
نویسنده: رمزی بارود
منبع: فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
در بحبوحهٔ جنگ ۲۰۲۶، این پرسش بنیادین دوباره مطرح شده: چرا فلسطین به صراحت در مرکز چارچوب آتشبس ایران قرار نگرفت؟
از غزه تا تهران، از سیاست مقاومت گرفته تا محدودیتهای دیپلماسی منطقهای، این پرسش فوری در میانهٔ جنگ ۲۰۲۶ دوباره سر باز کرده است: چرا فلسطین به شکلی آشکار در کانون چارچوب آتشبس ایران جای نگرفت؟ رمزی بارود در این خوانشِ نقادانه، فرضیۀ رهاسازی را به چالش میکشد و در عوض چنین استدلال میکند که پاسخ در ماهیتِ پراکندۀ نمایندگی فلسطین و معماری سیاسی ناهموارِ خودِ اردوگاه مقاومت نهفته است.
سالهای سال، متهم شدن به «ایراندوستی» نه فقط برای ساکنان غرب، که برای مردم خاورمیانه و بله، حتی خود فلسطین نیز کابوسی وحشتناک بود.
خودِ این اتهام همیشه با هدف آزردن، طرد کردن و سلب مشروعیت به کار میرفت. یکی یا «دنبالهرو ایران» بود، یا «دست دراز شده ایران» یا «عامل ایران». لحنها فرق میکرد، اما هدف سیاسی یکی بود. این اتهام برای سلبِ عاملیت از کل جنبشها طرح ریزی شده بود تا نشان دهد هیچ نیروی فلسطینی، لبنانی، یمنی یا عراقی هرگز نمیتواند از سرِ تجربه، خون و تاریخ خود و با شرایط خویش به مقاومت بپردازد.
در گفتمان فلسطینی، این اتهام به شدت از سوی اردوگاه تشکیلات خودگردان فلسطین، به ویژه جریان فتحِ حاکم بر آن، پرورش داده میشد. قرار نبود حماس و جهاد اسلامی به عنوان جنبشهایی فلسطینی با پایگاههای مردمی، سنتهای سیاسی و گزینههای نظامی مختص به خودشان بررسی شوند. قرار بود آنها را به عنوان شاخههای خارجی طرد کنند، انگار که همکاری با واشنگتن و هماهنگی امنیتی با اسرائیل به نوعی «ملیتر» از اتحاد با نیروهایی است که عملاً مقاومت را مسلح، تأمین مالی و پشتیبانی میکنند.
طعنۀ روزگار هرگز ظریف نبود. اردوگاهی که آشکارا در نظم آمریکایی ریشه داشت و به پول و پوشش سیاسی آن وابسته بود، دیگران را به وابستگی خارجی متهم میکرد. طرفی که با اشغالگری کنار آمده و از بسیاری جهات خود را با آن وفق داده بود، انحصار مشروعیت ملی را برای خود حفظ کرده بود.
آن گفتمان رو به ترک خوردن نهاد – نه از این رو که گویندگانش ناگهان صداقت را کشف کردند، بلکه به این دلیل که نسلکشی در غزه، منطقه را برهنه کرد. تشکیلات خودگردان فلسطین همچون نظارهگری باقی ماند – یا بدتر از آن، تماشاگرِ صرف. دولتهای عربی که دههها دربارۀ محوریت آرمان فلسطین خطابه میخواندند، یا با ویرانی گسترده غزه همراهی کردند و یا آشکارا در پی خلع سلاح مقاومت برآمدند – همان هدفی که در تمام این سالها یکی از اهداف راهبردی اصلی نتانیاهو بود. در حالی که غزه در قحطی، بمباران و خاکسپاری به سر میبرد، اتهامات کهنهای که علیه ایران مطرح میشد کمتر به تحلیل شباهت داشت و بیشتر به تبلیغات میمانست.
زبان طائفهگرایانه هم زیر بار واقعیت فرو ریخت. سالها نیروهای ضدایرانی در منطقه از اختلافات سنی و شیعه برای مسموم کردن هرگونه امکان سیاستِ متحدِ ضداستعماری استفاده میکردند. اما وقتی غزه به مرکز افق اخلاقی و سیاسی منطقه بدل شد، این پاسدارانِ خودخواندۀ عربگرایی نبودند که به شکلی معنادار قد علم کردند. این حزبالله در لبنان، انصارالله در یمن، گروههای عراقی و در نهایت خود ایران بودند که با غزه نه به مثابۀ هدفی خیریه، بلکه به عنوان مرکز عصبی یک رویارویی گستردهتر رفتار کردند.
البته برخی هم چرتهای تکراری همیشگی را سر دادند – اینکه شیعیان و صهیونیستها به نوعی جایگزینپذیرند، اینکه حمایت ایران صرفاً فرصتطلبی است، اینکه هر اقدام همبستگی توطئهای در پس خود پنهان میکند. اما این صداها خفه شدند، زیرا خود غزه به زبانی دیگر سخن گفت. بسیاری از فلسطینیهای غزه در دلِ نابودی، محاصره و گرسنگی آشکارا ایران را ستودند و به همان صراحت، رژیمهای عربی را نکوهش کردند. واژگان طائفهگرای قدیمی – اگرچه هرگز کاملاً از میان نرفت – ناچار به موضعی دفاعی عقبنشست.
سپس جنگ علیه ایران آغاز شد.
هنگامی که حملۀ آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریۀ ۲۰۲۶ آغاز گردید و به ترور آیتالله علی خامنهای، رهبر عالی روحانی ایران، و تشدید تنشها انجامید، مسئلۀ رابطۀ ایران با فلسطین با قدرتی تازه مطرح شد. گفتمان رسمی ایران فلسطین را کنار نگذاشت. برعکسِ تمام. گفتمان رسمی ایران همچنان غزه را با زبان نسلکشی، پاکسازی استعماری و مبارزهی ضداستعماری تصویر میکرد و همزمان بر حمایت از حق تعیینسرنوشت و آزادی فلسطین در تمام سرزمین تاریخی فلسطین تأکید میورزید.
این نکته مهمی است، زیرا بلافاصله این استدلال سست را که ایران به محض رسیدن جنگ به شهرهای خود از فلسطین «بریده» است، نقش بر آب میکند. اما چنین نشد. فلسطین کماکان در مرکز گفتمان باقی ماند. غزه کمافیالسابق در مرکز زبان اخلاقی بود. گسست جای دیگری نمایان شد: نه در شعارها، بلکه در دیپلماسی.
پرسش اصلی از همین جا شروع میشود.
وقتی چارچوب دهمادهای پیشنهادی ایران برای پایان جنگ وارد گفتگوی عمومی شد، بحث بر سر تحریمها، تنگهٔ هرمز، غنیسازی، خروج ایالات متحده و از همه مهمتر، لبنان متمرکز گردید. الگوی کلی غیرقابل انکار بود: تهران لبنان را به صراحت جزئی از معماری آتشبس در نظر گرفته بود، در حالی که غزه در گفتگوی عمومی پیرامون این طرح به همان شکل مورد توجه قرار نگرفت. سخنگوی وزارت امور خارجه ایران گفت تهران با لبنان در تماس است تا تعهدات آتشبس «در همه جبههها» رعایت شود. در همین حال، گزارشهای بینالمللی بارها لبنان را به عنوان یک نقطۀ عطف اصلی در مذاکرات معرفی کردند.
این غیبت کافی بود تا همصدایی قابل پیشبینی شکل بگیرد: ایران فلسطین را رها کرده است. غزه معامله شده. سرانجام تهران خود را نشان داده.
این نتیجهگیری بیش از حد سادهلوحانه است. بدتر از آن، از نظر فکری غیرجدی است.
ایران فلسطین را به خاطر بیاهمیتی کنار نگذاشت. دقیقتر این است که غزه را کنار گذاشت، زیرا تهران از نظر تاریخی بسیار محتاطتر از آن بوده که بسیاری از منتقدانش حاضر به پذیرشاش هستند؛ محتاط در برابر ادعای حق نمایندگی سیاسی برای پروندۀ فلسطین. لبنان و فلسطین هر دو برای دکترین منطقهای ایران محوریاند، اما جایگاهشان در معماری سیاسی اردوگاه مقاومت یکسان نیست.
این یک علت دارد و آن ریشۀ تاریخی دارد.
رابطۀ حزبالله با ایران صرفاً یک اتحاد نیست. این رابطه نهادی، ایدئولوژیک، اعتقادی و عمیقاً ریشهدوانده است. پیشینۀ «ایران پرایمر» دربارۀ حزبالله و اتحادهای منطقهای ایران این نکته را به وضوح نشان میدهد: حزبالله با پشتیبانی مستقیم ایران پا گرفت و در چارچوبی که دکترین ولایت فقیه شکل داده، تکامل یافت – هرچند که در ریشههای سیاسی و اجتماعی خود کاملاً لبنانی شد. حماس اما متفاوت است. جهاد اسلامی فلسطین نیز باز متفاوت است.
بنیانگذاران جهاد اسلامی فلسطین به شدت از انقلاب ایران تأثیر پذیرفته بودند و همسویی ایدئولوژیک منسجمتری با تهران داشتند. در مقابل، حماس از تبارشناسی دیگری برخاسته است: ریشههای اخوانالمسلمین، اولویتهای ناسیونالیستی فلسطینی، بار سنگین حکومت در غزه و رهبری پراکندهای که ناگزیر است در پایتختهای عربیِ دستخوش تغییراتِ مداوم دوام بیاورد.
این تمایز کوچکی نیست. این تمایز توضیح میدهد که چرا ایران میتواند از لبنان به عنوان بخشی از یک پیوستار راهبردی سخن بگوید، اما از فلسطین با احتیاط سیاسی بیشتری حرف بزند – حتی زمانی که تعهد عاطفی و ایدئولوژیک همچنان شدید است. حزبالله و ایران از طریق یک زیستبوم اعتقادی و نظامی که دههها در حال گسترش بوده، با یکدیگر آمیخته شدهاند. در مقابل، فلسطین همچنان میدانگاهی از نمایندگیهای پراکنده، نهادهای رقیب، پایتختهای رقیب و افقهای راهبردی متلاشی است.
این چندپارگی دیروز شروع نشده است.
وقتی سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) در سپتامبر ۱۹۹۳ پیمان اسلو را امضا کرد، بخش بزرگی از جهان عرب به استقبال «صلح» شادیخوانی برخاستند. اما تاریخ حکم خود را صادر کرده است. اسلو به سلطۀ استعماری پایان نداد، بلکه آن را بازسازماندهی کرد. اشغال را در قالب یک فرایند صلح قالبزد، آزادی فلسطین را به پیمانکاری اداری بدل ساخت و به اسرائیل زمان، مشروعیت و پوشش بینالمللی داد تا شهرکسازیها را ژرفا بخشد، زمین را تکهتکه کند و جنبش ملی فلسطین را رام نماید. قرار بود این پیمانها ظرف پنج سال به توافقی نهایی برسند. اما در عوض، ساختاری شدند برای مدیریتِ مالکیتزدایی از فلسطینیان.
ایران از همان ابتدا با اسلو مخالف بود. اکبر هاشمی رفسنجانی این پیمان را با لحنی تند محکوم کرد و مواضع بعدی ایران نیز همچنان به رد روند صلح تحت مدیریت ایالات متحده ادامه داد. با این حال، یک نکتهٔ پایدار در موضع تهران وجود دارد: احتیاط، در لحظات کلیدی، برای جلوگیری از مخالفت با انتخاب فلسطینیان. در واقع، تهران بارها اعلام کرده بود که پذیرای هر تصمیمی است که مورد قبول اکثریت فلسطینیان باشد.
این هشدار از آنچه به نظر میرسد مهمتر است. موضع ایران در گذر زمان صرفاً «مسئلۀ فلسطین» نبود، بلکه چنین بود: فلسطین مال ما نیست که آن را واگذار کنیم، به یکجانبه تعریفش کنیم، یا به عنوان حاکمیتی جایگزین بر سر آن مذاکره کنیم. این موضع هنوز هم در اینجا اهمیت دارد. کمک میکاند تا توضیح دهد چرا زبان دیپلماتیک تهران همچنان میتواند سرشار از فلسطین باشد، اما از تبدیل غزه به بندی آشکار در چارچوب پایان جنگ – که عمدتاً حول محور رویارویی مستقیم خود ایران با واشنگتن مذاکره میشود – خودداری میکند.
به همین دلیل است که حماس در این روایت بسیار مهم است.
در ۱۴ مارس ۲۰۲۶، حماس یکی از افشاگرانهترین بیانیههای کل جنگ را منتشر کرد. رویترز گزارش داد که حماس حق ایران را برای پاسخ به حملۀ آمریکا و اسرائیل «با تمام ابزارهای موجود» تأیید کرد، اما همزمان از «برادرانمان در ایران خواست کشورهای همسایه را هدف قرار ندهند». رویترز به درستی به اهمیت این نکته اشاره کرد: حماس همبستگی خود را ابراز میداشت، اما در عین حال فاصلۀ خود را هم حفظ میکرد. این جنبش با زبان کاملاً یکپارچۀ حزبالله سخن نمیگفت.
این گفته نباید به عنوان ضعف یا خیانت تعبیر شود. این نکته، چیزی عمیقتر را آشکار میکند: جنبش فلسطین – به ویژه در تبعید – هرگز از موهبت یک صحنۀ راهبردی منسجم و یکپارچه برخوردار نبوده است. رهبرانش ناگزیر بودهاند در دمشق، دوحه، آنکارا، بیروت، قاهره، عمان و جاهای دیگر دوام بیاورند – هر پایتختی با یک دست به آنها پناه میدهد و با دست دیگر آنان را محدود میکند. این واقعیت مدتها پیش از حماس وجود داشته است. این واقعیت به کل تجربۀ دیاسپورای فلسطینی تعلق دارد. جنبشهای بیکشور زود میآموزند که میزبان امروز ممکن است زندانبان فردا شود.
پس وقتی رهبری خارج از کشورِ حماس با درجاتی از احتیاط سخن میگوید، در حالی که صداهای درون غزه با خشم بیشتر و فیلترهای دیپلماتیک کمتری حرف میزنند، این به خودی خود تناقض نیست. این همان جغرافیای سیاسیِ مالکیتزدایی است. کسانی که زیر محاصره زندگی میکنند، به طرزی متناقضنما، ممکن است با وضوح بیشتری سخن بگویند نسبت به کسانی که «مهماننوازی» را در پایتختهای عربی تجربه میکنند؛ پایتختهایی که با قدرت ایالات متحده، پول خلیج فارس و خطوط قرمز اسرائیل شکل گرفتهاند.
این یکی از دلایلی است که اتهام کهنه – «ایران فلسطین را رها کرد» – به شدت شکست میخورد. این اتهام فرض را بر این میگذارد که فلسطین یک مسئلۀ سیاسی واحد با رهبری واحد و دکترین خارجی روشنی است. اما چنین نیست. اردوگاه تشکیلات خودگردان فلسطین وجود دارد که در ویرانههای اسلو ریشه دوانده و به طور فزایندهای با سوءظن رژیمهای عربی نسبت به ایران همسو شده است. حماس وجود دارد که میان محدودیتهای داخلی و خارجی تقسیم شده است. جهاد اسلامی وجود دارد که همواره در مدار تهران قرار دارد. جریانهای گستردهتری در میان دیاسپورا وجود دارند، شبکههای رسانهای تحت هدایت اهداکنندگان، نهادهایی که کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس از آنها حمایت مالی میکنند، طبقۀ تجاری مرتبط با عادیسازی روابط، و نخبگان سیاسی که هنوز درگیر این توهمند که فلسطین را میتوان از طریق تمکین به همان پایتختهایی نجات داد که به دفن آن کمک کردند.
در آن عرصۀ پراکنده، ایران میتواند از فلسطین حمایت کند، گروههای فلسطینی را مسلح کند، فلسطین را در گفتمان ایدئولوژیک خود محور قرار دهد و همچنان از معرفی خود به عنوان مذاکرهکنندۀ یگانه برای سرنوشت غزه خودداری کند. این خویشتنداری ممکن است بسیاری از فلسطینیها را – به ویژه در زمان نسلکشی – ناامید کند.
گذشته از ناامیدی، نباید گذاشت منطق جای خود را به تفسیر نادرست بدهد: ایران فلسطینیها را رها نکرد.
مقایسه با حزبالله این نکته را روشنتر میکند. حسن نصرالله، دبیرکل فقید حزبالله، سالها فلسطین را جزئی جداییناپذیر از افق مقاومت معرفی میکرد، اما همیشه از درون یک زیستبوم منظم و منسجم از فرماندهی، دکترین و اتحاد منطقهای. حتی در سخنرانیهای پیروزی پس از عقبنشینی اسرائیل از جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰ و پس از جنگ ۲۰۰۶، نصرالله فلسطین را از مسیر مقاومت مطرح کرد، نه مذاکره، و الگوی لبنان را به عنوان نمونهای برای فلسطینیها عرضه داشت. اما سیاست فلسطین در واقعیت اینگونه عمل نمیکند، زیرا نمایندگی فلسطین توسط اسلو، تبعید، دستکاری کشورهای عربی، زنجیرِ اهداکنندگان و خشونت ساختاری خود اشغال، شکسته شده است.
سوریه نیز بخشی از این تاریخ است. چندپارگی ژئوپلیتیک برآمده از جنگ سوریه، روابط حماس با تهران و حزبالله را به شدت تیره کرد. این روابط بعداً از طریق کار سیاسی منطقهای پرزحمتی که شامل رهبران حماس، مقامات جهاد اسلامی فلسطین و رهبری حزبالله میشد، به ویژه در سالهای پیش از نسلکشی غزه، ترمیم گردید. این نسلکشی با غیرممکن کردن نادیده گرفتن مخاطرات منطقهای، این ترمیم را شتاب بخشید. اما ترمیم به معنای ادغام کامل نیست. جبهۀ فلسطین همچنان قویترین ستون اخلاقی محور مقاومت است، اما نه متحدترین ستون نهادی آن.
به همین دلیل است که غزه به طور خاص، آنطور که بسیاری انتظار داشتند، نام برده نشد.
نه به این دلیل که تهران دیگر اهمیتی نمیداد. نه به این دلیل که فلسطین فروخته شده بود. بلکه به این دلیل که دیپلماسی ایران بازتابدهندهٔ سلسلهمراتبی از ادغام سیاسی است که بسیاری از هواداران اردوگاه مقاومت ترجیح میدهند مستقیماً با آن روبهرو نشوند. لبنان برای تهران بخشی از یک پیوستار راهبردی با کانالهای نمایندگی و تعهدی بسیار منسجمتر است. فلسطین مرکزی است، اما از نظر سیاسی چندپاره. ایران از جانب خود سخن میگوید. با حزبالله به شیوهای یکپارچهتر گفتوگو میکند. با فلسطین اما هنوز بر یک آستان میایستد: از آن حمایت میکند، آن را مسلح میکند، ستایشش میکند، در سوگش مینشیند و فرا میخواندش – اما کاملاً به خود اجازه نمیدهد که از طرف یک حوزۀ ملی متلاشی و مورد مناقشه، امضا کند.
ممکن است کسی با این آستان مخالفت کند. ممکن است کسی بگوید نسلکشی در غزه باید گنجاندن صریح آن را غیرقابل مذاکره میکرد، و چنین استدلالی از نظر اخلاقی قدرتمند خواهد بود. اما این با ادعای «رها کردن» فلسطین توسط ایران متفاوت است. سابقۀ تاریخی این ادعا را تأیید نمیکند. گفتمان رسمی ایران در سال ۲۰۲۶ بارها و بارها به غزه، نسلکشی و فلسطین به عنوان زخمِ اصلی منطقه بازگشته است – حتی درست در بحبوحۀ حملات به خود ایران.
درس واقعی سختتر و ناراحتکنندهتر است.
بدون درک این نکات ظریف، آسان است که به سمت انتقادات بیاساس دربارۀ طائفهگرایی، فرصتطلبی ایرانی یا توطئههای تمدنی خیالی متمایل شویم. اما این کلیشهها چیزی را توضیح نمیدهند. برداشت جدیتر این است که محور مقاومت یک بلوک کاملاً متحد نیست. این محور در جایی قویتر است که انسجام سیاسی، هماهنگی نظامی و ادغام ایدئولوژیک طی دههها ایجاد شده باشد. و در جایی ضعیفتر است که چندپارگی، وابستگی به کمککنندگان، بیثباتی جامعۀ خارج از کشور و رهبریهای رقیب، یک جنبش ملی را از درون تهی کرده باشد.
و با این حال، نتیجهٔ جنگ هنوز برای فلسطین معنایی عمیق دارد.
ایرانِ ضعیف صرفاً به معنای عقبنشینی برای تهران نخواهد بود. به معنای منطقهای خواهد بود که حتی بیشتر زیر سلطۀ تمامعیار اسرائیل و ایالات متحده میرود، عادیسازی بیشتر از بالا، فشار بیشتر برای خلع سلاح هر تشکل مقاومت از غزه تا لبنان، و انزوای بیشتر فلسطینیان در درون فلسطین اشغالی. در مقابل، ایرانِ قویتر فلسطین را به طور جادویی آزاد نخواهد کرد، اما موازنۀ منطقهای را تغییر میدهد، مصونیت اسرائیل را محدود میکند، و فضایی را که مقاومت فلسطین میتواند در آن زنده بماند و بازسازماندهی شود، گسترش میدهد. این مطلب از نحوهٔ دیپلماسی منطقهای، بحثهای آتشبس و محاسبات نظامی که در طول این جنگ آشکار شده، به وضوح قابل دریافت است.
بنابراین، پرسش هرگز واقعاً این نبود که: آیا ایران فلسطینیها را رها کرده است؟ پرسش دشوارتر این است: چرا فلسطین همچنان مرکز اخلاقی اردوگاه مقاومت است، اما هنوز فاقد نمایندگی سیاسی یکپارچهای است که هر مذاکرۀ منطقهای را مجبور کند به صراحت از غزه عبور کند؟ تا زمانی که با این پرسش صادقانه روبرو نشویم، افراد نادرست همچنان به خیانت متهم خواهند شد، در حالی که معماران واقعیِ رها کردن فلسطینیان همچنان خود را واقعگرا نشان میدهند.
(این مقاله نخستین بار در شمارۀ ماه مه مجلۀ «اندیشیدن به فلسطین» (Thinking Palestine) منتشر شده است.)
دکتر رمزی بارود روزنامهنگار، نویسنده و سردبیر روزنامۀ «فلسطین کرونیکل» است. او هشت کتاب نوشته است. آخرین کتاب او، «پیش از سیل» (Before the Flood)، توسط انتشارات «سون استوریز» (Sun Stories) منتشر شده است. کتابهای دیگر او عبارتند از «چشمانداز ما برای آزادی» (My Vision for Freedom)، «پدرم یک مبارز آزادی بود» (My Father Was a Freedom Fighter) و «آخرین زمین» (The Last Earth). بارود پژوهشگر ارشد غیرمقیم در مرکز اسلام و امور جهانی (CIGA) است. وبسایت او: http://www.ramzybaroud.net
—
