
هوانگ جینگ، استاد برجسته دانشگاه مطالعات خارجی شانگهای
نویسنده: هوانگ جینگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
تنها دو ساعت مانده به پایان ضربالاجل «نابودی تمدن ایران» که دونالد ترامپ بار دیگر تاکو کرد (ترامپ همیشه عقب میکشد) و از آغاز مذاکرات آتشبس دو هفتهای با تهران خبر داد. در همان حال، ایران نیز با صدور بیانیهای درخواست آمریکا را پذیرفت و اعلام کرد که واشینگتن با مذاکره بر اساس ده بند پیشنهادی ایران موافقت کرده و در جریان گفتوگوها، «در صورت فراهم بودن شرایط فنی»، تنگه هرمز را باز خواهد گذاشت.
با نگاهی به خواستههای طرفین، پانزده بند پیشنهادی آمریکا فاصله زیادی با ده بند ایران دارد. اصلیترین مطالبه ایران «توقف کامل جنگ» و دریافت تضمینی دائمی از آمریکا مبنی بر عدم حمله به ایران و خروج نیروهای نظامی این کشور از خاورمیانه است. در سوی مقابل، هسته مرکزی خواستههای آمریکا بر «آزادسازی تنگه هرمز» متمرکز شده است. سایر موارد، مانند چشمپوشی ایران از برنامه هستهای و تحویل اورانیوم غنیشده، پیش از این در مذاکرات پیش از جنگ نیز چشمانداز توافق داشتند. «تغییر رژیم» نیز مدتهاست که از فهرست خواستههای آمریکا حذف شده است. آنچه این آتشبس را ممکن کرد و آبروی ترامپ را هم حفظ نمود، آن بود که خواستههای اصلی دو طرف نفی کننده یکدیگر نبودند و ایران پذیرفت در طول مذاکرات، تنگه هرمز را باز نگه دارد.
اما سود اصلی نصیب ایران شد. چرا که تنگه هرمز پیش از جنگ، آبراهی بینالمللی و آزاد بود و ایران هیچ حاکمیتی بر آن نداشت، اما این نبرد چنین حقی را به ایران اعطا کرد. نکته جالب آنکه کانون خواسته آمریکا «آزادسازی» تنگه هرمز بود، نه «بازگرداندن تردد آزاد» در آن – که بهنوعی باید هدف اصلی میبود. به عبارت دیگر، کنترل تنگه هرمز توسط ایران، هرچند برای جامعه جهانی سخت پذیرفتنی است، به یک واقعیت مسلم تبدیل شده است.
با این همه، دور نخست مذاکرات ایران و آمریکا بدون نتیجه پایان یافت. در ۱۳ آوریل، فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) اجرای دستورالعمل تازهای به نام «مسدودسازی تنگه هرمز» را آغاز کرد و هرگونه تردد دریایی به مقصد بنادر ایران را ممنوع اعلام نمود. در واکنش، سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتمالانبیای نیروهای مسلح ایران تأکید کرد که «سازوکار دائمی کنترل تنگه هرمز» قاطعانه اجرا خواهد شد و کشتیهای دشمن، اکنون و در آینده، هیچ حقی برای عبور از این تنگه ندارند.
با توجه به فضای دور نخست مذاکرات، احتمال شکست این آتشبس دو هفتهای بسیار بالاست. اسرائیل که مستقیماً پای میز مذاکره نیست، توانایی تخریبی بالایی دارد و یک اقدام نظامی یکطرفه از سوی این رژیم میتواند بار دیگر دامن آمریکا را به آتش بکشاند. رقابت اصلی بیرون از میز مذاکره، به این نکته بازمیگردد که آیا آمریکا میتواند اسرائیل را مهار کند و همزمان ایران نیز «برادران کوچک» خود را از حملات علیه اسرائیل بازدارد. روشن است که مهار اسرائیل برای آمریکا دشوارتر است.
با این حال، نقشه کلی جنگی که آمریکا و اسرائیل آغاز کردند، دیگر تقریباً رقم خورده است. صرف نظر از اینکه سرنوشت آینده به جنگ یا صلح (یا محتملتر، تلفیقی از گفتوگو و درگیری) بیانجامد، معادله برد و باخت میان سه طرف – آمریکا، ایران و اسرائیل – عملاً تثبیت شده است.
بازآرایی خاورمیانه و حساب برد و باخت ایران و اسرائیل
برد و باخت ایران و اسرائیل در این جنگ را باید از منظر دگرگونیهای منطقهای ارزیابی کرد. ایران ضربات سنگینی خورد: یک نسل کامل از رهبرانش از میان رفت و نیروی نظامی، اقتصاد و حتی زندگی روزمره مردم آسیبهای هنگفتی دید که جبران آن در کوتاهمدت ممکن نیست.
با این همه، سود ایران از زیانش بسیار بیشتر است. نخست، استحکام نظام سیاسی ایران بیش از پیش شده است. اغلب حاکمان اصلی این کشور پس از انقلاب ۱۳۵۷ رشد کردهاند و در دهه ۶۰، سختیهای جنگ هشتساله با عراق را از سر گذراندهاند؛ از این رو، رویکرد «مقابله به مثل خشونتآمیز» در جانشان ریشه دوانده. افزون بر این، حملات «بدون تبعیض» آمریکا و اسرائیل سبب شده که ملیگرایی ایرانی و اندیشههای دینی انقلابی، که زمانی فاصله قابل توجهی با هم داشتند، چنان در هم آمیزند که مرز میانشان از میان رفته است. در نتیجه، اراده رزمی ایرانیان چه در حاکمیت و چه در میان مردم بسیار قویتر شده و جایی برای طیف میانهرو باقی نمانده است. این همان راز ایستادگی ایران با وجود چنین خسارتهای عظیمی است.
دوم، این جنگ بیتردید جایگاه ایران را به عنوان یک قدرت منطقهای تثبیت کرد. افزون بر این، حزبالله که در آستانه سرکوب کامل توسط اسرائیل قرار داشت، با نیرویی تازه نفس بازگشت و کارایی رزمی بالایی به نمایش گذاشت. عراق و سوریه که پیشتر به سمت آمریکا متمایل شده بودند، بار دیگر از واشینگتن فاصله گرفتهاند.
سوم، نشستن پای میز مذاکره با آمریکا، افزون بر آشکار کردن و گسترش شکاف میان آمریکا و اسرائیل، تضادهای درون تیم ترامپ را نیز برملا ساخت – که بیگمان به سود ایران است. به نظر میرسد اشاره برخی رسانههای خارجی به توصیه چین به ایران برای داشتن «انعطاف»، دقیقاً ناظر به همین نکته باشد.
چهارم، این نبرد افسانه «حافظ امنیت» بودن آمریکا در خاورمیانه را در هم شکست. از پس از جنگ جهانی دوم، کشورهای حاشیه خلیج فارس با آمریکا متحد شدند و پس از جنگ ۱۹۹۰-۹۱، شش کشور شورای همکاری خلیج فارس اجازه تأسیس پایگاههای نظامی آمریکا را در خاک خود صادر کردند تا امنیتشان توسط واشینگتن تأمین شود. در جنگ کنونی، این کشورها به دلیل وجود پایگاههای آمریکایی در قلمروشان، هدف حملات سنگین ایران قرار گرفتند، اما آمریکا نه تنها از آنها محافظت نکرد، بلکه برای حفظ جان خود، نیروها و تجهیزات پدافندی را عقب کشید. بدین ترتیب، حضور نظامی آمریکا به یک «دارایی منفی امنیتی» برای این کشورها تبدیل شد. از آغاز جنگ، قیمت داراییهای کشورهای عربی حاشیه خلیج سقوط آزاد داشته و سرمایهها مانند سیل از این منطقه خارج شده است. تنگه هرمز نیز که توسط ایران مسدود شده، بر مصیبت این کشورها افزوده است. در هم شکستن این توهم که آمریکا میتواند از خاورمیانه و به ویژه کشورهای حاشیه خلیج فارس محافظت کند، یک پیروزی راهبردی عمیقاندیشانه برای ایران در این جنگ به شمار میرود.
اسرائیل اما در این نبرد ضررهای کلانی متحمل شده است. نخست، با وجود آنکه آمریکا با تمام توان وارد میدان شد و اسرائیل با بهرهگیری از برتری نظامی خود، تمام توانش را به کار گرفت، اما مقامات و مردم این رژیم یکصدا معترفند که جنگ «به اهداف از پیش تعیین شدهاش نرسید». این وضعیت، دولت بنیامین نتانیاهو را در تنگنای دوگانه راست و چپ قرار داده است.
دوم، تصویر عمومی اسرائیل در افکار عمومی آمریکا که سالها توسط واشینگتن ساخته شده بود، برای اولین بار از جنگ جهانی دوم تاکنون دچار وارونگی شده است. شمار آمریکاییهایی که نگرش منفی به اسرائیل دارند از ۴۲ درصد در ۲۰۲۴ به ۵۳ درصد در اوایل ۲۰۲۶ رسیده است. نظرسنجی مارس ۲۰۲۶ نشان میدهد ۳۹ درصد رأیدهندگان ثبتنامشده آمریکایی نسبت به اسرائیل احساس منفی دارند – رقمی که بالاتر از ۳۲ درصد افراد دارای دیدگاه مثبت است. در میان رأیدهندگان جوان ۱۸ تا ۳۴ ساله، این نرخ به ۶۳ درصد میرسد، در حالی که تنها ۱۳ درصد دیدگاه مثبت دارند. این وارونگی در روابط عمومی، آسیبپذیرترین نقطه اسرائیل است.
سوم، یکی دیگر از شالودههای امنیتی اسرائیل، «ائتلاف پنهان» با کشورهای سنینشین به رهبری عربستان علیه ایران بود که پس از توافق پکن میان ریاض و تهران در اوایل ۲۰۲۳، این شالوده به کلی متزلزل شد. پس از این جنگ، تصور بازگشت چنین ائتلاف پنهانی برای اسرائیل دشوار است؛ به ویژه آنکه کشورهایی مانند پاکستان، عربستان، مصر و ترکیه که در ترتیبدهنده آتشبس دو هفتهای میان تهران و واشینگتن نقش داشتند، همگی عمدتاً سنیمذهب هستند.
چهارم، اگرچه احتمال پذیرش خواسته ایران مبنی بر «خروج کامل آمریکا از خاورمیانه» تقریباً صفر است، اما تضعیف شدید حضور نظامی آمریکا در منطقه امری انکارناپذیر است و این یک چالش امنیتی مرگبار برای اسرائیل محسوب میشود. به همین دلیل، دولت نتانیاهو رسماً خواستار استقرار نیروهای آمریکایی در خاک اسرائیل شده است – درخواستی که به معنای دریافت تضمین امنیتی مستقیم از واشینگتن از طریق حضور نظامی است.
پنجم، این جنگ ضربه سختی به هژمونی اسرائیل در خاورمیانه وارد کرد. صرف نظر از نتیجه نهایی، جریان راستگرای حاکم بر اسرائیل به شدت تضعیف خواهد شد و میتوان پیشبینی کرد که نتانیاهو سرانجام خوشی در سیاست نخواهد داشت.
ضربات مهلک بر هژمونی جهانی آمریکا
آمریکا در این جنگ بیش از هر چیز دیگری باخته است. در عرصه داخلی، این نبرد بر شکافهای اجتماعی و قطبی شدن سیاست دامن زد و اقتصاد آمریکا نیز به دلیل افزایش قیمت انرژی ضربه سنگینی خورد. نرخ محبوبیت ترامپ به ۳۹ درصد سقوط کرد – پایینترین رقم از آغاز قدرت وی. با وضعیت موجود، به نظر میرسد شکست حزب جمهوریخواه در انتخابات میاندورهای اجتنابناپذیر است.
نکته مهمتر آنکه آمریکا نه از نظر تأمین مهمات و نه از نظر آمادگی نظامی، توانایی ادامه جنگ طولانی با ایران را ندارد؛ چه رسد به حمله زمینی تمامعیار. هرچند در حال حاضر ۵۰ هزار سرباز آمریکایی در خاورمیانه مستقرند، اما نیروهای واقعاً آماده نبرد زمینی تنها شامل ۲۵۰۰ تفنگدار دریایی اعزامی از ژاپن (که آموزش و تجهیزاتشان برای جنگ در جزایر و جنگلهای انبوه طراحی شده و با محیط کویری و کوهستانی ایران همخوانی ندارد) و نزدیک به ۳۰۰۰ چترباز از لشکر ۸۲ هوابرد است. هر دوی این یگانها، پیادهنظام سبک بدون جنگافزارهای سنگین هستند. بدتر از همه، دو ناو هواپیمابر آمریکایی (با حدود ۱۰۰ فروند جنگنده) و نیروی هوایی اسرائیل (حدود ۲۰۰ فروند جنگنده) توانایی تأمین پوشش هوایی شبانهروزی و همهجانبه برای نیروهای زمینی را ندارند. در چنین شرایطی، راهاندازی یک جنگ زمینی جز فاجعه چیز دیگری نخواهد بود. به گزارش رسانههای آمریکایی، استعفای رئیس ستاد ارتش آمریکا و وزیر ارتش این کشور به همراه بیش از ده ژنرال دیگر در دوم آوریل، دقیقاً به دلیل مخالفت آنها با «فرستادن سربازان به سوی مرگ» بوده است.
اما آنچه واقعاً میتواند ترامپ را متوقف کند، خطر سقوط شدید بازار سهام و حتی فروپاشی مالی است. در واقع، چهار بار تاکوی ترامپ از آغاز جنگ، همگی با نوسانات شدید بورس مرتبط بوده است. بیل کلینتون جمله معروفی داشت: «مسئله اقتصاد است، احمق!» (It’s economy, stupid!). اما برای ترامپ، باید گفت: «مسئله والاستریت است، احمق!» (It’s Wall Street, stupid!).
از منظر نظم جهانی، هژمونی آمریکا با بحرانی عمیق روبروست:
اول، اعتبار ملی آمریکا به شدت کاهش یافته است. شعارهای نسنجیده و عهدشکنیهای ترامپ نه تنها شخصیت او را بیاعتبار کرده، بلکه تصویر آمریکا را به عنوان یک کشور پیشرو به شدت خدشهدار نموده، تا جایی که برخی از مشهورترین اندیشمندان و نخبگان رسانهای آمریکا، کشور خود را «یک دولت یاغی» مینامند.
دوم، آمریکا به دلیل کمبود حمایت متحدانش، ناچار شده از سراسر جهان نیرو جمع کند تا این جنگ را پیش ببرد؛ این امر نظم جهانی واشینگتن را در حوزههای نظامی، امنیتی و اقتصادی به هم ریخته است. این عدم توازن راهبردی و فراتر از توان عمل کردن، نه تنها سیاست خارجی دولت ترامپ (به ویژه راهبرد امنیتی) را بیهدف کرده، بلکه سیاست تعرفهای محوری او نیز پس از آنکه دیوان عالی آمریکا آن را «فاقد پشتوانه قانونی» خواند، وضعیت بدتری پیدا کرده و نشانههای فروپاشی در آن دیده میشود. همه اینها به شدت بر فضای جهانی – از جمله خود آمریکا – سایه عدم قطعیت افکنده است.
سوم، اگر سیاست قلدرمابانه «آمریکا اول» ترامپ، سیستم اتحادهایی را که آمریکا از جنگ جهانی دوم بنا کرده بود، به شدت لرزانده بود، این جنگ عملاً آن را از پای درآورد. آمریکا این جنگ را منزویترین جنگ خود از پایان جنگ جهانی دوم انجام داد؛ با اینکه ترامپ آشکارا از متحدانش درخواست کمک کرد، اما همگی سرباز زدند. حتی دولت شیگرو ایشیبا (Sanae Takaichi) که مصمم به جلب نظر آمریکا بود، درخواست علنی ترامپ برای پیوستن ژاپن به گشتزنی در تنگه هرمز را نادیده گرفت. هژمونی جهانی آمریکا از ابتدا بر پایه سیستم اتحادهایش استوار بود و بدون این سیستم، تداوم آن ناممکن است.
چهارم، این جنگ «افسونزدایی» از قدرت نظامی آمریکاست.
شکستناپذیری که آمریکا از زمان جنگ خلیج فارس (۱۹۹۰-۹۱) ساخته بود، درهم شکست. ایران – که نه نیروی هوایی و دریایی مدرنی دارد و نه تجهیزات زمینیاش فراتر از سلاحهای پیش از دهه ۱۹۸۰ میلادی است – نه تنها در برابر بمبارانهای کوبنده ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل تاب آورد، بلکه توانست برنامهریزی شده، به آنها پاسخ دهد و همه پایگاهها و تأسیسات نظامی آمریکا در خاورمیانه را به طور مؤثر هدف قرار داده و تخریب کند. ترامپ هرچند بارها ادعای «پیروزی» کرده و تهدید به نابودی کامل ایران و حتی «برگرداندن تمدن ایران به عصر حجر» نموده، اما در عمل بارها تاکو کرد و سرانجام پای میز مذاکره نشست. هژمونی نظامی، داستانی جز این نیست.
خطر بینظمی و مسئولیت چین
بزرگترین آسیب این جنگ، شوک مهیبی است که به اقتصاد جهانی و نظم بینالملل وارد کرده است.
نخست، جنگ و متعاقباً بسته شدن تنگه هرمز (چه توسط ایران و چه اکنون توسط آمریکا) نه تنها امنیت انرژی، بلکه ثبات نظام مالی جهانی را نشانه رفته است. پیش از جنگ، دولت ترامپ برای کنترل تورم تلاش میکرد و با افزایش عرضه انرژی، قیمتها را پایین نگه داشته بود. همزمان، با کاهش تنش در جنگ اوکراین و به ویژه پس از «ربایش» موفقیتآمیز نیکلاس مادورو و همسرش توسط آمریکا، بسیاری از سرمایههای بزرگ روی کاهش قیمت انرژی شرط بسته بودند. اما این جنگ «غیرمنتظره» آنقدر ضرر به این سرمایهگذاران وارد کرد که برای جبران، مجبور به فروش طلا و اوراق قرضه خزانهداری آمریکا شدند. این همان دلیلی است که با شلیک نخستین توپ، قیمت طلا سقوط کرد و نرخ بهره اوراق قرضه آمریکا جهش ناگهانی یافت. تکرار این الگو، خطر سقوط بازارهای مالی جهانی را به شدت افزایش میدهد.
دوم، این جنگ مسیر و حجم جریان ثروت در جهان را تغییر داده و آشفته کرده است. جریان پایدار و قابل پیشبینی ثروت برای ثبات اقتصاد جهانی حیاتی است. در شرایط عادی، ثروت به سمت مناطقی میرود که منابع غنی، ثبات اجتماعی، تداوم سیاستها و امنیت بالا دارند. به همین دلیل بود که کشورهای حوزه خلیج فارس – با اقتصاد تکمحصولی و صنعتی نشده – توانستند به قطبهای ثروت تبدیل شوند. اما این جنگ، امنیت منطقه خلیج را بر هم زد، قیمت داراییها سقوط کرد و سرمایهها به صورت دستهجمعی فرار کردند. این آشفتگی در مسیر و حجم جریان ثروت، عدم قطعیت عظیمی برای اقتصاد جهانی ایجاد کرده است.
سوم، اختلال در عرضه انرژی، ناگزیر به بازآرایی زنجیرههای تولید و تأمین خواهد انجامید. تأمین پایدار انرژی و مواد اولیه، نقطه آغاز هر زنجیره تولید و عرضهای است. این جنگ، اقتصادهای بزرگ و شرکتهای فراملیتی را مجبور کرده است که زنجیرههای خود را از نو طراحی کنند. این بازآرایی که ناشی از تنشهای ژئوپلیتیکی است، بیتردید هزینهها را افزایش و کارایی را کاهش میدهد و بدین ترتیب، چالش بزرگتری برای اقتصاد جهانی که با فشار نزولی روبروست، ایجاد میکند.
چهارم، سیاست تعرفهای جهانی ترامپ، ضربه محکمی به نظام تجارت جهانی زده است. اکنون نیز قطع شدن زنجیره تأمین انرژی در اثر این جنگ، ویرانی بیشتری بر نظم تجاری جهان وارد کرده است. چگونگی بازسازی و احیای یک نظم تجاری باثبات، چالش مشترک همه اقتصادهای بزرگ جهان است.
و در پایان، «تنهاییِ ستمگر» نه تنها آمریکا را در جهان امروز بیش از پیش منزوی کرده، بلکه سرعت زوال هژمونی این کشور را نیز فزونی بخشیده است. این به هیچ وجه برای صلح و ثبات جهانی خوشیمن نیست. از این منظر، جلوگیری از فروپاشی بیقاعده آمریکا و حفظ ثبات نسبی جامعه و اقتصاد این کشور، چالش دشواری پیش روی جامعه جهانی است.
خوشبختانه، چین در این جهان آشفته، نقشی فزاینده به عنوان عنصر ثباتآفرین ایفا میکند و به ستون اصلی مقابله با عدم قطعیتهای عظیم بدل شده است. تلاش دولت چین برای حفظ ثبات روابط با آمریکا، نه تنها برای خود دو کشور، بلکه برای حفظ ثبات و توسعه کل جهان، اهمیتی عمیق و سرنوشتساز دارد.
