
یارا هاواری و طارق باکونی
الشبکه
ترجمه مجله جنوب جهانی
هم هژمونی ایالات متحده و هم استعمار اسرائیل دقیقاً به این دلیل که مشروعیتشان رو به زوال است، به شکلی افراطی به زور، خشونت عریان و تشدید تنشها متوسل شدهاند.
در این میزگرد، یارا هاواری و طارق باکونی به تحلیل بنبست کنونی میپردازند و بر نقش محوری فلسطین در درک تحولات تاریخی جهان امروز تأکید میکنند. آنها فروپاشی نظم بینالمللی لیبرال، تغییرات در پویایی قدرت امپریالیستی آمریکا و اسرائیل در غرب آسیا، و تبدیل شدن فلسطین به نقطه پرگار شکلگیری یک نظم جهانی نوین را به بحث میگذارند.
چگونه برهه کنونی با تاریخ ممتد خشونت استعماری و امپریالیستی پیوند میخورد؟
یارا هاواری: این برهه، زمان حیاتی برای تامل است؛ نه تنها برای کشورهایی که قربانی خشونت استعماری و امپریالیستی بودهاند، بلکه برای تمام جهان. اروپا جزیرهای منزوی نیست. وقتی اسپانیا اجازه نداد آمریکا از پایگاههای نظامیاش برای حمله به ایران استفاده کند، ترامپ پاسخ داد که ایالات متحده در هر صورت این کار را خواهد کرد؛ اقدامی که حاکمیت ملی اسپانیا را مستقیماً نشانه رفت. به باور من، دولتها کمکم در مییابند که دیگر نمیتوان این دست اظهارات را صرفاً گزافهگوییهای بیارزش ترامپ دانست، بلکه باید آنها را به عنوان نشانههای شومی از آینده تلقی کرد.
با این حال، با وجود تلاشها برای تغییر ساختار سیاست جهانی، نباید وضعیت کنونی را یک انحراف تاریخی در ایالات متحده دانست، بلکه این وضعیت، مسیری کاملاً قابل پیشبینی است. در واقع، دولتهای پیاپی آمریکا، از جورج دبلیو بوش گرفته تا باراک اوباما و پس از آنها، زمینهساز این وضعیت بودهاند.
فلسطین در قلب این پویایی قرار دارد. تجاوز آشکار آمریکا و اسرائیل به بشریت، از بسیاری جهات، زاییده دههها مصونیت از مجازات و بیمهار بودن آنهاست. کشورهای غربی به رژیم اسرائیل در قبال فلسطینیان چک سفید امضا دادهاند؛ نسقکشی آشکاری که زنده برای جهان پخش میشود، در حالی که روابط تجاری کماکان برقرار است و چتر حمایت دیپلماتیک نیز حفظ شده است. اما هزینه این محاسبات، بسیار فراتر از حد تصور بوده است.
عواقب این مصونیت دیگر به فلسطینیها یا مردم جنوب لبنان محدود نمیشود. شهروندان عادی در غرب اکنون با بحران کمرشکن هزینههای زندگی دستوپنجه نرم میکنند؛ چرا که رژیمهای آمریکا و اسرائیل — که از دههها خشونت بیمکافات علیه فلسطینیها جری شدهاند — تصمیم به افروختن آتش جنگ با ایران گرفتند. اکنون همه دارند تاوان این مصونیت را پس میدهند. تداوم و ابعاد این معافیت از مجازات و عمق همدستی غرب، متغیرهایی هستند که مسیر کنونی ما را تبیین میکنند.
طارق باکونی: جنگ علیه ایران واقعیت حیاتی موضعی را آشکار میکند که قدرتهای آمریکا و اسرائیل اکنون از آن جایگاه عمل میکنند. ما شاهد بازگشت عریان ادبیات امپریالیستی و استعماری به صحنه جهانی هستیم؛ رئیسجمهور آمریکا لحنی را بازتولید میکند که رژیم اسرائیل همواره علیه فلسطینیان به کار برده است، لحنی که با تکیه بر نیروی نظامی مفرط و تجاوزگری بیحدومرز پشتیبانی میشود.
اما این تهاجم، نشانه زوال است نه قدرت. امروز، هم هژمونی آمریکا و هم استعمار شهرکنشینی اسرائیل، دقیقاً به دلیل فرسایش مشروعیتشان، به واسطه توسل مفرط به زور، خشونت لجامگسیخته و تشدید بحران پیش میروند. این امر در صهیونیسم کاملاً مشهود است: این جریان از بسیاری جهات در ضعیفترین دوران تاریخی خود قرار دارد و این ضعف خود را در قالب تجاوز، ویرانگری و کشتار جمعی بروز میدهد. درک این پویایی برای فهم جایگاه فلسطین در این جابهجایی قدرت جهانی الزامی است؛ چرا که یک امپراتوری زمانی به اوج خشونت خود میرسد که هنوز توان اعمال زور را دارد، اما ظرفیت حفظ مشروعیت و ثبات خود را از دست داده است.
در حال حاضر رابطه میان آمریکا و اسرائیل را چگونه باید تحلیل کرد؟
طارق باکونی: در پاسخ به این پرسش که فرمان این رابطه در دست کیست، باید بر یک نکته کلیدی در جنگ با ایران تأکید کرد: این جنگِ واشنگتن نیست. این جنگِ بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر رژیم اسرائیل است؛ جنگی که او سالها برای افروختنش زمینهسازی کرده و سرانجام با آمدن ترامپ، چراغ سبزی برای آن یافته است. اما برای درک چگونگی وقوع این امر، باید به ریشههای ساختاری رابطه دو طرف نگریست.
این پیوند در دو سطح تعریف میشود؛ سطح نخست، ایدئولوژیک است. هم آمریکا و هم اسرائیل، ساختارهایی برخاسته از استعمار شهرکنشینی هستند؛ به بیانی دیگر، دولتهایی که بر شالوده کشتار جمعی، آوارگی اجباری و پاکسازی قومی بنا شده و با زیرساختهای نژادپرستانه و سرمایهداری اداره میشوند. اسرائیل مدتهاست که برای آمریکا جذابیت دارد، چرا که توانسته است در عین اِعمال سیستم آپارتاید، خود را یک دموکراسی جلوه دهد. در مقابل، آمریکا نیز برای رژیم اسرائیل نماد پروژهای «به هدف رسیده» است: دولتی که بومیان را از سرزمینشان محروم کرده و سپس این سلب مالکیت را با موفقیت به عنوان شالوده «دموکراسی» جا انداخته است. البته هیچیک از این روایتها حقیقت ندارد؛ چرا که بومیان فلسطین و جزیره تورتوگا (هائیتی) همچنان مقاومت میکنند. اما روایت استعمارگر، روایت پیروزی است و پیوند ایدئولوژیک عمیقی میان این رژیمهای استعماری ایجاد میکند. اگر اسرائیل به عنوان یک پروژه استعماری شکست بخورد، این به معنای زیر سوال رفتن ماهیت خود ایالات متحده خواهد بود.
سطح دوم، ژئوپلیتیک است. رژیم اسرائیل صرفاً یک متحد نیست، بلکه ستون فقرات استعمار آمریکا و طرح امپریالیستی آن در سطح جهان است. این رژیم به آمریکا امکان میدهد قدرت امپراتوری خود را نه تنها در منطقه، بلکه فراتر از آن اعمال کند. تمامی تعابیر نظیر «رابطه ویژه»، «همبستگی بیفاصله» میان واشنگتن و تلآویو و «ارزشهای مشترک»، فراتر از یک پیوند عاطفی، نشاندهنده یک ضرورت ساختاری است.
جنگ کنونی تَرَکهای این رابطه را نیز برملا کرده است. رژیم اسرائیل با کشاندن پای آمریکا به جنگ با ایران، گسستهای موجود در جامعه آمریکا را تشدید میکند. شمار فزایندهای از مردم این پرسش را مطرح میکنند که آیا اینها واقعاً همان ارزشهای مشترکی است که آمریکا ادعایش را دارد و آیا این جنگهای بیپایان به سود کسی هست یا خیر. واقعیت این است که کشاندن دائمی آمریکا به چرخه خشونت توسط اسرائیل، به نفع ملت آمریکا نیست و نادیده گرفتن این حقیقت دیگر ممکن نخواهد بود.
یارا هاواری: آنچه در ماههای پس از آغاز جنگ علیه ایران عیان شده، این است که ترامپ و حلقه نزدیکانش فاقد هرگونه برنامه مشخصی هستند. مذاکرات اولیه برای محدود کردن توان موشکی ایران و نابودی اورانیوم غنیشده به بنبست خورد. ایده تغییر رژیم مطرح و سپس رد شد. هیچ راهبرد منسجمی از سوی آمریکا دیده نمیشود. در مقابل، نتانیاهو راهبردی بسیار روشن دارد: ما شاهد اوجگیری ایده «اسرائیل بزرگ» هستیم که نه تنها توسعه ارضی، بلکه تثبیت اسرائیل به عنوان قدرت مطلق منطقه را دنبال میکند.
گزارشهای درونی کاخ سفید نشان میدهند نتانیاهو ایده جنگ برای تغییر رژیم را به ترامپ پیشنهاد کرده و ترامپ نیز با وجود مخالفتهای شدید داخلی، سرانجام طرح این مرد قدرتمند اسرائیل را پذیرفته است. این امر عمدتاً ناشی از نفوذ گروه کوچکی از جنگطلبان و صهیونیستهای پرحرارت مانند سناتور لیندسی گراهام و پیت هگست، وزیر دفاع است که به مهرههای اصلی دولت ترامپ بدل شدهاند. این به معنای بیزاری آمریکا از اِعمال خشونت در سایر نقاط جهان نیست؛ اما در خصوص جنگ با ایران، اجماع دیرینهای در نهادهای حاکمیتی آمریکا وجود داشت مبنی بر اینکه چنین جنگی برای ایالات متحده و اقتصاد جهانی فاجعهبار خواهد بود، و ارزیابی آنها نیز درست بود.
با این حال، نباید این وضعیت را به عنوان تسلیم محض آمریکا در برابر نتانیاهو تفسیر کرد — روایتی که اکنون از سوی راست افراطیِ ضد اسرائیلی در آمریکا ترویج میشود. این تفسیر، سابقه طولانی مداخلات خشونتآمیز آمریکا در غرب آسیا را پنهان کرده و واشنگتن را از مسئولیتهای کنونیاش تبرئه میکند.
ترامپ شخصیتی ایدئولوژیک ندارد؛ او صهیونیست نیست — دستکم نه به آن معنایی که جو بایدن بود. در واقع، انگیزههای دیگری در میان است: نخست، بعد معاملاتی ماجراست؛ میریام ادلسون، میلیاردر اسرائیلیـآمریکایی، بزرگترین حامی مالی کارزار انتخاباتی ۲۰۲۴ ترامپ بود و چنین کمکهای کلانی قطعاً انتظاراتی را به همراه دارد. دوم، بعد خودشیفتگی است؛ این ایده به ترامپ القا شد که میتواند همان رئیسجمهوری باشد که سرانجام نظام ایران را سرنگون میکند. و در نهایت، بعد سودآوری است که شاید مهمترین بخش باشد: ترامپ در حال خصوصیسازی تمام ارکان حکومت آمریکا، از جمله دیپلماسی، در جهت منافع ثروت خانوادگی خویش است.
ترامپ همچنان پیشبینیناپذیر است و ماههای پیشرو مملو از ابهامات واقعی خواهد بود. با این حال، آشکار است که پویایی درونی جنبش مگا (MAGA) — جنبش پوپولیستی و ملیگرای راستی که حول شعار «اول آمریکا» شکل گرفته — دستخوش تغییر شده است. بسیاری از بدنه رای او اکنون بر این باورند که او به خاطر یک قدرت خارجی به آنها خیانت کرده است؛ آسیبی که جبرانناپذیر به نظر میرسد.
تغییرات منطقهای و هجمهها علیه متحدان فلسطین، چه تاثیری بر راهبردها و حمایتها از فلسطینیان دارد؟
یارا هاواری: کشورهای عربی حوزه خلیج فارس اکنون با دوراهی سختی مواجهاند. فرمول مشخصی از این جنگ حاصل شده است: اگر ایران از سوی اسرائیل یا آمریکا هدف قرار گیرد، پاسخ آن متوجه کشورهای خلیج فارس به عنوان متحدان آمریکا و میزبانان پایگاههای نظامی آن خواهد بود. در عین حال، آمریکا ثابت کرده که قادر به تامین امنیت این حکومتهای توتالیتر نیست؛ در حالی که امنیت، اصل بنیادین رابطه آمریکا و کشورهای خلیج فارس بود. در نتیجه، اعتبار واشنگتن به عنوان قدرت هژمونیک منطقه به شدت مخدوش شده است.
بنابراین شگفتآور نیست که چین به عنوان یک بازیگر کلیدی در منطقه قد برافراشته است. شایان ذکر است که در ماههای اخیر، دیپلماتهای چینی دیپلماسی فشرده اما چراغخاموشی را با کشورهای خلیج فارس پیش بردهاند. حضور چین در منطقه نوظهور نیست؛ این کشور سالهاست از طریق طرح «کمربند و جاده» در حال ریشه دواندن در منطقه است. از این رو، ارائه دیدگاهی چندقطبی برای نظم منطقهای با محوریت قاره آسیا، گام دوری برای پکن به شمار نمیرود.
