
مارکس و مبارزهٔ زیبای زندگی
ارائهٔ دیدگاهی متفاوت از کارل مارکس فراتر از دیدگاههای رسمی، با کمک یک زندگینامهٔ مدرن.
اِی. جِی. هورن
سوسیالیسم قابل فهم(ساده سازی سوسیالیسم)
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
کارل مارکس به همراه دخترانش جنی، النور و لورا و فریدریش انگلس
در آغاز، بابت وقفه در نوشتن (و در واقع، عدم اطلاعرسانی قبلی) طی دو هفتهٔ گذشته پوزش میخواهم. این مدت صرف نگارش مقالات پایانی، مطالعه برای امتحانات نهایی و تأمل در سالی که گذشت، شد. این پروژه، برخاسته از عشق است؛ متعلق به همهٔ شماست، نه من. اکنون زمان بیشتری در اختیار دارم تا در این ظرفِ لبریز از اشتیاق جاری کنم.
کاملاً مطمئنم که نخستین بار در کتاب عناصر سبک اثر ای. بی. وایت بود که این مَثَل را خواندم: «اگر میخواهی به بشریت الهام ببخشی، دربارهٔ یک انسان بنویس، نه دربارهٔ انسان.» صراحتاً بگویم، مطمئن نیستم که این نقلقول دقیقاً کلمه به کلمه باشد و بعید است وایت پدیدآورندهٔ اصلی چنین سخنی باشد، اما با این حال در ذهنم ماندگار شد. این کلام بدان سبب عمیق است که ساده است؛ انسانها برانگیختهٔ تحلیل نیستند، بلکه محرکِ آنها عواطف است. اندیشههای ما راهنمای اعمال ما هستند؛ با این حال، اندیشههای ما خود اغلب تحت هدایتِ وضعیتِ عاطفی وجودمان قرار دارند. دلیلی دارد که تحسینشدهترین نمایشنامههای شکسپیر، تراژدیها و کمدیهای اوست: انسانها مشتاقِ به غلیان درآمدنِ طیفِ عواطفِ درون خویش هستند.
یکی از مواردی که در بحبوحهٔ بحث دربارهٔ مارکسیسم از دیده پنهان میماند، این واقعیت است که مارکس هرگز خواهان ملازمان و پیروانی نبود که نام و آثار او را آنگونه که اتفاق افتاد، مایهٔ استشهاد قرار دهند. اجازه دهید کلمات فریدریش انگلس را از دل مکاتباتش نقل کنم و آنها را در سیاق خود قرار دهم. انگلس در نامهای به اقتصاددان آلمانی، کنراد اشمیت، نوشتهشده در سال ۱۸۹۰، بیان میدارد:
«و اگر این فرد هنوز کشف نکرده است که گرچه شیوهٔ مادیِ حیات، محرک نخستین [عامل اصلی، علت اولیه] است، اما این امر مانع از آن نمیشود که حوزههای ایدئولوژیک به نوبهٔ خود بر آن تأثیر متقابل بگذارند، هرچند با اثری ثانویه؛ پس او احتمالاً نمیتوانسته موضوعی را که دربارهاش مینویسد درک کرده باشد.»۱
اگرچه انگلس در اینجا فرد خاصی را هدف قرار میدهد، اما اتهام او متوجه کسانی است که با مارکسیسم همچون یک دگم و جزماندیشی برخورد میکنند و نه یک روش؛ کسانی که بهاصطلاح شاگردان مارکس هستند، اما یقیناً درککنندگان او نیستند. ماهیت مرتجعانهٔ آنها رسوایشان میسازد؛ آنان در تکاپوی آرمانی که خود به دنیا آوردهاند، تمام اشکال پیشرفت را رها میکنند. این امر نشئتگرفته از سوءفهمِ مفهومِ مادیِ تاریخ است. همانگونه که انگلس در بالا توصیف میکند، ایدئولوژیهایی که ما خلق میکنیم و بیشک تحت تأثیر عواطف ما هستند، از واقعیت مادی ما شکل میگیرند. این سنخ از تحریفکنندگان، جنبهٔ عاطفیِ ایدئولوژی و تاریخ را کاملاً نادیده گرفتهاند. آنان همچنین هرگز تلاش نکردهاند مارکسِ انسان را درک کنند. انگلس میگوید: «مفهوم مادی تاریخ امروزه شمار زیادی از این افراد را دارد که برایشان به عنوان عذری جهت مطالعه نکردن تاریخ عمل میکند.» مایهٔ تأسف است که این کلمات، بیش از یک قرن پس از آنکه انگلس انزجار خود را از ابتذالِ آغازینِ مارکس ابراز داشت، همچنان صادق است.
در واقع، بخش عمدهٔ آنچه دربارهٔ مارکس گفته میشود، دستدوم، غلوآمیز، برساخته، هدفمند و دارای ماهیت تبلیغاتی است. من در حال حاضر مشغول مطالعهٔ کتاب سالهای پایانی کارل مارکس اثر مارچلو مستو هستم. مستو از طریق کتابخانهای از منابع، نمایی شگفتانگیز و صمیمانه از مارکس به عنوان یک انسان ارائه میدهد. مستو با جزئیات فراوان، زندگی شخصی و دلمشغولیهای مارکس را توصیف میکند که از طریق آنها شخصیت او جان میگیرد و به خوانندگان اجازه میدهد تا در سطحی عاطفی با یکی از بزرگترین اندیشمندانی که تا کنون زیسته است، ارتباط برقرار کنند؛ امری که بدیلی بسیار مورد نیاز را در برابر دیدگاه ارتدوکس و جزمپندارانه به مارکس قرار میدهد.
به گفتهٔ مستو، مانتاستوارت الفینستون، سیاستمدار اسکاتلندی، نگاه مارکس را «کمی سخت، اما کل چهره را بیشتر دلپذیر یافت تا غیر آن، و به هیچ وجه شبیه به سیمای نجیبزادهای نبود که عادت دارد نوزادان را در گهوارههایشان بخورد؛ که البته گمان میکنم این همان دیدگاهی است که پلیس به او دارد» (۱۷).۲ آه، چقدر چیزهای اندکی تغییر کردهاند. امیدوارم تا پایان این جستار متوجه شده باشید که این ادعا چقدر مضحک است، اگر تا کنون متوجه نشدهاید.
در تابستان ۱۸۸۰، خانوادهٔ مارکس توسط پزشک کارل به رامسگیت تبعید شدند؛ پزشکی که به گفتهٔ مستو، برای مارکس دستور استراحت مطلق صادر کرده بود به این امید که سلامتی او بازیابی شود (۷). جنی، شریک زندگی مارکس، در وضعیتی وخیمتر از او قرار داشت. او بر اثر سرطان در حال مرگ بود. جان سوئینتونِ روزنامهنگار، با خانواده در رامسگیت دیدار کرد و در آنجا به شناخت و همدردی با مارکس رسید و در نهایت، تصویر دقیقی از این مرد ارائه داد.
یکی از جملات محبوب من اینگونه است: «در سطح شخصی، سوئینتون مارکس را مردی در دههٔ ۶۰ سالگیاش با سرِ پرابهت، چهرهای بخشنده، مبادی آداب و مهربان توصیف کرد که هنر پدربزرگ بودن را… نه کمرنگتر از ویکتور هوگو میدانست.» به گفتهٔ سوئینتون، این «مردی بود بدون تمایل به تظاهر یا شهرت، بیاعتنا به هیاهوی توخالی زندگی یا تظاهر به قدرت» (مستو ۸). در تمام مطالعاتم دربارهٔ مارکس، تلی از طعنه و کنایه یافتهام، اما هرگز با شمهای از خودپرستی مواجه نشدهام.
مارکس، در یک کلام، تجسمِ نبرد و مبارزه است. به نظر میرسد این اجماع کسانی است که او را شخصاً میشناختند. من مارکس را شخصاً نمیشناختم، بنابراین دلیلی ندارم که در کلام آنان تردید کنم. سوئینتون در توصیف این مرد نگاشت:
«بدون شتاب و بدون آسایش، مردی با ذهنی استوار، وسیع و والا، سرشار از طرحهای دوربرد، روشهای منطقی و اهداف کاربردی؛ او پشتِ بیش از آن زمینلرزههایی ایستاده و هنوز ایستاده است که ملتها را متلاطم ساختند و تختها را ویران کردند، و اکنون سران تاجدار و فریبهای مستقر را تهدید میکنند و به وحشت میاندازند، بیش از هر مرد دیگری در اروپا» (مستو ۸).توصیفی به زیبایی دقیق از مارکس؛ توصیفی که همزمان با «سپری شدن روز در میان سلسلهای از بحثهای پرشور» پدید آمد. مارکس عاشق پیادهروی بود؛ دوستان، خانواده و آشنایانش همگی به این امر اشاره کردهاند. سوئینتون و مارکس با هم به سمت ساحل قدم زدند، جایی که او با خاندان مارکس ملاقات کرد؛ خاندانی که به گفتهٔ مستو، سوئینتون آنها را «گروهی دلپذیر؛ در مجموع حدود ده نفر» توصیف کرد (۹). با فرارسیدن شب، چارلز لونگه و پل لافارگ، دامادهای مارکس، همنشین این مردان شدند.
مستو صحنهای را ترسیم میکند که در آن سوئینتون با درک سنگینی آن لحظه، فرصت را غنیمت شمرده و از مارکس میپرسد که به نظر او قانون غایی زندگی چیست (۹). پاسخ او برای کسانی که با وی آشنایی دارند، مایهٔ شگفتی نخواهد بود. همانطور که خورشید برای شب فرو میرفت و آبِ آرام و شاعرانه در قالب موجها بر روی شنها جاری میشد، مارکس پیش از ارائهٔ پاسخی که به نظر میرسید حاصل یک عمر تأمل دربارهٔ پرسش سوئینتون بود، لحظهای اندیشید. «سرانجام، مارکس با لحنی عمیق و باوقار پاسخ داد: نبرد!»
مارکس زندگی خود را وقف فراهم آوردن مبنایی برای آن نبردی کرد که آن را برتر از تمام نبردهای دیگر میدانست: مبارزهٔ طبقاتی. او در انجام این کار، خود نیز زندگی سراسر مبارزه و پیشرفتی را زیست. به نظر من، این یکی از مواردی است که در ارتباط با این مرد گم شده است. بخش اعظمی از آنچه گفته میشود، البته دربارهٔ نوشتهها و اندیشههای اوست، اما فراتر از آن، ما بهندرت مجالی برای نگریستن به شخصیت پرشور مارکس مییابیم. این یک تصادف نیست، بلکه روانشناسی انسانی است. اگر با مارکس به عنوان یک انسان احساس پیوند کنید، بسیار بیشتر احتمال دارد که با ذهنی پذیرا به تفکر او نزدیک شوید؛ به بیان سادهتر، تمایل بسیار بیشتری خواهید داشت که به او فرصتی بدهید.
در سال ۱۸۷۵، مارکس و خانوادهاش به پلاک ۴۱ خیابان مِیتلند پارک در شمال لندن نقل مکان کردند (۱۵). در آغاز سال ۱۸۸۱، در آن خانهٔ ردیفی، مارکس، همسرش جنی، دختر بزرگشان جنی، دختر کوچکشان النور، Helene Delmuth (خانهدار وفادار و محرم اسرار)، و سه سگ وفادار که مارکس بسیار به آنها دلبسته بود، زندگی میکردند: تادی، ویسکی و سگ سومی که نامش ناشناخته باقی مانده است. صمیمیترین دوست او، انگلس، در پلاک ۱۲۲ خیابان ریجنتس پارک، در فاصلهای کمی بیش از یک کیلومتر زندگی میکرد.
اتاق کار مارکس نشاندهندهٔ مردی است که حقیقتاً تمنایی برای «چیزهای فاخرتر» در زندگی نداشت؛ بلکه مردی بهغایت هدفمند و سختکوش بود. او روزها و شبهای خود را در یک صندلی دستهدار چوبی سپری میکرد و مجدانه «پشت میز سادهای که بزرگتر از سه در دو فوت نبود» به کار میپرداخت (۱۱). این میز تنها فضای کافی برای یک چراغ، برگههای کاغذ نگارش و معدود کتابهایی را که مارکس در آن واحد روی آنها کار میکرد، فراهم میآورد.
این اتاق در طبقهٔ اول قرار داشت «با پنجرهای مشرف به باغ». پزشکانش او را از استعمال تنباکو منع کرده بودند، بنابراین دیگر بوی آن به مشام نمیرسید، «اما پیپهای سفالی که سالیان متمادی از آنها استنشاق کرده بود، همچنان در آنجا بودند تا شبهای بیخوابی را به او یادآوری کنند که صرفِ واکاوی و نقد آثار کلاسیک اقتصاد سیاسی شده بود» (۱۲). او ترجیح میداد محیط مادی خود را بهغایت ساده نگه دارد؛ مطلقاً نه چیزی بیش از حد نیاز؛ امری که احتمالاً به سطح پیشرفتهٔ تفکری که او به طور منظم نشان میداد، کمک میکرد.
نیمکت چرمی کوچکی که مارکس در فواصل میان دورههای طولانی مطالعه و نگارش روی آن استراحت میکرد، اندکی از فضای وسط اتاق کار را اشغال کرده بود (۱۴). در مقابل میز تحریر او، میزی قرار داشت که همیشه انباشته از شلوغیِ کاغذهایی بود که دقیقاً همانگونه که مارکس میخواست چیده شده بودند (۱۵). او کشوی بزرگی داشت که عکسهای افرادی را که بیشترین ارزش را برایش داشتند، در آن قرار میداد (۱۵).
دیوارها با «ردیف نفوذناپذیری از قفسهها» پوشانده شده بودند که خود انباشته از کتابها و روزنامهها بودند (۱۲). همانطور که در آن زمان مرسوم بود، مارکس در طول زندگی خود کتابخانهٔ شخصی گرد آورده بود که در روزگار خودش نسبتاً متواضعانه بود، اما امروزه دستکم میتوان آن را باابهت و چشمگیر دانست. مستو آن را به خوبی توصیف میکند: «او در سالهای سختترین فقر خود، بیشتر از منابع سالن مطالعهٔ موزهٔ بریتانیا استفاده کرده بود، اما بعدها موفق شده بود نزدیک به دو هزار جلد کتاب جمعآوری کند.»
بزرگترین بخش کتابهای او مربوط به اقتصاد بود، اما او آثار کلاسیک بیشماری در نظریهٔ سیاسی، مطالعات تاریخی بیشمار و بخش قابلتوجهی از آثار فلسفی را در اختیار داشت؛ عمدتاً، همانطور که انتظار میرفت، از سنت آلمانی (۱۲). مارکس همچنین با آثار جدید همراه میشد و در سالهای پایانی عمرش کتابهای بسیاری داشت که علوم طبیعی، بهویژه شیمی، فیزیک، زیستشناسی، زمینشناسی و کانیشناسی را پوشش میدادند (۱۶).
او البته نسخههایی از آثار منتشرشدهٔ خود را نیز داشت. اتاق کارش حاوی کتابچهها، جزوهها، ردیهها و دیگر آثار کمترشناختهشدهای بود که خود نگاشته بود. دفاتر یادداشت بیشمار و دستنویسهای ناتمام قفسهها را اشغال کرده بودند. در میان نوشتههای ناتمام او، آثاری بودند که بعدها به دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ و ایدئولوژی آلمانی تبدیل شدند؛ آثاری که به طور گسترده خوانده شدند و بسیار مورد بحث قرار گرفتند، اما هرگز اجازهٔ انتشار از سوی مارکس را دریافت نکردند، زیرا او آنها را ناقص میدانست (۱۴).
کتابهایی که او جمعآوری کرده بود، مردی را نشان میدهد که عاشق زبانها بود. او آشکارا به دنبال بهرهگیری از علوم انسانی به عنوان ابزاری برای تغییر جهان بود. یکسوم کتابها به زبان مادری او یعنی آلمانی، یکچهارم به انگلیسی و کمی کمتر به فرانسوی بود. تعدادی از آثار به زبانهای ایتالیایی و روسی بودند؛ زبانی که او یادگیریاش را در سال ۱۸۶۹ آغاز کرد تا بتواند تغییرات در حال وقوع در آنجا را مطالعه کند؛ بهویژه گذار از فئودالیسم (سرفداری در سال ۱۸۶۱ لغو شد) به سرمایهداری را در همان زمانِ وقوع بررسی کند (۱۲). در واقع، امپراتوری تزار به حوزهٔ علایق بزرگ او تبدیل شد. لافارگ میگوید: «او دوست داشت این مَثَل را تکرار کند: زبان خارجی، سلاحی در نبرد زندگی است» (مستو ۱۳). ظرف شش ماه پس از یادگیری زبان روسی، او به حد کافی مسلط بود تا شعر و ادبیات داستانی روسی را بخواند.
مارکس یقیناً برای لذت و سرگرمی نیز مطالعه میکرد؛ امری که اغلب نادیده گرفته میشود. لافارگ، دامادش، او را «خوانندهٔ خستگیناپذیر شاعران در تمامی زبانهای اروپایی» مینامید (مستو ۱۲). به نظر میرسید کل خانواده احترام بسیار بالایی برای شکسپیر قائل بودند، تا جایی که نام «باشگاه دابری» را برای نشستهای خود برگزیده بودند؛ دیدارهایی که در آن به قرائت آثار شکسپیر میپرداختند و برای انگلس و دیگر دوستان نزدیک خانواده شام تدارک میدیدند (۱۶-۱۷).
شاعران محبوب او دانته و رابرت برنز بودند. او به وفور رمان میخواند و آثاری را که در قرن هجدهم نگاشته شده بودند، ترجیح میداد. به گفتهٔ لافارگ، داستانهای محبوب او، آثار ماجراجویی و طنزآمیز بودند. او عاشق دون کیشوت اثر میگل د سروانتس و کمدی انسانی اثر اونوره دو بالزاک بود. او قصد داشت پس از اتمام کامل کتاب سرمایه، نقدی بر آثار بالزاک بنویسد (۱۳). وی در زمینهٔ کار فکری و علمی بسیار سختگیر و منضبط بود، اما همانند همهٔ ما، نیازمند مجالی برای گریز از واقعیت و آسایش خاطر بود.
در سال ۱۸۸۱، مارکس ۶۲ ساله بود. او رنجور و فرتوت نبود، اما تردیدی وجود ندارد که در بیشتر دوران زندگیاش از سلامتی ضعیفی رنج میبرد؛ سالها مصرف الکل و دخانیات نیز تنها تأثیری منفی بر این وضعیت گذاشته بود. افزون بر این، او ظاهری داشت که فوراً قابل شناسایی بود. مستو بیان میدارد: «هیچکس در برخورد با مارکس نمیتوانست در برابر جذابیت شخصیت او مقاومت کند یا تحت تأثیر ظاهر فیزیکیاش قرار نگیرد» (۱۷).
ادوارد برنشتاینِ اصلاحطلب، از مهربانی و فروتنی مارکس شگفتزده شد: «انتظار داشتم با پیرمردی تا حدی سرکوبشده و بسیار تحریکپذیر آشنا شوم؛ اما اکنون خود را در حضور مردی با موهای بسیار سپید یافتم که چشمان تیره برآمدهاش حامل لبخندی دوستانه بود و کلامش سرشار از شفقت و خیرخواهی» (۱۷).
کارل کائوتسکی گفت: «مارکس سیمای باوقار یک پاتریارک و بزرگِ خاندان را داشت» که «لبخندی ملایم که تقریباً پدرانه به نظر میرسید» بر لب داشت و بر خلاف انگلس که همواره خوشپوش بود، او «نسبت به ظواهر بیرونی بیاعتنا بود» (۱۷).
ماریان کومین، بازیگر و دوست صمیمی النور (دختر مارکس) که به خانهٔ مارکس آمد و شد داشت، شخصیت مارکس را به زیبایی تمام اینگونه خلاصه کرد:
«شخصیتی فوقالعاده نافذ و مسلط. سر او بزرگ بود و با موهای خاکستریِ نسبتاً بلندی پوشیده شده بود که با ریش و سبیل انبوهش همخوانی داشت؛ چشمان سیاهش، گرچه کوچک، اما تیزبین، نافذ، طعنهآمیز و همراه با برقِ شوخطبعی بودند… به عنوان شنونده و تماشاچی، بینظیر و دلپذیر بود؛ هرگز انتقاد نمیکرد، همواره با روحیهٔ هر نوع شوخی و سرگرمیِ جاری همراه میشد و هنگامی که چیزی به نظرش بهویژه مضحک و کمیک میآمد، چنان میخندید که اشک از چشمانش سرازیر میشد؛ او از نظر سن و سال پیرترین فرد جمع بود، اما از حیث روحیه، به جوانیِ هر یک از ما بود» (مستو ۱۷-۱۸).
فیزیک بدنی او نشان از یک عمر مطالعه و نگارش برای ساعتهای متمادی در هر روز داشت. مارکس اغلب به عنوان فردی توصیف میشود که زندگی نسبتاً ممتازی داشته است، اما این کارِ سخت و طاقتفرسایی است که آسیب خود را وارد میکند. مستو توصیف میکند که «بر پشت و دیگر بخشهای بدن او، آثار و زخمهای دملهای هولناکی باقی مانده بود که در طول سالهای کار بر روی کتاب سرمایه ظاهر شده بودند» (۱۱).
زمستانها برای مارکس بهویژه سخت و طاقتفرسا بود، زیرا او «اغلب خسته و ناتوان» میشد (۱۱). با نزدیک شدن به سن ۶۰ سالگی، روند پیری سیر طبیعی خود را طی کرد و شروع به محدود کردن انرژی او نمود. با توجه به ترکیبی از سن بالا و پیشینهٔ مشکلات سلامتی، پزشکانش به طور منظم به او توصیه میکردند که از کار کردن در طول شب دست بردارد و استراحت کند. مارکس که در مواجهه با کارش ــ یعنی همان ثمرهٔ اشتیاقش ــ به اندازهٔ هر کس دیگری سرسخت بود، مطلقاً از دست کشیدن از کار امتناع میورزید (۱۶).
او در سالهای پایانی عمرش، خستگیناپذیر و سراسیمه کار میکرد، چرا که میتوانست احساس کند زمانش در حال اتمام است. کنجکاوی سیریناپذیر او که از این طرز فکر سوخت میگرفت که «اگر میتواند بیندیشد، پس میتواند کار کند»، سبب شد تا توصیههای مشاوران پزشکی خود را نادیده بگیرد. اولویت نخست او در این سالها، به پایان رساندن جلد دوم کتاب سرمایه بود؛ اثری که از زمان انتشار جلد اول در سال ۱۸۶۷ بر روی آن کار میکرد. بنا بر تمام گزارشهای کسانی که در دو سال پایانی زندگی با او در ارتباط شخصی بودند، مارکس بهندرت اتاق کارش را ترک میکرد، چه رسد به خانه، مگر برای استراحتهای معمول خود.مارکس همانند بسیاری دیگر از اندیشمندان بزرگ، شیفتهٔ پیادهروی بود. این امر چنان برای او حائز اهمیت بود که به طور منظم برای آن وقت تخصیص میداد. به گفتهٔ مستو: «در اواخر بعدازظهر، او پالتویی به تن میکرد و راهی پارک میتلند در همان نزدیکی میشد، جایی که دوست داشت با نوهٔ بزرگش جانی [ژان] لونگه قدم بزند، یا به سمت همپستد هیت که کمی دورتر بود میرفت، جایی که یکشنبههای شاد بسیاری را با خانوادهاش سپری کرده بود» (۱۶).
مارکس قدم زدن به عقب و جلو را آرامشبخش مییافت. به گفتهٔ لافارگ: «میتوان گفت که او حتی در اتاقش نیز در حال راه رفتن کار میکرد و تنها برای مدتهای کوتاهی مینشست تا آنچه را که در حین راه رفتن به آن اندیشیده بود، به رشتهٔ تحریر درآورد» (مستو ۱۴-۱۵). افراد متعددی به این نکته اشاره کردهاند که او دوست داشت در حین گفتگو راه برود، مشروط بر اینکه موضوع بحث کمترین جذابیتی برایش داشته باشد.
دربارهٔ اتاق کار و عادات نگارش او، میتوان گفت که وی روشی «بهشدت دقیق و منتقدانهٔ آشتیناپذیر» را اتخاذ کرده بود که در دوران دانشگاه برگزیده بود و هرگز آن را رها نکرد (۱۱). هنگامی که کار میکرد، صرفاً مشغول کار بود و نه هیچ چیز دیگر. لافارگ با تأمل در رابطهٔ مارکس با آثار دانشگاهی و فکری، بیان داشت که آنها:
«ابزارهایی برای ذهن او بودند، نه کالاهای تجملاتی. او عادت داشت بگوید: آنها بردگان من هستند و باید آنگونه که من میخواهم به من خدمت کنند.»لافارگ در خصوص روش کار مارکس اظهار داشت که او چگونه:
«گوشههای صفحات را تا میکرد، در حاشیه با مداد علامت میگذاشت و زیر خطوط کامل خط میکشید. او هرگز روی کتابها چیزی نمینوشت، اما گاهی وقتی نویسنده خیلی زیادهروی میکرد، نمیتوانست از گذاشتن علامت تعجب یا سؤال خودداری کند. سیستم خطکشی او، یافتن هر گذرگاهی را که در هر کتابی نیاز داشت، برایش آسان میساخت.»مارکس اغلب خود را به عنوان «ماشینی توصیف میکرد که محکوم به بلعیدن آنها [کتابها] و سپس پرتاب کردن آنها، در شکلی دگرگونشده، بر زبالهدان تاریخ است» (۱۳).
در ژوئیه ۱۸۸۰، دولت فرانسه برای کمونارها و دیگر انقلابیونی که در کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ شرکت داشتند، عفو عمومی اعلام کرد (۱۸). چارلز لونگه که از سال ۱۸۷۲ با جنی، دختر بزرگ مارکس، ازدواج کرده بود، یکی از کمونارهایی بود که بر اساس عفو دولت اجازهٔ بازگشت به فرانسه را یافت. جنی و سه فرزندشان تا فوریه ۱۸۸۱ با مارکس زندگی کردند و سپس به فرانسه نقل مکان نمودند.
اگرچه مارکس از شنیدن خبر عفو خرسند بود، اما عزیمت آنها اندوه روحی عمیقی برای کارل و جنی به همراه داشت، چرا که «سه نوهٔ آنها… منابع لایزال لذت از زندگی» برای این زوج بودند (۱۸). او همواره در مکاتباتشان از جنی میخواست که اخبار جدیدی از نوههایش به او بدهد:
«از زمان رفتن شما ــ بدون تو و جانی و هارا! و آقای “چای” ــ زندگی کسالتبار شده است! گاهی وقتی صدای کودکانی را میشنوم که شبیه به صدای فرزندان ماست، سراسیمه به سمت پنجره میروم و برای لحظهای فراموش میکنم که آن پسرچهها در آن سوی کانال [مانش] هستند!»هنگامی که دخترش چهارمین فرزند خود را به دنیا آورد، مارکس به شوخی برای او نوشت که چگونه «زنان خانوادهاش» انتظار دارند این «تازه-وارد» بر «نیمهٔ بهتر جمعیت» بیفزاید، و در عین حال افزود که او «جنسیت مردانه را برای کودکانی که در این نقطهٔ عطف تاریخ متولد میشوند» ترجیح میدهد (۱۹).
سلامتی جنی به زودی رو به وخامت گذاشت. این امر مارکس را عمیقاً آزردهخاطر کرد، زیرا کار چندانی از دستش برنمیآمد تا در پاریس از او حمایت کند. او در مکاتباتشان، «آرزوهای همسرش را برای “تمام چیزهای خوبِ ممکن” منتقل کرد، اما این را هم دید که “آرزوها” برای چیزی جز “ماستمالی کردن و پنهان ساختن ناتوانی خویش” مفید نیستند.» او همچنین اندوه خود را از این درک ابراز کرد که روزی دیگر در این جهان نخواهد بود: «مسئلهٔ بد در حال حاضر “پیر بودن” است، به طوری که انسان تنها قادر است پیشبینی کند، به جای آنکه ببیند» (۱۹).
همزمان با ادامهٔ تضعیف سلامتی او و همسرش جنی، مارکس بهشدت دلتنگ دختر و نوههایش بود: «هیچ روزی سپری نمیشود که اندیشهام با تو و فرزندان دلبندت نباشد.» او برای نوهٔ بزرگش جانی، نسخهای از کتاب رنار روباه اثر گوته را فرستاد و حتماً جویا شد که آیا این «طفلکی» کسی را دارد که کتاب را برایش بخواند یا خیر (۱۹).
اگرچه این مرد از جهات بسیاری دارای لغزشها و کاستیهای عمیق بود، اما توانایی شگرفی در رشد انسانی از خود نشان داد. بر اساس یادداشتها، حاشیهنویسیها و افقهای پژوهشی پایانیاش، مارکس رو به سوی انتقاد عمیق از مفاهیمی داشت که امروزه آنها را «شبهعلمی» مینامیم. انسانشناسی تازه در حال ظهور به عنوان یک رشتهٔ علمی بود، با این حال مارکس علاقهٔ وافری به قومپژوهی به عنوان روشی برای بازسازی تاریخ نشان داد.
محرک مارکس، کنجکاوی سیریناپذیری برای شناخت جهان و انسانها بود. هنگامی که تمام تمنای شما صرفاً یادگیری باشد، نمیتوانید چیزی جز یک ذهن پذیرا و گشوده داشته باشید. او بدان سبب تا این حد منتقدانه و قاطع برخورد میکرد که به هر چیزی فرصت بررسی میداد، امری که به او اجازه میداد تلاشهای ارزشمند در زندگی را بازشناسد.
مارکس که در برابر تمام کسانی که او را ستایش میکردند فروتن و متواضع بود، تنها یک چیز در زندگی تمنا میکرد و آن «زمان» بود. زمانی برای سر کردن در سلامت در کنار همسر و فرزندانش، خلق خاطرات با نوههایش، کار بر روی پروژههای متعددش، یادگیری زبانهای جدید، یافتن آشنایان تازه، تجدید خاطره با رفقای قدیمی، به اشتراک گذاشتن داستانها و تبادل خندهها، و فراهم آوردن مبانی نوین برای جنبش کارگری؛ در یک کلام، زمانی صرفِ نبرد و مبارزه ساختن!
