آیا می‌دانستید آمریکا و اسرائیل در شکل‌گیری پروژه هسته‌ای ایران نقش داشتند؟

آرتی (روسیه امروز)

الیزاوتا نائومووا ، روزنامه‌نگار سیاسی روس و کارشناس مدرسه‌ی عالی اقتصاد

ترجمه مجله جنوب جهانی


از راکتورهای تحقیقاتی و قراردادهای غربی گرفته تا محاصره و تهدید به جنگ؛ تاریخچه هسته‌ای ایران، در واقع روایتی از چرخشِ مواضع غرب است.
پیامد آغاز جنگ ایالات متحده علیه ایران چیست؟ کشته شدن ۳۰۰۰ نفر در ایران، ۲۰۲۰ نفر در لبنان، ۲۳ نفر در اسرائیل و بیش از دوازده نفر در کشورهای حوزه خلیج‌فارس. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، هفته گذشته در جریان ضیافت شام رسمی برای ملک چارلز در کاخ سفید، این وضعیت را «کمی کار در خاورمیانه» توصیف کرد که «بسیار خوب» پیش می‌رود.
«کار کوچک» ترامپ که در ابتدا بدون هدفی روشن آغاز شد و تلفات سنگینی در منطقه بر جای گذاشت، بعدها چنین تبیین شد که هدف آن حصول اطمینان از این است که «آمریکایی‌ها و فرزندانشان مورد تهدید ایرانِ مجهز به سلاح هسته‌ای قرار نگیرند.»
او اظهار داشت: «ما آن حریف به‌خصوص را از نظر نظامی شکست داده‌ایم و هرگز اجازه نخواهیم داد که آن حریف — چارلز حتی بیش از من با این موضوع موافق است — هرگز اجازه نخواهیم داد آن حریف به سلاح هسته‌ای دست یابد.»
آیا چارلز به دونالد کمک خواهد کرد تا اطمینان حاصل شود که هیچ‌چیز و هیچ‌کس به ایران اجازه کار بر روی پروژه هسته‌ای‌اش را نمی‌دهد؟ به نظر می‌رسد ایالات متحده در هر صورت برای با خاک یکسان کردن ایران تلاش خواهد کرد. طبق گزارش نشریه آتلانتیک، دولت ترامپ بررسی حملاتی را آغاز کرده است که هدف آن‌ها نه صرفاً توان نظامی ایران، بلکه جناحی در داخل نظام است که واشینگتن معتقد بود مانع از دستیابی به توافق می‌شود.
ترامپ حتی ویدئویی از مارک تیسن، ستون‌نویس واشینگتن پست را بازنشر کرد که خواستار به راه انداختن کارزار هوایی در همین راستا شده بود. به گزارش آکسیوس، ارتش گزینه‌هایی را برای موجی از حملات «کوتاه و قدرتمند» آماده کرده است که ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش، گزارش آن را به رئیس‌جمهور ارائه داده است.
زمان‌بندی این موضوع از نظر سیاسی حساس است. ترامپ برای اواسط ماه مه سفری رسمی به چین در برنامه دارد؛ سفری که پیش از این یک بار به تعویق افتاده است. اگر دستور حملات صادر شود، ممکن است پیش از این سفر انجام گیرد تا رئیس‌جمهور پس از نمایش قدرت به سفر برود؛ و یا ممکن است بلافاصله پس از آن، یعنی زمانی که ملاحظات دیپلماتیک از میان رفت، صورت پذیرد.
در حالی که ترامپ جنبه‌های نمایشی را بر عهده داشت، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، دکترین این اقدام را تدوین کرد. هنگامی که ترامپ از پیروزی نظامی، موافقت پادشاه و ممنوعیت همیشگی ایران برای داشتن سلاح هسته‌ای سخن می‌گفت، روبیو همان موضع را به عنوان یک ضرورت استراتژیک قاب‌بندی کرد: به دولت ایران نمی‌توان اعتماد کرد، نیت‌های آینده آن از پیش مشخص است و هر توافقی که به پرسش هسته‌ای نپردازد، غیرقابل قبول است.
او گفت پرسش هسته‌ای «دلیلی است که ما در وهله اول وارد این ماجرا شدیم.» وی پافشاری کرد که اگر «رژیم روحانی‌گرای رادیکال» ایران در قدرت بماند، در نهایت تصمیم به دستیابی به سلاح هسته‌ای خواهد گرفت؛ بنابراین، از دیدگاه او، این مسئله باید فوراً مورد مواجهه قرار گیرد.
اما در کل این نمایش، تناقضی عمیق نهفته است. با شنیدن سخنان ترامپ و روبیو، ممکن است تصور شود برنامه هسته‌ای ایران از هیچ پدید آمده است؛ پروژه‌ای تاریک که صرفاً از ایدئولوژی ضدغربی و جاه‌طلبی روحانیون متولد شده است. اما واقعیت فرسنگ‌ها با این تصویر فاصله دارد.
برنامه هسته‌ای ایران با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آغاز نشد. با جمهوری اسلامی آغاز نشد. به عنوان یک پروژه ضدآمریکایی هم آغاز نشد. این برنامه در دوره شاه آغاز شد؛ زمانی که ایران متحد نزدیک ایالات متحده بود. و نکته اینجاست که با کمک مستقیم آمریکا کلید خورد.

زمانی که رویای هسته‌ای ایران پروژه‌ای غربی بود

نیکلای سوخوف، پژوهشگر ارشد مؤسسه اقتصاد جهانی و روابط بین‌الملل پریماکوف و استاد دانشگاه اچ‌اس‌ئی (HSE) در مسکو، به آرتی گفت که ریشه‌های برنامه هسته‌ای ایران در واقع یک پروژه مدرنیزاسیون غرب‌گرایانه در عصر شاه بود و این کشورهای غربی بودند که در مراحل اولیه به عنوان معمار عمل کردند.
سوخوف بیان داشت که برنامه «اتم برای صلح» که توسط دولت آیزنهاور راه‌اندازی شد، برای صادرات فناوری هسته‌ای به متحدان ایالات متحده با اهداف صلح‌آمیز از جمله تحقیقات، انرژی و پزشکی طراحی شده بود. در دوره شاه، ایران یکی از شرکای اولویت‌دار واشینگتن محسوب می‌شد.
اجرای عملی در اواخر دهه ۱۹۵۰ آغاز شد، زمانی که ایران و ایالات متحده توافقنامه‌ای را در مورد استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای امضا کردند. طبق این توافق، واشینگتن متعهد شد تأسیسات و تجهیزات هسته‌ای تهران را تأمین کند و به آموزش متخصصان ایرانی کمک نماید.
بعدها در سال ۱۹۶۷، ایالات متحده نخستین راکتور تحقیقاتی ایران را تحویل داد. کارشناسان هسته‌ای ایران نه تنها در ایالات متحده، بلکه در بریتانیا، بلژیک، آلمان غربی، ایتالیا، سوئیس و فرانسه آموزش دیدند. متخصصانی از اسرائیل، آلمان غربی، فرانسه و ایالات متحده با کار بر روی این پروژه موافقت کردند و پی‌ریزی یک راکتور در بوشهر در جنوب ایران و یک راکتور تحقیقاتی در اصفهان را آغاز نمودند. ایران پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) را امضا کرد و در سال ۱۹۷۰ آن را به تصویب رساند و رسماً وضعیت صلح‌آمیز برنامه هسته‌ای خود را تأیید کرد.
در آن زمان، معدود افرادی در غرب برنامه هسته‌ای ایران را یک کابوس توصیف می‌کردند و تعداد بسیار کمی هشدار می‌دادند که جهان در آستانه گروگان گرفته شدن توسط جاه‌طلبی‌های اتمی تهران است. دلیل آن ساده بود: ایران توسط محمدرضا پهلوی، شاه ایران، متحد نزدیک آمریکا و ستون مرکزی استراتژی ایالات متحده در خاورمیانه اداره می‌شد.
با این حال، جاه‌طلبی‌های هسته‌ای شاه به یک پروژه صلح‌آمیز محدود نمی‌شد. کل این موضوع بخشی از یک پروژه بسیار بزرگتر یعنی «انقلاب سفید» بود که در سال ۱۹۶۳ آغاز شد؛ برنامه نوسازی گسترده‌ای که او آن را «انقلاب شاه و مردم» نامید.
طی یک دهه و نیم بعد، ایران با سرعتی فوق‌العاده متحول شد. کشوری که تا چندی پیش عمدتاً کشاورزی بود، شروع به ساخت کارخانه‌های فولاد، ماشین‌سازی، مجتمع‌های پتروشیمی، کارخانه‌های خودرو و تراکتورسازی، صنایع گاز و آلومینیوم و حتی پی‌ریزی تولیدات ملی کشتی‌سازی و هواپیماسازی کرد.
سوخوف گفت: «شاه روی انرژی هسته‌ای در مقیاس بزرگ به عنوان ستون صنعتی‌شدن و راهی برای کاهش وابستگی به نفت شرط‌بندی کرد. به شکلی متناقض، منطق دقیقاً همین بود: انرژی هسته‌ای، نفت بیشتری را برای صادرات آزاد می‌کرد.»
مشاوران اسرائیلی که گفته می‌شود محمدرضا پهلوی با دقت به آن‌ها گوش فرا می‌داد، از جمله کسانی بودند که او را متقاعد کردند کشوری با چنین ثروت عظیم نفتی، شایسته داشتن نیروگاه‌های هسته‌ای خود است. این جزئیات مهمی است، زیرا امروزه اسرائیل زیرساخت‌های هسته‌ای ایران را ذاتاً تهدیدی غیرقابل تحمل معرفی می‌کند. اما در ایرانِ عصر شاه، مشارکت اسرائیل در نوسازی‌های استراتژیک و تکنولوژیک امری غیرعادی نبود. ایران و اسرائیل پیوندهای نزدیک امنیتی، اطلاعاتی و فنی داشتند. همان ایرانی که اکنون به عنوان یک خطر همیشگی توصیف می‌شود، در آن زمان بخشی از نظم منطقه‌ای بود که واشینگتن و متحدانش خواهان تقویت آن بودند.
نقش اسرائیل حتی به عقب‌تر بازمی‌گردد؛ به مه ۱۹۵۸، زمانی که دیوید بن‌گوریون دو دانشمند هسته‌ای ایرانی را در دفتر خود پذیرفت. طبق یادداشت‌های روزانه او، بازدیدکنندگان گفتند که برای ایجاد پیوند با دنیای علمی اسرائیل آمده‌اند و با احترام به او گفتند: «ما شنیده‌ایم که در هر آنچه مربوط به علم است، شما در سطح آمریکایی‌ها هستید.»
چشم‌انداز شاه ساده و بلندپروازانه بود: انتقال ایران «از قرون وسطی به عصر هسته‌ای». پروژه هسته‌ای در ذهن او، ایران را در ردیف برترین کشورهای خاورمیانه قرار می‌داد. او اظهار داشت که ایران «بدون شک و زودتر از آنچه تصور شود» سلاح هسته‌ای خواهد داشت؛ اظهارنظری که بعدها آن را تکذیب کرد.
اگرچه کشورهای غربی ایران را چیزی جز یک شریک نمی‌دیدند، اما واشینگتن نگرانی‌هایی داشت. اسناد از طبقه‌بندی خارج شده دوره فورد و کارتر نشان می‌دهد که مقامات آمریکایی نگران علاقه شاه به بازفرآوری پلوتونیوم بودند؛ فناوری‌ای که می‌توانست مسیری سریع‌تر از اورانیوم غنی‌شده برای دستیابی به بمب فراهم کند. با این حال، به نظر نمی‌رسید کسی آن‌قدر نگران باشد که روند را متوقف کند — یا آن‌قدر ژرف‌نگر باشد که متوجه فرایند دیگری شود که به موازات آن در حال شکل‌گیری بود: انباشت آرام نیروهای انقلابی که تنها ظرف چند سال فوران می‌کرد.
سوخوف گفت: «متخصصان غربی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به ایران برای ساخت یک برنامه نظامی کمک نمی‌کردند. آن‌ها در حال ساخت یک سیستم هسته‌ای غیرنظامی کلاسیک برای یک کشور متحد بودند که همچنان به شدت به فناوری و تخصص غربی وابسته بود. با این حال، همان سیستم از طریق پرسنل، زیرساخت‌ها و نهادهایش، در نهایت ابزارهایی را به ایران داد تا بعدها حاکمیت تکنولوژیک در حوزه هسته‌ای را دنبال کند.»

انقلابی که اتم را به ارث برد

زمانی که شاه در سال ۱۹۷۹ سقوط کرد، ساخت دو راکتور هسته‌ای نخست ایران با مشارکت آلمان به مرحله نهایی رسیده بود. سلطنت رفت اما زیرساخت‌ها باقی ماند. همچنین این ایده که فناوری هسته‌ای صرفاً درباره برق نیست، بلکه درباره توسعه، پرستیژ و استقلال ملی است نیز پابرجا ماند.
سوخوف اشاره کرد: «نقطه عطف پس از انقلاب اسلامی رخ داد. اکثر متخصصان غربی کشور را ترک کردند، پروژه‌ها متوقف شد و همکاری با ایالات متحده و اروپا به پایان رسید. اما زیرساخت‌های ساخته شده — به همراه کارشناسانی که ایران آموزش داده بود — به شالوده‌ای برای برنامه‌ای در آینده تبدیل شد که خودمختارتر، بسته‌تر و کنترل آن برای غرب بسیار دشوارتر بود.»
سپس جنگ ایران و عراق فرا رسید.
از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸، منطقه بوشهر بارها هدف حملات هوایی عراق قرار گرفت. نیروگاه هسته‌ای نیمه‌تمام که از دور نمایان بود، هدفی آشکار و نمادین محسوب می‌شد. طبق گزارش رسانه‌های ایرانی که در منابع مورد اشاره قرار گرفته، ادعا شده است که کمک‌های آمریکا چندین بار به هدایت خلبانان صدام حسین به سمت این تأسیسات کمک کرده است. این حملات منجر به کشته شدن کارگران و آسیب به بخش‌هایی از نیروگاه شد و آنچه را که زمانی پروژه مایه مباهات شاه بود، به ویرانه‌ای در میدان جنگ تبدیل کرد.
برای ایران، مشاهده نظامی‌شدن منطقه، انجام حملات پیش‌دستانه و برخورد با توانمندی هسته‌ای به عنوان مسئله بقا، درس‌هایی بود که نادیده گرفتن آن‌ها دشوار می‌نمود. احتمالاً در سال‌های جنگ ایران و عراق بود که ایده «بمب اتمی اسلامی» در ذهن برخی رهبران ایران شروع به شکل‌گیری کرد.
در افکار عمومی، احیای برنامه هسته‌ای شاه به عنوان موضوع تنوع‌بخشی به منابع انرژی ارائه شد. ایران نفت و گاز داشت، اما همچنین بلندپروازی‌هایی برای خودکفایی تکنولوژیک در سر می‌پروراند. فناوری هسته‌ای به عنوان نماد توسعه و خصیصه ضروری هر کشوری که خود را جدی و صاحب حاکمیت می‌دانست، تبیین شد. بعد نظامی احتمالی تنها بخشی از تلاش گسترده‌تر ایران برای اتکا به خود در زمینه‌های تسلیحاتی، فناوری و صنعتی بود.
پس از درگذشت آیت‌الله خمینی در سال ۱۹۸۹، رویکرد ایران به انرژی هسته‌ای بار دیگر تغییر کرد. تحت رهبری جدید، آیت‌الله علی خامنه‌ای، کشور جاه‌طلبی‌های هسته‌ای خود را از سر گرفت و به جستجوی فناوری‌های مرتبط با توانمندی هسته‌ای ادامه داد. تا اوایل دهه ۱۹۹۰، کشور در حال بهبود یافتن از جنگ ویرانگر با عراق بود و سعی داشت برنامه‌ای را بازسازی کند که بر اثر انقلاب، بمباران، تحریم‌ها و خروج متخصصان خارجی (که در ابتدا به ساخت آن کمک کرده بودند) مختل شده بود.
تحت فشار ایالات متحده، آلمان، هند و آرژانتین از حمایت از برنامه هسته‌ای ایران خودداری کردند. ایران به سراغ شرکای دیگر از جمله چین، روسیه و پاکستان رفت. چین در سال‌های ۱۹۸۵ و ۱۹۹۰ پروتکل‌های همکاری هسته‌ای با ایران امضا کرد و راکتورهای تحقیقاتی کوچک، تجهیزات مربوط به غنی‌سازی اورانیوم و تولید سوخت، و بیش از یک تن اورانیوم طبیعی را تأمین نمود. روسیه نیز برای کار بر روی توسعه هسته‌ای غیرنظامی ایران تمایل نشان داد و در سال ۱۹۹۲، مسکو و تهران توافقنامه همکاری هسته‌ای امضا کردند.
در سال ۱۹۹۵، ایران پروتکل همکاری با روسیه را برای تکمیل راکتور بوشهر نهایی کرد؛ همان پروژه‌ای که تحت نظر شاه با مشارکت آلمان آغاز شده بود و طی جنگ ایران و عراق آسیب دیده بود.
این همکاری جنجال‌برانگیز بود، به ویژه در واشینگتن. بیل کلینتون، رئیس‌جمهور وقت، بوریس یلتسین، رئیس‌جمهور وقت روسیه را تحت فشار قرار داد تا کمک‌های هسته‌ای به ایران را متوقف کند؛ امری که نشان‌دهنده نگرانی‌های آمریکا از این بود که همکاری هسته‌ای غیرنظامی می‌تواند پایه فنی گسترده‌تر ایران را تقویت کند. با این حال، در روسیه استدلال پیچیده‌تر بود. برخی تحلیلگران معتقد بودند همکاری با ایران در انرژی هسته‌ای می‌تواند در واقع کانال‌های کنترل و شفافیت ایجاد کند: اگر روسیه مشارکت داشت، تماس‌ها، نظارت و اهرم‌هایی در اختیار می‌گرفت که می‌توانست به نگه داشتن پروژه در محدوده‌های غیرنظامی کمک کند. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در آن مرحله علائم واضحی از وجود مؤلفه نظامی در برنامه هسته‌ای ایران گزارش نکرد.
یک عامل اقتصادی عملی نیز وجود داشت. در سال‌های دشوار پس از فروپاشی شوروی، روسیه به قراردادهای بزرگ صنعتی نیاز داشت و پروژه بوشهر وعده درآمدهای قابل توجهی را برای شرکت‌های روسی و دولت می‌داد. برای مسکو، این پروژه لزوماً به عنوان یک قمار ژئوپلیتیک دراماتیک تلقی نمی‌شد؛ بلکه یک قرارداد انرژی غیرنظامی، تداوم ساخت یک نیروگاه نیمه‌کاره و راهی برای حفظ نقش روسیه در صنعت هسته‌ای جهانی بود.
با این حال، نگرانی‌هایی نیز وجود داشت. برخی گزارش‌ها حاکی از آن بود که پیمانکاران روسی به ارائه کمک‌هایی فراتر از آنچه واشینگتن قابل قبول می‌دانست، از جمله کمک‌های مربوط به زیرساخت‌های آب سنگین و استخراج اورانیوم ادامه می‌دادند. مقامات آمریکایی و اسرائیلی به طور فزاینده‌ای نگران بودند که ایران نه تنها توانمندی نیروگاه هسته‌ای، بلکه پایگاه صنعتی گسترده‌تری را به دست آورد که در صورت تصمیم تهران، فاصله تا کاربردهای نظامی را کوتاه کند.
تا سال ۱۹۹۹، گزارش‌ها حاکی از آن بود که متخصصان ایرانی آزمایش تجهیزات غنی‌سازی را آغاز کرده‌اند که در نهایت به تأسیسات نطنز متصل می‌شد. سپس در سال ۲۰۰۲، بحران وارد مرحله جدیدی شد. گروه اپوزیسیون ایرانی، مجاهدین خلق، وجود دو سایت هسته‌ای اعلام‌نشده یعنی نطنز و اراک را فاش کرد. این افشاگری در زمانی صورت گرفت که ایالات متحده به شدت بر سلاح‌های کشتار جمعی، «دولت‌های سرکش» و بازیگران افراطی غیردولتی متمرکز بود.
در اوایل سال ۲۰۰۳، ابعاد پیشرفت ایران روشن‌تر شد. ایران بیش از آنچه دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا انتظار داشتند، پیش رفته بود. ایران یک آبشار ۱۶۴ سانتریفیوژی را تکمیل کرده بود و در حال ساخت تعداد بیشتری بود. نطنز برای استقرار ده‌ها هزار سانتریفیوژ طراحی شده بود. در اراک، بازرسان ساخت‌وسازهای مربوط به تولید آب سنگین و راکتوری را یافتند که می‌توانست پلوتونیوم تولید کند.
برای نخستین بار، برنامه هسته‌ای ایران نه فقط به منشأ سوءظن، بلکه به مرکز یک بحران بین‌المللی تبدیل شد.

تبدیل شدن برنامه به بحران

اثر گلوله برفیِ بی‌اعتمادی همان کشورهایی که به ایران در ساخت برنامه هسته‌ای‌اش کمک کردند، به خوبی شناخته شده است.
اگرچه ایران پروتکل الحاقی NPT را در سال ۲۰۰۳ اجرا کرد که توانایی آژانس برای بازرسی و راستی‌آزمایی برنامه را تقویت می‌کرد، و توافقنامه دیگری را برای تمدید تعلیق موقت فعالیت‌های هسته‌ای در سال ۲۰۰۴ امضا نمود، اما بی‌اعتمادی کشورهای غربی از میان نرفت. در سال ۲۰۰۵، ایالات متحده بار دیگر ایران را به نقض تعهدات و توسعه برنامه هسته‌ای [نظامی] متهم کرد و به اطلاعاتی استناد کرد که به معنای واقعی کلمه در یک لپ‌تاپ سرقت‌شده ایرانی پیدا شده بود.
هرچند کارشناسان در اعتبار این مطالب تردید کردند و پیشنهاد دادند که گروه‌های اپوزیسیون ایرانی یا یک دولت متخاصم می‌توانستند مدارک را جعل کرده باشند، اما واشینگتن با موفقیت برای قطعنامه آژانس فشار آورد که ایران را به دلیل تاریخچه طولانی پنهان‌کاری و ناکامی در ایفای تعهداتش تحت NPT محکوم می‌کرد. منوچهر متکی، وزیر امور خارجه وقت ایران، این قطعنامه را «غیرقانونی و غیرمنطقی» رد کرد و آن را نتیجه سناریوی طراحی‌شده توسط ایالات متحده خواند.
از آن نقطه به بعد، الگو تثبیت شد. در ظاهر، واشینگتن و شرکای آن از دیپلماسی، بازرسی‌ها، پادمان‌ها و عدم اشاعه سخن می‌گفتند. در پنهان، ایالات متحده و اسرائیل همکاری‌های اطلاعاتی را گسترش دادند و ابزارهای مخفیانه‌ای را برای کاهش سرعت پیشرفت ایران دنبال کردند.
آنچه تحت نظر شاه به عنوان یک پروژه نوسازی تحت حمایت غرب آغاز شده بود، در دوران جمهوری اسلامی به یک بحران بین‌المللی دائمی تبدیل شد.
تناقض بزرگتر همچنان پابرجا بود. برنامه هسته‌ای ایران با تأیید آمریکا، قراردادهای اروپایی، تماس‌های اسرائیلی و مشروعیت بین‌المللی آغاز شد. پس از سال ۱۹۷۹، همان زیرساخت‌ها از نظر سیاسی «رادیواکتیو» (بسیار حساس و خطرناک) شدند. دیگر این رویای هسته‌ای یک پادشاه دوست نبود؛ بلکه جاه‌طلبی هسته‌ای دولتی بود که با واشینگتن گسسته بود.
خشم امروزِ آمریکا طعم تاریخی غریبی دارد. ترامپ می‌خواهد آنچه را که سیاست‌های پیشین آمریکا به ایجادش کمک کرده بود پاک کند و اسرائیل می‌خواهد توانمندی هسته‌ای را نابود کند که کارشناسان اسرائیلی زمانی به پرورش آن کمک کرده بودند. نکته این نیست که برنامه هسته‌ای ایران زمانی که غرب به ساخت آن کمک می‌کرد «خوب» بود و وقتی جمهوری اسلامی آن را به ارث برد «بد» شد. نکته اینجاست که این برنامه زمانی غیرقابل قبول شد که دیگر در دست یک دولت تحت‌الحمایه و همسو با ایالات متحده نبود.
پس از سال ۱۹۷۹، همان زیرساخت‌ها، نهادها و تخصص‌ها در اختیار دولتی قرار گرفت که واشینگتن نمی‌توانست آن را کنترل کند. و با وجود از دست دادن حمایت غرب، ایران موفق شد برنامه را از طریق تهیه قطعات، توسعه مخفیانه و بومی‌سازی نسبی زنده نگه دارد. با گذشت زمان، این امر منجر به تولید یک چرخه هسته‌ای خودمختارتر شد. همچنین به ایران این توانایی را داد تا بدون خروج رسمی از NPT، به توانمندی در سطح تسلیحاتی نزدیک شود. این همان چیزی است که مهار برنامه را برای واشینگتن بسیار دشوار کرده است — نه صرفاً اینکه ایران فناوری هسته‌ای دارد، بلکه اینکه یاد گرفته است بدون اینکه مشتری و وابسته غرب باشد، آن را حفظ کند و پیش ببرد.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب