
پرینس کاپون
ترجمه مجله جنوب جهانی
در دل جامعهی بورژوایی مدرن، دروغی پایدار و ماندگار ریشه دوانده است؛ دروغی که با آرامشی فریبنده و اطمینانی متکبرانه از سوی کارشناسان و نهادهای معتبر تکرار میشود. این دروغ مدعی است که علم در بالای همهی کشمکشها قرار دارد و فارغ از هرگونه تعصب و جانبداری، صرفاً به مشاهده، اندازهگیری و نتیجهگیری میپردازد. بر اساس این روایت، آزمایشگاه قلمرویی مقدس است که از آلودگی سیاست و از زد و خوردهای طبقاتی در امان مانده و دانشمندان، ناظران بیطرفی هستند که دانش را به شکلی پاکیزه و مستقل از هرگونه دغدغهی اجتماعی تولید میکنند. اما این تصور دلپذیر و آرامشبخش، چیزی نیست جز یک خیال خوش و در عین حال یک توهم بس خطرناک. چرا که در پس این ادعای بیطرفی، طبقهی حاکم هرگز لحظهای در استفاده از علم به عنوان سلاحی برای سرکوب و تداوم سلطهی خود تردید نکرده است. در شرایط کنونی، این تناقض چنان آشکار است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. مرجعیت علمی برای انضباط بخشیدن به جمعیتها، توجیه بازسازیهای اقتصادی، عادیسازی نابرابری و بهرهکشی و نیز مشروعیت بخشیدن به گسترش بیامان فناوری، به کار گرفته میشود. بخشهای عظیمی از دانش و معرفت در خدمت سرمایه بسیج میشوند و هر تفسیر مخالفی که از سر ناآگاهی یا غیرعقلانی بودن طرد نشود، دست کم به حاشیه رانده میشود. در چنین فضایی، تخصصی شدن افراطی و تکه تکه شدن دانش به حوزههای جداجدا، تنها بر شدت این مشکل افزوده است. هر متخصصی در قلمرو باریک خود با دقت و ظرافت سخن میگوید، اما تصویر کلی، یعنی تمامیت روابط اجتماعی، مسیر توسعهی تاریخی و معنای دگرگونیهای شتابان تکنولوژیک، در هالهای از ابهام پنهان میماند. ما را انبوهی از دادهها و حقایق جزئی احاطه کردهاند، اما قدرت ترکیب و سنتز را از دست دادهایم. و در نبود این سنتز، این قدرت است که بلندترین و قانعکنندهترین صدا را دارد.
کتاب «بازی تضادها» نوشتهی سون-اریک لیدمان دقیقاً در همین میدان حساس و سرشار از تناقض وارد عمل میشود. در ظاهر، این اثر خود را به عنوان یک پژوهش تاریخی و فلسفی دربارهی فردریش انگلس معرفی میکند و بر گفتگوی او با هگل، علوم طبیعی و شکلگیری یک جهانبینی دیالکتیکی متمرکز است. اما اگر خوانندهای کتاب را صرفاً یک زندگینامهی روشنفکری یا مشارکتی در ادبیات مارکسیستی دانشگاهی تلقی کند، از ژرفای واقعی آن غافل مانده است. لیدمان صرفاً در پی بازسازی اندیشههای انگلس نیست، بلکه دارد امکان بنیادین یک جهانبینی علمی یکپارچه را مورد بازجویی و تردید قرار میدهد. پرسش محوری او این است که آیا تلاش برای تلفیق و ترکیب دانش در میان رشتههای گوناگون، برای اندیشیدن به جهان به مثابه تمامیتی منسجم که توسط روابطی قابل درک اداره میشود، یک پروژهی علمی معتبر و موجه است، یا اینکه این کوشش در اصل یک گستاخی و زیادهروی ایدئولوژیک به شمار میآید. این پرسش به هیچ وجه جنبهی صرفاً آکادمیک و انتزاعی ندارد. این پرسش بیواسطه به قلب نظریهی انقلابی و عمل سیاسی راه میبرد. اهمیت انگلس صرفاً به این دلیل نیست که او همکار و همراه نزدیک مارکس بود یا اینکه جایگاهی ارجمند و متعارف در سنت مارکسیستی دارد. اهمیت او از این واقعیت سرچشمه میگیرد که او نشاندهندهی یکی از جاهطلبانهترین کوششها برای گسترش تحلیل ماتریالیستی فراتر از نقد اقتصاد سیاسی و ورود به قلمرو وسیعتر طبیعت و علوم تجربی است. پروژهی او که اغلب با برچسب «ماتریالیسم دیالکتیکی» خلاصه و ساده و گاهی هم تحریف شده، تلاشی است برای نشان دادن اینکه جهان با همهی پیچیدگیهایش، صرفاً مجموعهای از حقایق مجزا نیست، بلکه تمامیتی ساختیافته، پویا و سرشار از تضادهای درونی است. اگر این پروژه معتبر و ماندگار باشد، آنگاه میتوان بر تکه تکه شدن دانش فائق آمد و به فهمی یکپارچه از واقعیت دست یافت. اما اگر این پروژه فروبپاشد، آنگاه رویای یک جهانبینی ماتریالیستی منسجم به مجموعهای از رشتههای ناهماهنگ و بیارتباط تبدیل خواهد شد که هر یک به زبان خود سخن میگویند و هیچ کدام توانایی درک کل را ندارند.
لیدمان با دقت و شکاکیتی مثالزدنی به این پروژه نزدیک میشود. او از این که انگلس را به عنوان مرجعی خطاناپذیر و دستنیافتنی تلقی کند، سر باز میزند و در این مسیر خدمتی ضروری و حیاتی انجام میدهد. اسطورهپردازیهایی که همواره انگلس را احاطه کردهاند، به ویژه در اشکال جزماندیشانهی آن، اغلب تنشها، ناسازگاریها و شرایط تاریخیِ شکلدهنده به کار او را پنهان ساختهاند. لیدمان این اسطورهها را تکه تکه وامیداند. او به وضوح نشان میدهد که آشنایی و درگیری انگلس با علوم تجربی فرایندی ناهموار و آکنده از فراز و فرود بوده است. تصور او از دیالکتیک در طول زمان دگرگون شده و کوششهایش برای نظامسازی با نشانههایی از بینش عمیق در کنار بیثباتی و تردید توأمان بوده است. لیدمان انگلس را در جریانهای فکری گستردهتر قرن نوزدهم قرار میدهد و او را در کنار دیگر اندیشمندانی مینشاند که با همان تناقض بنیادین دست و پنجه نرم میکردند: گسترش دانش علمی از یک سو و از دست دادن همزمان وحدت و یکپارچگی از سوی دیگر. اما لیدمان به همین زدودن گرد افسانه از چهرهی انگلس بسنده نمیکند. او گامی فراتر مینهد و احتمالی بسیار ناراحتکنندهتر را مطرح میکند. اگر علم خود در بستر تاریخ شکل میگیرد، اگر مفاهیم و نظریههای علمی تحت تأثیر شرایط اجتماعی و کشمکشهای ایدئولوژیک ساخته میشوند، در این صورت چه بر سر ادعای معرفت عینی و فارغ از سوگیری میآید؟ اگر هر تلاشی برای سنتز و ترکیب دانش ناگزیر در درون یک جهانبینی و دستگاه فکری خاصی جای میگیرد، آیا هیچ نظامی میتواند خود را از اتهام ایدئولوژیک بودن برهاند؟ و اگر نه، چه چیزی یک جهانبینی علمی را از یک جهانبینی صرفاً ایدئولوژیک متمایز میکند؟ در این نقطه است که دلالتهای عمیق و سرنوشتساز کتاب آشکار میشود. لیدمان صرفاً به نقد انگلس نمیپردازد؛ او دارد حدود و ثغور خود ماتریالیسم را میآزماید. او این پرسش را مطرح میکند که آیا تلاش برای ساختن روایتی یکپارچه و منسجم از طبیعت و جامعه، روایتی که بتواند سیاست انقلابی را بر مبنای درکی علمی از جهان استوار کند، در شرایط معرفتی مدرن اصلاً شدنی و ممکن است یا نه.
لیدمان پرسشگر سرسختی است اما از یک سو، رویکرد او در این کتاب بیطرفانه نیست و از سوی دیگر باید گفت که ما نیز هرگز بیطرف نخواهیم بود. ما به این جریان فکری در غرب که به مارکسیسم غربی شهرت یافته است، با دیدگاهی نقادانه مینگریم. جریانی که در آن گرایش قوی به برچیدن ساختارهای نظری بزرگ وجود دارد، بدون آنکه جایگزین روشنی برای آنها ارائه دهد. این جریان، تضادها را برملا میکند اما راه حلی برایشان نمییابد، به نقد تمامیت میپردازد اما تکه تکه شدگی و پراکندگی را به جا میگذارد. ما این گرایش را نمیپذیریم. نه به این دلیل که شناسایی تضادها را نادرست میدانیم، برعکس، این همان نقطهی قوت آن است، بلکه به این دلیل که این گرایش، این تضادها را به مثابه نقطهی پایانی در نظر میگیرد و نه آغازی برای حرکت. نشان دادن اینکه پروژهی انگلس از نظر تاریخی مشروط، در درون خود پیچیده و با ایدئولوژی گره خورده است، کاری ضروری و پسندیده است. اما نتیجه گرفتن از این که خود آن پروژه نادرست و ناتمام است، معنایی جز عقبنشینی و تسلیم ندارد. وظیفه نه رها کردن پرسش تمامیت، که روبرو شدن با آن با دقتی بیشتر و عزمی راسختر است. ما در این نقد، انگلس را نه چهرهای که باید به هر قیمتی از او دفاع کرد در نظر میگیریم و نه شخصیتی که باید به نفع جریانهای نظری مد روزتر کنار گذاشته شود. ما او را چون سربازی در میدان نبردی میبینیم که همچنان ادامه دارد؛ نبردی بر سر ماهیت دانش، ساختار واقعیت و امکان یک علم انقلابی. کتاب لیدمان نقشهی این میدان را به ما میدهد. او تضادها را ترسیم، تنشها را آشکار و مفروضاتی را که مدتها بدیهی انگاشته میشدند، به چالش میکشد. اما پرسش پایانی را حل نمیکند و این گشودگی و ناتمامی، دقیقاً همان چیزی است که مداخلهی ما را ضروری میسازد.
بخش آغازین کتاب لیدمان، جایی که دیالکتیک در جایگاه اتهام قرار میگیرد، آشکار میسازد که دادگاه هرگز بیطرف نیست. لیدمان گفتگو را با مروری بر تاریخچهی نبردهای خونین درون مارکسیسم بر سر هگل، انگلس و علم آغاز میکند. او مارکسیسم را به چهار منطقه تقسیم میکند: نظریهی تولید سرمایهداری، برداشت ماتریالیستی از تاریخ، جهانبینی کلی مبتنی بر علوم تجربی و نظریهای در باب دانش و علم. این نقشه اگرچه سودمند است اما هرگز خنثی نیست. چرا که همین نقشه، بلافاصله ماتریالیسم تاریخی را از ماتریالیسم دیالکتیکی جدا میکند و از همین جاست که دردسرها آغاز میشوند. خواننده دعوت میشود تا این امکان را در نظر بگیرد که آیا ماتریالیسم دیالکتیکی، آنگونه که لنین تأکید دارد، مارکسیسم را کامل میکند یا اینکه آنطور که لوکاچ اصرار میورزد، گسترشی اشتباه و بیجای روش به قلمرو طبیعت است. این یک مناقشهی صرفاً علمی و آکادمیک نیست. این همان دشمنی دیرینه و کهنسال خانوادهی مارکسیسم در قرن بیستم است: این پرسش که آیا مارکسیسم علمی است برای درک حرکت و پویایی در طبیعت و جامعه، یا فقط یک ابزارک کوچک زیرکانه برای تفسیر روابط اجتماعی سرمایهداری. لیدمان پاسخ خود را مستقیماً ابراز نمیکند اما جهت کلی فکر او در همان گامهای اولیه روشن است. در فصل اول، او اصرار دارد که ویژگی متمایز مارکسیسم را نمیتوان درک کرد مگر آنکه نظریهی تولید مادی را از برداشت وسیعتر تاریخ جدا کنیم و سپس هر دوی اینها را از هر هستیشناسی یا جهانبینی کلی جدا کنیم. این رویکرد اگرچه در ظاهر موجه و روشنگرانه به نظر میرسد، اما در باطن عملیات باریک کردن و محدودسازی مارکسیسم است. مارکسیسم از ادعای اینکه خود واقعیت به طور دیالکتیکی حرکت میکند، به سمت این ادعا رانده میشود که دیالکتیک صرفاً روشی برای برخورد با گونهای خاص از مسائل تاریخی و نظری است. علم انقلابی پیشین، دارد به روشی ظریف برای تفسیر فروکاسته میشود. جهان همچنان در آتش میسوزد، اما فیلسوف با موچین به بالین آن میآید.
در فصل دوم، لیدمان به سراغ گروندریسه و تأملات ناتمام مارکس دربارهی روش میرود. او به درستی تأکید میکند که دغدغهی اصلی مارکس روش اقتصاد سیاسی بوده است نه ساختن یک نظام فلسفی به معنای هگلی آن. او بر حرکت مارکس از امر انتزاعی به امر عینی و ملموس تأکید میکند و بر این نکته صحه میگذارد که کاوش علمی نمیتواند صرفاً با هرج و مرج تجربی و بیواسطهی پدیدهها آغاز شود. با این حال، باز هم حرکت محدودسازی تکرار میشود. لیدمان با تأکید بر تمایز میان یکی انگاری ایدهآلیستی هستی و اندیشه در فلسفهی هگل از یک سو و رد این یکی انگاری از سوی مارکس از سوی دیگر، تلاش میکند نشان دهد که دیالکتیک مارکس باید به نظریهی بازنمایی علمی محدود شود و به هیچ وجه نباید به حوزهی هستیشناسی کشیده شود. اما واقعیت این است که مارکس نه با ایدهآلیسم هگل که با ماهیت دیالکتیکی خود واقعیت مخالفت داشت. نکتهی مارکس این نبود که تضاد تنها به مفاهیم ما تعلق دارد و به جهان بیرونی راهی ندارد. نکته این بود که مفاهیم ما باید چنان ساخته و پرداخته شوند که برای جهانی کافی باشند که خود از پیش آکنده از تضاد، در حال حرکت و پاره پاره از آنتاگونیسم و دگرگونی است. سرمایه به این دلیل دیالکتیکی نیست که مارکس به شکلی هوشمندانه مینویسد، بلکه به این دلیل است که خود سرمایه یک تضاد پویاست و کار و سرمایه نه همچون مهرههایی جدا از هم، که به مثابه نیروهای اجتماعی خصمانه و در عین حال در هم تنیده، در رابطهای عمل میکنند که خود را از طریق استثمار، بحران، گسترش و فروپاشی بازتولید میکند.
فصل سوم نقطهی ورود انگلس به این میدان نبرد است. لیدمان مراقب است که به تهمتهای ارزان مبنی بر فاسد کردن مارکس توسط انگلس دامن نزند. او میپذیرد که پرسشهای نظری بعدی انگلس ریشه در مسائلی داشت که خود مارکس نیز با آنها روبرو بود. با این حال، این فصل همچنان به سمت فاصله انداختن میان انگلس و مارکس در نقطهای حساس میل میکند. لیدمان به تفاوت میان نقد انگلس بر «سهمی در نقد اقتصاد سیاسی» و تأملات منتشرنشدهی مارکس دربارهی روش اشاره میکند و از این تفاوت به عنوان مدرکی برای تشکیک استفاده میکند. شاید انگلس هرگز روش مارکس را به درستی درک نکرد. شاید مارکس به دلیل اهمیت بیشتر نظریهی اقتصادی از این کاستیها گذشت. این پرسشها بجاست اما نحوهی طرح آنها نامتقارن است. فرمولبندیهای انگلس همواره به مثابه چیزی بالقوه مصالحهآمیز تلقی میشوند، در حالی که سکوتهای مارکس نشانهی عمق و غنای اندیشهی اوست. حقیقت دشوارتر و سودمندتر از آن چیزی است که هر یک از این دو اردوگاه معمولاً میپذیرند. انگلس نه آلت دست و سخنگوی مارکس بود و نه نوچهی کودن دیالکتیک. او ریتم متفاوتی از تفکر، سبکی متفاوت در نگارش و گسترهای متفاوت از علایق داشت و چه بسا گاهی اشتیاق بیشتری به نظامسازی و شرح و بسط داشت. تفاوت اما به معنای خیانت نیست. نقطهی قوت بزرگ انگلس دقیقاً در این بود که به قلمروهایی پا گذاشت که مارکس آنها را نظاممند نکرده بود: علوم تجربی، فلسفه، ایدئولوژی، امور نظامی، انسانشناسی و دیرینشناسی تاریخ و طبیعت. پرسش این نیست که آیا انگلس با مارکس یکی بود یا نه. پرسش این است که آیا گسترشهای او به هستهی ماتریالیستی پروژه وفادار ماندند یا اینکه از درِ پشتی، اسباب و اثاثیهی تفکر تأملی و انتزاعی را دوباره به درون کشاندند. این پرسش درست و ضروری است و فصلهای آغازین کتاب به روشن شدن آن کمک میکنند، اما این کمک را در قالبی ارائه میدهند که اغلب به سمت احتیاط، تحدید و محدودسازی و آن غریزهی کهنهی نجات مارکس از دست انگلس از طریق کوچک کردن خود مارکسیسم گرایش دارد.
سپس نوبت به فصل چهارم میرسد و با ورود به علوم طبیعی، کل مسئله در مقیاسی درست و بایسته گشوده میشود. لیدمان اشاره میکند که مارکس و انگلس به دلیل نظریهی زیربنای مارکس، به سوی پرسشهایی در باب علم به طور کلی سوق داده شدند. این بینشی عمیق است. هنگامی که نظریهای را تولید میکنید که مدعی درک قوانین حرکت جامعهی سرمایهداری است، نمیتوانید برای همیشه از این پرسش که چنین علمی چه نسبتی با سایر علوم دارد، طفره بروید. لیدمان همچنین به درستی اشاره میکند که این گسترش نه تنها تحت تأثیر نظریه، بلکه تحت تأثیر ایدئولوژی و کشمکش بر سر ساختن جهانبینیهای رقیب در قرن نوزدهم شکل گرفت. بورژوازی میخواست علم را در سمت خود داشته باشد و سوسیالیستها نیز علم را از آن خود میخواستند. با این حال، لیدمان در اینجا نیز همچون مأمور گمرکی به مسئله نزدیک میشود که به دنبال متافیزیک اضافی در چمدانها میگردد. رویارویی با علوم طبیعی کمتر به عنوان یک گسترش ضروری ماتریالیسم و بیشتر به عنوان یک توسعهی پرخطر تلقی میشود که اعتبار نظری آن همچنان در هالهای از ابهام است. شواهدی که خود او ارائه میدهد اما دوطرفه عمل میکنند. او نشان میدهد که مارکس و انگلس به طور فزایندهای علم را نه به عنوان فعالیتی آسمانی و ناب، که به عنوان امری مشروط مادی، درهم تنیده با عمل و توسعهیافته در بستر تاریخ میدیدند. آنها تأکید میکردند که علوم طبیعی با صنعت، تکنولوژی و دگرگونی طبیعت از طریق کار گره خورده است. این نکتهای بسیار مهم است. وقتی چنین اذعانی صورت میگیرد، دیگر نمیتوان در دنیای تفکیکهای فلسفی پاکیزه باقی ماند. علم خود به بخشی از متابولیسم اجتماعی بدل میشود. معرفت دیگر آیینهای مجرد نیست، بلکه نسبتی تاریخی با واقعیت است که از طریق کار، ابزار، نهادها و مبارزه شکل گرفته است. از این نقطه، جاده به سوی درکی گستردهتر و ماتریالیستی از علم نه یک انحراف عجیب، که خود جادهی اصلی است. آنچه لیدمان در برابر آن مقاومت میکند، بنابراین، صرفاً یک زیادهروی نظری نیست، بلکه گستاخی تمام عیار خود ماتریالیسم است. چرا که یک مارکسیسم واقعاً ماتریالیستی نمیتواند به این جمله بسنده کند که اقتصاد سیاسی روشی دیالکتیکی دارد، در حالی که فیزیک، زیستشناسی، شیمی و بقیه به شکلی مودبانه و بیربط به کار خود ادامه میدهند. مارکسیسم نه میتواند همهی علوم را در یک سوپ واحد بریزد و آن را جهانبینی بنامد. چالش اصلی دشوارتر از اینهاست. این است که نشان دهیم حوزههای مختلف واقعیت، تعینات، سطوح و اشکال متفاوتی از حرکت دارند، در حالی که همچنان به یک جهان مادیِ در حال تعلق دارند. این عقبنشینی از دقت و سختگیری علمی نیست، بلکه خود عین دقت است.
با ورود به بخش دوم کتاب، قلمرو گستردهتر میشود و آنچه در ابتدا به عنوان داستانی بیگناه از پیشرفت فکری به نظر میرسید، خود را به عنوان چیزی بسیار فرار و دگرگونشونده آشکار میکند. دانش در حال گسترش است، بله، اما همچنین در حال از هم پاشیدن است. علوم تکثیر میشوند، تخصصی میگردند و عمیقتر در قلمروهای خود فرو میروند و هر رشته قلمرو خود را با دقت یک نقشهبردار مستعمراتی مشخص میکند. و با این حال، دقیقاً در همان لحظهای که دانش دقیقتر میشود، از انسجام و یکپارچگی نیز تهی میگردد. جهان به صورت جزئی و تکه تکه شناخته میشود، اما به عنوان یک کل و یک تمامیت زیسته میشود. این تناقض، میان تکه تکه شدن و نیاز به وحدت، زمینهساز بازگشت نظامهای فکری بزرگ میشود. لیدمان به درستی تأکید میکند که این بازگشت یک نوستالژی بیهوده به مابعدالطبیعه یا خودپسندی روشنفکری چند اندیشمند جاهطلب نیست، بلکه پاسخی ساختاری به شرایط عصر است. تخصصی شدن و نظامسازی در تضادی آشکار با یکدیگر قرار دارند. اولی بر پایهی تعین تجربی، نیاز به دانش دقیق و قابل استفاده (اغلب مرتبط با تولید مادی و کاربرد صنعتی) پیش میرود. دومی توسط نیازهای نظری و ایدئولوژیک، یعنی میل به درک روابط میان حوزههای مختلف دانش و ساختن یک جهانبینی منسجم، هدایت میشود. یکی کالبدشکافی میکند، دیگری ترکیب. یکی حقایق جزئی تولید میکند، دیگری معنا میسازد. این تقسیم کار اما هرگز مسالمتآمیز نیست، بلکه خصمانه است. متخصص با غیرتی مالکانه از قلمرو خود دفاع میکند و به هر غریبهای که جرأت تعمیم فراتر از تخصص او را داشته باشد، بدگمان است. نظامساز، برعکس، ناچار باید از این مرزها عبور کند و قطعات را در کلّیتی که هیچ رشتهای به تنهایی قادر به ارائهاش نیست، کنار هم بگذارد. لیدمان به درستی نشان میدهد که این تنش تصادفی نیست، بلکه در دل علم مدرن نهادینه شده است. اما هنگامی که به این نکته میرسیم که چگونه نظامها در عمل ساخته میشوند، مشکل عمیقتر میشود. نظامساز نمیتواند صرفاً حقایق بیطرف را گردآوری و مرتب کند. او باید انتخاب کند، تصمیم بگیرد که کدام نظریهها را ممتاز کند، کدام تعارضات را حل و فصل نماید و سنتز را به کدام سو هدایت کند. به عبارت دیگر، نظامسازی یک هماهنگی منفعلانه نیست، بلکه مداخلهای فعال است. و اینجاست که بُعد ایدئولوژیک مسئله گریزناپذیر میشود. علم دیگر به دنبال دانش برای خود دانش نیست، بلکه به بحثهایی دربارهی دین، سیاست، اخلاق و سازمان اجتماعی کشانده میشود. قوانین بقای انرژی، اصل داروینیسم و سایر یافتههای علمی به الگوهایی برای تفکر درباره وحدت طبیعت بدل میشوند که به قلمروهای دیگر نیز گسترش مییابند. در این نقطه، لیدمان پرسشی سرنوشتساز را مطرح میکند: علم در چه نقطهای از علم بودن بازمیایستد و تبدیل به ایدئولوژی میشود؟ پاسخ ساده نیست، زیرا مرز میان این دو همواره در حال تغییر است. نظریههای علمی از ماهیت خود، تعمیم را دعوت میکنند. آنها الگوها را آشکار و ارتباطات را پیشنهاد میکنند و امکان کاربرد گستردهتر را فراهم میآورند. اما همین گشودگی، آنها را در برابر گسترش افراطی و سوءاستفاده آسیبپذیر میکند. داروینیسم، هنگامی که بدون واسطه به جامعه اعمال شود، به داروینیسم اجتماعی بدل میگردد، به دکترینی که استثمار را طبیعی جلوه میدهد و روابط تاریخی را به ضرورت زیستی فرو میکاهد.
و در این میان، انگلس کجای این جریان قرار میگیرد؟ لیدمان هنوز حکم نهایی را صادر نکرده است، اما موقعیتیابی او چندان مبهم نیست. انگلس در کنار دیگر اندیشمندانی قرار میگیرد که به دنبال یکپارچه کردن دانش تحت اصولی کلی بودند. او نه به عنوان نابغهای بیهمتا و نه به عنوان شخصیتی که یکسره باید طرد شود، بلکه درون یک جریان تاریخی نشاندهنده میشود که خود سرشار از تناقضات است. این حرکت زیرکانه و قدرتمندی است. زمین را برای نقد آماده میکند بدون آنکه پرونده را زودتر از موعد مختومه اعلام کند. اما این موقعیتیابی، پرسشی را نیز برمیانگیزد که لیدمان به طور کامل به آن پاسخ نمیدهد. اگر نظامسازی از دل تضادهای واقعی در علم و جامعه برمیخیزد، اگر به نیازهای حقیقی برای وحدت و انسجام پاسخ میگوید، آیا میتوان آن را صرفاً به عنوان یک زیادهروی ایدئولوژیک طرد کرد؟ یا اینکه این نظامسازی به چیزی واقعی اشاره دارد، به یک وحدت مادی که دانش تکه تکه شده در درک آن ناتوان است؟ برای پاسخ به این پرسش، باید از چارچوب توصیفی فراتر رفت و مسئله را از ریشه و بنیان کاوید. اینجاست که بحث دیالکتیک با شدتی هرچه تمامتر بازمیگردد. اگر جهان در واقع تمامیتی پویا و متحرک باشد که توسط تضادهایی ساخته شده که هم طبیعت و هم جامعه را در مینوردد، آنگاه تلاش برای اندیشیدن به آن تمامیت نه یک اشتباه، که یک ضرورت است. شکست نظامهای خاص، خود این پروژه را باطل نمیکند، بلکه فقط بر دشواری این وظیفه گواهی میدهد. از سوی دیگر، اگر وحدت دانش صرفاً فرافکنی و تحمیل نظمی بر واقعیتی بنیاداً ناهمگون باشد، آنگاه نقد نظامسازی قوت خود را مییابد. لیدمان ما را میان این دو احتمال معلق میگذارد. او شرایطی را که به نظامها انجامید، تنشهایی که آنها را شکل داد و محدودیتهایی که با آنها روبرو شدند به ما نشان میدهد. او آمیختگی علم و ایدئولوژی، بیثباتی سنتز و چالشهای گسترش قوانین طبیعی به قلمرو انسانی را برملا میکند.
بخش سوم کتاب جایی است که لیدمان دیگر صرفاً با بدگمانی به گرداگرد انگلس نمیچرخد، بلکه دست به کاری دشوارتر میزند: دورهبندی او، کالبدشکافی و وادار کردن او به ظاهر شدن نه به عنوان پدرسالاری گرانیتگون ماتریالیسم دیالکتیکی، بلکه به عنوان اندیشندهای در حرکت و تغیّر. لیدمان این تصویر کهنه را از هم میدرد. او نشان میدهد که بنای فلسفی انگلس یکباره و کامل ساخته نشد، در خطی مستقیم پیش نرفت و هرگز به آن تمامیتِ پایانی نرسید که ارتدکسهای بعدی دوست داشتند وانمود کنند از آن برخوردار است. لیدمان با این کار، هالهی تقدس را از چهرهی انگلس میزداید بیآنکه هنوز تصمیم بگیرد که آنچه باقی میماند قویتر از افسانههاست یا ضعیفتر. لیدمان با دقت، کار انگلس را به چهار دوره تقسیم میکند. نخست، از اواخر دههی 1850 تا 1873، که انگلس مطالعهای گسترده دارد، در نامهها نظر میدهد، تحولات علوم طبیعی را دنبال میکند و هگل را در نظر دارد، اما هنوز نشانهای دیده نمیشود که قصد دارد یک فلسفهی تمام عیار و دیالکتیکی از طبیعت را از آن خود سازد. دوم، از نامهی 1873 به مارکس به بعد، که انگلس گام نهایی را برمیدارد و اکنون قصد دارد یک دیالکتیک اصیل از علوم طبیعی را تدوین کند. سوم، از 1876 تا 1883، یعنی دورهی آنتی دورینگ، که بنا به ضرورت جدال، مسائل را با صراحت بیشتری صورتبندی میکند و مقولهی «قوانین دیالکتیکی» به طور جدی پدیدار میشود. چهارم، پس از مرگ مارکس، که پروژهی بزرگ او از هم میپاشد، ویرایش سرمایه در اولویت قرار میگیرد و او به آثار کوچکتری روی میآورد که در آنها پارههایی از آن کوشش فلسفی بزرگ، دیگر زیر سایهی یک سنتز نهایی و کامل، باقی میمانند. این دورهبندی، باروت و دینامیتی است در تصویر سادهانگارانه از انگلس به عنوان معمارِ ثابت و تمامشدهی یک جهانبینی. او یک نظام کامل نیست. او مجموعهای از تلاشهاست. آنگاه لیدمان به سراغ قوانین دیالکتیکی میرود و نشان میدهد که در مراحل اولیه، انگلس تصور خود را بر پایهی مجموعهای باثبات از قوانین دیالکتیکی جهانی نمیسازد. او از اضداد، گذارها، تعینات سیال، روابط متقابل مفاهیم و واقعیتها سخن میگوید. اما زبان رمزگذاریشدهی «قانون» دیرتر و از مسیری خاص میآید: آنتی دورینگ. آنجاست که انگسل به دفاع از مارکس در برابر دورینگ، مقولهی قانون دیالکتیکی را به شکلی قطعیتر به چنگ میگیرد. این تصویری از اندیشندهای نیست که با آرامش حقایق ابدی را بگشاید. این تصویر مردی است که دارد راههای گوناگونی را میآزماید تا حرکت را در دام مفاهیم اسیر کند بدون آنکه آن را بکشد. گاهی موفق میشود. گاهی به نظر میرسد دارد همان چیزی را که میخواهد زنده بماند، در فرمالدئید غوطهور میکند. لیدمان در اینجا بسیار تیزبین است و انگلس را در تناقضی میگیرد که ارتدکس بعدی اغلب تلاش میکرد آن را زیر انبوهی از اصطلاحات تخصصی پنهان کند. انگلس از هگل به خاطر نظامسازی، به خاطر واداشتن روش دیالکتیکی به قالبی محافظهکارانه و به خاطر تبدیل حرکت به دکترین انتقاد میکند. با این حال، خود انگلس از طریق طرح قوانین دیالکتیکی جهانی، به چیزی خطرناکاً مشابه نزدیک میشود.
آنچه این مناقشات را بیش از یک نزاع مدرسی و دانشگاهی میکند، مسئلهی مرجعیت و اقتدار است. لیدمان بارها به این واقعیت بازمیگردد که انگلس در درون علوم تخصصیِ مورد نظر خود جایگاه نهادی نداشت. او بیرون از اجتماعات علمیِ معتبر، بیرون از مجلات و دستگاههای آکادمیک که مشروعیت عادی را اعطا میکنند، ایستاده بود. این به خودی خود رد هیچ ادعایی نیست، زیرا بسیاری از حقایق از بیرون دانشگاه آمدهاند و بسیاری از دروغها ردای پروفسوری به تن داشتهاند. اما از نظر روششناختی اهمیت دارد. انگلس نمیتوانست به عنوان یک متخصص معتبر و گواهیشده در شیمی، فیزیک، زیستشناسی و انسانشناسی حرکت کند. او ناچار بود مراجعی را برگزیند، به نام برخی اعتماد کند، تصمیم بگیرد کدام مناقشات مهم هستند و سعی کند وحدتی را از میان علومِ درگیر در تضادهای درونی خود برقرار سازد. نکتهی لیدمان این نیست که انگلس شارلاتان و شیاد بوده است. نکته این است که کار سنتز در این شرایط ناگزیر گزینشی، تفسیری و مخاطرهآمیز است. باید انتخاب کرد. سنتز هرگز آیینهی سادهای از «خود علم» نیست. این یک کنش سیاسی و فلسفی است. این پرسش در فصل دوازدهم، که لیدمان به منابع ادبی و عادات کاری انگلس میپردازد، تیزتر هم میشود. افسانهی انگلس دوباره به اندازهی یک انسان عادی کوچک و فروکاسته میشود. انگلس خوانندهای گسترده است، اما نه با آن شدت حفاری و کاوشِ مارکس. مارکس نقبزنی است که گاریهای پر از خاک را بیرون میکشد، صفحات عظیمی را رونویسی میکند و چون سگی شکاری بر روی یک مسئله دندان میفشارد. انگلس چابکتر و سریعتر است. او کمتر به صورت نظاممند استخراج میکند، اغلب عبارات تأملبرانگیز و گزارههای کلیدی را شکار میکند و به سرعت از قلمروهای بزرگ عبور میکند. این تفاوت تنها مزاجی نیست، بلکه معماری خود تفکر را شکل میدهد. انگلس چابک، ترکیبگر، اغلب در جذب سریع مطالب درخشان است، اما در عین حال در برابر ناهمواری، تعمیم افراطی و وابستگی به مراجع گزینششده آسیبپذیرتر است. لیدمان چنان باهوش است که به کاریکاتور تقلیلدهندهی انگلس به صرفاً یک گردآورنده و تلفیقگر دست نمیزند. اما به وضوح نشان میدهد که انگلس جهانبینی خود را از قطعات، تفاسیر، متون برگزیده، خوانشهای راهبردی و سنتزهای جزئی سرهم کرده است، نه از تسلطی تام بر هر رشتهای که وارد آن میشود. این لزوماً یک ضعف مهلک نیست. هر نظریهپردازی از طریق گزینش عمل میکند. اما بار دیگر، تصویر انگلس را به عنوان امین دانای علمی کامل و تمامشده درهم میشکند. در فصل چهاردهم، لیدمان از فهرست کردن تأثیرات دست میکشد و پرسش بزرگتری را مطرح میکند: انگلس فکر میکرد وقتی تلاش میکند علوم را تلفیق کند، واقعاً چه کاری انجام میدهد؟ چه نسبتی را میان نظریه و مواد تجربی، فلسفه و پژوهش تخصصی، انتزاع و واقعیت تصور میکرد؟ پاسخ لیدمان ظریف و تیز است. او استدلال میکند که کار انگلس نه با یک خط معرفتشناختی واحد، که با سه گرایش متفاوت و تا حدی ناسازگار مشخص میشود: یک گرایش هگلی، یک گرایش پوزیتیویستی و آنچه لیدمان «گرایش اصلاً دیالکتیکی-ماتریالیستی» مینامد. این یکی از سودمندترین ابزارهای مفهومی در سراسر کتاب است. به توضیح این موضوع کمک میکند که چرا انگلس میتواند در یک جا فیلسوف تضاد سیال باشد، در جایی دیگر خلاصهکنندهای تجربی از نتایج علمی و در جایی دیگر اندیشمندِ کوشندهای برای ساخت هستیشناسی ماتریالیستی غیرتقلیلگرا که بر حرکت، توسعه و سطوح تقلیلناپذیر واقعیت مبتنی است. اینها محفظههایی مرتب و منظم نیستند. آنها در هم همپوشانی دارند، در متنها نفوذ میکنند و با یکدیگر میجنگند. اما هنگامی که آنها را ببینیم، انگلس در ناهمواری خود قابل فهم میشود. او به این دلیل ناسازگار نیست که شلخته است. او ناسازگار است زیرا تلاش میکند میراثهای گوناگون و وظایف مختلف را تحت فشار تاریخی به هم بفشارد. گرایش پوزیتیویستی هنگامی ظاهر میشود که انگلس به نظر میرسد سنتز را به مثابه هماهنگی منفعلانهی نتایج علمی موجود تصور میکند، گویی وحدت دانش را میتوان از خود یافتههای تجربی با دقت و گستردگی کافی جمعآوری کرد. گرایش هگلی زمانی خود را نشان میدهد که تفکر نقشی فعالتر ایفا میکند، و تضاد، مقوله و تمامیت صرفاً از علم برداشت نمیشوند، بلکه برای تفسیر و بازسازماندهی آن به کار میروند. گرایش دیالکتیکی-ماتریالیستی، که قویترین و اصیلترینِ این سه است، زمانی ظاهر میشود که انگلس سعی میکند واقعیت تجربی، فرآیند توسعه، سطوح تقلیلناپذیر و عینیت واقعی حرکت تضادآمیز را بدون آنکه به تقلیلگرایی خام یا ایدهآلیسم تأملی فروغلتد، کنار هم نگه دارد. این سومین گرایش است که انگلس را از یک مروج پوزیتیویست و از یک پژواک هگلی فراتر میبرد. همچنین همان چیزی است که تثبیت او را دشوارتر میکند. زیرا این گرایش در برابر نظام یخزده و نیز در برابر تودهی صرف حقایق مقاومت میکند. حرکت را بدون هرج و مرج، وحدت را بدون تقلیل، قانون را بدون جمود مرده و توسعه را بدون افسانههای غایتشناسانه میخواهد. این بلندپروازی عظیمی است. و به همین دلیل است که نوشتههایش تحت فشار میلرزند، میچرخند و گاهی از هم میشکافند.
فصلهای پانزده و شانزده، ما را به قلب هستیشناسی انگلس میبرند و اینجا چاقو در عمیقترین نقطه فرو میرود. لیدمان طبقهبندی علوم و اشکال متناظر حرکت در واقعیت را بازسازی میکند: مکانیک، فیزیک، شیمی، زیستشناسی و نهایتاً تاریخ بشر. ماده در حرکت است، اما حرکت به اشکال گوناگون وجود دارد و این اشکال را نمیتوان سادهلوحانه در یکدیگر حل کرد. این جایی است که ماتریالیسم غیرتقلیلگرای انگلس آشکارترین وجه خود را نشان میدهد، جایی که او در برابر هر دو نوع ماتریالیسم مکانیکی خام و عرفان ایدهآلیستی در قویترین جایگاه خود قرار دارد. مکانیستها میخواستند همه چیز را به حرکت مکانیکی، به مادهای که مادهی دیگر را به شیوهی توپهای بیلیارد تحت نظارت کیهانی جابهجا میکند، فروبکاهند. انگلس این جهان تخت و کوچک را رد میکند. حرکت مکانیکی، گرما، الکتریسیته، مغناطیس، شیمی، زندگی و تاریخ بشر به هم مرتبط هستند، بله، اما یکسان نیستند. هر سطح جدید شامل یک جهش، یک دگرگونی، میدانی نو از کیفیتها و قوانین است. شیمی با فیزیک به پایان نمیرسد، زیستشناسی با شیمی به پایان نمیرسد و تاریخ با زیستشناسی به پایان نمیرسد. این بینش، آرایشی جزئی و تزئینی نیست. این محرک اصلی ضدتقلیلگرای کل پروژهی پختهی انگلس است. و با این حال، لیدمان باز هم به درستی نشان میدهد که حتی در اینجا نیز فشار و کشش شدید است. انگلس هم وحدت واقعی را میخواهد و هم تفاوت تقلیلناپذیر را. او میخواهد همهی اشکال حرکت به یک جهان مادی تعلق داشته باشند و به طور کمی به هم متصل شوند، اما همچنین اصرار دارد که هر سطح، تعینات کیفی جدیدی را به همراه میآورد که به سادگی از سطوح پایینتر قابل استنتاج نیستند. این تصور قدرتمندی است. اما اگر با تنبلی و سهلانگاری با آن رفتار شود، همیشه در آستانهی بیثباتی خواهد بود. زیرا بلافاصله این پرسش مطرح میشود: اگر سطح بالاتر واقعاً تقلیلناپذیر است، سطح پایینتر در چه معنایی آن را تعیین میکند؟ پاسخ انگلس در عمل، از طریق دیالکتیک کمیت و کیفیت و از طریق این مفهوم است که سطوح جدید تحت شرایط معیّنی از سطوح پیشین پدیدار میشوند و قوانین جدیدی را بدون آنکه بستر زیرین را منسوخ کنند، به ارمغان میآورند. این بهترین حرکت اوست. اما همچنان او را آسیبپذیر میکند. تأکید بیش از حد بر پیوستگی کمی، کل چیز را به سمت مکانیسم بازمیگرداند. تأکید بیش از حد بر جهش کیفی، وحدت جهان مادی شروع میکند به شعار تبلیغاتیای میماند که بر فراز پلکان قلمروهای ناهمبسته نصب شده باشد. لیدمان هرگز نمیگذارد انگلس بر هیچ یک از دو شاخ این معضل بیاساید. او تضاد را همواره آشکار نگاه میدارد.
بخش پایانی کتاب، جایی که نقاب از چهرهی علم به کلی فرو میافتد. لیدمان خواننده را با واقعیتی روبرو میکند که ایدئولوژی بورژوازی انرژی عظیمی را صرف پنهان کردن آن میکند: علم یک پیشگوی غیبگو نیست. علم یک میدان نبرد است. علم در بیرون از تاریخ نمیایستد، بلکه در درون آن تولید میشود، توسط آن شکل میگیرد و از طریق آن به کار گرفته میشود. و هنگامی که این درک حاصل شود، کل بحث بر سر انگلس ماهیت خود را تغییر میدهد. ما دیگر نمیپرسیم که آیا انگلس «علم ناب» را به درستی تفسیر کرده است یا نه. ما میپرسیم که ساختن یک جهانبینی علمی در جهانی که خود علم از پیش درگیر ایدئولوژی است، چه معنایی دارد. لیدمان به درستی، و با احتیاط تمام، از فروکاستن علم به ایدئولوژی محض خودداری میکند. او به جای آن، بر موقعیتی دقیقتر و ناراحتکنندهتر اصرار میورزد: دانش علمی میتواند واقعی، معتبر و تجربی باشد، و با این حال در درون چارچوبهای ایدئولوژیک تفسیر، بسط و به کار گرفته شود. حقایق به زبان خود سخن نمیگویند. آنها از طریق زبانِ دیگران سخن گفته میشوند. و صدایی که آنها را بر زبان میآورد، هرگز از نظر اجتماعی خنثی نیست. این همان نقطهای است که جدایی راحت میان علم و ایدئولوژی شروع به فروریختن میکند. سپس لیدمان نشان میدهد که وقتی این علم به طور مستقیم به میدان نبرد اجتماعی کشانده میشود، چه رخ میدهد. داروینیسم در اینجا به مورد مرکزی بدل میشود. لیدمان روشن میکند که داروینیسم یک دکترین واحد و باثبات نیست که به نرمی از زیستشناسی به جامعه منتقل شود، بلکه میدانی مناقشهبرانگیز و از ابتدا شکسته و چندپاره است که توسط نیروهای ایدئولوژیک رقیب به جهات گوناگون کشیده میشود. از یک سو، مفسران بورژوا از زبان مبارزه، رقابت و انتخاب طبیعی برای توجیه وحشیگری جامعهی سرمایهداری استفاده میکنند. بازار، طبیعت میشود. استثمار، سازگاری. نابرابری، شایستگی و لیاقت. کل نظم اجتماعی به عنوان سرنوشت زیستشناختی بشر، که نه در قانون، که در خود زندگی نوشته شده، ارائه میشود. این کارکرد ایدئولوژیک داروینیسم اجتماعی است. لیدمان در افشای این جریان حق را به جانب او میدهد، اما همچنین نشان میدهد که این تنها راهی نبود که داروینیسم در آن به کار گرفته شد. اندیشمندان سوسیالیست، از جمله انگلس، داروین را یکسره طرد نکردند. آنها با او به طور نقادانه و گزینشی درگیر شدند و در کار او روایتی قدرتمند از توسعه، دگرگونی و ظهور تاریخی تشخیص دادند. اما این درگیری بیخطر نیست. پذیرش داروینیسم، حتی به شکلی نقادانه، به معنای ورود به میدانی است که از پیش با تحریفات ایدئولوژیک اشباع شده است. انگلس سعی میکند این میدان دشوار را با پذیرش واقعیت توسعه و در عین حال رد تقلیل آن به رقابت محض، هدایت کند. او در جاهای گوناگون اصرار دارد که همکاری، وابستگی متقابل و توسعهی جمعی به اندازهی مبارزه واقعی هستند. او در برابر هموار کردن زندگی به یک مکانیسمِ صرفاً وحشیانه مقاومت میکند. با این حال، تنش باقی میماند. داروینیسم، حتی در اشکال ظریفتر خود، چارچوبی مفهومی دارد که ریشه در فرآیندهای طبیعی دارد. خطر همیشه این است که این فرآیندها بدون واسطهی کافی به قلمرو اجتماعی تعمیم داده شوند و روابط تاریخی را به ناگزیریهای زیستی تبدیل کنند. لیدمان انگلس را متهم به ارتکاب کامل این خطا نمیکند، اما نشان میدهد که لبهی پرتگاه چقدر نزدیک است.
در نهایت، کتاب لیدمان با یک کاوش طولانی و ویرانگر اسطورهی انگلس، ما را در وضعیتی رها میکند که پرسش اصلی هنوز بیپاسخ مانده است. تصویر کهنهی انگلس به عنوان معمار بیخطای یک جهانبینی تمامشده بر خاک افتاده است و لیدمان با دقتی مثالزدنی نشان داده است که انگلس اندیشمندی ناهموار، مشروط به شرایط تاریخی، از نظر نظری بیقرار و در درون خود سرشار از تناقض بود. او هرگز نظامی کامل از بالا دستگیری تحویل نداد. او تلاش کرد، در طول دههها، در میان رشتههای گوناگون، در زمینهای فکریِ پیوسته در حال تغییر، به جهانی بیندیشد که از ارائهی خود در قالب محفظههایی مرتب و منظم سر باز میزد. اکنون این کوشش در همهی دشواریهایش برملا شده است. اما در اینجا باید خط کشید. برچیدن اسطورهی انگلس به معنای برچیدن ضرورت پروژهی او نیست. و این همان جایی است که لیدمان تردید میکند و ما تردید نمیکنیم. چرا که در زیر لایههای نقد، در زیر تکه تکه شدن علم، در زیر بیثباتی نظامسازی، یک واقعیت مادی لجوج و سرسخت باقی میماند: جهان به مثابه تمامیت وجود دارد. نه تمامیتی صاف و هموار، نه هماهنگ و بیتناقض، بلکه تمامیتی ساختیافته، سرشار از تضاد و در هم تنیده. سرمایه در سطح جهانی حرکت میکند. نیروی کار در سراسر قارهها سازماندهی میشود. سیستمهای بومشناختی در سراسر مرزها فرومیریزند. فناوری، تولید، نظارت و کنترل را در سیستمهای یکپارچهی سلطه تلفیق میکند. طبقهی حاکم هیچ مشکلی در اندیشیدن به تمامیت ندارد، آنگاه که استخراج منابع، جنگ و حکمرانی را برنامهریزی میکند. این تنها استثمارشدگان هستند که به آنها گفته میشود محلی، محدود و درون چارچوبها بیندیشند. این خطر واقعی مسیری است که لیدمان ترسیم میکند. نه به این دلیل که او تضادها را شناسایی میکند، بلکه به این دلیل که خطر میکند این تضادها را به گونهای حلنشده رها کند که خود امکان معرفت یکپارچه را تضعیف نماید. اگر هر سنتزی مشروط به تاریخ است و هر نظامی در ایدئولوژی گره خورده، آنگاه وسوسهی عقبنشینی به سوی تکه تکه شدگی، رها کردن تلاش برای اندیشیدن به کل و پذیرش تخصصگرایی به عنوان افق نهایی دانش، قوی خواهد بود. این مسیر به روشنایی نمیانجامد، بلکه به خلع سلاح میانجامد. زیرا درک تکه تکه شده از جهان نمیتواند در برابر سیستمی که به عنوان یک تمامیت عمل میکند، تاب بیاورد. ما این عقبنشینی را رد میکنیم. ما از انگلس دفاع میکنیم، نه به عنوان یک قدیس و نه به عنوان مرجعی خطاناپذیر، بلکه به عنوان چهرهای ضروری در مبارزهی همیشگی برای ساختن درکی ماتریالیستی از واقعیت. دیالکتیک او به این دلیل ارزشمند نیست که به شکلی کامل فرموله شده، بلکه به این دلیل است که چیزی اساسی را درمییابد: واقعیت ایستا، منزوی و قابل فروکاستن به قوانینی ساده یا حقایقی گسسته نیست. واقعیت پویا، نسبتی و از طریق تضاد ساخته شده است. این بینش همچنان بیبدیل باقی میماند. بدون آن، یا با تجربهگرایی خام روبروییم که در دادهها غرق میشود و جهت را گم میکند، یا با فلسفهی انتزاعی که از شرایط مادی بریده شده است. انگلس هر دو را رد کرد. این رد، سهم ماندگار اوست.
امروزه علم قدرتمندتر، تخصصیتر و یکپارچهتر از همیشه با سیستمهای سرمایه درآمیخته است. هوش مصنوعی، زیستفناوری، علم اقلیم و تحلیل دادهها، تحولاتی خنثی نیستند. آنها در روابط قدرت جای گرفتهاند و برای مدیریت جمعیتها، استخراج ارزش و تحکیم کنترل به کار میروند. همزمان، تکه تکه شدن دانش شدت یافته است. متخصصان به زبانهایی فزاینده تکنیکی سخن میگویند که برای اکثریت غیرقابل دسترس است، در حالی که پیامدهای گستردهتر کارشان در هالهای از ابهام میماند. نتیجه، جمعیتی است که توسط دانش احاطه شده اما از فهم بریده شده است. در این زمینه، پرسش تمامیت یک تجمل فلسفی نیست، یک ضرورت سیاسی است. برای درک چگونگی عملکرد این سیستمها، چگونگی ارتباط متقابل آنها و چگونگی بازتولید نابرابری و سلطه، باید بتوانیم فراتر از قلمروهای منزوی بیندیشیم. باید بتوانیم ترکیب کنیم، پیوند برقرار کنیم و حرکت کل را درک کنیم. این دقیقاً همان چیزی است که انگلس کوشید انجام دهد، و دقیقاً همان چیزی است که در نقد لیدمان در خطر است. اگر ما این کوشش را رها کنیم، میدان را برای کسانی باز میگذاریم که با خوشحالی تمامیتهای خود را در خدمت سرمایه میسازند. بنابراین ما به پرسش مرکزی بازمیگردیم: آیا یک جهانبینی علمی یکپارچه میتواند در درون سرمایهداری وجود داشته باشد؟ پاسخ ساده نیست. سرمایهداری دانش را مخدوش میکند، رشتهها را تکه تکه میکند و علم را در روابط قدرتی که توسعه و کاربرد آن را شکل میدهند، غرق میسازد. اما این امر یکپارچگی را ناممکن نمیکند، آن را مناقشهبرانگیز میکند. بدین معنا که هر تلاشی برای ساختن درکی منسجم از جهان، بر سر آن جنگیده خواهد شد، به چالش کشیده خواهد شد و توسط کشمکش ایدئولوژیک شکل خواهد گرفت. این دلیلی برای عقبنشینی نیست، بلکه دلیلی برای درگیری جدیتر و عمیقتر است. انگلس در درون این مبارزه میایستد، نه بالای آن، نه بیرون از آن، بلکه در درون آن. کار او نشاندهندهی تناقضات زمانهی اوست، همانطور که کار ما باید نشاندهندهی تناقضات زمانهی خودمان باشد. آنچه اهمیت دارد این نیست که آیا او هر تنشی را حل کرد، بلکه این است که آیا او مسئلهی درست را شناسایی کرد: چگونه به جهانی بیندیشیم که هم یکپارچه است و هم متمایز، هم ساختیافته است و هم پویا، هم مادی است و هم تاریخی. در این پرسش، او همچنان بیبدیل باقی میماند. ما از انگلس دفاع میکنیم. ما از ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی دفاع میکنیم. نه به عنوان یادگاری، بلکه به عنوان ابزارهایی زنده. و ما از پروژهی سیاسیای دفاع میکنیم که به این اندیشهها جان بخشید: مبارزه برای کمونیسم. چرا که بدون درکی علمی از جهان، آن مبارزه کور است. و بدون تعهد به دگرگونی آن جهان، خود دانش به ابزاری دیگر برای سلطه بدل میشود. وظیفه نه انتخاب میان علم و ایدئولوژی، نه میان تخصص و سنتز، نه میان نقد و ساخت است. وظیفه، نگاه داشتن این تضادها، کار کردن در دل آنها و تولید شکلی از معرفت است که توانایی هدایت عمل انقلابی را داشته باشد. این کاری است که انگلس آغاز کرد. ناتمام مانده است. و همچنان ضروری است.
