حکمت تمدن چین در «پایدار بودن بر بستر عظمت»

در


ژانگ وی‌وی، «این است چین»، قسمت ۳۳۱: «ژن فرهنگی» تمدن چین؛ پویا و مانا
ژانگ وی‌وی: عضو شورای عالی اندیشکده ملی و رئیس پژوهشکده چین در دانشگاه فودان
وو شین‌ون: استاد پژوهشکده چین در دانشگاه فودان

منتشر شده در شبکه گوانچا‌ی چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
در جریان طولانی و پهناور زمان، به نظر می‌رسد زوال و رونق تمدن‌ها یکی از قوانین تغییرناپذیر تاریخ است؛ با این حال، تمدن چین با سرسختی و نیروی حیات کم‌نظیر خود، به تنها معجزه در تاریخ تمدن بشری بدل شده است که هرگز دچار انقطاع نگردید. هنگامی که رمز و راز نهفته در پس این «سنت تاریخی فوق‌العاده کهن» را جویا می‌شویم، پاسخ شاید نه در یک اصالت یکتای محض، بلکه دقیقاً در مدارای دریاگونه و پذیرش همه‌جانبه، انعطاف‌پذیری همگام با زمان، و مسئولیت‌پذیری آگاهانه نسل‌های متمادی از نخبگان و مصلحان دلسوز نهفته باشد.
امروز، در شرایطی که ساختار جهانی دچار تکانه‌های عمیق است، بازخوانی این نیروی تمدنی پویا و مانا، نه‌تنها برای درک گذشته، بلکه بیش از آن برای الهام‌بخشی به آینده است. در برنامه «این است چین» که در تاریخ ۱۱ مه از شبکه تلویزیونی اورینتال (Dragon TV) پخش شد، پروفسور ژانگ وی‌وی، رئیس پژوهشکده چین در دانشگاه فودان، و پروفسور وو شین‌ون، استاد این پژوهشکده، سخن خود را از منطق درونی تمدن چین مبنی بر «قابلیت عظمت و دوام» آغاز کردند و به بررسی ژن‌های بنیادین و ژرف حیات مستمر تمدن چین پرداختند.
«این است چین» — قسمت ۳۳۱
سخنرانی وو شین‌ون:
اخیراً مباحث حول محور تمدن، دیدگاه تمدنی، دولت‌تمدن و مقایسه تمدن‌های شرقی و غربی به یکی از کانون‌های توجه در محافل دانشگاهی و فضای افکار عمومی بدل شده است. در نظریه «دولت‌تمدن» استاد ژانگ وی‌وی، چین معاصر به عنوان یک «دولت‌تمدن» دارای چهار ویژگی «فوق‌العاده» (سوپر) است که یکی از آن‌ها «سنت تاریخی فوق‌العاده کهن» است. تمدن چین تنها تمدن بزرگ در تاریخ بشریت است که بیش از پنج هزار سال بدون انقطاع تداوم یافته است. شکل‌گیری ملت چین، گسترش قلمرو سرزمین چین، تحولات تاریخ چین و استمرار خط، اندیشه، نهادها و سبک زندگی چینی، همگی گواهی محکم بر این مدعاست. امروز آنچه باید فراتر از این جویا شویم، این است که چرا تمدن چین می‌تواند چنین پویا و مانا باشد؟ چین چگونه این سنت تاریخی فوق‌العاده کهن را شکل داده است؟ تمدن چین که تا به امروز تداوم یافته، واجد چه نوع «ژن تمدنی» است؟ پیرامون این پرسش‌ها، مایلم چند نکته و دیدگاه را با شما به اشتراک بگذارم.
نکته نخست؛ تنها تمدنی که «قابلیت عظمت» دارد، می‌تواند «قابلیت دوام» داشته باشد. در مقایسه با بسیاری از انواع دیگر تمدن‌های بشری، تمدن چین از نخستین روزهای شکل‌گیری خود، مقیاس بزرگی را حفظ کرده است. تمدن چین از همان آغاز در بستر یک قلمرو جغرافیایی و فضای انسانی وسیع بسط یافت. عبارت «سرزمین پهناور و جمعیت انبوه»، توصیفی عینی از تمدن چین و دولت چین باستان است. نکته حائز اهمیت این است که «عظمت» تمدن چین بر پایه یک مذهب محض یا بر بنیاد یک شیوه تولید یا سبک زندگی تک‌ساحتی استوار نشده است. عظمت تمدن چین بر پایه‌های تکثر و غنا بنا شده است؛ عظمتی سترگ، فراگیر و باشکوه.
به عنوان مثال، از منظر شیوه تولید و سبک زندگی، تمدن چین در باستان یک تمدن ترکیبی عظیم و واجد تکثر، غنا و یگانگی بود؛ تمدنی که محور اصلی آن را تمدن کشاورزی تشکیل می‌داد، تمدن کوچ‌نشینی استپ‌ها و تمدن کشاورزی‌دامداری جنگلی دو بال آن بودند، و تمدن تجاری-صنعتی و تمدن دریایی متمم آن به شمار می‌رفتند. با ورود به عصر مدرن، تمدن چین صورت‌های نوین دیگری چون تمدن صنعتی، تمدن اطلاعاتی، تمدن زیست‌محیطی و تمدن فضایی را نیز در خود ادغام کرد و بدین ترتیب، مقیاس تمدن دچار یک جهش مرتبه بزرگی (کوانتومی) شد.
عظمت تمدن چین در سیر تحول نظام اندیشگی و نظام معرفتی چین نیز تجلی یافته است. جریان «هم‌آوایی صد مکتب فکری» در دوره ایالات جنگ‌طلب، شالوده فکری تمدن چین را استوار ساخت. تعامل، برخورد و پویایی مکاتب و عناصر فکری گوناگون، نظام اندیشگی و معرفتی شگرفی را برای تمدن چین به ارمغان آورد. حتی در دوره‌های بعدی که آیین کنفوسیوس به ایدئولوژی اصلی دولت متحد و یکپارچه چین بدل شد، این آیین دیگر رویکردی جزئی نبود، بلکه مکتبی بود که بسیاری از عناصر و محاسن آیین‌های دیگر نظیر تائویسم، موئیسم، مکتب نظامی، مکتب یین و یانگ و بودیسم را به خود جذب کرده و از انعطاف‌پذیری و سرسخی بالایی برخوردار شده بود.
در تاریخ تمدن بشری، بارها مشاهده شده است که برخی تمدن‌های کوچک‌مقیاس، تک‌ساحتی یا محض، نظیر تمدن مصر باستان یا تمدن اینکای باستان، به دلیل ناتوانی در تحمل تغییرات شتابان محیطی و چالش‌های سخت نیروهای بیرونی، منقطع شده یا از بین رفته‌اند. در مقابل، از آنجا که تمدن چین یک تمدن ترکیبی عظیم، واجد تکثر و غناست، از سرسختی و کشش بالایی برخوردار بوده و فضای مانور یا انعطاف‌پذیری گسترده‌تری برای بازسازی در اختیار دارد. از این رو، هنگام مواجهه با بحران‌های داخلی یا ضربات خارجی، گرچه فراز و نشیب‌ها و حتی دوران افول تمدنی را تجربه می‌کند، اما همچنان می‌تواند با راهبرد «عقب‌نشینی به نفع پیشروی» و «انعطاف در گزینش»، حیات تمدنی خود را استمرار بخشد؛ به گونه‌ای که اگر شرق تاریک شود، غرب روشن است و آتش تمدن هرگز خاموش نمی‌شود.
نکته دوم؛ تنها تمدن انعطاف‌پذیر و تحول‌خواه می‌تواند پایدار بماند. تمدن چین چگونه توانسته است به ویژگی «قابلیت عظمت و دوام» دست یابد؟ می‌توان این پرسش را در یک واژه خلاصه کرد: «یی» (تغییر و دگرگونی). در چین باستان کتاب کلاسیک و مشهوری به نام یی چینگ (کتاب تغییرات) وجود دارد. عموماً بر این باورند که واژه «یی» در این کتاب شامل سه مرتبه معنایی است: تغییرپذیری (變易)، سادگی (簡易) و تغییرناپذیری (不易). در این میان، تغییرپذیری کلید اصلی است. چینیان همواره می‌گویند: «چون امور به بن‌بست رسند، دگرگون می‌شوند؛ با دگرگونی، راه گشوده می‌شود و با گشوده شدن راه، تداوم حاصل می‌گردد». تمدن چین در پرتو حرکت مستمر همگام با زمان و نوسازی مداوم توانسته است به این حیات طولانی و پویایی مانا دست یابد. در تاریخ چین، ما همواره می‌توانیم انقلاب‌هایی از نوع «برانداختن کهنه و برپا ساختن نو»، اصلاحات یا تحولاتی از نوع «نوآوری بر بستر سنت» و بازخیزی‌هایی از نوع «بازگشت به ریشه‌ها برای خلق افق‌های نو» را مشاهده کنیم.
رشته پیونددهنده و بنیادین در تمامی این جریان‌ها، جستجوی انعطاف و حفظ پویایی است، نه پافشاری بر قواعد کهنه و محافظه‌کاری جزمی. ما می‌توانیم ویژگی انعطاف‌پذیری تمدن چین را از طریق سیر تحول نظام «اتحاد بزرگ» بهتر درک کنیم. اندیشه «اتحاد بزرگ» دگرگونی‌های ساختاری ژرفی را تجربه کرد؛ از نظام فئودالی سلسله ژو غربی که بر اصل «زیر آسمان، زمینی نیست که از آن پادشاه نباشد؛ و در کرانه‌های زمین، کسی نیست که خادم پادشاه نباشد» استوار بود، تا نظام فرمانداری و بخشداری سلسله‌های چین و هان که بر یکسانی خط، خودروها و هنجارهای رفتاری تاکید داشت، و سرانجام تا نظام ترکیبی سلسله‌های تانگ، یوآن، مینگ و چینگ که همه قبایل را در یک خانواده واحد گرد می‌آورد. دولت کثرت‌گرای منسجم و چندقومیتی امروز چین، در واقع نسخه ارتقایافته همان دولت «اتحاد بزرگ» در چین باستان است. روحیه نوآوری و انعطاف‌پذیری نهفته در تمدن چین، این تمدن را یاری داده تا از بحران‌های تمدنی بسیاری به سلامت عبور کرده و به استمرار و اعتلای خود دست یابد.

نکته سوم؛ تنها تمدن یادگیرنده می‌تواند پایدار بماند. ویژگی‌هایی چون عظمت، تکثر، غنا و انعطاف‌پذیری تمدن چین، تا حد زیادی مدیون سنت دیرینه چینیان در اهمیت دادن به یادگیری و آموزش است. آثار، گفت‌وگوها، پرسش‌وپاسخ‌های حکومتی، گزین‌گویه‌ها و نظام‌های نامه‌نگاری حول محور یادگیری در چین باستان بی‌شمارند. مفهوم یادگیری در تمدن چین در واقع یک مفهوم «کلان‌یادگیری» است؛ نه تنها در بعد زمان بر اصل «تا دم مرگ بیاموز» تاکید دارد و در بعد محتوا بر گزاره‌هایی چون «دریای دانش بی‌کران است» پای می‌فشارد، بلکه در انتخاب مرجع یادگیری نیز بر عدم تقید به یک قالب خاص و بهره‌گیری از محاسن همگان اصرار می‌ورزد. این یادگیری نه فقط از کتاب‌ها، بلکه از دل طبیعت، از الگوها، از توده‌های مردم، از جوامع بیگانه، از بستر عمل، از خطاها و شکست‌ها، و حتی در برخی مواقع از دشمنان خود صورت می‌گیرد.
گزاره «خواندن ده هزار کتاب و پیمودن ده هزار میل راه» تنها به معنای پیوند زدن دانش کتابی با دانش عملی نیست، بلکه به معنای تجربه کردن فضاها و سناریوهای گوناگون یادگیری و آموختن از مراجع مختلف است تا انسان به مرحله «خستگی‌ناپذیری در علم‌آموزی» دست یابد. در جریان تعامل و تلاقی تمدن‌های مختلف، تاریخ چین شاهد سه جنبش بزرگ یادگیری بوده است. نخستین جنبش پس از سلسله هان شرقی و همزمان با ورود بودیسم شکل گرفت؛ دومین جنبش در آغاز قرن بیستم و به‌ویژه پس از انقلاب اکتبر، با محوریت یادگیری مارکسیسم-لنینیسم پدید آمد؛ و سومین جنبش در پایان دهه ۱۹۷۰ و پس از آغاز دوران اصلاحات و گشایش اقتصادی، در قالب یادگیری گسترده از دستاوردهای تمدن غربی محقق شد. این سه جنبش یادگیری به ترتیب با بومی‌سازی بودیسم، مارکسیسم و دستاوردهای تمدن غربی در چین همراه بودند و به پیشرفت‌های شگرفی دست یافتند. در این فرآیند، تمدن چین ضمن حفظ اصالت و جایگاه محوری خود، عناصر نوین را جذب و هضم نمود و بدین ترتیب، خود را بسط و توسعه داد.

نکته چهارم؛ گروه‌های پیشرو و نخبگان، حاملان اصلی تمدن هستند. انتقال و استمرار تمدن در گرو عامل انسانی است. در مقایسه با تمدن غربی که برای ابزارها، نهادها و مفاهیم اهمیت بسزایی قائل است، تمدن چین توجه ویژه‌ای به انسان دارد و ظهور نخبگان برجسته را نماد اعتلای تمدن می‌داند. پویایی و مانایی تمدن چین منوط به وجود مصلحان دلسوز، فرزانگان، کارگزاران پاک‌دست و دانشمندان بزرگ در تاریخ این ملت بوده است؛ به عبارت دیگر، منوط به گروه‌های پیشرو در امت چین است. در تاریخ تمدن چین، طبقه پیشرو نخبگان کنفوسیوسی (شیدافو) نقش هدایت‌گری مهمی را ایفا کرده‌اند. پیشرو بودن این طبقه، به طور متمرکز در الگوهای شخصیتی چون «فرزانه»، «انسان شریف»، «مرد پولادین» یا «ادیب» که در آیین کنفوسیوس پرداخته و ستایش شده‌اند، تجلی می‌یابد. در تاریخ توسعه تمدن چین، هرگاه کشور با بحران‌های داخلی، تجاوزهای خارجی یا خطر انحطاط تمدنی مواجه می‌شد، همواره گروهی از انسان‌های شریف و نخبگان دلسوز بدون هراس از سختی‌ها سینه سپر می‌کردند و با روحیه‌ای برخاسته از این اندیشه که «اگر ما به داد خلق نرسیم، پس چه کسی برسد؟»، خستگی‌ناپذیر به جستجو پرداخته و مشعل تمدن را دست به دست منتقل می‌کردند. پس از تاسیس حزب کمونیست چین، نسل‌های متمادی از کمونیست‌های چینی همت خود را معطوف به اقتدار کشور، احیای ملی و سعادت مردم کردند و اصالت خود را به عنوان نیروی پیشگام ملت و مردم چین به تصویر کشیدند.
به طور خلاصه، تداوم تمدن چین در طول هزاران سال بدون فروپاشی، با «عظمت» این تمدن که بر پایه‌های تکثر و غنا استوار است پیوند دارد؛ با جستجوی مداوم نوسازی و انعطاف‌پذیری همبسته است؛ و با ویژگی گشایش، مدارا و عشق به یادگیری تمدن چین مرتبط می‌باشد. در این میان، گروه‌های پیشرو در ادوار مختلف، حاملان، منتقل‌کنندگان و مروجان این تمدن بوده‌اند. این همان ژن تمدنی پویا و مانا در فرهنگ چین است. از توجه شما سپاسگزارم.
گفتگو در میزگرد
هه جیه‌: امروز بحث ما درباره تمدن و تمدن چین است که همواره واجد معنای واقع‌گرایانه و ملموس بوده است. در شرایط کنونی که ساختار جهانی دچار تکانه‌ها و تغییرات ژرف است، نگریستن به این نیروی پویا و مانای تمدنی اهمیت مضاعفی می‌یابد. برای توده‌های مردم، چگونه می‌توان مفهوم تمدن چین را در قالب یک جمله و به سرعت تبیین کرد؟
ژانگ وی‌وی: به نظرم تبیین این موضوع به این صورت ممکن است. من خودم نظریه «دولت‌تمدن» را مطرح کردم، زیرا آرزو داشتم این تبیین به گونه‌ای باشد که نه تنها مردم چین، بلکه بیگانگان نیز بتوانند آن را درک کنند. اگر به ریشه‌های باستانی واژه تمدن بازگردیم، تفاوتی میان مفهوم تمدن نزد چینیان و غربیان وجود دارد. اما در فرآیند تطور تاریخی، نقاط مشترک بسیاری نیز پدید آمده است؛ نقطه اشتراک قطعی این است که این حجم عظیم از جمعیت در یک قلمرو جغرافیایی واحد در سرزمین هان سکنی گزیده‌اند، برای مدتی طولانی با یکدیگر زیسته‌اند و سنت و فرهنگ خود را شکل داده‌اند. این همان چیزی است که من از آن به عنوان چهار عنصر دولت‌تمدن یاد می‌کنم: مقایس جمعیتی فوق‌العاده بزرگ، قلمرو کارکردی فوق‌العاده وسیع، سنت تاریخی فوق‌العاده کهن و انباشت فرهنگی فوق‌العاده غنی. کل این ساختار که جغرافیا، جمعیت، سنت و فرهنگ را در یک پیکره واحد گرد آورده است، تمدن چین یا هویت تمدنی چین نام دارد.
وو شین‌ون: استاد ژانگ به واژه «هواشیا» (Huaxia) اشاره کردند؛ چرا که هواشیا فشرده‌ترین عبارت در قالب دو واژه چینی برای توصیف تمدن ماست. کونگ اینگ‌دا، از مفسران کتب کلاسیک در سلسله تانگ، شرحی بر هواشیا دارد. او در تفسیر کتاب سالنامه بهار و پاییز – شرح زو می‌گوید: «چین را از آن جهت “شیا” گویند که دارای عظمتی در مناسک و آداب است؛ و آن را “هوا” نامند چون از زیبایی در جامه و پوشش برخوردار است». شیا به معنای عظمت است؛ عظمتی که ناظر بر مناسک، آداب، اصول اخلاقی و تمدن موسیقیایی چین است. بنابراین، نخستین رکن تمدن، آداب و مناسک است. رکن دیگر پوشش است؛ زیبایی پوشش که هوا نامیده می‌شود. برخی واژه «هوا» را به معنای شکوفه و گل تعبیر می‌کنند، اما برخی دیگر آن را ناظر بر زیبایی جامه می‌دانند.
اگر تامل کنید، چین در ادوار بسیار کهن ابریشم را اختراع کرد و زیبایی جامه‌های چینی همواره مورد تکریم و ستایش کشورهای همسایه بود. بنابراین، این دو واژه جلوه‌گر دو ساحت هستند؛ یکی پوشش که نماد بیرونی و مادی تمدن است، و دیگری مناسک که با نهادها پیوند دارد. اما در پس این امور، مفاهیم و اندیشه‌ها قرار دارند که یک کل تمدنی منسجم را شکل می‌دهند. از این رو، برداشت من از تمدن، همان چیزی است که استاد ژانگ بدان اشاره کردند؛ یعنی وجود یک گروه از انسان‌ها در یک قلمرو جغرافیایی مشخص، که شیوه تولید، سبک زندگی و ارزش‌های فکری خلق‌شده توسط آنان پیکره‌ای واحد را می‌سازد؛ این سیستم نظام‌مند، تمدن نام دارد.
هه جیه‌: بله، این تمدن با ساحت معنوی پیوند دارد و در عین حال، ناظر بر آن بخش از تمدن مادی است که به مدد نیروی معنوی و در پرتو صنایع و ابزارهای گوناگون خلق شده است؛ هر دو بخش اجزای این تمدن هستند.
وو شین‌ون: اجزایی تفکیک‌ناپذیر و بنیادین.
ژانگ وی‌وی: نکته نخست که امروز پروفسور وو بدان اشاره کردند، یعنی «قابلیت عظمت و دوام»، فوق‌العاده حائز اهمیت است. از منظر جغرافیایی، تمدن چین از معدود تمدن‌های جهان است که در یک عرض جغرافیایی واحد بسط و توسعه یافته است. رودهای اصلی ما مانند یانگ‌تسه و رود زرد همگی مسیر شرقی-غربی دارند و تقریباً در یک عرض جغرافیایی جریان می‌یابند. این امر چه معنایی دارد؟ این وضعیت می‌تواند جمعیت بیشتری را تغذیه کند. رودهای عمودی و جنوبی-شمالی، مانند آنچه در تمدن مصر باستان شاهدیم، نمی‌توانند جمعیت کافی را پشتیبانی کنند. همانطور که پیش‌تر اشاره کردید، هنگام بروز بلایای طبیعی، اگر جنوب تاریک باشد شمال روشن است و اگر شرق تاریک شود غرب روشن خواهد بود. این عمق و وسعت جغرافیایی امکان توسعه کشاورزی و تامین معیشت جمعیت انبوه‌تری را فراهم می‌آورد؛ امری که برای سایر تمدن‌ها بسیار دشوار بوده است.
هه جیه‌: بله، اگر تمدنی به اندازه کافی بزرگ نباشد، هنگام مواجهه با بلایای طبیعی فاقد عمق استراتژیک خواهد بود و یک ضربه سهمگین می‌تواند مانع از «دوام» آن شود. از این رو می‌گوییم تنها با «قابلیت عظمت» می‌توان به «قابلیت دوام» رسید. اما در باب عظمت، ممکن است قلمرویی بزرگ و واجد تکثر باشد، ولی این عظمت پیچیدگی‌هایی نیز به همراه می‌آورد؛ پیچیدگی‌هایی که می‌تواند به تفرقه یا حتی فروپاشی بینجامد. تمدن چین همزمان بزرگ و پایدار است؛ این عظمت واجد یک نیروی گریز از مرکز و انسجام درونی است. این نیرو چگونه پدید آمده است؟
(تصویر: مجسمه‌های مرمرین ستون‌های معبد آکروپلیس در آتن)
وو شین‌ون: این امر به حکمت تمدن چین بازمی‌گردد؛ اینکه چگونه می‌توان در تمدنی با چنین مقیاس عظیم، همزمان پویایی و نظم را حفظ کرد. این موضوع با دیالکتیک چینیان مرتبط است. چینیان به وحدت میان «واحد» (یکپارچگی) و «کثرت» باور دارند. در قلمرویی با این عظمت، نخستین اولویت حفظ نظم است. برای حفظ نظم، همانطور که منسیوس می‌گوید، باید به «استقرار در وحدت» دست یافت و یک قدرت مرکزی را شکل داد. این قدرت برای این قلمرو دارای یک معنای حاکمیتی و فرادستی است. درک این موضوع برای ما چینیان بسیار آسان است؛ برای نمونه می‌گوییم: «آسمان را دو خورشید نیست و کشور را دو پادشاه نباشد». همانطور که در آسمان دو خورشید وجود ندارد، یک کشور نیز نمی‌تواند دو امپراتور داشته باشد. این یکپارچگی فوق‌العاده حیاتی است.
در واقع، پیش از نظام فرمانداری سلسله چین، تاریخ باستان ما از دوران سه حکمران و پنج امپراتور بر این ویژگی تمدنی پای می‌فشرده است. از این رو، کثرت در اندیشه چینی، کثرتی است که ذیل بیرق وحدت تعریف می‌شود. من در تبیین تمدن چین، آن را «تمدن کل‌گرا و همبسته» می‌نامم. ارزش این همبستگی بسیار والاست. بر بستر این همبستگی، بر تکثر، غنا و نیروی حیات تاکید می‌شود. من در این تعطیلات زمستانی به دیدن معبد کنفوسیوس در یون‌نان رفتم. در آن معبد عبارتی با این مضمون وجود داشت: «شاهین می‌پرد و ماهی می‌جهد». پرواز پرندگان و جهش ماهیان نشانگر آن است که مکتب کنفوسیوس تاکید ویژه‌ای بر پویایی و نیروی حیات تمدن دارد. این پویایی، پویاییِ سایه‌افکنده در بیرق نظم است؛ نظم مناسک، و نیروی حیات در بستر اصول اخلاقی کنفوسیوسی یعنی «انسانیت، عدالت، آداب، حکمت و صداقت». بنابراین این دو ساحت باید با یکدیگر متحد شوند؛ اگر این دو دچار گسست گردند، بحران تمدنی رخ خواهد داد.
هه جیه‌: تکثر در بستر یکپارچگی؛ این همان عاملی است که «قابلیت عظمت» را به «قابلیت دوام» بدل می‌سازد.
ژانگ وی‌وی: تبیین دیگری نیز وجود دارد که من اغلب از آن استفاده می‌کنم. در واقع، یکپارچگی و نیروی انسجام در تمدن چین با سنت تاریخی ما گره خورده است. پیش‌تر درباره رودهای یانگ‌تسه و زرد سخن گفتیم؛ این رودهای افقی، رودهای مادر ملت چین هستند. اما در عین حال باید دانست که در طول تاریخ، طغیان این رودها مشکلات بسیاری نظیر سیل، خشکسالی و قحطی به همراه آورده است. از این رو، مدیریت و مهار رودها در قلمرویی با این وسعت، نیازمند یک حکومت مرکزی مقتدر است. این کار از عهده یک منطقه یا یک استان به تنهایی برنمی‌آید؛ در نتیجه، نقش هدایت‌گری حکومت مرکزی یکپارچه شکل گرفته است. عامل دیگر، تجربه تاریخی ماست؛ تاریخ ما شاهد جنگ‌های بسیاری بوده است، در دوره بهار و پاییز و ایالات جنگ‌طلب نبردهای فراوانی رخ داد و انسان‌های بسیاری جان باختند. از این رو بود که اندیشه کنفوسیوسی پدید آمد تا سنتی مبتنی بر استقرار نظم را پایه‌گذاری کند.
هه جیه‌: بنابراین ما به فرآیند شکل‌گیری تمدن می‌نگریم. بی‌تردید آثار کلاسیک و فرزانگان باستان بی‌شماری وجود دارند که به این مباحث پرداخته‌اند. اما مهم‌ترین اصل، تجارب عملی توده‌های مردم و عملکرد سلسله‌های مختلف در طول تاریخ است که این گزاره‌ها را غنی‌تر ساخته و صحت آن‌ها را اثبات کرده است؛ به گونه‌ای که این ذهنیت در عموم مردم نقش بسته است.
وو شین‌ون: این همان چیزی است که من بر آن به عنوان شیوه تولید و سبک زندگی تاکید دارم. اینکه مردم یک ملت و یک قلمرو چگونه وسایل معیشت خود را تولید می‌کنند، چگونه آن را توزیع می‌نمایند و چگونه به سوی یک زندگی بهتر گام برمی‌دارند. از این رو، به نظر من یک راه مهم دیگر برای درک تمدن، بازدید از موزه‌هاست. در موزه‌ها آثار باستانی بسیاری وجود دارند که در واقع ابزارهای تولید و زندگی روزمره بوده‌اند و همگی درخشش تمدن را بازتاب می‌دهند. این اشیاء ملموس‌ترین و مستقیم‌ترین گواهی بر تمدن هستند. اما هنگام نگریستن به این ابزارها، باید همزمان به این نکته اندیشید که خلق این اشیاء در گرو وجود اندیشه‌ها و مفاهیم بنیادین در پس آن‌ها بوده است.
هه جیه‌: از این رو می‌گویم ساحت مادی و معنوی حقیقتاً تفکیک‌ناپذیرند. وجود اندیشه‌ها و مفاهیم است که چنین ابزارهایی را پدید می‌آورد. در عین حال، رونق حاصل از این ابزارها به نوبه خود به شکوفایی و تلاقی اندیشه‌ها کمک می‌کند. استاد وو به مفهومی اشاره کردند مبنی بر اینکه تمدن چین واجد یک ویژگی بسیار مهم یعنی عشق به یادگیری است. ما با پدیده «تغییر» مخالفت نمی‌کنیم، درست است؟ ما در انعطاف‌پذیری و یادگیری توانمندیم. این ویژگی‌ها چگونه شکل گرفته‌اند؟ آیا این اصول نیز از طریق نظریه‌ها و تجارب عملی بی‌شمار از باستان تا به امروز بنا شده‌اند؟
ژانگ وی‌وی: به نظر من انتقال فرهنگی به صورت طبیعی و خودجوش شکل می‌گیرد؛ تا اینکه در یک مقطع زمانی، در قالب پندهای باستانی تبلور می‌یابد. برای نمونه گزاره‌هایی چون «اگر بتوانی خود را نو کنی، هر روز نو کن، و باز هم نو کن» یا سخن کنفوسیوس که می‌گوید «اگر سه نفر با هم همسفر شوند، قطعاً یکی از آن‌ها آموزگار من خواهد بود»، پدید می‌آیند و سنت‌ها به مرور شکل می‌گیرند. از این رو، تمام مفاهیم مرتبط با فروتنی و اشتیاق به یادگیری، در چین واجد بار معنایی مثبت هستند. این فرهنگ با غرب بسیار متفاوت است. حتی اگر رقیب یا دشمن ما دارای محاسنی باشد، ما باید از آن‌ها بیاموزیم؛ اما این آموختن برای فراتر رفتن از آن‌ها و غلبه بر آن‌هاست. این سنت بسیار ارزشمند است.
هه جیه‌: بله، مراجع یادگیری گوناگونی که استاد وو در سخنان خود برشمردند، حقیقتاً همه‌جانبه بودند؛ مراجع ملموس و ناملموس، آسمان، طبیعت و انسان.
وو شین‌ون: من بر یک نکته تاکید ویژه‌ای دارم؛ مفهوم «تغییر» چگونه در ذهن چینیان شکل گرفته است؟ نخست از طریق مشاهده طبیعت؛ یعنی نگریستن به این جهان پهناور، حرکت خورشید و ماه، جریان رودها، و دگرگونی فصول چهارگانه که همگی جلوه‌های تغییر هستند و انسان آن‌ها را نظاره می‌کند. ما چینیان هنگامی که از اصول سخن می‌گوییم، اغلب عباراتی چون «مانند حرکت خورشید و ماه در آسمان، و جریان رودها بر زمین» را به کار می‌بریم. تغییر وجود دارد، اما در دل این تغییر، قوانین منظم نیز نهفته است؛ مانند دگرگونی فصول چهارگانه که دارای نظم است؛ یعنی قانونمندی در عین تغییر.
غربیان نیز از «تغییر» سخن می‌گویند. به باور من، غربیان گرچه به تغییر اهمیت می‌دهند و بر آن تاکید دارند، اما جهان را به دو ساحت مجزا تقسیم کرده‌اند: جهان تجربی و جهان فرا‌تجربی (متافیزیکی). برای نمونه در الهیات مسیحی، سرچشمه نهایی تغییر کجاست؟ آن‌ها معتقدند سرچشمه در وجود خداوند است؛ خدایی متشخص که بر فراز جهان ایستاده است. از منظر غربیان، بسیاری از تغییرات دنیوی انسان غیرقابل اعتمادند؛ امر قابل اعتماد، امری ازلی، دگرگونی‌ناپذیر و یگانه است. حقیقت مطلق یا در وجود خدا نهفته است یا در «جهان مُثُل» افلاطون. در اینجا یک گسست پدید می‌آید. اما در اندیشه ما چینیان، گسستی در کار نیست و همه امور در یک کل واحد متحد شده‌اند.
«روم مانند چراغی سترگ در یک اتاق بود که پرتو آن دیوارها را روشن می‌ساخت؛ اما چین در دوره چین و هان مانند اتاقی بود که در هر چهار سوی آن چراغ‌هایی آویخته بودند و پرتوهایشان در یکدیگر می‌تافت. از این رو، با شکستن آن چراغ بزرگ در روم، تمام اتاق تاریک شد؛ اما در چینِ دوران چین و هان، چراغ‌ها همگی با هم از بین نرفتند و نور به طور کامل قطع نگردید. به همین سبب، ملت روم برای دوره‌ای درخشید و سپری شد، اما فرهنگ چین تا جاودان تابان باقی ماند.» (چیان مو، کلیات تاریخ ملی، انتشارات تجاری Commercial Press)

ژانگ وی‌وی: این تحلیل فلسفی بسیار حائز اهمیت است. غرب به یک حقیقت مطلق باور دارد و این خود یک چالش است. ما بر این باوریم که همه امور را باید در بستر شرایط عینی و مشخصِ پدیدآورنده آن‌ها بررسی کرد. یک روش ممکن است در این مکان و در این لحظه درست باشد، اما با تغییر مکان، نادرست تلقی شود. این نوع تفکر دیالکتیکی در غرب کمتر دیده می‌شود.
هه جیه‌: شما از فلسفه سخن گفتید؛ اجازه دهید به سرچشمه‌های فلسفی بازگردیم. شما اشاره کردید که چینیان همواره «تغییر» را مشاهده کرده‌اند؛ این تغییر برای غربیان نیز یک واقعیت همیشگی است، اینطور نیست؟ کوه‌ها، رودها، خورشید، ماه و آسمان همگی در حال تغییرند. چرا ما در دل این تغییرات به فلسفه‌ای دست یافتیم که قائل به تغییرِ توام با قانونمندی است، اما در غرب، در پسِ این تغییرات، یک امر «تغییرناپذیر» جستجو می‌شود؟
وو شین‌ون: تفاوت دقیقاً در همین جاست. تغییر در اندیشه ما چینیان در نهایت باید به خود انسان بازگردد. انسان خود بخشی از طبیعت بزرگ است، انسان خود طبیعت است. از این رو، تغییرات طبیعت در وجود انسان نیز تجلی می‌یابند. منسیوس می‌گوید: «به درون خویش بنگر تا به حقیقت دست یابی». اگر می‌خواهی جهان را بشناسی، نخست باید خود را بشناسی. اما تفکر غربی یک تفکر خطی است؛ می‌گوید اگر این امر در حال تغییر است، پس قطعاً علتی در پس آن وجود دارد، و در پس آن علت نیز علتی دیگر است؛ و این زنجیره را در نهایت به خدا، امر قدسی یا یک نیروی بیرونی می‌رساند.
وو شین‌ون: با این حال، ما چینیان به ساحت انسان و وحدت میان انسان و طبیعت بازمی‌گردیم. در باستان، هرگاه چین با بحرانی مواجه می‌شد، همواره به نیروی انسانی اتکا می‌کرد. گزاره‌هایی چون «عزم راسخ انسان بر مقدرات آسمان چیره می‌شود» (人定胜天) و اسطوره «مهار سیلاب‌ها توسط یو بزرگ»، همگی روشنگر همین معناست. در مقابل، غربیان در نهایت به مفاهیمی چون «حمایت الهی» و «کشتی نوح» تمسک می‌جویند و به خداوند تکیه می‌کنند. این نوع گسست در اندیشه غربی، سبب شکل‌گیری جهان‌های متکثر (نظیر جهان اول، دوم و سوم) شده است که با یکدیگر همخوانی ندارند؛ حال آنکه نزد ما چینیان، تنها یک جهان واحد و یکپارچه وجود دارد.
هه جیه‌: اجازه دهید پرسش دیگری مطرح کنم. آیا تمدن غربی که بر پایه چنین منطقی شکل گرفته است، در نهایت برای عامل انسانی ارزش غایی قائل نیست؟ چرا که نه انسان را در یک پیکره واحد ادغام کرده و نه این نظام اندیشگی را در خدمت توسعه و تعالی انسان قرار داده است. آیا چنین است؟
وو شین‌ون: از این رو برخی بر این باورند که توجه غربیان به انسان، در واقع فرعِ بر توجه آنان به خداوند است. حتی پس از عصر نوزایی (رنسانس) و جنبش روشنگری، چرا انسان تا این حد مورد توجه قرار گرفت؟ زیرا آن‌ها انسان را در قامت یک خدای جدید پدید آوردند و تنها در این صورت بود که انسان به چنین جایگاهی دست یافت. بنابراین، تفکر غربی بدون اتکا به یک امر فراتمایز و بیرونی، به سختی می‌تواند اصالت انسان را تایید کند. برای نمونه، کشورهای آمریکا و اسرائیل واجد «تفکر قوم برگزیده» هستند؛ با این منطق که «من برگزیده خداوند هستم، پس از تو برترم و نبرد من با تو، پیکار تمدن علیه بربریت است». بنابر چنین منطقی، توجه آن‌ها به انسان، مشروط به ایجاد یک مرزبندی و تمایز اولیه است؛ یعنی تمایز میان «من» و «تو».
ژانگ وی‌وی: در پس این رویکرد، تفاوت‌های ژرفی در سنت‌ها نهفته است. از آنجا که تمدن چین اساساً یک تمدن کشاورزی است، توده‌های مردم هزاران سال بر روی یک سرزمین واحد با یکدیگر زیسته‌اند؛ سنتی که در قالب شخم‌ زدن بهاری، کاشت تابستانی، برداشت پاییزی، انبارش زمستانی و گاه‌شماری بیست‌وچهارگانه تجلی یافته است. تمدن ما مجموعه‌ای جامع از حافظه تاریخی را برای درک قوانین طبیعت شکل داده است. ما آینده‌نگر هستیم و برای امور برنامه‌ریزی می‌کنیم؛ می‌دانیم سه ماه یا شش ماه دیگر وضعیت آب‌وهوا چگونه خواهد بود. اما غرب بر پایه فرهنگ کوچ‌نشینی و قبایل دامدار شکل گرفته است و مانند چینیان به استخراج قوانین کلی توجه ندارد؛ زیرا یک قبیله کوچ‌نشین با استقرار در یک مکان، شیوه زیست جدیدی پیش می‌گیرد و سپس به مکان دیگری حرکت می‌کند. این یک تمایز بنیادین میان تمدن شرق و غرب است.
هه جیه‌: افزون بر این، هنگامی که از تمدن کشاورزی سخن می‌گویید، می‌دانیم که در این تمدن بر همبستگی و همکاری میان انسان‌ها تاکید بسیاری می‌شود. یک فرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده امور فراوان کشاورزی برآید و کار تیمی یک ضرورت است. اما در میان قبایل کوچ‌نشین، شاید یک فرد با یک اسب بتواند غنایم بسیاری به دست آورد و بدین ترتیب، مفاهیم کاملاً دگرگون می‌شوند. با این تبیین شما، ریشه‌های عدم تکریم انسان در برخی تمدن‌های غربی روشن می‌شود؛ اینکه چرا می‌توانند حاکمیت دولتی را مخدوش کرده و توده‌های مردم را در نقاط مختلف به خاک و خون بکشند؛ امری که از دیدگاه ما کاملاً غیرقابل درک است. اکنون درمی‌یابیم که ریشه این رفتارها در فقدان احترام بنیادین به انسان نهفته است.
وو شین‌ون: در اینجا بحث شمولیت و جهانی بودن مفهوم تمدن مطرح می‌شود. غربیان نیز ادعای جهانی بودن تمدن خود را دارند، اما این شمولیت در مقایسه با چین در مرتبه پایین‌تری قرار می‌گیرد. مفهوم شمولیت تمدن نزد چینیان در واژه «مینگ» (明 – روشنایی) نهفته است که از دو جزء خورشید و ماه تشکیل می‌شود. نور خورشید و ماه بر زمین می‌تابد و هرگز میان انسان‌ها تمایز قائل نمی‌شود، بلکه همگان را روشن می‌سازد. از این رو چینیان از عبارت «روشنایی و تمدن فراگیر در زیر آسمان» (天下文明) سخن می‌گویند. اما مفهوم تمدن نزد غربیان محوریت را بر زیست شهری استوار می‌سازد. همچنین چینیان بر این باورند که مرز میان «تمدن» و «بربریت» سیال و قابل تبدیل است؛ تمدن در صورت انحطاط ممکن است به بربریت بگراید و بربریت در صورت تعالی می‌تواند به تمدن بدل شود. اما غربیان همواره قائل به ثنویت و دوگانگی مطلق میان تمدن و بربریت هستند. ساموئل هانتینگتون مطرح می‌کند که کارکرد تمدن، متمایز ساختن «ما» از «آن‌ها» است. پرسش غایی تمدن از نظر او این است: «ما کیستیم؟» (Who are we).
هه جیه‌: بله، در تمدن غربی همواره شاهد اصرار بر تعریف کردن و مرزبندی ساختن هستیم. اینکه چرا با پدیده‌هایی چون نژادپرستی و مسائل مشابه مواجه می‌شویم، در واقع به همین تمایل برای مرزبندی مطلق بازمی‌گردد؛ حال آنکه ما به کلیت جامعه انسانی به عنوان یک پیکره واحد می‌نگریم.
وو شین‌ون: از این رو من این دیدگاه را مطرح کرده‌ام که تمدن چین یک «تمدن کل‌گرا و همبسته» است، در حالی که تمدن غربی یک «تمدن مبتنی بر تفرقه و تنازع» به شمار می‌رود. زمانی که تفرقه حاکم باشد، نزاع میان انسان‌ها ناگزیر خواهد بود. به باور من، غرب تنها با ظهور مارکسیسم توانست به مفهوم همبستگی بپردازد و تا حدی به افق دید تمدن چین نزدیک شود.
ژانگ وی‌وی: تمدن چین ریشه‌ای کهن دارد و از چشم‌انداز تاریخی بسیار بلندی برخوردار است. در تایید دیدگاه شما، تمدن غربی ناگزیر است سخن خود را از مذهب آغاز کند؛ اینکه «من مومنم و تو کافر (مشرک) هستی». سیاست خارجی امروز آمریکا نیز بر همین پایه استوار است: «تو یا دوست من هستی یا دشمن من». اما نگاه چینیان چنین نیست؛ نگاه ما بلندمدت است. اگر ناگزیر به استفاده از یک دوگانگی باشیم، می‌گوییم: «انسان‌ها یا دوست ما هستند یا دوست بالقوه ما». این یک معامله یک‌باره نیست، ما در آینده نیز با یکدیگر تعامل خواهیم داشت؛ از این رو در اقدامات خود مسیر بازگشت و مدارا را حفظ می‌کنیم. این همان حکمت تمدنی است.
وو شین‌ون: به همین دلیل است که برخی غربیان امروز نمی‌توانند مفهوم «جامعه با سرنوشت مشترک برای بشریت» را که از سوی چین مطرح شده است، درک کنند. در چارچوب تمدن غربی، شکل‌گیری یک جامعه مشترک مشروط به وجود یک «دشمن» است.
هه جیه‌: یعنی ابتدا باید «دیگری» تعریف شود تا «ما» پدید آییم.
وو شین‌ون: بله، زیرا جامعه مشترک در تفکر آن‌ها توسط دشمن تبیین می‌شود. تا دشمنی نباشد، جامعه واحد شکل نمی‌گیرد. برای نمونه در یونان باستان، تقابل میان اسپارت و آتن وجود داشت؛ در روم، تقابل میان روم و کارتاژ حاکم بود و این امر را طبیعی می‌پنداشتند. در اروپا، بریتانیا و فرانسه سالیان متمادی در جنگ بودند. تاریخ اروپا، تاریخ نبرد مستمر میان «من» و «دیگری» است؛ از این رو آن‌ها قادر به درک این افق دید کلان نیستند. اما چینیان از باستان بر این باور بوده‌اند که «زیر آسمان، یک خانواده است» و «در میان چهار دریا، همه انسان‌ها برادرند».
هه جیه‌: با اشاره به این نکته، به این نکته می‌اندیشم که اگر انسان چینی بخواهد «خویشتن» را تعریف کند، بی‌تردید مبدا را خود قرار می‌دهد؛ اما در نظام غربی، ابتدا «دیگری» تعریف می‌شود و سپس بر اساس تعریف دیگری، «خویشتن» معنا می‌یابد.
ژانگ وی‌وی: مایلم به یک گفت‌وگوی واقعی با دانشمندان غربی پیرامون موضوع تمدن اشاره کنم. من به آن‌ها گفتم در تعالیم کنفوسیوس آمده است: «آنچه برای خود نمی‌پسندی، بر دیگران روا مدار». دانشمندان غربی پاسخ دادند که این عبارت در کتاب مقدس (انجیل متی) نیز وجود دارد. گفتم بله، وجود دارد؛ اما اولاً شما این اصل را تنها در میان پیروان یک مذهب واحد روا می‌دانید، و ثانیاً حتی در کتاب مقدس شما نیز این گزاره در مراتب و اولویت‌های بعدی قرار گرفته است؛ حال آنکه در فرهنگ ما، این اصل در صدر تمام تعالیم قرار دارد. تقدم و تاخر در ترتیب گزاره‌ها فوق‌العاده حائز اهمیت است، زیرا میزان اهمیت یک اصل را نشان می‌دهد؛ این همان تمایز تمدنی است.
وو شین‌ون: تعبیری وجود دارد مبنی بر اینکه رویکرد غربی بر اصلِ «آنچه برای خود می‌پسندی، به دیگران تحمیل کن» استوار است؛ اما رویکرد چینی بر اصلِ «قیاس به نفس و هم‌دلی» بنا شده است: «آنچه برای خود نمی‌پسندی، بر دیگران روا مدار»؛ یعنی احساس خود را ملاک سنجش قرار دادن. انسان می‌اندیشد آنچه مورد پسند من نیست، احتمالاً مورد پسند دیگری نیز نخواهد بود. این تفاوت میان هم‌دلی و تحمیل‌گری است.
هه جیه‌: بله، در تفکر غربی گزاره این است: «آنچه من دوست دارم، تو نیز باید دوست بداری؛ و آنچه من نمی‌پسندم، تو نیز نباید بپسندی». در باب عامل انسانی و مؤلفه چهارمی که برشمردید — یعنی گروه‌های پیشرو — می‌دانم که حضور نخبگان در میان توده‌ها اهمیت بالایی دارد. در غرب واژه «الیت» (نخبه) به کار می‌رود؛ اما بی‌تردید مفهوم «گروه پیشرو» در فرهنگ ما با مفهوم نخبه در غرب یکسان نیست. این تمایز در چیست؟
ژانگ وی‌وی: به نظرم واژه‌ای که پروفسور وو به کار بردند بسیار دقیق است؛ مفهوم گروه پیشرو اهمیت بسزایی دارد. ملت چین از باستان واجد انسان‌هایی بوده است که جان خود را فدای مردم می‌کردند و ستون فقرات این ملت بودند. در لحظات سرنوشت‌ساز، همواره رهبرانی برجسته به پا خاسته‌اند تا این ملت را به جلو هدایت کنند و این امری شگرف است.
وو شین‌ون: به باور من، تمایز بنیادین در منشأ شکل‌گیری این نخبگان نهفته است. در چین باستان، خاستگاه گروه‌های پیشرو بسیار متنوع و متکثر بود. به‌ویژه پس از سلسله چین و استقرار نظام فرمانداری، نظام اشرافی به مرور برچیده شد. با ورود به سلسله سونگ، جامعه به معنای واقعی وارد یک ساختار توده‌ای شد؛ بدین معنا که یک فرد بدون داشتن هیچ‌گونه تبار اشرافی، تنها در صورت شایستگی علمی و موفقیت در آزمون‌ها، می‌توانست به مقامات عالی و وزارت دست یابد، همانگونه که در زندگی شخصیت‌هایی چون فان ژونگ‌یان دیده‌ایم. اما تحقق این امر در غرب بسیار دشوار بود. نخبگان غربی در یک قلمرو بسیار محدود پدید می‌آمدند. ساختار فئودالی غرب در ترکیب با تاثیرات مذهب تک‌خدایی سبب می‌شد هر کس به خداوند نزدیک‌تر باشد از امتیازات بیشتری برخوردار گردد و هر کس دورتر باشد، در حاشیه قرار گیرد. این طرز تفکر دوقطبی، مسیر شکل‌گیری نخبگان را بسیار محدود ساخت. امروز نیز در کشوری چون آمریکا، اگر فرد فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های برتر (ایوی لیگ) نباشد، تصدی مناصب کلیدی برای او تقریباً غیرممکن خواهد بود.
هه جیه‌: همانطور که اشاره کردید، خاستگاه گروه‌های پیشرو در جامعه ما بسیار وسیع است و منحصر به حوزه‌های خاص نیست. برای نمونه، اخیراً همگان پیگیر اخبار مربوط به «ژانگ شوئه» هستند؛ فردی که کار خود را از شاگردی آغاز کرد و با تکیه بر مهارت‌های فردی به ساخت موتورسیکلت پرداخت و با پشتکار فراوان به هدف خود دست یافت. به نظر من، او نمونه بارز یک فرد پیشرو است؛ بدین معنا که از دل توده‌های مردم نیز قهرمانان ظهور می‌کنند.
ژانگ وی‌وی: امروزه در فضای مجازی به شوخی مطرح می‌شود که موجی از گرایش به فرهنگ چین (Becoming Chinese) یا یادگیری سبک زندگی چینی در آمریکا پدید آمده است؛ اموری چون نوشیدن چای گوجی‌بری، نوشیدن آب گرم و طبخ سوپ‌ها و آش‌های چینی که همگی بسیار پسندیده هستند. اما کاربران ما می‌پرسند: آن‌ها چه زمان این اصل تاریخی ما را خواهند آموخت که «مگر خون پادشاهان و سرداران از دیگران رنگین‌تر است؟» (王侯将相,宁有种乎). ملت چین واجد روحیه تحول‌خواهی و انقلاب است. بسیاری از ملت‌ها فاقد این روحیه هستند. این پدیده تنها در تمدنی با این قدمت تاریخی و قلمرو پهناور امکان بروز می‌یابد.
هه جیه‌: به نظر من، این ویژگی نه‌تنها ناظر بر روحیه تحول‌خواهی، بلکه فراتر از آن، ناظر بر روحیه «خود‌تحول‌خواهی» (نقد خود) است. هرگاه انسان چینی از وضعیت خویش رضایت نداشته باشد، راهی برای فراتر رفتن از خود، یادگیری و عبور از محدودیت‌ها می‌یابد. حفظ این روحیه بسیار دشوار و ارزشمند است.
وو شین‌ون: در مکتب کنفوسیوس باستان نیز بر اصل خود‌تحول‌خواهی تاکید شده است و مفهوم «تهذیب نفس» در واقع همان نوسازی خویشتن است. از این رو، مبانی فکری حزب کمونیست با سنت‌های اصیل چین پیوند دارد. در باب نگرش بیگانگان به چین، مشاهده کرده‌ام اموری که در تمدن چین به عنوان اصول بدیهی، طبیعی و رایج شناخته می‌شوند، از دیدگاه ناظران غربی یک ویژگی ممتاز و یک آرمان تمدنی به شمار می‌روند.
بخش پرسش و پاسخ
پرسشگر نخست: با سلام خدمت اساتید و مجری محترم. من فعال حوزه رسانه و از بینندگان دیرینه این برنامه هستم. ما همواره چین را یک دولت‌تمدن نامیده‌ایم. در طول تاریخ چند هزار ساله تمدن چین، آیا این پویایی مانا و حرکت تحول‌خواهانه، یک نوسازی ارادی و خودجوش بوده است یا یک انطباق ناگزیر در مواجهه با بحران‌ها؟ به عبارت دیگر، جناب وو، به نظر شما جوهره استمرار تمدن ما در «خلاقیت» نهفته است یا در «صیانت از بقا»؟ با تشکر.
وو شین‌ون: به باور من، این دو مؤلفه در یک فرآیند تاریخی متمم یکدیگر هستند. در مقاطعی نیاز است بر رویکرد ارادی تاکید شود و در مقاطعی دیگر باید به چالش‌ها پاسخ داد؛ در واقع این دو ساحتی منسجم هستند. اما در تحلیل غایی، تمدن چین بر رویکرد ارادی، اصالت عمل انسان و پیروزی انسان بر مقدرات آسمان پای می‌فشارد. این یک ویژگی بنیادین در فرهنگ ماست؛ اینکه نباید به موهبت‌های ماورایی یا به دیگران اتکا کرد، بلکه در نهایت باید به نیروی خویش تکیه نمود. آغاز هوشمندانه اصلاحات و گشایش اقتصادی نمونه‌ای از به دست گرفتن ابتکار عمل است. در متون کتب کلاسیک چین — اعم از مکاتب کنفوسیوسی، تائوئیستی و نظامی — همواره بر تجلی نیرو و فاعلیت انسان تاکید شده است تا انسان تحت تاثیر محیط و عوامل بیرونی قرار نگیرد. این امر یکی از محوری‌ترین ویژگی‌های مکتب کنفوسیوس است.
هه جیه‌: علاوه بر این، چینیان اهمیت ویژه‌ای برای مفهوم «زمان و موقعیت استراتژیک» (时和势) قائل هستند. هنگامی که یک پدیده صرفاً فشاری انفعالی بر شما وارد می‌سازد، ممکن است موقعیت استراتژیک را از دست داده باشید. چگونه می‌توان این موقعیت را در دست گرفت؟ از طریق تحول‌خواهی ارادی.
وو شین‌ون: زمان را باید هدایت کرد و موقعیت استراتژیک را باید خلق نمود؛ جریان‌ها را باید پدید آورد.
هه جیه‌: یعنی باید کنش‌گر بود.
وو شین‌ون: بله، این امور صرفاً پدیده‌های عینی و بیرونی محض نیستند.
ژانگ وی‌وی: در فرهنگ چین، گزاره «غذا آسمانِ مردم است» نشان‌دهنده اهمیت فراوان فرهنگ خوراک است. از این منظر می‌توان دریافت که دو مؤلفه مذکور با یکدیگر همخوانی دارند. چرا فرهنگ غذایی چین تا این حد غنی است؟ در پس این امر، واقعیتِ محدودیت منابع سرانه در چین نهفته است. بخش عمده جمعیت ما در نواحی شرقی کشور زندگی می‌کنند؛ از این رو با توجه به تراکم جمعیت، چین از منظر منابع سرانه در شمار کشورهای محدود قرار می‌گیرد. اما این محدودیت به یک شاهکار بدل شده است؛ چرا که بهره‌برداری از منابع در این تمدن، بسیار کامل‌تر و متنوع‌تر از سایر تمدن‌هاست. زیست مشترک انسان‌ها در طول هزاران سال ذیل یک سقف تمدنی واحد، سبب شکل‌گیری مکاتب غذایی شگرف و فرهنگ خوراک منحصر‌به‌فردی شده است.
وو شین‌ون: اشاره استاد ژانگ به فرهنگ خوراک بسیار نغز است. این موضوع در درک ما چینیان هرگز منحصر به خوراک نیست، بلکه با امور کلان پیوند دارد، همانگونه که لائوتسه می‌گوید: «حکمرانی بر یک کشور بزرگ، مانند طبخ یک ماهی کوچک است»؛ یعنی رعایت ظرافت‌ها. در تاریخ، صدراعظم مشهوری در سلسله شانگ به نام «ای یین» وجود داشت که پند او به پادشاه در باب جهانداری، بر پایه اصول آشپزی استوار بود؛ اینکه چگونه باید چاشنی‌ها و طعم‌های گوناگون را با مواد مختلف ترکیب کرد تا در نهایت غذایی لذیذ پدید آید. در این فرآیند، تکثر، تنظیم میزان حرارت و مدیریت تغییرات الزامی است. انسان هرگز نباید بگذارد تغییرات به صورت رها شده پیش روند، چرا که در غیر این صورت ماهی خواهد سوخت. بنابراین، مدیریت این تغییرات هرگز توسط یک نیروی ماورایی صورت نمی‌گیرد، بلکه به دست خود انسان انجام می‌شود.
هه جیه‌: برای درک چگونگی مدیریت تغییرات، نگریستن به فرآیند طبخ غذا کفایت می‌کند. با درک جوهره آشپزی و اهمیت تنظیم حرارت، معنای واقعی تغییر روشن می‌شود.
وو شین‌ون: جهانداری نیز واجد همین قاعده است. رها کردن کامل توده‌های مردم و عدم مداخله نادرست است، همانگونه که مداخله بیش از حد نیز آسیب‌رسان خواهد بود. هنر در هدایت شایسته مردم است؛ به گونه‌ای که فاعلیت انسان حفظ شود و همزمان نظم کشور تضمین گردد. این امر از دیدگاه «ای یین» کاملاً با اصول آشپزی همخوانی دارد.
پرسشگر دوم: با سلام خدمت مجری و اساتید محترم. من یک نیروی بازنشسته نظامی با ۳۰ سال سابقه خدمت هستم.
وو شین‌ون: به شما ادای احترام می‌کنم.
پرسشگر دوم: اکنون در انجمن دانشمندان و مهندسان پیشکسوت در منطقه جینگ‌آنِ شانگهای فعالیت دارم. ضرب‌المثلی می‌گوید: نظامیان از مرزهای کشور پاسداری می‌کنند و فرهنگ از ریشه‌های آن حمایت می‌نماید. پرسش من این است که چگونه می‌توان مسئولیت‌پذیری نظامی را با واقع‌گرایی علمی درآمیخت تا در مسیر استمرار تمدن چین و احیای ملی گام برداشت؟ با تشکر.
ژانگ وی‌وی: به نظرم پیشینه نظامی شما بسیار ارزشمند است. دنگ شیاپینگ بارها تاکید داشت که جمهوری خلق چین در بستر نبردها شکل گرفته است. اقتدار کشور ما در ایستادگی مقابل زیاده‌خواهی‌های آمریکا، تا حد زیادی مدیون همین سنت است. ما از نبرد هراسی نداریم و این پشتوانه ارتش آزادی‌بخش خلق است. در تاریخ معاصر، قدرت‌های استعماری غربی بارها به چین تعدی کردند و ما توان مقابله نداشتیم؛ اما با ظهور ارتش آزادی‌بخش خلق تحت رهبری حزب کمونیست، این صفحه از تاریخ کاملاً دگرگون شد و ارتش مردمی به نیرویی شکست‌ناپذیر بدل گشت.
وو شین‌ون: با توجه به پیشینه نظامی شما، پندی از چین باستان را به یاد می‌آورم که می‌گوید: «امور کلان یک کشور در دو چیز نهفته است: مناسک آئینی و نبرد» (国之大事,在祀与戎). نخست مناسک و دوم نبرد. پیش‌تر اشاره کردم که تمدن چین یک تمدن کل‌گراست، اما در این ساختار نیز ایستادگی و در صورت لزوم نبرد وجود دارد. گزاره ما این است: «کاربرد سلاح برای پایان دادن به جنگ است» (止戈为武). هرگاه نیروهایی اقدام به اعمال خشونت نامشروع و سرکوبگری کنند، باید یک نیروی دادخواه جهت متوقف ساختن آن‌ها پدید آید؛ نیرویی که واجد توانایی و اراده لازم باشد. از سوی دیگر، ویژگی بارز یک نظامی، صراحت در دوستی و دشمنی، پایبندی به اصول و روحیه ایستادگی است. امروز جامعه ما برای مدتی طولانی در صلح و آرامش زیسته است و برخی ممکن است روحیه ایستادگی را از یاد برده باشند که این امر شایسته نیست. ما نباید مانند غرب، منازعه را به عنوان بالاترین اصل و جوهره جهان بپنداریم؛ اما در شرایط ناگزیر، ایستادگی با تکیه بر نیروی دادخواه جهت رفع ستم الزامی است.
پرسشگر سوم: با سلام خدمت اساتید و مجری محترم. پرسش من این است که ویژگی تمدن چین بر اصولی چون «اولویت صلح» و «زیبایی در کثرت» استوار است، اما این ویژگی‌های فرهنگی برای غرب یا آمریکا قابل درک و پذیرش نیست. در سایه این تمایز شناختی، چگونه می‌توان به گفت‌وگو و تفاهمی کارآمدتر با آن‌ها دست یافت؟
ژانگ وی‌وی: دیدگاه من این است که جریان اصلی تمدن چین بر پایه صلح‌طلبی استوار است. اما همانطور که اشاره کردم، دولت‌تمدن ترکیبی از یک تمدن کهن و یک دولت مدرنِ ابرمقیاس است که از مؤلفه‌های آن، برخوردار بودن از یک قدرت دفاعی مقتدر است. امروزه در تحولات منطقه‌ای مشاهده می‌شود که آمریکا در مواجهه با قدرت‌های نوظهور با چالش‌های جدی روبروست و توان بازدارندگی نظامی سابق را ندارد. گزاره ما «تسلیم کردن دشمن بدون نبرد» است، اما تحقق این امر منوط به پشتوانه یک قدرت دفاعی مقتدر است.
وو شین‌ون: من از دو منظر به پرسش شما پاسخ می‌دهم. از یک سو، در مواجهه با تمدن غربی، باید دانست که آن‌ها در برخی مقاطع تنها زبان اقتدار و قدرت را درک می‌کنند. از این رو، نمایش اقتدار چین و ابتنا بر اصل «مقابله به مثل»، یک ضرورت است. توسعه توان نظامی چین و استقرار تسلیحات پیشرفته به منظور تفهیم این اقتدار به طرف مقابل، امری کاملاً بدیهی است؛ این همان زبانی است که غرب درک می‌کند.
از سوی دیگر، باید راهبرد متمایز را در پیش گرفت. طرح‌های بین‌المللی چین نظیر ابتکار «کمربند و راه»، تاکید بر تعامل تمدن‌ها و ساخت جامعه‌ای با سرنوشت مشترک برای بشریت، کاملاً متمایز از رویکردهای نظامی‌گرایانه غرب است. ما مسیر خویش را می‌پیماییم. بر این باورم که این رویکرد در آینده بر الگوهای غربی تفوق خواهد یافت و دستاوردهای عینی این جهانی‌سازی نوین به مرور در حال آشکار شدن است. ناظران آگاه درمی‌یابند که رویکرد چین ترکیبی از گفت‌وگوی مقتدرانه و انعطاف‌پذیری هوشمندانه (استفاده از نرمش برای غلبه بر سختی) است؛ دو راهبردی که در جهان امروز تفکیک‌ناپذیرند.
هه جیه‌: فکر می‌کنم پرسش این دوستمان ناظر بر این است که چگونه می‌توان با روش‌های نرم، روایت تمدنی خویش را برای سایر کشورها تبیین کرد؛ همانگونه که امروز در این فضا به شیوه‌ای پویا به بحث پیرامون تمدن پرداختیم. چگونه می‌توان این روایات را به گوش جهانیان و به‌ویژه جوامع غربی رساند؟
ژانگ وی‌وی: در تعامل با غرب، شناخت ویژگی‌های فرهنگی آنان الزامی است. از ویژگی‌های بارز این فرهنگ، تکریم قدرت و احترام به اقتدار عینی است؛ از این رو ساحت اقتدار مادی باید کاملاً استوار باشد و این از بزرگ‌ترین دستاوردهای چین نوین است.
وو شین‌ون: جوهره فلسفه غربی، فلسفه قدرت و اقتدار مادی است.
هه جیه‌: تمدن یک مفهوم انتزاعی محض نیست، بلکه جلوه‌های آن در واقعیت‌های عینی و تاریخی تجلی می‌یابند. بازخوانی این نمونه‌های عینی، ما را در درک عمیق‌تر مفهوم تمدن یاری می‌رساند. ایستادگی و سرسختی چین در مواجهه با چالش‌های کنونی، روشنگر مفهوم تمدن چین و ژن‌های بنیادین حیات مستمر آن است. با سپاس فراوان از اساتید محترم و حضار گرامی. بدرود.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب