شهید حشمت: کنار گذاشتن تعصب تنها راه خروج آمریکا از ایران است

در


شهید حشمت، سفیر سابق پاکستان در سریلانکا و مشاور ارشد در مرکز تحقیقات پاکستان، دانشگاه تسینگ‌هوا
مقاله‌ای از شهید حشمت، ستون‌نویس اوبزرور؛ ترجمه تانگ شیاوفو، اوبزرور

ریشه‌های دیرپای منازعات ایران و آمریکا به اوت ۱۹۵۳ بازمی‌گردد؛ آن‌گاه که آژانس اطلاعات مرکزی ایالات متحده (سیا) دست‌به‌دست سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا، کودتایی را برای سرنگونی «محمد مصدق»، نخست‌وزیر منتخب ایران، طرح‌ریزی کرد. اما نقطه‌ی عطف تنش‌های معاصر به سال ۱۹۷۹ و توقیف کارکنان سفارت آمریکا در تهران بازمی‌گردد. از آن تاریخ تاکنون، آمریکا پیوسته در اندیشه‌ی تغییر نظام حاکم بر ایران بوده و موج‌های متعدد تحریم‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی را بر این کشور اعمال کرده است.

ایران از آن رو که حامی سرسخت آرمان فلسطین و متحدان منطقه‌ای خود – از حماس در غزه گرفته تا حزب‌الله لبنان و انصارالله یمن – به شمار می‌رود، در کانون دشمنی رژیم صهیونیستی قرار گرفته و اسرائیل، ایران را بزرگ‌ترین خصم خود در خاورمیانه می‌داند.

مهم‌ترین محور اختلاف ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، حمایت بی‌قیدوشرط واشنگتن از تل‌آویو و عملیات نظامی آن در غزه، کرانه‌ی باختری، سوریه و لبنان است. جنایات جنگی و نسل‌زدایی اسرائیل در غزه طی دو سال گذشته، بر شدت این دشمنی افزوده است.

آمریکا و اسرائیل به‌شدت با پیشرفت برنامه‌ی هسته‌ای ایران برای مقاصد صلح‌آمیز مخالفند. دولت ترامپ در ۸ مه ۲۰۱۸ به‌طور یک‌جانبه از برجام خارج شد و پس از آن نیز به بهانه‌ی ممانعت از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، سیاست نابودی توان غنی‌سازی اورانیوم ایران را در پیش گرفت. حال آن‌که آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و تمامی نهادهای اطلاعاتی اروپا و آمریکا صراحتاً تأیید کرده‌اند که ایران هیچ گونه برنامه یا اقدامی برای ساخت سلاح هسته‌ای ندارد.

در سال ۲۰۱۵ و هنگام امضای برجام، گمان می‌رفت این توافق سرآغازی برای صلحی پایدار در خاورمیانه باشد.

در سال‌های اخیر، چندین دور گفت‌وگو و مذاکره میان ایران و آمریکا برگزار شده که دو نوبت آن در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بوده است. اما در فاصله‌ی این دو دور مذاکره، آمریکا و اسرائیل دست به حملات نظامی علیه ایران زدند.

در ژوئن ۲۰۲۵، نیروهای ترکیبی آمریکا و اسرائیل حملات هوایی گسترده‌ای را به‌مدت ۱۲ روز علیه ایران ترتیب دادند و سه تأسیسات هسته‌ای فردو، نطنز و اصفهان را هدف گرفتند. ترامپ بلافاصله ادعا کرد که تأسیسات هسته‌ای ایران «کاملاً نابود شده است».

در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، موج دوم حملات ترکیبی آغاز شد. این بار شهرهای متعددی از جمله تهران بمباران شدند و هدف اصلی، از میان بردن کامل توان هسته‌ای و موشکی ایران اعلام گردید. در این حملات، آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر معظم ایران، و شماری از فرماندهان ارشد نظامی و سیاسی کشور به شهادت رسیدند.

در جریان نزدیک به چهل روز بمباران بی‌وقفه، دارایی‌های اقتصادی و نظامی ایران آسیب‌های سنگینی دید. دامنه حملات به مراکز غیرنظامی از جمله فرودگاه‌ها، بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها نیز کشیده شد و تهدید به تخریب زیرساخت‌ها، پل‌های کلیدی، شبکه برق و آب‌شیرین‌کن‌ها مطرح گردید. بیش از دو هزار شهروند و نظامی ایرانی جان خود را از دست دادند. در حالی که جامعه‌ی جهانی این حملات را محکوم و خواستار آتش‌بس شد، اسرائیل جنگ را به لبنان نیز گستراند و شمار قربانیان در لبنان از هزار نفر فراتر رفت.

در برابر این فشار بی‌سابقه، ایران رویکردی نسبی، پلکانی و توأم با خویشتن‌داری را در پیش گرفت و استراتژی مبتنی بر صبر راهبردی و عقلانیت را به نمایش گذاشت. پهپادها و موشک‌های ایران، پایگاه‌های آمریکا در خاورمیانه و خاک اسرائیل را هدف حملات دقیق و پُرخسارت قرار دادند. هم‌زمان، بحرین، کویت، عربستان، قطر و امارات نیز مورد حملات تلافی‌جویانه واقع شدند، زیرساخت‌های حیاتی نفت و گاز این کشورها آسیب دید و آمریکا نتوانست به اهداف راهبردی خود دست یابد.

ایران در واکنش به محدودیت‌های دریایی و برای کنترل گذرگاه‌های استراتژیک، اعلام کرد که تردد تمامی کشتی‌ها را در تنگه‌ی هرمز تحت نظارت می‌گیرد. این آبراه که حدود ۲۰ درصد از حملونقل جهانی نفت و گاز را پشتیبانی می‌کند، از دهه ۱۹۷۰ میلادی مورد ادعای ایران بوده و اکنون ایران از کشتی‌های عبوری عوارض دریافت می‌دارد.

جنگ مذکور، زنجیره‌ی تأمین جهانی نفت، گاز، کودهای کشاورزی و بسیاری کالاهای دیگر را به‌شدت آشفته کرده است. قیمت نفت از حدود ۷۰ دلار در هر بشکه پیش از جنگ به بیش از ۱۲۰ دلار جهش یافته و در صورت بسته شدن طولانی‌مدت تنگه‌ی هرمز، تورم جهانی و حتی رکود تورمی گریبان‌گیر اقتصاد جهان خواهد شد. در این میان، جنوب آسیا، چین و جنوب شرق آسیا بیشترین آسیب را خواهند دید.

نکته‌ی جالب آنکه هرچند رئیس‌جمهور آمریکا تهدید به گشایش نظامی تنگه‌ی هرمز کرده و از کشورهای اروپایی و اعضای ناتو درخواست حضور نیروی دریایی نموده است، اما همه‌ی این کشورها از پذیرش درخواست او سرباز زده‌اند و اعلام کرده‌اند که این جنگ آن‌ها نیست و آمریکا پیش از این ماجراجویی با آن‌ها مشورت نکرده است. تنها بریتانیا، آن هم زیر فشار شدید واشنگتن، با اکراه پذیرفته است که از پایگاه‌های نظامی و دریایی خود برای مقاصد دفاعی در اختیار آمریکا قرار دهد.

وقتی نمی‌توانی در میدان پیروز شوی، بر سر میز مذاکره فشار را به حداکثر برسان

آمریکا که نتوانسته بود در میدان نبرد ایران را شکست دهد یا اراده‌ی مقاومت آن را درهم بشکند، در تلاش برای تصاحب اورانیوم غنی‌شده‌ی ایران ناکام ماند و شماری از جنگنده‌ها، هواپیماهای پشتیبانی و بالگردهای آن توسط نیروهای ایرانی سرنگون یا آسیب دیدند. واشنگتن برای پنهان کردن شکست فاحش خود، این عملیات را «نجات خلبانان پرشده از هواپیما» عنوان کرد.

آمریکا برای پوشاندن ناکامی‌های میدانی، طرح پانزده‌ماده‌ای را به ایران ارائه کرد که با رد قاطع تهران روبه‌رو شد. در این میان، پاکستان همراه با ترکیه، عربستان و مصر، میانجیگری برای برقراری آتش‌بس را بر عهده گرفت. ترامپ در ابتدا به ایران اولتیماتوم داد که ظرف ۴۸ ساعت تسلیم بی‌قیدوشرط شود، تمام خواسته‌های آمریکا را بپذیرد و تنگه‌ی هرمز را بازگشایی کند، در غیر این صورت با «شدیدترین بمباران‌ها» مواجه خواهد شد. این اولتیماتوم دو بار تمدید شد و ترامپ تهدید کرد که «تمدن ایران را به عصر حجر بازمی‌گرداند». اما ایران کوتاه نیامد و طرح ده‌ماده‌ای خود را که توسط پاکستان به واشنگتن منتقل شد، ارائه کرد.

ترامپ طرح ده‌ماده‌ای ایران را «پایه‌ای قابل قبول برای مذاکره» خواند و پذیرفت که گفت‌وگوها در اسلام‌آباد برگزار شود. او این مذاکرات را «مسیری برای توافق نهایی صلح پایدار میان ایران و آمریکا» توصیف کرد. دو طرف بر آتش‌بسی پانزده‌روزه توافق کردند.

مذاکرات اسلام‌آباد روز شنبه ۱۱ آوریل ۲۰۲۶ (۲۲ فروردین ۱۴۰۵) رسماً آغاز شد. هیئت‌ها پس از دیدارهای جداگانه با نخست‌وزیر پاکستان، عصر همان روز وارد مذاکرات رو در رو شدند.

درست پیش از شروع مذاکرات، بحرانی ناگهانی پدید آمد: اسرائیل آشکارا آتش‌بس را نقض کرد و حملات گسترده‌ای به جنوب لبنان و بیروت ترتیب داد. ایران در واکنش اعلام کرد که در مذاکرات شرکت نخواهد کرد. موضع ایران این بود که آتش‌بس باید تمامی متحدان منطقه‌ای ایران از جمله لبنان را در بر گیرد؛ اما آمریکا مدعی بود لبنان در طرح ده‌ماده‌ای ایران خارج از شمول آتش‌بس است. به روشنی می‌توان دید که این حمله‌ی اسرائیل، اقدامی از پیش طراحی‌شده برای تضعیف آتش‌بس و مختل کردن مذاکرات اسلام‌آباد بود. با این حال، سرانجام دو هیئت در اسلام‌آباد حاضر شدند.

هیئت آمریکایی به‌ریاست «جی.دی. ونس»، معاون رئیس‌جمهور، و با حضور «استیو ویتکاف» (نماینده ویژه) و «جرد کوشنر» (داماد ترامپ) تشکیل شده بود. این دو تن پیش‌تر در دو دور مذاکرات سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نیز حضور داشتند و بسیاری از صاحبنظران و تحلیلگران ایرانی و آمریکایی آن‌ها را به صراحت «نمایندگان اسرائیل» نامیده‌اند. در سوی مقابل، هیئت ایران با بیش از هفتاد نفر و به‌ریاست «محمدباقر قالیباف» (رئیس مجلس) و «عباس عراقچی» (وزیر امور خارجه) پا به میز مذاکره گذاشت. در این هیئت دست‌کم ۲۵ نفر متخصص در سطح دکترا در حوزه‌های دیپلماسی، امنیت ملی، اقتصاد، هسته‌ای و غنی‌سازی، موشکی و پهپادی حضور داشتند. هیئت ایران دارای اختیار کامل و توانایی تصمیم‌گیری فوری بود. این ترکیب به‌خوبی نشان می‌دهد که هر طرف تا چه اندازه برای مذاکره جدی و صادق بوده است.

این مذاکرات ماراتن‌وار نزدیک به ۲۱ ساعت به طول انجامید و سه دور برگزار شد. با وجود اختلاف‌های عمیق، مذاکرات با گام‌هایی رو به جلو پیش رفت. در طول این گفت‌وگوها، ونس عملاً تحت تأثیر ویتکاف و کوشنر بود و پیوسته با ترامپ و تیم کاخ سفید تماس داشت. گمانه‌زنی گسترده‌ای نیز وجود دارد که او هم‌زمان از نخست‌وزیر اسرائیل دستور می‌گرفته است. ویتکاف و کوشنر نیز به‌طور مستمر پیشرفت مذاکرات را به نخست‌وزیر اسرائیل و موساد گزارش می‌کرده و از آن‌ها دستور می‌گرفته‌اند.

نکته‌ی شگفت‌انگیز آنکه بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، خود علناً اعتراف کرد که در طول منازعه، ونس روزانه با وی گزارش داشته و تیم او به‌طور معمول در ارتباط بوده است. این اعتراف در آمریکا شوک بزرگی ایجاد کرد و نشان داد که لابی اسرائیل و جریان صهیونیسم تا چه اندازه در سیاست خارجی و تصمیمات امنیت ملی آمریکا نفوذ دارد. این واقعه بار دیگر ثابت کرد که جنگ آمریکا علیه ایران به دستور اسرائیل و به نفع تل‌آویو بوده است، نه به سود منافع ملی آمریکا.

در مقابل، هیئت ایرانی صرفاً به مشورت‌های داخلی پرداخت. این نشان می‌داد که قالیباف و عراقچی کاملاً مورد اعتماد نظام هستند و می‌توانند با اختیار کامل تصمیم بگیرند، امتیاز بدهند و به توافق نهایی برسند. رویکرد ایران در مذاکرات، عمل‌گرایانه و فراگیر بود. قالیباف پیش از این گفته بود که اگر آمریکا «پیشنهادی واقعاً عادلانه» ارائه دهد و به حقوق مشروع ایران احترام بگذارد، تهران آماده‌ی توافق است. اما او در پاکستان نیز نگرانی خود را ابراز کرد: «تجربه‌ی ما با آمریکایی‌ها همواره با شکست و بدعهدی همراه بوده است.»

در نقطه‌ی مقابل، هیئت آمریکایی فاقد هرگونه عزمی برای دستیابی به توافق بود. پس از سه دور مذاکره، در حالی که توافق شده بود روز بعد نیز گفت‌وگوها ادامه یابد، آمریکایی‌ها ناگهان و به‌طور یک‌جانبه اعلام کردند که مذاکرات را پایان می‌دهند. معاون رئیس‌جمهور آمریکا با شتاب یک کنفرانس خبری موقت برگزار کرد و گفت ایران سه شرط اساسی آن‌ها را نپذیرفته است: «تسلیم دائمی در برابر ساخت سلاح هسته‌ای»، «کاهش فعالیت غنی‌سازی به صفر» و «تحویل تمام ذخایر اورانیوم غنی‌شده به آمریکا». او این سه شرط را «خط قرمز» آمریکا خواند و اعلام کرد هیئت آمریکایی فوراً اسلام‌آباد را ترک خواهد کرد تا تهران را وادار به پذیرش تمام شروط کند.

این توقف ناگهانی، افکار عمومی جهان را متحیر ساخت. مذاکرات بر اساس طرح ده‌ماده‌ای ایران آغاز شده بود و خود ترامپ نیز آن را قابل مذاکره دانسته بود. صاحبنظران برجسته‌ی آمریکایی همچون جفری ساکس و جان میرشایمر و دیگر کارشناسان امنیت بین‌الملل همگی بر این باورند که عامل اصلی ناکامی مذاکرات، نه عدم انعطاف ایران، بلکه مداخله‌ی مستقیم اسرائیل و فشار آن بر هیئت آمریکایی برای خروج از مذاکرات بوده است.

از سخنان پیش و پس از مذاکرات به‌وضوح برمی‌آید که فاصله‌ی زیادی میان مواضع رسمی کشورها و نیت واقعی آن‌ها وجود دارد. ایران هرگز ادعا نکرده که می‌خواهد آمریکا یا اسرائیل را نابود کند. خط قرمز او، دفاع از حاکمیت و تمامیت ارضی خود بوده است. اما آمریکا، در اتحاد با اسرائیل و با تکیه بر حدود ۱۳ پایگاه نظامی در خاورمیانه، ۴۷ سال است که محاصره‌ای همه‌جانبه علیه ایران طراحی کرده است: تحریم‌های پلکانی، تلاش آشکار برای تغییر نظام، ترور فرماندهان ارشد نظامی و دانشمندان هسته‌ای ایران. در عملیات اخیر، رهبر ایران و اعضای خانواده‌اش و شماری از فرماندهان سپاه پاسداران به شهادت رسیدند. ضمن آنکه آمریکا به‌طور پنهانی اقلیت‌های قومی کرد را به حملات زمینی تشویق می‌کرد تا ایران را تجزیه کند.

رویکرد دولت ترامپ به‌مراتب رادیکال‌تر بوده است: ابتدا تهدید به اشغال نظامی جزیره‌ی خارک، سپس ادعای شکستن محاصره‌ی تنگه‌ی هرمز ظرف ۴۸ ساعت، و پس از آن درخواست از اروپا و ناتو برای اعزام نیرو. وقتی همه‌ی این تهدیدها با پاسخ منفی مواجه شد، ترامپ تهدید کرد که «تمدن ایران را به عصر حجر بازمی‌گرداند». چنین رفتاری – غیرمسئولانه، غیراخلاقی و عجولانه – در سیاست بین‌الملل معاصر کمسابقه است. با توجه به پیشینه‌ی واشنگتن در قلدری و بی‌ثباتی در برابر ملت‌های ضعیف‌تر، می‌توان انگیزه‌های واقعی آمریکا را برای پیشنهاد مذاکرات اسلام‌آباد در هفت نکته خلاصه کرد:

یافتن «راهی آبرومندانه» برای خروج از جنگی که قادر به پیروزی در آن نیست و در آستانه‌ی شکست قرار دارد.
آزمایش اراده، انعطاف‌ناپذیری و ظرفیت تحمل رهبری جدید ایران در برابر فشار.
اعمال حداکثر فشار بر ایران برای گرفتن بیشترین امتیازات.
واداشتن ایران به اعلام رسمی و شفاف برنامه‌ی صلح‌آمیز هسته‌ای و جایگاه غنی‌سازی.
به زانو درآوردن ایران با اعمال فشار فلج‌کننده برای تسلط بر تنگه‌ی هرمز.
تجدید تعهدات امنیتی به اسرائیل برای حفظ اعتبار هژمونیک آمریکا و نیز فروش «چتر امنیتی» به متحدان عرب خلیج‌فارس برای تداوم دریافت باج‌های سنگین دهه‌های اخیر.
مدیریت فشارهای داخلی (به‌ویژه رسوایی افشای اسناد «اپستین») و تقویت شانس انتخاباتی حزب جمهوری‌خواه در انتخابات میاندوره‌ای.

از سوی دیگر، ایران با وجود بدگمانی عمیق به مذاکره – قالیباف پیش از سفر صراحتاً از «تاریخ پُرخیانت آمریکا» سخن گفته بود و در دو دور قبلی مذاکرات نیز با بدعهدی واشنگتن روبه‌رو شده بود، ضمن آنکه در مسیر پرواز به پاکستان جان اعضای هیئت بر اثر حملات آمریکا و اسرائیل تهدید می‌شد – اما همچنان تصمیم گرفت با هفتاد مقام ارشد و کارشناس در مذاکرات اسلام‌آباد شرکت کند. به گفته‌ی پروفسور «مرواندی»، هدف ایران از این اقدام، نشان دادن عزم جدی خود برای پایان دادن به جنگ و حل مناقشه از طریق گفت‌وگو و میانجیگری بود.

اگرچه مذاکرات نافرجام ماند، اما ایران با رویکردی خویشتن‌دار، مسئولانه و شجاعانه، پیروزی قاطع دیپلماتیک و اخلاقی را از آن خود کرد و شجاعت، خرد و دوراندیشی راهبردی او تحسین جامعه‌ی جهانی را برانگیخت.

آینده: امید و تحول، یا فاجعه و تباهی؟

آمریکا نتوانست با حملات پیاپی هوایی ایران را در هم بشکند و در مذاکرات نیز نتوانست تهران را به زانو درآورد. دولت ترامپ روزبه‌روز خشن‌تر و غیرعقلانی‌تر می‌شود و بر دستیابی به «اهداف صددرصدی» پافشاری می‌کند و هیچ گونه انعطافی را نمی‌پذیرد. در همین فضا، واشنگتن اعلام کرد که محاصره‌ی دریایی را در خارج از تنگه‌ی هرمز آغاز می‌کند و نیروهای آمریکایی تمامی کشتی‌های ورودی و خروجی را بازرسی کرده و در صورت لزوم توقیف خواهند کرد. این اقدام عمدتاً متوجه کشتی‌هایی است که عوارض دریایی را به ایران پرداخته‌اند.

ترامپ بار دیگر از متحدان خود خواست در این محاصره مشارکت کنند. اما درست مانند دفعات پیش که از آن‌ها درخواست اعزام نیرو کرده بود، اروپا و اعضای ناتو این درخواست را رد کردند. این یک شکست بزرگ سیاسی و نظامی برای دولت ترامپ است. این سؤال همچنان بی‌پاسخ می‌ماند که آمریکا چگونه می‌خواهد این محاصره را اجرایی کند: با مین‌گذاری؟ ممانعت اجباری از تردد؟ بازرسی و توقیف کشتی‌ها (مشابه کاری که در دریای کارائیب علیه ونزوئلا انجام داد)؟ یا اقدام در آب‌های اقیانوس هند در نزدیکی هند و سری‌لانکا؟ هیچ برنامه‌ی شفافی وجود ندارد و منطقه در وضعیتی آشفته و غیرقابل پیش‌بینی فرو رفته است.

آمریکا نیاز به خروجی آبرومندانه دارد و ایران نیز به حفظ عزت و حاکمیت خود نیازمند است. با وجود سابقه‌ی پُرفریب و بی‌اعتمادی واشنگتن، هنوز هم راهی برای گریز از این مخمصه وجود دارد. اما هنوز پرسش‌های بسیاری بی‌پاسخ مانده است:

آیا آمریکا جنگ می‌خواهد؟ جنگی محدود، یا تمام‌عیار و ویرانگر؟
آیا جنگ در چارچوب مرسوم خواهد ماند یا به سطح هسته‌ای کشیده می‌شود؟
چه کسی شدت درگیری را کنترل می‌کند؟ چگونه؟
اسرائیل چه نقشی در این جنگ دارد؟ آیا آمریکا مطیع اسرائیل است یا اسرائیل دنباله‌رو آمریکا؟ تحولات لبنان گواهی روشن بر این ابهام است.
آیا آمریکا واقعاً خواهان صلح است؟ چگونه می‌توان به صلح دست یافت؟
شورای امنیت سازمان ملل – به‌عنوان رکن اصلی حفظ صلح و امنیت بین‌الملل – چه نقشی می‌تواند ایفا کند؟ آیا آمریکا به اجماع چهار عضو دیگر شورای امنیت احترام می‌گذارد؟
چین و روسیه به‌عنوان دو عضو دائم شورای امنیت، آیا می‌توانند به واشنگتن در یافتن راهی شرافتمندانه برای خروج از این بن‌بست کمک کنند؟

این پرسش‌های بی‌پاسخ، معمای منطقه را پیچیده‌تر از همیشه ساخته است. جامعه‌ی جهانی به دیپلماسی هوشمندانه‌ای نیاز دارد تا از دل این بحران عبور کند.

پس از جنگ جهانی دوم، سازمان ملل گاه نقش مهمی در میانجیگری مناقشات بین‌المللی ایفا کرد و قدرت‌های بزرگ اغلب از طریق نمایندگان منطقه‌ای وارد نزاع می‌شدند. اما در دو مناقشه‌ی بزرگ – جنگ روسیه و اوکراین و جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران – قدرت‌های بزرگ مستقیماً درگیر شده‌اند و شدت درگیری‌ها به سطحی رسیده است که سازوکار موجود شورای امنیت را عملاً ناکارآمد و فلج کرده است. به همین دلیل، ایران در انتخاب محل مذاکرات حساسیت زیادی نشان داد: استانبول و قاهره را رد کرد، کشورهای عرب حاشیه‌ی خلیج‌فارس (که به ادعای ایران، پایگاه نظامی در اختیار آمریکا علیه ایران قرار داده‌اند) را نپذیرفت و اروپا را نیز گزینه‌ای مناسب ندید. بدین ترتیب، اسلام‌آباد به بهترین گزینه تبدیل شد.

برای پاکستان، میزبانی مذاکرات ایران و آمریکا نه فقط یک فرصت دیپلماتیک بزرگ، بلکه تأکیدی بر نقش بی‌بدیل و کلیدی این کشور در معماری امنیتی خلیج‌فارس بود. نکته‌ی جالب و دراماتیک آنکه درست در جریان این مذاکرات، امارات متحده‌ی عربی از پاکستان خواست تا پیش از پایان آوریل، مبلغ ۳.۵ میلیارد دلار از بدهی‌های خود را بازپرداخت کند. این مبلغ پیش‌تر برای کمک به پاکستان در تأمین شرایط صندوق بین‌المللی پول در نظر گرفته شده بود. با ذخیره‌ی ارزی حدود ۱۶ میلیارد دلاری پاکستان، بازپرداخت این مبلغ فشار عظیمی ایجاد می‌کرد. سرانجام با کمک عربستان، قطر و دیگر کشورهای دوست، پاکستان موفق به دریافت وام ۵ میلیارد دلاری شد و این بحران به‌خوبی مدیریت گردید. پاکستان در این میان، با هماهنگی و اهرم‌های دوستانه، بستری قابل قبول برای دو طرف فراهم کرد و اعلام نمود که آماده‌ی میزبانی دورهای بعدی مذاکرات نیز هست. تجربه‌ی دور اول باعث شد ترامپ نیز تلویحاً بپذیرد که دور بعدی احتمالاً باز هم در پاکستان برگزار شود.

به گمان من، برای دستیابی به صلحی پایدار، آمریکا باید خود را از تکبر قدرت‌طلبانه رها کند، از شرط «تسلیم بی‌قیدوشرط ایران» دست بردارد، دستورات یک‌جانبه‌ی زورمدارانه را کنار بگذارد و پیشنهادی عادلانه و منطقی ارائه دهد. هرچند این مسیر طولانی و پرپیچ‌وخم خواهد بود، اما گفت‌وگو تنها راه حل بحران است.

این موضوع برای آینده‌ی کل جهان حیاتی است. نفت و گاز موتور محرک اقتصاد جهانی هستند. منطقه‌ی خلیج‌فارس حدود ۲۰ درصد از انرژی جهان را تأمین می‌کند و تقریباً نیمی از واردات انرژی چین از این منطقه است که ایران نقش کلیدی در آن دارد. اگر درگیری تشدید شود، انصارالله یمن – متحد ایران – تقریباً به‌طور قطع تنگه‌ی باب‌المندب (ورودی دریای سرخ) را خواهد بست و بدین ترتیب دو مسیر حیاتی انرژی و تجارت جهانی هم‌زمان مسدود خواهد شد. کاهش شدید و طولانی‌مدت عرضه‌ی نفت، گاز، فرآورده‌های پتروشیمی و کودهای شیمیایی، ناگزیر به رکود اقتصادی جهانی، تورم بالا، کاهش رشد و گسترش رکود تورمی می‌انجامد. این امر به‌نوبه‌ی خود بیکاری و بحران غذا را تشدید کرده و کشورهای در حال توسعه و «جهان جنوب» را به‌شدت آسیب‌پذیر می‌سازد و ممکن است به ناآرامی‌های اجتماعی گسترده در این کشورها دامن بزند.

با توجه به فشارهای اقتصادی چندلایه‌ی جنگ، می‌توان پیش‌بینی کرد که دور دوم و احتمالاً دورهای بعدی مذاکرات به‌زودی آغاز شود و پاکستان با میانجیگری هوشمندانه، بتواند نقطه‌ی تعادلی میان دو طرف ایجاد کرده و راهی برای مصالحه بگشاید. هم‌اکنون نیز دیپلماسی پشت‌پرده در جریان است و مهارت‌های دیپلماتیک پاکستان در حال کار کردن روی این چالش‌هاست.

جامعه‌ی بین‌الملل نیز باید برای حل سیاسی مناقشه میان ایران و آمریکا همکاری کند. چین و روسیه ظرفیت آن را دارند که در کاهش تنش و تشویق به گفت‌وگو نقشی کلیدی ایفا کنند. ابتکار اخیر روسیه برای «نگهداری موقت اورانیوم غنی‌شده‌ی ایران» اقدامی بسیار سازنده است. این پیشنهاد از یک سو به آمریکا راهی شرافتمندانه برای خروج از بحران نشان می‌دهد و از سوی دیگر ضمانت‌های امنیتی قابل اتکایی برای ایران فراهم می‌کند. شایسته است جامعه‌ی جهانی به این ابتکار توجه جدی کند و از آن حمایت نماید.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب