است.

در عمل، کارگران پیش از اجتماعی‌شدن کامل تولید، قدرت را در دست گرفته و کشورهای سوسیالیستی – مانند شوروی و چین – را بنیان نهاده‌اند. این واقعیت، پرسشی بنیادین را مطرح می‌کند: در مرحلهٔ اولیهٔ سوسیالیسم، چه شیوهٔ تولیدی باید به‌کار گرفته شود؟ این مسئله برای چین و سایر کشورهای در حال توسعه به‌ویژه درخشان است، زیرا در آن کشورها تولید کوچک‌مقیاس – به‌ویژه در کشاورزی – همچنان غالب است.

اصول بنیادین مارکسیسم می‌گوید: نظریه باید با واقعیت تلفیق شود و انقلاب باید از ویژگی‌های ملی هر کشور سرچشمه بگیرد. 

در مرحلهٔاولیهٔ سوسیالیسم، «هرکس به‌اندازهٔ توان خود بدهد، هرکس به‌اندازهٔ نیاز خود بگیرد» ممکن نیست

از آنجا که گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم پیش از اجتماعی‌شدن کامل همهٔ بخش‌های اقتصادی رخ می‌دهد، ساختار جامعهٔ سوسیالیستیِ تازه‌که در آستانهٔ ظهور است چگونه خواهد بود؟

بدیهی است که بر اساس دیدگاه مارکس، گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم/کمونیسمِ پیشرفته و پایان نهایی تولید سرمایه‌داری، فرایندی تاریخی و طولانی است. همان‌طور که در مانیفست کمونیست آمده است: «پرولتاریا از طریق حکومت سیاسی خود، مرحله‌به‌مرحله تمامی سرمایه‌های بورژوایی را تصاحب خواهد کرد، تمامی ابزارهای تولید را در اختیار کشوری که به‌صورت طبقهٔ حاکم سازمان‌یافته است متمرکز خواهد کرد، و در عین حال تلاش خواهد کرد که به‌سرعت مجموع تولید را افزایش دهد.» بنابراین، در تصوّر مارکس، مالکیت عمومی و مالکیت خصوصی برای مدتی هم‌زمان وجود خواهند داشت.

مارکس پس از آن به‌صورت دقیق‌تری در نقد برنامهٔگُوتا تحلیل کرد که گذار از جامعهٔ سرمایه‌داری تازه پا به جامعهٔ کمونیستی پیشرفته، فرایندی طولانی است. او می‌گوید: «منظور ما از جامعهٔ کمونیستی، جامعه‌ای است که نه بر پایهٔ خودِ جامعه توسعه یافته است، بلکه همین‌طور که از جامعهٔ سرمایه‌داری بیرون می‌آید، در تمامی ابعاد اقتصادی، اخلاقی و روحی، هنوز ردپای جامعهٔ قدیم را در خود دارد.»

مارکس می‌گوید در آغاز این گذار، «هرکس به‌اندازهٔ نیاز خود بگیرد» غیرممکن است. بلکه در جامعه‌ای که همین‌طور از رحم سرمایه‌داری بیرون می‌آید – یعنی در مرحلهٔ اولیهٔ سوسیالیسم – حقوق، کالاها و خدمات باید «بر اساس کار» توزیع شوند. او توضیح می‌دهد: «هر تولیدکننده، پس از انجام کسورات لازم، دقیقاً همان مقداری را از جامعه دریافت می‌کند که به آن داده است. آنچه او به جامعه می‌دهد، میزان کار شخصی‌اش است… در اینجا همان اصل تنظیم مبادلهٔ کالاها (به‌فرض برابر بودن) حاکم است. اگرچه محتوا و فرم تغییر کرده‌اند، چرا که در شرایط جدید، هیچ‌کس جز کار خود چیزی نمی‌تواند ارائه دهد و هیچ‌چیزی جز مواد مصرفی شخصی قابل تبدیل به مالکیت فردی نیست…»

متاسفانه، در مرحلهٔ اولیهٔ سوسیالیسم، نابرابری اقتصادی ضرورتاً وجود خواهد داشت. مارکس می‌نویسد: «و برای اینکه کار به‌عنوان معیار سنجش به‌کار رود، لابد باید از نظر زمان یا شدت سنجیده شود، در غیر این‌صورت معیار معتبری نخواهد بود. این حقِ برابری، برای کارهای نابرابر، حقی نابرابر است. این حقِ برابری، هیچ تفاوت طبقاتی را به رسمیت نمی‌شناسد، چرا که هرکس را تنها به‌عنوان کارگر در نظر می‌گیرد؛ ولی ضمناً تفاوت‌های ذاتی استعدادهای کارگران – و در نتیجه توانایی‌های متفاوت آن‌ها – را به‌عنوان امتیازی طبیعی می‌پذیرد. از این‌رو، این «حق برابری» مانند هر حق دیگری، در واقع یک حق نابرابری است… یکی از کارگران ازدواج کرده و دیگری مجرد است؛ یکی فرزندان زیادی دارد و دیگری فرزند اندکی. بنابراین، با وجود یکسان بودن کار انجام‌شده و سهم یکسان از صندوق مصرف جامعه، برخی در عمل سهم بیشتری دریافت می‌کنند و ثروتمندتر می‌شوند…»

مارکس تأکید می‌کند که تنها پس از گذشت یک دورهٔ طولانی، هدف نهایی یعنی جایگزینی «توزیع بر اساس کار» با «توزیع بر اساس نیاز» تحقق خواهد یافت: «حق هرگز نمی‌تواند از چارچوب ساختار اقتصادی جامعه فراتر رود. در مرحلهٔ پیشرفتهٔ جامعهٔ کمونیستی، وقتی که با رشد جامع توانایی‌های فردی، نیروهای تولیدی نیز افزایش یابد و منابع ثروت جمعی به‌صورت کامل جاری شوند، تنها در آن زمان است که جامعه می‌تواند از چشم‌انداز باریک حق بورژوایی فراتر رود و شعار خود را چنین بنویسد: «هرکس به‌اندازهٔ توان خود بدهد، هرکس به‌اندازهٔ نیاز خود بگیرد.» این امر، در واقع، گذار از اقتصاد مبتنی بر «ارزش مبادله» در سرمایه‌داری به جامعه‌ای مبتنی بر «ارزش مصرف» در سوسیالیسم/کمونیسم است.

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، مسئلهٔ دیگری نیز وجود دارد: مارکس تأکید کرد که در مرحلهٔ اولیهٔ سوسیالیسم، علاوه بر مالکیت دولتی، مالکیت سرمایه‌ای نیز وجود خواهد داشت و در نتیجه درآمد سرمایه‌ای نیز ادامه خواهد یافت. این موضوع، چالش‌های دیگری را در مسیر توسعهٔ جوامع سوسیالیستی ایجاد می‌کند. تمامی این مسائل نظری، تأثیری عمیق بر توسعهٔ چین و مسیر تاریخی سوسیالیسم جهانی داشته‌اند.

بخش دوم:چرا الگوی شوروی به شکست انجامید و چین به پیروزی دست یافت؟

در حالی که نظریه‌پردازان غربی همچنان در پیچ‌وتاپ مناقشات پیرامون «پایان تاریخ» گرفتارند، حزب کمونیست چین با رقم زدن جهشی بی‌سابقه در سطح معیشت ۲۲ درصد از جمعیت کره زمین، شکوهمندترین پاسخ را در تاریخ تکامل بشر نگاشته است.
جان راس در اثر جدید خود تحت عنوان «تغییرات بزرگ سده: چین و جهان»، با محوریت قرار دادن «بومی‌سازی مارکسیسم در چین»، پرده از یک روایت حماسی صدساله برمی‌دارد؛ روایتی که از یک کشور کشاورزی فقیر در سال ۱۹۴۹ — که سرانه تولید ناخالص داخلی‌اش از ۹۰ درصد کشورهای جهان کمتر بود — آغاز شده و به قدرت مدرن امروز می‌رسد که در آستانه ورود به جرگه اقتصادهای با درآمد بالا قرار دارد. ممارست حزب کمونیست چین نه‌تنها تقدیرگراییِ «تداوم نسلی فقر» را باطل کرد، بلکه منطق دیالوگ میان سوسیالیسم و سرمایه‌داری را از نو صورتبندی نمود.
آنچه در ادامه می‌آید، بخش دوم از مقدمه این کتاب است.
توفیقات و کاستی‌های الگوی شوروی
مارکس و انگلس پیش از آنکه شاهد تأسیس دولت‌های سوسیالیستی — به عنوان یکی از عظیم‌ترین دستاوردهای فکری تاریخ بشر — باشند، رخت از جهان بربستند. استقرار دولت‌های سوسیالیستی فرآیندی بود که آنان پیش‌بینی کرده بودند، اما تحقق آن پس از وفاتشان رخ داد. در زمان حیات آنان، طبقه کارگر تنها برای چند هفته قدرت را در دست داشت؛ «کمون پاریس» که در سال ۱۸۷۱ توسط کارگران بنا شد، تنها ۷۲ روز دوام آورد.
در سال ۱۹۱۷، لنین و حزب بلشویک با رهبری انقلاب اکتبر در روسیه تزاری به پیروزی رسیدند و نخستین دولت سوسیالیستی جهان را بنا نهادند. در سال ۱۹۲۲، اتحاد جماهیر شوروی رسماً تأسیس شد. لنین به دستاوردی دوران‌ساز نائل آمد؛ او برای نخستین بار در تاریخ نشان داد که طبقه کارگر چگونه می‌تواند قدرت را به دست بگیرد — یا دقیق‌تر بگوییم، چگونه در یک کشور امپریالیستی به قدرت برسد. منظومه فکری او تحت عنوان «لنینیسم» نام‌گذاری شد که بی‌شک اعترافی است به این دستاورد تاریخ‌ساز وی.
در بازه زمانی ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۹، ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شوروی اساساً با انگاره‌های مارکس انطباق داشت: قدرت سیاسی در دستان طبقه کارگر بود؛ صنایع بزرگ و سایر واحدهای تولیدیِ به‌شدت اجتماعی‌شده نظیر بانک‌ها، مخابرات، راه‌آهن و اراضی در مالکیت دولت قرار داشتند؛ اما کشاورزان همچنان به شیوه تولید فردی ادامه می‌دادند که این وضعیت قرابت بسیاری با «نظام مسئولیت قراردادی خانوار» در چین داشت.
اما در سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳، ساختار اقتصادی و اجتماعی شوروی دستخوش تغییری بنیادین شد. اشتراکی‌سازی کشاورزی جایگزین زراعت خانوادگی گشت، تمامی واحدهای تولید، توزیع و مبادله در بخش دولتی ادغام شدند، قیمت تمامی کالاها توسط دولت تعیین شد و مکانیسم بازار جای خود را به تخصیص دولتی و قیمت‌گذاری دستوری داد. به‌اختصار، شوروی از سال ۱۹۲۹ الگوی اقتصاد غیربازاری با ملی‌سازی تمام‌عیار را برگزید. همزمان در سال ۱۹۲۹، نظام تجارت بین‌الملل سرمایه‌داری در پی یک بحران گسترده فروپاشید و کشورهای اصلی جهان به الگوی اقتصاد خودبسنده روی آوردند؛ از جمله شوروی که سهم تجارت بین‌الملل در اقتصاد آن ناچیز بود.
الگوی اقتصاد غیربازاری و ملی‌سازی مطلق که در شوروی اجرا شد، آشکارا با مارکسیسم اصیل انطباق نداشت. همان‌گونه که در «مانیفست کمونیست» تصریح شده، تملک کل سرمایه بورژوازی باید «گام‌به‌گام» صورت پذیرد، نه بر اساس اصل «اولویت سیاست بر اقتصاد». در واقع، اقتصاد شوروی این گذار را به‌صورت دفعتی و یک‌باره انجام داد. افزون بر این، شوروی به‌جای مشارکت در «اجتماعی‌شدن بین‌المللی کار» — که وسیع‌ترین شکل تقسیم کار است — مسیر انزوای نسبی را در پیش گرفت.
اولویت‌بخشی الگوی شوروی به صنایع سنگین، به‌ویژه صنایع نظامی، زیربنای پیروزی بر آلمان نازی در جنگ جهانی دوم را فراهم آورد. این پیروزی نه‌تنها یک موفقیت عینی بود، بلکه اعتبار عظیمی برای شوروی به ارمغان آورد. از همین روی، اکثریت قریب به اتفاق کشورهای سوسیالیستی یا مستقیماً الگوی شوروی را اقتباس کردند و یا به‌شدت تحت تأثیر آن قرار گرفتند. چین نیز اگرچه هرگز به‌صورت مکانیکی از الگوی شوروی تقلید نکرد، اما در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی اساساً به ملی‌سازی اقتصاد شهری و اشتراکی‌سازی کشاورزی روی آورد و به اقتصادی نسبتاً خودبسنده در عرصه بین‌المللی بدل گشت.
علاوه بر کشورهای سوسیالیستی، بسیاری از کشورهای در حال توسعه غیرسوسیالیستی نیز، حتی بدون پذیرش کامل الگوی اقتصادی شوروی، کوشیدند برخی ویژگی‌های آن را با نظام سرمایه‌داری تلفیق کنند. آنان «برنامه‌های پنج‌ساله» را معرفی کردند و با وجود آنکه در نظام سرمایه‌داری توان کنترلِ تمام‌عیار اقتصاد را نداشتند، اما به ملی‌سازی بخشی از صنایع دست زدند و در پی ایجاد نظام‌های اقتصادی ملی و خودبسنده برآمدند.
غالب نیروهای سیاسی چپ و راست در جهان بر این باور بودند که الگوی شوروی، تجسم همان سوسیالیسمی است که مارکس تصور می‌کرد. اما به زعم بنده، الگوی شوروی برای «مرحله مقدماتی سوسیالیسم» مناسب نبود. البته در برابر دستاورد عملیِ پیروزی بر فاشیسم، طرح این نکته ممکن است صرفاً بحثی نظری جلوه کند که تنها برای دغدغه‌مندانِ نظریات انتزاعی مارکسیستی جذاب باشد؛ اما این مسئله‌ای حیاتی در تکامل مارکسیسم است. توفیقات چین پس از اصلاحات و گشایش سال ۱۹۷۸ و همچنین بحران‌های جهانی که در دهه ۱۹۷۰ گریبان‌گیر هر دو نظام سوسیالیستی و سرمایه‌داری شد، همگی مؤید این مدعا هستند. در سال ۱۹۷۸، حزب کمونیست چین با اتحاد و رهبری مردم، مسیر اصلاحات و گشایش را در پیش گرفت و موفق به ابداع «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» شد که بزرگترین دستاورد تاریخی این کشور محسوب می‌شود.
دهه ۱۹۷۰: نقطه عطف جهانی
در دهه ۱۹۷۰، تحولاتی که از کشورهای سرمایه‌داری آغاز شد، نظم بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم را به‌شدت دگرگون ساخت. وقوع جنگ جهانی دوم از منظر اقتصادی عمدتاً ناشی از فروپاشی سرمایه‌گذاری داخلی و سقوط شدید تجارت و سرمایه‌گذاری بین‌المللی بود؛ لذا از سال ۱۹۲۹ تا پایان جنگ، سطح اجتماعی‌شدن کار به‌شدت تقلیل یافت. طبق نظریه مارکسیستی، نتیجه منطقی چنین وضعیتی، کاهش فاحش تولید جهانی بود.
در دهه ۱۹۳۰، شوروی نیز همچون کشورهای سرمایه‌داری، اقتصادی نسبتاً منزوی در سطح بین‌المللی داشت. اما به یمن نظام سوسیالیستی، سطح سرمایه‌گذاری داخلی در شوروی نه‌تنها کاهش نیافت بلکه صعودی بود و نرخ رشد اقتصادی آن بسیار فراتر از اقتصادهای سرمایه‌داری رفت. همچنین به برکت همین نظام، شوروی به‌سرعت جراحات جنگ جهانی دوم را ترمیم کرد و تا سال ۱۹۴۸، سطح تولید خود را به دوران پیش از جنگ رساند.
برخلاف وضعیت دهه ۱۹۳۰، نظام سرمایه‌داری پس از جنگ جهانی دوم دستخوش یک بازآرایی جهانی شد. تحت سیطره هژمونی ایالات متحده، گسست‌های اقتصاد سرمایه‌داری جهانی ترمیم گشت و فرآیند جهانی‌شدن برای بیش از ۶۰ سال تداوم یافت؛ تا جایی که سهم تجارت از تولید ناخالص داخلی جهان در سال ۲۰۰۸ به قله ۶۰ درصد رسید. از منظر مارکسیستی، این به معنای وقوع یک اجتماعی‌شدن بین‌المللی کار در ابعاد کلان بود که انتظار می‌رفت منجر به رشد تولید شود. همزمان، سهم سرمایه‌گذاری ثابت از تولید ناخالص داخلی در اقتصادهای اصلی سرمایه‌داری نظیر ژاپن و آلمان و همچنین «چهار ببر آسیایی» به‌شدت افزایش یافت. طبق پیش‌بینی مارکسیسم، اجتماعی‌شدن تاریخیِ کار در حوزه‌های تجارت بین‌الملل و سرمایه‌گذاری ثابت، محرک توسعه اقتصادی خواهد بود. در واقع، همان‌گونه که مارکسیسم پیش‌بینی کرده بود، نرخ رشد اقتصادی آلمان در دهه‌های ۵۰ و ۶۰، ژاپن از اواخر دهه ۴۰ تا اوایل دهه ۷۰، و ببرهای آسیا از دهه ۶۰ تا اواخر دهه ۹۰، فراتر از هر زمان دیگری در تاریخ اقتصادهای سرمایه‌داری بود.
در مواجهه با رشد سریع و بلندمدت اقتصادهای سرمایه‌داری، شوروی ساختار اقتصادی خود را تغییر نداد. اگرچه سرمایه‌گذاری داخلی در سطح بالایی باقی ماند، اما شوروی همچنان یک سیستم اقتصادی بسته و خودبسنده بود. به بیانی دیگر، شوروی از اجتماعی‌شدن بین‌المللی کار محروم ماند و اقتصاد شهریِ کاملاً ملی و مزارع اشتراکی را حفظ کرد. این ساختار اقتصادی برای کشوری که در «مرحله مقدماتی سوسیالیسم» قرار داشت، با اصول مارکسیستی همخوان نبود. در نتیجه، در دهه ۱۹۶۰ نرخ رشد سالانه تولید ناخالص داخلی شوروی دیگر از آمریکا پیشی نگرفت و تا اواسط دهه ۱۹۷۰، این نرخ عملاً از آمریکا کندتر شد و شوروی در گرداب بحران اقتصادی فرو رفت.
در اواسط دهه ۱۹۷۰، همزمان با بحران در شوروی، دوران شکوفایی کشورهای سرمایه‌داری پس از جنگ نیز به پایان رسید و نظام اقتصادی سرمایه‌داری دست به بازآرایی زد. در جهان سرمایه‌داری، ایالات متحده موفق شد رقبای اصلی خود یعنی آلمان و ژاپن را در عرصه اقتصادی شکست دهد و روند دهه‌های ۵۰ تا ۷۰ را — که در آن رشد این دو کشور به‌مراتب بیشتر از آمریکا بود — معکوس نماید. شکست آمریکا در رقابت‌های اقتصادیِ پیشین، فشارهای زیادی بر اقتصاد این کشور وارد کرده بود، از جمله کاهش شدید ذخایر طلا (که تنها ذخیره ارزی غیردلاریِ مهم بود).
در سال ۱۹۷۱ و در اوایل دولت نیکسون، آمریکا پاتک بزرگی علیه رقبای سرمایه‌دار خود آغاز کرد. نرخ ارز دلار شناور شد که این اقدام قدرت رقابت بین‌المللی آمریکا را تقویت کرد. قابلیت تبدیل دلار به طلا متوقف شد تا از هجوم به ذخایر طلای آمریکا جلوگیری شود. ایالات متحده به‌صورت یک‌جانبه بر کالاهای رقبای خود تعرفه وضع کرد و در داخل کشور نظام کنترل قیمت‌ها و دستمزدها را پیاده نمود. در سال ۱۹۷۳، آمریکا با همکاری کشورهای خاورمیانه قیمت نفت را به‌شدت افزایش داد؛ اقدامی که به سود آمریکا (به عنوان تولیدکننده بزرگ نفت) و به ضرر آلمان و ژاپن (با تولید ناچیز نفت) تمام شد.
در اواخر دهه ۷۰ و طول دهه ۸۰، رؤسای جمهور آمریکا به اشکال مختلف حملات اقتصادی علیه آلمان و ژاپن را ادامه دادند. این سیاست‌ها اگرچه رشد اقتصادی آمریکا را احیا نکرد و نرخ رشد آن همچنان رو به کاهش بود، اما موفق شد رشد رقبای آمریکا را به‌شدت کُند نماید. از این رو تا میانه دهه ۸۰، آمریکا در رقابت‌های درونی جهان سرمایه‌داری پیروز گشت و نرخ رشد آلمان و ژاپن به‌شدت افت کرد.
در سال ۱۹۷۸، چین مسیر «اصلاحات و گشایش» را آغاز کرد که ویژگی‌های بنیادی آن عبارت بودند از: نخست، گشایش به سوی جهان و مشارکت در تجارت و سرمایه‌گذاری بین‌المللی به‌جای خودبسندگی (در اصطلاح مارکسیستی: مشارکت در اجتماعی‌شدن بین‌المللی کار). دوم، اجرای نظام مسئولیت قراردادی خانوار و برچیدن کمون‌های مردمی. سوم، عبور از انحصار مالکیت عمومی و استقرار الگویی که در آن مالکیت عمومی محوریت دارد اما در کنار آن اقتصاد غیردولتی نیز رشد می‌کند. چهارم، تعیین «توزیع بر اساس کار» به عنوان مبنای مزد و پاداش. پنجم، آزادسازی تدریجی کنترل قیمت‌ها و استقرار نظام «اقتصاد بازار سوسیالیستی».
به‌طور خلاصه، چین به‌جای پیروی از الگوی سال ۱۹۲۹ شوروی، به ساختار اقتصادی مدنظر مارکس تقرب جست. اگرچه مارکس در سطح نظری چنین ساختاری را پیش‌بینی کرده بود، اما در عرصه عمل، این یک نظام اقتصادی بی‌سابقه بود. بنابراین، اصلاحات اقتصادی چین هم در مقام نظریه با مارکسیسم منطبق بود و هم در مقام عمل یک نوآوری بی‌بدیل محسوب می‌شد. پیوند این دو ساحت، به معنای پیروزی «بومی‌سازی مارکسیسم در چین» بود که سریع‌ترین رشد اقتصادی تاریخ بشر را رقم زد و ثابت کرد که مارکسیسم کارآمد است!
تقابل دستاوردهای عظیم چین و شکست الگوی شوروی
در سده گذشته، سه ساختار اقتصادی بنیادین در جهان وجود داشته است: نخست، اقتصاد سرمایه‌داری (که محصول هیچ نظریه‌ای نبود و صرفاً توسط اسمیت و مارکس تحلیل و نقد شد)؛ دوم، الگوی شوروی مستقر پس از ۱۹۲۹؛ و سوم، اقتصاد بازار سوسیالیستی چین. مورد آخر ثابت کرد که موفق‌ترین ساختار اقتصادی در تاریخ بشر است.
برای درک بهتر موفقیت ساختار اقتصادی چین، می‌توان به مقایسه نرخ رشد تولید ناخالص داخلی چین، شوروی، آمریکا و جهان در بازه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۶ پرداخت. در این دوره، اقتصاد شوروی ۲۲۰ درصد رشد کرد که از رشد ۱۵۴ درصدی آمریکا بیشتر بود اما به میانگین جهانی (۲۲۷ درصد) نمی‌رسید. رشد چین در این دوره ۲۲۴ درصد بود که تقریباً با شوروی برابری می‌کرد. تا اواسط دهه ۷۰، نرخ رشد چین با شوروی و میانگین جهانی در یک سطح قرار داشت.
در فاصله سال‌های ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۸، چین معجزه‌ای اجتماعی آفرید؛ سطح معیشت مردم به‌شدت ارتقا یافت و این دوره شاهد سریع‌ترین افزایش پیوسته امید به زندگی در یک کشور پرجمعیت در تاریخ بود که زیربنای صنعتی‌شدن چین را پی‌ریزی کرد. اما بر اساس استانداردهای بین‌المللی، نرخ رشد اقتصادی در این دوره چندان خیره‌کننده نبود. از آنجا که ساختار اقتصادی چین در آن زمان شباهت زیادی به شوروی داشت، برابری نرخ رشد این دو کشور تعجب‌آور نیست. چین در آن مقطع بزرگترین دستاوردهای اجتماعی تاریخ را رقم زد، اما توسعه اقتصادی‌اش با آن دستاوردها همتراز نبود. پس از سال ۱۹۷۸ بود که رشد اقتصادی چین به‌مراتب از آمریکا، شوروی و میانگین جهانی فراتر رفت و «معجزه اقتصادی» مذکور را خلق کرد.
از این رو، اصلاحات اقتصادی آغاز شده در سال ۱۹۷۸، دومین دستاورد بزرگ و بی‌سابقه حزب کمونیست چین است. همان‌گونه که شی جین‌پینگ در سال ۲۰۱۸ تصریح کرد: «اصلاحات، دومین انقلاب چین است.» این تحولات انقلابی در مسیر، نظریه، نظام و فرهنگ سوسیالیستی، موجب شد چین با گام‌هایی بلند خود را به کاروان زمان برساند.
در نقطه مقابلِ چین، شوروی در گرداب بحران فرو رفت. در اوایل دهه ۸۰، اصلاحات چین نتایج درخشانی به بار آورده بود، اما رهبرانی چون برژنف، آندروپوف و چرنونکو هیچ‌یک به مطالعه جدی یا الگوبرداری از تجربه موفق چین نپرداختند. زمانی که گورباچف در سال ۱۹۸۵ قدرت را به دست گرفت، شوروی را به سوی ساختار مدنظر مارکس (که در چین اجرا شده بود) هدایت نکرد، بلکه مسیر تقرب به سرمایه‌داری را در پیش گرفت؛ فرآیندی که در نهایت به انحلال حزب در اوت ۱۹۹۱ و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر همان سال منجر شد.
پس از فروپاشی، اقتصاد روسیه در هم شکست، امید به زندگی سقوط کرد و ناتو به مرزهای این کشور رسید. مناقشات جاری میان روسیه و اوکراین تنها استمرارِ متأخر همان فاجعه ملی است.
روشن است که در اواخر دهه ۷۰، الگوی شوروی به بن‌بست رسیده بود. این الگو اگرچه در نبرد نظامی با آلمان نازی پیروز شد، اما در رقابت اقتصادی بلندمدت با سرمایه‌داریِ بازسازی‌شده شکست خورد. شوروی به‌جای بازگشت به مارکسیسم و نوآوری (همانند چین)، به سرمایه‌داری پناه برد و فاجعه آفرید. به قول گنادی زیوگانوف، رهبر حزب کمونیست روسیه: «اگر زودتر از تجربه موفق چین بهره می‌بردیم، شوروی هرگز فرو نمی‌پاشید.»
در یک کلام، شوروی دستاوردهای بزرگی داشت: تأسیس نخستین دولت سوسیالیستی، صنعتی‌شدن سریع، شکست نازیسم و نقش کلیدی در فروپاشی امپراتوری‌های استعماری. اما ناتوانی در تطبیق سیاست‌ها با شرایط جدید پس از جنگ جهانی دوم، به سقوط آن انجامید. این سقوط نه‌تنها برای مردم روسیه، بلکه برای جامعه بین‌الملل نیز یک شکست بزرگ بود؛ چرا که با حذف قدرت بازدارنده شوروی، راه برای جنگ‌های تجاوزکارانه آمریکا در یوگسلاوی، افغانستان، عراق، لیبی و سوریه هموار گشت.
پیروزی اصلاحات و گشایش در چین نه‌تنها سرنوشت این کشور را تغییر داد و آن را از تکرار سرنوشت شوروی مصون داشت، بلکه سوسیالیسم جهانی را نیز نجات داد. شی جین‌پینگ خاطرنشان می‌کند که اگر سوسیالیسم در چین به موفقیت نمی‌رسید و حزب کمونیست در پی دومینوی فروپاشی بلوک شرق سقوط می‌کرد، ممارست‌های سوسیالیستی برای مدت‌های طولانی در تاریکی سرگردان می‌ماند و به قول مارکس، سوسیالیسم بار دیگر به «شبحی» بدل می‌شد که تنها در جهان پرسه می‌زند.
اندیشه شی جین‌پینگ درباره سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی برای عصر جدید
دستاوردهای عظیم دهه‌های اخیر، عصر جدیدی را برای چین و جامعه بین‌الملل رقم زده است. از منظر رفاه ملی، چین در سال ۲۰۲۱ به جامعه‌ای با «رفاه نسبی همه‌جانبه» بدل شد و طبق استانداردهای بانک جهانی، به‌زودی در زمره اقتصادهای با درآمد بالا قرار می‌گیرد. در مقیاس بین‌المللی، چین رکورددار طولانی‌ترین و سریع‌ترین رشد اقتصادی در میان قدرت‌های بزرگ است. این تغییرات بنیادین، جایگاه چین را در جهان دگرگون کرده است.
شی جین‌پینگ تأکید دارد که این «عصر جدید»، عصرِ سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی است و برای تحقق مأموریت‌های تاریخی در این برهه، باید پرچم این آرمان را برافراشته نگاه داشت. اندیشه شی جین‌پینگ، تبلور پیوند میان «پایبندی به مارکسیسم» و «توسعه مارکسیسم» است. در اینجا به سه نمونه کلیدی اشاره می‌کنیم:
نخست: ایده «جامعه‌ای با سرنوشت مشترک برای بشریت». با رشد سریع اقتصادی، چین به مرکز صحنه جهانی نزدیک شده است. این ایده بر این مبنا استوار است که سرنوشت تمامی ملل به یکدیگر گره خورده و باید با همکاری جهانی، این سیاره را به خانه‌ای امن تبدیل کرد. این نگاه که شامل صلح پایدار، امنیت همگانی، رونق مشترک و تمدن زیست‌محیطی است، ریشه در تحلیل مارکس از «اجتماعی‌شدن کار» دارد. جهانی‌شدن، وسیع‌ترین شکل اجتماعی‌شدن کار است که بر اساس آن، تعامل تولیدکنندگان بازدهی بسیار بالاتری از مجموع تلاش‌های فردی آنان دارد (فرمول ۱+۱ بزرگتر از ۲). این منطق، بازی «برد-باخت» در روابط بین‌الملل را نفی کرده و الگوی «برد-برد» را جایگزین می‌سازد.
دوم: «شکوفایی مشترک». این هدف فراتر از حوزه‌ی اقتصاد بوده و انسجام اجتماعی و ثبات سیاسی را نیز در بر می‌گیرد. مارکس اشاره داشت که گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم فرآیندی طولانی است که در آن مالکیت عمومی و خصوصی همزمان وجود دارند. در مرحله مقدماتی سوسیالیسم، درآمد حاصل از اموال (دارایی) در کنار درآمد حاصل از کار وجود دارد. در الگوی بازار سوسیالیستی چین، برخلاف الگوی صلب شوروی، طبقه دارا دوباره ظاهر شد. چالش اصلی اینجاست که درآمد حاصل از سرمایه صرف چه می‌شود؟ اگر صرف سرمایه‌گذاری مولد شود، محرک رشد است، اما اگر صرف مصرف تجملی و لوکس گردد، منابعی را که می‌توانست صرف معیشت عمومی یا رشد اقتصادی شود، می‌بلعد. «شکوفایی مشترک» با حداقل‌سازی مصرف تجملی و بازتوزیع منابع به نفع سرمایه‌گذاری و رفاه عامه، پاسخی مارکسیستی به این چالش است.
سوم: «تمدن زیست‌محیطی». این راهکار چین برای مقابله با بحران اقلیمی جهانی است. مارکس همواره بر همزیستی انسان و طبیعت تأکید داشت و طبیعت را در کنار کار، منبع ثروت می‌دانست. چین با نفی رویکردهای ضدعلمی (نظیر خروج آمریکا از توافق پاریس در دوران ترامپ)، بر ساخت سیستمی تأکید دارد که در آن ارزش‌های زیست‌محیطی، اقتصاد سبز و امنیت اکولوژیک نهادینه شده باشند.
برتری چین در ساحت اندیشه و عمل نسبت به غرب
این مقدمه صرفاً گذری کوتاه بر پیوند میان دستاوردهای عملی و نتایج نظری حزب کمونیست چین بود. چین برای رسیدن به این جایگاه، نه‌تنها در عمل بلکه در ساحت ایده و نظریه نیز پیشرو بوده است. حزب کمونیست چین با نوآوری در مارکسیسم ثابت کرد که این مکتب همچنان پویاست.
دستاورد چین نشان می‌دهد که چگونه یک کشور می‌تواند طی عمر یک انسان، از فقر مطلق به شکوه اقتصادی برسد. این تجربه برای تمامی کشورهای در حال توسعه که اکثریت جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند، نویدبخش است. موفقیت‌های چین در هر دو دوره (پیش و پس از اصلاحات) پیوندی ناگسستنی دارند؛ اولی زیربنای اجتماعی و صنعتی را ساخت و دومی معجزه اقتصادی را رقم زد. نفی هر یک از این دو دوره به بهانه دیگری، خطایی راهبردی است.