“چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم، خانه‌اش ویران باد” – محمد حقیقت

در


“چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم، خانه‌اش ویران باد”

جنگ روانی، هژمونی فرهنگی و فرسایش «ما» در ایران معاصر

محمد حقیقت

در شرایطی که بیمارستان‌ها، مدارس، خانه‌های مسکونی، مراکز امدادی، زیرساخت‌های حیاتی و حتی میراث تاریخی و تمدنی یک ملت زیر آتش قرار می‌گیرد، انتظار طبیعی آن است که دست‌کم اصلِ «دفاع از میهن» بتواند نقطه‌ای مشترک میان مردم، نیروهای سیاسی و وجدان‌های انسانی باشد. اما آنچه امروز در برابر چشمان ما جریان دارد، فقط یک جنگ نظامی یا نزاعی ژئوپلیتیک نیست؛ با پدیده‌ای عمیق‌تر، تلخ‌تر و هولناک‌تر روبه‌رو هستیم: لحظه‌ای تاریخی که در آن، حتی صداهایی از بیرون و درون این سرزمین، ویرانی ایران را با واژگان «آزادی» و «رهایی» تفسیر می‌کنند.

این فقط یک اختلاف سیاسی نیست؛ نشانه نوعی گسست در حافظه تاریخی، بحران در حس تعلق جمعی، و فرسایش تدریجیِ توانِ «ما شدن» است.

چگونه ممکن است انسان‌هایی که خود در همین سرزمین زیسته‌اند، از بمباران زیرساخت‌های کشور، تخریب آثار تاریخی، کشته شدن کودکان، و آوارگی مردم عادی، با زبانی آمیخته به امید و انتظار سخن بگویند؟ چگونه ممکن است کسانی که در لحظۀ هجوم بیگانه، برای دفاع از خاک، مردم و کرامت ملی جان خویش را در کف نهاده‌اند، در وارونگیِ شگفت‌آورِ برخی روایت‌ها، نه مدافعان میهن، بلکه «دشمن آزادی» معرفی شوند؟

چگونه ممکن است تجاوز نظامیِ دو قدرت جنگ‌طلب و جنایتکار، در ذهن برخی، نه به‌عنوان فاجعه‌ای انسانی و ملی، بلکه به‌مثابه «فرصتی برای رهایی» بازنمایی شود؟

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان تنها در خشم سیاسی، خیانت فردی یا فساد اخلاقی چند چهره و رسانه جست‌وجو کرد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، محصول روندی تاریخی و چندلایه است؛ روندی که در آن، جنگ اقتصادی، جنگ روانی، جنگ رسانه‌ای، بحران‌های داخلی، شکاف‌های اجتماعی، و فرسایش اعتماد عمومی، به‌تدریج در هم تنیده شده‌اند و فضایی را پدید آورده‌اند که در آن، حتی مفهوم «میهن» نیز دستخوش تزلزل و مناقشه شده است.

آنچه علیه ایران در جریان بوده و هست، صرفاً تحریم یا تهدید نظامی نیست؛ نوعی جنگ ترکیبیِ مستمر است که هدف آن فقط اقتصاد یا ساختار سیاسی نیست، بلکه حافظه جمعی، ادراک عمومی، روحیه اجتماعی و پیوندهای انسانی را نیز هدف قرار داده است. جنگی که می‌کوشد انسان‌ها را نه فقط از حکومت، بلکه از یکدیگر، از تاریخ خویش، و از حس تعلق به سرنوشت مشترک جدا کند.

در چنین بستری است که می‌توان فهمید چرا جنگ روانی، بسیار پیش از آنکه شهرها را ویران کند، «ما» را ویران می‌کند.

امپراتوری‌های مدرن، برخلاف استعمار کلاسیک، فقط با لشکرکشی و اشغال مستقیم عمل نمی‌کنند. آنان پیش از اشغال جغرافیا، ادراک را اشغال می‌کنند؛ پیش از آنکه بر خاک مسلط شوند، بر تخیل، زبان و نظام معنایی انسان‌ها سلطه می‌یابند.

درست به همین دلیل است که جنگ رسانه‌ای و جنگ اقتصادی را نمی‌توان از یکدیگر جدا کرد. تحریم، صرفاً ابزار فشار اقتصادی نیست؛ بخشی از مهندسی روانی است. هدف آن فقط تخریب تولید یا کاهش درآمد نیست، بلکه فرسایش امید، گسترش خستگی تاریخی، و آماده‌سازی ذهن‌ها برای پذیرش «نجات از بیرون» است.

در اینجا، تحلیل‌های آنتونیو گرامشی اهمیتی تعیین‌کننده پیدا می‌کنند. گرامشی نشان می‌داد که سلطه مدرن، تنها از راه زور اعمال نمی‌شود؛ بلکه از طریق «هژمونی» عمل می‌کند: یعنی لحظه‌ای که جهان‌بینی نیروی مسلط، به عقل سلیم جامعه تبدیل می‌شود. سلطه زمانی پایدار می‌شود که انسان‌ها، حتی بدون اجبار مستقیم، جهان را از منظر قدرت مسلط ببینند، واژگان او را به کار برند، و رؤیاهای خود را در چارچوبی تعریف کنند که همان قدرت ساخته است.

از این منظر، یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌های امپریالیسم و صهیونیسم در دهه‌های اخیر، نه فقط اعمال فشار اقتصادی یا تهدید نظامی، بلکه ساختن نوعی «افق ذهنی» در بخشی از جامعه ایران بوده است؛ افقی که در آن، غرب نه به‌عنوان یک قدرت واقعی با تاریخ استعمار، کودتا، جنگ و سلطه، بلکه به‌مثابه نماد طبیعی عقلانیت، آزادی، توسعه و رهایی بازنمایی می‌شود. در چنین فضایی، حتی تجاوز خارجی نیز می‌تواند در پوشش واژگان اخلاقی و حقوق بشری، نوعی مشروعیت پیدا کند.

اما این پروژه، تنها از بیرون پیش نرفته است.

اگر بخشی از جامعه امروز مستعد پذیرش چنین روایت‌هایی شده، این فقط به دلیل قدرت رسانه‌های جهانی نیست؛ بلکه به دلیل وجود بحران‌ها، شکاف‌ها و خطاهای واقعی در درون جامعه نیز هست. هیچ جنگ روانی‌ای در خلأ عمل نمی‌کند. سلطه، همیشه بر زخم‌های واقعی فرود می‌آید.

بی‌تردید، پروژه‌های جنگ روانی زمانی مؤثرتر می‌شوند که بتوانند بر خستگی‌ها، دشواری‌های معیشتی، شکاف‌های اجتماعی و کاهش اعتماد عمومی سوار شوند. درست به همین دلیل، حفظ کرامت مردم، عدالت اجتماعی و پیوندهای ملی، تنها یک مسئلۀ داخلی نیست؛ بخشی از توان مقاومت یک ملت در برابر جنگ ترکیبی نیز هست.

کریستوفر سیمپسون، در پژوهش مهم خود درباره پیوند علوم ارتباطات و جنگ روانی، نشان می‌دهد که چگونه بخش مهمی از دانش ارتباطات مدرن، نه برای فهم آزادانۀ جامعه، بلکه برای مدیریت رفتار توده‌ها و مهندسی رضایت شکل گرفت. در این الگو، «ارتباط» دیگر رابطه‌ای انسانی و متقابل نیست؛ بلکه به فناوری سلطه تبدیل می‌شود. مخاطب دیگر شهروند نیست؛ «هدف» است. فرهنگ دیگر عرصه گفت‌وگو نیست؛ میدان عملیات است. حقیقت نیز فقط تا جایی اهمیت دارد که بتواند در خدمت تأثیرگذاری قرار گیرد.

اگر این تحلیل را به جهان امروز تعمیم دهیم، بسیاری از پدیده‌های زمانه ما معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. آنچه امروز در شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های فارسی‌زبان، اتاق‌های فکر، لشکرهای سایبری و حتی بخشی از فضای روشنفکری می‌بینیم، صرفاً «تبادل نظر» یا «آزادی بیان» نیست؛ در بسیاری موارد، نوعی مهندسی ادراک و بازآرایی احساسات جمعی است. جهانی که در آن، سامانه‌های هدایتگرِ فضای مجازی، خشم را تقویت می‌کنند، نفرت را گسترش می‌دهند، و رنج انسان‌ها را به کالایی رسانه‌ای بدل می‌سازند.

در چنین جهانی، جنگ دیگر فقط در میدان نبرد رخ نمی‌دهد؛ در حافظه، زبان، تصویر و احساسات مردم نیز جریان دارد. هر انفجار، به موجی تبلیغاتی تبدیل می‌شود. هر موشک، به شعاری سیاسی. و هر جنازه، به ابزاری برای نبرد روایت‌ها.

در اینجاست که پدیده‌ای خطرناک سر برمی‌آورد: «آزادی‌فروشی موشکی»؛ یعنی لحظه‌ای که ویرانی، در پوشش آزادی بازاریابی می‌شود.

نسلی از «اپوزیسیون رسانه‌ای» شکل گرفته که سیاست را نه از متن جامعه، بلکه از درون اتاق‌های پژواک فضای مجازی می‌فهمد؛ فضایی که در آن، هیجان جای تحلیل را گرفته و بازتاب‌های رسانه‌ای، جای تجربه زیسته را. بسیاری از این چهره‌ها، جنگ را نه به‌مثابه فاجعه‌ای انسانی، بلکه به‌عنوان مادۀ خامِ نمایش سیاسی مصرف می‌کنند.

آنان بوی دود و خون را از فاصله‌ای امن و از پشت صفحه نمایش تجربه کرده‌اند، اما برای خیابان‌های تهران، تبریز، اهواز، شیراز و اصفهان نسخه آتش می‌پیچند.

در قاموس این جهان رسانه‌ای، مردم دیگر شهروند نیستند؛ «مواد خام پروژه تغییر رژیم»اند. کودک ایرانی، اگر زیر آوار بماند، تنها زمانی اهمیت پیدا می‌کند که تصویرش قابلیت مصرف تبلیغاتی داشته باشد. رنج انسان، دیگر ارزش ذاتی ندارد؛ ارزش رسانه‌ای دارد.

اما مسئله فقط جنگ روانی و رسانه نیست. در ژرفای این نبرد، نوعی کشاکش تمدنی نیز جریان دارد؛ نزاعی بر سر معنای انسان، جامعه و شیوۀ زیستن.

غرب سرمایه‌داری متأخر، به‌ویژه در شکل نئولیبرال و رسانه‌ای امروز، فقط یک نظام اقتصادی یا سیاسی نیست؛ نوعی الگوی تمدنی است که بر فردگرایی افراطی، مصرف‌گرایی، کالایی‌سازی همه چیز، و فرسایش تدریجی پیوندهای جمعی استوار شده است. در چنین جهانی، حتی عشق، حافظه، هویت، اعتراض، رنج و حقیقت نیز می‌توانند به کالا تبدیل شوند. انسان، بیش از آنکه عضوی از یک تاریخ و اجتماع باشد، به مصرف‌کننده‌ای تنها در بازار جهانی بدل می‌شود.

البته این به معنای انکار دستاوردهای علمی، حقوقی و فرهنگی جهان غرب نیست؛ مسئله، نقد شکل هژمونیک و سرمایه‌سالارانۀ نظمی است که انسان را بیش از پیش به مصرف‌کننده و داده فرو می‌کاهد.

شاید یکی از دلایل دشمنی عمیق غرب جمعی با کشورهایی چون ایران، روسیه و چین، فقط مسئلۀ ژئوپلیتیک یا رقابت اقتصادی نباشد. این کشورها—با همۀ تفاوت‌های بنیادینشان—دارای حافظه‌های تمدنی ریشه‌داری هستند که هنوز به‌طور کامل در نظم فرهنگی و ارزشیِ سرمایه‌داری جهانی حل نشده‌اند. همین «حل‌نشدگی»، برای هژمونی مسلط مسئله‌ساز است.

در مورد ایران، این مسئله ابعادی عمیق‌تر دارد. ایران فقط یک دولت یا ساختار سیاسی نیست؛ لایه‌ای متراکم از تاریخ، زبان، شعر، اسطوره، عرفان، آیین، حافظه و تجربه زیست جمعی است. سرزمینی که هنوز در آن، خانواده، همدلی، سوگواری جمعی، پیوندهای عاطفی، شعر، معنویت و احساس تعلق به «خانه» کاملاً نابود نشده است.

فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، با همۀ زخم‌ها، تناقض‌ها و فرسایش‌هایش، هنوز حامل عناصری است که انسان را صرفاً به مصرف‌کننده، داده، یا ابزار بازار تقلیل نمی‌دهد؛ عناصری چون حافظه، تعلق، همبستگی، شرم اخلاقی، معنویت، و احساس پیوند با دیگری.

دقیقاً به همین دلیل، پروژه‌های هژمونیک جهانی فقط با دولت‌های مستقل مشکل ندارند؛ با هر فرهنگ و تمدنی که هنوز بتواند نوعی خودآگاهی مستقل و مقاومتی انسانی در برابر ابتذال، ازخودبیگانگی و فروپاشی اجتماعی ایجاد کند نیز مسئله دارند.

اما این ظرفیت تمدنی، اگر با عدالت، آزادی، کرامت انسانی، و امکان نفس کشیدن جامعه همراه نشود، به‌تدریج فرسوده می‌شود. هیچ تمدنی صرفاً با تکیه بر گذشته زنده نمی‌ماند. فرهنگ، زمانی نیروی مقاومت می‌شود که بتواند در زندگی واقعی مردم، امید، معنا، اعتماد و احساس کرامت بیافریند.

از همین رو، مسئلۀ اصلی امروز ایران، فقط مقابله با تجاوز خارجی نیست؛ بازسازی «ما» است.

«ما»یی که در سال‌های طولانی فشار اقتصادی، جنگ روایت‌ها، قطبی‌سازی سیاسی و فرسایش اجتماعی، ترک برداشته است.
«ما»یی که باید دوباره میان مردم، تاریخ، فرهنگ، عدالت اجتماعی و کرامت انسانی پیوند برقرار کند.
«ما»یی که بدون آن، هیچ استقلالی پایدار نمی‌ماند و هیچ آزادی‌ای ریشه نمی‌گیرد.

هیچ جامعه‌ای تنها با موشک فرو نمی‌پاشد؛ فروپاشی واقعی، زمانی آغاز می‌شود که انسان‌ها دیگر نتوانند خود را در سرنوشت مشترک یکدیگر ببینند. لحظه‌ای که درد دیگری، دیگر درد «ما» نباشد؛ لحظه‌ای که ویرانی خانۀ مشترک، برای بخشی از فرزندان آن، به رؤیای رهایی تبدیل شود.

و شاید بزرگ‌ترین پیروزی جنگ روانی نیز دقیقاً همین باشد: نه اشغال شهرها، بلکه اشغال ذهن‌ها؛
نه ویران کردن ساختمان‌ها، بلکه ویران کردن توان یک ملت برای «ما شدن».

امروز، بیش از هر زمان دیگر، مسئله فقط دفاع از خاک نیست؛ دفاع از پیوندهای انسانی، از حافظه تاریخی، از کرامت مردم، و از امکان دوبارۀ «ما» شدن است.

زیرا ملتی که هنوز بتواند در دل ویرانی، دوباره «ما» را بازسازی کند، شکست‌ناپذیر است. و ایران، در این روزهای سخت، نشان داد که هنوز می‌تواند با عزت و سربلندی، و با آگاهی‌ای برخاسته از دلِ همین آزمون بزرگ تاریخی، در برابر جنگ روانی، تحریم، فرسایش، تفرقه و آزمون‌های پیشِ رو، استوار بایستد.

آنچه در این آزمون تاریخی آشکار شد، فقط چهرۀ دشمنان این سرزمین نبود؛ روشن شدن دوبارۀ حقیقتی بود که سال‌ها زیر غبارِ هیاهو و تحریف پنهان مانده بود: اینکه هنوز رشته‌ای ناپیدا، مردم این سرزمین را به یکدیگر، به تاریخشان و به خانۀ مشترکشان پیوند می‌دهد.

تا وقتی این رشته گسسته نشده است، امید نیز زنده است؛ و ملتی که امید، حافظه و توانِ «ما شدن» را حفظ کرده باشد، سرانجام از تاریک‌ترین گذرگاه‌های تاریخ نیز عبور خواهد کرد.

و شاید همین، بزرگ‌ترین شکستِ آنان باشد که می‌خواستند من و تو، «ما» نشویم.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب