ترامپ، زرسالاران و زباله‌دان دموکراسی: تکنو-فاشیسم و گسست در میثاق مستعمره‌نشینان

در


نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

دموکراسی به‌مثابه یک «مود» و حال‌وهوا: گاردین چگونه قدرت را به نمایشی اخلاقی بدل می‌کند؟

نوشتاری که در اینجا مورد کالبدشکافی قرار می‌گیرد —یعنی مقاله «به گفته کارشناسان، دموکراسی آمریکا یک سال پس از تحلیف ترامپ در آستانه فروپاشی است» به قلم لورن گامبینو در نشریه گاردین— کار خود را با تبیین یک ساختار آغاز نمی‌کند؛ بلکه با صحنه‌آرایی یک «احساس» پا به میدان می‌گذارد. از همان سطور نخستین، مخاطب در میان یک شمارش معکوس یک‌ساله قرار می‌گیرد: «سیصد و شصت و پنج روز» پس از سوگند، گفته می‌شود که دموکراسی «در لبه پرتگاه —یا فراتر از آن—» ایستاده است. این نخستین حرکت است: روایتی زمان‌بندی‌شده که برای ایجاد فوریت، تنگ کردن افق اندیشه و فشرده‌سازی حیات سیاسی در یک بازه دراماتیکِ واحد طراحی شده است. غرض از این رویکرد، صرفاً اطلاع‌رسانی نیست؛ بلکه موضع‌گذاری عاطفی مخاطب است تا او را به سوی هشدار، هراس و این حس سوق دهد که گویی ناگهان زمین زیر پایش جابه‌جا شده و تاریخ توسط مردی که «با سرعتی تکان‌دهنده» حرکت می‌کند، به گروگان گرفته شده است.

به آنچه در ادامه می‌آید توجه کنید: مقاله فهرستی بلند و نفس‌گیر از اقدامات ریاست‌جمهوری را در یک موج پیوسته بر روی هم انباشت می‌کند: «برچیدن»، «پاکسازی»، «اخراج»، «به حاشیه راندن»، «به چالش کشیدن»، «گسیل داشتن»، «خفه کردن»، «شکنجه کردن»، «هدف قرار دادن»، «قربانی کردن»، «فرمان دادن»، «بهره‌کشی کردن»، «پایمال کردن» و «تنش‌زایی». این یک فهرست بی‌طرفانه نیست؛ بلکه ابزاری بلاغی است که برای مبهوت ساختن مخاطب طراحی شده است. افعال همچون ضرباتی پیاپی چیده شده‌اند؛ این نه یک استدلال، که یک هجوم است؛ مونتاژی سریع که خواننده را وادار به لمس شتابِ دولت می‌کند. مسئله اصلی همین «شتاب» است. این حس را القا می‌کند که مقاومت باید آنی باشد، اما در عین حال، این مقاومت باید از مجاری تنگی عبور کند که مقاله بعداً آن‌ها را به عنوان مسیرهای مشروع معرفی می‌کند: دادگاه‌ها، انتخابات و «کارشناسان». خواننده ابتدا تکان داده می‌شود و سپس به سمت خروجی‌های مناسب هدایت می‌گردد.
اعتبار این مقاله از طریق رژه‌ای منظم از صداهای صاحب‌صلاحیت و امتیازگیران نهادی ساخته می‌شود. مقاله به شدت بر نویسندگان برجسته دانشگاهی —استیون لِویتسکی، دانیل زیبلات، لوکان وِی— تکیه کرده و ادبیات آن‌ها را به عنوان تشخیصِ مرکزیِ واقعه تثبیت می‌کند. سپس از نهاد «Bright Line Watch» بهره می‌گیرد تا سیاست را به یک دماسنج عددی تبدیل کند و پس از آن، پروژه شاخص‌گذاری دموکراسیِ «بنیاد قرن» را وارد می‌کند تا «فروپاشی» را با یک درصدِ واحد به نمایش بگذارد. مقاله از مدیر پژوهشی سابق «فریدم هاوس» به عنوان مفسر نشانه‌های اقتدارگرایی نقل‌قول می‌آورد و یک «گزارش به سبک اطلاعاتی» را که توسط مقامات سابق امنیت ملی نوشته شده، اضافه می‌کند تا داستان را در هاله‌ای از جدیتِ طبقه‌بندی‌شده بپوشاند؛ با عباراتی چون «اطمینان متوسط تا بالا»، گویی دموکراسی کشوری بیگانه است که از راه دور ارزیابی می‌شود. این یک همسرایی تکنوکراتیک است: داستان از توده مردمِ شاغل نمی‌پرسد که چه می‌بینند یا چه حس می‌کنند؛ بلکه از نهادها می‌خواهد که وضعیت را رتبه‌بندی کنند و سپس از افکار عمومی دعوت می‌کند تا این رتبه‌بندی را به عنوان «واقعیت» بپذیرند.
شگرد ایدئولوژیک در اینجا ظریف اما تعیین‌کننده است: دموکراسی نه به عنوان مبارزه‌ای بر سر قدرت، بلکه به مثابه یک وضعیت نهادی ترسیم می‌شود که توسط مجموعه‌ای از نگهبانانِ صالح، قابل اندازه‌گیری، تأیید و بازیابی است. مقاله حتی لحظه‌ای درنگ می‌کند تا اختلافات تعریفی را بپذیرد —«هیچ تعریف جهانی پذیرفته‌شده‌ای از دموکراسی وجود ندارد»— اما این اعتراف مانند دریچه کوچکی در یک اتاق کاملاً بسته عمل می‌کند: فشار را تخلیه می‌کند بدون آنکه ساختار را تغییر دهد. روایت به سرعت به محدوده مدیریت‌شده‌ای از تفاسیر مجاز باز می‌گردد، جایی که نزاع بر سر برچسب‌هاست («ناقص»، «غیرلیبرال»، «اقتدارگرا شدن») نه بر سر اینکه قدرت در دست کیست و چگونه اعمال می‌شود. به این ترتیب، مقاله یک پیش‌فرض بنیادی را بدون استدلال تثبیت می‌کند: اینکه حیات دموکراسی در رویه‌ها و هنجارهاست و بحران پیش‌رو، اساساً بحرانِ همین رویه‌ها و هنجارهاست که توسط رئیس‌جمهوری که «روشمندتر»، «انتقام‌جوتر» و کمتر مقید به نظارت‌های «داخلی» توصیف شده، نقض گشته است.
شگرد دیگر، «شخصی‌سازی اخلاقی» است. ترامپ از طریق ادبیاتِ مربوط به خلق‌وخو و خویشتنداری درونی توصیف می‌شود —«رویکرد» او، «عطش او برای انتقام»، و سخن او مبنی بر اینکه تنها محدودیت موجود «اخلاق شخصی من» است. این امر سیاست را به مطالعه شخصیت بدل می‌کند: ماشین دولت به صحنه‌ای برای یک درام اخلاقیِ فردی تبدیل می‌شود و مخاطره اصلی این خواهد بود که آیا وجدانِ حاکم پایداری می‌کند یا خیر. حتی زمانی که متن به ساختار اشاره می‌کند —مانند نقش میلیاردرهای حوزه تکنولوژی— آن را به عنوان نوآوری در «کتاب قوانین استبداد» و نقض تکان‌دهنده مرزهای صحیح جلوه می‌دهد، نه به عنوان پیوند نزدیک و پیش‌بینی‌بندی میان ثروت و قدرت دولتی. سود بلاغیِ این کار روشن است: با اخلاقی جلوه دادن بحران، مقاله خشم مخاطب را علیه یک «فرد» برمی‌انگیزد، در حالی که معماری عمیق‌ترِ قدرت را نادیده می‌گذارد. شرور ماجرا به‌وضوح قابل شناسایی است، اما سیستم همچنان در غبار باقی می‌ماند.
در نهایت، مقاله شامل اعتراضِ درونیِ خود نیز هست. از هشدارها نام می‌برد —تجمعات «نه به پادشاهان»، اعتراضات، ترس از خشونت سیاسی— اما مدام مشروعیت را در پاسخ‌های نهادی بازتعریف می‌کند. سوابق قضایی «اتحادیه آزادی‌های مدنی آمریکا» (ACLU) به عنوان مایه اطمینان ارائه می‌شود، مقاومت در دادگاه‌ها برجسته می‌گردد و افق امید در زمان‌بندی انتخابات قرار می‌گیرد: پیروزی در انتخابات‌های میان‌دوره‌ای، نظرسنجی‌ها و امکان ایجاد «مانع». حتی زمانی که مقاله نسبت به تقدیرگرایی هشدار می‌دهد، این کار را با بازگرداندن خواننده به اشکالِ مصوبِ مشارکت انجام می‌دهد: رأی دادن، «فعال» ماندن و حمایت از جمهوری‌خواهانِ مخالف. به اختصار: این نوشتار ترس از قدرت اقتدارگرا را تولید می‌کند، اما سپس خواننده را به سمت سیاستی از جنسِ «اپوزیسیونِ مدیریت‌شده» نظم می‌دهد. وحشت تولید می‌شود، سپس کانالیزه می‌گردد؛ جهان اخلاقی شفاف می‌شود، و آنگاه اقدامات مجاز محدود می‌گردند.

روایت کلی صرفاً این نیست که دموکراسی تهدید شده است، بلکه دموکراسی همچون باغ نهادیِ ظریفی معرفی می‌شود که باید توسط کارشناسان، شاخص‌ها، دادگاه‌ها و انتخابات محافظت شود —در حالی که مردم عمدتاً به عنوان تماشاگرانی ظاهر می‌شوند که باید متقاعد گردند تا همچنان به باور خود ادامه دهند. این عملکردِ عمیق‌ترِ پروپاگاندا است: تلقیِ مشروعیت به عنوان امری مربوط به باور عمومی و تأیید نخبگان، و ارائه بحران به عنوان انحرافی از حالت عادیِ نهادی، نه چیزی که ریشه در سازماندهی مادیِ خودِ قدرت دارد. از خواننده خواسته می‌شود برای دموکراسی همچون یک آدابِ معاشرتِ از دست رفته سوگواری کند —در حالی که دستان نویسندهٔ این مرثیه، مخفیانه حق تعریفِ ماهیتِ دموکراسی را برای خود محفوظ می‌دارند.

حقایقی که مقاله به آن‌ها اذعان دارد — و تاریخی که خارج از قاب رها می‌کند
زمانی که زواید بلاغی کنار زده شوند، مقاله گاردین مجموعه محدودی از ادعاهای عینی درباره آنچه از زمان بازگشت ترامپ به قدرت رخ داده، ارائه می‌دهد. این مقاله از تمرکز سریع قدرت اجرایی گزارش می‌دهد: سازمان‌هایی که بازسازی یا برچیده شده‌اند، کارمندان دولت و نهادهای نظارتی که بیرون رانده شده‌اند، دور زدن کنگره در مسائل بودجه، تجارت و جنگ، و سرپیچی آشکار از دادگاه‌ها هنگامی که سد راه می‌شوند. مقاله به گسترش استفاده از نیروی فدرال در شهرهایی که توسط دموکرات‌ها اداره می‌شوند، تشدید سرکوب اعتراضات و هدف قرار دادن شدیدتر مهاجران از طریق اعمال قانون و نمایش‌های تبلیغاتی اشاره می‌کند. همچنین به دست‌کاری تهاجمی در مرزبندی‌های انتخاباتی، سخنان بی‌پروا درباره لغو انتخابات، خروج دسته‌جمعی از بدنه نیروی کار فدرال، ورود سرمایه خصوصی به مدیریت قوه مجریه و حمله مداوم به مطبوعات اشاره دارد. این‌ها اقدامات قابل مشاهده‌ای هستند که مقاله آن‌ها را سندی بر این مدعا می‌داند که چیزی بنیادین به بیراهه رفته است.

برای معنا بخشیدن به این حرکات، مقاله بر همسرایی نهادیِ آشنایی تکیه می‌کند. امتیازات دموکراسی سقوط می‌کنند، شاخص‌ها وضعیت قرمز را نشان می‌دهند و کارشناسان لغزش به سوی «اقتدارگرایی رقابتی» را تشخیص می‌دهند. شکایت‌های مربوط به آزادی‌های مدنی و انتخابات‌های پیش‌رو به عنوان خطوط اصلی دفاعی معرفی می‌شوند. این تمامِ پیشروی مقاله است: بحرانی که با نمودارها سنجیده می‌شود، توسط متخصصان تفسیر می‌گردد و با این امید که سیستم در صورت کشیدن اهرم‌های درست می‌تواند خود را ترمیم کند، سرپا نگاه داشته شده است. آنچه مقاله نمی‌پرسد این است که آیا سیستمی که از آن دفاع می‌شود، هرگز همان چیزی بوده که ادعا می‌کند؟

نخستین حقیقتِ غایب، قدیمی‌ترین آن‌ها نیز هست. ایالات متحده به عنوان یک دموکراسی جهانی آغاز نشد که بعدها راه خود را گم کرده باشد. این کشور به عنوان یک پروژه مستعمره‌نشین (Settler Project) بنا شده بر زمین‌های غصب‌شده و کار اجباری آغاز شد، جایی که حقوق سیاسی برای جمعیتی محدود محفوظ بود و اجبار، واقعیت روزمره برای دیگران محسوب می‌شد. ملت‌های بومی مقهور شدند، آفریقایی‌های ربوده شده به عنوان کالا تلقی گشتند و طرد نژادی در تاروپود معماری شهروندی تنیده شد. از همان آغاز، صندوق‌های رأی و سرنیزه‌ها در کنار یکدیگر وجود داشتند. هر بحثی درباره دموکراسی که این شالوده را نادیده بگیرد، از پیش بر روی شن روان ایستاده است.
بر فراز آن شالوده، سنت دیرینه‌ای از سرکوب شورش‌های داخلی شکل گرفت. در طول قرن بیستم، دولت فدرال آموخت که خودِ «سیاست» را تحت کنترل پلیسی درآورد. سازمان‌دهندگان کارگری، جنبش‌های ضد جنگ و مبارزات آزادی‌بخش سیاه‌پوستان به نام امنیت و نظم، تحت نظر گرفته شدند، در آن‌ها نفوذ شد و متلاشی گشتند. با مخالفت سیاسی نه به عنوان یک حق دموکراتیک، بلکه به مثابه مشکلی که باید مدیریت شود برخورد شد. برنامه‌هایی مانند «کواینتل‌پرو» (COINTELPRO) حوادث یا زیاده‌روی نبودند؛ آن‌ها تجلی چگونگی عملکرد واقعی قدرت در زمانی بودند که احساس تهدید می‌کرد. وقتی مفسران امروزی از «سلاح‌سازی» سازمان‌ها سخن می‌گویند، مخفیانه از روی این تاریخ عبور می‌کنند، گویی سرکوب یک اختراع تازه است.
آن ماشینِ سرکوب پس از ۱۱ سپتامبر به طرز چشمگیری گسترش یافت. دیوارهای قانونی که زمانی قدرت دولت را محدود می‌کردند، به عقب رانده شده و سپس ویران گشتند. اختیارات نظارتی چند برابر شد، اشتراک‌گذاری اطلاعات به یک روال عادی بدل گشت و قدرت‌های اضطراری دیگر استثنا نبودند. ایجاد یک بوروکراسی امنیتی گسترده، حوزه‌های اطلاعاتی، اجرای قوانین مهاجرتی و مبارزه با تروریسم را زیر یک سقف آورد و مهاجرت و مخالفت را به دغدغه‌های امنیتی دائمی تبدیل کرد. تا زمانی که ترامپ به قدرت بازگشت، قوانین از پیش بازنویسی شده بودند. ابزارهایی که او اکنون به دست گرفته، مدت‌ها پیش از آنکه دستش به آن‌ها برسد، صیقل داده شده بودند.
در لایه زیرین این قوانین، یک زیرساخت متراکم و روزمره از امنیت داخلی قرار دارد. «مراکز تلفیق» (Fusion Centers) سازمان‌های فدرال، پلیس محلی، پیمانکاران خصوصی و سیستم‌های داده‌های شرکتی را به هم پیوند می‌دهند و اطلاعات مربوط به افراد و فعالیت‌های «مشکوک» را به گردش درمی‌آورند. کمک‌های مالی و کارگروه‌های فدرال به طور مداوم پلیس را نظامی کرده و دپارتمان‌ها را به سخت‌افزار، نرم‌افزار و آموزش‌های عاریت‌گرفته از میدان نبرد مجهز کرده‌اند. هیچ‌کدام از این‌ها یک‌شبه ظاهر نشدند؛ بلکه قطعه به قطعه و بودجه به بودجه سرهم شدند. وقتی امروزه نیروی فدرال در شهری ظاهر می‌شود، در حال بداهه‌پردازی نیست؛ بلکه در حال روشن کردن ماشینی است که سال‌هاست در حال کار کردن است.
قدرت شرکت‌ها از همان ابتدا بخشی از این ماشین بوده است. بسیار پیش از آنکه مدیران ارشد تکنولوژی وارد اتاق‌های هیئت دولت شوند، شرکت‌هایشان در حال اداره ستون فقرات دیجیتال دولت بودند. ذخیره‌سازی داده‌ها، تحلیل‌ها، پلتفرم‌های نظارتی و سیستم‌های پیش‌بینی به شرکت‌های انحصارگری واگذار شد که سودشان به ناامنی دائمی بستگی دارد. پیوند میان اقتدار دولتی و زیرساخت‌های شرکتی، نقضِ رسوایِ سنت‌ها نیست؛ بلکه خودِ «سنت» است. آنچه تغییر کرده، تنها میزان نمایان شدن این رابطه است.
برای درک اینکه چرا اکنون از تمام این‌ها چنین آشکارا استفاده می‌شود، باید به فراتر از مرزهای ایالات متحده نگریست. دولت آمریکا در لحظه‌ای از تنش‌های امپریالیستی عمل می‌کند: کاهش قدرت صنعتی، افزایش مقاومت در برابر سلطه مالی و ظهور مداوم مراکز ثقل جایگزین در سیستم جهانی. تحریم‌ها، جنگ‌های تجاری و فشارهای نظامی در خارج با واکنش‌های تند روبرو شده‌اند، در حالی که ریاضت اقتصادی و ناپایداری معیشتی در داخل عمیق‌تر می‌شود. وقتی روش‌های قدیمیِ اقناع دیگر کارایی ندارند، «فرمان» وارد میدان می‌شود. مشت آهنین به این دلیل ظاهر نمی‌شود که رهبران اخلاق خود را از دست داده‌اند؛ بلکه به این دلیل پدیدار می‌شود که قدرت در حال از دست دادن تسلط خود است.
از دموکراسی مستعمره‌نشین تا حاکمیت تکنو-فاشیستی: هنگامی که امپراتوری خودی‌ها را رها می‌کند
تکنیک‌هایی که اکنون مفسران لیبرال را به وحشت انداخته است، پیش‌تر در فرسنگ‌ها دورتر از واشینگتن آزموده و صیقل داده شده‌اند. خفقان اقتصادی، نظارت توده‌ای، بی‌ثبات‌سازی سیاسی و جرم‌انگاریِ مقاومت، همگی از طریق دهه‌ها مدیریت امپریالیستی در «جنوب جهانی» به رویه تبدیل گشته‌اند. آنچه امروز شاهدش هستیم، نه تغییر در منطق، بلکه تغییر در جهت است. متدهایی که روزگاری برای ادب کردن دیگران به کار می‌رفت، اکنون به خانه بازمی‌گردند.
با این نگرش، بحران کنونی جلوه‌ای متفاوت می‌یابد. این داستانِ یک دموکراسیِ سالم نیست که ناگهان بیمار شده باشد؛ بلکه حکایتِ یک سیستم سیاسیِ بنا شده بر «طرد» و «اجبار» است که به نقطه‌ای رسیده که دیگر نمی‌تواند بنیادهای خود را پنهان سازد. آنچه در حال فروپاشی است، نه دموکراسی در معنای انتزاعی، بلکه داستان تسلی‌بخشی است که امپراتوری درباره خود روایت می‌کرد. این همان زمینی است که هر تحلیل جدی —و هر مقاومت واقعی— باید از آنجا آغاز شود.
گذار به حکم‌رانی تکنو-فاشیستی: انحلال قرارداد قدیمی
آنچه تحت عنوان «ترامپ ۲.۰» شاهدش هستیم، صرفاً نسخه‌ای خشن‌تر از نظم پیشین نیست؛ بلکه گسستی در نحوه حکمرانیِ طبقه حاکم است. مفسران لیبرال با این برهه همچون «فرسایش دموکراتیک» برخورد می‌کنند، گویی سیستم به آرامی از مسیر خود منحرف شده است. اما «انحراف» واژه درستی نیست؛ این یک «چرخش» است. ترامپ در حال سوءمدیریت دموکراسی آمریکایی نیست، بلکه بر «انحلال» آن ریاست می‌کند. آنچه برچیده می‌شود، یک نظم تصادفی نیست، بلکه یک «سازش سیاسی» است که طبقه حاکم دیگر آن را سودمند نمی‌بیند.
در بخش اعظم تاریخ ایالات متحده، امپراتوری از طریق یک ساختار دوگانه حکم می‌راند:
– استعمارزدگان: (بومیان، نوادگان بردگان آفریقایی، مهاجران و بخش بزرگی از جنوب جهانی) که از طریق زور، نظارت و محرومیت اداره می‌شدند.
ـ توده مستعمره‌نشین: در مقابل، از طریق امتیازات نسبی جذب سیستم می‌شدند: دستمزدهایی گره‌خورده به استخراج امپریالیستی، دسترسی به خدمات اجتماعی و مناسک مشارکت سیاسی.
این اساسِ مادی «دموکراسی» در ایالات متحده بود. هرگز جهانی نبود، اما برای امپراتوری کارکرد داشت. اما این نظم اکنون در حال فروپاشی است. شرایط جهانی که ضامن بقای این امتیازات بود —منابع ارزان، بازارهای بی‌رقیب و سلطه مالی— در حال نابودی است. طبقه حاکم دیگر به جمعیت مستعمره‌نشین به چشم یک «پایگاه» که باید حفظ شود نمی‌نگرد، بلکه آن‌ها را یک «هزینه» می‌بیند که باید کاهش یابد، «ریسکی» که باید مدیریت شود و جمعیتی که باید تادیب گردد. این همان تغییری است که پیش روی ماست: روش‌های استعماری که پیش‌تر برای پیرامون ذخیره شده بود، اکنون به درون تعمیم می‌یابند. مرز میان «شهروند» و «رعیت» در حال باریک شدن است؛ نه به این دلیل که امپراتوری عادلانه‌تر شده، بلکه چون مستأصل‌تر گشته است.

پروژه ترامپ: استخراج و کنترل در لوای نوستالژی
پروژه ترامپ این واقعیت را با صراحتی بی‌رحمانه بازتاب می‌دهد. شعارِ احیا —«عظمت را به آمریکا بازگردانیم»— تنها یک نمایش است. برنامه واقعی، «استخراج» و «کنترل» است:
۱. برچیدن زیرساخت‌های اجتماعی و تهی کردن نهادهای غیرنظامی.
۲. تقلیل حکمرانی به پلیس‌بازی، نظارت و قدرت نظامی.
۳. غارتِ آنچه از اقتصاد باقی مانده توسط سرمایه انحصاری و شکارگریِ مالی.
۴. حکمرانی نه از طریق رضایت، بلکه از طریق داده‌ها، زور و ترس.
این انحرافی از سرمایه‌داریِ بحران‌زده نیست؛ بلکه سرمایه‌داری در بحران است که آخرین توهمات دموکراتیک خود را دور می‌ریزد. این همان چیزی است که به «ترامپ ۲.۰» شخصیتی متمایز می‌بخشد. لحظات اقتدارگرای پیشین در تاریخ آمریکا، همچنان در چارچوبی عمل می‌کردند که فرض را بر بازگشتِ نهایی هنجارهای لیبرال می‌گذاشت. آنچه اکنون ظهور می‌کند متفاوت است: شیوه‌ای از سلطه که قدرت دولتی، سرمایه انحصاری، زیرساخت‌های دیجیتال و حکمرانیِ امنیتیِ دائمی را در یک «دستگاه واحد» ادغام می‌کند. در این نظم، نظارت نه یک ابزار، بلکه یک «محیط» است؛ پلیس‌بازی نه یک پاسخ، بلکه «شرطِ» زندگی روزمره است. دولت دیگر تظاهر به نمایندگی از جامعه نمی‌کند، بلکه برای «مدیریت» و «مهار» آن حرکت می‌کند.

تکنو-فاشیسم: سازماندهی مجدد قدرت
تکنو-فاشیسم صرفاً «سرکوب به‌اضافه تکنولوژی» نیست؛ بلکه سازماندهی مجدد قدرت حول این فرض است که بخش‌های بزرگی از جمعیت —اعم از مستعمره‌نشین و استعمارزده— برای نیازهای انباشت سرمایه، «مازاد» و غیرضروری هستند. وعده تحرک طبقاتی رو به بالا، جای خود را به تهدیدِ فشارِ قهری رو به پایین می‌دهد. سیاست به «اداره»، اداره به «اجرا» و اجرا به فرآیندی «خودکار» تبدیل می‌شود. آنچه زمانی به عنوان وضعیت اضطراری توجیه می‌شد، اکنون عادی می‌گردد.
در این میان، تضاد استعماری ناپدید نمی‌شود، بلکه جهش می‌یابد. استعمارزدگان همچنان اهداف نخستین، تحت شدیدترین نظارت‌های پلیسی و مصرف‌شدنی‌ترین مهره‌ها باقی می‌مانند. اما توده مستعمره‌نشین دیگر مستثنی نیست. آن‌ها از جایگاه «شریکِ خُرد» به «جمعیتِ تحت مدیریت» تغییر مکان می‌دهند. امتیازاتی که زمانی بخش‌های بزرگی از نیروی کار سفیدپوست را به نظم امپریالیستی پیوند می‌زد، در حال فرسایش است و جای خود را به ناپایداری معیشتی، بدهی، نظارت و سرکوب می‌دهد. این وضعیت لزوماً همبستگیِ خودکار ایجاد نمی‌کند؛ بلکه سردرگمی، ترس و واکنش‌های کور ایجاد می‌کند —شرایطی که حاکمیت تکنو-فاشیسم برای بهره‌برداری از آن طراحی شده است.
نهادهای لیبرال خطر را حس می‌کنند اما نام آن را اشتباه می‌خوانند. آن‌ها در حالی نسبت به اقتدارگرایی هشدار می‌دهند که به رویه‌هایی چنگ زده‌اند که خودِ طبقه حاکم در حال رها کردن آن‌هاست. دادگاه‌ها، انتخابات و شاخص‌ها باقی می‌مانند، اما تهی گشته و زیرمجموعه الزامات امنیتی و فرمان‌های اجرایی شده‌اند.
دموکراسی تنها به عنوان یک «پوسته» زنده می‌ماند؛ پوسته‌ای مفید برای مدیریت مشروعیت در خارج و کانالیزه کردن مخالفت‌ها در داخل، اما دیگر در مرکز چگونگیِ عملکرد واقعیِ قدرت قرار ندارد.
از تشخیص تا گسست: سازماندهی علیه دولتی که اجبار را برگزیده است
اگر ترامپ ۲.۰ نماینده طبقه حاکمی است که تصمیم گرفته دیگر نیازی به میانجی‌گری دموکراتیک ندارد، پس مقاومت نمی‌تواند در قالب «تمنا برای بازگشت به وضعیت عادی» تعریف شود. «وضعیت عادی» از میان رفته است، زیرا دیگر برای حاکمان سودی ندارد. وظیفه طبقات کارگر جهانی، ملت‌های استعمارزده و نیروهای انقلابی در قلب امپراتوری، نه احیا، بلکه «تغییر آرایش» (Realignment) است. این به معنای سازماندهی با این آگاهی است که قدرت آشکارا به سمت پلیس‌بازی، نظارت و کنترل نظامی سوق یافته است و تنها «پادقدرتی» که ریشه در مبارزه مادی داشته باشد، می‌تواند با آن مقابله کند.
در سرتاسر جهان، این آگاهی در حال شکل‌گیری است:
ـ در جنوب جهانی: جنبش‌های مردمی که با تحریم، محاصره و جنگ مالی روبرو هستند، آموخته‌اند که قانون‌گرایی و استمداد اخلاقی مانع از اجرای فرامین امپریالیستی نمی‌شود. پاسخ آن‌ها عملی بوده است: ایجاد مسیرهای تجاری جایگزین، توسعه مکانیسم‌های مالی مستقل و تقویت همبستگی منطقه‌ای. این مبارزات نه به عنوان نمونه‌هایی دوردست، بلکه به مثابه گواهی زنده هستند بر اینکه وقتی مردم حول محور حاکمیت، تولید و بقای جمعی سازماندهی شوند —نه حول هنجارهای انتزاعی— می‌توان در برابر امپراتوری ایستاد.
– در قلب امپراتوری: مقاومت باید از زمینی به همان اندازه عینی جوانه بزند. کارگرانی که با اخراج، خودکارسازی (اتوماسیون) و ریاضت اقتصادی روبرو هستند، لبه تیز بازسازی تکنو-فاشیسم را لمس می‌کنند. جوامعِ تحت نظارت مداوم درک می‌کنند که «امنیت عمومی» پوششی برای «اشغال دائمی» شده است.
سازماندهی با نام گذاردن بر این شرایط مشترک و رد کردن روایاتی که هر مبارزه را منزوی می‌کند، آغاز می‌شود. وظیفه کنونی، اختراعِ مبارزه از صفر نیست، بلکه اتصال جبهه‌های موجود —اتحادیه‌های مستاجران، گروه‌های لغو زندان، شبکه‌های عدالت برای مهاجران و پروژه‌های رسانه‌ای مستقل— به یک درک مشترک از ماهیتِ در حال تغییرِ دولت است.
به بیان عملی، این به معنای تغییر اولویت‌هاست. مشارکت انتخاباتی شاید هنوز ارزش تاکتیکی داشته باشد، اما نباید به عنوان «افق سیاست» نگریسته شود. ساختن سازمان‌های بادوام که قادر به دفاع مادی از مردم باشند —از طریق امداد متقابل، صندوق‌های اعتصاب، دفاع قانونی و حفاظت جمعی— در حالی که دولت خدمات اجتماعی را قطع و اجبار را گسترش می‌دهد، حیاتی است. آموزش سیاسی باید از سطح «حقوق شهروندی» فراتر رفته و به «تاریخ» بپیوندد: آموزش اینکه امپراتوری چگونه همواره حکم رانده، چگونه آن روش‌ها اکنون تعمیم یافته‌اند و جنبش‌های گذشته چگونه با شرایط مشابه روبرو شده‌اند.
بیش از هر چیز، این لحظه نیازمند صراحت است. طبقه حاکم در مورد آنچه انجام می‌دهد دچار سردرگمی نیست. آن‌ها آماده می‌شوند تا در جهانی که دیگر نمی‌توانند از طریق «رضایت» بر آن تسلط یابند، از طریق زور، تکنولوژی و استخراج حکم برانند. پرسش این است که آیا زیردستان همچنان بر سر ویرانه‌های دموکراسی‌ای که خودِ امپراتوری رهایش کرده مجادله خواهند کرد، یا برای چیزی بنیادین متفاوت سازماندهی می‌شوند. تاریخ هیچ تضمینی نمی‌دهد —اما درس‌هایی را عرضه می‌کند. امپراتوری‌ها نه زمانی که بی‌رحم می‌شوند، بلکه زمانی فرو می‌پاشند که متدهای حکمرانی‌شان منجر به «گسستِ سازمان‌یافته» (Organized Defection) شود.
امروز سازماندهی کردن یعنی پذیرفتن این واقعیت که گسست دیگر یک امر تئوریک نیست؛ بلکه امری عملی، ضروری و در حال وقوع است. انتخابی که پیش روی زحمتکشان است، سخت و عریان است: باقی ماندن به عنوانِ سوژه‌های تکه‌تکه‌شده‌یِ یک نظم تکنو-فاشیستی، یا تبدیل شدن به عاملان آگاه در مبارزه برای ساختن قدرتی فراتر از آن. هیچ زمین بی‌طرفی باقی نمانده است. دولت مسیر خود را برگزیده؛ تنها پرسش باقی‌مانده این است که آیا کسانی که دولت قصد مدیریت و تادیب‌شان را دارد، مسیر خود را برخواهند گزید یا خیر.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب