صلح آمریکایی: تاکتیک‌های ناامیدانه در غیاب استراتژی – گرگ سیمونز

در


گرگ سیمونز
دانشگاه بین‌المللی دافودیل، داکا، بنگلادش

ترجمه دریافتی

امپراتوری ایالات متحده در وضعیتی از افول نسبیِ آشکار اما نهایی قرار دارد. برخی معتقدند این اتفاق خوبیست و جهان نیز الزاماً ناامن‌تر نخواهد شد. در مقابل، عده‌ای استدلال می‌کنند که پایان «صلح آمریکایی» (Pax Americana) موجب آشفتگی و بی‌ثباتی جهانی خواهد شد؛ زیرا حذف ایالات متحده به‌عنوان بازیگر مرکزی اقتصاد جهانی، «ضامن دموکراسی» و ابرقدرت نظامی، تا زمانی که یک قدرت هژمون جدید یا گروهی از قدرت‌ها ظهور کرده و نظمی تازه را شکل دهند، موجب بی‌نظمی خواهد شد. از این رو، نظم ژئوپلیتیکیِ پس از «صلح آمریکایی» اکنون در فضایی از روابط بین‌الملل که هر روز متلاطم‌تر و پرآشوب‌تر می‌شود، مورد مناقشه و رقابت و بحث و جدل قرار گرفته است.

 «صلح آمریکایی»، اما صلح برای چه کسی؟

 رویکرد تاریخ‌نگاران در توصیف دوره‌های ثبات نسبی که از طریق هژمونی امپراتوری‌ها در سلسله‌مراتب روابط بین‌الملل به وجود آمده‌اند با عنوان «پکس» (صلح) — مانند پکس رومانا، پکس بریتانیکا و در دوران کنونی پکس آمریکانا — این تصور گمراه‌کننده را ایجاد کرده است که این دوره‌ها زمانه‌هایی سرشار از صلح و رفاه بوده‌اند. اما این امر دو پرسش اساسی را مطرح می‌کند: صلح برای چه کسی بود؟ و چه کسانی هزینهٔ آن را پرداخت کردند؟
 در دوران «صلح بریتانیکا»، «قرن تحقیر» چین، تمدن چینی را تحت تأثیر ویرانگر تجارت مواد مخدر بریتانیا و گسترش آنچه «ارزش‌های تمدنی» نامیده می‌شد، تضعیف کرد. بومیان سرخ‌پوست آمریکا بهای سنگینی را با خون و سرزمین خود برای زندگی در «صلح آمریکایی» پرداختند. مردم فیلیپین نیز پس از جنگ آمریکا و اسپانیا، هنگامی که امپراتوری آمریکا جایگزین امپراتوری اسپانیا شد، دهه‌ها حکومت سرکوبگرانه را تحمل کردند. همچنین یکی از ابزارهای پنهان و موذیانهٔ جنگ در «صلح آمریکایی» — یعنی جنگ اقتصادی که با هدف تبدیل کنشگران مستقل روابط بین‌الملل به ابژه‌هایی ناتوان در خدمت ژئوپلیتیک آمریکا طراحی شده است — به مرگ میلیون‌ها نفر در سراسر جهان منجر شده است.
 

«صلح آمریکایی» در واقع نوعی برند‌سازیِ نظام‌مند است که برای مشروعیت‌بخشیدن به اعمال قدرت خشن به نام امپراتوری به کار می‌رود و تعریفی ذهنی و گفتمانی است که واقعیت‌های تاریک و ویران‌شهریِ آن را پنهان می‌کند. قدرتی که این نظام به کار می‌گیرد، هم قدرت سخت و هم قدرت نرم را در بر می‌گیرد: قدرت سخت برای گسترش امپراتوری و تحمیل ارادهٔ ژئوپلیتیکی آن استفاده می‌شود، و قدرت نرم با مشروعیت بخشیدن به آن دسته از جنبه‌هایی از آن که نمیتوان آن‌ها را به طور عقلانی و منطقی توجیه کرد به تحکیم و تثبیت «صلح آمریکایی» کمک می‌کند.

