
کارل مارکس در ۲۰۸ سالگی: انترناسیونالیست انقلابی که در کنار استعمارزدگان ایستاد
امآر آنلاین (MR Online)
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
کارل مارکس در ۵ مه ۱۸۱۸ در ترییرِ پروس متولد شد. دویست و هشت سال بعد، در حالی که نابرابریهای جهانی تشدید شده و مناقشات بر سر امپریالیسم، نژاد و مقاومت بالا گرفته است، میراث او به عنوان اندیشمندی که مبارزات ملل استعمارزده و بردهشده را در قلب نبرد علیه سرمایهداری قرار داد، شایسته بازنگری است. مارکس نه یک نظریهپردازِ محدودِ اروپامحور، بلکه در همکاری نزدیک با فریدریش انگلس، دیدگاهی عمیقاً بینالمللگرا را بسط داد. نگاشتهها و فعالیتهای سیاسی آنها درباره ایرلند، جنگ استقلال هند در سال ۱۸۵۷ و بردهداری در آمریکا، نشانگر انقلابیونی است که رهایی ستمدیدگان را از آزادی طبقه کارگر در سراسر جهان جداییناپذیر میدیدند.
مارکس و انگلس صرفاً به نظریهپردازی انتزاعی بسنده نکردند. آنها وقایع عینی را تحلیل نموده، مکاتبات گستردهای با انقلابیون و متفکران داشتند و از طریق روزنامهنگاری، «انترناسیونال اول» و شبکههای شخصی، کنشگری سیاسی پیشه کردند. سیر تطور آنها — از دیدگاههای اولیه متأثر از پیشفرضهای اروپامحورِ آن عصر به سمت موضعی قاطعانه ضد استعماری — نشاندهنده صداقت فکری و پایبندی آنان به واقعیت مادی است. ایرلند برای آنان به عنوان اصلیترین نمونهٔ موردی سلطه استعماری در اروپا عمل کرد؛ هند وحشیگری و تناقضات امپراتوری در آسیا را به تصویر کشید؛ و بردهداری در آمریکا بر اتکای سرمایهداری به بردگی نژادی تأکید ورزید. در هر یک از این عرصهها، آنها پرچمدار همبستگی بینالمللی بودند.
همانطور که تریستام هانت در زندگینامه انگلس استدلال میکند، حتی زمانی که مارکس و انگلس رگههایی از تفکر نژادپندارانه (متأثر از زمانه) بروز میدادند، همواره حامی سیاستهایی برای اصلاح و تغییر شرایط ستمدیدگان باقی ماندند.
ایرلند: نخستین مستعمره انگلیس و «اهرم» انقلاب
مارکس و انگلس به درستی ایرلند را قدیمیترین مستعمره انگلستان میدیدند؛ آزمایشگاهی برای استثمار نژادی-امپریالیستی که انقیاد آن تکیهگاه قدرت بریتانیا بود. انگلس که بارها از ایرلند بازدید کرده و از تجربیات زیسته شریک زندگیاش، مری برنز و خواهرش لیزی (هر دو از مهاجران ایرلندی طبقه کارگر) بهره جسته بود، مشاهدات دقیقی ارائه داد. او در نامهها و یادداشتهای خود، ویرانی سیستماتیک این کشور را در طول قرنها فتح، غصب اراضی، مهاجرت اجباری، قحطی و تبعیت اقتصادی توصیف کرد. نوع مواجهه استعمار انگلیس با ایرلندیها، آزمایشگاهی برای پیشبرد استعمار در آفریقا، آسیا و کارائیب شد.
انگلس چنین نوشت:
ایرلند را میتوان نخستین مستعمره انگلستان دانست که به دلیل نزدیکی، هنوز دقیقاً به شیوه قدیم اداره میشود؛ در اینجا میتوان مشاهده کرد که آزادیِ ادعاییِ شهروندان انگلیسی بر پایه سرکوب مستعمرات بنا شده است.
قحطی بزرگ (۱۸۴۵-۱۸۵۲) مصداق بارز این مدعا بود: در حالی که مردم ایرلند از گرسنگی جان میدادند، مواد غذایی به بریتانیا صادر میشد. مارکس بعدها این موضوع را در کتاب سرمایه گنجاند و نشان داد که چگونه توسعهنیافتگی و استثمار ایرلند، سوختِ انباشت سرمایه در انگلیس را فراهم کرده است — با تبدیل زمینهای زراعی به چراگاه، واداشتن مردم به مهاجرت و ایجاد «ارتش ذخیره کار» که منجر به کاهش دستمزدها در انگلستان میشد.
دیدگاههای آنان تحول شگرفی یافت. در ابتدا امیدوار بودند کارگران انگلیسی رهبری رهایی ایرلند را بر عهده بگیرند، اما مطالعات عمیقتر و تجربه سیاسی، آنها را به خلاف این امر متقاعد کرد. مارکس در نامه حیاتی سال ۱۸۶۹ به انگلس اعلام داشت:
مطالعه عمیقتر اکنون مرا به عکس این موضوع متقاعد کرده است. طبقه کارگر انگلستان هرگز هیچ دستاوردی نخواهد داشت مگر آنکه خود را از شر [مسئله] ایرلند خلاص کند. اهرم [انقلاب] باید در ایرلند به کار گرفته شود.
استقلال ایرلند به پیششرط پیروزی طبقه کارگر انگلیس بدل شد، چرا که تعصبات ضد ایرلندی موجب تفرقه میان پرولتاریا میگشت و آریستوکراسی زمیندار از اجارهبهای ایرلندیها توان میگرفت.
آنها از «فنیانها» (Fenians) حمایت کردند و خصلت جمهوریخواه و کارگری این جنبش را به رسمیت شناختند. مارکس فعالانه در «انجمن بینالمللی کارگران» تلاش کرد تا از زندانیان فنیان دفاع نموده و مطالبات ملی ایرلند را به بینالمللگرایی کارگری پیوند زند. این یک همدلی انتزاعی نبود، بلکه سیاستی استراتژیک بود: سرکوب ملی در مستعمره، مرکز امپراتوری را تضعیف کرده و گشایشهایی برای انقلابی گستردهتر ایجاد میکرد. لنین بعدها سیاست آنها در قبال ایرلند را الگویی برای نحوه ارتباط پرولتاریای مللِ سرکوبگر با جنبشهای رهاییبخش ملی دانست.
هند و شورش ۱۸۵۷: مقاومت ملی در برابر وحشیگری امپریالیستی
روزنامهنگاری مارکس در نیویورک دیلی تریبون حاوی برخی از زندهترین گزارشهاست. او در اوایل دهه ۱۸۵۰، در ابتدا سلطه بریتانیا بر هند را از جنبهای «پیشرو اما ویرانگر» میدید — که ساختارهای فئودالی را، هرچند با ابزارهای وحشیانه، در هم میشکست و زیربنای توسعه آتی را پی میریخت. شورش ۱۸۵۷ (نخستین جنگ استقلال هند) نقطه عطفی در این نگرش بود. او و انگلس این واقعه را به طور گسترده پوشش دادند و انگلس تحلیلهای نظامی دقیقی بر آن نوشت.
در مقاله شورش هند (سپتامبر ۱۸۵۷)، مارکس ریاکاری بریتانیا را محکوم کرد. او ضمن نقد خشونتهای سپاهیان هند (Sepoys)، آنها را به عنوان بازتابی از رفتار خودِ انگلیس در هند تبیین کرد:
رفتار سپاهیان هر اندازه هم شنیع باشد، تنها بازتاب متمرکزی از رفتار خود انگلستان در هند است.
در حالی که شورشیان در نبرد برای استقلال حدود ۶۰۰۰ کشته بر جای گذاشتند، بریتانیا در پی سرکوب این قیام، با صدها هزار قتل ناعادلانه پاسخ داد. مارکس جزئیات شکنجه را به عنوان یک «نهاد ارگانیک» در سیاست مالی بریتانیا، به آتش کشیدن روستاها، اعدامهای دستهجمعی و تازیانهزنیها را شرح داد. او تأکید کرد که این واقعه نه یک طغیان ساده، بلکه یک «شورش ملی» بود.
مارکس بر تاکتیکهای «تفرقه بینداز و حکومت کن» بریتانیا و نارضایتیهای اقتصادی — از جمله مالیاتها، سیاستهای ارضی و توهینهای فرهنگی — که هندوها و مسلمانان را متحد کرده بود، انگشت گذاشت. انگلس با تحلیل نبردها، به استفاده شورشیان از تاکتیکهای چریکی و قدرت مقاومت مردمی اشاره کرد. آنها بدون آنکه نگاهی رمانتیک داشته باشند، کاستیهای شورشیان را نقد کرده و در عین حال بر حقانیت مقاومت در برابر سلطه خارجی پای فشردند.
این پوشش خبری بازتابدهنده بینالمللگرایی گستردهتر آنها بود. این شورش آنها را واداشت تا روایتهای خطی از «پیشرفت» را زیر سؤال ببرند. ادعاهای تمدنسازِ استعمار در بستر غارت و مقاومت، پوچ و بیمایه جلوه کرد. گزارشهای مارکس به شورشیان چهرهای انسانی بخشید و ایدئولوژی امپریالیستی را رسوا کرد. آثار آنها تأکید داشت که ملل استعمارزده، سازندگان فعال تاریخ خویش هستند، نه قربانیان منفعل آن.
بردهداری در آمریکا: ستون سرمایهداری جهانی
مارکس و انگلس بردهداری در ایالات متحده را نه یک بازماندهٔ فئودالی، بلکه جزء لاینفک سرمایهداری مدرن میدانستند؛ به ویژه تولید پنبه که صنایع بریتانیا را تغذیه میکرد. آنها جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) را با اشتیاق دنبال کردند و مارکس با نگارش مقالات و نامهها، به محض محوری شدن مسئله رهایی بردگان، خواستار حمایت از اتحاد شمال شد.
مارکس در مکاتبات خود خاطرنشان کرد که این جنگ، دو سیستم اجتماعی را در برابر هم قرار داده است: کار آزاد در شمالِ سرمایهداری در مقابل بردهداری در جنوب. او اعلامیه آزادی بردگان در سال ۱۸۶۳ توسط آبراهام لینکلن و مسلح کردن سربازان سیاهپوست را ستود و آن را تبدیلِ منازعه به یک جنگ انقلابی قلمداد کرد.
مارکس به شکلی حیاتی، این موضوع را به جنبش کارگری اروپا پیوند داد:
کار در پوستی سفید نمیتواند خود را رها سازد، آنجا که در پوستی سیاه داغِ بردگی بر پیشانی دارد.
سرنگونی بردهداری راه را برای جنبش طبقه کارگر آمریکا هموار کرد و جرقهبخش مبارزات برای هشت ساعت کار در روز شد؛ لحظهای تاریخی که از آن زمان تاکنون منجر به برگزاری جهانی روز اول ماه مه گشته است. این زوج انقلابی با همدلی طبقه حاکم بریتانیا نسبت به کنفدراسیونِ بردهدار مقابله کرده و در انترناسیونال برای همبستگی با شمال بسیج شدند. آنها از نخستین کسانی بودند که دریافتند جنگ داخلی آمریکا اساساً بر سر یک چیز است: جنگ علیه بردهداری؛ و با آغوش باز از آن استقبال کردند.
مفهوم «بردگیِ مزدبگیری» مستقیماً با مکاتبات مارکس با تبعیدیان انقلابی آلمانی پیوند دارد که در ارتشهای اتحاد شمال در جنگ داخلی آمریکا جنگیدند. انگلس و مارکس پیوندهای جهانی بردهداری را میدیدند — از مهاجران قحطیزده ایرلندی که وارد کارخانههای شمال میشدند تا جایگزینهای پنبه هند و ریاکاری امپریالیسمِ «تجارت آزاد». موضع آنها ترکیبی از ضد نژادپرستی، ستیز با بردهداری و تحلیل طبقاتی بود.
انترناسیونالیستهای واقعی: همبستگی فراتر از مرزها
آنچه این مواضع را متحد میکرد، یک بینالمللگرایی منسجم بود. مارکس و انگلس شوونیسم را در جنبش کارگری طرد کردند. آنها اصرار داشتند که کارگران انگلیسی باید از تعیین سرنوشت ایرلند حمایت کنند، نه از سر صدقه، بلکه به این دلیل که سرکوب ملی در داخل، رهایی خودِ آنان را تضعیف میکرد. آنها همین منطق را در جاهای دیگر نیز به کار بستند و اتحاد میان پرولتاریای کلانشهرها و مقاومتکنندگان مستعمراتی را ضروری میدیدند.
همکاری آنها همافزا بود: عمق تئوریک مارکس با گسترهٔ تجربی انگلس، تجربه صنعتی او در منچستر و دانش نظامیاش تکمیل میشد. آنها با هم مجموعهای از آثار را پدید آوردند که بر متفکران ضد استعماری بعدی، از لنین تا شخصیتهای جنوب جهانی، تأثیر گذاشت. آنها سرمایهداری را به عنوان یک سیستم جهانی درک میکردند که در آن استثمار در مستعمرات و پیرامون، قدرت مرکز را تقویت میکند.
منتقدان گاهی مارکس را در ابتدا اروپامحور جلوه میدهند، اما تحول او و انگلس، به ویژه پس از دهه ۱۸۵۰، نشاندهنده آمادگی برای یادگیری از وقایع است. آنها هرگز این ایده را که کشورهای پیشرفته سرمایهداری دارای تناقضات کلیدی هستند رها نکردند، اما پتانسیل انقلابی مبارزات رهاییبخش ملی را به رسمیت شناختند.
در عصر رقابت دوباره قدرتهای بزرگ و تهاجم امپریالیستی تهاجمیتر در مقیاس جهانی، آثار و الگوی مارکس و انگلس بیش از هر زمان دیگری موضوعیت یافته است. قوانین آهنین امپراتوری در مبارزات قهرمانانه علیه استعمار و امپریالیسم در کوبا، ونزوئلا، ایران، غزه، ایرلند و اسپانیا — و در واقع در سراسر جهان — با دشمنان آشتیناپذیر خود روبرو میشوند. نیروهای مخالفِ وضع موجودِ امپریالیستی در سراسر جهان، از جمله در قلب امپراتوریهای غربی، در حال برخاستن هستند.
