
جان هارفش و گابریل راکهیل
ترجمه و ویرایش مجله جنوب جهانی
برای درک معنای حقیقی قطعنامهی ۳۳۷۹ مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۱۹۷۵ که بر اساس آن صهیونیسم شکلی از نژادپرستی اعلام شد، ناگزیر باید از چارچوبهای رایج و اغلب سطحی که امروزه در محافل آکادمیک و رسانهای غرب پیرامون «نژادپرستی» رواج یافته، فراتر رفت. این قطعنامه که پنجاهمین سالگرد تصویب آن در دهم نوامبر سال جاری فرا میرسد، حاصل یک تلاش دیپلماتیک و روشنفکرانهی عمیق بود که ریشه در دردی تاریخی و تحلیلی دقیق از نسبت قدرت، سرمایه و سرزمین داشت. قطعنامهای که با ۷۲ رأی موافق در برابر ۳۲ رأی مخالف و ۳۵ ممتنع به آسانی به تصویب رسید، در حقیقت اوج یک جریان فکری بود که نه در سالنهای بهشتگونهی سازمان ملل، بلکه در میان آوارگان و رزمندگان فلسطینی شکل گرفته بود. کشوری که تازه از بند استعمار رهایی یافته بودند، این قطعنامه را نه یک بیانیهی نمادین، بلکه سلاحی راهبردی در برابر سلطهی آمریکایی و اروپایی میدانستند.
در مرکز این تلاش فکری، چهرهی یک فیلسوف فلسطینی به نام فایز صایغ
خودنمایی میکند. او که در سال ۱۹۲۲ در طبریه به دنیا آمده بود، فلسفه را در دانشگاه آمریکایی بیروت آموخت و سپس دکترای خود را از دانشگاه جورجتاون در سال ۱۹۵۰ با رسالهای دربارهی روششناسی اگزیستانسیال دریافت کرد. اما سایهی نکبت ۱۹۴۸ بر تمام تأملات نظری او سنگینی میکرد. سایهی نیستی. سایهی سرزمینی که ساکنانش ناگهان مجبور به «نبودن» شدند. فایز صایغ صرفاً یک دیپلمات یا استاد دانشگاه نبود؛ او معماری مرکزی به نام «مرکز تحقیقات سازمان آزادیبخش فلسطین» در بیروت بود. این مرکز که در ساختمانی شش طبقه در مرکز بیروت قرار داشت و در اوج فعالیت خود نزدیک به هشتاد محقق تماموقت را در ده دپارتمان تخصصی گرد آورده بود، صرفاً یک کتابخانه یا مرکز اسناد نبود. این مرکز، قلب تپندهی یک پروژهی معرفتشناختی برای «شناخت دشمن» در موازات «شناخت خود» بود. چرا که به قول خود فایز صایغ، شناخت دشمن مقدمهی ضروری برای رهایی بود. ترجمهی رادیوهای اسرائیلی، بایگانی تاریخ فلسطین و تحقیق در تاریخ و ایدئولوژی صهیونیسم، فعالیتهایی نبود که صرفاً در برج عاج انجام شود. این تحقیقات برای تغذیهی نظری مبارزان فدائی طراحی شده بود که در اواخر دههی شصت میلادی به عملیات نظامی پیچیدهتری دست میزدند. مرکز در هجده سال فعالیت خود ۳۴۰ کتاب منتشر کرد، تا اینکه در ششم فوریهی ۱۹۸۳، نیروهای اسرائیلی آن را بمباران کردند و هجده نفر را کشتند و صد و پانزده نفر را زخمی کردند. آنچه از این مرکز باقی مانده، اکنون در سراسر جهان پراکنده است و بخش اعظم آرشیو فایز صایغ در دانشگاه یوتا نگهداری میشود.
مسئلهی فلسطین: نیستیِ تولیدشده در برابر «گردآوری تبعیدیان»
برای فهم نژادپرستی صهیونیستی از نگاه فایز صایغ، نخست باید بفهمیم او «مسئلهی فلسطین» را چه میدانست. در یکی از سخنرانیهایش در سال ۱۹۶۹، او مسئله را به طرز فجیعی ساده و در عین حال عمیق تعریف میکند: «سرنوشت انسانهایی که مردم فلسطین هستند». این سرنوشت، حذف شدن بود. اما این حذف چگونه توجیه میشد؟ از طریق آنچه صهیونیستها «گردآوری تبعیدیان» مینامیدند. فایز صایغ استدلال میکند که صهیونیسم ذاتاً به این معناست که یهودیان جهان (که صهیونیسم آنها را یک ملت واحد فرض میکند) باید همهی کشورهای محل سکونت و تابعیت خود را رها کرده و در سرزمینی جمع شوند که سپس یک کشور کاملاً یهودی خواهد بود؛ سرزمینی که در آن هیچ غیریهودیای وجود نداشته باشد. نتیجهی منطقی و بیرحمانه این ایده آن بود که «به نحوی فلسطینیها باید ناپدید میشدند». این مسئله صرفاً یک جابجایی جمعیتی نبود، بلکه «جایگزینی کامل یک جامعه با جامعهی دیگر» بود.
این مهاجرانِ «در حال گردآوری» به زمین و منابع نیاز داشتند. لذا قلمرو تحت کنترل صهیونیستها ناچار به گسترش بود. هنگامی که خرید زمین از فلسطینیها بسیار کند پیش رفت (چنانکه داوید بن-گوریون افسوس خورد بود که «هزار سال طول میکشد تا فلسطین اشغال شود و ما نمیخواهیم هزار سال صبر کنیم»)، صهیونیسم به «ملیتگرایی نظامی خشن» روی آورد. در اینجاست که هستهی مرکزی مسئله آشکار میشود: «تسخیر تکهتکه و تصرف مداوم کل کشور با زور نظامی، جابجایی اجباری و خلع ید از بخش عمدهی جمعیت بومی و تحت سلطه درآوردن بقیه، و استعمار زمینهای خصوصی مصادرهشده و منابع ملی مصادرهشده توسط مهاجران خارجی». اگر اسرائیل یک «کشور جنگ» باشد، پس هر اسرائیلی که امروز در اسرائیل زندگی میکند، آنجاست چون یک عرب را «به نبودن» واداشته شده است. فایز صایغ در یک برنامهی گفتگوی آمریکایی در سال ۱۹۶۷ این وضعیت را چنین جمعبندی میکند: «هستی اسرائیل، نیستی فلسطین است». «گردآوری تبعیدیان» چیزی نیست جز تولید همین «نیستی». و هنگامی که بن گوریون در سال ۱۹۶۳ به کنست گفت که مأموریت صهیونیستی «بارورسازی و جمعیتسازی برای سرزمین بایر» است، مسئلهی فلسطین از نگاه فایز صایغ دقیقاً «تولید آن سرزمین بایر» است.
نژادپرستی به مثابه سیاستهای عملی توسعهزدایی
حال به این پرسش میرسیم که نژادپرستی صهیونیستی چیست و چه نقشی در این فرآیند «بارورسازی و بایرسازی» دارد. فایز صایغ در سخنرانیهای سال ۱۹۷۵ خود در سازمان ملل، یک گام کلیدی برمیدارد. او مسئلهی نژادپرستی را از «مسئلهی فلسطین» متمایز میکند، اما نه برای کماهمیت جلوه دادن آن، بلکه برای آنکه نشان دهد نژادپرستی در اینجا به چه معناست. او میگوید: «مسئلهی پیش روی ما مسئلهی فلسطین نیست. مسئلهی مناقشهی اعراب و اسرائیل نیست. مسئله پیش روی ما، حذف همهی اشکال تبعیض نژادی است. و پیشنویس قطعنامهای که بررسی میشود، به صهیونیسم به عنوان شکلی از نژادپرستی و تبعیض نژادی میپردازد و نه چیز دیگر.» سپس او صهیونیسم را بر اساس تعاریف خود صهیونیستها تعریف میکند و سپس نشان میدهد که این ایدئولوژی و عمل، بر اساس تعاریف شناختهشدهی سازمان ملل، نژادپرستانه است.
اما نکتهی ظریف و بنیادین اینجاست: از نظر فایز صایغ و همکارانش در سازمان آزادیبخش فلسطین، نژادپرستی صرفاً یک حس ذهنی یا یک تعصب فردی نیست. نژادپرستی، «ادارهی عملی سیاستهای توسعه» است که بر مبنای تمایز نژادی (و اغلب زیستی) میان کسانی که باید «بارور» شوند و کسانی که باید «بایر» بمانند یا بایر گردند، اجرا میشود. برای روشن شدن این ادعا، نمونههای مشخصی که فایز صایغ در سازمان ملل ارائه داد کافی است: در نظام آموزشی اسرائیل، هرچه سطح آموزش بالاتر میرود، تبعیض شدیدتر میشود. در سال ۱۹۶۵، در حالی که اعراب ده درصد از دانشآموزان مدارس بالاتر از دورهی ابتدایی را تشکیل میدادند، کمتر از یک درصد از دانشجویان دانشگاههای اسرائیل را شامل میشدند. این محرومیت به ویژه زنان فلسطینی را هدف قرار داده بود. فایز صایغ در جزوهای در سال ۱۹۶۶ نوشت: «آموزش عالی تقریباً به طور کامل برای دانشجویان یهودی محفوظ است.» در عرصهی کار، قوانین اسرائیل استخدام اعراب را ممنوع میکرد که عملاً جامعهی عرب را از توسعهی مهارتهای صنعتی محروم مینمود. قوانین تملک زمین مانند «مقررات اضطراری کشت سرزمینهای بایر» در سال ۱۹۴۸، هر زمینی را که به دلیل «شرایط جنگی» توسط جمعیت بومی «بلااستفاده» مانده بود، مصادره میکرد. قوانین تابعیت نیز شرایط بسیار آسان برای مهاجران یهودی از کشورهای ثروتمند و شرایطی تقریباً غیرممکن برای جمعیت عرب ایجاد کرده بود. قانون «مصادره زمین اضطراری» در سال ۱۹۴۹، مصادرهی زمین عرب را در صورت «ضرورت برای دفاع از دولت، امنیت عمومی، حفظ تأسیسات ضروری، یا مهمتر از همه، جذب مهاجران» مجاز میدانست. بدین ترتیب، خود فرآیند «گردآوری تبعیدیان» به عنوان یک وضعیت اضطراری تعریف میشد که مصادرهی زمین عرب را توجیه میکرد. قانون «خدمات امنیتی» در همان سال، این مهاجران را به سرباز تبدیل میکرد و به آنها اسلحه و آموزش نظامی میداد تا اعراب بیشتری را اخراج و زمین بیشتری را اشغال کنند.
توسعهزدایی، بمباران بسترهای فنی و ترس از «بومی مدرنشده»
آنچه این سیاستها را به یک پروژهی نژادپرستانه در معنای کامل کلمه تبدیل میکند، هدف نهایی آنهاست: جلوگیری از مدرنشدن و توسعهی فنی و صنعتی جامعهی عرب. فایز صایغ و همکارش جورج جبور در مطالعات تطبیقی خود در مورد نژادپرستی در جوامع شهرکنشین استعماری به این نکته میرسند که ترس اصلی شهرکنشین از «بومی مدرنشده» است. جورج جبور مینویسد: «شهرکنشینان که استقرارشان در سرزمینی که از آن خود نبود فقط به دلیل عقبماندگی ساکنان بومی ممکن شده بود، در توسعهی بومیان تهدیدی آشکار برای امنیت و تداوم موجودیت خود میبینند. هر چقدر هم که شهرکنشینان به مفهوم پیشرفت دل ببندند، در نهایت وقتی صحبت از توسعهی بومیان به میان میآید، مرتجعانی سرسخت هستند.» از این رو، اسرائیل به عنوان یک کشور جنگ، سلاح خود را نه فقط بر ضد مردم عرب، که بر ضد «توسعه» آنها به کار میگیرد. دشمنان شهرکنشین، «بومیان مدرنشده» هستند؛ بومیانی که به علوم و جهان باز هستند. آنها از آینده میترسند زیرا آینده ناگزیر «مدرنشدن بیشتر بومیان» را به همراه خواهد آورد.
بنابراین، هدف نژادپرستی صهیونیستی، سوادآموزی فلسطینی، سازماندهی کارگری آنها، مهارتهای فنی، کیفیت آب، زمین و ذخایر مواد خام آنها و هرگونه حفاظت دولتی است که بتواند آنها را به سمت توسعه سوق دهد. این سیاستها یک «الگوی تاریخی زوال» ایجاد میکند که در آن سلطهی امپریالیستی بر فلسطین از طریق «سیاستهای توسعهزدایی» اعمال میشود. اما در نقطهی مقابل، مبارزهی مسلحانه چه معنایی پیدا میکند؟ برای جورج جبور، «قبول مبارزهی مسلحانه پدیدهای مهم است، زیرا از مبارز آزادیطلب فداکاری کامل و ایثار بیحد میطلبد. این مبارزه الگوی زندگی او را دگرگون میسازد و افق دید او را چنان میگشاید که بفهمد نه فقط بر ضد شهرکنشینان، که بر ضد شرایط کشورش که نفوذ شهرکنشینان را ممکن ساخته، انقلابی است. بر خلاف مقاومت سنتی، مبارزهی مسلحانه جهان امروز را با فناوری مدرن و مبانی علمی آن به درستی درک میکند. مبارزهی مسلحانه از این رو نهضتی مدرنیزهر است که با امپریالیسم و سنتگرایی محلی میجنگد.» یعنی اسلحه به خودی خود، پیش از آنکه شلیک شود، مبارز را به سمت زنجیرههای تولید جهانی، فناوری و صنعت مدرن سوق میدهد. به همین دلیل است که آموزش و سواد برای یک مبارز فدایی حیاتی است. هیشام شرابی در گزارشی در سال ۱۹۷۰ دربارهی دموگرافی چریکهای فلسطینی، میزان بالای مشارکت زنان و نیز نرخ بالای سواد را در میان آنها مستند کرده است. نژادپرستی صهیونیستی، زوال و نیستی تولید میکند؛ مبارزهی مسلحانه، به عنوان یک عمل مدرنیزاسیون، تولد دوبارهی «هستی» فلسطینی را از طریق پیوند با فناوری و توسعه ممکن میسازد.
امپریالیسم، زنجیرههای تأمین و خنثیگرایی مثبت
در نهایت، فایز صایغ و همکارانش در مرکز تحقیقات سازمان آزادیبخش فلسطین، تحلیل خود را به سطحی فراتر از سرزمین و حتی فراتر از نژاد میبرند: سطح زنجیرههای تأمین جهانی و سلطهی امپریالیستی بر مواد خام. آنها از آثار هری مگداف، جو استورک و حتی لنین به خوبی آگاه بودند. آنها میدانستند که هدف اصلی سیاست خارجی آمریکا، «دست یافتن به کنترل بر هر چه بیشتر منابع مواد خام، هرجا که این مواد خام باشند»، از جمله میادین نفتی غرب آسیاست. اسرائیل از این منظر هم «ابزاری برای امپریالیسم خارجی» است و هم «خود شکلی از امپریالیسم». رهایی فلسطین، در این چارچوب، منوط به شکستن انحصار امپریالیستی بر مواد خام و زنجیرههای تأمین بود. این همان دستور کاری بود که فایز صایغ آن را «خنثیگرایی مثبت» مینامید. خنثیگرایی مثبت، «طغیان کشورهای غیرمتعهد» بود برای ایجاد بازاری رقابتی که در آن کشورهای در حال توسعه بتوانند نهادههای مادی لازم را در بهترین شرایط ممکن به دست آورند. از این منظر، قطعنامهی ۳۳۷۹ نه یک اقدام سادهلوحانه برای «شرمسار کردن» شهرکنشینان (که رهبریشان مدتها بود نشان داده بودند از شرم فراترند)، بلکه بخشی از یک مبارزهی چندجبههای بود: مبارزهی مسلحانه، مبارزهی قانونی، مبارزهی دیپلماتیک و مبارزهی اقتصادی برای گسست از زنجیرههای سلطه. فایز صایغ به خوبی میدانست که انقلابیونی که قادر به تلفیق اشکال غیرقانونی مبارزه با اشکال قانونی آن نیستند، انقلابیون ضعیفی هستند. پنجاه سال پس از آن قطعنامه، با وجود آنکه خود قطعنامه در سال ۱۹۹۱ لغو شد، پرسشهای او دربارهی نسبت نژاد، توسعه، مواد خام، خشونت و نیستی، همچنان در کانون فهم مناقشهی فلسطین و ماهیت قدرت امپریالیستی در جهان امروز باقی مانده است. تلاش برای بارور ساختن سرزمینی از طریق بایر ساختن مردمی دیگر، هر شکلی به خود بگیرد، ذاتاً نژادپرستانه و ضدتوسعه است و تا زمانی که دسترسی عادلانه به منابع، فناوری و خودمختاری ملی محقق نشود، «مسئلهی فلسطین» نه یک مسئلهی تاریخی، بلکه یک زخم زنده و هشداردهنده برای تمام بشریت باقی خواهد ماند.