ترامپ به‌عنوان نشانه‌ای از افول «صلح آمریکایی»

یکی از آشکارترین نشانه‌های یک امپراتوری رو به افول، تنزل و فرسایش رهبری سیاسی و نظامی آن است؛ رهبری‌ای که دیگر قادر نیست مردم خود را در داخل کشور الهام بخشد، آماده و بسیج کند و همچنین نتواند از طریق ترس و احترام، ارادهٔ خود را بر مخاطبان و بازیگران خارجی تحمیل کند. هنگامی که پوشش ظاهری و هیبت قدرت امپراتوری در ذهن مردم فرو می‌ریزد، امپراتوری نیز به‌تدریج وارد مرحلهٔ زوال مادی و عینی می‌شود. در قرن بیست‌ویکم، افول نسبی  «صلح آمریکایی» با سرعت بیشتری در حال پیشروی است؛ زیرا «جنگ‌های اختیاری»، که در ابتدا از تکبر و گستاخی قدرت هژمون سرچشمه می‌گرفتند و اکنون ناشی از ناامیدی و ناتوانی آن در پذیرش پیامدهای اقداماتش هستند، همچنان ادامه دارند و به گسترش بیش از حد توان امپراتوری در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی منجر شده‌اند. ناتوانی رهبران سیاسی و نظامی ایالات متحده در درک و سازگاری با محیط ژئوپلیتیکیِ در حال تحول جهان نیز روند افول آن را تسریع می‌کند. یکی از نشانه‌های روشن این وضعیت، ارزیابی‌های سیاسی متکبرانه و خودبرتربینانهٔ آنان از روندها و نیروهای عینی جهانی است؛ نیروهایی که به‌طور فعال در برابر پکس آمریکانا مقاومت می‌کنند و در پی ترویج الگویی جایگزین برای تعاملات بین‌المللی هستند.

دونالد ترامپ؛ نشانه‌ای از رکود امپراتوری آمریکا

گاهی اوقات، رئیس‌جمهور دونالد ترامپ به‌عنوان واکنشی به رکود امپراتوری آمریکا تلقی می‌شود؛ رکودی که از فقدان شفافیت و پاسخگویی در بوروکراسیِ به‌شدت سیاسی‌شدهٔ این کشور ناشی شده است؛ بوروکراسی‌ای که نه‌تنها از درک منافع و مصالح بلندمدت خود ناتوان است، بلکه حتی قادر نیست برای حفظ و بقای خود نیز به‌درستی عمل کند.
با این حال، من استدلال می‌کنم که ترامپ واکنش به این وضعیت نیست، بلکه نشانه‌ای از رکود امپراتوری آمریکا است. با وجود شعارهای اولیهٔ او و عبارت معروف «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» (MAGA) — که اکنون تا حد زیادی به شعارهایی تهی از محتوا تبدیل شده‌اند — اقدامات کنونی ترامپ نشان می‌دهد که او با جدیت بیشتری در پی تحقق همان ضرورت ژئواستراتژیکی است که برژنسکی در سال ۱۹۹۷ برای حفظ امپراتوری آمریکا ترسیم کرده بود. تفاوت ترامپ با رؤسای جمهور پیش از او نه در هدف نهایی، یعنی حفظ و تداوم «صلح آمریکایی»، بلکه در روش‌ها و تاکتیک‌های دستیابی به این هدف نهفته است. اکنون که «صلح آمریکایی» در حال ترک صحنهٔ تاریخ است، سخن تیزبینانهٔ هنری کیسینجر که «دشمن آمریکا بودن ممکن است خطرناک باشد، اما دوست آمریکا بودن مرگبار است» بیش از هر زمان دیگری مصداق پیدا کرده است. این همان واقعیتی است که اتحادیه اروپا، کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس و دیگر دولت‌های وابسته و متحد آمریکا در سال‌های اخیر با سرخوردگی و نارضایتی آن را تجربه کرده‌اند؛ هرچند برخی از آن‌ها هنوز تمایلی به پذیرش آشکار این واقعیت ندارند.

روابط بین‌الملل بدون ظرافت و پیچیدگی

حفظ آنچه از هژمونی جهانی — که زمانی مطلق و بلامنازع بود — باقی مانده است، مستلزم آن است که ایالات متحده کنترل کامل خود را بر دولت‌های وابسته و تابع حفظ کند و مانع ظهور قدرت‌های مستقلی شود که بتوانند سلطهٔ آن را به چالش بکشند. این موضوع به‌روشنی توسط برژنسکی در قالب سه الزام ژئواستراتژیک بیان شده بود؛ الزاماتی که صرفاً یک چارچوب دانشگاهی نیستند، بلکه در عمل رفتار ژئوپلیتیکی در دنیای واقعی را تشکیل می‌دهند. در نقطهٔ عطف سال ۲۰۲۰، دو گزینه پیش روی پکس آمریکانا قرار داشت: یا افول خود را بپذیرد، یا با آن مقابله کند. تصمیم به نفع گزینهٔ دوم گرفته شد و امروز دونالد ترامپ همچنان این انتخاب ژئوپلیتیکی را دنبال می‌کند. نکتهٔ مهم آن است که هرچه استیصال و نگرانی نسبت به آیندهٔ «صلح آمریکایی» افزایش می‌یابد، فضای مانور قدرت‌های کوچک‌تر در نظام روابط بین‌الملل محدودتر می‌شود؛ موضوعی که منافع ملی و امنیت آن‌ها را با چالش مواجه می‌کند. این وضعیت را می‌توان با پدیده‌ی نظریه نسبیت که در فیزیک به‌خوبی توضیح داده شده است برابر دانست: «برای هر کنش، واکنشی برابر و در جهت مخالف وجود دارد.» افول «صلح آمریکایی» نیز واکنشی متقابل را به جریان انداخته است؛ واکنشی که به شکلی فزاینده خطر و ناامنی را برای تمامی بازیگران نظام روابط بین‌الملل افزایش می‌دهد.

امپراتوری‌ای که به قدرت خود اطمینان دارد، نیازی نمی‌بیند که ارادهٔ خود را به‌صورت مطلق و بی‌چون‌وچرا تحمیل کند؛ در حالی که یک امپراتوریِ رو به افول، هر چیزی هست جز مطمئن و بااعتمادبه‌نفس. «صلح آمریکایی»ی کلاسیک به دولت‌های تابع و وابسته اجازه می‌داد — البته در چارچوبی مشخص و با محدودیت‌های معین — در روابط بین‌الملل نوعی موازنه‌جویی را دنبال کنند، زیرا این امر تضمین می‌کرد که آن‌ها همچنان در نهایت در برابر ارادهٔ امپراتوری انعطاف‌پذیر و مطیع باقی بمانند.

در شکل کنونی «صلح آمریکایی»، رویهٔ گسترده و فزایندهٔ امپراتوری در شکاف انداختن میان بازیگران مختلف و تضعیف و نفوذ در آن‌ها ــ چه دولت‌های وابسته و تابع و چه قدرت‌های مستقل ــ با هدف ایجاد یک نظام جهانیِ دوقطبی دنبال می‌شود؛ نظامی متشکل از ابژه‌های روابط بین‌الملل و سوژه‌های مستقل روابط بین‌الملل. به بیان دیگر، هدف ایجاد سیستمی است که در آن توازن قدرت و نفوذ به‌طور جزئی و مستمر مدیریت و تنظیم شود، به گونه‌ای که این توازن همواره به سود قدرت هژمون و به زیان حاکمیت ملی و کرامت سایر کشورها رقم بخورد. در عین حال، در محیط ژئوپلیتیکی قرن بیست‌ویکم، برای کشورها حیاتی است که به‌عنوان سوژه‌های مستقل در روابط بین‌الملل باقی بمانند تا بتوانند منافع و امنیت خود را حفظ کنند و به مهره‌هایی مصرف‌شدنی در بازی‌های ژئوپلیتیکی قدرت‌های بزرگ تبدیل نشوند.
امروزه، بازی بزرگ ژئوپلیتیکی «صلح آمریکایی» در مقیاس جهانی، معطوف به جلوگیری از تحقق اهداف سیاست خارجی کشورهای جنوب جهانی است؛ امری که بازتاب‌دهندهٔ کاهش توان رقابتی شمال جهانی به‌عنوان یک مرکز جذاب قدرت و نفوذ است. امپراتوری آمریکا به جای آنکه رویکرد و رفتار خود را تغییر دهد، همچنان نشانه‌هایی از تکبر و گرایش‌های تک‌قطبی را بروز می‌دهد و می‌کوشد مانع از آن شود که قدرت‌های مستقل بتوانند ظرفیت‌ها و توانایی‌های بالقوهٔ خود را به فعلیت برسانند.

سه ستون کلیدی جنوب جهانی

جنوب جهانی (نامی که با شکل و موقعیت جغرافیاییِ صرف آن سازگار نیست) به هیچ وجه شبکه‌ای یکپارچه و همگن از بازیگران و اهداف بین‌المللی نیست. بلکه منظومه‌ای چندقطبی از قدرت‌های غیرغرب‌محور است. این بازیگران از نظر اندازه، توانایی اعمال قدرت سخت و نرم، اهداف سیاست خارجی و همچنین ویژگی‌های ملموس (فیزیکی) و ناملموس (اطلاعاتی و شناختی) سیاسی و فلسفی، تفاوت‌های گسترده‌ای با یکدیگر دارند. افزون بر این، میان دولت ـ ملت‌های جنوب جهانی و دولت‌های تمدنی، خط تمایز روشنی وجود دارد. برای اجرای الزامات ژئواستراتژیک خود، ایالات متحده و دولت‌های تابع و وابستهٔ آن می‌کوشند وحدت جنوب جهانی را به‌عنوان یک مرکز رو به رشد قدرت و نفوذ در هم بشکنند. اقدامات آشکار و بی‌پروایانهٔ تهاجمی ــ چه در قالب تهدید و چه در قالب اقدام عملی ــ علیه کشورهایی مانند ونزوئلا، ایران، نیجریه، و کوبا با هدف منصرف کردن سایر کشورها از همگرایی بیشتر با جنوب جهانی صورت می‌گیرد. در سه منطقهٔ کلیدی ژئوپلیتیکی جهان، سه قدرت وجود دارند که شمال جهانی بیش از همه در پی مهار و تضعیف آن‌هاست؛ زیرا این کشورها نقشی محوری در شکل‌دهی به یک جایگزین قابل دوام برای «صلح آمریکایی» ایفا می‌کنند. این سه قدرت عبارت‌اند از چین در منطقهٔ هند-اقیانوس آرام، ایران در غرب آسیا، و روسیه در اروپا.

این ستون‌های کلیدی جنوب جهانی دولت‌های تمدنی هستند؛ جوامعی چندقومیتی، چندفرهنگی و/یا چنددینی با سابقه‌ای طولانی در ایفای نقش به‌عنوان بازیگران مستقل و صاحب اراده در روابط بین‌الملل. همچنین، آن‌ها معمولاً در مقایسه با همتایان خود در شمال جهانی، با افق زمانی بلندمدت‌تری می‌اندیشند و برنامه‌ریزی راهبردی می‌کنند.

در مجموع، این بازیگران از توان بالقوه‌ای چشمگیر برای تبدیل اوراسیای بزرگ به یک قطب مستقل و حاکم در روابط بین‌الملل برخوردارند؛ قطبی که بتواند فارغ از تأثیرات سمی و مداخله‌جویانهٔ «صلح آمریکایی» عمل کند. این مسئله توضیح می‌دهد که چرا شمال جهانی طی چندین دهه با اصرار و وسواس فراوان در پی آن بوده است که به‌طور هم‌زمان چین، ایران و روسیه را تضعیف، نفوذپذیر و از مسیر خود منحرف کند و مانع تحقق اهداف و چشم‌اندازهای آن‌ها شود.

رویکردی اساساً جدید به نظم جهانی

شمال جهانی به روابط بین‌الملل با نگاهی عمدتاً معامله‌محور و ابزاری می‌نگرد؛ نگاهی که با نوعی رسالت‌گرایی ایدئولوژیک همراه است و غالباً به نتایج مجموع صفر منجر می‌شود؛ نتایجی که به زیان منافع و امنیت طرف‌های مقابل تمام می‌شوند. هدف این رویکرد، تولید «ابژه‌های روابط بین‌الملل» است؛ بازیگرانی که حاضر باشند منافع و امنیت خود را برای «خیر بزرگ‌تر» «صلح آمریکایی» قربانی کنند. این رویکرد همچنین ماهیتی عمیقاً غرب‌محور و تک‌قطبی دارد.ٰ
در مقابل، جنوب جهانی از نظر رویکرد و اهداف مورد نظر، تفاوت بنیادینی با این نگاه دارد. کشورهای جنوب جهانی نه از رسالت‌گرایی ایدئولوژیک، بلکه از عمل‌گرایی و منافع ملی انگیزه می‌گیرند. تعامل آن‌ها با سایر قدرت‌ها بر پایهٔ عمل متقابل و منافع برد-برد استوار است؛ جایی که تفاوت‌ها درک و محترم شمرده می‌شوند، نه اینکه به ابزاری برای تفرقه‌افکنی و تضعیف دیگران تبدیل شوند. این موضوع را می‌توان در اهداف ژئواکونومیکی (ژئو اقتصادی) ابتکار کمربند و جاده، بریکس، و شراکت اوراسیایی بزرگ مشاهده کرد. این پروژه‌ها بر پایهٔ تعامل متقابل میان قدرت‌ها به‌عنوان شرکا و برابرها بنا شده‌اند، نه بر مبنای انحصار منابع اقتصادی راهبردی و مسیرهای حمل‌ونقل؛ رویکردی که از ویژگی‌های جنگ اقتصادی آمریکا و نگاه کوتاه‌بینانهٔ آن در جلوگیری از شکوفایی و تحقق ظرفیت‌های سایر قدرت‌ها به شمار می‌رود. این تفاوت بنیادین در رویکردها، به چند نتیجه‌گیری مهم منجر می‌شود. این تفاوت بنیادین در رویکردها، به چند نتیجه‌گیری مهم منجر می‌شود. نخست و شاید مهم‌تر از همه اینکه ایدئولوژی قادر نیست خود را با محیط ژئوپلیتیکی جهانی که در حال دگرگونی است، سازگار کند. برای حل معمای سه‌گانهٔ رودریک، سه اقدام ضروری به نظر می‌رسد: ۱- جهانی‌سازی مجدد نظم جهانی بر پایهٔ اصول و روح حاکم بر جنوب جهانی؛ ۲- اتخاذ رویکردی اصول‌گرا و عمل‌گرایانه به سیاست برای تنظیم و مدیریت نظام بین‌الملل؛ ۳- پاسداری از حاکمیت ملی و کرامت کشورها در روابط بین‌الملل.

«صلح آمریکایی»، که اکنون با شدت و شتاب‌زدگی از سوی ترامپ حفظ می‌شود و هم‌زمان با سوءمدیریت دست‌به‌گریبان است، نظمی واکنشی و فاقد پایداری بلندمدت است. بقای آن مستلزم تسلیم شدن ارادهٔ بازیگران روابط بین‌الملل و در اختیار گرفتن منابع جهان برای حفظ امپراتوری‌ای است که به مرحلهٔ زوال رسیده و در حال مرگ است.

ناسازگاری‌ها و تناقضات سیاست خارجی آمریکا، ماهیت کوتاه‌مدت و موقعیت‌محور تاکتیک‌های آن را آشکار می‌کند؛ تاکتیک‌هایی که هدفشان بهره‌برداری سریع از شرایطی است که یا به‌طور طبیعی پدید می‌آیند یا خود ایجاد و مهندسی می‌شوند. این تاکتیک‌ها در کلی‌ترین و مبهم‌ترین چارچوب با سه الزام ژئواستراتژیک حفظ «صلح آمریکایی» همسو هستند؛ اما شکست‌ها در اوکراین و ایران، حدود و کاستی‌های آن‌ها را آشکار کرده است.دولت‌های وابسته و تابع «صلح آمریکایی» با تجربه‌ای سخت آموخته‌اند که وجود پایگاه‌های نظامی آمریکا در خاکشان تضمینی برای امنیت نیست؛ بلکه برعکس، تضمینی برای ناامنی است. از این رو، این تاکتیک‌های درمانده، پرخطر و متناقض، در غیاب یک راهبرد منسجم و پایدار، همان هیاهویی هستند که پیش از شکست راهبردی و فروپاشی «صلح آمریکایی» برمی‌خیزد.

An Article by Greg Simons (Daffodil International University, Dhaka, Bangladesh)
Pax Americana: Desperate Tactics in the Absence of Strategy (28.05.2026)
Published at Russia in Global Affairs. URL: https://eng.globalaffairs.ru/articles/pax-americana-simons/

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب