
ژانگ شنگ، دکترای دانشگاه جانز هاپکینز و کارشناس ارشد مطالعات خاورمیانه از دانشگاه هاروارد، در یادداشتی اختصاصی برای پایگاه تحلیلی گوانچا.نت روایت میکند:
منتشر شده در ابزور چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
از زمان آغاز آخرین جنگ خاورمیانه، حزبالله لبنان بهعنوان هستهٔ اصلی جبههٔ مقاومت، همواره در خط مقدم مبارزه با توسعهطلبی اسرائیل ایستاده است. هماهنگی راهبردی این جنبش با ایران نیز به عاملی تعیینکننده در معادلات منطقه بدل شده است. با این حال، شعلههای جنگ بار دیگر لبنانِ رنجدیده را در بحران عمیق انسانی فروبرده؛ بهویژه اردوگاه شتیلا در بیروت که این روزها خانهای موقت برای هزاران آواره شده است.
من خود مدت کوتاهی در لبنان زندگی کردهام و هنوز با بسیاری از دوستان آن دیار ارتباطی نزدیک دارم. طی چند هفتهی اخیر، در شبکههای اجتماعیام هر روز پستهایی از دوستان لبنانی میبینم؛ تصاویری از موشکباران بیروت و تجاوز اسرائیل به جنوب لبنان. زندگی بسیاری از آنان بهکلی تحت تأثیر جنگ قرار گرفته؛ با این حال در میان آتش و خون، گاه چارهای جز «شادمانی در عین اندوه» ندارند و روزگار خود را به هر ترتیب میگذرانند.
چندی پیش، پیامی از دوستی قدیمی در منطقهی جنوب بیروت، در اردوگاه فلسطینینشین «شتیلا»، دریافت کردم. او که یک کمونیست کهنهکار و صاحب زندگیای افسانهوار است، پس از بازنشستگی مرکز کوچکی برای حمایت از کودکان در همان اردوگاه راه انداخته است. در فیلمی که فرستاده بود، کودکان در میان آتش جنگ، همچنان مشغول بازی و زندگی در آن مرکز کوچک بودند. دیدن این صحنهها، خاطرات آن روزها را در دلم زنده کرد؛ تصمیم گرفتم دفترچهٔ یادداشتهای میدانیام از سال ۲۰۲۴ را ورق بزنم و داستان آن اردوگاه، آن رفیق قدیمی و مرکز حمایت از کودکان را برای خوانندگان بازگو کنم.
اردوگاه شتیلا از کهنترین اردوگاههای فلسطینینشین در جهان است. در سال ۱۹۴۸، پس از رانده شدن فلسطینیان از سرزمینشان، این اردوگاه تأسیس شد. آنان که از کوههای جنوب لبنان گذشتند و به بیروت رسیدند، گمان نمیکردند روزگارشان در این اردوگاه سخت بیانجام بماند. اما سه سال گذشت، پنج سال، هشت سال، ده سال… و حالا هفتاد و شش سال از آن روزها میگذرد. بزرگسالانی که آن روزها خانوادههای خود را به دوش میکشیدند، یکی یکی خاک شدند و کودکانی که هنوز تصویری مبهم از زادگاه خود داشتند، امروز پیرانی فرتوتاند. اما نسلی که در همین اردوگاه متولد شده و بزرگ شده، هرگز آن سرزمین را ندیده و با این حال، خود را نه «بیروتی» که «فلسطینی» میداند.
در منابع آمده که شتیلا فقیرترین اردوگاه فلسطینی جهان است. من نمیتوانم این مقایسه را تأیید کنم، اما آنچه با چشم دیدم، فقر و آشفتگیای جانسوز بود؛ چندان که حتی نتوانستم دوربینم را بالا بیاورم.
برای هر کس که با تاریخ فلسطین آشنا باشد، نام شتیلا تداعیگر فاجعهای هولناک است. در جریان تهاجم اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲، در همین اردوگاه بود که اسرائیل با همدستی «حزب فالانژ»—شبهنظامیان فاشیست مارونی لبنان—دست به کشتاری زد که نزدیک به ۳۵۰۰ پناهجوی بیگناه فلسطینی در شتیلا و منطقهٔ مجاور صبرا قتلعام شدند.
در سفرم به شتیلا، از گورستان قربانیان آن روزها دیدار کردم. اردوگاه امروز چنان از جمعیت انباشته است که مردگان نیز جای درستی برای آرامش ندارند. گورستان در زیرِ زمین ساخته شده، نه از نور روز خبری است و نه از آسمان؛ تنها نور کدری از روزنههای کوچک به درون میتابد و بر سنگقبرها میافتد. با این حال، فلسطینیان تا جایی که توان داشتهاند، به کشتگان خود احترام گذاشتهاند: روی هر سنگقبری نام و سرگذشت کوتاهی نوشته شده و برخی از آنها که در برابر ارتش اسرائیل و فالانژها جان دادهاند، نشانههایی ویژه دارند و پرچمی کنار مزارشان نصب شده است. مردمی که برایشان جان داده شود، فراموششان نمیکنند؛ حتی در این فقر و تنگدستی.
بهعنوان پژوهشگر خاورمیانه، گمان میکردم برای دیدن شتیلا آمادهام، اما چهل سال پس از آن فاجعه، دیدن این همه رنج و محنت، دلم را فشرد. آنچه در کتابها خوانده بودم، ناگهان جان گرفت و مرا در خود فروبرد.
هدف اصلیام از رفتن به شتیلا، سرزدن به یک مرکز خیریهٔ حمایت از کودکان بود. در حیاط آنها استخری کوچک و ساده درست کرده بودند. گرمای تابستان بیروت سوزان بود و چند پسرک مشغول آببازی. وقتی مرا دیدند، با ذوق و شوق برای مهمان خارجی شیرجه زدند تا شجاعت خود را نشان دهند.
بر دیوارهای مرکز، نقاشیهایی بود از دختر جوانی با حجاب، که خود نیز از نسل آوارگان فلسطینی است. همسنوسال خودم؛ در کوهستان لبنان بزرگ شده و بعدها برای تحصیل به شهر آمده بود. سرگذشتی پرپیچوخم داشت، اما در گفتارش چنان استوار و دلیر بود که آدمی را به تحسین وامیداشت.
روزی که آنجا بودم، بچهها برای جشن هنری سهشنبه تمرین میکردند. محور اصلی آن جشن، آشنایی کودکان با سه کشوری بود که آشکارا در برابر نسلکشی غزه ایستادند و حامی فلسطین شدند: آفریقای جنوبی، لبنان و یمن. در آن ساختمان قدیمی، کودکان با صدایی کودکانه اما پرصلابت سرودی ملی میخواندند به نام «عدالت سلاح من است»؛ آهنگی حماسی در ستایش مقاومت مسلحانه در جنوب لبنان. همآهنگی صدای معصوم کودکان با آن لحن پرشور، چنان دلم را لرزاند که اشک از چشمانم جاری شد.
مدیر این مرکز، پیرمردی بسیار خوشصحبت بود، او نیز فلسطینیالاصل. تمام عمر به مارکسیسم اعتقاد داشت و در جوانی از کادرهای حزب چپگرای معروف «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» بود. به توصیهٔ حزب، از راه آلمان شرقی به کوبا رفت و در مدرسه حزبی آن دیار تحصیل کرد. «کتاب سرخ» (گزیدهای از نوشتههای مائو) را بارها خوانده بود و با حزب کمونیست شوروی و حتی احزاب کمونیست شمال اروپا رفتوآمد داشت.
در دوران رهبر مائو، چین سیاست «دیپلماسی انقلابی» را در پیش گرفته بود. آن پیرمرد کمونیست در جوانی، رفتوآمد زیادی به سفارت چین داشت. میگفت: «در آن سالها، رفتن به سفارت چین برایمان مثل رفتن به خانهٔ خودمان بود. یک بار دیپلمات چینی که رابطهٔ بسیار نزدیکی با ما داشت، مأموریتش پایان یافت. برای بدرقهاش رفتیم؛ او مثل برادری که از برادرش جدا میشود، گریه میکرد و ما را در آغوش میگرفت…» با شنیدن این حکایت، بیاختیار به روزگاری اندیشیدم که باد انقلاب در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین میوزید.
هرچند خود او هرگز به چین دههٔ ۱۹۷۰ سفر نکرده بود، اما دوستان زیادی داشت که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به چین دعوت شده بودند؛ از این رو خاطرات دست اول زیادی تعریف میکرد. یکی از شنیدنیترینشان، حکایت بامزهای بود از سالهای نخست برقراری روابط دیپلماتیک میان چین و فلسطین:
در آن روزها، بسیاری از شهروندان چینی که در مراسم استقبال از مهمانان فلسطینی شرکت میکردند، از میان کارگران، کشاورزان و سربازان بودند. رسانهها آنقدر گسترده نبودند و مردم چین اطلاعات دقیقی از جزئیات جنبش آزادیبخش اعراب نداشتند؛ تنها میدانستند که مبارزهٔ فلسطینیان، جنگی برای رهایی از یوغ امپریالیسم است. در یکی از همان مراسم اولیه، تماشاگران چینی که میان «پاکستان» و «فلسطین» تمایزی قائل نمیشدند و عربی هم نمیفهمیدند، خیلی دوست داشتند مهمانان فلسطینی را گرم پذیرایی کنند. بنابراین تصمیم گرفتند هرجا سخنرانی به «-ستان» ختم شود، کف بزنند.
اما در زبان عربی، «فلسطین» را «فِلِسْطین» میگویند، نه «فلسطینستان»! از این رو تماشاگران هرچه منتظر ماندند، خبری از آن «ستان» مورد انتظار نشد. آنها بیصبرانه میان سخنرانی مهمانان به هم نگاه میکردند که نکند لحظهٔ تشویق را از دست بدهند.
در نگاه اول، این حکایت خندهدار به نظر میرسد، اما من غرق در سادگی و صمیمیت آن روزها شدم. همبستگی میان ملتهای ستمدیده و شکلگیری آگاهی ضدامپریالیستی بینالمللی، از آسمان که نازل نمیشود؛ باید از صفر آغاز شود. کشاورز چینی که پیشتر چیز زیادی از جهان بیرون نمیدانست، اما به راهنمایی حزب کمونیست چین، جهان را شناخت و حتی وارد دیپلماسی «مسیر سوم» شد، از صحراهای بیکران گذشت و با مبارزان فلسطینی پیوندی فراتر از زبان، جغرافیا و فرهنگ یافت—آیا هیچ کاری از این رمانتیکتر میتواند باشد؟
آن کارگران و کشاورزانی که چندان با آداب دیپلماتیک آشنایی نداشتند، اما با تمام وجود میخواستند از رفقای ضدامپریالیستِ دور دست استقبالی پرشور به عمل آورند، و هراس داشتند که نکند بیموقع کف بزنند و میهمانان فلسطینی را ناراحت کنند—این همان سادگی و پاکیِ انقلابی است که خود بهتنهایی گرانبهاترین گوهر است.
در آن سالهای پرآشوب دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، مائو (بنیانگذار چین مدرن) شعله انقلاب را به سراسر جهان افکند و میلیونها انسان تشنهٔ رهایی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را به حرکت درآورد. و من، بهعنوان یکی از دانشجویان چینیِ مکتب او، ناگهان در آن سوی دنیا، در گوشهای از اردوگاه شتیلا، نشسته بودم و از زبان یک پیرمرد فلسطینی—که روزگاری از همان شعله روشنایی گرفته بود—این حکایتها را میشنیدم: حکایتِ او، حکایتِ آنان، و حکایت آن داستانهای به ظاهر جزئی که هرگز در تاریخنوشتهها ثبت نشده، اما چون زر در گوشههای تاریک تاریخ میدرخشند.
در آن ساختمان کهنه و کمسو، ناگهان بیتی از شعر کهن فارسی به یادم آمد:
«بازآ، که از داغِ جوانانت بمیرم،
ای بادِ صبا، از سَرِ کویِ تو گذر کن»
(«بازآ، که در اخلاصِ عمل، یارِ تو باشم
ای بادِ صبا، بر سَرِ کویِ تو گذر کن» از ملکالشعرای بهار)
و در دل ویرانههای بیروت، میان آن مردمان صبور و غریب، دلم برای رهبری تنگ شد که هرگز او را ندیده بودم، اما ردّ نور او هنوز در گوشهگوشهٔ این جهان پراکنده است.
