چپِ ریاکار (نه همۀ آنها) – فاطمه سادات سرکی

در


Oplus_16908288

فاطمه سادات سرکی
ترجمه مجله جنوب جهانی



سی و چهار روز از آغاز جنگ می‌گذرد و گزارش‌هایی که از محله‌های مختلف هر شهری به گوش می‌رسد، تصویری هولناک و تأثیرگذار از نقض آشکار اصول انسانی ترسیم می‌کند. طبق گزارش‌های هلال احمر، تا دوم آوریل بیش از سه هزار غیرنظامی جان باخته‌اند. دست‌کم ۱۱۷ هزار و ۲۳۹ واحد مسکونی آسیب دیده است. بیش از سیصد مرکز درمانی، مدرسه، تأسیسات هلال احمر و حتی چندین بالگرد امدادی هدف حمله قرار گرفته یا به کلی نابود شده‌اند. همگی اینها با دقیق‌ترین فناوری‌های نابودسازی نیروی هوایی بی‌دفاع ایران هدف گرفته می‌شوند. این ارقام صرفاً آمار نیستند؛ گواهی زنده بر فروپاشی مرزهای انسانیت در برابر منطق بی‌رحمانه‌ی جنگ هستند.

سازمان ملل متحد پس از جنگ جهانی دوم بنیان نهاده شد تا از فاجعه‌ای چنین پیشگیری کند؛ کنوانسیون‌های ژنو برای حفاظت از غیرنظامیان و زیرساخت‌های انسانی پدید آمدند؛ نهادهای حقوق بشری یکی پس از دیگری سر برآوردند. با این حال، امروز در برابر این همه تخریب و کشتار، این نهادها به مجسمه‌هایی برنزین بدل شده‌اند: زیبا، بی‌جان و ناکارآمد. سکوتی که همۀ نهادهای بین‌المللی در برابر بمباران بیمارستان‌ها و مدارس برقرار کرده‌اند، سکوت درماندگان نیست، بلکه سکوت کسانی است که از قدرت ارتزاق می‌کنند. اظهارات توخالی سازمان‌های به‌اصطلاح حقوق بشری نه ابزار دفاع، که شگردی برای پنهان کردن چهرۀ هولناک سلطه است.

در اینجا حقیقت تلخ آشکار می‌شود: این نهادها دیگر مدافع نیستند، تماشاگرند، اما نه تماشاگرانی بی‌طرف. تماشاگرانی که سکوتشان به مثابه‌ی تأیید و اجازۀ جنایت‌هاست. آنان در برابر مرگ کودکان زیر آوار نه فقط بی‌تفاوت‌اند، بلکه با سکوت خود می‌گویند: «ادامه دهید.»

در سایۀ همین سکوت است که قدرت، زبان خود را صیقل می‌دهد…

پیش از شعله‌ور شدن جنگ، ترامپ زیر شعار «بیایید دوباره ایران را بزرگ کنیم» سخن می‌گفت؛ از آزادی سخن می‌گفت، از آبادانی ایران، از نجات ایرانیان. تاریخ بارها و بارها نشان داده که پیش از هر جنگی، نخست زبان تغییر می‌کند. قدرت به خوبی می‌داند که اگر نتواند ذهن‌ها را فتح کند، نمی‌تواند قلمروها را بگشاید. قدرت‌های مسلط می‌کوشند واژه‌ها را بازتعریف کنند تا خشونت را توجیه نمایند. در این روایت جدید، دیگر یک حمله «تجاوز» نیست، بلکه «دفاع پیش‌دستانه» است؛ اشغال «آزادی‌بخشی» نام می‌گیرد؛ تخریب «بازسازی» خوانده می‌شود. اینجاست که امپریالیسم نه فقط با ارتش و سلاح، که با زبان و روایت عمل می‌کند و سکوت جهانی چپ، بزرگترین همدست آن است. این لحظه‌ای است که از زبان رهایی و آزادی بهره‌برداری می‌شود.

در روز سی و چهارم جنگی که ظاهراً انتظار می‌رفت سه روزه تمام شود، ترامپ در سخنرانی‌ای که مهلتی برای توافق تعیین می‌کرد، دو چشم‌انداز برای آینده‌ی ایران ترسیم می‌کند: یا پذیرش طرحی پانزده‌ماده‌ای که هر بند آن برابر با سلطه‌ی مطلق و فتح امپریالیستی است، یا «بازگشت به عصر حجر» از طریق نابودی کامل زیرساخت‌های کشور. این لفاظیِ مستقیم و بی‌پرده، بیش از هر چیز نشانه‌ی ناامیدی است نه قدرت. پیروز نیازی به تهدید ندارد؛ این زبان، زبانی است که به کسانی تعلق دارد که در جایگاه ضعف قرار گرفته‌اند و زبان اجبار را به کار می‌برند.

با این حال، مهم‌ترین نکته در این سخنرانی آن است که دیگر هیچ تلاشی هم برای پنهان کردن این اقدامات شوم صورت نمی‌گیرد. ترامپ آشکارا از نابودی زیرساخت‌های ایران سخن می‌گوید، با آنکه کاملاً آگاه است که بهای چنین حملاتی بر آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه تحمیل خواهد شد. چپ‌های سراسر جهان نباید به طبقه‌ی کارگر ایران پشت کنند و باید راه‌هایی برای یاری رساندن به آن بیابند، چراکه این طبقه ممکن است در پی تخریب‌های ناشی از تجاوز، قحطی را تجربه کند.

برای بازگشت به عصر حجر، نه به بمب نیاز داریم و نه به موشک…

برای بازگشت به عصر حجر، نه تخریب شهرها لازم است و نه نابودی زیرساخت‌ها. عصر حجر هم‌اکنون اینجاست، در حالی که قدرت‌های امپریالیستی پشت درهای بسته سرنوشت میلیون‌ها بی‌گناه را رقم می‌زنند؛ در حالی که تحریم‌ها، جنگ‌ها و سیاست‌های سلطه، جان میلیون‌ها انسان را هدف گرفته‌اند؛ و جهان – همان صداهایی که در دوره‌های پیشین آشوب در ایران، به طرز ریاکارانه‌ای ادعای حمایت از انقلاب کارگری ایران را داشتند – هم‌اکنون تماشاگرانِ صرفِ این کشتارند.

اما حقیقتی که پشت سکوت توده‌ها نهفته، ترسناک‌تر نیز هست: از نگاه مردمی که خود را دارنده‌ی حقیقت مطلق می‌دانند، ملت‌هایی که دولت‌شان از نظر قدرت‌های امپریالیستی مشروع شناخته نمی‌شود، شایستگی وجود ندارند. اگر دولتی در چشم قدرت‌های امپریالیستی «مشروع» نباشد، مردم آن کشور نه حق توسعه دارند، نه حق آینده، نه حتی حق زندگی. این همان منطق زشت‌منظرانه‌ای است که به امپریالیسم اجازه می‌دهد پشت میز بنشیند و با قلم قرمزش، سرنوشت ملت‌ها را محو کند؛ و چپ که این معادله را پذیرفته، خاموش می‌ماند. سازمان ملل متحد و ریاکارانِ به اصطلاح «ارزش‌های جهانی» – که می‌بایست ستون عدالت باشند – در برابر این جنایت‌ها جز اظهاراتی خالی از کلمه و قدرت نمی‌کنند.

ما هم‌اکنون در عصر حجر زندگی می‌کنیم: روزگاری که قدرت، زبان غالب و مسلط است؛ روزگاری که انسان‌ها نه هدف، که ابزارند؛ و روزگاری که عدالت نه یک اصل، که کالایی تجملی است که تنها به کسانی فروخته می‌شود که توان خریدش را دارند. این پایان تاریخ نیست، بلکه بسا آغاز فصلی تاریک‌تر باشد.

با این حال، سرنوشت ملت‌ها همچنان در دستان کارگران است

مردم ایران سال‌های متمادی بحران را تحمل کرده‌اند و ملت خود را با مقاومت ساخته‌اند. آنان به همین راه ادامه خواهند داد: تسلیم نخواهند شد، مقاومت می‌کنند، جان می‌گیرند و باز کشورشان را آباد می‌کنند. جامعه‌ای که شدیدترین تحریم‌ها و جنگ‌های اقتصادی را تاب آورده و در دل آنها رشد کرده، اکنون در عرض چند ثانیه، به واسطه‌ی تصمیم چند نفر که خود را محق به تعیین سرنوشت یک ملت می‌دانند، شاهد نابودی تمام زیرساخت‌های صنعتی خود و رنج حاصل از آن است. چرا کسانی که خود را برخوردار از حقیقت مطلق می‌انگارند، تصمیم می‌گیرند آنچه را که میلیون‌ها دست در طی سال‌ها ساخته‌اند، نابود کنند؟ چه حقی به آنان این قدرت را می‌دهد که اراده‌ی خود را تحمیل کنند، جز همان سکوتی که ایشان را موجه می‌سازد؟ چرا چپ بین‌الملل گام در پی این رویه می‌گذارد؟

با این وجود، ایرانیان با همۀ رنجی که می‌برند، میهن خود را به هیچ قدرت امپریالیستی نخواهند سپرد. ملتی که سده‌هاست طوفان‌ها را تاب آورده، بار دیگر قد برافراشته خواهد کرد – با دانشی که از دل این سرزمین زاده شده، با غروری که حتی زیر آوار هم نمرده، و با کرامتی که تن به ستم و سلطه نمی‌دهد. و این مهم‌ترین پاسخی است که قدرتمندان می‌توانند بشنوند. چپ بین‌الملل بداند که کارگران ایرانی، با رنج و تلاش خویش، به تنهایی در برابر تحریم‌ها و جنگ‌هایی ایستاده‌اند که سکوت لجوجانۀ آنان، موجب مشروعیتشان شده است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب