دلارهای نفتی و موشک‌ها- پرینس کاپون


دلارهای نفتی و موشک‌ها: جنگ آمریکا–اسرائیل، تلافی ایران و تناقض امپریالیستی ۶ تریلیون دلاری خلیج‌فارس

اکونومیست در حالی از تلف شدن ثروت حاکمیتی در منطقهٔ خلیج‌فارس می‌نالد که بی‌سروصدا چارچوب جنگی را بازتولید می‌کند که خود حاصل تشدید تنش‌های آمریکا و اسرائیل و ساختار امنیت امپریالیستی است. شواهد تجربی نشان می‌دهد شبکه‌ای از پایگاه‌ها، گلوگاه‌های استراتژیک، تحریم‌ها و سازوکارهای کنترل مالی، سرمایه‌های خلیج فارس  را به قدرت انحصاری جهانی پیوند می‌دهد. در زیر پوستهٔ روایت‌های رسمی، صندوق‌های ثروت حاکمیتی همچون ضربه‌گیرهای بحران عمل می‌کنند و رانت نفت را به جنگ، بازسازی و ثبات امپراتوری هدایت می‌نمایند. از جنبش‌های ضدجنگ گرفته تا مقاومت در برابر تحریم‌ها و همبستگی کارگری، زمین مبارزه در همان مدارهای جهانی شکل گرفته است که این نظام به آن وابسته است.

به قلم پرنس کاپون | اطلاعات مسلح
ترجمه مجله جنوب جهانی

وقتی صندوق گنج شروع به خونریزی می‌کند

مقالهٔ اکونومیست با عنوان «جنگ صندوق شش تریلیون دلاری خلیج فارس  را تخلیه خواهد کرد» که در ۱۵ آوریل ۲۰۲۶ از دبی منتشر شد، با صدای خونسرد اتاق حسابداری سخن می‌گوید. نویسنده به ما می‌گوید که جنگ در منطقهٔ خلیج‌فارس فشار سنگینی را بر صندوق‌های ثروت حاکمیتی بحرین، کویت، عمان، قطر، عربستان سعودی و امارات متحدهٔ عربی وارد می‌کند. این صندوق‌ها که دهه‌ها بر پایهٔ درآمدهای هیدروکربوری فربه شده‌اند، به سرمایه‌گذاران عظیم جهانی تبدیل گشته‌اند و پول خود را به هوش مصنوعی، اعتبار خصوصی، املاک و مستغلات، باشگاه‌های فوتبال، خطوط هوایی، بنادر، مراکز داده و خرابه‌های پرزرق‌وبرق بازی‌های مورد علاقهٔ سرمایه‌داری متأخر سرازیر کرده‌اند. اکنون، اکونومیست هشدار می‌دهد که درگیری با ایران زندگی مردانی را که این ثروت‌ها را مدیریت می‌کنند پیچیده کرده است. زیرساخت نفت و گاز آسیب دیده، هزینه‌های دفاعی در حال افزایش، خطوط هوایی، هتل‌ها، فرودگاه‌ها، بنادر و شرکت‌های ساختمانی ضربه خورده‌اند، ابرپروژه‌ها لرزان شده‌اند و احتمال دارد صندوق‌های حاکمیتی خلیج فارس  ناچار شوند دارایی‌های خود را بفروشند، سرمایه را تغییر مسیر دهند و پول بیشتری را در داخل خرج کنند تا در خارج از کشور.

در نگاه اول، این گزارش شبیه یک تحلیل مالی معقول و متین به نظر می‌رسد. لحن آن تیز و حساب‌شده است، جمله‌ها صیقل خورده‌اند و اعداد با اعتمادبه‌نفسی در صفحه راهپیمایی می‌کنند که مخصوص حسابدارانی است که هرگز مجبور نبوده‌اند بپرسند چه کسی نفت را حفر کرده، چه کسی برج‌ها را ساخته، چه کسی هتل‌ها را تمیز کرده یا چه کسی زیر موشک‌ها جان باخته است. اما در زیر این نثر آرام، اقتصاد سیاسی آشنای روزنامه‌نگاری امپراتوری جریان دارد. اکونومیست از کف پالایشگاه، آسفالت فرودگاه، اردوگاه کارگران مهاجر، اسکله، خط لوله یا محلهٔ کارگری سخن نمی‌گوید. او از اتاق هیئت مدیره حرف می‌زند. جهان او پر از مدیران صندوق، بانکداران، مشاوران، تحلیلگران سرمایه‌گذاری و مدیران ارشد ثروت حاکمیتی است. در این جهان، جنگ پیش از آن که یک فاجعهٔ انسانی یا نشانهٔ آشفتگی امپریالیستی باشد، یک اختلال در تخصیص دارایی‌ها محسوب می‌شود.

این موقعیت طبقاتی مهم است. اکونومیست یک اطلاع‌رسانی محلی خنثی نیست که حقایق با پای برهنه و بی‌گناه به آن وارد شوند. بلکه یکی از ارگان‌های بزرگ سرمایه مالیِ لیبرال است؛ مجله‌ای که مدتهاست منافع امپراتوری، بازارها و نخبگان مدیریتی را به زبان عقل سلیم ترجمه می‌کند. معمولاً نیازی به فریاد زدن ندارد. قدرت او از این هم آرام‌تر و عمیق‌تر است. او به خواننده می‌آموزد که چگونه ببیند: کدام ضررها تراژیک هستند، کدام قربانیان اهمیت دارند، کدام کارشناسان معتبرند، کدام ساختارها نامرئی باقی می‌مانند و کدام پرسش‌ها چنان بی‌ادبانه هستند که در جمع مودبان نمی‌توان پرسید. مقاله امضا ندارد و این فقط بر قدرت آن می‌افزاید. هیچ نویسندهٔ فردی پشت آن نمی‌ایستد. در عوض، خود نهاد سخن می‌گوید و نقاب عقل عینی را به چهره دارد، در حالی که اضطراب سرمایهٔ جهانی را با لهجهٔ تمدن به ما عرضه می‌کند.

اولین ابزار تبلیغاتی در اینجا، قاب‌بندی روایی است. جنگ به عنوان یک مسئلهٔ مدیریت مالی برای صندوق‌های ثروت حاکمیتی خلیج فارس قاب گرفته است. سؤال این می‌شود که این صندوق‌ها چگونه نقدینگی خود را حفظ می‌کنند، سبد سرمایه‌گذاری را متوازن می‌سازند، دارایی‌های غیرنقد را مدیریت می‌کنند و سرمایه‌گذاران را آرام نگه می‌دارند. این قاب‌بندی در معنای محدود فنی خود نادرست نیست، اما بار سیاسی سنگینی دارد. میدان دید خواننده را چنان تنگ می‌کند که خلیج فارس  نه به مثابهٔ منطقهٔ نظامی‌شدهٔ امپراتوری، نه به عنوان دژ نفت و دلار و نه به عنوان سرزمینی که پایگاه‌های آمریکا، تحریم‌ها، قراردادهای تسلیحاتی و گلوگاه‌های استراتژیک آن را شکل داده‌اند ظاهر می‌شود، بلکه صرفاً مجموعه‌ای از ابزارهای سرمایه‌گذاری است که متأسفانه از تلافی‌جویی ایرانی ناراحت شده‌اند. از خواننده دعوت می‌شود پیش از آن که بپرسد چه کسی این صندوق گنج را پر کرده، چه کسی از آن محافظت می‌کند، چه کسی آن را خرج می‌کند و خون چه کسی لولای آن را چرب می‌کند، نگران خود گنج باشد.

دومین ابزار، سلسله‌مراتب منابع است. صداهای معتبر در مقاله از مشاوران، شرکت‌های تحقیقاتی، بانکداران، سرمایه‌گذاران و متخصصان ثروت حاکمیتی می‌آید. این‌ها کشیشان معبد سرمایه‌گذاری هستند. ممکن است بدانند پول به کجا حرکت می‌کند، اما کارکرد طبقاتی آن‌ها رفتاری با حرکت پول به مثابه مرکز واقعیت است. تخصص آن‌ها خنثی نیست؛ بلکه تخصصی از درون ماشین سرمایه‌داری است. کارگران هیچ‌جا به عنوان سوژه‌های دانا ظاهر نمی‌شوند. کارگران مهاجر که بخش بزرگی از افق پرزرق‌وبرق خلیج فارس  را ساخته‌اند و فرودگاه‌ها، هتل‌ها، مراکز لجستیک و پروژه‌های عمرانی آن را زنده نگه داشته‌اند، غایبند. مردم ایران نیز که کشورشان عمدتاً به چشم منبع موشک و ریسک دیده می‌شود، حضور ندارند. ستمدیدگان تنها به عنوان نویز پس‌زمینه پشت نگرانی‌های مالی قدرتمندان به متن وارد می‌شوند.

سومین ابزار، حذف است؛ آن امپراتور کهنه‌کار پروپاگاندا بورژوایی. مقاله پرتابه‌های ایرانی، زیرساخت‌های آسیب‌دیده، سرمایه‌گذاران عصبی و ابرپروژه‌های متوقف را به ما نشان می‌دهد، اما به طور جدی نمی‌پرسد جنگ چگونه آغاز شد، چه معماری نظامی امپریالیستی خلیج فارس  را تا این حد در معرض ضربه قرار داد و اقدامات آمریکا و اسرائیل چگونه بحران را شکل دادند. ایران به عنوان نیرویی ظاهر می‌شود که «چنگال خود را بر تنگهٔ هرمز» نشان داده، در حالی که ساختار عمیق‌تر محاصره، تحریم، استقرار پایگاه و کنترل نظامی‌شدهٔ انرژی در پشت صحنه باقی می‌ماند. این یک حقهٔ کوچک و بامزه است. اگر تاریخ با تلافی ایران آغاز شود، آنگاه ایران نویسندهٔ بی‌ثباتی خواهد بود. اگر تاریخ زودتر آغاز شود—با فشار امپریالیستی، تشدید نظامی، تحریم‌ها و ادغام خلیج فارس  در راهبرد امنیتی آمریکا—آنگاه تمام جغرافیای اخلاقی دگرگون می‌شود.

چهارمین ابزار، ترس است. مقاله مانند یک نشریهٔ زرد جیغ نمی‌کشد؛ مانند یک بانکدار با خبر بد زمزمه می‌کند. «پرتابه‌های ایرانی» جذابیت کشورهای ثروتمند خلیج فارس  را کاهش می‌دهند. پیمانکاران خارجی عقب می‌نشینند. سرمایه‌گذاران غربی دچار تردید می‌شوند. ترافیک هوایی افت می‌کند. هتل‌های لوکس آسیب می‌بینند. فروش مسکونی سقوط می‌کند. ترس در اینجا ترس مردم عادی در برابر جنگ نیست؛ ترس سرمایه از دست دادن اعتماد است. این ترسی است که برای مصرف نخبگان پالایش شده، در نثری محترمانه ریخته شده و در دمای اتاق سرو می‌شود. هدف سیاسی روشن است: خواننده را وادار کند احساس کند قدرت ایرانی نیروی بی‌ثبات‌کننده است، در حالی که نظم عظیم نظامی و مالی هم‌سو با آمریکا که ایران را احاطه کرده، به عنوان پس‌زمینهٔ طبیعی زندگی پذیرفته می‌شود.

پنجمین ابزار، انباشت کارت است. مقاله انبوهی از شواهد مربوط به آسیب‌پذیری خلیج فارس  را روی هم می‌چیند: ذوب‌آلجی‌های آسیب‌دیده، گردشگری ضعیف، اختلال خطوط هوایی، لغو قراردادها، سرمایه‌گذاری‌های خصوصی پرریسک و صندوق‌های حاکمیتی که مجبور به حمایت از اقتصادهای داخلی شده‌اند. اما وزن مشابهی به این پرسش نمی‌دهد که چه کسی از بحران سود می‌برد. جنگ نه تنها ارزش را نابود می‌کند، بلکه آن را بازتوزیع می‌نماید. تولیدکنندگان تسلیحات، معامله‌گران نفت، شرکت‌های بازسازی، بیمه‌گران، پیمانکاران و واسطه‌های مالی همگی با چنگال‌های آماده دور آتش جمع می‌شوند. با این حال، همدردی اکونومیست عمدتاً با متولیان ثروت‌های نفتی است که سبد سرمایه‌گذاری‌شان ممکن است ظرافت کمتری پیدا کند. انسان تا مرز گریه پیش می‌رود: بیچاره صندوق ثروت حاکمیتی که جنگ او را مجبور می‌کند بین استارت‌آپ‌های هوش مصنوعی، مناطق لوکس و قبض‌های دفاع موشکی یکی را انتخاب کند.

ششمین ابزار، دوپهلوگویی است. مقاله راهبرد صندوق‌های ثروت حاکمیتی خلیج فارس  را «دوراندیشانه» توصیف می‌کند؛ برنامه‌ریزی برای زندگی پس از سوخت‌های فسیلی. اما این آیندهٔ «پسا‌نفتی» در روایت خود مقاله چگونه به نظر می‌رسد؟ مانند پول نفتی که به فرودگاه‌ها، خطوط هوایی، هتل‌های لوکس، املاک، بنادر، هوش مصنوعی، اعتبار خصوصی، اموال جهانی و ابرپروژه‌های ساخته‌شده بر پشت کارگران وارداتی و تضمین‌های امنیتی امپریالیستی سرازیر می‌شود. این رهایی از نفت نیست. این اجارهٔ نفت است که لباس نو پوشیده و به خارج فرستاده می‌شود تا با سرمایه‌داری انحصاری معاشرت کند. اقتصاد کهنه از میان نرفته، بلکه به سبدهای سرمایه‌گذاری تبدیل شده است. صندوق گنج به این دلیل که کسی یک مرکز داده روی آن بگذارد، دیگر صندوق گنج بودن را متوقف نمی‌کند.

پس مقاله یک عملیات ایدئولوژیک ظریف انجام می‌دهد. از خواننده می‌خواهد که پادشاهی‌های خلیج فارس  را به عنوان سرمایه‌گذاران محتاطی ببیند که پروژه‌های مدرنیزاسیونشان توسط جنگ مختل شده، در حالی که این حقیقت را پنهان می‌کند که ثروت، آسیب‌پذیری و در معرض نظامی‌گری قرار گرفتن خلیج فارس  همگی بخشی از همان ترتیب تاریخی هستند. صندوق‌های حاکمیتی به عنوان ابزارهای آینده‌نگری ملی معرفی می‌شوند، اما هرگز به عنوان گره‌هایی در یک نظام جهانی از رانت نفت، تأمین مالی دلار، وابستگی تسلیحاتی، بازارهای غربی و حمایت امپریالیستی ظاهر نمی‌شوند. جنگ به عنوان یک وقفه ارائه می‌شود، نه یک رازگشایی. اما دودی که بر فراز خلیج فارس  برمی‌خیزد نه تنها به صندوق گنج آسیب می‌زند، بلکه نشان می‌دهد که آن صندوق از همان ابتدا از چه چیزی ساخته شده بود.

آنچه ترازنامه پنهان می‌کند: جنگ، نفت و معماری زیر اعداد

اکونومیست اعدادی به ما می‌دهد و این اعداد نادرست نیستند. اما اعداد به تنهایی مانند استخوان‌هایی هستند که در بیابان پخش شده‌اند—به ما می‌گویند چیزی مرده، اما نه چگونه، نه چرا و نه اینکه چه کسی ماشه را کشیده است. وقتی حقایق را کنار هم می‌چینیم و آنها را به رابطه با یکدیگر وامی‌داریم، داستان تمیز مالی شروع به ترک خوردن می‌کند و زمین واقعی پدیدار می‌شود.

از چیزی شروع کنیم که حتی روایت رسمی هم قبول دارد. نظام ثروت حاکمیتی خلیج فارس  عظیم است: تقریباً پنج تریلیون دلار دارایی که بر پایهٔ دهه‌ها استخراج هیدروکربوری و جریان‌های سرمایه‌گذاری جهانی ساخته شده و اکنون با تشدید جنگ، جریان درآمدها و اقتصادهای داخلی مختل شده‌اند. دولت‌ها هم اکنون واکنش نشان می‌دهند. کشورهای خلیج فارس  در حال بازبینی سرمایه‌گذاری‌های حاکمیتی خود برای جبران شوک اقتصادی هستند و خود را برای تغییر مسیر سرمایه به سمت داخل آماده می‌کنند، درست همان زمانی که دبی یک بستهٔ محرک یک میلیارد درهمی را برای تثبیت کسب‌وکارهای آشفته‌شده از درگیری اجرا می‌کند. خطوط هوایی، که یکی از جواهرات تاج تنوع‌بخشی خلیج فارس  هستند، به شدت لرزیده‌اند: عملیات پرواز فروپاشید و تنها تا هفته‌هایی پس از جنگ به طور جزئی بهبود یافت. زیرساخت صنعتی نیز در امان نمانده است. شرکت «امارات گلوبال آلومینیوم» گزارش داد که تأسیسات آن آسیب قابل توجهی دیده و بخشی که نزدیک به یک دهم تولید جهانی آلومینیوم را تأمین می‌کند مختل شده است.

حتی آینده—افق پرزرق‌وبرق آرزوی خلیج فارس —در حال لرزیدن است. رویاهای کویری شکوه پس از نفت با واقعیت سخت جنگ روبرو شده‌اند. پروژهٔ «نیوم» عربستان سعودی قراردادهای عمده‌ای را لغو کرده است، نشانه‌ای که حتی چشم‌اندازهای تریلیون دلاری نیز نمی‌توانند بالای جاذبهٔ ژئوپلیتیکی شناور بمانند. گردشگری، ستون دیگر تنوع‌بخشی، زیر وزن بی‌ثباتی در حال فروریختن است. جنگ ده‌ها میلیارد درآمد گردشگری را تهدید می‌کند، در حالی که اشغال هتل‌ها در دبی به شدت کاهش یافته است. اینها اختلالات پراکنده‌ای نیستند. اینها ترک‌هایی هستند که در سراسر تمام مدل جاری شده‌اند.

اما مقاله جایی متوقف می‌شود که داستان واقعی آغاز می‌شود. زیرا این جنگ مانند هوای بد از آسمان نیفتاده است. این جنگ دارای تاریخ، ریشه و ساختار است. در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل حملات هماهنگی را بر اهداف ایرانی ترتیب دادند و رهبر عالی ایران، آیت‌الله خامنه‌ای را ترور کردند. تلافی ایران فوری و گسترده بود و نه تنها تأسیسات نظامی، بلکه زیرساخت‌های اقتصادی گسترده‌تر کشورهای خلیج فارس  همسو با نظم آمریکا را هدف قرار داد. موشک‌ها سیستمی را که به آن برخورد کردند اختراع نکردند. آن را افشا کردند.

آن سیستم پنهان نیست. در فولاد، بتن و ساختارهای فرماندهی در سراسر منطقه ساخته شده است. ایالات متحده شبکهٔ متراکمی از پایگاه‌های نظامی را در سراسر خلیج فارس  حفظ می‌کند، از جمله تأسیسات اصلی در بحرین، قطر، کویت، عربستان سعودی و امارات. این پایگاه‌ها تزئینی نیستند. آنها ستون فقرات فیزیکی یک معماری امنیتی منطقه‌ای هستند که برای کنترل مسیرهای انرژی، مهار دشمنان و اجرای همسویی ژئوپلیتیکی طراحی شده است. وقتی جنگ می‌آید، این پایگاه‌ها نه تنها محافظت می‌کنند، بلکه آتش را نیز جذب می‌کنند. حفاظت و در معرض قرار گرفتن در یک بسته حمل می‌شوند.

این معماری غیررسمی یا تصادفی نیست—از طریق هماهنگی مستمر و ادغام دفاعی رسمی ساختار یافته است. ایالات متحده و کشورهای خلیج فارس  از طریق چارچوب‌های امنیتی مشترک عمل می‌کنند که به صراحت دفاع هوایی و موشکی، نظارت دریایی و فرافکنی نیروی منطقه‌ای را به یک سیستم یکپارچه پیوند می‌دهد. همانطور که در هماهنگی گروه کاری دفاعی ایالات متحده و شورای همکاری خلیج فارس در مورد دفاع هوایی و موشکی یکپارچه منعکس شده است، امنیت منطقه به عنوان یک محیط عملیاتی مشترک تحت رهبری آمریکا سازماندهی شده است. این بدان معناست که خلیج فارس  صرفاً توسط قدرت آمریکایی محافظت نمی‌شود—در درون آن جاسازی شده است. هنگامی که درگیری شعله‌ور می‌شود، تمایز بین متحد، میزبان و میدان جنگ شروع به از بین رفتن می‌کند. زیرساخت محافظت به زیرساخت در معرض قرار گرفتن تبدیل می‌شود.

همین منطق در مورد سیستم‌های دفاعی منطقه صدق می‌کند. کشورهای خلیج فارس  به شدت به فناوری‌های دفاع موشکی ساخت آمریکا متکی هستند. با تشدید درگیری، ایالات متحده بیش از ۱۶ میلیارد دلار فروش تسلیحات جدید، از جمله موشک‌های攔‌انداز، رادارها و پهپادها را تصویب کرد. جنگ، از این نظر، نه تنها تخریب است، بلکه تأمین مالی نیز هست. هر موشکی که فرود می‌آید، تقاضا برای موشک دیگری برای متوقف کردن موشک بعدی ایجاد می‌کند.

و در زیر همهٔ اینها، جغرافیایی نهفته است که به خلیج فارس  اهمیت جهانی می‌بخشد. این منطقه نه تنها ثروتمند است، بلکه از نظر ساختاری غیرقابل جایگزین است. تنگهٔ هرمز تقریباً یک پنجم جریان جهانی نفت و گاز را حمل می‌کند و آن را به یکی از حیاتی‌ترین گلوگاه‌های اقتصاد جهانی تبدیل می‌کند. هنگامی که درگیری آن گذرگاه را مختل می‌کند، اثرات آن در سراسر قاره‌ها موج می‌زند. ترافیک از طریق تنگه در حال حاضر به شدت کاهش یافته است و نشان می‌دهد که این سیستم واقعاً چقدر شکننده است. خطوط لوله جایگزین وجود دارند، اما تنها کسری از حجم را حمل می‌کنند. بقیه باید از راهروی باریکی عبور کند که حاکمیت، جنگ و سرمایه‌داری جهانی در آن با هم برخورد می‌کنند.

دریای سرخ داستان مشابهی را روایت می‌کند. اقدامات حوثی‌ها در اطراف باب‌المندب قبلاً آسیب‌پذیری مسیرهای دریایی را نشان داده و به جهان یادآوری کرده است که کنترل تجارت هرگز صرفاً اقتصادی نیست. این کنترل، اعمال می‌شود، مورد مناقشه قرار می‌گیرد و بر سر آن جنگ می‌شود.

برای درک موقعیت ایران در این سیستم، باید سایهٔ بلند تحریم‌ها را نیز در نظر گرفت. ایالات متحده شبکه‌های تحریمی گسترده‌ای را هدف قرار داده است که صادرات نفت، نظام بانکی و روابط تجاری ایران را نشانه رفته است. این اقدامات درآمد را محدود کرده، برنامه‌ریزی اقتصادی را مختل ساخته و ایران را به کانال‌های جایگزین تجارت سوق داده است. اینها سیاست‌های پس‌زمینه‌ای نیستند—آنها فشار مادی هستند که شکل بقا، برنامه‌ریزی و واکنش یک دولت را تعیین می‌کنند. کشوری که در اقتصاد خود محدود شده باشد، اغلب در استراتژی خود جبران می‌کند. قدرت از ترازنامه‌ها به موشک‌ها، از بازارها به بازدارندگی تغییر می‌کند.

در همین حال، ثروت خلیج فارس —که در سبدهای سرمایه‌گذاری جهانی با دقت مدیریت می‌شود—عمیقاً به همان سیستمی گره خورده است که این بی‌ثباتی را تولید می‌کند. نظام پترودلار مدتهاست درآمدهای نفتی خلیج فارس  را به بازارهای مالی آمریکا پیوند داده و مازاد را به دارایی‌های دلاری بازگردانده و ساختارهای سرمایه غربی را تقویت کرده است. صندوق‌های ثروت حاکمیتی امروز بیرون از آن سیستم نیستند. آنها یکی از موتورهای اصلی آن هستند. تنها در سال ۲۰۲۵، صندوق‌های خلیج فارس  سهم غالب جریان‌های سرمایه‌گذاری حاکمیتی جهانی را به خود اختصاص دادند و پول را به فناوری، زیرساخت و دارایی‌های مالی—بسیاری از آنها در داخل خود ایالات متحده—سرازیر کردند.

این ترتیب به طور خودبه‌خود پدیدار نشد—در طول دهه‌ها تحکیم ژئوپلیتیکی، به ویژه در پی جنگ خلیج‌فارس در سال ۱۹۹۱، زمانی که حضور نظامی آمریکا به طور دائم در سراسر منطقه جاسازی شد و روابط نفت در برابر امنیت در مقیاس نهادی شد، شکل گرفت. درآمدهای نفتی خلیج فارس  به طور سیستماتیک به دارایی‌های دلاری، به ویژه اوراق خزانه‌داری آمریکا، بازگردانده شد و هم قدرت مالی آمریکا و هم استراتژی مالی خلیج فارس  را در یک ساختار مشترک لنگر انداخت. همانطور که تحلیل معاصر اشاره می‌کند، نظام پترودلار جریان‌های انرژی را مستقیماً به تسلط مالی آمریکا پیوند می‌زند، به این معنی که اختلالات در تولید نفت خلیج فارس  یا بازگردانی دلار از طریق هستهٔ اقتصاد جهانی بازتاب می‌یابد. در لحظات جنگ، این رابطه تنگ‌تر می‌شود، نه شل‌تر. با تغییر پویایی عرضه در نتیجه اختلالات، ایالات متحده قادر به گسترش نقش خود در بازارهای جهانی انرژی است و اهرم خود را حتی در حالی که زیرساخت‌های خلیج فارس  آسیب می‌بینند، تقویت می‌کند. سیستم، به عبارت دیگر، به گونه‌ای طراحی شده است که بحران قدرت را به سمت بالا بازتوزیع کند، حتی زمانی که تخریب به صورت محلی متمرکز است.

اما وابستگی عمیق‌تر از جریان‌های سرمایه‌گذاری به تنهایی پیش می‌رود. این وابستگی به خود نقدینگی سیستم گسترش می‌یابد. در لحظات بحران، دسترسی به دلار به اندازه دسترسی به نفت تعیین‌کننده می‌شود. گزارش‌های اخیر نشان می‌دهد که مقامات آمریکایی در مورد ترتیبات مبادلهٔ خطوط دلاری با شرکای خلیج فارس  بحث می‌کنند، مکانیسم‌هایی که برای تثبیت سیستم‌های مالی با تأمین نقدینگی اضطراری دلار طراحی شده‌اند. اینها ابزارهای فنی خنثی نیستند. آنها ابزارهای انضباط پولی هستند. دریافت نقدینگی به معنای باقی ماندن در چارچوب سیستم است؛ به خطر انداختن طردشدگی به معنای رویارویی با بی‌ثباتی ارزی، فرار سرمایه و انزوای مالی است. به این ترتیب، نظام دلار نه تنها سرمایه‌گذاری خلیج فارس  را تسهیل می‌کند، بلکه شرایطی را که آن سرمایه‌گذاری می‌تواند در آن وجود داشته باشد، تعیین می‌کند. صندوق گنج، حتی در جهانی‌ترین حالت خود، درون معماری پولی قفل شده است که آن را کنترل نمی‌کند.

به همین دلیل است که اختلال اینقدر عمیق احساس می‌شود. سیستم از بیرون مورد حمله قرار نمی‌گیرد؛ از درون تحت فشار قرار می‌گیرد. جریان نفت مختل شده است، اما قیمت نفت به طور همزمان به بالای ۱۰۰ دلار در هر بشکه جهش کرده و حتی با سوختن زیرساخت‌ها، سودهای بادآورده ایجاد می‌کند. شرکت‌های خدماتی قراردادها را از دست می‌دهند، اما آماده اند تا از بازسازی سود ببرند. تولیدکنندگان تسلیحات قراردادهای جدیدی را تضمین می‌کنند. مؤسسات مالی سرمایه را جایگزین می‌کنند. جنگ صرفاً ارزش را نابود نمی‌کند—آن را در سراسر معماری سرمایه‌داری جهانی بازتوزیع می‌کند.

و با این حال، در زیر صفحات گسترده و صندوق‌های حاکمیتی، یک واقعیت اجتماعی وجود دارد که مقاله به سختی به آن اذعان می‌کند. اقتصادهای خلیج فارس  به شدت بر کارگران مهاجر تکیه دارند. در بخش‌هایی مانند ساختمان، کارگران خارجی اکثریت قریب‌به‌اتفاق نیروی کار را تشکیل می‌دهند، اغلب به طور نامطمئن زندگی می‌کنند و حوالجات را به خانه می‌فرستند. هنگامی که پروژه‌ها متوقف می‌شوند، گردشگری کاهش می‌یابد، ساخت‌وساز کند می‌شود، این تنها سرمایه نیست که فشار را احساس می‌کند. این کارگران هستند—هم در خلیج فارس  و هم در سراسر جنوب جهانی—که معیشتشان به این مدارهای اقتصادی گره خورده است.

به اندازه کافی عقب بروید و الگو روشن می‌شود. خلیج فارس  صرفاً مجموعه‌ای از کشورهای ثروتمند نیست که سبدهای سرمایه‌گذاری را مدیریت می‌کنند. این یک گره مرکزی در سیستم انرژی جهانی، ستونی از مالی دلار، منطقهای به شدت نظامی‌شده از کنترل استراتژیک آمریکا و مکان کلیدی از تنش چندقطبی در حال ظهور است. حرکت عربستان سعودی به سمت بریکس و پیوندهای اقتصادی رو به رشد خلیج فارس  با چین نشان می‌دهد که منطقه ایستا نیست. این منطقه در حال کاوش، پوشش ریسک و بازتنظیم است—تلاش می‌کند بین وابستگی‌های قدیمی و امکانات جدید حرکت کند.

آنچه اکونومیست به عنوان یک معضل مالی ارائه می‌دهد، در واقع لبهٔ قابل مشاهدهٔ یک تناقض بسیار بزرگتر است. ثروت خلیج فارس ، امنیت آن، آسیب‌پذیری آن و نقش جهانی آن همگی محصولات همان ترتیب تاریخی هستند. جنگ آن ترتیب را قطع نکرده است. آن را روشن کرده است.

صندوق گنج همیشه صندوق جنگی بود

اکونومیست داستان را طوری تعریف می‌کند که گویی جنگ از خارج از سیستم مالی خلیج فارس  وارد شده و شروع به تخلیهٔ صندوق گنج آن کرده است. اما حقیقت عمیق‌تر بی‌رحمانه‌تر از این است. جنگ یک تصادف خارجی نیست که پروژهٔ صلح‌آمیز سرمایه‌گذاری حاکمیتی را قطع کرده باشد. بلکه بازگشت سیستم به خودش است. همان نظم امپریالیستی که پادشاهی‌های خلیج فارس  را ثروتمند، مسلح، در معرض خطر و از نظر جهانی مهم کرد، اکنون تقاضا دارد که ثروت انباشته‌شده‌شان صرف تعمیر، دفاع و تثبیت آن نظم شود. صندوق گنج هرگز بیرون از ماشین جنگی نبود. این یکی از خزانه‌های آن بود.

این همان تناقضی است که در مرکز کل ماجرا قرار دارد. پادشاهی‌های خلیج فارس  با نشستن بر روی شریان‌های انرژی نظام جهانی سرمایه‌داری، استخرهای عظیم سرمایه را انباشته کردند. اجارهٔ نفت و گاز به سمت دولت‌های سلطنتی، سپس به بازارهای دلار، شرکت‌های غربی، سرمایه‌گذاری خصوصی، املاک و مستغلات، هوش مصنوعی، خطوط هوایی، بنادر و ابرپروژه‌ها جاری شد. این جریان خروجی هرگز خنثی نبود. این صرفاً «ادغام» در امور مالی جهانی نبود. این درج شدن در سیستمی بود که در آن جریان‌های سرمایه به مثابه نشانه‌های اطاعت و ابزارهای انضباط عمل می‌کنند. پول فقط حرکت نمی‌کند؛ بلکه دستور می‌دهد. نقدینگی به کسانی تعلق می‌گیرد که همسو می‌شوند، از کسانی که تردید می‌کنند دریغ می‌شود و برای تغییر شکل رفتار سیاسی هدایت می‌گردد. از این نظر، ثروت حاکمیتی خلیج فارس  صرفاً سرمایه‌گذاری نمی‌شود—بلکه درون معماری مالی قرار می‌گیرد که اطاعت را پاداش و انحراف را مجازات می‌کند. امور مالی در اینجا به عنوان یک سلاح عمل می‌کند: ظریف، ساکت و ویرانگر در دسترسی خود.

اما نقش سرمایهٔ خلیج فارس  به اطاعت ختم نمی‌شود. همچنین به عنوان لایهٔ واسط امپراتوری عمل می‌کند—یک ایستگاه رله که قدرت امپریالیستی از طریق آن زیر پرچمی متفاوت سفر می‌کند. هنگامی که ثروت حاکمیتی خلیج فارس  به آفریقا، آسیا یا آمریکای لاتین سرازیر می‌شود، اغلب به زبان همکاری جنوب-جنوب، مشارکت و توسعه لباس می‌پوشد. با این حال، در زیر آن زبان، اغلب همان منطق استخراجی را بازتولید می‌کند که مدتها با سرمایهٔ غربی مرتبط بوده است. وجوه از دبی، دوحه و ریاض عبور می‌کنند، اما همچنان به وال‌استریت، لندن و مدارهای مالی انحصاری جهانی بسته شده‌اند. به این ترتیب، ثروت حاکمیتی خلیج فارس  به عنوان اسب تروا عمل می‌کند—سرمایهٔ امپریالیستی را تحت پوشش هویت غیرغربی به قلمروی جدید حمل می‌کند. آنچه به عنوان تنوع‌بخشی به نظر می‌رسد، به تداوم تبدیل می‌شود. آنچه به عنوان خودمختاری ظاهر می‌شود، به میانجیگری بدل می‌گردد. امپراتوری همیشه مستقیماً وارد نمی‌شود؛ گاهی از طریق خوش‌لباس‌ترین واسطه‌های خود می‌آید.

این نقش واسطه‌ای به طور فزاینده‌ای با لایهٔ جدیدی از انباشت گره خورده است: زیرساخت تکنوفاشیستی. سرمایه‌گذاری‌های خلیج فارس  در هوش مصنوعی، مراکز داده، راهروهای لجستیک، بنادر، شبکه‌های مخابراتی و بسترهای دیجیتال صرفاً شرط‌بندی بر رشد آینده نیستند. آنها سرمایه‌گذاری در سیستم‌های کنترل هستند. هوش مصنوعی فقط ابزاری برای کارایی نیست؛ ابزاری برای حکمرانی است—نظارت بر جمعیت‌ها، پیش‌بینی رفتار، مدیریت جریان کار، سرمایه و اطلاعات. بنادر و شبکه‌های لجستیک صرفاً کالاها را جابه‌جا نمی‌کنند؛ آنها زنجیره‌های تأمین جهانی را ساختار می‌دهند و تعیین می‌کنند چه کسی می‌خورد، چه کسی منتظر می‌ماند و چه کسی هزینه می‌دهد. سیستم‌های مخابراتی صرفاً متصل نمی‌شوند؛ آنها نظارت می‌کنند. بنابراین آنچه صندوق‌های ثروت حاکمیتی می‌سازند، نه فقط انباشت، بلکه زیرساخت کنترل است. خلیج فارس  در حال تبدیل شدن نه تنها به قطب مالی و انرژی، بلکه به زمین آزمایشی برای معماری دیجیتال امپراتوری است.

و اکنون جنگ همهٔ این لایه‌ها را مجبور می‌کند تا وحدت خود را آشکار کنند. توهم گسترش بی‌پایان به بیرون تحت فشار درگیری فرو می‌ریزد. سرمایه‌ای که زمانی به سرمایه‌گذاری‌های سفته‌بازانه، توسعه‌های لوکس و خریدهای جهانی سرازیر می‌شد، به داخل کشیده می‌شود تا خطوط لوله را تعمیر کند، تأسیسات صنعتی را بازسازی کند، خطوط هوایی را تثبیت کند، از اقتصادهای داخلی حمایت کند و دفاع موشکی را بازسازی نماید. این صرفاً بحران نیست—این بازتنظیم است. نظام امپریالیستی در یک لحظهٔ دراماتیک فرو نمی‌پاشد. تحت فشار تنظیم می‌شود، منابع را دوباره تخصیص می‌دهد تا خود را در دنیایی در حال تغییر حفظ کند. جنگ به مکانیزمی تبدیل می‌شود که این تخصیص مجدد از طریق آن رخ می‌دهد. سرمایه تغییر مسیر می‌دهد، اولویت‌ها دوباره مرتب می‌شوند و سیستم در پاسخ به شوک‌هایی که خود تولید می‌کند، خود را بازسازی می‌کند.

در این فرآیند، صندوق‌های ثروت حاکمیتی به ضربه‌گیرهای بحران امپریالیستی تبدیل می‌شوند. از آنها خواسته می‌شود آنچه را که سیستم بی‌ثبات می‌کند، تثبیت کنند. وقتی زیرساخت آسیب می‌بیند، آنها هزینه می‌کنند. وقتی اقتصادها کند می‌شوند، آنها دخالت می‌کنند. وقتی سیستم‌های دفاعی نیاز به بازسازی دارند، آنها تأمین مالی می‌کنند. وقتی اعتماد سرمایه‌گذار متزلزل می‌شود، آنها اطمینان می‌بخشند. وجوه، بازیگران خودمختاری نیستند که ریسک را مدیریت می‌کنند؛ آنها ابزارهایی هستند که برای مدیریت تضادهای خود سیستم به کار گرفته می‌شوند. سبدهای سرمایه‌گذاری جهانی آنها نه به دلیل محاسبهٔ اشتباه، بلکه به این دلیل کوچک می‌شوند که سیستم از آنها می‌خواهد برای تعمیر پایه‌هایش به خانه بازگردند.

به اصطلاح تنوع‌بخشی خلیج فارس  اکنون در نوری متفاوت ظاهر می‌شود. گردشگری زیر وزن جنگ فرو می‌ریزد. خطوط هوایی برای حفظ مسیرها تلاش می‌کنند. ابرپروژه‌ها متوقف یا کاهش می‌یابند. سرمایه‌گذاری‌های غیرنقد—که زمانی نمادهای چشم‌انداز بلندمدت بودند—زمانی که نیاز به بسیج سریع سرمایه باشد، به بدهی تبدیل می‌شوند. وعدهٔ آیندهٔ پسا‌نفتی خود را وابسته به همان شرایطی نشان می‌دهد که به دنبال فراتر رفتن از آنها بود: جریان‌های انرژی پایدار، مسیرهای تجاری امن و چتر امنیتی امپریالیستی کارآمد. وقتی آن شرایط شکسته می‌شوند، آینده به درون زمان حال جمع می‌شود.

نقش ایران در این سیستم نیز باید در درون این ساختار گسترده‌تر اجبار و مقاومت درک شود. دولتی که در معرض تحریم‌های طولانی، خفه‌شدگی اقتصادی و حملات نظامی قرار دارد، در همان افق کسانی که چنین شرایطی را تحمیل می‌کنند عمل نمی‌کند. وضعیت استراتژیک آن توسط ضرورت شکل می‌گیرد، نه ترجیح. توانایی مختل کردن گلوگاه‌ها، فرافکنی نیرو در سراسر منطقه و تحمیل هزینه به دشمنان به شکلی از فشار متقابل در درون سیستمی تبدیل می‌شود که برای محدود کردن گزینه‌هایش طراحی شده است. روایتی که اقدامات ایران را از این زمینه جدا می‌کند، تحلیل نیست—پنهان‌سازی ایدئولوژیک است.

در همین حال، پادشاهی‌های خلیج فارس  تلاش می‌کنند در چشم‌انداز جهانی در حال تغییر حرکت کنند. آنها به سمت چین پوشش ریسک می‌دهند، با بریکس درگیر می‌شوند و ترتیبات مالی جایگزین را بررسی می‌کنند، در حالی که عمیقاً در سیستم‌های نظامی و مالی آمریکا جاسازی شده‌اند. این همسویی دوگانه نشانگر وضوح استراتژیک نیست، بلکه محدودیت ساختاری است. آنها به دنبال فضای مانور در درون سیستمی هستند که خودمختاری آنها را محدود می‌کند. چندقطبی فضا را باز می‌کند، اما وابستگی را حل نمی‌کند. بدون دگرگونی در ساختار طبقاتی زیرین و مالکیت ثروت، این مانورها درون سیستم مذاکره باقی می‌مانند، نه گسست از آن.

در پایهٔ همهٔ اینها، پرولتاریای جهانی قرار دارد که کارش کل این بنا را پابرجا نگه داشته است. شهرهای خلیج فارس  توسط کارگران مهاجری که از جنوب آسیا، آفریقا و فراتر از آن آورده شده‌اند، ساخته و نگهداری می‌شوند. منابعی که صنعت جهانی را تغذیه می‌کنند، از سرزمین‌های سراسر جنوب جهانی استخراج می‌شوند. سودهای حاصل از این فرآیندها به مراکز مالی در غرب سرازیر می‌شوند. این مجموعه‌ای از فرآیندهای جداگانه نیست—این یک مدار یکپارچه است. کار خلیج فارس ، استخراج آفریقا، تولید آسیا و انباشت مالی غرب یک سیستم به هم پیوسته از استثمار را تشکیل می‌دهند. هنگامی که جنگ یک گره را مختل می‌کند، اثرات در سراسر مدار سفر می‌کند. کارگران شغل خود را از دست می‌دهند، حوالجات کاهش می‌یابد، قیمت‌ها افزایش می‌یابد و ناامنی گسترش می‌یابد. بار به سمت پایین توزیع می‌شود، حتی با جذب سود به سمت بالا.

از این منظر، بحران خلیج فارس  داستانی دربارهٔ ثروت حاکمیتی تحت فشار نیست. داستانی است دربارهٔ سیستمی که منطق درونی خود را آشکار می‌کند. انباشت ثروت، محافظت نظامی، یکپارچگی مالی، کنترل فناوری و استثمار طبقاتی پدیده‌های جداگانه‌ای نیستند—آنها مؤلفه‌های یک ساختار واحد هستند. جنگ این ساختار را نمی‌شکند؛ آن را مجبور به بازسازی می‌کند. صندوق گنج خونریزی می‌کند زیرا به تمام شریان‌های سیستم متصل است. و هنگامی که آن سیستم تحت فشار بازتنظیم می‌شود، از همان ثروتی که تولید کرده است، بیشتر می‌طلبد.

نتیجه اجتناب‌ناپذیر است. هیچ مسیری به سوی حاکمیت از طریق ادغام عمیق‌تر در این نظم وجود ندارد. هیچ رهایی در تبدیل شدن به یک گره کارآمدتر در مدارهای امپریالیستی مالی، فناوری و امنیت وجود ندارد. تجربهٔ خلیج فارس  نشان می‌دهد که ثروت بدون کنترل بر شرایط وجود خود، در برابر همان نیروهایی که آن را تولید کرده‌اند آسیب‌پذیر باقی می‌ماند. تنها با دگرگونی مالکیت و جهت‌دهی آن ثروت—قرار دادن آن در دستان مردمی که آن را تولید می‌کنند—می‌توان چرخهٔ انباشت، وابستگی و بحران را شکست.

صندوق گنج هرگز از جنگ جدا نبود. در درون آن جعل شد، از طریق آن گسترش یافت و اکنون، تحت فشار بازتنظیم امپریالیستی، دوباره فراخوانده شده است تا آن را حفظ کند. سیستم به نقطهٔ اول بازگشته است، و در آن نقطه هم تله و هم امکان گسست نهفته است.

جایی که جنگ با مقاومت روبرو می‌شود: سازماندهی در امتداد خطوط گسل

تضادهایی که در خلیج فارس  آشکار شده‌اند، در سکوت رخ نمی‌دهند. آنها در حال حاضر به چالش کشیده می‌شوند—در خیابان‌ها، در کارزارها و از طریق سازمان‌هایی که درک می‌کنند جنگ، امور مالی و امپراتوری عرصه‌های جداگانه‌ای نیستند، بلکه یک سیستم پیوسته هستند. آنچه اکنون اهمیت دارد، اختراع مقاومت از صفر نیست، بلکه شناسایی مکان‌هایی است که مبارزه در آنها وجود دارد و تیزتر کردن جهت آن است.

در سراسر ایالات متحده، تحرکات ضدجنگ هماهنگی در پاسخ به تشدید تنش‌ها پدیدار شده‌اند. اقدامات اخیر سازمان یافته توسط کارزار «نه پول بیشتر برای جنگ، نسل‌کشی، امپراتوری و آی.سی.ای» گروه «کدپینک» با تشکل‌هایی از جمله اعتراضات اضطراری ائتلاف «پاسخ» علیه جنگ با ایران، در کنار سازماندهندگان مردمی که در شهرهای بزرگ بسیج می‌شوند، گرد هم آمده است. اینها تظاهرات پراکنده‌ای نیستند—آنها بخشی از تلاشی گسترده‌تر برای بازسازی جبههٔ ضد امپریالیستی هستند که قادر به رویارویی با جنگ به عنوان یک سیستم باشد، نه یک رویداد واحد.

در میان این تشکل‌ها، ائتلاف «صلح سیاهپوستان» یکی از روشن‌ترین بیان‌های سازمانی یک خط ضد امپریالیستی مردم‌محور را نمایندگی می‌کند. کارزارهای آن که نظامی‌گری در خارج را به سرکوب در داخل پیوند می‌دهد، از جمله فراخوان‌هایی برای تعطیلی پایگاه‌های خارجی و برچیدن ساختارهای فرماندهی نظامی ایالات متحده، آن را مستقیماً در مقابل همان معماری قرار می‌دهد که در این تحلیل شناسایی شده است. به موازات آن، ائتلاف ملی ضد جنگ (یو.ان.ای.سی) و کارزار «تحریم‌ها می‌کشند» آن به طور فعال علیه جنگ اقتصادی سازماندهی می‌کنند و تحریم‌ها را به عنوان ابزارهای مجازات جمعی که شرایط درگیری را شکل می‌دهند افشا می‌نمایند.

فشار اضافی از درون و اطراف خود سیستم نظامی در حال ظهور است. گروه «کهنه‌سربازان برای صلح» همچنان اعضای پیشین نیروهای مسلح را علیه سیاست جنگی آمریکا بسیج می‌کند و تجربهٔ مستقیم جنگ امپریالیستی را به مخالفت عمومی می‌آورد. در همان زمان، «لیگ مقاومان در برابر جنگ» و شبکه‌های گسترده‌تر مقاومت در برابر مالیات جنگی، مخالفت با جنگ ایران را با کارزارهایی برای امتناع از مشارکت مالی در نظامی‌گری پیوند می‌دهند و شریان مالی حیاتی امپراتوری را هدف قرار می‌دهند.

بنابراین زمین مبارزه از قبل نقشه‌برداری شده است. وظیفه همسو کردن این تلاش‌ها با ساختار مادی آشکار شده در این تحلیل است. اول، کارزارها باید در اطراف زیرساخت خود نظامی‌گری تشدید شوند. این به معنای مخالفت با فروش تسلیحات مانند نقل‌وانتقالات تسلیحاتی چند میلیارد دلاری آمریکا به کشورهای خلیج فارس ، افشای نقش پایگاه‌های منطقه‌ای و هدف قرار دادن شرکت‌ها و شبکه‌های لجستیکی است که جنگ را پابرجا نگه می‌دارند. هر قرارداد، هر محموله، هر استقرار، یک نقطهٔ مداخله است.

دوم، جنبش‌ها باید با بعد مالی امپراتوری روبرو شوند. همان سیستمی که ثروت حاکمیتی خلیج فارس  را به بازارهای جهانی بازگردانی می‌کند، می‌تواند از طریق کارزارهایی با مخالفت با تأمین مالی جنگ و مطالبهٔ واگذاری سرمایه از سرمایهٔ نظامی‌شده تحت فشار قرار گیرد. تلاش‌های اخیر، از جمله نامهٔ هماهنگ صدها سازمان که با تأمین مالی بیشتر جنگ ایران مخالفت می‌کنند، نشان می‌دهد که فشار مالی در حال حاضر یک میدان مبارزه است. این باید به کارزارهای پایدار هدف قرار دادن بانک‌ها، مدیران دارایی و بودجه‌های عمومی که جنگ را ممکن می‌سازند، گسترش یابد.

سوم، همبستگی باید در امتداد مدارهای جهانی کار که سیستم را پابرجا نگه می‌دارند، ساخته شود. کارگران مهاجر در خلیج فارس ، که کارشان زیربنای ساخت‌وساز، لجستیک و صنایع خدماتی است، زمانی که جنگ فعالیت اقتصادی را مختل می‌کند، مستقیماً آسیب می‌بینند. سازماندهی باید شرایط آنها را با مبارزات گسترده‌تر در سراسر جنوب جهانی و درون هستهٔ امپریالیستی پیوند دهد، و تشخیص دهد که استثمار کار، استخراج منابع و انباشت مالی بخشی از یک سیستم واحد هستند. حمایت از سازماندهی کارگران، تقویت مبارزات کارگری و هماهنگی فرامرزی برای شکستن تکه‌تکه‌ای که قدرت امپریالیستی را حفظ می‌کند، ضروری است.

در نهایت، این مبارزات باید حول خواسته‌های ملموسی همگرا شوند که توانایی سیستم برای بازتولید خود را تضعیف می‌کند: تعطیلی پایگاه‌های نظامی خارجی، پایان دادن به رژیم‌های تحریمی که به عنوان جنگ اقتصادی عمل می‌کنند، و تغییر مسیر منابع عمومی به دور از نظامی‌گری به سمت نیازهای اجتماعی. اینها خواسته‌های نمادین نیستند—آنها مستقیماً به مکانیسم‌های حفظ سیستم اشاره می‌کنند که در سراسر این تحلیل شناسایی شده است.

خلیج فارس فقط یک مکان جنگ نیست. جایی است که سیستم جهانی ساختار خود را آشکار می‌کند. و هر جا که آن ساختار قابل مشاهده شود، آسیب‌پذیر نیز می‌شود. وظیفه نه فقط مخالفت با جنگ، بلکه سازماندهی علیه سیستمی است که آن را اجتناب‌ناپذیر می‌کند—و انجام این کار در هماهنگی با نیروهایی که از قبل در حرکت هستند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب