هژمونی فرهنگی: چگونه قدرت بدون اعمال زور پیروز می‌شود –  اِی. جِی. هورن

هژمونی فرهنگی: چگونه قدرت بدون اعمال زور پیروز می‌شود


نویسنده: اِی. جِی. هورن (A. J. Horn)


منتشر شده در سوسیالیسم قابل فهم یا سوسیالیسم ساده


ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

چرا سرمایه‌داری نه تنها با سرکوب، بلکه با رضایت‌مندی نیز دوام می‌آورد.

تصویرسازی هنری از آنتونیو گرامشی
اگر سرمایه‌داری واقعاً همان‌گونه که مارکسیست‌ها ادعا می‌کنند، استثمارگر، بحران‌زده و غیرعقلانی است، بلافاصله یک پرسش بنیادین مطرح می‌شود: چرا اکثریت مردم آن را می‌پذیرند؟ چرا نظم اجتماعی پدیدآورندهٔ نابرابری‌های تکان‌دهنده، بحران‌های مکرر و بیگانگی گسترده، تا این حد در افکار عمومی عادی، اجتناب‌ناپذیر یا حتی مطلوب جلوه می‌کند؟
رایج‌ترین پاسخ‌ها به این پرسش قانع‌کننده نیستند. برخی مدعی‌اند که توده‌ها صرفاً جاهل یا از نظر سیاسی بی‌تفاوت هستند. برخی دیگر مسئله را به پروپاگاندا یا دست‌کاری رسانه‌ای تقلیل می‌دهند؛ گویی حاکمیت سرمایه‌داری چیزی فراتر از شبکه‌های خبری کابلی و بودجه‌های تبلیغاتی نیست. این تبیین‌ها نارسا هستند، زیرا سلطه را پدیده‌ای تحمیل‌شده از بیرون جامعه می‌دانند، نه امری که در درون خود جامعه بازتولید می‌شود.
بقای سرمایه‌داری نه ناشی از حماقت مردم است و نه حاصل فریب‌خوردگی دائمی آنان؛ بلکه از آن رو است که طبقات حاکم آموخته‌اند چگونه بدون اتکای مداوم به زور حاکمیت کنند. مفهومی که ما را در درک این مسئله یاری می‌دهد، «هژمونی فرهنگی» است.
نظریهٔ هژمونی فرهنگی بیش از همه با نام آنتونیو گرامشی، مارکسیست ایتالیایی اوایل قرن بیستم، گره خورده است. گرامشی در صدد تبیین یک شکست سیاسی بود.
در دهه‌های پس از درگذشت مارکس، بسیاری از مارکسیست‌ها انتظار داشتند که انقلاب‌های سوسیالیستی نخست در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری شعله‌ور شوند. اما برعکس، انقلاب‌ها در سراسر اروپای غربی با شکست مواجه شدند. دولت‌های سرمایه‌داری حتی در شدیدترین لحظات بحران نیز تاب‌آوری شگفت‌انگیزی از خود نشان دادند.
گرامشی این پیامد را جدی گرفت. او به جای آنکه به این نتیجه برسد که مارکسیزم خطا بوده است، این پرسش را مطرح کرد که مارکسیست‌ها چه چیز را دست‌کم گرفته بودند. پاسخ او این بود که آنان نحوهٔ کارکرد قدرت را در جوامع سرمایه‌داری پیشرفته به‌درستی درک نکرده بودند.
گرامشی استدلال می‌کرد که سیادت یک طبقهٔ حاکم به دو شکل متمایز بروز می‌یابد:
«سیادت یک گروه اجتماعی به دو صورت آشکار می‌شود: به عنوان “سلطه” و به عنوان “رهبری فکری و اخلاقی”.» [۱]

«سلطه» به ابزارهای قهری اشاره دارد: پلیس، دادگاه‌ها، زندان‌ها و ارتش. اما «رهبری» به امری ظریف‌تر دلالت می‌کند: توانایی طبقهٔ حاکم در جلب رضایت فعالانهٔ حکومت‌شوندگان. مراد گرامشی از هژمونی، همین شکل دوم بود.
در جوامع سرمایه‌داری غربی، حاکمیت بیش از آنکه به سرکوب آشکار متکی باشد، به این شکل دوم وابسته است. ابزار زور همچنان حیاتی است، اما معمولاً در حالت زاپاس و پشتوانه نگاه داشته می‌شود. ثبات روزمرهٔ سرمایه‌داری بر پایهٔ رضایت استوار است.
یکی از پیامدهای کلیدی تحلیل گرامشی، نفی مفهومی بود که او آن را «اکونومیسم» (اقتصادگرایی) می‌نامید؛ یعنی این باور که تضادهای درونی سرمایه‌داری به طور خودکار به شکل‌گیری آگاهی سوسیالیستی می‌انجامد.
مارکس هرگز استدلال نکرد که بحران به صورت مکانیکی انقلاب ایجاد می‌کند. با این حال، در عمل، بسیاری از مارکسیست‌ها فرض را بر این گذاشته بودند که وخامت شرایط مادی لزوماً طبقهٔ کارگر را رادیکال خواهد کرد. گرامشی معتقد بود این فرض، تاب‌آوری ایدئولوژی بورژوایی را دست‌کم گرفته و شفافیت روابط طبقاتی را بیش از حد برآورد کرده است.
بحران اقتصادی موجب زوال ایدئولوژی نمی‌شود، بلکه برعکس، اغلب مبارزهٔ ایدئولوژیک را تشدید می‌کند. هنگامی که سرمایه‌داری دچار تزلزل می‌شود، ایده‌های طبقهٔ حاکم از بین نمی‌روند، بلکه بازآرایی می‌شوند. در این وضعیت، ناامنی شغلی و معیشتی به عنوان «شکست فردی» بازتعریف می‌شود؛ ریاضت اقتصادی جامهٔ «مسئولیت‌پذیری» به تن می‌کند؛ و فروپاشی اجتماعی به جای تضاد ساختاری، به عنوان «انحطاط اخلاقی» تبیین می‌گردد.
این امر روشن می‌کند که چرا بحران‌های سرمایه‌داری اغلب به جای شورش، به واکنش‌های محافظه‌کارانه و ارتجاعی می‌انجامند. در غیاب یک چارچوب ضد هژمونیک، رنج‌ها از طریق مقوله‌های ایدئولوژیک موجود تفسیر می‌شوند. مردم ممکن است به‌درستی حس کنند که چیزی سر جای خود نیست، اما در عین حال به نتایجی کاملاً نادرست دربارهٔ علل آن برسند.
بنابر این، هژمونی لایهٔ نازکی از توهم نیست که زیر بار فشارها پوسته پوسته شود و فرو بریزد، بلکه ساختار متراکمی است که نحوهٔ درک خودِ آن فشارها را شکل می‌دهد.
هژمونی فرهنگی توصیف‌گر فرآیندی است که طی آن، جهان‌بینی طبقهٔ حاکم به عنوان «عقل سلیم» (یا فهم عامه) تجربه می‌شود. هژمونی صرفاً مجموعه‌ای از ایده‌ها نیست که مردم آگاهانه از آن‌ها حمایت کنند، بلکه چارچوب پیش‌زمینه‌ای است که واقعیت از دریچهٔ آن تفسیر می‌شود.
گرامشی تأکید می‌کرد که هژمونی نیازمند مغزشویی مداوم نیست. در واقع، پروپاگاندای آشکار معمولاً نشانهٔ ضعف است. یک نظم هژمونیک زمانی در قدرتمندترین حالت خود قرار دارد که طبیعی و غیرقابل‌انکار به نظر برسد.
همان‌طور که گرامشی تبیین می‌کند:
«هر گروه اجتماعی که بر بستر اصلی یک کارکرد حیاتی در جهان تولید اقتصادی پا به عرصهٔ وجود می‌گذارد، همراه با خود… یک یا چند قشر از روشنفکران را خلق می‌کند که به آن گروه همگنی و آگاهی از کارکرد خود را می‌بخشند.» [۲]

در اینجا منظور از «روشنفکران» فقط استادان دانشگاه نیستند. گرامشی روشنفکران را بر اساس کارکردشان تعریف می‌کرد، نه مدارک تحصیلی‌شان. مدیران، روزنامه‌نگاران، متخصصان، معلمان، روحانیون و تولیدکنندگان فرهنگی همگی به سازماندهی معنا و مشروعیت در جامعه کمک می‌کنند. سرمایه‌داری از طریق این لایه‌هاست که خود را برای خود تبیین و توجیه می‌کند.
به همین دلیل است که نمی‌توان هژمونی را به دروغ یا فریب تقلیل داد. هژمونی با سازماندهی تجربیات واقعی در قالب تفسیرهایی کار می‌کند که در نهایت نظم موجود را تقویت می‌نمایند.
گرامشی عقل سلیم را این‌گونه توصیف کرده است:
«مجموعه‌ای آشفته از تصورات ناهمگون.» [۳]

عقل سلیم لایه‌بندی تاریخی دارد، متناقض است و ناپایدار. ایدئولوژی سرمایه‌داری با طبیعی جلوه دادن روابط اجتماعی‌—که در واقع محصول دورهٔ تاریخی خاصی هستند—خود را در این لایه جاسازی می‌کند.
تعداد دفعاتی را در نظر بگیرید که با فرضیاتی از این دست مواجه می‌شویم:
* برای بقا باید نیروی کار خود را بفروشید.
* کار سخت همیشه پاداش داده می‌شود.
* فقر بازتاب انتخاب‌های شخصی نادرست است.
* رقابت بخشی از ذات بشر است.
* بازارها سازوکارهایی بی‌طرف هستند.
هیچ‌یک از این ایده‌ها حقایق ازلی و ابدی نیستند. این‌ها نتایج ایدئولوژیکی هستند که توسط خود سرمایه‌داری تولید شده‌اند. با این حال، هنگامی که جذب عقل سلیم می‌شوند، غیرسیاسی و بدیهی به نظر می‌رسند.
این همان چیزی است که مارکس با نگارش این جمله در نظر داشت:
«ایده‌های طبقهٔ حاکم در هر دوره، همان ایده‌های حاکم هستند.» [۴]

هژمونی فرآیندی است که از طریق آن، این ایده‌ها به لنز پیش‌فرضی تبدیل می‌شوند که مردم دنیا را از طریق آن می‌فهمند.
هژمونی تنها در سطح ایده‌ها عمل نمی‌کند؛ بلکه از طریق عاطفه، عادت و هویت نیز اعمال می‌شود.
سرمایه‌داری صرفاً به مردم نمی‌گوید به چه چیزی بیندیشند، بلکه به آن‌ها می‌آموزد که دربارهٔ موفقیت، شکست، کرامت و ارزش چه احساسی داشته باشند. افتخار به بهره‌وری گره می‌خورد؛ شرمساری به وابستگی ملحق می‌شود؛ اضطراب امری فردی می‌گردد؛ و فرسودگی، عادی قلمداد می‌شود.
به همین دلیل است که زدودن ایده‌های هژمونیک تا این حد دشوار است. این ایده‌ها با حس هویت و خودانگارهٔ افراد درهم‌تنیده‌اند. زیر سؤال بردن سرمایه‌داری اغلب در یک سطح ناخودآگاه، به مثابهٔ زیر سؤال بردن تلاش‌ها، انتخاب‌ها یا شخصیت اخلاقی خود فرد احساس می‌شود.
ایدئولوژی نئولیبرال در این زمینه بخصوص کارآمد است. این ایدئولوژی روابط اقتصادی را با شکل‌گیری هویت پیوند می‌زند. بیکار بودن دیگر صرفاً به معنای نداشتن شغل نیست، بلکه به معنای فاقد ارزش بودن است. مواجهه با مشکلات و سختی‌ها، برخورد با موانع ساختاری قلمداد نمی‌شود، بلکه آشکارکنندهٔ بی‌کفایتی فردی به شمار می‌رود.
هژمونی بدین ترتیب نه تنها با متقاعد کردن مردم به اجتناب‌ناپذیر بودن سرمایه‌داری عمل می‌کند، بلکه جایگزین‌ها را از نظر عاطفی غیرقابل‌فهم می‌سازد. راه‌حل‌های جمعی از آن رو غیرواقع‌بینانه به نظر می‌رسند که در تئوری غیرقابل‌تصور باشند، بلکه به این دلیل است که سرمایه‌داری مردم را مشروط کرده تا خود را پیش از هر چیز به عنوان رقبایی منزوی تجربه کنند، نه موجوداتی اجتماعی.
این امر همچنین نشان می‌دهد چرا لحظات مبارزهٔ جمعی—اعتصابات، اعتراضات و پویش‌های سازماندهی—تا این حد متزلزل‌کننده هستند. این کنش‌ها منطق عاطفی سرمایه‌داری را مختل می‌کنند و اجازه می‌دهند همبستگی به جای امر انتزاعی، به عنوان یک واقعیت ملموس تجربه شود.
تأکید گرامشی بر جامعهٔ مدنی، گسستی را از نظریه‌های دولت‌محورترِ قدرت رقم زد. او استدلال می‌کرد که در جوامع سرمایه‌داری غربی، جامعهٔ مدنی به مثابهٔ ذیل است:
«سیستم قدرتمندی از دژها و خاکریزها» [۵]

که پشت دستگاه رسمی دولت ایستاده‌اند.
هژمونی از طریق نهادهایی بازتولید می‌شود که مردم روزانه در آن‌ها مشارکت دارند، بی‌آنکه اصلاً آن‌ها را نهادهایی سیاسی تجربه کنند.
آموزش، مردم را به سلسله‌مراتب و ارزیابی عادت می‌دهد. رسانه‌ها روابط سرمایه‌داری را به عنوان پس‌زمینهٔ تمام شئون زندگی عادی‌سازی می‌کنند. خانواده اقتدار و تکلیف را بسیار پیش از آنکه به طور آگاهی‌بخش زیر سؤال بروند، منتقل می‌سازد. محیط کار کارگران را تشویق می‌کند تا هویت خود را با کارفرمایان یکی بدانند و استثمار را به عنوان یک «فرصت» درونی کنند.
رضایت روزانه بازتولید می‌شود؛ نه به این دلیل که کسی آن را تحمیل کند، بلکه به این خاطر که مشارکت، ناگزیر و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد.
هیچ‌کدام از این‌ها به معنای مهربان بودن سرمایه‌داری نیست. ابزار قهر همچنان حیاتی باقی می‌ماند.
گرامشی دولت مدرن را این‌گونه توصیف کرد:
«هژمونیِ محافظت‌شده با زرهِ قهر.» [۶]

هنگامی که هژمونی در جریان اعتصابات، قیام‌ها یا لحظات مقاومت ضد استعماری تضعیف می‌شود، ابزار قهر و اجبار مرئی و عیان می‌گردد.
هژمونی قدرتمند است، اما هرگز مطلق نیست. هژمونی دقیقاً به این دلیل که بر تجربهٔ زیسته استوار است و نه بر زورِ محض، باید به طور مداوم تجدید شود. [۷]
سرمایه‌داری تجربیات واقعی از استثمار، بیگانگی و ناامنی تولید می‌کند که دائم با وعده‌های ایدئولوژیک آن اصطکاک دارند. از این رو، عقل سلیم به طور هم‌زمان هم حاوی همرنگی با جماعت است و هم انزجار و نارضایتی.
این تضادها روزنه‌هایی را برای مبارزهٔ سیاسی می‌گشایند. ایده‌های ضد هژمونیک نه صرفاً از درون تئوری، بلکه از دل تجربهٔ جمعی پدید می‌آیند؛ تجربه‌ای که محدودیت‌های نظم موجود را آشکار می‌سازد.
یکی از روشن‌ترین نمونه‌های مدرن هژمونی فرهنگی، ظهور پدیدهٔ «برندسازی شخصی» (Self-branding) در سایهٔ سرمایه‌داری نئولیبرال است.
کارگران تشویق می‌شوند تا با خود مانند شرکت‌های مینیاتوری رفتار کنند. رزومه‌ها به «برندهای شخصی» تبدیل می‌شوند. بی‌ثباتی کاری تحت عنوان «انعطاف‌پذیری» بازتعریف می‌شود و ناامنی شغلی به عنوان «آزادی کارآفرینانه» جلوه می‌کند.
این ایدئولوژی منکر استثمار نیست، بلکه آن را فردی‌سازی می‌کند. مشکلات ساختاری به عنوان شکست در مدیریتِ خویشتن بازتفسیر می‌شوند. موفقیت و شکست به یک اندازه صبغهٔ اخلاقی به خود می‌گیرند.
آنچه این پدیده را هژمونیک می‌سازد، این است که حس توانمندسازی به فرد می‌دهد. این رویکرد وعدهٔ خودمختاری می‌دهد، در حالی که مخفیانه ریسک را از دوش سرمایه به دوش نیروی کار منتقل می‌کند. نیازی به مجبور کردن کسی برای مشارکت نیست؛ کنار کشیدن از این بازی صرفاً به معنای حذف شدن است.
از نظر گرامشی، هژمونی امری تصادفی نبود، بلکه سازمان‌یافته بود. بنابر این، ضد هژمونی نیز نیازمند سازماندهی است.
گرامشی بر احزاب سیاسی و سازمان‌های توده‌ای به عنوان ابزارهایی برای تبدیل عقل سلیمِ تکه‌تکه شده به یک آگاهی سیاسی منسجم تأکید می‌کرد. بدون نهادهایی که قادر به تداوم بخشیدن به آموزش، حافظهٔ تاریخی و استراتژی باشند، لحظات ضد هژمونیک زایل می‌شوند و از بین می‌روند.
این امر همچنان یکی از نقاط ضعف اصلی جریان چپ است. دیده‌شدن بدون سازماندهی، صرفاً هیاهو و غلیان ایجاد می‌کند، نه قدرت. خودجوش بودن بدون ساختار، هیچ رسوب ایدئولوژیک پایداری بر جای نمی‌گذارد.
هژمونی هر روز بازتولید می‌شود. ضد هژمونی نیز باید با همان سرسختی و مداومت بازتولید شود.
هیچ طبقهٔ حاکمی تنها با تکیه بر زور بقا نمی‌یابد. سرمایه‌داری پایدار می‌ماند زیرا نحوهٔ درک مردم از زندگی‌شان را بسیار پیش از آنکه آگاهانه با سیستم حاکم بر خود مواجه شوند، شکل می‌دهد.
هژمونی فرهنگی تبیین می‌کند که چرا سرمایه‌داری حتی در زمان بحران نیز دائمی و ابدی احساس می‌شود. اما در عین حال روشن می‌سازد که چرا سرمایه‌داری هرگز جاویدان و ایمن نیست. سیستمی که به رضایت وابسته است، باید دائم آن رضایت را در زمینی ناپایدار بازتولید کند.
بنابر این، مبارزهٔ سیاسی بسیار پیش از انتخابات یا انقلاب‌ها آغاز می‌شود. این مبارزه زمانی کلید می‌خورد که در عقل سلیم ترک ایجاد شود و مردم جستجو برای تبیین‌هایی را آغاز کنند که ریشه در واقعیت مادی و زیسته دارد.
به عبارت دیگر، پیروز شدن مستلزم «پیروزی پیش از پیروزی» است؛ و این، کارکرد و وظیفهٔ واقعی ضد هژمونی است.
یادداشت‌ها:
آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، ویراسته و ترجمهٔ کوئینتین هوآر و جفری نوول اسمیت (نیویورک: اینترناشنال پابلیشرز، ۱۹۷۱)، Q1§44; Q13§17.
آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، Q12§1، در برگزیدهٔ یادداشت‌های زندان، ویراستهٔ کوئینتین هوآر و جفری نوول اسمیت (نیویورک: اینترناشنال پابلیشرز، ۱۹۷۱).
آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، Q11§12، در برگزیدهٔ یادداشت‌های زندان، ویراستهٔ کوئینتین هوآر و جفری نوول اسمیت (نیویورک: اینترناشنال پابلیشرز، ۱۹۷۱).
کارل مارکس و فردریش انگلس، ایدئولوژی آلمانی، بخش اول، در مجموعه آثار، جلد ۵ (نیویورک: اینترناشنال پابلیشرز، ۱۹۷۶).
آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، Q7§16، در برگزیدهٔ یادداشت‌های زندان.
آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، Q6§88، در برگزیدهٔ یادداشت‌های زندان.
آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، Q3§48، در برگزیدهٔ یادداشت‌های زندان.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب