
نوشته رمزی بارود
ترجمه مجله جنوب جهانی
پنجشنبه گذشته، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از برقراری آتشبس در لبنان خبر داد، اما حقیقت چیزی دیگر است. این آتشبس حاصل دیپلماسی آمریکا یا محاسبهٔ راهبردیِ اسرائیل نبود. این آتشبس، تا حد زیادی به واسطهٔ فشار مستمر ایران تحمیل شد.
واشنگتن، تلآویو و متحدانشان – از جمله برخی نیروها در درون خود لبنان – همچنان به انکار این واقعیت ادامه خواهند داد. پذیرش نقش ایران به معنای اقرار به این نکته است که یک پیشینهٔ تاریخی رقم خورده: برای نخستین بار، نیروهایی مخالف آمریکا و اسرائیل توانستهاند شرایط خود را بر هر دو تحمیل کنند.
این رویدادی کوچک نیست. گسستی راهبردی است. اما این تنها دگرگونیِ بنیادینی نیست که در حال وقوع است؛ خودِ راهبرد اسرائیل در قبال جنگ و دیپلماسی نیز در حال دگرگونی است.
اسرائیل پس از آنکه در تلاش برای دستیابی به پیروزی از راه خشونتِ قهقرآور ناکام ماند، به طور فزایندهای به دیپلماسیِ قهری روی آورده است تا نتایج سیاسی را تحمیل کند.
در دو تا سه دههٔ اخیر، این راهبردِ اسرائیلی به روشنی آشکار شده است: دستیابی از راه دیپلماسی به آنچه نتوانسته در میدان نبرد تحمیل کند.
«دیپلماسی» به مثابهٔ جنگ
«دیپلماسی» اسرائیل با معنای مرسومِ این واژه همخوانی ندارد. نه مذاکرهای برابر است و نه جستوجویی راستین برای صلح. بلکه دیپلماسیِ آمیخته با خشونت است: ترور، محاصره، مسدود کردن راهها، اجبار سیاسی و بهرهبرداریِ نظاممند از شکافهای درونی جوامعِ مقابل. دیپلماسی به مثابهٔ امتدادِ جنگ با ابزارهای دیگر.
به همین ترتیب، مفهوم «میدان نبرد» از نگاه اسرائیل نیز به طور بنیادین متفاوت است. حملهٔ عمدی به غیرنظامیان و زیرساختهای شهری، نه اتفاقی و نه صرفاً «آسیب جانبی» است؛ این حمله در خودِ راهبرد نقشی بنیادین دارد.
این مطلب در غزه به وضوح دیده میشود. پس از نسلکشیِ هنوز ادامهدار، پهنههای وسیعی از غزه به ویرانه بدل شده و تخمین زده میشود که حدود ۹۰ درصد نوار غزه نابود شده است. به گزارش وزارت بهداشت غزه، زنان و کودکان حدود ۷۰ درصد از کل تلفاتِ مرگبار غزه را تشکیل میدهند.
این آسیبِ جانبی نیست. نابودیِ عمدیِ یک جمعیت غیرنظامی است، اقدامی در چارچوب نسلکشی که برای واداشتن به کوچ اجباریِ گسترده و بازپیکربندیِ واقعیت سیاسی و جمعیتی به نفع اسرائیل طراحی شده است.
همین منطق فراتر از غزه نیز گسترش مییابد. بر جنگهای اسرائیل در لبنان علیه حزبالله و رویارویی گستردهترش با ایران تأثیر میگذارد.
آمریکا به عنوان متحد اصلی اسرائیل، از لحاظ تاریخی در چارچوبی مشابه عمل کرده است. از ویتنام تا عراق، جمعیت غیرنظامی، زیرساختها و حتی محیط زیست، تاوان جنگهای آمریکا را دادهاند.
الگویی سستشونده
اغلب استدلال میشود که اسرائیل پس از عقبنشینی اجباری از جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰ – در پی فشار مقاومت – به دیپلماسی روی آورد. بیتردید این لحظه سرنوشتساز بود، اما آغاز ماجرا نبود.
پیشتر از این هم نمونههایی وجود داشته است. انتفاضهٔ اول (۱۹۸۷-۱۹۹۳) نشان داد که یک قیام مردمیِ پایدار را صرفاً با زور خام نمیتوان سرکوب کرد. با وجود سرکوب شدید اسرائیل، این شورش دوام آورد.
در همین بستر بود که پیمانهای اسلو شکل گرفتند؛ نه به مثابهٔ یک فرایند صلح راستین، بلکه به عنوان یک ناجیِ راهبردی. اسرائیل از راه اسلو به آنچه نتوانست به طور نظامی تحمیل کند، دست یافت: آرامسازی قیام، نهادینه کردنِ تفرقهٔ سیاسی فلسطینیان، و تبدیلِ تشکیلات خودگردان فلسطین به سازوکاری برای کنترل داخلی.
در این میان، گسترش شهرکها شتاب گرفت و اسرائیل مشروعیت جهانیِ خود را به عنوان دولتی که خواهان صلح است، درو کرد.
با این حال، دو دههٔ اخیر محدودیتهای این الگو را آشکار ساخته است.
از لبنان در ۲۰۰۶ تا جنگهای مکرر در غزه (۲۰۰۸-۲۰۰۹، ۲۰۱۲، ۲۰۱۴، ۲۰۲۱ و نسلکشیِ همچنان ادامهدار از ۲۰۲۳)، اسرائیل نتوانسته به پیروزیهای راهبردیِ قاطع دست یابد. رویاروییهای مستمرش با حزبالله و ایران، این ناکامی را برجستهتر هم میکند.
اسرائیل نه تنها نتوانسته به اهداف نظامیِ اعلامشدهٔ خود برسد، بلکه نتوانسته قدرت آتش قهقرآور خود – حتی نسلکشی – را به منافع سیاسیِ پایدار تبدیل کند.
برخی این وضعیت را به مثابهٔ گرایش به سوی «جنگ دائمی» در دورانِ نخستوزیری بنیامین نتانیاهو تفسیر میکنند. اما این تفسیر ناقص است.
جنگ دائمی؟
نتانیاهو به خوبی درمییابد که این جنگها را نمیتوان بیپایان ادامه داد. با این حال، پایان دادن به آنها بدون پیروزی پیامدهایی حتی بزرگتر در پی خواهد داشت: فروپاشیِ دکترین بازدارندگی اسرائیل و احتمالاً از همپاشیدنِ پروژهٔ گستردهترِ سلطهٔ منطقهایاش.
این معضل، با ذاتِ خودِ ایدئولوژیِ صهیونیستی – به ویژه مفهوم «دیوار آهنین» زئو ژابوتینسکی – در تضاد است: این باور که نیروی قهقرآور و بیامان سرانجامِ کار مقاومت بومی را به تسلیم وامیدارد.
امروزه، این فرضیه در بوتهٔ آزمایش قرار گرفته و ناکارآمدی آن در حال اثبات است.
نتانیاهو بارها جنگهای کنونی را به مثابهٔ اموری وجودی و قابل مقایسه با جنگ ۱۹۴۸ معرفی کرده است؛ جنگی که به پاکسازیِ قومیِ فلسطینیان در جریانِ نکبت و تأسیس اسرائیل انجامید.
در واقع، موازیها انکارناپذیرند: کوچهای اجباریِ گسترده، ایجاد رعب در میان مردم غیرنظامی، تخریبِ نظاممند، و حمایتِ بیچونوچرای غرب – که پیشتر از سوی بریتانیا بود و اکنون از سوی آمریکا.
اما یک تفاوت بنیادین وجود دارد: جنگ ۱۹۴۸ به ایجاد اسرائیل انجامید؛ جنگهای کنونی بر سرِ بقایِ اسرائیل به عنوان یک پروژهٔ استعماری-سکونتگاهیِ انحصارگرایانه میچرخد.
و پارادوکس در اینجاست: هرچه این جنگها بیشتر طول میکشند، ناتوانیِ اسرائیل در دستیابی به نتایج قاطع را بیشتر آشکار میسازند. با این حال، پایان دادن به آنها بدون پیروزی، خطر شکستی تاریخی را در پی دارد – نه فقط برای نتانیاهو، بلکه برای بنمایههای ایدئولوژیکِ خودِ دولت اسرائیل.
به نظر میرسد جامعهٔ اسرائیل از آنچه در خطر است آگاه است. نظرسنجیهای انجامشده در طول سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ نشاندهندهٔ حمایت قاطع یهودیان اسرائیلی از ادامهٔ کارزارهای نظامی در غزه و رویارویی با ایران و لبنان بوده است.
گفتمان عمومی این حمایت را در چارچوب «امنیت» و «بازدارندگی» قاببندی میکند. اما واقعیتِ زیرین ژرفتر است: اذعانی جمعی به این که پروژهٔ دیرپای برتریِ نظامی در حال سستی است.
اسرائیل پس از آنکه در به زانو درآوردن غزه – با وجود نسلکشی – ناکام ماند، اکنون میکوشد از راه مانورهای دیپلماتیک به آنچه از راه جنگ نتوانست به دست آورد، برسد. پیشنهادهایی مانند نظارت بینالمللی، نیروهای تثبیتکننده، و ساختارهای حاکمیتیِ تحمیلشده از بیرون، همگی گونههایی از همین رویکردند.
اما به نظر نمیرسد این تلاشها موفقیتآمیز باشند.
غزه دیگر در انزوا نیست. بُعد منطقهایِ مناقشه گسترش یافته و لبنان، ایران و دیگر بازیگران را در جبههای گستردهتر و به هم پیوسته متحد کرده است.
موازنه در حال تغییر است
در لبنان، اسرائیل بارها ناگزیر شده است آتشبسها را بپذیرد – نه از روی انتخاب، بلکه به این دلیل که نتوانسته حزبالله را شکست دهد یا ارادهٔ مردم لبنان را درهم بشکند.
این پویایی به ایران نیز گسترش مییابد. پس از تجاوز مشترک به ایران که از ۲۸ فوریه آغاز شد، هم آمریکا و هم اسرائیل ناگزیر به پذیرشِ توافقهای کاهش تنش شدند، زیرا نتوانستند به نتایج سریع و قاطعی دست یابند.
این انتظار که ایران میتواند به سرعت بیثبات شود – با تکرارِ الگوی عراق یا لیبی – واهی از آب درآمد. در عوض، رویارویی محدودیتهای تشدید نظامی را آشکار ساخت و بازگشت به میز مذاکره را تحمیل کرد.
این، ذاتِ وضعیت دشوار کنونی اسرائیل است.
در این الگو، دیپلماسی نه جایگزینِ جنگ، بلکه مکثی در درون آن است. ابزاری موقتی برای بازگروهبندیِ پیش از مرحلهٔ بعدیِ رویارویی.
اما در مورد اسرائیل، این «دیپلماسیِ» تهاجمی به طور فزایندهای به تنها ابزار دردسترس بدل میشود، دقیقاً به این دلیل که راهبرد نظامیاش نتوانسته به پیروزی برسد.
قرار بود لبنان استثنا باشد: صحنهای که در آن اسرائیل میتواند حزبالله را منزوی و شکست دهد. در عوض، لبنان خود به آزمونی دیگر بر ناکامیِ راهبردی اسرائیل بدل شد.
تلاشها برای جدا کردن جبههها – غزه، لبنان، یمن و ایران – ناکام مانده است. ایران به صراحت تعهد دیپلماتیک خود را به رویدادهای جبهههای دیگر پیوند زده و اسرائیل را به یک رابطهٔ راهبردیِ پیچیده واداشته است که قادر به کنترل آن نیست.
این دگرگونیای عمیق است.
ارکان بنیادینِ راهبرد اسرائیل – نیروی قهقرآور، تکهتکه کردنِ دشمنان، کنترل روایت، و مهندسی سیاسی – دیگر چون گذشته کار نمیکنند.
با این حال، نتانیاهو همچنان تصویری از پیروزی فرامیافکند، با فواصل منظم موفقیت را اعلام میکند، از بازدارندگی سخن میگوید و جنگهای جاری را دستاوردهایی راهبردی جلوه میدهد.
اما این روایتها توخالی به نظر میرسند.
واقعیت – که روزبهروز برای ناظران منطقه و فراتر از آن آشکارتر میشود – این است که سرانجام موازنه در حال تغییر است. برای نخستین بار در دههها، کفهٔ تاریخ دیگر به نفع اسرائیل سنگینی نمیکند.
