در باب محدودیت‌های مارکسیسم غربی – ام‌آر آنلاین

در



در باب محدودیت‌های مارکسیسم غربی – ام‌آر آنلاین (MR Online)

مانتلی‌ریویو آنلاین
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

مارکسیسم غربی از یک بصیرت واقعی آغاز می‌شود: سلطه در جامعهٔ سرمایه‌داری صرفاً امری اقتصادی نیست؛ بلکه امری فرهنگی، ایدئولوژیک و عمیقاً تعبیه‌شده در شیوه‌هایی است که افراد، جهان را بدان‌سان درک و تفسیر می‌کنند. این سلطه نه‌تنها از طریق زور، بلکه از طریق شکل‌دهی به خودِ آگاهی اِعمال می‌شود. متفکران این جریان، در این مسیر، پروژهٔ آغازشده توسط کارل مارکس را بسط داده و تعمیق می‌بخشند و از هرگونه تقلیل‌گرایی خامِ حیات اجتماعی به موجبیت (دترمینیسم) مکانیکیِ اقتصادی سر باز می‌زنند.
با این حال، دقیقاً در همین نقطه است که تناقضی پدیدار می‌شود.
هرچه مارکسیسم غربی دامنهٔ سلطه را گسترش می‌دهد، به همان میزان افق تحول را محدود می‌سازد. هرچه تبیینِ آن از ایدئولوژی تمامیت‌خواه‌تر می‌شود، امکان گسست از آن نایاب‌تر می‌گردد. آنچه به‌عنوان کوششی برای تبیینِ چراییِ تداوم سلطه آغاز می‌شود، تدریجاً به روایتی بدل می‌گردد که توضیح می‌دهد چرا نمی‌توان بر آن فائق آمد.
این مسئله همیشه به صراحت بیان نمی‌شود، بلکه در قالب یک گرایش پدیدار می‌گردد؛ انحرافی که در آثار متفکرانی متفاوت و متمایز قابل رؤیت است. در آثار تئودور آدورنو، سلطه چنان حیات اجتماعی را اشباع می‌کند که خودِ «سلب» (Negation) امری نامطمئن، شکننده و تقریباً وهم‌آلود می‌شود. در اندیشهٔ لویی آلتوسر، ایدئولوژی صرفاً مجموعه‌ای از ایده‌ها نیست، بلکه همان ساختاری است که سوژه‌ها از طریق آن قوام می‌یابند، و این امر فضای اندکی برای نظریه‌پردازی دربارهٔ چگونگی ظهور سوژه‌ای که قادر به ایجاد گسست در آن باشد، باقی می‌گذارد.
نتیجه، یک واژگونیِ غریب است. سنتی که خود را به‌عنوان نظریهٔ رهایی تعریف می‌کند، به‌طور فزاینده‌ای خود را در تبیین شرایطی که رهایی را ممکن می‌سازد، ناتوان می‌بیند. این سنت، سلطه را با ظرافتی خارق‌العاده تبیین می‌کند، اما تنها نحیف‌ترین روایت ممکن را از سرنگونیِ آن ارائه می‌دهد.
بنابراین، مسئله این نیست که مارکسیسم غربی در تحلیل خود از ایدئولوژی بر خطاست؛ بلکه مسئله این است که با پیش بردنِ این تحلیل تا سرحدات نهایی‌اش، مفهومی از جامعه تولید می‌کند که در آن، ظرفیت تحول از منظر تئوریک غیرقابل‌فهم می‌شود. مارکسیسمی که نتواند توضیح دهد سلطه چگونه درهم‌شکسته می‌شود، کارکرد خود را به‌عنوان نظریهٔ انقلاب از دست می‌دهد و در عوض، به نظریهٔ امتناعِ آن بدل می‌گردد.

مارکسیسم غربی در پیِ سلسله‌ای از شکست‌ها ظهور کرد. موج انقلابیِ پس از جنگ جهانی اول — که آلمان، مجارستان و ایتالیا را دربرگرفت — در تثبیت قدرت ناکام ماند. انزوای انقلاب روسیه نیز این حس را تقویت کرد که مسیر انقلاب پرولتری در جهان سرمایه‌داریِ پیشرفته، بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که پیش‌تر تصور می‌شد.
در چنین سیاقی است که تغییری بنیادین رخ می‌دهد. تفکر مارکسیستیِ متقدم، با انقلاب همچون یک امکان تاریخیِ انضمامی برخورد می‌کرد که در تضادهای مادی و مبارزهٔ طبقاتی ریشه داشت. حتی در جایی که این فرآیند ناهمگون یا طولانی قلمداد می‌شد، همچنان به‌عنوان محصول نیروهای اجتماعیِ واقعی، فهم‌پذیر باقی می‌ماند. در چهره‌هایی چون ولادیمیر لنین، تأکید بر سازماندهی، استراتژی و نقش فعال مداخلهٔ سیاسی در شکل‌دهی به نتایج بود. در گئورگ لوکاچ، آگاهی طبقاتی امری پیش‌داده نبود، بلکه از طریق تجربهٔ زیستهٔ مبارزه شکل می‌گرفت.
اما پس از شکست، صورت‌مسئله بازتعریف می‌شود. اگر انقلاب در جایی که انتظار می‌رفت رخ نداده است، پس تبیین آن را باید نه‌تنها در شرایط مادی، بلکه در ساختار خودِ آگاهی جست‌وجو کرد. چرا پرولتاریا دست به عمل نزد؟ چرا رضایت داد، یا دست‌کم نتوانست قاطعانه مقاومت کند؟ بر این اساس، تمرکز از پویایی‌های مبارزه به مکانیسم‌های بازتولید تغییر می‌یابد.
این تغییر جهت، در ابتدا ثمربخش است. این امر به مارکسیست‌ها اجازه می‌دهد تا به‌طور جدی‌تری با ایدئولوژی، فرهنگ و شیوه‌هایی که سلطه از طریق آن‌ها فراتر از حوزهٔ مستقیم تولید تثبیت می‌شود، گلاویز شوند. متفکرانی چون آنتونیو گرامشی، مفهوم «هژمونی» را دقیقاً برای تبیین این پیچیدگی بسط می‌دهند و تأکید می‌کنند که قدرت طبقهٔ حاکم نه‌تنها از طریق اجبار، بلکه از طریق سازماندهیِ فعالانهٔ رضایت حفظ می‌شود.
اما با گذشت زمان، چیزی دگرگون می‌شود. آنچه به‌عنوان تلاشی برای تبیین یک شکست تاریخیِ خاص آغاز شده بود، تدریجاً صلب گشته و به روایتی عام از «جامعهٔ سرمایه‌داری بما هو جامعه» تبدیل می‌شود. شرایطی که انقلاب را دشوار می‌ساخت، به‌عنوان شرایطی درک می‌شوند که انقلاب را برای مدت نامعلومی به تعویق انداخته، اگر نگوییم ناممکن می‌سازند. تحلیلِ چراییِ عدم وقوع انقلاب، تقریباً به‌طور نامحسوس، به تبیینِ چراییِ عدم امکان وقوع آن بدل می‌گردد.
بدین ترتیب، مسئله‌ای که در یک موقعیت تاریخی خاص ریشه داشت، جهانی‌سازی (اونیورسالیزه) می‌شود. خصلتِ عرضیِ شکست، در جامهٔ ضرورت بازنمایی می‌گردد و با این حرکت، پرسشی که زمانی به مارکسیسم جان می‌بخشید — یعنی چگونگیِ ممکن‌شدنِ تحول انقلابی — شروع به عقب‌نشینی از حوزهٔ دید می‌کند.
اگر چرخش تاریخی مارکسیسم غربی به‌مثابه تلاشی برای تبیین شکست آغاز شد، در ادامه به چیزی با پیامدهای سنگین‌تر انجامید: پیکربندیِ دوبارهٔ همان شرایطی که عمل (اکشن) را ممکن می‌سازد.
سلطه دیگر عمدتاً به‌عنوان رابطه‌ای میان طبقات که در شرایط مادی ریشه دارد درک نمی‌شود، بلکه به‌عنوان ساختاری تمامیت‌خواه فهم می‌گردد که در تمام سطوح زندگی اجتماعی رسوخ کرده است. مسئله دیگر تنها این نیست که افراد در آنچه می‌توانند انجام دهند محدود هستند؛ بلکه مسئله این است که همان ظرفیت‌هایی که از طریق آن‌ها ممکن است محدودیت‌ها را بازشناسند و در برابرشان مقاومت کنند، خود توسط سلطه شکل گرفته‌اند.
در آثار تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، این مسئله به شکل نقدی درمی‌آید که در آن، عقلانیت ابزاری، فرهنگ توده و کالایی‌شدنِ حیات اجتماعی دست به دست هم می‌دهند تا جهانی را تولید کنند که خود را از طریق آگاهیِ کسانی که درون آن هستند، بازتولید می‌کند. سوژه بیرون از سلطه نایستاده است تا با آن همچون یک نیروی خارجی مواجه شود؛ بلکه سوژه درون سلطه قوام یافته، توسط آن شکل گرفته و در وجوهی حیاتی، بدان وابسته است.
این بصیرت، قدرت تبیینیِ واقعی با خود دارد. این رویکرد، تداوم سلطه در غیاب اجبارِ مداوم را توضیح می‌دهد؛ تبیین می‌کند که چرا نظام‌های استثمار می‌توانند خود را بازتولید کنند، حتی در جایی که مقاومت آشکار محدود است. این نگاه آشکار می‌سازد که قدرت نه‌تنها از طریق سرکوب، بلکه از طریق تولیدِ سوژه‌هایی عمل می‌کند که قادرند درون شرایط موجود راهبری کرده، آن را تفسیر کنند و در آن به فعالیت بپردازند.
اما اینجا همان نقطه‌ای است که تحلیل شروع به چرخشی تند می‌کند. هرچه سلطه فراگیرتر می‌شود، فضای سلب (Negation) منقبض‌تر می‌گردد. اگر سوژه کاملاً درون ساختارهایی شکل گرفته باشد که قرار است با آن‌ها مخالفت کند، آنگاه ظهور سوژه‌ای قادر به مخالفت، به‌طور فزاینده‌ای برای نظریه‌پردازی دشوار می‌شود. نقد همچنان ممکن باقی می‌ماند — و در واقع، صیقل‌یافته‌تر می‌شود — اما گذار از نقد به تحول، در ابهام رها می‌گردد.
این یک مشکل ساختاری درون خودِ نظریه است. چارچوبی که سلطه را در سطحِ شکل‌گیریِ سوژه قرار می‌دهد، باید این را هم توضیح دهد که سوژه‌ها چگونه از آن شکل‌گیری فراتر رفته یا آن را درهم می‌شکنند. با این حال، در بخش بزرگی از مارکسیسم غربی، این لحظه توسعه‌نیافته باقی می‌ماند. تأکید بر بازتولید است: اینکه ایدئولوژی چگونه پایداری می‌کند، آگاهی چگونه شکل می‌گیرد و روابط اجتماعی چگونه در طول زمان تثبیت می‌شوند. آنچه مفقود است، تبیینی متناظر از چگونگیِ گسست در این فرآیندهاست.
نتیجه، نوعی عدم‌تقارن تئوریک است. مکانیسم‌های سلطه با جزئیات دقیق مشخص شده‌اند، در حالی که مکانیسم‌های تحول، نامعین رها گشته‌اند. «سلب» در بهترین حالت، به‌عنوان رویدادی شکننده یا استثنایی پدیدار می‌شود که مکان‌یابیِ آن دشوار و تعمیم‌دادن آن دشوارتر است.
بدین‌سان، بسطِ سلطه به یک ساختار تمامیت‌خواه، پیامدی ناخواسته پدید می‌آورد: این امر جایگاه «عامل‌مندی» (Agency) را درون نظریه تغییر می‌دهد. ظرفیتِ عمل، دیگر ابژهٔ مرکزی تحلیل نیست و در عوض به پرسشی حاشیه‌ای بدل می‌شود که به آن اذعان شده اما بی‌پاسخ مانده است. آنچه به‌عنوان تلاشی برای درک چراییِ تداوم سلطه آغاز شده بود، گام به گام به سوی موضعی حرکت می‌کند که در آن، غلبه بر سلطه دیگر نمی‌تواند به‌نحو مقتضی تبیین شود.
در نظریهٔ مارکسیستیِ متقدم، سلطه یک وضعیت انتزاعی نیست؛ بلکه یک رابطهٔ اجتماعی است که در سازماندهیِ تولید ریشه دارد و از طریق حاکمیت یک طبقه بر طبقهٔ دیگر بیان می‌شود. برای کارل مارکس، ساختار جامعهٔ سرمایه‌داری از سلطهٔ بورژوازی تفکیک‌ناپذیر است، طبقه‌ای که کنترلش بر ابزار تولید، زیربنای قدرت اوست. در ولادیمیر لنین، این رابطه با اصطلاحات صریحاً استراتژیک بیان می‌شود: حاکمیت طبقاتی از طریق نهادها حفظ می‌شود و بنابراین می‌توان با آن مواجه شد، در آن اختلال ایجاد کرد و در نهایت سرنگونش ساخت.
حتی در جایی که این چارچوب بسط می‌یابد، جهت‌گیریِ خود را حفظ می‌کند. در آنتونیو گرامشی، سلطه دیگر تنها متکی بر اجبار فهمیده نمی‌شود، بلکه از طریق هژمونی — یعنی سازماندهی فعالانهٔ رضایت در سراسر جامعهٔ مدنی — تثبیت می‌گردد. با این حال، در اینجا نیز طبقهٔ حاکم ناپدید نمی‌شود؛ این طبقه نه‌تنها از طریق زور، بلکه از طریق رهبری، هدایت و شکل‌دهی به هنجارها و ارزش‌های اجتماعی حکومت می‌کند.
اما در مارکسیسم غربی، این صراحت شروع به فروپاشی می‌کند. هرچه سلطه به‌طور فزاینده‌ای به‌عنوان امری سیستمیک و خود-بازتولیدگر مفهوم‌سازی می‌شود، پیوندش با عاملانِ قابل‌شناسایی کمتر می‌گردد. سلطه به‌مثابه ساختاری بدون مرکز و فرآیندی بدون سوژه پدیدار می‌شود. قدرت در همه جا عمل می‌کند، اما تعیینِ جایگاه (Locus) آن دشوار می‌گردد. طبقهٔ حاکم، اگرچه انکار نمی‌شود، اما به پس‌زمینهٔ تحلیل رانده شده و جای خود را به تمرکز بر سیستم‌ها، گفتمان‌ها و مکانیسم‌های بازتولید می‌دهد.
این چرخش خالی از توجیه نیست؛ بلکه بازتاب تلاشی است برای درک پیچیدگی جوامع سرمایه‌داریِ مدرن، جایی که سلطه از طریق شبکهٔ متراکمی از نهادها و کنش‌ها میانجی‌گری می‌شود. این رویکرد تشخیص می‌دهد که قدرت تنها در نقطهٔ تولید اِعمال نمی‌شود و صرفاً از طریق اجبار مستقیم پیش نمی‌رود، بلکه در فرهنگ، قانون، آموزش و زندگی روزمره تعبیه شده است.
اما در گسترشِ میدان تحلیل، چیزی از دست می‌رود. وقتی سلطه در همه جا هست، این خطر وجود دارد که در هیچ جای مشخصی نباشد. وقتی سلطه عمدتاً به‌عنوان یک سیستم درک شود، این پرسش که چه کسی از آن سیستم نفع می‌برد و چه کسی فعالانه آن را حفظ می‌کند، مرکزیت خود را از دست می‌دهد. آنتاگونیسمی که زمانی ساختار تحلیل مارکسیستی را میان طبقات با منافع متضاد شکل می‌داد، جای خود را به روایتی پراکنده از بازتولید اجتماعی می‌دهد.
پیامدهای این جابه‌جایی، به همان اندازه که تئوریک هستند، استراتژیک نیز می‌باشند.
اگر نتوان جایگاه سلطه را تعیین کرد، نمی‌توان مستقیماً با آن مواجه شد. اگر قدرت هیچ عامل قابل‌شناسایی نداشته باشد، مبارزه فاقد هدفی روشن خواهد بود. آنچه باقی می‌ماند، مخالفتِ عام با «سیستم» است؛ ابژه‌ای چنان منبسط که در برابر فرم‌های انضمامیِ مداخله مقاومت می‌کند. نقد می‌تواند ویژگی‌های آن را نام ببرد، آثارش را ردیابی کند و تضادهایش را عریان سازد، اما در مشخص‌کردن نقاطی که بتوان به‌طور مؤثر در آن‌ها چالش ایجاد کرد، با دشواری روبه‌روست.
این بدان معنا نیست که مارکسیسم غربی کلاً طبقه را انکار می‌کند؛ بلکه طبقه دیگر به‌عنوان اصلِ سازمان‌دهندهٔ تحلیل عمل نمی‌کند و به‌جای آنکه رابطهٔ ساختاردهنده‌ای باشد که به کلِ مجموعه انسجام می‌بخشد، به عنصری در کنار سایر عناصر بدل می‌شود.
بدین ترتیب، حرکت به سوی روایتی جامع‌تر از سلطه، نوع دومی از انسداد را پدید می‌آورد. نه‌تنها عامل‌مندی (Agency) نامتعین می‌گردد، بلکه ابژهٔ آن عامل‌مندی نیز در ابهام فرو می‌رود. نظریه می‌تواند جهانی را توصیف کند که توسط سلطه ساختار یافته است، اما در شناسایی نیروهایی که آن را تداوم می‌بخشند ناتوان‌تر می‌شود و بنابراین، در نشان دادنِ چگونگیِ پایان دادن به آن نیز توان کمتری خواهد داشت.
اگر تحولات پیشین، عامل‌مندی را نامطمئن و ابژهٔ مبارزه را پراکنده ساختند، همگراییِ آن‌ها یک فقدان بنیادین‌تر را ایجاد می‌کند: مارکسیسم غربی تبیینی به‌غایت پیچیده از چگونگیِ شکل‌گیری آگاهی ارائه می‌دهد، اما روایتی بسیار محدود از چگونگیِ تحول آن به دست می‌دهد.
دغدغهٔ مرکزی آن روشن است: اگر سلطه نه‌تنها از طریق زور بلکه از طریق ساختاردهی به ادراک و تفسیر تداوم می‌یابد، پس هر نظریهٔ مقتضی باید توضیح دهد که چگونه افراد، نظم موجود را به‌عنوان امری طبیعی، ضروری یا اجتناب‌ناپذیر تجربه می‌کنند. از این حیث، مارکسیسم غربی نقدِ ایدئولوژی را بسی فراتر از فرمول‌بندی‌های اولیهٔ آن بسط می‌دهد. آگاهی دیگر نه به‌عنوان بازتابِ منفعلِ شرایط مادی، بلکه به‌عنوان عرصه‌ای فعال نگریسته می‌شود که در آن، آن شرایط میانجی‌گری، بازتولید و تثبیت می‌شوند.
این چرخش، بصیرت‌های مهمی به همراه دارد؛ این امر درک دقیق‌تری از چگونگیِ سازماندهیِ رضایت، نحوهٔ پنهان‌سازیِ تضادها و چگونگیِ مشارکتِ سوژه‌ها در بازتولیدِ همان روابطی که بر آن‌ها سلطه می‌رانند، فراهم می‌کند. این رویکرد روشن می‌سازد که سلطه را نمی‌توان به محدودیت‌های بیرونی تقلیل داد، بلکه باید آن را همچون امری درک کرد که از طریق ساختارهای درونیِ خودِ اندیشه عمل می‌کند.
با این حال، تحلیل همچنان عمدتاً معطوف به بازتولید باقی می‌ماند. این نظریه تبیین می‌کند که آگاهی چگونه درون شرایط موجود شکل می‌گیرد، اما توضیح نمی‌دهد که چگونه قادر به فراروی از آن‌ها می‌شود. سوژه در وهلهٔ اول به‌مثابه معلولِ ساختار ظاهر می‌شود که از طریق فرآیندهای ایدئولوژیکی قوام یافته که بر فعالیت او مقدم بوده و به آن شکل می‌دهند. آنچه مبهم باقی می‌ماند این است که چنین سوژه‌ای چگونه می‌تواند آن فرآیندها را بازشناسد، به چالش بکشد و در نهایت از آن‌ها بگسلد.
نظریهٔ مارکسیستیِ متقدم این مسئله را به‌طور کامل حل نکرد، اما به گونه‌ای متفاوت با آن مواجه شد. در گئورگ لوکاچ، آگاهی طبقاتی نه امری بی‌واسطه است و نه تضمین‌شده؛ بلکه چیزی است که از دل تضادهای زیستهٔ جامعهٔ سرمایه‌داری و با میانجی‌گریِ مبارزهٔ جمعی ظهور می‌کند. آگاهی در این معنا، صرفاً تولید نمی‌شود، بلکه «شکل می‌یابد» و این شکل‌گیری از «پراکسیس» (Praxis) تفکیک‌ناپذیر است.
در مارکسیسم غربی، این لحظه عقب‌نشینی می‌کند. تأکید بر این است که سوژه‌ها چگونه درون ساختارها مستقر می‌شوند، نه اینکه چگونه درون و علیه آن‌ها حرکت می‌کنند. این احتمال که آگاهی ممکن است از طریق درگیر شدن در مبارزه — یعنی از طریق فرآیندهایی که نه‌تنها شرایط بیرونی، بلکه ظرفیت‌های سوژه‌های درگیر را نیز تغییر می‌دهند — تکامل یابد، توسعه‌نیافته باقی می‌ماند.
این امر دومین عدم‌تقارن را پدید می‌آورد که موازی با اولی است؛ همان‌طور که سلطه با جزئیات مشخص می‌شود اما سرنگونیِ آن نامعین باقی می‌ماند، آگاهی نیز در شکلِ مشروطِ خود تحلیل می‌شود، در حالی که تحول آن تا حد زیادی تبیین‌نشده رها می‌گردد. نظریه می‌تواند «تسخیر ایدئولوژیک» را تبیین کند، اما توان تبیین «گسست ایدئولوژیک» را ندارد.
پیامد این امر، صرفاً یک نقص تئوریک نیست، بلکه افقِ امکانِ سیاسی را بازپیکربندی می‌کند. اگر آگاهی در وهلهٔ اول به‌مثابه معلولِ ساختار فهمیده شود، آنگاه ظهور شکلی از آگاهی که قادر به سلبِ (نفیِ) آن ساختار باشد، به‌طور فزاینده‌ای نامحتمل به نظر می‌رسد. تحول، در هر جا که اصلاً ظاهر شود، خصلتی استثنایی به خود می‌گیرد؛ چیزی که استدلالِ آن دشوار و تعمیم دادنش دشوارتر است.
آنچه مفقود است، آگاهی از ایدئولوژی نیست، بلکه روایتی است از اینکه چگونه آن آگاهی «کارساز» و «عملیاتی» می‌شود؛ نه صرفاً اینکه افراد چگونه جهان را می‌بینند، بلکه چگونه قادر می‌شوند درون آن به گونه‌ای عمل کنند که روابط زیربنایی‌اش را متحول سازند.
بدون این تبیین، نقد معلق باقی می‌ماند. نقد می‌تواند شرایط سلطه را با وضوحی فزاینده آشکار کند، اما نمی‌تواند توضیح دهد که آن شرایط چگونه به پایان می‌رسند.
محدودیت‌هایی که در مارکسیسم غربی در سطوح عامل‌مندی، سلطه و آگاهی پدیدار می‌شوند، در یک غیابِ واحد همگرا می‌گردند. آنچه مفقود است، نه روایتی از ساختار است و نه آگاهی از ایدئولوژی، بلکه نظریه‌ای است دربارهٔ اینکه چگونه ظرفیتِ عمل، درون و علیه هر دوی آن‌ها شکل می‌گیرد.
این غیاب بلافاصله قابل رؤیت نیست، بخشی به این دلیل که خودِ «پراکسیس» هرگز از زبان مارکسیسم ناپدید نمی‌شود. پراکسیس به‌عنوان یک اصطلاح مرکزی باقی می‌ماند که برای اشاره به عمل، مبارزه و تحولِ جهان فراخوانده می‌شود. اما به‌طور فزاینده‌ای، پراکسیس در شکلی نحیف ظاهر می‌شود: یا به‌عنوان چیزی که پیش‌فرض گرفته شده اما تبیین نمی‌شود، و یا به‌عنوان چیزی که شرایط امکانِ آن نامعین رها می‌گردد.
اگر سلطه از طریق ساختاردهی به آگاهی عمل می‌کند، آنگاه پراکسیس را نمی‌توان صرفاً به‌مثابه تجلیِ سوژه‌ای که پیش‌تر شکل یافته، درک کرد. پراکسیس باید به‌مثابه فرآیندی فهمیده شود که در شکل‌گیریِ آن سوژه مشارکت دارد. ظرفیت ادراک، تفسیر و عمل بر واقعیت اجتماعی، به‌طور کامل و تکامل‌یافته ظاهر نمی‌شود؛ بلکه به‌لحاظ تاریخی و از طریق درگیری با همان شرایطی تولید می‌شود که در پیِ تحولِ آن‌هاست.
این امر مستلزم تغییری در تأکید است. به‌جای برخورد با آگاهی صرفاً به‌مثابه معلولِ ساختار، آگاهی باید به‌مثابه چیزی درک شود که از طریق رابطه‌ای پویا میان ساختار و فعالیت تکامل می‌یابد. ایدئولوژی به ادراک شکل می‌دهد، اما آن را به اتمام نمی‌رساند. تضادها پیش از آنکه به‌طور کامل فهمیده شوند، «زیسته» می‌شوند، و از طریق همین تجربهٔ زیسته — که میانجی‌گری‌شده، ناهمگون و جمعی است — است که اشکال جدید فهم شروع به شکل‌گیری می‌کنند.
پراکسیس در این معنا، به عملِ محض تقلیل‌ناپذیر است؛ بلکه فرآیندی «سازنده» است. افراد از طریق مشارکت در مبارزه، صرفاً منافعِ ازپیش‌تعیین‌شده را دنبال نمی‌کنند، بلکه دستخوش تحولی در ظرفیت‌های خود می‌شوند. آن‌ها روابطی را باز می‌شناسند که پیش‌تر کدر و مبهم بود، شرایطی را بازتفسیر می‌کنند که زمانی ثابت به نظر می‌رسید، و به گونه‌ای عمل می‌کنند که در افقِ پیشین‌شان ممکن نبود.
این فرآیند نه خودکار است و نه تضمین‌شده. این روند به‌صورت ناهمگون و تحت تأثیر سازماندهی، شرایط تاریخی و خودِ اشکالِ مبارزه پیش می‌رود. اما بدون آن، گذار از نقد به تحول غیرقابل‌فهم باقی می‌ماند.
آنچه مارکسیسم غربی توسعه‌نیافته رها می‌کند، دقیقاً همین حرکت است: اینکه چگونه سوژه‌هایی که درون ساختارهای سلطه شکل گرفته‌اند، قادر به عمل علیه آن‌ها می‌شوند. این سنت با متمرکز کردن تحلیل خود بر بازتولید، فرآیندهایی را تیره و تار می‌کند که از طریق آن‌ها، بازتولید نه از بیرون، بلکه از درونِ تضادهای حیات اجتماعی دچار گسست می‌شود.
بازگرداندن پراکسیس در این سطح، به معنای انکار عمق سلطه و یا ادعای یک اراده‌گرایی (وولنتاریسم) ساده نیست؛ بلکه پافشاری بر این است که خودِ «ظرفیت برای تحول» باید تبیین شود. این ظرفیت نباید مفروض گرفته شود و نباید به‌عنوان یک استثنا مطرح گردد، بلکه باید به‌مثابه چیزی درک شود که به‌لحاظ تاریخی و از طریق فرآیندهایی معین ظهور می‌کند. بدون چنین روایتی، مارکسیسم در خطر باقی ماندن به‌مثابه «نظریهٔ محدودیت‌ها» قرار می‌گیرد. با چنین روایتی، مارکسیسم می‌تواند خصلت خود را به‌عنوان نظریهٔ تحول باز یابد؛ تحولی که نه‌تنها ساختارها، بلکه سوژه‌های قادر به تغییرِ آن ساختارها را نیز دربرمی‌گیرد.
بازپیکربندی انقلاب
در مارکسیسم غربی، انقلاب به‌عنوان یک مفهوم ناپدید نمی‌شود، اما جایگاه آن تغییر می‌کند. انقلاب دیگر به‌عنوان یک فرآیند تاریخیِ معین که در توسعهٔ تضادهای اجتماعی و مبارزهٔ جمعی ریشه دارد، نگریسته نمی‌شود. در عوض، به انتزاع می‌گراید؛ به‌عنوان یک افق، یک امکان، یا یک سلب (نفی) فراخوانده می‌شود، اما به‌ندرت با اصطلاحاتی مشخص می‌گردد که آن را به‌مثابه یک تحول انضمامی، فهم‌پذیر سازد.
در یک سو، این مسئله به شکل نقدِ بدون فرجام درمی‌آید. نظم موجود مورد تحلیلی به‌شدت سخت‌گیرانه قرار می‌گیرد، تضادهایش آشکار و مکانیسم‌های بازتولیدش عریان می‌شود. با این حال، گذار از تحلیل به تحول مبهم باقی می‌ماند. انقلاب کمتر به‌مثابه فرآیندی برای فهمیدن، و بیشتر به‌مثابه «حدی» پدیدار می‌شود که اندیشه به آن نزدیک می‌شود اما از آن عبور نمی‌کند.
در سوی دیگر، جایی که این غیاب به‌نحو حادتری حس می‌شود، گرایشی به بازگرداندنِ «عمل» در شکلی بی‌واسطه و گسسته از شرایطی وجود دارد که آن عمل را مؤثر می‌سازند. در اینجا، صورت‌مسئله به‌جای حل شدن، واژگون می‌شود. به‌جای نظریه‌ای که سلطه را بدون تحول تبیین می‌کند، با اشاراتی به سوی تحول مواجه می‌شویم که فاقد روایتی متناظر دربارهٔ چگونگیِ تولیدِ ظرفیت برای چنین عملی است.
هر دو موضع در یک محدودیت مشترک سهیم هستند: آن‌ها انقلاب را از فرآیندهایی که آن را ممکن می‌سازند، جدا می‌کنند. برای غلبه بر این نقیصه، انقلاب باید بازپیکربندی شود.
انقلاب را نمی‌توان به‌مثابه یک رخدادِ تکینه درک کرد؛ گسستی که به‌طور کامل و شکل‌یافته از دلِ یک میدان ایستای سلطه ظهور می‌کند. همچنین نمی‌توان آن را به انباشتِ صرفِ کنش‌ها تقلیل داد، گویی فعالیت به تنهایی برای غلبه بر اشکالِ قدرتِ تعبیه‌شده در ساختار کافی است. در هر دو مورد، رابطه میان شرایط و ظرفیت‌ها، رابطه‌ای بیرونی باقی می‌ماند: یا شرایط چنان تعیین‌کننده هستند که عمل پیشاپیش مسدود است، یا عمل بدون تبیینِ اینکه چگونه با آن شرایط متناسب می‌شود، مورد تأکید قرار می‌گیرد.
رویکرد متفاوتی مورد نیاز است؛ رویکردی که با انقلاب به‌مثابه فرآیندی برخورد کند که از طریق آن، «ظرفیت برای گسست» خود تولید می‌شود.
این امر مستلزم تغییر جهت در سطح تحلیل است. تمرکز از این پرسش که «آیا انقلاب در انتزاع ممکن است؟» به این پرسش تغییر می‌یابد که «چگونه درون شرایط تاریخیِ معین، عناصر تحول ظهور کرده و تکامل می‌یابند؟». این رویکرد توجه را به شیوه‌هایی معطوف می‌کند که در آن‌ها تضادها تجربه، به چالش کشیده و بازتفسیر می‌شوند، و همچنین به نقش مبارزهٔ جمعی در شکل‌دهی به اشکالِ آگاهی که از طریق آن‌ها این تضادها فهم‌پذیر می‌گردند.
در این معنا، انقلاب نه تضمین‌شده است و نه ناممکن. انقلاب امری عرضی (Contingent) است اما تصادفی نیست؛ توسط شرایط مادی ساختار یافته، اما به فرآیندهایی وابسته است که درون آن شرایط گشوده می‌شوند. انقلاب صرفاً پیامدِ بحران یا محصولِ اراده نیست، بلکه نتیجهٔ یک تعامل پویا میان هر دو است.
چنین درکی، پیوستگی‌ای را احیا می‌کند که مارکسیسم غربی تمایل به گسستن آن داشت. این رویکرد، نقد را با قرار دادنِ هر دو درون یک فرآیند واحد، دوباره به تحول متصل می‌کند: توسعهٔ تاریخیِ ظرفیت‌های مورد نیاز برای مواجهه با روابط موجودِ سلطه و غلبه بر آن‌ها.
پافشاری بر این امر به معنای حلِ پیشاپیشِ مسئلهٔ انقلاب نیست، بلکه به معنای مخالفت با جابه‌جایی و تعلیقِ آن است. به‌جای برخورد با انقلاب به‌مثابه یک افقِ انتزاعی یا یک گسستِ توجیه‌ناپذیر، انقلاب خود به یک ابژهٔ تحلیل بدل می‌شود؛ فرآیندی که اگر قرار است محقق شود، باید فهمیده شود.
تنها بر این اساس است که مارکسیسم می‌تواند انسجام خود را به‌مثابه نظریه‌ای حفظ کند که نه صرفاً دربارهٔ جامعه آن‌گونه که هست، بلکه دربارهٔ نیروهایی است که از طریق آن‌ها جامعه ممکن است به‌طور بنیادین دگرگون شود.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب