معمای ایران و آمریکا: افتادن در دام یا اذعان به «مرگ تدریجی» هژمونی؟


۲۸ آوریل ۲۰۲۶، به وقت محلی: یک بیلبورد غول‌پیکر در میدان انقلاب تهران، تصاویری از نیروهای ایرانی را نشان می‌داد که با تور، هواپیماهای جنگی آمریکا را شکار می‌کنند. (منبع: آرشیو تصویری چین)

لیو ژونگ‌مین، نویسنده همکار برای «دِ پیپر»

ترجمه مجله جنوب جهانی

از زمان انقضای آتش‌بس دو هفته‌ای میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران (از ۸ تا ۲۲ آوریل)، روابط آمریکا و ایران وارد دوره‌ای از بن‌بست و رکود شده است که ویژگی اصلی آن توقف جنگ و مذاکرات و نوسان مداوم بین لفاظی‌های تقابلی و مسالمت‌آمیز است. نبرد بر سر تنگه هرمز به کانون اصلی این درگیری بدل شده است. گیج‌کننده‌ترین و غیرقابل‌پیش‌بینی‌ترین عامل، تغییر مداوم در سیاست ایالات متحده است. دولت ترامپ واکنش‌های ایران را با سیاست‌های گوناگون آزموده، اما به دلیل ناکارآمدی و ترس از افتادن در دام جنگ، ناگهان آن‌ها را متوقف کرده است. موضع ترامپ میان قاطعیت تهاجمی و خویشتن‌داری در نوسان است و مدام در چارچوبی آشفته از لفاظی‌ها، مسیر خود را تغییر می‌دهد.

از دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، تمایل او به مداخله نظامی مستقیم، فشار حداکثری، اجبار اقتصادی و حتی سیاست‌های نواَمپریالیستیِ متکی بر توسعه‌طلبی ارضی، فضای سیاست جهانی را با فضایی سرد و هولناک که از اعماق کاخ سفید سرچشمه می‌گیرد، پر کرده است. اظهارات امپریالیستی او درباره ضمیمه‌سازی کانادا، مکزیک و گرینلند و به دنبال آن دستگیری غیرقانونی «نیکلاس مادورو»، رئیس‌جمهور ونزوئلا، تنش‌های جهانی را بیش از پیش تشدید کرده است. اقدام وحشیانه ترور «آیت‌الله خامنه‌ای»، رهبر ایران، در ۲۸ فوریه (همان روزی که آمریکا و اسرائیل جنگ خود را علیه ایران با هدف تغییر رژیم آغاز کردند)، جهان را به شوک واداشت. با این حال، از آنجا که هدف آمریکا و اسرائیل برای تغییر رژیم در ایران با جنگ طولانی‌مدت خنثی شده، دو طرف وارد یک جنگ فرسایشی شده‌اند. به ویژه از زمانی که ایران تنگه هرمز را بست و آمریکا را در دوراهی ناتوانی از اقدام یا مواجهه با انتخاب دشوار میان جنگ و صلح قرار داد، لبه تیز هژمونی آمریکا و روحیه سلطه‌جویی ترامپ نشانه‌هایی از کندی و خستگی از خود بروز داده‌اند.

در واقع، معمای ایران که هژمونی آمریکا در دوران ترامپ با آن مواجه است، اساساً نتیجه زوال نسبی ایالات متحده به دلیل جنگ‌های افغانستان و عراق است. استراتژی آمریکا برای حفظ هژمونی خود از طریق کاهش هزینه‌های استراتژیک و عملیات کم‌هزینه در خاورمیانه، به دلیل جنگ با ایران عمیقاً به چالش کشیده شده است. آمریکا بار دیگر با خطر گرفتار شدن در جنگی در خاورمیانه روبروست. بلاتکلیفی سیاست آمریکا و لفاظی‌های آشفته ترامپ، تجلیِ متمرکز ذهنیت متناقض کشوری است که تمام تلاش خود را می‌کند تا به باتلاق جنگ نیفتد، اما حاضر نیست شکست‌خورده و دست‌خالی بازگردد.

در ستون قبلی خود با عنوان «راه پیش رو کجاست؟ تأملات و پرسش‌هایی درباره تأثیر جنگ آمریکا-اسرائیل-ایران بر ایران»، تأثیر این جنگ را بر ایران تحلیل کردم. هدف این مقاله، تحلیل بیشتر تأثیر جنگ مذکور بر ایالات متحده از طریق معمای ترامپ در قبال ایران است و تمرکز اصلی آن بر تأثیر بر استراتژی دیپلماتیک آمریکاست.

پارادوکس عقب‌نشینی استراتژیک در خاورمیانه

کاملاً روشن است که دو جنگی که در خاورمیانه آغاز شد – جنگ‌های افغانستان و عراق – به زوال نسبی ایالات متحده انجامید؛ کشوری که در اوایل قرن بیست و یکم در اوج هژمونی خود بود. این امر ریشه در بحران مالی سال ۲۰۰۸ و افول آمریکا دارد. از دوره دولت اوباما، در چارچوب بازاندیشی عمیق در استراتژی جهانی آمریکا، به‌ویژه سیاست خاورمیانه‌ای، یک اجماع استراتژیک دوحزبی درباره خروج از خاورمیانه شکل گرفته است. این اجماع به‌وضوح در دولت‌های اوباما، بایدن و ترامپ دیده می‌شود؛ همگی به دنبال کاهش دخالت خود در خاورمیانه و اجرای متوالی استراتژی‌های «بازتعادل‌سازی آسیا-اقیانوسیه» و «هند-آسیا-اقیانوسیه» بوده‌اند و سعی کرده‌اند هزینه و محدودیت‌های استراتژیکی را که بحران خاورمیانه برای آمریکا ایجاد می‌کند، کاهش دهند.

با این حال، علیرغم هدف مشترک کاهش هزینه‌های استراتژیک در خاورمیانه، دولت‌های اوباما و بایدن (از حزب دموکرات) و دولت ترامپ، با فلسفه‌ها و سبک‌های حکمرانی بسیار متفاوت، در سیاست‌ها و استراتژی‌های جزیی خود تفاوت‌های چشمگیری داشتند. به زبان ساده، سیاست کلی دولت‌های دموکرات، به‌ویژه دولت اوباما، بر پایه تعامل بود. این رویکرد به‌وضوح در پذیرش تقریباً جهانی راه‌حل دوکشوری و تلاش برای ترویج صلح در مسئله فلسطین و همچنین مذاکرات چندجانبه برای دستیابی به توافقی درباره برنامه هسته‌ای ایران که توانایی هسته‌ای این کشور را محدود می‌کرد، دیده می‌شود.

دولت ترامپ، سیاست نئومحافظه‌کارانه مبتنی بر قدرت را دنبال کرد که هسته اصلی آن عبارت بود از: جانبداری شدید از اسرائیل، ارتقای جایگاه آن به عنوان اهرم اصلی سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا، و ترویج شدید «توافق‌های ابراهیم» برای عادی‌سازی روابط میان کشورهای عربی و اسرائیل؛ مهار شدید ایران، خروج از توافق هسته‌ای، بازگرداندن تحریم‌های شدید علیه ایران و تلاش برای ایجاد جبهه متحد میان اسرائیل و کشورهای عربی میانه‌رو علیه ایران. در مقایسه با تأکید اوباما بر دیپلماسی، ترامپ ترجیح می‌داد هژمونی خود را با هزینه کم، از طریق مداخله نظامی سریع و محدود و فشار اقتصادی حفظ کند. سیاست‌های ویرانگر ترامپ در قبال مناقشه فلسطین و مسئله ایران، نه تنها محرک‌های مهمی برای دور جدید مناقشه بودند، بلکه دلیل این امر بودند که اسرائیل توانست آمریکا را مجبور به راه‌اندازی دو جنگ علیه ایران کند.

خلاصه آنکه، دولت‌های اوباما و بایدن در درجه اول با ایجاد تعادل میان قدرت‌های بزرگ در خاورمیانه، بهبود روابط با کشورهای اسلامی، کاهش سرمایه‌گذاری استراتژیک در خاورمیانه و خروج نیروها از افغانستان و عراق، قصد داشتند به عقب‌نشینی استراتژیک دست یابند. از سوی دیگر، ترامپ با بهره‌گیری از نقش متحد اصلی خود (اسرائیل) و ترویج تلاش مشترک اسرائیل و کشورهای عربی برای مهار ایران، تلاش کرد سرمایه‌گذاری در خاورمیانه را کاهش دهد. اما به طرز متناقضی، در حالی که آمریکا امیدوار بود با اتکا به حمایت از اسرائیل و برتری منطقه‌ای خود، عقب‌نشینی استراتژیک را تسهیل کند، سیاست‌های تهاجمی اسرائیل در قبال مسائل فلسطین و ایران، آمریکا را عمیقاً درگیر کرد و به افزایش سرمایه‌گذاری استراتژیک در مناقشه فلسطین و جنگ ایران انجامید. این امر به پارادوکسی جدی در سیاست ترامپ برای استفاده از اسرائیل در جهت عقب‌نشینی استراتژیک دامن زده است.

در «جنگ ۱۲ روزه» ژوئن ۲۰۲۵، ترامپ بسیار محتاطانه عمل کرد تا به باتلاق کشیده نشود و تمام تلاش خود را به کار گرفت تا مداخله نظامی محدودی را که با ویژگی «ورود سریع، خروج سریع، حمله سریع و عقب‌نشینی سریع» مشخص می‌شد، حفظ کند. با این حال، پس از فرصت‌طلبی موفقیت‌آمیز ترامپ در ونزوئلا در اوایل سال ۲۰۲۶، انگیزه او برای تکرار مدل ونزوئلا در ایران به سرعت توسط اسرائیل مورد سوءاستفاده قرار گرفت و منجر به آغاز عجولانه جنگ علیه ایران بدون برنامه‌ریزی استراتژیک کافی شد. برخی از پژوهشگران حتی این جنگ را «جنگ سه‌گانه» نامیده‌اند: بدون آمادگی، ناهماهنگ و بدون برنامه‌های جایگزین. با ناکام ماندن هدف اساسی سرنگونی رژیم ایران در کوتاه‌مدت و طولانی شدن جنگ و گسترش پیامدهای جانبی آن، آمریکا ابتکار عمل را برای پایان دادن به جنگ به شکلی شایسته و سریع از دست داد. معمای کنونی آمریکا در تنگه هرمز، نشانه عدم آمادگی و نبود برنامه‌های جایگزین این کشور در برابر احتمال بسته شدن تنگه هرمز از سوی ایران است. بسیج نیروهای نظامی و سیستم دفاعی آمریکا در منطقه آسیا-اقیانوسیه برای شرکت در جنگ علیه ایران و کاهش اجباری تحریم‌های صادرات نفت روسیه به دلیل بحران انرژی، به‌طور کامل تأثیر منفی جنگ با ایران بر استراتژی‌های آسیا-اقیانوسیه و اروپای آمریکا را نشان می‌دهد و با استراتژی این کشور برای تغییر کانون استراتژیک خود به سمت آسیا-اقیانوسیه و هند-آسیا-اقیانوسیه در تضاد است.

به طور خلاصه، اگر آمریکا همچنان ایران را در مسائلی مانند سلاح هسته‌ای، موشک‌ها، نیروهای نیابتی منطقه‌ای و تنگه هرمز به تسلیم وادارد و حتی به دنبال سرنگونی رژیم ایران باشد، مجبور خواهد شد جنگ را تشدید کند و چه بسا به یک جنگ زمینی کشیده شود، اما تضمینی برای دستیابی به اهداف خود نخواهد داشت. زمانی که آمریکا در جنگ با ایران گرفتار شود، عقب‌نشینی استراتژیک آمریکا در خاورمیانه بدون شک به‌طور کامل شکست خواهد خورد و روند زوال هژمونی آمریکا را تسریع خواهد کرد. به همین دلیل، «کریستوفر کالدول»، مفسر نیویورک تایمز، خاطرنشان کرده که جنگ آمریکا-اسرائیل-ایران، آمریکا را به سمت گسترش بیش از حد خطرناک سوق می‌دهد و حتی ممکن است به «لحظه‌ای سرنوشت‌ساز در زوال امپراتوری آمریکا» بدل شود.

استراتژی هژمونی کم‌هزینه در یک پارادوکس گرفتار شده است

«حفظ هژمونی با هزینه کم» الگویی از حفظ هژمونی است که آمریکا در دوران پس از جنگ سرد برای مقابله با کاهش نسبی قدرت ملی خود توسعه داد. هسته اصلی آن، دستیابی به حداکثر منافع هژمونیک با کمترین سرمایه‌گذاری مستقیم و اجتناب از اشتباهات تاریخی گسترش بیش از حد امپراتوری است. مبنای نظری آن از نظریه ثبات هژمونیک و محاسبات منطقی هزینه-فایده سرچشمه می‌گیرد و هزینه عملیات هژمونیک را از طریق سه رکن کاهش می‌دهد: اول، سازوکار تقسیم هزینه با متحدان. این شامل ایجاد اتحادهای امنیتی انحصاری است که در آن متحدان هزینه‌های دفاع پیش‌رو، هزینه‌های نظامی و حفظ ثبات منطقه‌ای را متقبل می‌شوند، در حالی که آمریکا رهبری پشت صحنه را بر عهده دارد. دوم، ابزارهای نظامی نامتقارن. این روش بر حملات هوایی دقیق، جنگ پهپادی، حملات سربریدن و محاصره دریایی برای جلوگیری از جنگ‌های زمینی در مقیاس بزرگ و اشغال طولانی‌مدت متکی است. و سوم، اهرم اقتصادی و مالی. این روش با تکیه بر هژمونی دلار و تحریم‌های یکجانبه، اجبار اقتصادی را جایگزین رویارویی نظامی می‌کند و بدون جنگ به پیروزی می‌رسد. جوهره این استراتژی، انتقال هزینه و برون‌سپاری ریسک قدرت هژمونیک است؛ هزینه حفظ هژمونی به متحدان و کشورهای هدف منتقل می‌شود، در حالی که سلطه استراتژیک حفظ می‌گردد. (رجوع کنید به: چن چینگهونگ، «جنگ عراق و شکست «حفظ هژمونی کم‌هزینه» ایالات متحده»، روابط بین‌الملل مدرن، ۲۰۲۶، شماره ۴، صفحه ۱۷)

برای استراتژی خاورمیانه‌ای آمریکا، استراتژی هژمونی کم‌هزینه، شکل منحصربه‌فردی از تحقق عقب‌نشینی استراتژیک در خاورمیانه نیز هست. از نیت اولیه ترامپ، آغاز جنگ علیه ایران با هدف وادار کردن ایران به تسلیم یا حتی سرنگونی رژیم آن با استفاده از ابزارهای نظامی نامتقارن و بهره‌گیری از اهرم‌های اقتصادی و مالی و در نتیجه از میان بردن تهدید ایران و ایجاد نظم جدید خاورمیانه‌ای به رهبری آمریکا و اسرائیل – که رویه‌ای کلیدی از استراتژی هژمونی کم‌هزینه محسوب می‌شود – بود.

با این حال، هم از نظر هزینه و هم از نظر نتیجه، جنگ علیه ایران به‌طور فزاینده‌ای به سوی مخمصه‌ای پیش می‌رود که با هدف استراتژیک حفظ هژمونی با هزینه کم در تضاد است.

از منظر اقتصادی، این جنگ هزینه‌های اقتصادی هنگفتی برای آمریکا در پی داشته و تأثیر قابل توجهی بر اقتصاد این کشور گذاشته است. برای پشتیبانی از عملیات نظامی، پنتاگون اندکی پس از شروع جنگ فوراً درخواست بودجه اضافی ۲۰۰ میلیارد دلاری کرد و کاخ سفید نیز در اوایل آوریل ۲۰۲۶، بودجه دفاعی بی‌سابقه ۱.۵ تریلیون دلاری را برای سال مالی آینده پیشنهاد داد. تحت تأثیر بحران انرژی، میانگین قیمت بنزین در آمریکا ظرف یک ماه از شروع جنگ ۳۵ درصد افزایش یافت و مستقیماً هزینه‌های حمل‌ونقل و تولید را بالا برد. سطح قیمت‌های داخلی آمریکا نیز همچنان روند صعودی داشته و فشارهای تورمی را تشدید کرده است. گزارش‌ها حاکی از آن است که تحت تأثیر جنگ، شاخص قیمت مصرف‌کننده آمریکا در مارس ۲۰۲۶ بیشترین افزایش خود را در نزدیک به چهار سال گذشته تجربه کرد. بنابراین، به وضوح می‌توان دید که جنگ آمریکا علیه ایران در حال تبدیل شدن به جنگی پرهزینه و پرمخاطره است.

از منظر نظامی، اگرچه حملات نظامی نامتقارن آمریکا و اسرائیل خسارات سنگینی به ایران وارد کرد، اما در دستیابی به اهداف استراتژیک خود ناکام ماندند. در عوض، آمریکا و اسرائیل درگیر یک جنگ فرسایشی نامتقارن شدند و پیوسته سلاح‌های نظامی پرهزینه را در برابر سلاح‌های ارزان‌تر ایران، مانند پهپادها، به کار گرفته‌اند. به عنوان مثال، پنتاگون برای تأمین مجدد سیستم‌های پیشرفته تسلیحاتی و دفاعی خود، مجبور شده بارها ده‌ها میلیارد دلار بودجه اضطراری از کنگره درخواست کند.

بنابراین، جنگ علیه ایران، تحت فشار هزینه‌های سرسام‌آور اقتصادی و نظامی، به‌طور فزاینده‌ای به گودالی بی‌پایان از هزینه‌های کلان بدل شده و طعنه‌ای بزرگ به استراتژی هژمونیک کم‌هزینه آمریکاست.

از منظر نتیجه جنگ، این جنگ نه تنها نتوانست ایران را در مسائل هسته‌ای، موشکی و نیروهای نیابتی منطقه‌ای به عقب‌نشینی وادارد، بلکه مسئله تنگه هرمز را نیز ایجاد کرد و آمریکا را در دوراهی قرار داد و حتی «لحظه هرمز» در حال شکل‌گیری است که هژمونی آمریکا را به آزمون می‌کشد. (رجوع کنید به: «پروژه آزادی که با عجله به پایان رسید و «لحظه هرمز» برای هژمونی آمریکا»)

اتحادها دچار مشکل شده‌اند

سامانه اتحادهایی که استراتژی هژمونی کم‌هزینه آمریکا بر آن متکی است، نیز در مخمصه‌ای برخلاف چشم‌انداز استراتژیک گرفتار شده است. تجربیات آمریکا در جنگ، نه تنها شکنندگی سامانه اتحاد جهانی آن را به دقت آزموده، بلکه خسارات عظیمی به سامانه اتحاد خاورمیانه‌ای آن نیز وارد کرده و همزمان، اتحاد آمریکا و اسرائیل را در تضاد پیچیده‌ای از «سگی که دم خود را تکان می‌دهد» در برابر «دمی که سگ را تکان می‌دهد» فروبرده است.

با نگاهی به سامانه اتحاد جهانی آمریکا، سطح حمایت متحدان از این کشور در جریان جنگ‌ها، به پایین‌ترین میزان خود از زمان جنگ خلیج فارس رسیده است. از جنگ خلیج فارس گرفته تا جنگ‌های افغانستان و عراق و اکنون جنگ کنونی آمریکا-اسرائیل-ایران، میزان پشتیبانی متحدان از آمریکا روند نزولی شدیدی را نشان می‌دهد. این امر ارتباط نزدیکی با کاهش مشروعیت اخلاقی آمریکا در جنگ‌ها و فراتر از آن، با هژمونی آمریکا، به‌ویژه نگرش سلطه‌جویانه دولت آمریکا نسبت به متحدان و رهبری رو به زوال آن دارد که به ازهم‌پاشیدگی سامانه اتحاد انجامیده است. در این جنگ، متحدان اروپایی مانند فرانسه و بریتانیا صراحتاً از شرکت در عملیات نظامی علیه ایران خودداری کردند و اسپانیا نیز صریحاً از اجازه دادن به نیروهای آمریکایی برای استفاده از پایگاه‌های نظامی خود سر باز زد.

از منظر سامانه اتحاد آمریکا در خاورمیانه، منطق حاکم بر این اتحاد دچار تناقض ساختاری شده است. منطق اساسی اتحاد آمریکا و خاورمیانه این است: آمریکا برای متحدان منطقه‌ای خود حفاظت امنیتی فراهم می‌کند و این متحدان، پایگاه‌های نظامی در اختیار آمریکا می‌گذارند و در زمان جنگ از عملیات نظامی آمریکا حمایت می‌کنند یا در آن مشارکت می‌کنند. این سازوکار تا حدودی در جنگ خلیج فارس، جنگ افغانستان و عملیات نظامی علیه داعش به نمایش درآمد. با این حال، در این جنگ، آمریکا نه تنها نتوانست حفاظت امنیتی کافی برای متحدان خلیج‌فارسی خود فراهم کند، بلکه وجود پایگاه‌های نظامی و اهداف اقتصادی آمریکا در کشورهای حاشیه خلیج فارس، آن کشورها را به هدف حملات ایران تبدیل کرد و بدین ترتیب به شکل کلاسیکی این نظریه را در نظریه اتحاد تأیید نمود که «پیروان هژمونی» به عنوان متحد «درگیر» می‌شوند. این امر نه تنها نارضایتی شدید متحدان خلیج‌فارسی را در پی داشت، بلکه منطق امنیتی میان آمریکا و متحدان خاورمیانه‌ای آن را نیز متزلزل ساخت و در نتیجه به تقویت گرایش‌های گریز از مرکز در میان متحدان خاورمیانه‌ای انجامید.

نقش اسرائیل به عنوان متحد اصلی آمریکا، تأثیری قدرتمند بر آمریکا داشته و تضاد پیچیده‌ای در روابط ایالات متحده و اسرائیل ایجاد کرده است: «سگی که دم خود را تکان می‌دهد» در برابر «دمی که سگ را تکان می‌دهد». برای مدت طولانی، فشار امنیتی و دیپلماتیک آمریکا در خاورمیانه ارتباط نزدیکی با ماهیت تزلزل‌ناپذیر اتحاد ویژه آمریکا و اسرائیل داشته و تل‌آویو را به مرکز دیگری برای سیاست خاورمیانه‌ای و حتی خارجی آمریکا، در خارج از واشنگتن، تبدیل کرده است. همزمان، سیاست خارجی آمریکا به شدت تحت تأثیر گروه‌های ذی‌نفع یهودی بوده است. در سال‌های اخیر، به ویژه از مناقشه غزه در سال ۲۰۲۳ تا جنگ ایران در سال ۲۰۲۶، فشار عظیم نظامی، امنیتی، دیپلماتیک و اخلاقی بر آمریکا در خاورمیانه تقریباً همواره از اسرائیل سرچشمه گرفته است. این امر اثر «دم سگ را تکان می‌دهد» را تقویت کرده و آمریکا را، به عنوان رهبر اتحاد، «تحت هدایت» متحد خود قرار داده که به طور بالقوه جهت عقب‌نشینی استراتژیک آمریکا در خاورمیانه را تغییر می‌دهد. همزمان، این وضعیت آمریکا را در مورد ارزش‌های پیرامون اسرائیل به اختلافی عمیق دچار کرده است.

ترامپ که عمیقاً تحت تأثیر پارادوکس‌های عقب‌نشینی استراتژیک در خاورمیانه، هژمونی کم‌هزینه و معمای اتحادها قرار دارد، اکنون در اضطراب استراتژیک عمیق و تضاد گفتمانی در قبال مسئله ایران گرفتار شده است: گسترش جنگ می‌تواند به دام زوال هژمونی در خاورمیانه بیفکند؛ به دست آوردن هیچ دستاوردی نیز به معنای اذعان عمومی به مرگ تدریجی هژمونی آمریکا خواهد بود.

«بینش‌های خاورمیانه» ستونی است که توسط پروفسور «لیو ژونگ‌مین» از مؤسسه خاورمیانه در دانشگاه مطالعات بین‌المللی شانگهای منتشر می‌شود. این ستون به ترکیبی از عمل‌گرایی، نظریه و اصول پایبند است و به مسائل جهان واقعی با عمق تاریخی و نظری پاسخ می‌دهد.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب