
دانشنامه «علم پیروزی» غرب (Western «Win-ology»)
نویسندگان: یانگ گوانگبین و وان زئیو
ترجمه مجله جنوب جهانی
مقدمه: «علم پیروزی» چیست؟
«علم پیروزی» به سیستم اعتقادی گفته میشود که مشروعیت و برتری یک کشور را توجیه میکند. هر کشوری برای بقای خود به نوعی به این «علم» نیاز دارد. غرب در این زمینه بسیار پیشرفته عمل کرده و نظریهپردازان بزرگی از جان لاک تا فرانسیس فوکویاما، «علم پیروزی» غربی را به صورت سیستماتیک و آکادمیک درآوردهاند. هدف نهایی این دانش، اثبات این ادعاست که «ظهور غرب» به معنای «پایان تاریخ» است.
این مقاله سه نسل از «علم پیروزی» غرب را معرفی و نقد میکند:
نسل اول: برتری نژاد سفید (White Supremacy)
نسل دوم: برتری فرهنگی (Cultural Supremacy)
نسل سوم: برتری نظامهای سیاسی (Institutional Supremacy)
نسل اول: برتری نژاد سفید (از قرن ۱۵ تا اوایل قرن ۲۰)
این نسل تلاش کرد با استفاده از «علم» ظاهری، سفیدپوستان را از نظر زیستی برتر نشان دهد تا استعمار و بردهداری را توجیه کند.
· پایهگذاری شبهعلمی: دانشمندانی مانند جورج کویه در قرن ۱۹، نژادها را به سه گروه سفید، زرد و سیاه تقسیم کرده و مدعی شدند سفیدپوستان در قله و سیاهپوستان (که به میمونها نزدیکترند) در قعر قرار دارند.
· نقش فیلسوفان روشنفکر: برخلاف شهرتشان به عنوان حامیان آزادی و برابری، بسیاری از فیلسوفان روشنفکر اروپایی از برتری نژاد سفید دفاع میکردند:
· جان لاک (پدر لیبرالیسم): در نظریه خود، سیاهان را «انسان» محسوب نمیکرد. او شخصاً در تجارت برده مشارکت داشت و قانون اساسی کارولینا را به نفع بردهداری نوشت.
· دیوید هیوم: معتقد بود تنها نژاد سفید صاحب تمدن و هنر است و دیگر نژادها ذاتاً پستترند.
· جان استوارت میل: استعمار را برای «ترقی» ملل وحشی ضروری میدانست و حکومت استبدادی بر آنها را مجاز میشمرد.
· ولتر و کانت: نیز نظرات مشابهی درباره پستی نژادهای غیرسفید داشتند.
· الکسی دو توکویل: مدافع سرسخت استعمار الجزایر بود و خشونت علیه مردم بومی را «ضرورتی ناخوشایند» مینامید و از جنگ تریاک انگلیس علیه چین حمایت میکرد.
· پیامدهای عملی: این ایدئولوژی توجیهگر نسلکشی بومیان آمریکا توسط روسای جمهوری مشهور آمریکا (واشنگتن، جفرسون و…) و کشتار میلیونها نفر در کنگو توسط پادشاه بلژیک بود.
نسل دوم: برتری فرهنگی (اوایل قرن ۲۰)
با افول نژادپرستی آشکار پس از جنگ جهانی دوم، غرب به سراغ روایت فرهنگی و مذهبی رفت. مهمترین چهره این نسل ماکس وبر، جامعهشناس آلمانی، است.
· استدلال وبر: او در کتاب «اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری» ادعا کرد که سرمایهداری مدرن فقط در غرب و به لطف فرهنگ خاص مسیحیت پروتستان (به ویژه کالوینیسم) پدید آمد. به باور وبر، اخلاق کاری و عقلانیت حاصل از این مذهب، موتور محرک سرمایهداری بود.
· نقد مقاله بر وبر: نویسندگان معتقدند وبر تاریخ را تحریف کرده است:
1. منشأ سرمایهداری: سرمایهداری اولین بار در اروپای کاتولیک (مثل فلورانس ایتالیا) شکل گرفت، نه در کشورهای پروتستان شمال اروپا.
2. انگیزه سیاسی وبر: وبر یک ناسیونالیست و نژادپرست افراطی بود که علم را در خدمت قدرت سیاسی آلمان میخواست. او لهستانیها را «نژاد پستتر» و یهودیان را دارای «سرمایهداری پست و تحقیرشده» مینامید.
3. امپریالیسم فرهنگی: به گفته نویسندگان، کتاب وبر در واقع یک اثر علمی بیطرف نیست، بلکه یک اثر «امپریالیسم فرهنگی» است که برای برتریجویی فرهنگی آلمان نوشته شده و سایر تمدنها (مانند چین) را با معیار مسیحیت پروتستان میسنجد و پستتر جلوه میدهد.
نسل سوم: برتری نهادی (دوران جنگ سرد و پس از آن)
این نسل، برتری غرب را نه در نژاد یا فرهنگ، بلکه در «نظام سیاسی لیبرال دموکراسی» و «اقتصاد بازار آزاد» جستجو میکند. این همان «پایان تاریخ» فوکویاما است.
· در علوم سیاسی: نظریهپردازانی مانند جوزف شومپیتر، رابرت دال و سیمور مارتین لیپست، مفهوم دموکراسی را بازتعریف کردند و آن را به «رقابت انتخاباتی و لیبرالیسم» تقلیل دادند. آنها ادعا کردند که انتخابات آزاد به تنهایی مشروعیت میآورد. اما نویسندگان مقاله تأکید میکنند که دموکراسی نیازمند پیششرطهایی است (اقتصاد سرمایهداری، فرهنگ همگن، حاکمیت قانون) که فقط در غرب وجود دارد. پیادهسازی این مدل در کشورهای دیگر به «دموکراسی ناکارآمد» انجامیده است.
· در علم اقتصاد: اقتصاددانانی مانند داگلاس نورث و دارون عجماوغلو (برنده نوبل اقتصاد) استدلال میکنند که «نهادهای فراگیر اقتصادی-سیاسی» راز موفقیت غرب است.
· نقد اساسی: نویسندگان معتقدند این استدلال، رابطه علت و معلولی را وارونه نشان میدهد. کشورهای ثروتمند غربی ابتدا از طریق استعمار، غارت (مثل غارت ۴۵ تریلیون دلاری هند توسط انگلیس)، جنگ و نسلکشی ثروت اندوختند و سپس نهادهای دموکراتیک را بر اساس آن ثروت بنا کردند. در مقابل، کشورهای فقیر امروزی، قربانیان همین استعمار هستند که نهادهای ضعیف و جامعهای متلاشی شده دارند.
نتیجهگیری: ژن برتری نژاد سفید در نظم جهانی
نویسندگان در پایان نتیجه میگیرند که هر سه نسل «علم پیروزی» غرب، ریشه در یک چیز دارند: تمدن مسیحی با ویژگیهای انحصارگرایانه، دوگانهانگاری بهشت-دوزخ، و میل به تحمیل خود بر دیگران.
این ایدئولوژی همچنان به اشکال جدید (مثلاً در سیاستهای ضدچین یا نژادپرستی پنهان در آمریکا) ادامه دارد. هدف از نگارش این مقاله، افشای این حقیقت است که پیشرفت غرب نه ذاتی و نه حاصل فضایل اخلاقی و نهادی منحصربهفرد، بلکه حاصل غارت، کشتار و سلطهگری بوده است. درک این «ساختار عمیق» جهان سیاست، برای ساختن «تمدن جدید انسانی» که چین بر آن تأکید دارد، ضروری است.