این چرخس ژئوپلیتیکی برای جنبش آزادیبخش فلسطین نیز حائز اهمیت است، چرا که تلاشهای کنونی برای تعمیق پیوند با کشورهای جنوب جهانی گواه این مدعاست. سالهاست که بدنه اصلی جامعه مدنی و سازمانهای مردمی فلسطین بر آمریکا و اروپا متمرکز بودهاند. با این حال، دههها تعامل با سیاستگذاران و رسانههای غربی نتوانست تغییر ساختاری لازم را برای توقف نسلکشی ایجاد کند؛ درک این حقیقت هرچند دردناک، اما ضروری بود.
پرسشهایی که اکنون در گفتوگو با کشورهای جنوب جهانی مطرح میشود، بر چگونگی خلق یک نظم جهانی واقعاً چندقطبی و نقشآفرینی فلسطین به عنوان کانون تحقق این نظم استوار است. در واقع، نسلکشی در غزه، ناکارآمدی ساختار بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم را برملا کرد. وظیفه مبرم کنونی، ترسیم و ساختن آینده است.
طارق باکونی: اگر به طور خاص به جنبش ملی فلسطین و مبارزه آزادیبخش بنگریم، روشن است که در برهه بسیار حساسی قرار داریم. به جز برهه کوتاهی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ که انقلاب فلسطین پیوند پویایی با دیگر جنبشهای ضد استعماری جهان داشت، دیپلماسی فلسطین تقریباً همواره به سمت غرب غش کرده است. این دیپلماسی با ادبیات جهانیسازی لیبرال و باور به نهادهای بینالمللی تحت رهبری غرب گره خورده بود؛ رویکردی که عمیقاً بر نحوه پیشبرد مبارزه فلسطینیان تاثیر گذاشت.
امروز درمییابیم که این سیستمهای لیبرال غربی شکست خوردهاند. بسیاری از ما سالها این موضوع را مطرح میکردیم، اما نسلکشی غزه این واقعیت را انکارناپذیر کرد. واقعیت تلخ این است که فلسطینیها و متحدانشان در جنوب جهانی هنوز زیرساختهای لازم را برای رهایی از این وابستگی ایجاد نکردهاند. تحقق این امر مستلزم عبور از پذیرش ضمنی هژمونی، امپراتوری و استعمار غربی و حرکت به سوی واقعیتی نوین است؛ واقعیتی که در آن نهادهای بینالمللی بتوانند فارغ از نژادپرستی یا سلطه امپریالیستی، از جان انسانها صیانت کنند. این گذار سادهای نخواهد بود.
اما معتقدم این برهه فرصتی استثنایی نیز فراهم میآورد تا فلسطین از وضعیت استثنایی خود خارج شود. وقتی از بازآفرینی نظم منطقهای یا اتحادهای عمیقتر در جنوب جهانی سخن میگوییم، بسیاری از بازیگران منافع خود را در ایستادگی مقابل رژیم اسرائیل میبینند. خشونت استعماری اسرائیل در غزه متوقف نشده؛ تاکتیکهای آن اکنون به سوریه و لبنان صادر میشود و تلاش میکنند همین سناریو را برای ایران نیز پیاده کنند. این منطق توسعهطلبانه فراتر از امروز، در آینده به دیگر نقاط نیز سرایت خواهد کرد.
بحث کلانی که اکنون باید جریان داشته باشد این است: با افول امپراتوری آمریکا و تزلزل ساختارهای کنونی بینالمللی، کشورهای جنوب جهانی چه جایگزینی میتوانند بنا کنند؟ فلسطین در مرکز این کارزار قرار دارد.
در ماههای آینده باید چشمانتظار چه تحولاتی باشیم و جنبش آزادیبخش فلسطین برای مواجهه با آینده به چه ابزارهایی نیاز دارد؟
یارا هاواری: چند نکته حائز اهمیت است؛ فوریترین مسئله این است که رژیم اسرائیل تلاشی هماهنگ را برای به سرانجام رساندن آنچه در غزه و کل فلسطین آغاز کرده، به کار بسته است. تاکنون این نسلکشی بهای چندانی برای آنها نداشته و طبق محاسبات نتانیاهو، اکنون زمان طلایی برای تکمیل این پروژه است.
انتخابات آتی اسرائیل نیز این روند را تغییر نخواهد داد. نظرسنجیها همواره نشان میدهند که سیاستهای این رژیم از حمایت اکثریت شهروندان یهودی برخوردار است. هرگونه تغییر در دولت، صرفاً بازتابدهنده سرخوردگی از شخص نتانیاهو خواهد بود، نه مخالفت با جنگ یا پاکسازی قومی فلسطینیان. از این رو، تمرکز افکار عمومی بر فلسطین و به ویژه غزه الزامی است؛ جایی که نسلکشی پایان نیافته، بلکه وارد فاز جدیدی شده است.
نکته دوم اینکه با توجه به دگرگونیهای ژئوپلیتیکی کنونی، این جنبش باید خود را در خط مقدم بازتعریف کند. این امر نیازمند تعهد پایدار به کشورهای جنوب جهانی و در گام نخست و مبرمتر، همبستگی با ملتهای همجوار در منطقه است. این نسلکشی، ابعاد ستمی را که همرزمان ما در سراسر غرب آسیا متحمل شدهاند، عریان ساخت.
در نهایت، جنبش باید بر اصول و موازین اخلاقی خود استوار بماند، چرا که این اصول با گسترش جنبش محاط در آزمونهای سختی خواهند شد. ساختن جنبشی فراگیر حیاتی است، اما نباید به بهای عبور از خطوط قرمز و ارزشهای بنیادین ما تمام شود. یک نمونه بارز، بحثهای جاری درباره نحوه برخورد با شکافهای ایجاد شده در جنبش مگا و راست افراطی آمریکا نسبت به اسرائیل است. این اختلافات واقعی هستند و شاید کارکرد تاکتیکی داشته باشند، اما هیچ رویکردی نباید شالوده مترقی جنبش را به مخاطره اندازد. جنبش ما با وجود عظمتش، شکننده است و باید از آن حراست کرد.
طارق باکونی: فراتر از جنگ کنونی و نسلکشی جاری که مستلزم هشیاری مداوم ماست، چند تحول دیگر نیازمند رصد دقیق است.
در سطح منطقهای، پرسش حیاتی این است که آیا ایران میتواند از این کارزار به یک مزیت راهبردی دست یابد یا خیر. این مسئله مشخص خواهد کرد که آیا رژیم اسرائیل توانایی دستیابی به هژمونی نظامی مطلوب خود در منطقه را دارد یا خیر. کیفیت مدیریت این برهه توسط ایران و دستاوردهای نهایی آن، کل آرایش منطقهای را بازتعریف خواهد کرد.
به همان اندازه، نوع واکنش و درسهایی که حکومتهای توتالیتر خلیج فارس میگیرند اهمیت دارد. چارچوب پیش از این جنگ — یعنی سلطه نظامی آمریکا متکی بر هژمونی اسرائیل، پیمانهای ابراهیم و همسویی دیکتاتوریهای خلیج فارس با امپریالیسم آمریکا و اسرائیل — عملاً فروپاشیده است. کیفیت بازآرایی مواضع کشورهای خلیج فارس پس از جنگ و نقشی که چین و روسیه در این نقشه جدید ایفا میکنند، بسیار تعیینکننده خواهد بود.
ترکیه متغیر کلیدی دیگری است. آشکار است که ترکیه در سیبل رژیم اسرائیل قرار دارد؛ چرا که مهار آن، لازمه هژمونی منطقهای صهیونیستهاست. جایگاه آن در نظم منطقهای نوظهور، اهمیت بسزایی خواهد داشت.
در درون خود فلسطین، اوضاع نگرانکننده است. رژیم اسرائیل با خشونتی هولناک در حال توسعه و شتاببخشی به استعمار غزه و کرانه باختری است. اصطلاحاً «خط زرد» در غزه به طور یکجانبه به عنوان مرز جدید اعلام شده و شبح پاکسازی قومی بر کرانه باختری سایه افکنده است. در سراسر فلسطین تاریخی، پروژه اسرائیل بزرگ به شدت در حال تثبیت است، هرچند با لفاظیهای بازسازی، آتشبس و بازگشت به شرایط عادی پنهان شود. این توسعهطلبی به سوریه و لبنان نیز سرایت کرده، جایی که سیاست استعماری زمین سوخته در حال اجراست.
در نهایت، فلسطینیها باید در برابر فشارهای موجود برای بازگشت به وضعیت پیش از نسلکشی — که در لفافه کلیدواژه پیشرفت عرضه میشود — مقاومت کنند. وقایع هفتم اکتبر، کل پروژه استعماری صهیونیسم در فلسطین را در معرض تیزبینانهترین قضاوتهای جهانی قرار داد. فلسطینیها باید از این فرصت بهره جسته و پافشاری کنند که نیاز این برهه، نه یک آتشبس برای مشروعیتبخشی به نسلکشی و پاکسازی قومی، بلکه استعمارزدایی تمامعیار است.
الشبکه
