
سلسله پهلوی: بررسی درباره پارادوکس مدرنیته و استبداد در ایران معاصر
نوشته حمید علوی برای مجله جنوب جهانی
مقدمه تاریخی: ایران در آستانه تحول
در آغاز قرن بیستم، ایران کشوری بود که در ورطه فروپاشی قرار داشت. سلسله قاجار که از سال 1794 میلادی بر ایران حکومت میکرد، پس از یکونیم قرن حکمرانی ناکارآمد، فساد گسترده، و انعقاد قراردادهای ننگین با قدرتهای استعماری روسیه و بریتانیا، کشور را به لبه پرتگاه رسانده بود. جنگهای متعدد با روسیه تزاری منجر به از دست رفتن سرزمینهای وسیع قفقاز شده بود – گرجستان، ارمنستان، آذربایجان شمالی، و بخشهایی از داغستان و شمال ایران همگی در معاهدات گلستان (1813) و ترکمانچای (1828) از ایران جدا شدند.
بریتانیا نیز از سوی دیگر، ایران را در چنگال خود گرفته بود. قرارداد رویتر (1872) که تقریباً تمام منابع طبیعی و اقتصادی ایران را به یک تبعه بریتانیایی واگذار میکرد، اگرچه به دلیل اعتراضات لغو شد، اما نشاندهنده عمق نفوذ بریتانیا بود. قرارداد تنباکو (1890) که انحصار کامل خرید، فروش و صادرات تنباکو را به بریتانیا میداد، موجب نهضت تنباکو و فتوای تاریخی میرزای شیرازی شد که گفت: «امروز استعمال توتون و تنباکو به منزله محاربه با امام زمان است.»
انقلاب مشروطه (1906) تلاشی بود برای محدود کردن قدرت مطلقه شاه و ایجاد حکومت قانون. اما این انقلاب که با امیدهای فراوان آغاز شد، به دلیل دخالتهای خارجی، ضعف دولت مرکزی، و اختلافات داخلی نتوانست ایران را نجات دهد. جنگ جهانی اول (1914-1918) فاجعه دیگری بود – ایران که اعلام بیطرفی کرده بود، در عمل میدان جنگ نیروهای روسیه، بریتانیا، و عثمانی شد. قحطی بزرگ 1917-1919 که ناشی از جنگ، اشغال، و مسدود شدن راههای تجاری بود، منجر به مرگ بین 2 تا 10 میلیون نفر (برآوردهای مختلف) از جمعیت 10-12 میلیونی ایران شد.
در این بستر آشفته و خونین بود که رضا خان میرپنج، افسری قویهیکل و مصمم از قزاقخانه، در صحنه تاریخ ظاهر شد.

رضا شاه پهلوی – مردی که ایران را با مشت آهنین تغییر داد و تسلیم شد
رضا خان از سربازی تا سلطنت
رضا خان در 16 مارس 1878 (25 اسفند 1256) در روستای الاشت در سوادکوه مازندران متولد شد. پدرش، عباسعلی، افسر پیادهنظام قاجار بود که در دوران کودکی رضا درگذشت و مادرش نورالدین بانو، او را با مشکلات فراوان بزرگ کرد. خانوادهای فقیر با اصل و نسبی که در تاریخ چندان برجسته نبود. رضا در چنین شرایطی، در سن 14 یا 15 سالگی به تهران آمد و به قزاقخانه ایران پیوست.
قزاقخانه، تنها واحد نظامی نسبتاً منظم ایران در آن دوران بود که توسط افسران روسی تبار اداره میشد و نظم و انضباط نظامی اروپایی داشت. رضا خان به سرعت در سلسلهمراتب ارتشی ترقی کرد. قد بلند او (حدود 190 سانتیمتر – که در آن زمان بسیار غیرعادی بود)، جثه قوی، چهره خشن، و شخصیت تهدیدآمیزش باعث شد که در میان همرزمان خود متمایز شود. او مردی بود که با یک نگاه میتوانست ترس به دل مردم بیندازد.
در سالهای پس از جنگ جهانی اول، ایران در هرجومرج فرو رفته بود. دولت مرکزی تقریباً سقوط کرده بود. قبایل مختلف – از کردها در غرب تا بلوچها در جنوبشرق، از قشقاییها در جنوب تا ترکمنها در شمالشرق – عملاً مستقل بودند و به دولت مرکزی توجهی نداشتند. جنگلیها در شمال (میرزا کوچکخان و جنبش جنگل) دولت شوروی گیلان را اعلام کرده بودند. راهزنان راهها را ناامن کرده بودند. تهران خود در خطر بود.
در این شرایط، بریتانیا که پس از شکست روسیه در جنگ جهانی اول و انقلاب بلشویکی 1917، تنها قدرت مسلط در ایران شده بود، نگران بود که ایران نیز دچار انقلاب کمونیستی شود یا کاملاً فروپاشد. بریتانیا میخواست یک حکومت قوی در ایران داشته باشد که بتواند نظم را برقرار کند و از گسترش کمونیسم جلوگیری کند، اما همزمان تحت کنترل بریتانیا باشد.
در این بستر، کودتای سوم اسفند 1299 (21 فوریه 1921) رخ داد. رضا خان که در آن زمان فرمانده یک بریگاد از قزاقخانه بود، با همکاری سید ضیاءالدین طباطبایی، روزنامهنگار و سیاستمدار، و با حمایت ژنرال ادموند آیرونساید (فرمانده نیروهای بریتانیا در ایران)، با 2500-3000 سرباز وارد تهران شد و بدون خونریزی قابلتوجه، کنترل پایتخت را در دست گرفت.
اسناد بریتانیایی که بعدها منتشر شد، نشان میدهد که این کودتا توسط بریتانیا طراحی و حمایت شده بود، اگرچه برخی مورخان معتقدند که رضا خان و سید ضیاء نیز اراده مستقل خود را داشتند و بریتانیا صرفاً از یک حرکت داخلی حمایت کرد. پس از کودتا، سید ضیاء نخستوزیر و رضا خان سردار سپه و وزیر جنگ شد.
اما رضا خان مرد سید ضیاء نبود. او بهسرعت فهمید که قدرت واقعی در تفنگ است نه در قلم. در عرض سه ماه، با استفاده از ارتش و با فشار بر احمد شاه قاجار، سید ضیاء را کنار زد و خود قدرت واقعی شد. در 1301 (1922) او صدراعظم (نخستوزیر) شد و کنترل کامل دولت را در دست گرفت.
رضا خان سپس مشغول تحکیم قدرت خود شد. او میدانست که برای حفظ قدرت، باید ارتش قوی داشته باشد. او ارتش را گسترش داد، سازماندهی کرد، و تجهیز نمود. او همچنین شروع به سرکوب قبایل و برخی جنبشهای جداییطلب کرد. جنگلیهای مبارز سرکوب شدند. قبایل کرد، لر، قشقایی، ترکمن یکی پس از دیگری زیر ضرب ارتش رضا خان قرار گرفتند.
تا سال 1304 (1925)، رضا خان قدرت کافی پیدا کرده بود که به فکر تاج و تخت بیفتد. او ابتدا میخواست جمهوری برقرار کند (به الگوی آتاتورک در ترکیه)، اما با مخالفت شدید روحانیت روبرو شد که «جمهوری» را با بیدینی مترادف میدانستند. آیتالله مدرس، رهبر روحانی و سیاستمدار قدرتمند، در مجلس بهشدت با جمهوری مخالفت کرد.
رضا خان عقبنشینی کرد و به جای جمهوری، تصمیم گرفت خود شاه شود. در 31 اکتبر 1925، مجلس شورای ملی رسماً سلسله قاجار را برکناری کرد و در 12 دسامبر همان سال، رضا خان را بهعنوان شاهنشاه ایران انتخاب کرد. او نام خانوادگی «پهلوی» را برای خود برگزید – اشاره به زبان پهلوی (میانه فارسی) دوران ساسانیان، که نمادی از گذشته باشکوه ایران بود.
مراسم تاجگذاری رضا شاه در 25 آوریل 1926 (6 اردیبهشت 1305) برگزار شد. مردی که چند سال پیش افسر بینامونشانی بود، حالا شاهنشاه ایران شده بود.
برنامه نوسازی – خواب بزرگ رضا شاه
رضا شاه با الهام از مصطفی کمال آتاتورک در ترکیه، رؤیای بزرگی داشت: تبدیل ایران از یک کشور عقبمانده، فئودالی، و آشفته به یک کشور مدرن، صنعتی، و قدرتمند. او معتقد بود که ایران باید به غرب نزدیک شود و از سنتهای «عقبمانده» رها شود. او میگفت: «ما باید مانند فرنگ شویم.»
این رؤیای او در چندین پروژه بزرگ تبلور یافت:
راهآهن سراسری (1928-1938):
این بزرگترین و جاهطلبانهترین پروژه رضا شاه بود. او میخواست ایران را با راهآهن از شمال به جنوب و از شرق به غرب متصل کند. خط اصلی که از بندر شاه (اکنون بندر ترکمن) در ساحل دریای خزر تا بندر شاهپور (اکنون بندر امامخمینی) در خلیجفارس کشیده شد، طولی حدود 1394 کیلومتر داشت.
ساخت این راهآهن کاری فوقالعاده دشوار بود. ایران کوهستانی است و مهندسان مجبور بودند صدها تونل و پل بسازند. کار در سال 1927 شروع شد و ده سال طول کشید. هزاران کارگر در این پروژه کار میکردند و صدها نفر در حوادث کاری جان باختند.
هزینه این پروژه عظیم بود – حدود 150 میلیون دلار (رقمی سرسامآور در آن زمان). رضا شاه برای تأمین مالی، مالیات ویژهای بر چای و شکر وضع کرد که به «مالیات راهآهن» معروف شد. این مالیات بار سنگینی بر اقشار فقیر جامعه وارد کرد چون چای و شکر کالاهای اساسی بودند.
راهآهن در 26 اوت 1938 (4 شهریور 1317) به طور رسمی افتتاح شد. این پروژه واقعاً دستاورد مهندسی بود و نمادی از توان دولت مرکزی در تحقق پروژههای بزرگ ملی. اما همزمان نشان میداد که رضا شاه حاضر است هزینههای سنگین اجتماعی را بر تنگدستان برای رسیدن به اهداف خود تحمیل کند.
تأسیس دانشگاه تهران (1934):
در 4 فوریه 1935 (15 بهمن 1313)، دانشگاه تهران بهعنوان نخستین دانشگاه مدرن ایران افتتاح شد. قبل از آن، ایران فقط دارالفنون (مدرسه عالی) و چند مدرسه تخصصی داشت. دانشگاه تهران با دانشکدههای پزشکی، مهندسی، حقوق، ادبیات، و علوم تأسیس شد.
این اقدام نقطه عطفی در آموزش عالی ایران بود. برای اولین بار، جوانان ایرانی میتوانستند در داخل کشور تحصیلات دانشگاهی دریافت کنند بدون اینکه مجبور باشند به اروپا بروند (البته اعزام دانشجو به خارج همچنان ادامه داشت). دانشگاه تهران نسل جدیدی از پزشکان، مهندسان، وکلا، و بوروکراتهای تحصیلکرده را تربیت کرد که پایه طبقه متوسط مدرن ایران را تشکیل دادند.
اما دانشگاه تحت کنترل شدید دولت بود. آزادی آکادمیک محدود بود و هر نوع فعالیت سیاسی سرکوب میشد. استادان و دانشجویانی که کوچکترین نشانه مخالفت نشان میدادند، اخراج یا زندانی میشدند.
اصلاحات قضایی و اداری:
رضا شاه نظام قضایی سنتی ایران را که تحت کنترل علمای شیعه بود، کنار زد و سیستم دادگاههای مدرن را با قوانین مدنی الهامگرفته از فرانسه و بلژیک برقرار کرد. قانون مدنی ایران (1307) و قانون تجارت (1311) تدوین شدند.
این اقدام دو پیامد داشت: از یک سو، سیستم قضایی یکپارچه و قابل پیشبینیتری ایجاد شد که برای تجارت و اقتصاد مفید بود. از سوی دیگر، قدرت علما شکسته شد و آنها را از یکی از مهمترین حوزههای نفوذشان (قضاوت) محروم کرد. این امر بذر دشمنی عمیق روحانیت با رژیم پهلوی را کاشت.
در حوزه اداری نیز، رضا شاه وزارتخانههای مدرن را تأسیس کرد و بوروکراسی متمرکزی ایجاد نمود. سیستم مالیاتی اصلاح شد (البته همچنان فاسد و ناعادلانه بود). ثبت احوال ایجاد شد و برای اولین بار، ایرانیان ملزم به داشتن نام خانوادگی و شناسنامه شدند.
صنعتیسازی:
رضا شاه میخواست ایران از وابستگی به واردات رها شود و صنایع داخلی داشته باشد. کارخانههای نساجی، سیمان، شکر، چرمسازی، شیشه، و سایر صنایع سبک تأسیس شدند. اگرچه این صنایع بیشتر مونتاژ بودند و ماشینآلات وارداتی بود، اما باز هم شروعی برای صنعتی شدن ایران بود.
اما این صنعتیسازی محدودیتهای جدی داشت. بخش زیادی از این صنایع در مالکیت خود رضا شاه یا نزدیکانش بود و انحصاری اداره میشد. رقابت آزاد وجود نداشت و کیفیت محصولات پایین بود.نطفه الیگارشی ایران بسته میشود.
ارتش مدرن:
ساخت ارتش قوی مهمترین هدف رضا شاه بود چون او میدانست قدرت او بر پایه ارتش است. او خدمت سربازی اجباری را در 1304 (1925) برقرار کرد – برای اولین بار در تاریخ ایران. ارتش از چند هزار سرباز بینظم به ارتشی 127,000 نفره (در 1941) با تجهیزات مدرن رسید.
افسران به مدارس نظامی فرستاده شدند. یونیفرمهای مدرن اروپایی جایگزین لباسهای سنتی شد. نظم و انضباط اروپایی برقرار شد. رضا شاه از این ارتش برای سرکوب قبایل، جلوگیری از شورشهای حق طلبانه، و تحکیم کنترل دولت مرکزی استفاده کرد.
سنتزدایی خشن – مهندسی اجتماعی به شیوه استبدادی
رضا شاه معتقد بود که برای مدرن شدن، ایران باید از سنتهای «عقبمانده» و «خرافی» رها شود. او ایمان عمیقی داشت که غرب برتر است و ایران باید غربی شود. این باور او را به سیاستهایی سوق داد که عمیقاً مداخلهگر، خشن، و توهینآمیز بودند.
کشف حجاب اجباری – فاجعهای که ایران را لرزاند:
در 7 ژانویه 1936 (17 دی 1314)، رضا شاه در مراسم افتتاح دانشکده پزشکی تهران، ملکه تاجالملوک و دو دخترش، شمس و اشرف، را بدون حجاب حاضر کرد. این نخستین بار بود که زنان خانواده سلطنتی در ملأ عام بدون حجاب ظاهر میشدند. این حرکت نمادین، اعلام کشف حجاب اجباری بود.
پس از آن، فرمان رسمی کشف حجاب صادر شد. به پلیس و ژاندارمری دستور داده شد که چادر را از سر زنان بکشند. زنانی که در خیابان با چادر یا روسری دیده میشدند، مورد آزار و اذیت قرار میگرفتند. پلیس بهطور عمدی چادرها را از سر زنان میکشید، آنها را هل میداد، و به آنها توهین میکرد. در برخی موارد، زنان محجبه را به اداره پلیس میبردند و جریمه میکردند.
این سیاست برای میلیونها زن ایرانی که عمیقاً مذهبی بودند و حجاب را بخش اساسی هویت دینیشان میدانستند، توهین و تجاوز بود. بسیاری از زنان تصمیم گرفتند اصلاً از خانه خارج نشوند تا مجبور به کشف حجاب نشوند. این امر بر زندگی اجتماعی و اقتصادی آنها تأثیر سهمگینی داشت. خانوادههایی که از زنهایشان انتظار داشتند به بازار بروند یا کار کنند، حالا باید این مسئولیت را به مردان میسپردند یا محروم میشدند. این پایه مردسالاری را در ایران تقویت کرد.
در شهرهای مذهبی مانند قم، مشهد، اصفهان، و تبریز، مقاومت شدیدتر بود. مردم این سیاست را «کفر» و «غربزدگی» میدانستند.
حادثه خونین مسجد گوهرشاد – نماد خشونت رژیم:
در تیرماه 1314 (ژوئیه 1935)، در مشهد، واقعهای رخ داد که نمونه بارزی از خشونت رژیم رضا شاه بود. یکی از روحانیون، آیتالله قمی، در حرم امام رضا سخنرانیهایی انتقادی علیه کشف حجاب و سایر سیاستهای «ضد اسلامی» رضا شاه ایراد کرد. این سخنرانیها موجب تحریک مردم شد.
در 13 تیر 1314 (4 ژوئیه 1935)، هزاران نفر از مردم مشهد در مسجد گوهرشاد (که در مجاورت حرم امام رضا قرار دارد) تجمع کردند تا اعتراض خود را نسبت به سیاستهای رضا شاه ابراز کنند. آنها شعار میدادند و خواستار لغو کشف حجاب و احترام به اسلام بودند.
رضا شاه وقتی از این اعتراض با خبر شد، به شدت خشمگین شد. او دستور داد ارتش وارد حرم شود و تجمع را متفرق کند. این دستور برای سربازان سخت بود چون حرم مکانی مقدس است و ورود با کفش و اسلحه به آن توهین به مقدسات محسوب میشد. اما رضا شاه اصرار داشت.
سربازان وارد مسجد گوهرشاد شدند و به جمعیت شلیک کردند. صدها معترض بیسلاح کشته یا زخمی شدند. اجساد را از حرم بیرون بردند و در محلهای نامعلومی دفن کردند تا شمار دقیق کشتهشدگان مشخص نشود.
رژیم سانسور کامل اعمال کرد. رسانهها مجاز نبودند حتی یک کلمه درباره این کشتار بنویسند. کسانی که سعی کردند خبر را منتشر کنند، زندانی شدند. حتی امروز، نزدیک به یک قرن بعد، شمار دقیق کشتهشدگان مسجد گوهرشاد معلوم نیست. برآوردها بسیار متفاوت است: اعداد رسمی رژیم (که بسیار کمتر از واقعیت است) حدود 100 نفر را ذکر میکنند، در حالی که منابع مخالف اعدادی بین 500 تا 5000 کشته را ذکر کردهاند.
این حادثه نشان داد که رضا شاه برای تحمیل برنامههای خود، حاضر است به مقدسترین مکانهای مذهبی ایران هم حمله کند و خون معترضان بیسلاح را بریزد. این کشتار خاطره تلخی در ذهن جامعه مذهبی ایران ماند که دههها بعد، در انقلاب 1357، بازتاب یافت.
قانون الباس رسمی – تحقیر روحانیت:
در 1307 (1928)، پیش از کشف حجاب، رضا شاه قانون الباس رسمی را وضع کرد که مردان را ملزم میساخت لباس غربی (کت و شلوار) و کلاه پهلوی (نوعی کلاه گرد اروپایی) بپوشند. پوشیدن لباسهای سنتی ایرانی (مانند قبا و عرقچین) و کلاههای سنتی ممنوع شد.
این قانون برای روحانیون که عمامه و عبا (لباس مخصوص) میپوشیدند، توهین بزرگی بود. عمامه نماد روحانیت بود و برداشتن آن به معنای از دست دادن هویت دینی بود. اما رضا شاه بیرحم بود. روحانیونی که از پوشیدن کلاه پهلوی خودداری میکردند، مورد آزار قرار میگرفتند. در برخی موارد، عمامه را از سرشان میکشیدند و کلاه پهلوی را با زور بر سر آنها میگذاشتند.
نتیجه این بود که بسیاری از روحانیون تصمیم گرفتند از فعالیت عمومی کنارهگیری کنند. آنها در خانهها و مدارس دینی ماندند و از ظاهر شدن در خیابان خودداری کردند. این امر باعث شد که روحانیت به حاشیه رانده شود، اما همزمان خشم و نفرت آنها از رژیم را عمیقتر کرد.
سرکوب سیستماتیک – ایجاد دولت پلیسی
رضا شاه برای تحکیم قدرت خود، هیچ مخالفتی را تحمل نمیکرد. او دولتی پلیسی و استبدادی ایجاد کرد که در آن هرگونه صدای منتقد خاموش میشد.
سرکوب وحشیانه قبایل – جنایتهای فراموششده:
یکی از اولویتهای اصلی رضا شاه، خلع سلاح قبایل و تمرکز کامل قدرت نظامی در دست دولت مرکزی بود. قبایل مختلف ایران (کردها، لرها، بختیاریها، قشقاییها، ترکمنها، بلوچها، و دیگران) سنتاً از استقلال نسبی برخوردار بودند، رهبران خود را داشتند، و به دولت مرکزی وفاداری چندانی نداشتند.
رضا شاه این را تهدیدی برای حکومت مرکزی میدانست و تصمیم گرفت با خشونت تمام، قبایل را سرکوب کند.
کردها:
قبایل کرد در غرب و شمالغرب ایران (کردستان، آذربایجان، کرمانشاه) یکی از قدرتمندترین گروههای قومی بودند. آنها مخالف کنترل دولت مرکزی بودند و خواستار استقلال یا خودمختاری بودند.
در دهه 1920، رضا خان (هنوز پیش از شاه شدن) چندین عملیات نظامی علیه کردها انجام داد. روش او وحشیانه بود: روستاهای کردی را محاصره میکرد، مقاومت را درهم میشکست، رهبران قبایل را دستگیر یا اعدام میکرد، و مردان جوان را به اجبار به ارتش میبرد.
در یک عملیات در 1301-1302 (1922-1923)، ارتش رضا خان به منطقه شکاک (در غرب آذربایجان) حمله کرد. رهبر قبیله، اسماعیل سیمیتقو یا سمکو شکاک، که در سالهای پیش سعی کرده بود حکومت کردی مستقل ایجاد کند، مجبور به فرار شد. روستاها ویران شدند و صدها نفر کشته شدند. سمکو تا سال 1930 مقاومت کرد اما سرانجام در یک کمین کشته شد.
در کردستان، ارتش رضا شاه به سران قبایل اولتیماتوم داد: یا تسلیم شوید و اسلحههایتان را تحویل دهید، یا کشته خواهید شد. بسیاری که مقاومت کردند، اعدام شدند.
لرها و بختیاریها:
قبایل لر و بختیاری در زاگرس مرکزی (لرستان، بختیاری، کهگیلویه) قدرت قابلتوجهی داشتند. شیوخ بختیاری در دوران قاجار و در انقلاب مشروطه نقش سیاسی مهمی داشتند.
رضا شاه به بختیاریها حمله کرد. او رهبران بختیاری را دستگیر کرد و به تهران آورد و در واقع آنها را «گروگان» نگه داشت تا از فعالیت قبیله جلوگیری کند. امیرجنگ (سردار اسعد بختیاری)، یکی از رهبران برجسته بختیاری که در انقلاب مشروطه نقش داشت، در 1314 (1935) در زندان در شرایط مشکوکی درگذشت – بسیاری باور دارند او مسموم شد.
رضا شاه همچنین برنامه «اسکان اجباری» (توطین) را اجرا کرد: قبایل کوچنشین را مجبور کرد که در روستاها و شهرها سکونت گزینند. این کار برای قبایل که اقتصاد آنها بر دامداری و کوچ فصلی استوار بود، فاجعه بود. هزاران خانواده که از کوچ منع شدند، دچار فقر و گرسنگی شدند.
قشقاییها:
قبیله قشقایی در فارس (جنوب ایران) یکی از بزرگترین و قدرتمندترین قبایل بود. رهبران قشقایی، ایلخانان، نفوذ سیاسی و نظامی قابلتوجهی داشتند.
رضا شاه در دهه 1930 به شدت قشقاییها را سرکوب کرد. او ایلخانان را دستگیر کرد و در تهران زندانی نگه داشت. به قبیله اجازه کوچ داده نشد. بسیاری از قشقاییها در این دوران به شدت رنج بردند.
ترکمنها:
در شمالشرق ایران، قبایل ترکمن که سنتاً آزادیخواه و مخالف هر حکومت مرکزی بودند، با خشونت تمام سرکوب شدند. ارتش رضا شاه در چندین عملیات، روستاهای ترکمن را تخریب کرد و مقاومت را درهم شکست.
روشهای رضا شاه در این عملیات شامل:
گروگانگیری: گرفتن فرزندان و زنان رهبران قبایل بهعنوان گروگان
اسکان اجباری: ممنوعیت کوچ و اجبار به زندگی یکجا
تخریب: آتشزدن چادرها و خانهها
اعدام: کشتن رهبران مقاومت
جذب اجباری: بردن مردان جوان به ارتش
نتیجه این سیاستها این بود که قبایل سرکوب شدند، اما نفرت عمیقی از حکومت مرکزی در دل آنها ماند. همچنین، ساختار اجتماعی سنتی این قبایل که قرنها دوام آورده بود، تخریب شد و هزاران خانواده دچار فقر و سختی شدند.
حذف فیزیکی مخالفان سیاسی:
رضا شاه با سیاستمداران، روشنفکران، و هر کسی که کوچکترین نشانه مخالفت نشان میداد، بیرحمانه برخورد میکرد.
آیتالله مدرس:
سید حسن مدرس، روحانی، سیاستمدار، و نماینده قدرتمند مجلس که در مقابل رضا خان ایستادگی کرده بود، در 1316 (1937) در تبعید در کاشمر (خراسان) مسموم شد و کشته شد. اگرچه رژیم ادعا کرد او به طور طبیعی درگذشته، اما تقریباً همه باور دارند که رضا شاه او را ترور کرد.
فرخی یزدی:
محمد فرخی یزدی، شاعر و روزنامهنگار منتقد که از طریق اشعار و مقالاتش به رضا شاه حمله میکرد، در 1316 (1937) در زندان قتل عام شد. جسد او را در گور دستهجمعی در قتلگاه انداختند.
میرزاده عشقی:
میرزاده عشقی، شاعر و روشنفکر منتقد، در 1302 (1923) (هنوز پیش از شاه شدن رضا خان) در شرایط مشکوکی کشته شد. بسیاری باور دارند او توسط عوامل رضا خان ترور شد.
عدهای از سیاستمداران و اشراف دوران قاجار نیز زندانی، تبعید، یا کشته شدند. رضا شاه میخواست اطمینان حاصل کند که هیچ صدای مخالفی باقی نماند.
سانسور مطلق رسانهها:
تمام روزنامهها و مجلات تحت کنترل شدید رژیم قرار گرفتند. سانسور اطلاعات به قدری شدید بود که روزنامهها فقط اخبار تعریفآمیز و تملقآمیز از رضا شاه و دستاوردهایش مینوشتند. هرگونه انتقاد، حتی غیرمستقیم، ممنوع بود.
نویسندگان و روزنامهنگارانی که سعی کردند حقیقت را بنویسند، زندانی یا کشته شدند. برخی مجبور شدند از کشور فرار کنند.
تبدیل مجلس به مهر تأیید:
مجلس شورای ملی که در انقلاب مشروطه با آرزوهای دموکراتیک ایجاد شده بود، تحت رضا شاه به مجلسی تزئینی و بیاختیار تبدیل شد. نمایندگان یا از طرف رضا شاه انتخاب میشدند یا کسانی بودند که جرئت مخالفت نداشتند.
مجلس فقط قوانینی را تصویب میکرد که رضا شاه میخواست. هر نمایندهای که سعی میکرد استقلال نشان دهد، تهدید، رشوه، یا حذف میشد.
فساد اقتصادی – تصاحب ثروت ملی
شاید بزرگترین ریاکاری و تناقض رضا شاه این بود که در حالی که ادعای «خدمت به ملت» و «نوسازی ایران» را داشت، به یکی از بزرگترین دزدان تاریخ ایران تبدیل شد.
تصاحب وحشیانه اراضی:
رضا شاه با استفاده از زور، تهدید، تقلب، و فشار قانونی، زمینهای کشاورزی عظیمی را در سراسر ایران تصاحب کرد. روشهای او شامل این موارد بود:
اجبار فروش: به مالکان زمین میگفت زمینشان را به قیمت بسیار پایینی بفروشند. اگر رد میکردند، تهدید، زندانی، یا حتی کشته میشدند.
تصرف زمینهای دولتی: زمینهای دولتی را که مردم قرنها از آن استفاده میکردند، به نام خود ثبت میکرد.
استفاده از قوانین: قوانینی وضع کرد که به او امکان میداد زمینها را «قانونی» تصاحب کند.
اوقاف: املاک وقفی (زمینهایی که برای اهداف مذهبی و خیریه وقف شده بودند) را تصاحب کرد.
نتیجه این بود که رضا شاه در پایان سلطنت خود (1941)، مالک حدود 3 میلیون هکتار زمین کشاورزی – معادل تقریباً ۲۰ درصد زمینهای قابل کشت ایران – شده بود. این زمینها یا از طریق مصادره املاک مخالفان، یا با فشار بر مالکان قبلی و خرید با قیمتهای ناچیز، یا از طریق تصرف اراضی دولتی به دست آمده بودند. این او را به بزرگترین زمیندار خصوصی در تاریخ معاصر ایران و شاید خاورمیانه تبدیل کرده بود.
این زمینها در مناطق مختلف بود:
مازندران و گیلان:
تقریباً تمام شالیزارهای بارور و جنگلهای شمال. رضا شاه با زور، دهقانان مازندرانی و گیلانی را از زمینهایشان بیرون کرد و خود مالک شد.
خوزستان:
اراضی وسیع کشاورزی در دشتهای خوزستان که برای کشت گندم و جو مناسب بود.
خراسان، اصفهان، فارس، کرمانشاه:
دهها روستا و زمینهای کشاورزی.
دهقانانی که زمینهایشان تصاحب شده بود، یا به «رعیت» (کشاورز مزدبگیر) تبدیل میشدند که در زمین رضا شاه کار میکردند و بخش بزرگی از محصول را به او میدادند، یا به شهرها مهاجرت میکردند و به فقر میافتادند.
انحصارات تجاری و صنعتی:
رضا شاه و خانوادهاش انحصار بخشهای کلیدی اقتصاد را در دست گرفتند:
صنعت شکر:
کارخانههای شکرسازی که با پول مالیات مردم ساخته شده بود، عملاً متعلق به رضا شاه بود. او از این طریق در واردات و تولید شکر انحصار داشت و قیمتها را کنترل میکرد.
تجارت چای:
واردات و توزیع چای تحت کنترل رضا شاه و نزدیکانش قرار گرفت.
پشم، چرم، فرش:
صادرات این کالاهای مهم صادراتی ایران نیز تحت کنترل دربار بود.
کارخانههای نساجی و سیمان:
بخش زیادی از این صنایع در مالکیت رضا شاه یا خانوادهاش بود.
نتیجه این انحصارات:
قیمتهای بالا برای مصرفکنندگان
سود کلان برای رضا شاه
محدود شدن فرصتهای اقتصادی برای بازرگانان و کارآفرینان مستقل
گسترش فساد
ثروت شخصی رضا شاه:
تا سال 1941، رضا شاه احتمالاً ثروتمندترین فرد ایران بود. او کاخهای متعدد، ملکهای لوکس، حسابهای بانکی عظیم، و املاک بیشمار داشت.
جالب است که رضا شاه در عین حال و شاید هم در ظاهر، برای خودش و خانوادهاش سبک زندگی نسبتاً ساده داشت (در مقایسه با ثروتش). او لباسهای ساده میپوشید و زندگی نظامیگونهای داشت. اما این نمیتواند دزدی و تصاحب ثروت ملی را توجیه کند.
مسائل ارضی و ژئوپلیتیک – به باد دادن خاک میهن
رضا شاه با وجود ادعای ناسیونالیسم و ملیگرایی، در برخی مسائل سرزمینی موفق نبود یا امتیازاتی داد که با انتقاد روبرو شد.
قرارداد تعیین حدود با افغانستان (1313/1934):
ایران و افغانستان برای قرنها در مورد مرزها اختلاف داشتند. در دوران رضا شاه، مذاکرات برای تعیین حدود انجام شد و سرانجام در می 1934 (اردیبهشت 1313)، قرارداد تعیین حدود امضا شد.
این قرارداد مرز فعلی بین ایران و افغانستان را تعیین کرد. اما برخی ملیگرایان و مورخان ایرانی منتقد هستند که در این قرارداد، مناطقی که تاریخاً ایرانی بودند به افغانستان واگذار شد:
هرات: شهر تاریخی هرات که قرنها بخشی از امپراتوریهای ایرانی (صفوی، افشار، قاجار) بود، در افغانستان باقی ماند.
سیستان: بخشی از منطقه سیستان (هلمند) به افغانستان رفت.
منتقدان میگویند رضا شاه تحت فشار بریتانیا (که در آن زمان بر افغانستان نفوذ داشت) این مناطق را واگذار کرد. طرفداران میگویند که این مناطق از قاجار در دست افغانستان بود و رضا شاه فقط واقعیت را به رسمیت شناخت.
به هر حال، این یک واقعیت تلخ برای وطندوستان ایرانی بود که مناطقی با تاریخ و فرهنگ ایرانی حالا در کشور دیگری قرار دارند.
بحرین – زمینی که ایران هرگز بازش نگرفت:
بحرین، مجمعالجزایر کوچک در خلیجفارس، قرنها تحت حکومت ایران بود (در دوران صفویه و قاجار). اما در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بریتانیا کنترل عملی بحرین را در دست گرفت و آن را تبدیل به «محافظتشده» (protectorate) خود کرد.
در دوران رضا شاه، ایران رسماً بحرین را ترک نکرد و همچنان ادعا میکرد که بحرین بخشی از ایران است. اما در عمل، رضا شاه هیچ اقدام جدی برای بازگرداندن بحرین انجام نداد. او میدانست که بریتانیا از بحرین دست برنخواهد داشت و هر تلاشی برای پسگیری آن میتواند منجر به درگیری نظامی با بریتانیا شود – جنگی که ایران قطعاً شکست میخورد.
بحرین تا سال 1971 (در دوران محمد رضا شاه) تحت کنترل بریتانیا بود و سپس بهعنوان کشور مستقل استقلال یافت. محمد رضا شاه نیز در نهایت، تحت فشار بینالمللی و در ازای امتیازاتی در خلیجفارس، ادعای ایران بر بحرین را رسماً پس گرفت (1970).
جنبش کردی آرارات – خیانت به کردها؟
در اوایل دهه 1920، کردهای ترکیه در منطقه آرارات (شرق ترکیه، نزدیک مرز ایران و ارمنستان) علیه دولت ترکیه قیام کردند و خواستار استقلال یا خودمختاری شدند. جمهوری کردستان آرارات (1927-1930) اعلام شد.
این سیاست، نشاندهنده اولویت حفظ قدرت بر منافع قومی و ملی بود.سرانجام نیز طی یک توافقنامه بخشی بسیار مهم از خاک ایران را به ترکیه واگذار کرد.در مجموع رضاشاه پهلوی ارتفاعات آرارات کوچک در غرب ایران را به ترکیه و منطقه سوق الجیشی اروند رود (شط العرب) را به عراق بخشید.
برخی کردهای ایران و ملیگرایان انتظار داشتند که ایران از این جنبش حمایت کند چون:
کردها یکی از اقوام بزرگ ایران بودند
ضعیف کردن ترکیه به نفع ایران بود
احتمال ایجاد کشور کرد مستقل یا متحد با ایران
اما رضا شاه نهتنها از کردهای آرارات حمایت نکرد، بلکه با دولت ترکیه (آتاتورک) همکاری کرد. دلایل او:
رضا شاه نمیخواست ناسیونالیسم کردی تقویت شود چون میترسید کردهای ایران نیز طلب استقلال کنند
او میخواست روابط خوبی با ترکیه داشته باشد
او مخالف هرگونه جنبش قومی و جداییطلب بود
ارتش ترکیه جمهوری آرارات را در 1930 سرکوب کرد و هزاران کرد کشته یا آواره شدند. برخی کردها این را «خیانت» ایران به کردها دانستند.
سقوط رضا شاه – قربانی جنگ جهانی دوم
در 1 سپتامبر 1939، جنگ جهانی دوم با حمله آلمان نازی به لهستان آغاز شد. ایران اعلام بیطرفی کرد. رضا شاه میخواست ایران از جنگ دور بماند و از این فرصت برای توسعه اقتصادی استفاده کند.
اما در عمل، رضا شاه تمایلات پنهانی به آلمان داشت. دلایل این تمایل:
دشمنی با بریتانیا و شوروی: رضا شاه از نفوذ بریتانیا و شوروی در ایران خسته شده بود و آلمان را بهعنوان موازنهای در برابر این دو قدرت میدید.
تحسین نازیسم: رضا شاه اگرچه خود نازی نبود، اما از ناسیونالیسم افراطی، نظم و انضباط، و قدرت آلمان نازی تحسین میکرد.
مشاوران آلمانی: در دهه 1930، تعداد زیادی مشاور و کارشناس آلمانی در ایران حضور داشتند – در راهآهن، صنعت، ارتش.
تجارت: آلمان یکی از شرکای اصلی تجاری ایران بود.
ایدئولوژی نژادی: نازیها ایرانیان را «آریایی» میدانستند و ایران را از قوانین ضد یهودی معاف کردند. رضا شاه از این موضوع خوشش میآمد.
با آغاز جنگ، بریتانیا و شوروی (که در 1941 متحد شدند پس از حمله آلمان به شوروی) نگران بودند که ایران به پایگاه عملیاتی آلمان تبدیل شود. آنها از رضا شاه خواستند تمام آلمانیها را از ایران اخراج کند و به متفقین اجازه استفاده از راهآهن و راههای ایران برای انتقال تجهیزات نظامی به شوروی (که در برابر آلمان میجنگید) بدهد.
رضا شاه از این درخواستها طفره رفت. او نمیخواست کاملاً تسلیم بریتانیا و شوروی شود. این تردید رضا شاه، سرنوشت او را رقم زد.
حمله متفقین به ایران – شهریور 1320:
در 25 اوت 1941 (3 شهریور 1320)، بدون اعلان جنگ، نیروهای بریتانیا و شوروی به ایران حمله کردند:
ارتش سرخ شوروی از شمال (آذربایجان، گیلان، مازندران) وارد شد
نیروهای بریتانیا از جنوب (خوزستان، خلیجفارس) حمله کردند
ارتش فاسد و بی اعتقاد و افسران تا مغز استخوان فاسد و دزد ایران که رضا شاه سالها برای ساختنش تلاش کرده و میلیونها تومان خرج کرده بود، در عرض چند روز فروپاشید. مقاومت بسیار ضعیف بود. برخی واحدها بدون جنگ تسلیم شدند. برخی افسران لباس زنانه به تن کردند و از منطقه جنگی فرار کردند.
دلایل این شکست تحقیرآمیز:
ضعف واقعی ارتش: با وجود ظاهر مدرن، ارتش ایران بدلیل فساد و دزدی بسیار بزرگ که از رضا شاه به آنها تزریق شده بود تجهیزات و آموزش کافی نداشت.
رشوه و فساد: بسیاری از افسران فاسد بودند و به جنگیدن علاقهای نداشتند.
عدم پشتیبانی مردم: مردم ایران که از رژیم استبدادی رضا شاه خسته بودند، انگیزهای برای دفاع از او نداشتند.
برتری نظامی متفقین: بریتانیا و شوروی قدرتهای بزرگ جهانی بودند و ایران شانسی در برابرشان نداشت.
ایران در عرض کمتر از یک هفته اشغال شد. تهران تحت تهدید قرار گرفت.
استعفای اجباری و تبعید:
بریتانیا و شوروی اعلام کردند که رضا شاه باید برود. آنها او را به خاطر همکاری با آلمان و خطر بالقوهای که برای متفقین بود، غیرقابلقبول میدانستند.
رضا شاه هیچ راه دیگری نداشت. او در 16 سپتامبر 1941 (26 شهریور 1320) به نفع پسر 21 سالهاش، محمد رضا، استعفا داد و از تخت کنارهگیری کرد.
او را متنند برده بی ارادهای ابتدا به اصفهان و سپس به بوشهر منتقل شد. از آنجا، بریتانیاییها او را سوار کشتی کردند و به موریس (جزیرهای در اقیانوس هند، مستعمره بریتانیا) تبعید کردند. بعداً او را به ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی، منتقل کردند. هیچ کس برای رفتن رضا شاه دلتنگی نکرد.
رضا شاه در موریس و ژوهانسبورگ در شرایط نسبتاً راحت زندگی کرد (خانه بزرگ، خدمتکاران، پول)، اما او مرد تنهایی بود که از قدرت مانند یک مهره سوخته و بی اراده کنار نهاده شده بود . او دیگر شاهنشاه ایران نبود، فقط مردی تبعیدی که آیندهای نداشت.
رضا شاه در 26 ژوئیه 1944 (5 مرداد 1323) در ژوهانسبورگ در سن 65 سالگی درگذشت. علت مرگ رسمی «بیماری قلبی» اعلام شد. پیکرش را به مصر بردند و در مسجد الرفاعی در قاهره دفن کردند (چون ایران هنوز اشغال بود). در 1950، پیکرش به ایران بازگردانده شد و در آرامگاهی در ری (جنوب تهران) که محمد رضا شاه ساخته بود، دفن شد.
ارزیابی میراث رضا شاه – قهرمان یا ظالم؟
رضا شاه یکی از جنجالیترین شخصیتهای تاریخ معاصر ایران است. او طرفداران و مخالفان سرسخت دارد.
دستاوردها:
اتحاد ایران: او ایرانی را که در آستانه فروپاشی بود، متحد کرد و دولت مرکزی قدرتمند ایجاد نمود.
زیرساختها: راهآهن، جادهها، پلها، فرودگاه، بنادر – همه اینها میراث رضا شاه است.
آموزش: دانشگاه تهران، مدارس متعدد، افزایش نرخ سواد (اگرچه همچنان پایین بود).
بهداشت: تلاشها برای بهبود بهداشت عمومی، ریشهکنی برخی بیماریها.
صنعت: شروع صنعتیسازی ایران.
ارتش: ایجاد ارتش مدرن (اگرچه در 1941 شکست خورد).
جنایات و شکستها:
استبداد مطلق: حذف هرگونه آزادی سیاسی، سرکوب مخالفان.
خشونت وحشیانه: کشتار مسجد گوهرشاد، سرکوب خونین قبایل، ترور مخالفان.
فساد عظیم: تصاحب 3 میلیون هکتار زمین، انحصارات اقتصادی، تبدیل شدن به بزرگترین دزد تاریخ ایران.
تحقیر مذهب و سنت: کشف حجاب اجباری، تحقیر روحانیت، بیاحترامی به باورهای مردم.
شکاف اجتماعی: ایجاد شکاف عمیق بین نخبگان غربیشده و توده مردم.
شکست نظامی: فروپاشی ارتش در برابر متفقین نشان داد که دستاوردها بیشتر ظاهری بود تا واقعی.
رضا شاه مردی بود با تضادهای عمیق. او ایران را نوسازی کرد اما با روشهایی استبدادی و خشن. او زیرساختها ساخت اما بر پایه فساد و دزدی. او میخواست ایران قدرتمند شود اما آزادی را قربانی کرد.
میراث او این است که ایران مدرنتر شد، اما هزینه آن آزادی، عدالت، و احترام به مردم بود. این میراث پیچیده بود که پسرش، محمد رضا شاه، به ارث برد.

محمد رضا شاه پهلوی – از شاه ضعیف تا دیکتاتور مطلق
شاه جوان در بحران – سالهای ضعف (1320-1332)
محمد رضا پهلوی در 26 اکتبر 1919 (4 آبان 1298) در تهران متولد شد. او فرزند ارشد رضا خان (که در آن زمان افسر ارتش بود و هنوز شاه نشده بود) از همسر دومش تاجالملوک بود. او دوقلوی اشرف پهلوی بود – خواهری که بعداً به قدرتمندترین زن ایران تبدیل شد.؟
محمد رضا در قصر سعدآباد بزرگ شد و از همان کودکی برای سلطنت آماده میشد. او تحصیلات ابتدایی خود را در ایران گذراند و سپس در 1931 (در سن 12 سالگی) به سوئیس فرستاده شد تا در مدرسه شبانهروزی Le Rosey تحصیل کند – یکی از گرانترین و مجللترین مدارس جهان که فرزندان پادشاهان و میلیاردرها در آن میخواندند.
در Le Rosey، محمد رضا فرانسه، انگلیسی، و آلمانی یاد گرفت و با فرهنگ اروپایی آشنا شد. او دوران خوبی در آنجا داشت و با دیگر فرزندان اشراف اروپایی دوست شد. او ورزشهای زمستانی، اسکی، و فوتبال را دوست داشت و پسر نسبتاً کمرویی بود.
در 1936، او به ایران بازگشت و وارد دانشکده افسری تهران شد تا آموزش نظامی ببیند. رضا شاه میخواست پسرش مردی قوی و نظامی باشد.
تاجگذاری اجباری – شاه بیستویک ساله:
وقتی رضا شاه در شهریور 1320 مجبور به استعفا شد، محمد رضا تنها 21 سال داشت و هیچ تجربه سیاسی نداشت. او به رضایت بریتانیا و شوروی شاه شد چون:
متفقین میخواستند سلطنت را حفظ کنند (برای ثبات)
محمد رضا جوان، تجربهنداشته، و ضعیف بود – بنابراین قابلکنترل
مراسم تاجگذاری در 17 سپتامبر 1941 (26 شهریور 1320) – یک روز پس از استعفای پدرش – برگزار شد. مراسمی ساده و بدون شکوه، در شرایط اشغال کشور.
محمد رضا شاه ضعیف بود. او در واقع شاهی نمایشی بود. قدرت واقعی در دست:
بریتانیا : که ایران را اشغال کرده بود
مجلس شورای ملی: که پس از سقوط رضا شاه، دوباره قدرت پیدا کرده بود
احزاب سیاسی: که آزاد شده بودند و فعالیت میکردند
نخستوزیران: که واقعاً حکومت میکردند
محمد رضا در این سالها بیشتر یک سمبل بود تا حاکم واقعی.
ایران در جنگ جهانی دوم – فاجعه و رنج:
ایران رسماً در جنگ بیطرف بود، اما در عمل کاملاً اشغال بود. بریتانیا جنوب و شوروی شمال را کنترل میکردند. آنها از راهآهن و راههای ایران برای انتقال تجهیزات نظامی به شوروی استفاده میکردند (برای جنگ با آلمان).
این اشغال و استفاده از منابع ایران، فاجعهای برای مردم بود:
قحطی 1321-1322 (1942-1943)
به دلیل اشغالگری بریتانیا، جنگ، و استفاده بریتانیا از منابع، قحطی وحشتناکی در ایران رخ داد. مواد غذایی کمیاب شد. قیمت نان چندین برابر شد. مردم در خیابانها گرسنگی میکشیدند.
برآوردهای تعداد کشتهشدگان در این قحطی بسیار متفاوت است – از چند صد هزار نفر تا یک یا دو میلیون نفر. دقیقاً نمیدانیم چون در آن زمان سیستم آماری دقیقی وجود نداشت. اما بدون شک، قحطی 1942-1943 یکی از بزرگترین فاجعههای انسانی قرن بیستم ایران بود.
محمد رضا شاه در این دوران کاری نمیتوانست بکند. او قدرتی نداشت. او تماشاگر رنج مردمش بود.
دوران دموکراسی نسبی (1320-1332):
پس از سقوط رضا شاه، فضای سیاسی ایران باز شد. این دوران را میتوان دموکراتیکترین دوره تاریخ معاصر ایران (پیش از انقلاب) دانست:
احزاب فعال:
حزب توده: حزب سوسیالیستی ایران که از شوروی حمایت میشد
جبهه ملی: به رهبری دکتر مصدق، ملیگرا و لیبرال
احزاب مذهبی: مانند حزب فدائیان اسلام (افراطی)
احزاب سوسیالیست، لیبرال، و محافظهکار دیگر
مطبوعات آزاد:
روزنامهها و مجلات آزادانه منتشر میشدند و بهشدت انتقاد میکردند – از شاه، از دولت، از بریتانیا، از شوروی.
مجلس قدرتمند:
مجلس واقعاً قدرت داشت و نمایندگان آزادانه بحث میکردند و تصمیم میگرفتند.
محمد رضا شاه در این دوران بیشتر سلطانی مشروطه بود تا دیکتاتور. او قدرت زیادی نداشت و مجبور بود با مجلس و نخستوزیران کار کند.
بحران آذربایجان و کردستان – اولین تهدید جدی:
در پایان جنگ جهانی دوم (1945)، شوروی که شمال ایران را اشغال کرده بود، از خروج نیروهایش طبق قرارداد خودداری کرد و آنرا بخلطر حضور نیروهای بریتانیا در ایران به تعویق انداخت. در عوض، از دو دولت خودگردان عدالتخواه که مورد حمایت مردم منطقه در شمالغرب ایران بودند حمایت کرد:
فرقه دموکرات آذربایجان:
در دسامبر 1945 (آذر 1324)، سید جعفر پیشهوری، رهبر کمونیست آذربایجانی، در تبریز حکومت خودمختار آذربایجان در چارچوب ایران را اعلام کرد. آنها برنامه اصلاحات ارضی، آموزش به زبان ترکی آذری، و حکومت محلی عدالتمحور داشتند. این حرکت تحت حمایت مستقیم شوروی بود.
جمهوری کردستان (مهاباد):
در ژانویه 1946 (دی 1324)، قاضی محمد در شهر مهاباد جمهوری کردستان را اعلام کرد. کردها که قرنها آرزوی استقلال یا خودمختاری داشتند، امیدوار بودند بتوانند با حمایت غیر مستقیم شوروی، حکومت خود را حفظ کنند.
این بحران محمد رضا شاه را به وحشت انداخت. ایران در معرض تجزیه بود. جنبش های خودمختاری طلب که تحت تاثیر انقلاب و کشور شورا ها قرار داشتند آهنگ عدالت و برابری میزدند و از حمایت تودهای برخوردار بودند و حکومت مرکزی ناتوان و غیر قابل اتکا بود.
اما احمد قوام، نخستوزیر حیله گر، زیرک و دیپلمات ماهر، با تاکتیکهای دیپلماتیک موفق شد شوروی را متقاعد کند. او به شوروی وعده امتیاز نفتی در شمال ایران داد (که بعداً مجلس آن را رد کرد). شوروی در می 1946 نیروهایش را خارج کرد.
پس از خروج شوروی، ارتش ایران به آذربایجان و کردستان حمله کرد. در دسامبر 1946 (آذر 1325)، فرقه دموکرات آذربایجان سقوط کرد. پیشهوری به شوروی فرار کرد. جمهوری مهاباد نیز سقوط کرد. قاضی محمد و دو تن از یارانش در میدان چارچرا مهاباد به دار آویخته شدند.
این اولین پیروزی محمد رضا شاه بود. او توانست تمامیت ارضی ایران را حفظ کند. اما واقعیت این بود که او نقش فعالی نداشت – کار را احمد قوام و ارتش انجام دادند.
نهضت ملی کردن نفت و کودتای 28 مرداد 1332 – نقطه عطف تاریخ
دکتر محمد مصدق – مرد ملیگرا:
دکتر محمد مصدق (1882-1967) یکی از برجستهترین سیاستمداران تاریخ معاصر ایران بود. او از خانواده اشراف قاجار بود، در سوئیس دکترای حقوق گرفته بود، و به سیاستمدار صادق، ملیگرا، و دموکرات شهره بود.
مصدق در دوران رضا شاه به خاطر مخالفتهایش، چندین بار زندانی یا تبعید شد. در دوران محمد رضا شاه، او به مجلس بازگشت و به رهبر جنبش ملی کردن نفت تبدیل شد.
چرا ملیکردن نفت؟
نفت ایران از سال 1901 (قرارداد دارسی) تحت کنترل شرکت نفت انگلیس و ایران (Anglo-Iranian Oil Company – AIOC) بود که در واقع شرکتی کاملاً بریتانیایی بود.
این شرکت:
سودهای عظیمی میبرد. در سال 1950، سود خالص شرکت 200 میلیون پوند بود.
به ایران فقط 16% از سود میداد (و این هم با حسابداریهای مشکوک).
با کارگران ایرانی مانند برده رفتار میکرد. آنها در کلبههای فلزی زندگی میکردند در حالی که کارگران انگلیسی در خانههای مجلل بودند.
از پرداخت مالیات مناسب به ایران طفره میرفت.
در امور داخلی ایران دخالت میکرد و به سیاستمداران رشوه میداد.
کارگران نفت در آبادان و خوزستان در شرایط وحشتناکی کار میکردند. آپارتاید واقعی وجود داشت – کارگران ایرانی نمیتوانستند به مناطقی که انگلیسیها زندگی میکردند، بروند.
مصدق و جبهه ملی خواستار این بودند که ایران کنترل کامل نفت خودش را داشته باشد. آنها میگفتند: «نفت ملی ماست و باید در اختیار ملت باشد.»
ملیسازی نفت – 29 اسفند 1329:
تحت فشار عظیم مردم و مجلس، شاه در اردیبهشت 1330 (آوریل 1951) مجبور شد دکتر مصدق را به نخستوزیری منصوب کند.
مصدق بلافاصله قانون ملیسازی صنعت نفت را در مجلس به تصویب رساند. در 1 مه 1951 (11 اردیبهشت 1330)، صنعت نفت ایران ملی اعلام شد.
واکنش بریتانیا شدید بود:
تحریم اقتصادی: بریتانیا خرید نفت ایران را ممنوع کرد و کشورهای دیگر را تهدید کرد که اگر نفت ایران بخرند، تحریم خواهند شد.
بلوکه دریایی: نیروی دریایی بریتانیا نفتکشهای حامل نفت ایران را توقیف میکرد.
انجماد داراییها: داراییهای ایران در بریتانیا مسدود شد.
تهدید نظامی: بریتانیا تهدید کرد که ممکن است نظامیاً وارد عمل شود.
ایران تحت فشار شدید اقتصادی قرار گرفت. درآمد نفتی – که بخش عمده بودجه دولت بود – به صفر رسید. اقتصاد فلج شد. تورم افزایش یافت. بیکاری بالا رفت.
مصدق برای مقابله با بحران:
اختیارات فوقالعاده گرفت
مجلس را در مرداد 1331 (اوت 1952) منحل کرد (با رفراندوم – که با 99% آرا تأیید شد)
سعی کرد اصلاحات ارضی و مالیاتی انجام دهد
این اقدامات حتی برخی حامیان مصدق را نیز دلسرد کرد. آیتالله کاشانی، روحانی قدرتمندی که ابتدا از مصدق حمایت میکرد، از او فاصله گرفت.
عملیات آژاکس (TPAJAX) – کودتای آمریکایی-بریتانیایی:
بریتانیا از همان ابتدا میخواست مصدق را سرنگون کند، اما به تنهایی نمیتوانست. آنها به کمک آمریکا نیاز داشتند.
در ابتدا، دولت ترومن در آمریکا تمایل چندانی به کودتا نداشت. اما وقتی آیزنهاور در 1953 رئیسجمهور شد، با رویکرد سختتر ضدکمونیستی، تصمیم گرفت به بریتانیا کمک کند.
بریتانیا و آمریکا به شاه گفتند مصدق خطرناک است و «کمونیستها» دارند قدرت میگیرند (این دروغ بود – مصدق کمونیست نبود و حتی با حزب توده درگیر شده بود).
طراحی کودتا:
سازمانهای اطلاعاتی CIA (آمریکا) و MI6 (بریتانیا) طرح دقیقی برای سرنگونی مصدق کشیدند:
کرمیت روزولت (نوه تئودور روزولت)، مأمور ارشد CIA، عملیات را رهبری کرد. او با پول نقد فراوان (چند میلیون دلار) به ایران آمد.
اقدامات:
رشوه: پرداخت رشوه به افسران ارتش (مانند ژنرال فضلالله زاهدی)، روحانیون، آیت الله کاشانی، اراذل و اوباش، روزنامهنگاران، و سیاستمداران
تبلیغات سیاه: انتشار مقالات ضد مصدق در روزنامهها، نشان دادن او بهعنوان «کمونیست» یا «آشوبگر»
سازماندهی تظاهرات: هم تظاهرات حامی شاه و هم ظاهراً «کمونیستی» (برای ترساندن مردم)
استفاده از آیتالله کاشانی: کاشانی که از مصدق و حزب توده متنفر بود و دستش با مفسدین در یک کاسه بود، در جلب حمایت بخشی از روحانیت برای کودتا نقش داشت
فشار بر شاه: متقاعد کردن شاه که فرمان برکناری مصدق را امضا کند
روزهای کودتا – 25-28 مرداد 1332:
25 مرداد (16 اوت):
شاه فرمان برکناری مصدق و انتصاب زاهدی را امضا کرد. کلنل نعمتالله نصیری، افسر ارتش، فرمان را به خانه مصدق برد تا تحویل دهد.
اما مصدق از کودتا باخبر شده بود. او نصیری را دستگیر کرد. خبر کودتای نافرجام پخش شد. حامیان مصدق به خیابانها ریختند و شادی کردند.
شاه که شنید کودتا شکست خورده، وحشت کرد و فرار کرد. او ابتدا با هواپیما به بغداد (عراق) رفت و سپس به رم (ایتالیا). او فکر میکرد همه چیز تمام شده است.
28 مرداد (19 اوت):
اما CIA تسلیم نشد. کرمیت روزولت و تیمش در تهران باقی ماندند و طرح دوم را اجرا کردند.
صبح 28 مرداد، با پول CIA، اراذل و اوباش، لاتها، و بخشی از مردم عادی (که فریب خورده بودند یا پول گرفته بودند) به خیابانها ریختند و شعار دادند: «زنده باد شاه»، «مرگ بر مصدق»، «مرگ بر کمونیستها».
همزمان، واحدهایی از ارتش که توسط افسران رشوهخور رهبری میشدند، به خانه مصدق حمله کردند. درگیری چند ساعت طول کشید. تانکها به دیوارهای خانه مصدق شلیک کردند.
سرانجام، مصدق تسلیم شد. او از خانه خارج شد و دستگیر شد.
زاهدی بهعنوان نخستوزیر اعلام شد. شاه از رم بازگشت. او در فرودگاه تهران توسط جمعیت استقبال شد (جمعیتی که بخشی واقعاً حامی او بودند و بخشی مزدور).
پیامدهای کودتا:
این کودتا نقطه عطفی در تاریخ ایران، خاورمیانه، و جهان بود:
پایان دموکراسی در ایران:
آخرین تجربه دموکراتیک ایران قبل از انقلاب پایان یافت. از این به بعد، محمد رضا شاه به تدریج قدرت مطلقه به دست آورد.
بیاعتمادی عمیق به غرب:
مردم ایران فهمیدند که آمریکا و بریتانیا برای منافع نفتی خود، حاضرند دموکراسی را قربانی کنند. این بذر انقلاب 1357 بود.
وابستگی به آمریکا:
ایران از این به بعد، متحد کلیدی و وابسته آمریکا در منطقه شد. آمریکا جای بریتانیا را گرفت.
سرنوشت مصدق:
مصدق به 3 سال زندان محکوم شد. پس از آن، او را در روستای احمدآباد (نزدیک تهران) تحت نظر نگه داشتند تا پایان عمر. او در 1346 (1967) در سن 85 سالگی درگذشت – مردی شکستخورده اما سرافراز که تا آخر به اصول خود وفادار ماند.
الگوی کودتا:
عملیات آژاکس الگویی شد برای مداخلات بعدی CIA در کشورهای دیگر: گواتمالا (1954)، کنگو (1960)، شیلی (1973).
اسناد رفع طبقهبندی شده:
در سالهای 2000 و 2013، اسناد محرمانه CIA درباره کودتای 1953 رفع طبقهبندی شد. این اسناد تأیید کردند که:
CIA و MI6 کودتا را طراحی و اجرا کردند
میلیونها دلار صرف شد
شاه و افسران ایرانی همکاری فعال داشتند
ساواک: دستگاه سرکوب و شبکه نظارت
سازمان اطلاعات و امنیت کشور، معروف به ساواک، در سال ۱۳۳۶ تأسیس شد. این سازمان، نه یک نهاد صرفاً محلی، بلکه محصول مستقیم یک شبکه بینالمللی از آموزش و حمایت بود. سیا و افبیآی آمریکا، سرویس اطلاعاتی بریتانیا، و موساد اسرائیل، هر یک، بخشی از آموزش عملیاتی، فنی و بازجویی ساواک را به عهده گرفتند.
اما فراتر از جنبه فنی، آنچه ساواک را به یک ابزار قدرت واقعی تبدیل کرد، دیدگاه سیاسی شاه بود. شاه بر این باور بود که هر نوع مخالفتی، صرف وجودش، تهدیدی است. این دیدگاه، آستانه سرکوب را آنقدر پایین آورد که حتی حضور در یک تجمع سیاسی، یا صرفاً آوردن نام خود در یک فهرست، میتوانست منجر به دستگیری شود.
ساواک یک شبکه نظارت گسترده ایجاد کرد که تقریباً هیچ حوزهای از جامعه ایران را بیرون نگذاشت. مأموران ساواک در ادارات دولتی، دانشگاهها، کارخانهها، مساجد و حتی جوامع ایرانی در خارج از کشور حضور داشتند. این شبکه، بیش از نظارت، یک سیستم پیشگیرنده بود: به اندازهای گسترده بود که مردم، حتی در فضاهای خصوصی، خود-سانسوری میکردند.
یکی از مهمترین ابزارهای ساواک، سیستم پروندهسازی بود. میلیونها ایرانی، هر یک، یک پرونده امنیتی داشت. این پروندهها، نه فقط ابزار ترهیب، بلکه ابزار کنترل بودند: وقتی شخصی میدانست پرونده دارد، این خود به خود رفتار خودش را محدود میکرد.
گزارشهای سازمان عفو بینالمللی و شهادتهای زندانیان سابق، تصویری بسیار تاریک از وضعیت زندانهای سیاسی ایران ارائه میدهند. شکنجه در ایران دوران شاه، یک عنصر سیستماتیک بود، نه یک استثنا یا انحراف. هدف آن دوگانه بود: اول، وادار کردن زندانیان به اعتراف؛ دوم، ایجاد یک فضای ترس عمومی که حتی کسانی که سابقه زندان نداشتند، این ترس را حس میکردند.
روشهای فیزیکی شامل شوک الکتریکی، آویزان کردن، شلاق کف پا، سوزاندن، شکستن استخوانها و کشیدن ناخنها بود. اما شکنجه روانی، در اغلب موارد، آسیب عمیقتری میرساند: تجاوز جنسی، محروم کردن از خواب، مواد روانگردان، تهدید به کشتن خانواده، و حبس طولانی در سلول انفرادی، هر یک، نوعی آسیب دائمی به شخصیت و روان زندانی وارد میکرد.
گزارش عفو بینالمللی در سال ۱۳۵۴، صریحاً اعلام کرد که ایران، بیشترین تعداد زندانیان سیاسی در جهان و بدترین رکورد شکنجه را دارد. این گزارش، جهان را شوکه کرد. اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفت، تناقض آشکاری بود که دولتهای غربی، بهویژه آمریکا، میان ادعای دفاع از حقوق بشر و حمایت سیاسی و نظامی از رژیم شاه، حفظ میکردند.
نکته مهمی که اغلب نادیده گرفته میشود، نقش شخصی شاه در گرداندن ساواک است. شاه گزارشهای روزانه دریافت میکرد و تصمیمات کلان را خودش میگرفت. این نشان میدهد که ساواک، یک سازمان مستقل نبود، بلکه مستقیماً ابزار اراده شخصی شاه بود. شاه شکنجه را نه عنوان یک ضرورت صرف، بلکه بهعنوان یک ابزار مشروع و کارآمد جنگ علیه مخالفان میدانست.
اوایل دهه ۱۳۴۰، شاه در یک موقعیت سیاسی خاص قرار داشت. فشار دولت کندی در آمریکا، نارضایتی اجتماعی رو به رشد، و گسترش جنبشهای چپ و اسلامی، هر یک، یک بحران جداگانه بودند. شاه، به جای مواجهه مستقیم با هر یک از این بحرانها، تصمیم گرفت یک پاسخ جامع، به شکل یک بسته اصلاحات بزرگ، بدهد.
منطق این تصمیم، صرفاً نه خیرخواهانه، بلکه اساساً دفاعی بود: اگر اصلاحات از بالا نیاید، ممکن است انقلاب از پایین بیاید. این دیدگاه، دقیقاً نمونهای از سیاست ‹تغییر مدیریتشده› بود، سیاستی که در دهههای قبل، دولتهای شاه و دولت آمریکا آن را بهعنوان جایگزین انقلاب جوامع دنیای سوم، آزمایش کرده بودند.
اصلاحات ارضی: بزرگترین دسیسه
مهمترین و جنجالیترین بخش انقلاب سفید، اصلاحات ارضی بود. این اصلاحات، در پوشش هدف مثبت شکستن قدرت زمینداران بزرگ و ایجاد یک طبقه متوسط روستایی، عمل کرد. چند میلیون دهقان، برای اولین بار در زندگی خود، صاحب زمین شدند. این آزمایش، حداقل در مرحله اول، یک تغییر واقعی بود.
اما آنچه اغلب در بازگوایی این تاریخ نادیده گرفته میشود، نتایج فاجعهبار بلندمدت این اصلاحات است. دهقانی که زمین گرفت، اما بذر، کود، آب، و تکنولوژی نداشت، نمیتوانست از آن زمین زندگی کند. قطعات زمین بسیار کوچک بودند؛ آموزش کافی داده نشد؛ اعتبارات بانکی به موقع نرسید. نتیجه، میلیونها مهاجر روستایی بود که به شهرها ریختند، حاشیهنشینی شهری شدیداً رشد کرد، و ایرونیکاک، تولید کشاورزی کاهش یافت.
تاثیر دراماتیکتر این رویداد، در عرصه غذایی بود. ایرانی که قبلاً خودکفا بود، در دهه ۱۳۵۰، به یکی از بزرگترین واردکنندگان گندم جهان تبدیل شد. این واقعیت، یک شکست سیاسی بزرگ بود، چون نشان میداد که حتی ثروت نفتی، جایگزین یک سیاست کشاورزی منسجم نشده است.
واکنش روحانیت به اصلاحات ارضی و حق رأی زنان، آتش یک بحران بزرگ را roshan کرد. آیتالله خمینی، روحانی ۶۱ ساله در قم، با یک سخنرانی آتشین و بیسابقه، شاه را به طور مستقیم مورد حمله قرار داد.
“آقای شاه، چرا مردم را ناراحت میکنی؟… تو را به خدا قسم میدهم که از این راهی که میروی بازگردی… اگر ادامه دهی، روزی خواهد آمد که مردم از رفتن تو جشن خواهند گرفت.”
دستگیری خمینی، فوراً یک بحران شهری فراگیر ایجاد کرد. مسئله اما فقط خمینی نبود. آنچه در خرداد ۱۳۴۲ آشکار شد، عمق نارضایتی مذهبی و شهری بود. ارتش به جمعیت شلیک کرد و صدها نفر کشته شدند. شمار دقیق کشتهشدگان، حتی تا امروز، موضوع اختلاف تحلیلگران است.
تصمیم شاه پس از این قیام، اشتباه استراتژیک بزرگی بود. شاه تصمیم گرفت خمینی را تبعید کند، نه اعدام کند. اما تبعید خمینی، به جای حذف وجود وی، به وی یک موقعیت استراتژیک داد: از نجف، بدون نگرانی از دستگیری، خمینی میتوانست آزادانه سخن گوید، نوارهای صوتی تولید کند، و مخفیانه این نوارها به ایران فرستاده شوند. این تبعید، یکی از اصلیترین زمینههای رهبری خمینی در انقلاب آتیه بود.
حزب رستاخیز: نهایت استبداد
تا اواسط دهه ۱۳۵۰، شاه قدرت مطلق را به دست آورده بود. اما او نمیخواست حتی ظاهر رقابت سیاسی باقی بماند. سال ۱۳۵۴، شاه اعلام کرد: فقط یک حزب وجود خواهد داشت، حزب رستاخیز ملت ایران.
“کسانی که نمیخواهند عضو حزب رستاخیز شوند، یا خائن هستند یا میخواهند از ایران بروند.”
این اعلام، پیامی بسیار مهم داشت. اول، هر ایرانی مجبور بود عضو این حزب شود؛ دوم، هیچ حزب دیگری مجاز نبود؛ سوم، هیچ راه قانونی گرفتن صدا در قالب اپوزیسیون سیاسی وجود نداشت. این اقدام، حتی بسیاری از حامیان سابق شاه، مثل روشنفکران سکولار و طبقه متوسط، را متوجه کرد که دیکتاتوری اکنون کامل شده است.
تأثیر استراتژیک این تصمیم، آن بود که پیام رژیم، آشکارا به مخالفان صادر شد: راه قانونی وجود ندارد. تنها راه تغییر، انقلاب است. این پیام، سالها بعد، شکل مهمترین گفتمان سیاسی پیش از انقلاب شد.
اقتصاد نفتی: ثروت بدون پایه
اکتبر ۱۹۷۳، درپی جنگ ۱۰ رمضان اعراب علیه اسرائیل، کشورهای عرب تحریم نفتی علیه حامیان اسرائیل اعمال کردند. ایران از این تحریم شرکت نکرد، اما شاه این فرصت را مغتنم شمرد و در کنفرانس اوپک، پیشنهاد افزایش قیمت نفت داد.
نتیجه، یک انفجار درآمدی بود. قیمت نفت از حدود ۳ دلار به بشکه در ۱۹۷۳، به حدود ۱۲ دلار در ۱۹۷۴، و سپس به ۴۰ دلار در ۱۹۷۹، رسید. درآمد نفتی ایران، از ۱.۱ میلیارد دلار در سال ۱۹۷۰، به ۲۲.۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۷۷ رسید.
تورم، واردات بیرویه، و شکاف طبقاتی
ثروت ناگهانی، به جای اینکه به رفاه عمومی تبدیل شود، سه بحران ساختاری ایجاد کرد. نخست، تورم: نرخ تورم به ۳۰ تا ۴۰ درصد سالیانه رسید و قیمت مواد غذایی، مسکن، و کالاهای اساسی چند برابر شد. دوم، واردات بیرویه: ایران، به جای سرمایهگذاری در صنایع داخلی، هر چیزی را وارد میکرد، از کالاهای لوکس گرفته تا مواد غذایی. واردات از ۲.۲ میلیارد دلار در ۱۹۷۲ به ۱۰.۶ میلیارد دلار در ۱۹۷۷ رسید. سوم، شکاف طبقاتی: ۱۰ درصد ثروتمندترین مردم، ۴۰ درصد درآمد ملی را در اختیار داشتند، حالی که ۴۰ تا ۵۰ درصد جمعیت زیر خط فقر قرار داشتند.
الیگارشهای نزدیک به دربار، بهترین استفاده را از ثروت نفتی کردند. بازرگانان واسطه، از قراردادهای دولتی کمیسیونهای هنگفت گرفتند. زمینخواران، به کمک اطلاعات محرمانه، زمینهای دولتی را ارزان خریدند و گران فروختند. این چرخه فساد، یک سیستم خودتغذیهشده بود: شرکت یا فرد، به دربار رشوه میداد؛ قرارداد پرسود دریافت میکرد؛ هزینه، به دولت و نهایتاً مردم تحمیل میشد.
پروژههای عظیم و فساد گسترده
شاه، مست قدرت، پروژههای عظیمی اعلام کرد: پنجمین برنامه توسعه، با بودجه ۷۰ میلیارد دلار، پتروشیمیها، فولادسازیها، نیروگاههای هستهای، شهرهای صنعتی، و بنادر جدید. اما ایران تکنولوژی و نیروی کار ماهر کافی نداشت. پیمانکاران خارجی قراردادهای پرسود گرفتند؛ فساد گسترده بود؛ و بسیاری از پروژهها، نیمهکاره رها شدند.
نظامیگری و نقش منطقهای
شاه ایران را به بزرگترین خریدار تسلیحات جهان تبدیل کرد. بودجه نظامی، از ۱.۴ میلیارد دلار در ۱۹۷۰ به ۹.۴ میلیارد دلار در ۱۹۷۷ رسید، معادل ۱۷ درصد محصول ملی. خرید هواپیماهای جنگنده پیشرفته، تانکهای سنگین، سیستمهای دفاع هوایی، و ناوشکنهای دریایی، هر یک، مبالغ میلیاردی ثروت ملی ایران را به خارج از کشور انتقال داد.
این حجم از خرید تسلیحات، نه فقط در خدمت دفاع ملی، بلکه بخشی از استراتژی آمریکا در خلیج فارس بود، سیاستی که آمریکا آن دوره آن را ‹دو ستون› مینامید: ایران و عربستان سعودی، هر یک، در نقش ژاندارم منطقه خدمت میکردند.
شاه این نقش ژاندارم منطقهای را با اشتیاق پذیرفت. از ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶، ایران یک نیروی قابلتوجه، شامل سه هزار تا چهار هزار سرباز، به ظفار عمان فرستاد تا به سلطان قابوس در سرکوب یک شورش چپگرا کمک کند. این دخالت، هم هزینه مالی و هم هزینه انسانی داشت، و شهرvendان ایرانی، از اینکه سربازان کشورشان، آن دور از خانه، برای سلطان عمان کشته میشوند، ناراحت بودند.
موافقتنامه الجزایر، نقطهای است که اغلب در تحلیل دهه ۱۳۵۰ نادیده گرفته میشود، اما اهمیت استراتژیکی فوقالعاده دارد. در ۱۹۷۵، شاه و صدام حسین توافق کردند که مرز اروندرود، بر اساس خط وسط رود تعیین شود، به نفع ایران. اما ایران در مقابل، حمایت از شورشیان کرد عراق را قطع کرد. صدام حسین، این توافق را یک تحقیر دیدید. این تحقیر، بذر جنگ فروردین ۱۳۵۹ بود.
فساد، الیگارشی و شبکه «هزار فامیل»
فساد در ایران دوران شاه، یک پدیده منفرد نبود، بلکه یک سیستم بود. سرراس این سیستم، خانواده سلطنتی قرار داشت. ملکه فرح دیبا، به عنوان حامی هنر، موزه هنرهای معاصر تهران را ایجاد کرد و یکی از بهترین مجموعههای هنر مدرن غربی را در خاورمیانه گرد آورد. اما اتقاق ثروتهای نفتی در خرید آثار هنری گرانقیمت، پوششهای لوکس، و سفرهای بیحد، نمادی شد از فاصله عمیق میان دربار و واقعیت زندگی مردم.
اشرف پهلوی، خواهر دوقلوی شاه، قدرتمندترین زن ایران بود. اشرف، صاحب آپارتمانهای لوکس در پاریس، ویلاهای گرانقیمت، و عقبمانهای سیاسی بود. اتهامات جدی، شامل قاچاق مواد مخدر، نشر داده شد. نیویورک تایمز، در سال ۱۹۷۶، گزارشی منتشر کرد که ادعا میکرد اشرف در یک شبکه بینالمللی قاچاق نقش داشت. اشرف هرگز این اتهامات را نشانداد، اما رد آنها هم کامل نشد.
بنیاد پهلوی
بنیاد پهلوی، در ۱۳۳۷، با ظاهر یک موسسه خیراتی تأسیس شد. اما عملاً، این نهاد، به یکی از بزرگترین بنیاد های فساد اقتصادی ایران تبدیل شد. بانکها، شرکتهای بیمه، هتلهای لوکس، کازینوها، کارخانهها، و زمینهای وسیع، هر یک، زیر چتر این ‹خیریه› فعالیت میکردند. معافیت مالیاتی کامل، چون رسماً خیریه بود، به این نهاد داده شد، حالیکی بخش عمده درآمد آن، به ثروت خانواده سلطنتی میرفت.
حدود یک هزار تا دو هزار خانواده، این شبکه الیگارش ایران دوران شاه را تشکیل میدادند. بازرگانان بزرگ، صنعتگران، پیمانکاران ساختمانی، دلالان واسطه، و زمینخواران، هر یک، بهره خود از سیستم فساد میگرفتند. این سیستم، مبتنی بر یک چرخه بود: شرکت یا فرد، به دربار رشوه میداد؛ قرارداد پرسود دریافت میکرد؛ قرارداد، با قیمت بالاتر اجرا میشد، و هزینه، به دولت و نهایتاً مردم تحمیل میشد.
حالیکی الیگارش ثروت میاندوخت، ۴۰ تا ۵۰ درصد جمعیت ایران، زیر خط فقر زندگی میکرد. ۱۰ درصد ثروتمندترین مردم، ۴۰ درصد درآمد ملی را در دست داشتند، حالیکی ۴۰ درصد فقیرترین مردم، فقط ۱۰ درصد درآمد ملی را داشتند. ضریب نابرابری ایران، میان بالاترینها در جهان بود.
تهران، از ۲ میلیون نفر در دهه ۱۳۳۵ به ۴.۵ میلیون نفر در دهه ۱۳۵۵، رشد کرد. میلیونها روستایی، پس از اینکه نتوانستند از زمینهای کوچکشان زندگی کنند، به شهرها مهاجرت کردند. آنها در محلات حاشیهنشین، در کلبههای فلزی و ساختهشده از تخته، بدون آب لولهکشی، برق پایدار، فاضلاب، و راه دسترسی، زندگی کردند.
تورم، زندگی روزمره مردم عادی را نابود کرد. قیمت گوشت چند برابر شد، حتی لباسهای ساده گران بود، و خرید خانه، حتی یک آپارتمان کوچک، برای طبقه متوسط، تقریباً غیرممکن شد. زمینخواران، با احتکار زمین، قیمتها را به آسمان رساندند.
روستاها، بیشتر از شهرها، آسیب دیدند. بسیاری از روستاها، آب آشامیدنی سالم، برق، راه دسترسی مناسب، مرکز بهداشت، یا مدرسه، نداشتند. مرگومیر کودکان بالا بود و بیماریهای واگیر، هنوز، یک تهدیدرایج بود. سپاه دانش و بهداشت، هر چند تا حدی مفید بودند، نمیتوانستند جایگزین یک سرمایهگذاری جدی و سیستماتیک شوند.
غربزدگی رادیکال و بحران هویت فرهنگی
اکتبر ۱۹۷۱، شاه جشنی عظیم در تختجمشید برگزار کرد. ۶۰۰ مهمان خارجی، شامل رؤسای جمهور و پادشاهان ۶۹ کشور، به ایران آمدند. غذاهای فرانسوی، ۲۵ هزار بطری شراب اعلا، و آتشبازی شبانه، اجزای اصلی این جشن بودند. هزینه این جشن، حتی به آرزوامانهترین برآوردها، میلیونها دلار بود. اما مردمی که نان کافی نداشتند، شاه را دیدند که میلیونها دلار، فقط، برای یک جشن خرج میکند. این جشن، نماد فاصلهای شد که دیگر قابل پوشش نبود.
سال ۱۳۵۴، شاه اعلام کرد تقویم رسمی ایران از هجری شمسی به «شاهنشاهی» تغییر میکند، سال شروع آن، تأسیس امپراتوری هخامنشی، بود. حتی سکولارها، این اقدام را «مسخره» و «ضد تاریخی» دانستند. روحانیت، خشم شدیدی نشان داد، چون تقویم هجری، یک پیوند فرهنگی و دینی مهم بود. این اقدام، نماد غرور بیجا و قطع ارتباط شاه با واقعیت جامعه بود.
طبقه بسیار بالای ایران، سبک زندگی کاملاً غربی داشت: لباسهای طراحیشده توسط طراحان فرانسوی، انگگلیسی و فرانسه صحبت کردن به جای فارسی، پارتیهای شبانه با الکل و رقص، قمار در کازینوها، و سفرهای مکرر به اروپا. این رفتار، برای اقشار سنتی و مذهبی، توهین بزرگ بود. این فاصله فرهنگی، آنها را حتی بیشتر به سمت خمینی و جنبش مذهبی سوق داد.
علل واقعی انقلاب ۱۳۵۷: ترکیب پیچیده
انقلاب اسلامی ایران، نه نتیجه یک عامل واحد، بلکه حاصل ترکیب پیچیدهای از عوامل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و دینی بود. فهم این ترکیب، مهمترین چالش تحلیلگران تاریخ معاصر ایران است.
فقدان کامل آزادی سیاسی، سرکوب وحشیانه ساواک، شکنجه سیستماتیک زندانیان، تکحزبی کردن سیاسه، هر یک، یک لایه از بحران مشروعیت رژیم بود. اما مهمتر از هر یک، فقدان هر راه قانونی برای تغییر، مردم را به سمت یک نتیجهگیری واحد سوق داد: تغییر، فقط، از طریق انقلاب ممکن است.
تمرکز ثروت در دست هزار فامیل، فقر گسترده، تورم، کمبود مسکن، شکاف طبقاتی عظیم، هر یک، یک جنبه از بحران اقتصادی بود. اما عامل فوقالعاده مهم، این بود که این نابرابری، درک میشد: مردم میدیدند، «هزار خانواده» ثروت کسب میکنند، حالیکی آنها، نانشان هم نیست.
کودتای ۱۳۳۲، یک خاطره تلخ عمیق بود. کاپیتولاسیون، یعنی مصونیت آمریکاییها از قوانین ایرانی، یک توهین ملی بود. حضور گسترده مشاوران و نظامیان آمریکایی، و روابط نزدیک شاه با اسرائیل، هر یک، احساس از دست دادن استقلال ملی را تقویت میکرد.
غربزدگی افراطی، تحقیر فرهنگ ایرانی-اسلامی، جشنهای مجلل، تغییر تقویم، سبک زندگی طبقه بالا، هر یک، یک لایه از بحران هویت بود. این بحران، اکثریت مذهبی جامعه را به سمت یک پاسخ واحد سوق داد: دفاع از فرهنگ و دین.
شخصیت قوی و تسلیمناپذیر خمینی، سخنرانیهای آتشین وی، نوارهای صوتی از نجف، و پیام سادهای مثل «اسلام در خطر است، شاه باید برود», هر یک، عامل مهمی در متحد کردن طیفهای متنوع بودند.
انقلاب ۱۳۵۷، منحصربهفرد بود، چون طیفهای بسیار مختلف را متحد کرد: روحانیون و مذهبیون، روشنفکران سکولار، چپها، ملیگرایان، بازاریان، دانشجویان، طبقه متوسط، و کارگران. این ائتلاف، ممکن نبود، مگر آنکه عوامل فوق، هر یک، به اندازه کافی، شدیدتر شوند.
یک مقاله توهینآمیز به خمینی، در روزنامه اطلاعات، قم را به آشوب کشانید. کشتهشدگان قم، اولین شرارتهای انقلاب بودند.
در اسلام شیعه، بعد از ۴۰ روز از مرگ، مراسم یادبود برگزار میشود. مخالفان از این سنت استفاده کردند: هر ۴۰ روز، تظاهرات بزرگتری صورت میگرفت، کشتهشدگان بیشتری اضافه میشد، و دور بعدی، بزرگتر بود. این سیکل، خودبهخودی، بحران را به سمت اوج سوق داد.
تظاهرات عظیم در میدان ژاله، ارتش به جمعیت شلیک کرد. صدها نفر کشته شدند. این کشتار، خشم مردم را به اوج رساند و ایران را وارد یک مرحله جدید کرد.
کارگران نفت، کارمندان بانکها، ادارات دولتی، دانشگاهها، هر یک، به نوبه خود، اعتصاب کردند. اقتصاد فلج شد. درآمد نفتی، قطع شد.
۱۶ دی ۱۳۵۷، شاه از ایران فرار کرد، رسماً به عنوان «مسافرت استعدادی». ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، خمینی، پس از ۱۵ سال تبعید، به تهران بازگشت. استقبال میلیونی. ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، ارتش اعلام بیطرفی کرد. انقلاب پیروز شد.
یکی از مهمترین میراثهای دوران پهلوی، آهسته نه فوراً، بلکه فقط یک سال و نیم پس از انقلاب، آشکار شد، جنگ ایران-عراق بود. صدام حسین، آنطور که بارها گفته شد، هرگز موافقتنامه الجزایر ۱۹۷۵ را فراموش نکرد. وقتی شاه سقوط کرد و ایران در هرجومرج بود، صدام فرصت انتقام را دیدید.
۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰، عراق به ایران حمله کرد. هشت سال جنگ، حدود یک میلیون کشته و زخمی، صدها میلیارد دلار خسارت، استفاده از سلاح شیمیایی، شهرهای ویران، هر یک، بخشی از هزینه میراثی بودند، هزینهای، که مردم ایران، پرداخت کرد.
سلسله پهلوی، میراثی متناقض و پیچیده دارد. زیرساختهای مدرنی مثل راهآهن، دانشگاه، و جاده، افزایش سواد، صنعتیسازی اولیه، هر یک، دستاوردهایی بودند. اما استبداد مطلق، سرکوب خونین، شکنجه سیستماتیک، فساد عظیم، نابرابری شدید، وابستگی به آمریکا، بحران هویت فرهنگی، هر یک، شکستهایی بودند، شکستهایی، که نهایتاً، رژیم را به زوال کشانید.


این گزارش، با امید نوشته شد که درسهای تاریخ، از طریق نگاه انتقادی و واقعبینانه، نه با نوستالژی کورکورانه، و نه با نفرت افراطی، مورد بررسی قرار گیرند. تاریخ، معلم است، نه قاضی. آینده ایران، به دست نسلی است، که از اشتباهات گذشته، هم پهلوی، هم جمهوری اسلامی، درس گیرد.
