برای توقف فاشیسم معاصر چه باید کرد؟ ـ پدرو مونزون باراتا

دولت‌ها را می‌توان خنثی یا سرنگون کرد؛ اما ملت‌ها، اگر آگاه و آموزش‌دیده باشند، تا زمانی که حافظهٔ تاریخی و ارادهٔ مبارزهٔ خود را

پدرو مونزون باراتا
المیادین انگلیسی
ترجمه مجله جنوب جهانی

فاشیسم معاصر به سامانه‌ای جهانی‌شده از سلطهٔ اقتدارگرا تکامل یافته که به‌رهبری ایالات متحده و متحدانش، ترکیبی از تجاوز نظامی، اجبار اقتصادی، دستکاری رسانه‌ای و تسخیر نهادها را علیه جنبش‌های مقاومت و دولت‌های مستقل در سراسر جنوب جهانی به‌کار می‌بندد.

حفظ کنند، جاودانه‌اند. (المیادین انگلیسی؛ تصویرسازی: زینب الحاج)

چهار ماه نخست سال ۲۰۲۶ در حافظهٔ ملت‌های جنوب جهانی به‌عنوان دوره‌ای ثبت خواهد شد که فاشیسم معاصر، آخرین بقایای ریاکاری را کنار نهاد. این پدیده، به‌دور از آنکه صرفاً بازتولید تاریخی رژیم‌های میان‌دوجنگ باشد، به معماری فراملی سلطه تکامل یافته که به‌دست نخبگان ایالات متحده و شرکای راهبردی‌شان هدایت می‌شود: نوعی اقتدارگرایی ترکیبی، مالی‌شده، الگوریتمی و فراملی که از قطبی‌سازی دیجیتال، تسخیر نهادها از درون، کالایی‌شدن امنیت، و اتحاد ضمنی میان مجتمع‌های نظامی-صنعتی، الیگارشی‌های فناوری و دولت‌های واکنشی تغذیه می‌کند؛ جایی که تهدید و کاربرد قهرآمیز زور، به‌تدریج هر بازماندهٔ عملیاتی از حقوق بین‌الملل را جایگزین کرده است.

سازمان ملل و قوانین بین‌المللی نه از سر بی‌احتیاطی یا ناتوانی نهادی، بلکه به‌صورت سیستماتیک تهی، گزینشی ابزاری و در برخورد با منافع راهبردی مرکز هژمونیک خنثی می‌شوند. در عمل، قانون قوی‌تر حاکم است، اما در روایت‌هایی از امنیت ملی، ثبات مالی، حمایت از حقوق بشر و سایر مغالطه‌هایی که به‌مثابهٔ پوشش‌های حقوقی عمل می‌کنند، استتار می‌شود. آنچه تا دیروز «فشار دیپلماتیک» یا «تحریم‌های گزینشی» نامیده می‌شد، اکنون به‌شکلی شتابان و ساختاری به تحریم‌های اقتصادی گسترده و خودسرانه، مداخلهٔ نظامی مستقیم یا پنهان، اشغال دوفاکتو قلمرو و خفگی برنامه‌ریزی‌شدهٔ انسان‌دوستانه تبدیل شده است.

از فروپاشی دولت ونزوئلا در ۳ ژانویه — با ربایش نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور، و همسرش، سیلیا فلورس، در چارچوب «عملیات عزم مطلق» — تا تجاوز بی‌دلیل و خیانت‌بار ایالات متحده و «اسرائیل» علیه ایران، «عملیات خشم حماسی»، که در ۲۸ فوریه آغاز شد و لبنان را نیز به‌عنوان هدف تجاوز دربرگرفته است، امپراتوری آمریکا ضربات خود را با چنان دقتی هماهنگ کرده که گویی در پی حذف تمامی قطب‌های مقاومت در یک حرکت واحد است.

با این حال، در آغاز ماه مه، تراز وضعیت آن‌گونه که واشنگتن انتظار داشت، نیست. درست است که برخی دولت‌های ترقی‌خواه در آمریکای لاتین سقوط یا خنثی شده‌اند: آرژانتین به آزمایشگاه راست افراطی تبدیل شده، ونزوئلا تحت مداخله قرار گرفته، و کشورهایی چون هندوراس، السالوادور، اکوادور، شیلی، پاراگوئه، کاستاریکا، پاناما، جمهوری دومینیکن، بولیوی، گویان و ترینیداد و توباگو سیاست خارجی خود را تابع واشنگتن کرده و در اجلاس «سپر قارهٔ آمریکا» که ترامپ در ۷ مارس فراخوانده بود، هم‌سوئی خود با راهبرد نیمکره‌ای امپراتوری در چارچوب دکترین مونروئهٔ به‌روزشده را تثبیت نمودند. رویای بلوکی منطقه‌ای خودمختار و قدرتمند، آلبا، اوناسور، برای اکنون درهم‌شکسته است. اما تهدیدی بزرگ‌تر اکنون بر سر منطقه سایه افکنده: کوبا و نیکاراگوئه در خط مستقیم آتش قرار دارند.

اما ملت‌ها — مقوله‌ای که تحلیلگران پشت‌میزنشین اغلب با دولت‌هایشان اشتباه می‌گیرند — شکست نخورده‌اند. برعکس، در سخت‌ترین شرایط، در حال کشف اشکال جدید سازمان‌یابی و اتحادهای فراملی تازه‌اند. در پسِ این تحولات، آگاهی و حافظه‌ای تاریخی نهفته که فاشیسم هرگز نخواهد توانست آن را محو کند. با این حال، تعیین‌کننده آن است که جنبش‌های انقلابی توانایی هدایت و بسیج آنان را داشته باشند.

این مقاله در پی ارائهٔ تشخیص و تحلیلی راهبردی از وضعیت است: شناسایی ضعف‌هایی که به‌بهای گزاف تمام شده، تهدیدهای پیش‌رو، و نیز نقاط قوتی که مقاومت را پایدار می‌دارند و فرصت‌هایی که در صورت بهره‌برداری درست، می‌توانند مسیر تاریخ را دگرگون کنند. این نوشتار بر یک تز بنیادین استوار است که باید از آغاز روشن باشد: حتی ترقی‌خواه‌ترین دولت‌ها — حتی اگر سرمایه‌دار باشند یا در پدیدهٔ مورد انتظار چندقطبی‌شدن جای گیرند — وظیفهٔ تاریخی دارند که با این فرآیند سریع‌التکامل فاشیست‌شدن مقابله کنند. اتخاذ موضعی منفعل و ظاهراً بی‌طرفانه با تکیه بر منافع «صرفاً» ملی — اگر در جهانی جهانی‌شده اصلاً ممکن باشد — برای همه به‌مثابهٔ بومرنگ عمل خواهد کرد. فاشیسم رشد می‌کند، می‌خواهد ضعیف‌ترین و بی‌پناه‌ترین‌ها را ببلعد، اما در پایان، کل سیاره را خواهد بلعید. این همان چیزی است که با هیتلر رخ داد: اجازه دادند پیشروی کند تا آنکه، بسیار دیر، حدی بر او گذاشتند. ده‌ها میلیون انسان جان باختند. تاریخ نباید آن خطای سنگین را تکرار کند.

ضعف‌هایی که فاشیسم از آن‌ها بهرهبرد
هیچ تحلیل صادقانه‌ای نمی‌تواند از مسئولیت‌های درونی جبههٔ ملی و مردمی شانه خالی کند. تهاجم فاشیستی نه صرفاً به‌سبب برتری نظامی یا اقتصادی‌اش پیروز شده، بلکه به‌این‌دلیل که درهایی گشوده یافت، مشروعیت را با نهادمندی اشتباه گرفت، و توانایی دشمن برای عمل از درون ساختارهای دموکراتیک را دست‌کم گرفت.

نخستین و دردناک‌ترین ضعف، خلط سرنوشت یک دولت با سرنوشت یک ملت بوده است. سال‌ها بخش‌های قابل‌توجهی از چپ نهادی چنان عمل کردند که گویی پیروزی در انتخابات برای تضمین حقوق مردمی کافی است. دولت‌های مختلف آمریکای لاتین ثبات نهادی را بر بسیج توده‌ای ارجح نهادند. با امپراتوری سر میز مذاکره نشستند، گاه با نیت خوب، درحالی‌که واشنگتن برای ضربه زدن آماده می‌شد. نتیجه آشناست: از جمله نمونه‌هایی که ذکر نشد، در آرژانتین، رأی تنبیهی به بحران به‌ارث‌رسیده، به‌دست راست افراطی با برنامه‌ای ضد مردمی مصادره شد. خلأ ایجادشده، فرصتی گشود تا چهره‌ای چون خاویر میلیی به ریاست‌جمهوری برسد. در اکوادور و بولیوی، شکاف‌های عمیق میان بخش‌های چپ و ترقی‌خواه، بازپس‌گیری قدرت به‌دست راست را تسهیل کرد و فرآیندهای تحولی را که از حمایت گستردهٔ مردمی برخوردار بودند، هدر داد. این پویایی تصادفی نیست: پاسخگوی الگویی از تسخیر نهادی است که فاشیسم معاصر با دقتی جراحی‌گونه بر آن مسلط است و از قانون‌مندی صوری به‌عنوان سپری برای درهم‌شکستن حاکمیت مادی بهره می‌برد.

دومین ضعفِ همه‌جا حاضر، کاستی در جنگ شناختی بوده است. به‌طور کلی، چپ نهادی نتوانسته شبکهٔ ارتباطی بدیلی بسازد که قادر به درهم‌شکستن کامل محاصرهٔ اطلاعاتی باشد. فاشیسم باندهای گسترده‌ای از روایت را به‌لطف ماشین رسانه‌ای‌اش تحت سلطه درآورده: تغییرات مورد نظر راست را «امید»، تجاوزها را «دفاع»، اشغال‌ها را «بازگردانی دموکراسی» و نسل‌کشی را «درگیری انسان‌دوستانه» جلوه می‌دهد. در این عرصه، عقب‌ماندگی بزرگ بوده: بسیاری از ملت‌ها در ناآگاهی زیسته‌اند یا از سوی راست، دستکاری شناختی شده‌اند. با این حال، مقاومت گام‌هایی برای وارونه‌کردن این وضعیت برداشته که باید بسیار کارآمدتر باشند. همان‌گونه که در تحلیل‌های راهبردی دیگر این دوره فرمول‌بندی شده، نبرد بر سر معنا به‌اندازهٔ نبرد بر سر منابع مادی تعیین‌کننده است. بدون حاکمیت شناختی، حاکمیت سیاسی ممکن نیست؛ بدون آموزش رهایی‌بخش، شهروندی آگاه شکل نمی‌گیرد؛ بدون فرهنگ به‌مثابهٔ کالای مشترک، بازار همه‌چیز را می‌بلعد. فاشیسم معاصر نه‌فقط با موشک بمباران می‌کند؛ با الگوریتم‌ها، با اَبَر-جعل‌ها، با روایت‌های بسیج‌زدا که حافظه را تکه‌تکه و خشم را به مصرف منفعل تبدیل می‌کنند، حمله می‌کند. شکستن این محاصره، مستلزم معماری ارتباطی خودمختار، غیرمتمرکز و آموزشی است که نه‌فقط افشا کند، بلکه آموزش دهد، سازمان دهد و آلترناتیوهای واقعی را ترسیم نماید.

تهدیدهای وضعیت کنونی
اگر ضعف‌های درونی بخشی از شکست را تبیین می‌کنند، تهدیدهای بیرونی بزرگی چالش را آشکار می‌سازند. مه ۲۰۲۶ سناریویی از تجاوزهای با دقت هماهنگ‌شده را نشان می‌دهد: ژئوپلیتیک به تخته‌ای واحد از عملیات‌های به‌هم‌پیوسته بدون جبهه‌های منزوی تبدیل شده و در این تخته، محاصرهٔ کوبا با فشاری بی‌سابقه در حال بسته‌شدن است.

جبهه‌ای منزوی وجود ندارد. واشنگتن و «اسرائیل» حملات خود را در زمان واقعی هماهنگ می‌کنند: درحالی‌که محاصرهٔ مطلق نفتی کوبا را خفه می‌کند و مداخلهٔ نظامی کنترل بر منابع انرژی ونزوئلا را تثبیت می‌نماید، جنگ علیه ایران در پی شکستن انقلاب اسلامی است، همان‌گونه که لبنان نیز در همین جبهه هدف تجاوز قرار گرفته. این هماهنگی بدیهی نیست؛ حاصل دکترینی از جنگ تمام‌عیار است که فشار اقتصادی، مداخلهٔ مستقیم، تسخیر نهادی و جنگ روانی را ترکیب می‌کند. ارعاب علیه کوبا پوشیده نیست. در ۱۰ آوریل، پنتاگون به یو.اس.‌آ تودی تأیید کرد که به‌طور پنهانی طرح‌های اضطراری خود برای عملیات نظامی احتمالی در جزیره را شتاب بخشیده و برای سناریوهای مختلف به‌دستور رئیس‌جمهور ترامپ آماده می‌شود. این تشدید خطرناک که مستقیماً سواحل ما را هدف گرفته، به کمپین بی‌همتاى خفگی اقتصادی افزوده شده است. در ۱ مه، دونالد ترامپ صراحتاً اعلام کرد که قصد دارد «کنترل کوبا» را بلافاصله پس از عملیات در ایران به‌دست گیرد و پیشنهاد کرد که استقرار ناو هواپیمابر یو.اس.اس آبراهام لینکلن در سواحل کوبا برای وادارکردن به تسلیم کافی خواهد بود.

اما شاید ظریف‌ترین و کشنده‌ترین تهدید، خفگی انسان‌دوستانه به‌عنوان روشی از جنگ باشد. آنچه علیه کوبا اعمال می‌شود — محاصرهٔ اقتصادی به‌اضافهٔ محاصرهٔ انرژی — صرفاً یک «تحریم» نیست: سلاحی است طراحی‌شده برای فلج‌کردن بیمارستان‌ها، حمل‌ونقل و تولید برق. در ۳۰ آوریل، ترامپ فرمان اجرایی جدیدی امضا کرد که محاصره را به‌شکلی رادیکال گسترش می‌دهد و برای نخستین‌بار تحریم‌های ثانویه را اعمال می‌کند. این بدان معناست که هر شرکت یا بانک خارجی، فارغ از کشور مبدأ، در صورت انجام تراکنش با بخش‌های کلیدی جزیره — مانند انرژی، معدن یا خدمات مالی — «تحریم» خواهد شد. این اقدام در پی افزایش ریسک حقوقی و مالی برای هر کسی است که به‌هر نحو، به تداوم اقتصاد جزیره کمک کند. بدین‌ترتیب، تبدیل گرسنگی به سلاحی علیه ملت کوبا به درجه‌ای بی‌سابقه از سادیسم رسیده است.

به‌همین‌سیاق، نسل‌کشی و قحطی در غزه اثر جانبی نیست؛ هدفی راهبردی است. آمارهای به‌روزشده تا ۲ مه ۲۰۲۶ گویا هستند: بیش از ۷۸٬۵۰۰ فلسطینی از اکتبر ۲۰۲۳ تاکنون به قتل رسیده‌اند، ۹۸٪ مدارس نابود شده، و مجوز فعالیت ۳۷ سازمان بین‌المللی انسان‌دوستانه به‌دست «اسرائیل» لغو گردیده است. فراتر از کشتارها، تبدیل گرسنگی به سلاح جنگی بحران دموگرافیک بی‌سابقه‌ای ایجاد کرده: انقباض ۱۲٪ جمعیت در غزه از آغاز تهاجم. فاشیسم معاصر به این نتیجه رسیده که می‌توان ملتی را بدون نیاز به اشغال هر خیابان درهم‌شکست: کافی است منابع حیاتی زندگی قطع شود، وجودشان جرم‌انگاری گردد، و نابودی‌شان به‌عنوان «آسیب جانبی» دفاعی وجودی وانمود شود.

این هماهنگی امپریالیستی مسیری انتقادی را پیموده که هم روش و هم ضعف آن را آشکار می‌سازد. محاصرهٔ انرژی علیه کوبا و تجاوز علیه ایران احتمالاً رخ نمی‌داد اگر نسل‌کشی علنی و بی‌مجازات فلسطینیان در نوار غزه آغاز نمی‌شد، اگر «عملیات عزم مطلق» علیه ونزوئلا موفق نمی‌شد، و اگر دیداری میان دولت‌های راست و رئیس‌جمهور ترامپ برای تشکیل «سپر قارهٔ آمریکا»ی واکنشی ممکن نمی‌گردید. اما نیاز امپراتوری به توسل به این تشدید زور عریان، نشانهٔ قدرت ساختاری نیست، بلکه حاکی از بحران درونی و وابستگی فزایندهٔ آن به اجبار فراسرزمینی به‌عنوان آخرین سنگر کنترل ژئوپلیتیک است. وقتی قدرت اقتصادی عقب می‌ماند، اجماع می‌شکند، هژمونی فرهنگی سست می‌شود، و مکانیسم‌های جذب ناکام می‌مانند، استدلال نهایی زور است. و این نشانهٔ انحطاط تاریخی است، نه پیروزی. تز مورد تأکید در اینجا اکنون تمام وزن خود را بازمی‌یابد: هیچ دولتی، هرچند ترقی‌خواه، نمی‌تواند در برابر پیشروی فاشیسم بی‌طرف بماند. انفعال، عقب‌نشینی به درون منافع باریک ملی، گزینه‌ای زیستنی نیست، بلکه تله‌ای است که نابودی خود را شتاب می‌بخشد. فاشیسم در مرزها متوقف نمی‌شود: ضعیفان را می‌بلعد، اما در پایان، قصد بلعیدن همه‌چیز را دارد. ملت‌ها باید بر دولت‌های خود فشار آورند تا اینرسی‌ای را که راه را برای فاشیسم هموار می‌کند، درهم‌شکنند. زیرا بی‌طرفی، در تهاجم واکنشی عصر ما، دیپلماسی نیست: تسلیمِ از پیش اعلام‌شده است.

نقاط قوت و کرامت مقاومت
و با این حال، در میان این تصویر تیره، عواملی امید و ارادهٔ مبارزه را پایدار می‌دارند. زیرا آنچه این دوره نشان داده آن است که ملت‌ها، برخلاف بسیاری از دولت‌ها، در برابر تسخیر مصونیت دارند. تمایز بنیادین آشکار شده: دولت‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را گرفت، خنثی کرد، در خدمت امپراتوری قرار داد. اما ملت‌ها، هنگامی که سازمان و آگاهی خود را حفظ کنند، چنین نیستند.

در ونزوئلا، با پیشرفت رویدادها، تأثیر بر منافع مردم و مداخله در حاکمیت ملی، انتظار می‌رود مقاومت مردمی فعال و فزاینده‌ای شکل گیرد. این مقاومت، آن‌گونه که تحلیلگران ممکن است انتظار داشته باشند، با ساختارهای رسمی و رهبری‌های آشکار نخواهد بود؛ مقاومتی مویرگی، محله‌به‌محله، جامعه‌به‌جامعه خواهد بود که شبکه‌های اقتصاد همبستگی و بخش‌های انقلابی روشنفکری را پایدار می‌دارد و اشغال را به‌عنوان سرنوشت خود نخواهد پذیرفت. در آرژانتین، جنبش‌های اجتماعی با نیرویی ترقی‌خواه به خیابان‌ها آمده‌اند. در کلمبیا، جوامع دهقانی، بومی و آفریقایی‌تبار همچنان در حال ساختن قدرت مردمی در خارج و در حمایت از دولت هستند.

دولت‌هایی نیز هنوز با آگاهی تاریخی‌ای مقاومت می‌کنند که محاصره نمی‌تواند آن را فرسوده کند. کوبا و نیکاراگوئه پابرجا مانده‌اند. کوبا، به‌ویژه، موردی منزوی در طوفان امپریالیستی نیست: جبهه‌ای راهبردی جهانی، آزمایشگاهی از مقاومت ضدامپریالیستی، و کاغذ تورنسولی برای امکان‌پذیری پروژه‌های مستقل در جنوب است. همان‌گونه که پژوهشگران مؤسسهٔ فراملی، اینترنشنال پیشرو، و دانشگاهیانی چون آیزاک سینی اشاره کرده‌اند، دفاع از کوبا تمرینی در نوستالژی تاریخی یا رمانتیسیسم انقلابی نیست؛ ژئوپلیتیک رهایی‌بخش در خالص‌ترین حالت خود است. درک این نکته که هر جا اصل خودمختاری شکسته شود، کف حقوقی و اخلاقی همهٔ ملت‌ها سست می‌گردد. کوبا با نمایشی از عزم که شایستهٔ مطالعه است، با محاصرهٔ اقتصادی و تهدید نظامی مستقیم روبه‌رو شده است. در ۱۶ آوریل، در مراسم شصت‌وپنجمین سالگرد اعلام ماهیت سوسیالیستی انقلاب، رئیس‌جمهور میگل دیاز-کانل، با اشاره به امکان تجاوز نظامی، قاطعانه اظهار داشت: «ما آن را نمی‌خواهیم، اما وظیفهٔ ما آماده‌شدن برای جلوگیری از آن و، اگر اجتناب‌ناپذیر بود، برای پیروزی در آن است.» نیروهای مسلح انقلابی در وضعیت آمادگی بالا نگهداری می‌شوند و به آماده‌سازی برای جنگی طولانی مقاومتِ تمام‌عیار مردمی ادامه می‌دهند.

مکزیک، از سوی دیگر، در اصول خود استواری استثنایی و همبستگی الگومندی با کوبا نشان داده و موضعی مستقل اتخاذ کرده که شایستهٔ اصیل‌ترین سنت‌های سیاست خارجی مکزیک است. با وجود تعلیق محموله‌های نفت خام در ژانویه، دولت رئیس‌جمهور کلودیا شین‌بائوم به ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه از طریق شناورهای نیروی دریایی حامل غذا و سایر کالاهای اساسی ادامه داده و فعالانه برای بازگرداندن تأمین سوخت به جزیره تلاش می‌کند. این موضع که حق حاکم مکزیک برای تجارت با کوبا بدون مداخلهٔ خارجی را دفاع می‌کند، معیاری از کرامت برای سایر کشورهای منطقه است.

در خاورمیانه، پاسخ ایران نمونه‌ای از مقاومت بوده که به نقطهٔ عطفی تبدیل شده: ترمز بزرگ بر پیشروی قاطع امپراتوری. انقلاب اسلامی، به‌دور از گسست پس از ترور آیت‌الله خامنه‌ای و آسیب‌های ناشی از تجاوز نظامی آغازشده در ۲۸ فوریه، ظرفیت دفاعی چشمگیر خود را به نمایش گذاشت. «عملیات وعدهٔ صادق ۴»، که نیروهای مسلح ایران در پاسخ به تجاوز به‌کار بستند، به ۱۰۰ موج حملهٔ تلافی‌جویانه رسید و صدها موشک بالستیک و هایپرسونیک و نیز پهپاد را علیه پایگاه‌های نظامی آمریکا در سراسر آسیای غربی و مواضع اسرائیلی در سرزمین‌های اشغالی شلیک کرد.

ترور رهبر، اثری معکوسِ آنچه مورد نظر بود، برجای گذاشت: توده‌های متحد به خیابان‌های تهران، قم و مشهد آمدند، و تجاوز مستقیم، عزم و حمایت مردمی از دولت را تقویت کرد. نیروی این پاسخ چنان بوده که توانسته هماهنگی میان واشنگتن و تل‌آویو را بشکافد و تنش‌های فزاینده میان آن دو را آشکار سازد. اگرچه آن‌ها تجاوز را به‌عنوان عملیاتی هماهنگ آغاز کردند، اما اهدافشان واگرا شده: درحالی‌که کاخ سفید در پی خروجی مذاکره‌ای است که از افتادن در باتلاق نظامی اجتناب کند، دولت نتانیاهو بر تشدید خصومت‌ها فشار می‌آورد. این شکاف، به‌جای تضعیف موضع ایران، تأیید می‌کند که مقاومت توانسته شرایط خود را در میدان نبرد و میز مذاکره تحمیل کند و امپراتوری را وادار به نمایش تناقضات درونی‌اش نماید.

سرانجام، ارزش حافظهٔ تاریخی وزن بزرگی دارد. ملت‌های آمریکای لاتین حافظه‌ای زنده از مقاومت‌های گذشته در نبردهای استقلال و علیه دیکتاتوری‌ها و کودتاها دارند. این حافظه دارایی راهبردی است که فاشیسم می‌کوشد از طریق یأس و اطلاعات نادرست آن را محو کند، اما همچنان مخزنی بالقوه از کرامت و سازمان‌یابی باقی مانده است. به‌همین‌ترتیب، حافظهٔ مقاومت فلسطین، جنوب لبنان، و خود انقلاب اسلامی، عزم کسانی را که امروز با تجاوز در خاورمیانه روبه‌رو هستند، تغذیه می‌کند. حافظهٔ تاریخی، زمین استواری است که مقاومت در آن ریشه می‌دواند.

ترک‌های امپراتوری
در برابر این چشم‌انداز تهدیدآمیز، سقوط در بدبینی اشتباهی مرگبار خواهد بود. زیرا افزون بر پتانسیل راهبردی مقاومت، فاشیسم، هرچقدر هم قدرتمند به‌نظر رسد، از تناقضات جدی رنج می‌برد که حاصل بحران پایانی سامانه‌ای مبتنی بر پکس آمریکانای موسوم است که در برابر فرسایش مدل استخراجی-مالی و پیشروی چین و سایر قدرت‌های تثبیت‌شده و نوظهور، در حال مرگ است. مارس و آوریل ترک‌هایی را نشان داده‌اند که می‌توان از آن‌ها بهره برد.

نخستین فرصت در تلاش مایوس‌کنندهٔ امپراتوری برای گسترش بیش‌ازحد نهفته است. ایالات متحده و «اسرائیل» در جبهه‌های چندگانه جنگ می‌کنند: خاورمیانه (غزه، ایران، لبنان)، آمریکای لاتین (محاصرهٔ کوبا، مداخله‌گری در ونزوئلا)، و اقیانوسیه، جایی که رقابت راهبردی با چین اولویتی است که منابعی فزاینده می‌طلبد و در وضعیت کنونی سامانهٔ سرمایه‌داری راه‌حلی ندارد. چین را نمی‌توان پشت سر گذاشت؛ روند، گسترش فزایندهٔ شکاف به‌نفع غول آسیایی خواهد بود.

از سوی دیگر، به‌کارگیری تعرفه‌ها و سایر فشارها بر جهان، درون خود ایالات متحده و نیز با متحدانش ایجاد تنش کرده و شکاف‌هایی ایجاد نموده که حتی از ماجراجویی‌های جنگی آمریکا و اسرائیل فاصله می‌گیرند. این گسترش بیش‌ازحد تهاجم‌ها، تناقضات درونی در کلان‌شهرها ایجاد می‌کند. در ایالات متحده، سنا تحقیقاتی دربارهٔ هزینه‌های پنهان عظیم «عملیات خشم حماسی» علیه ایران گشوده و، مهم‌تر از آن، با جنبش «نه به پادشاهان» با مخالفتی فزاینده و توده‌ای روبه‌رو شده است. در ۲۸ مارس، بیش از ۹ میلیون نفر در حدود ۳٬۳۰۰ رویداد در تمام ۵۰ ایالت آمریکا و نیز در ۱۶ کشور اروپایی به خیابان‌ها آمدند تا علیه جنگ، اقتدارگرایی و سیاست خارجی دولت ترامپ اعتراض کنند. این رقم که بسیج‌های جنبش «نه به پادشاهان» در ژوئن ۲۰۲۵ را دوچندان می‌کند، تناقضات درونی شدید امپراتوری و گسترش ژئوپلیتیک آن را آشکار می‌سازد و ترک‌هایی ایجاد می‌کند که همبستگی بین‌المللی می‌تواند و باید از آن‌ها بهره برد. در «اسرائیل»، خانواده‌های سربازان جنبشی علیه جنگ ابدی آغاز کرده‌اند و مردم بر پوست خود اثرات ویرانی شهرهایشان را حس می‌کنند که روزبه‌روز بیشتر شبیه ویرانی‌هایی است که در غزه ایجاد کرده‌اند.

دومین فرصت، پیکربندی مجدد سیاست آمریکای جنوبی است. دولت‌های آمریکای لاتین که به مواضع افراطی در اتحاد با آمریکا تکامل می‌یابند، ناگزیر با بحران‌های درونی روبه‌رو خواهند شد، زیرا جمعیت‌هایشان پیامدهای تدابیر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناشی از تثبیت نئولیبرالیسم را متحمل می‌شوند. صورت‌بندی فراملی جنبش‌های مردمی نقاط عطف اخیرِ بااهمیتی داشته است. در نوامبر ۲۰۲۵، مار دل پلاتا میزبان دیداری بین‌المللی بود که بیش از ۱۵۰ نماینده از ۱۲ کشور را گرد هم آورد؛ دیداری که به‌دست آلبا موویمینتوس، فروم سائو پائولو، کنفدراسیون‌های اصلی اتحادیه‌های کارگری آرژانتین و هیئت هماهنگی کنفدراسیون‌های اتحادیه‌ای مخروط جنوبی فراخوانده شده بود. در آنجا، دفاع از حاکمیت مردمی و رد پیشروی راست در منطقه مجدداً تأیید شد.

پیرامون کمپین حمایت از کوبا، جنبش‌های همبستگی از سراسر جهان نیز در حال گروه‌بندی هستند و آگاهی ضدامپریالیستی جهانی را تقویت می‌کنند. جشن اول مه در هاوانا نمایشی گویا از این صورت‌بندی بود: بیش از ۸۰۰ دوست از ۳۸ کشور و نمایندگان ۱۵۲ سازمان اتحادیه‌ای و همبستگی، همراه با بیش از نیم‌میلیون کوبایی در تریبون ضدامپریالیستی رژه رفتند، با حضور ژنرال ارتش رائول کاسترو و رئیس‌جمهور میگل دیاز-کانل. هیئت‌هایی مانند هیئت اروگوئه‌ای که با نزدیک به پنجاه کارگر، دانشجو و بازنشسته و با ۲۵۰ کیلوگرم تجهیزات پزشکی و شیرخشک سفر کردند، نشان می‌دهند که همبستگی عینی با کوبا ژستی بلاغی نیست، بلکه عملی زنده و فزاینده است. این گونه فضاها که خاطرهٔ اجلاس «نه به آلکا»ی ۲۰۰۵ را بازآفرینی می‌کنند، افق‌هایی می‌گشایند تا جنبش‌های مردمی ابتکار عمل را در خیابان‌ها بازپس گیرند.

سومین فرصت، در بنیان‌گذاری مجدد هماهنگی جنوب-جنوب بر پایه‌های جدید نهفته است. صورت‌بندی جنبش‌های اجتماعی به‌سوی آلبا (آلبا موویمینتوس)، شبکه‌ای که در بیش از دو دهه مبارزهٔ قاره‌ای ضد نئولیبرال و ضدامپریالیستی شکل گرفته و بیش از ۴۰۰ سازمان از ۲۵ کشور را گرد هم می‌آورد، خود را به‌عنوان فضایی کلیدی در این فرآیند تثبیت کرده است. این شبکه که دیپلمات‌های ونزوئلایی آن را «روح» پروژهٔ آلبا توصیف کرده‌اند، نمایانگر صورت‌بندی مستقیم مردم‌به‌مردمی است که صرفاً به دولت‌های ترقی‌خواه در قدرت وابسته نیست و همین امر، آن را در برابر تغییرات مقاوم‌تر و قادر به اقدام مستقیم‌تر از کانال‌های دیپلماتیک سنتی می‌سازد.

در همین راستا، سازمان‌هایی مانند شبکهٔ روشنفکران، هنرمندان و جنبش‌های اجتماعی در دفاع از بشریت (رِدِ اِچ) تار و پودی استوار از همبستگی فکری و سیاسی بافته‌اند. آمادگی‌ها برای چهارمین مجمع قاره‌ای آلبا موویمینتوس که قرار است از ۶ تا ۹ مه در هاوانا برگزار شود، شامل ابتکاراتی چون ناوگان همبستگی سازمان‌یافته توسط جنبش کارگران بدون زمین برزیل و بیش از ۲۰ سازمان مردمی است که به‌عنوان کنشی نمادین برای محکومیت محاصره و حمایت فعال از انقلاب کوبا طراحی شده است. در بافت تهدید مستقیم نظامی و خفگی اقتصادی، این مجمع — که زیر پرچم «مجمعی مسلح» فراخوانده شده — صرفاً یک تالار گفت‌وگو نخواهد بود، بلکه کنشی از حضور مبارزه‌طلبانه، فضایی برای هماهنگی پاسخ جهانی به تشدید امپریالیستی است.

سرانجام، در انسجام با موارد فوق، فرصتی در نقشی نهفته که روشنفکران متعهد و مطبوعات و شبکه‌های مستقل ایفا می‌کنند. در طول مارس، روشنفکران سراسر منطقه از پلتفرم‌های خود نه‌فقط برای افشا، بلکه برای آموزش روش‌مند هزاران فعال در تشخیص عملیات‌های اطلاعات نادرست و ساختن روایت‌های خود بهره برده‌اند. چهره‌هایی مانند وفیقا ابراهیم، مدیر اتاق خبر اسپانیایی‌زبان المیادین، که حتی پس از از دست دادن اعضای خانواده‌اش در بمباران‌های اسرائیلی به کار خود ادامه داد، به نمادهایی تبدیل شده‌اند که کلام، هنگامی که شجاعانه باشد، خود نیز سلاحی است. این شجاعت، با این حال، گاهی به بالاترین بها پرداخت می‌شود. از این رو، باید در میان بسیاری دیگر، به قتل‌های اخیر که مطبوعات مستقل را سوگوار کرده یاد کنیم، از جمله فاطمه فتونی، خبرنگار المیادین، که در خط مقدم وظیفه، همراه با همکارانش علی شعیب، خبرنگار المنار، و محمد فتونی، فیلمبردار و برادر فاطمه، جان باخت. فداکاری‌های آنان پرچم‌هایی خواهد بود که فراموش نخواهند شد.

به‌سوی راهبرد: درس‌هایی برای پیش‌روی
از این تحلیل، خطوط راهبردی روشنی پدیدار می‌شود که جنبش‌های مردمی، روشنفکران متعهد و دولت‌های مقاوم باید در نظر گیرند. توقف فاشیسم معاصر با افشاگری‌های منزوی یا تکرار مکانیکی شعارها حاصل نمی‌شود؛ با سازمان‌یابی، وضوح نظری، هماهنگی فراملی و صبر تاریخی به‌دست می‌آید.

نخست، ضروری است که از پراکندگی فراتر رویم. پراکندگی چپ و در نتیجه، جبههٔ مردمی، یکی از علل اصلی شکست‌ها در شمار قابل‌توجهی از کشورهای آمریکای لاتین بوده است. رهیدن از ستیزه‌جویی‌های فرقه‌ای و ساختن فضاهای هماهنگی منطقه‌ای که نه به دولت‌های خاص وابسته باشند، بلکه بر پایهٔ تودهٔ اجتماعی سازمان‌یافته و توسعهٔ ابزارهای ارتباطی قدرتمند استوار باشند، ضرورتی فوری است. وحدت همهٔ جنبش‌ها از اهمیت تعیین‌کننده‌ای برخوردار است. تجربهٔ آلبا موویمینتوس و رِدِ اِچ نشان می‌دهد که صورت‌بندی ارگانیک، غیرمتمرکز و چندسطحی، تنها پادزهر تفرقه‌ای است که فاشیسم از آن بهره می‌برد. همبستگی، خیریه یا رفاه نیست؛ بازتاب سیاسی است، بین‌المللی‌گرایی عینی است، درک این نکته که ستم در یک نقطه از سیاره، تهدیدی نهفته برای همهٔ نقاط دیگر است.

دوم، بازبینی انتقادی تجربهٔ ونزوئلا برای تشخیص اینکه شکست‌ها کجا بود و چه خطراتی هنگام گشودن درهای کشور و ورود به مذاکره با امپراتوری در شرایط نامساعد رخ می‌دهد، امری ضروری است. هدف، غنی‌سازی عمل انقلابی در آمریکای لاتین است. حاکمیت با انتظار دفاع نمی‌شود، با آمادگی.

سوم، همبستگی باید عینی شود. اعلامیه‌های حمایت و محکومیت لازم‌اند، اما کافی نیستند. در برابر محاصرهٔ خفه‌کننده و تهدید نظامی علیه کوبا، ضروری است که ناوگان‌های نافرمانی مدنی و محموله‌های کشورهای حامی ادامه یابند و تکثیر شوند و محاصره را با سوخت، غذا و دارو بشکنند. ژست اخیر روسیه در ارسال نفت به کوبا با نفت‌کش آناتولی کولودکین، با ۱۰۰٬۰۰۰ تن نفت خام و شکستن محاصرهٔ آمریکا، اهمیتی فرارونده و نمادین دارد. این دعوتی است برای همه تا به محاصره‌ها و تهاجم فاشیستی تهاجمی توقف دهند. در برابر نسل‌کشی و ایجاد عمدی گرسنگی در غزه، نگرش‌هایی مانند آنچه ایران نشان می‌دهد — بردن درگیری به عرصهٔ منطقه‌ای که در آن دفاع از فلسطین هدفی مرکزی است، و نیز ارسال مستمر محموله‌های انسان‌دوستانه که با چالش محاصرهٔ نظامی می‌رسند — مورد نیاز است. همبستگی عینی اثری ضرب‌کننده دارد: نه‌فقط رنج را تسکین می‌دهد، بلکه نشان می‌دهد که هماهنگی مردم‌به‌مردم و کشور‌به‌کشور می‌تواند بر موانعی که امپراتوری می‌کوشد تحمیل کند، چیره شود.

چهارم، جنگ شناختی باید پیروز شود. این مستلزم دو جبهه است: تدافعی، با ابزارهای فناورانه‌ای که به فعالان امکان تشخیص دیپ‌فیک‌ها و عملیات‌های اطلاعات نادرست را دهد؛ و تهاجمی، با ساخت شبکه‌ای قاره‌ای از رسانه‌های بدیل که صداهای خط مقدم را تکثیر کند. رسیدن به مردم با پیام‌های مناسب تا دستکاری نشوند — همان‌گونه که در برزیل با حمایت از بولسونارو، در آرژانتین با حمایت از میلیی، و در سایر موارد رخ داد — حیاتی است. ملت‌ها بیدار می‌شوند اگر قادر باشیم آن‌ها را به‌سود تغییرات انقلابی برای تأمین منافع خودشان، نه الیگارشی‌ها، بسیج کنیم. بدین‌سان، پتانسیل نقش نیروهای مردمی آشکار می‌شود: آگاه‌سازی، آموزش و بسیج برای ساختن هشیاری‌ای که فاشیسم نتواند آن را مستعمره کند.

پنجم، با کنار گذاشتن شوونیسم، کوبا باید به‌عنوان اولویتی راهبردی مطلق دفاع شود. کسانی که تاریخ آمریکای لاتین را می‌دانند، آگاه‌اند که این مجمع‌الجزایر کوچک صرفاً کشور دیگری نیست. کوبا سنگری پیش‌رفته است، هشیاری تاریخی که به قلمرو تبدیل شده. سقوط آن، چه نظامی و چه اقتصادی، ضربه‌ای کشنده خواهد بود که هر امکان بازسازی جبههٔ مردمی در منطقه را به تعویق خواهد انداخت. از این رو، همبستگی با کوبا ژستی احساسی یا مقطعی نیست: دفاع از آخرین سنگر قاره‌ای است.

سرانجام، باید از معامله بر سر کرامت خودداری ورزیم. یکی از تلخ‌ترین درس‌ها آن است که تلاش برای «گفت‌وگو» یا تبانی با امپراتوری، هنگامی که تحت فشاری غیرقابل‌قبول، در خیانت به اصول و منافع مشروع مردم، و از موضعی ضعف‌بار صورت گیرد، تنها شکست و تبعیت را تسهیل می‌کند.

فاشیسم معاصر زبان امتیازات را نمی‌فهمد؛ تنها زبان اصول و نیروی سازمان‌یافته را درک می‌کند. شعار باید روشن باشد: هیچ راه خروج مذاکره‌ای‌ای که مستلزم تسلیم یا واگذاری حاکمیت باشد، وجود ندارد. همان‌گونه که فیدل کاسترو گفت: «هیچ اصل انقلابی‌ای مذاکره نمی‌شود، استقلال مذاکره نمی‌شود، حاکمیت مذاکره نمی‌شود، سوسیالیسم مذاکره نمی‌شود.»

متحد مقاومت کنیم یا جداگانه فروپاشیم
در آغاز مه ۲۰۲۶، تراز وضعیت سخت و اضطرار مطلق است. دولت‌های ترقی‌خواه تسخیر یا خنثی شده‌اند. امپراتوری هژمونی‌ای را در آمریکای لاتین بازپس گرفته که گم‌شده می‌پنداشت. چپ نهادی ضعیف‌ترین لحظهٔ خود از دههٔ ۱۹۹۰ را سپری می‌کند. فاشیسم چهرهٔ بی‌رحم‌ترین خود را نشان داده: تداوم نسل‌کشی و قحطی در غزه، مداخله در ونزوئلا، و محاصرهٔ خفه‌کننده علیه کوبا که تا تهدید مداخلهٔ نظامی مستقیم تشدید شده است.

و با این حال، ملت‌ها شکست نخورده‌اند.

درس ونزوئلا تلخ است و اگرچه دولت موقت می‌کوشد از رابطهٔ جدید با آمریکا منافعی برای مردم استخراج کند، واقعیت آن است که کشور بهای سنگینی می‌پردازد. با این حال، درس ایران از اهمیت سرمایه‌ای برخوردار است: نشان می‌دهد که امپریالیسم، با ارتش و منابع قدرتمندش، قابل مهار است؛ که باید بدون تردید، با پاسخی پخته و قاطع و اراده‌ای شکست‌ناپذیر برای مبارزه، با آن روبه‌رو شد.

اما درسی دیگر نیز وجود دارد، از کوبا، از فلسطین، از جوامع بومی کلمبیا، از جنبش‌های اجتماعی در برزیل و آرژانتین، از مواضع غیرقابل‌مذاکرهٔ مکزیک: ملتی سازمان‌یافته، با حافظهٔ تاریخی، با آگاهی طبقاتی، با رهبرانی که کرامت خود را معامله نمی‌کنند، می‌تواند در برابر سخت‌ترین تجاوزها مقاومت کند و در پایان، پیروز شود.

تفاوت میان ملت‌ها و دولت‌ها انتزاعی دانشگاهی نیست. محور راهبردی است. دولت‌ها را می‌توان تسخیر کرد. ساختارهای نهادی را می‌توان در خدمت امپراتوری قرار داد. دولت‌ها را می‌توان خنثی یا سرنگون کرد. اما ملت‌ها، اگر آگاه و آموزش‌دیده باشند، اگر سازمان و آگاهی خود را حفظ کنند، تا زمانی که حافظهٔ تاریخی و ارادهٔ مبارزهٔ خود را نگه دارند، جاودانه‌اند. تاریخ به پایان نرسیده است. فاشیسم حرف آخر را ندارد؛ به‌هر حال، این لحظهٔ پایانی امپراتوری خواهد بود. در هر جامعهٔ کوبایی که با زیرکی و کرامت با محاصره روبه‌رو می‌شود، در هر بسیج مردمی که با دولت‌های تسلیم‌شده مقابله می‌کند، در هر محمولهٔ غذایی که با چالش محاصرهٔ نظامی به غزه می‌رسد، سرانجام نوشته می‌شود. زیرا، همان‌گونه که این تحلیل نشان می‌دهد، بی‌طرفی تسلیمِ از پیش اعلام‌شده است، اما همبستگی سازمان‌یافته، آغاز پیروزی است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب