
«دونالد ترامپ»، دیکتاتور، میخواهد «عمو گلیتو» باشد – رامون پدرگال
ترجمه مجله جنوب جهانی
دختران «میناب» همیشه در خاطره باقیاند.
ما شاهد دگرگونی بنیادین و قطعی در تاریخ هستیم؛ توازنِ قوا در حال تغییر است و امپریالیسم آمریکایی رو به زوال مینهد. این را میتوان در رفتار دولتهایی دید که استراتژی و اتحادهای خود را تغییر میدهند، دلار را کنار میگذارند و با ارزهای دیگر معامله میکنند، در مراکز اقتصادی و تجاری سرمایهگذاری مینمایند که امپریالیسم در آنها راهی ندارد. شکستهای نظامی و افول نفوذ سیاسی آمریکا هر روز آشکارتر میشود، فرهنگ ملتها بار دیگر زنده میگردد و مردم به تدریج سلطۀ فرهنگی ـ ایدئولوژیک یانکیها را از دوش خود برمیدارند. اما هیولا هنگامی که سستی را در پاهای خود احساس میکند، چه میکند؟
«موش ناپاک / جانور خزنده / پستترین زبالۀ زندگی / موجود زشت و ناقص / …
«ترامپ»، نمایندۀ پولدارانِ صهیونیستتبار، همچنان مستقیم به سوی هدفی که آنها تعیین کردهاند پیش میرود: در برابر خطر از دست دادن جایگاه سلطه، باید فرمان نابودی همه چیز را صادر کند؛ همان چیزی که آن را «هارمگدون» مینامند. اگر سلطۀ امپریالیستیاش ادامه نیابد، نباید هیچ چیز باقی بماند. آمریکا برای حفظ خود، جنگ جهانی سوم را میخواهد (ما مدتی است در مراحل اولیۀ آن به سر میبریم) و تهدید خود را برای نابودیِ اندکترین امید به زندگی به کار میبندد.
آیا میدانید «دانته» که بود؟ او در کتاب «کمدی الهی»، سرود سوم «جهنم» میگوید که بر دروازههای جهنم نوشته شده بود: «ای درونآیندگان، هر امیدی را واگذارید.» در جنگ جهانی دوم، نازیها اردوگاههای مرگ ساختند و بر دروازۀ «آشویتس» تابلوئی نصب کردند که روی آن نوشته بودند: «امید را از دست بدهید. تنها از راه دودکش از اینجا بیرون خواهید رفت.» اما بشریت به راه خود ادامه داده و بر دشواریهای هولناک گذشته و حالی که امپریالیسم صهیونیستتبار با خود آورده است، غلبه کرده است. در روزگار ما شاهد نسلکشیهایی بودهایم مانند آنچه علیه مردم غزه انجام شد (با تسلیحات و پول یانکی و دولتهای اروپایی)، و نسلکشی که میخواهند علیه مردم کوبا به اجرا بگذارند (با محاصرۀ جزیره به طوری که هیچ چیز – نه خوراک، نه دارو، نه مواد انرژی – وارد نشود)، یا تلاشی که برای نابودی ایران میکنند؛ تلاشی که شکست خورده است و آنها مجبور خواهند شد گفتار خود را – مبنهاین کشور را «به عصر حجر» بازمیگردانیم اگر تسلیم نشود – پس بگیرند. «ترامپ»؛ نرونِ کاخ سفید، تنها به زیرزمین چشم میدوزد و فقط ۳۵ میلیون کشتهای را میبیند که از سال ۲۰۰۱ کنگلومرای اربابان مالی و فناوریش در جهان ایجاد کرده است. او از ایران چیزی نمیداند، از بشریت چیزی نمیداند، از دلیل تضاد دیالکتیکی که آنها را رو به زوال میبرد هیچ نمیداند، نمیداند که توسعۀ ضد امپریالیستی و ضد استعماری، رهایی، حاکمیت و استقلال ادامه دارد، و اینکه در مبارزۀ ایران و کوبا است که پشتوانۀ بخش بزرگی از دانش تاریخی ـ علمیِ یاریرسان به ملتهای جهان نهفته است. هیچ کس در رنجی که امپراتوری ایجاد میکند تردید ندارد و هیچ کس در اهمیت همبستگی مادی – همبستگی از راه کالاهایی که محاصرۀ نسلکش را بشکند – که عامل گرسنگی، بیماریها و کمبود انرژی برای کار کشور است، شکّی نیست. باید خواست، باید تصمیم گرفت، باید دولتها، بانکها و شرکتها را وادار کرد که بخشی از تصمیم جنایتکارانۀ امپراتوری نباشند و باید جبهۀ مشترکی برای تحریم آن تشکیل داد.
«فروتر از انسان / شبح دوزخی / خبیثِ ملعون / چه آسیبها که به من نزادی / جانور موذی / مار زهرآگین / زبالۀ زندگی / از تو بیزاری میجویم و نفرت دارم / …
گفته میشد که پولدارانِ صهیونیستتبار «ترامپ» را گماشتهاند تا جنگ جهانی سوم را بیش از پیش توسعه دهد. آنها امید بستهاند که ویرانیِ عظیم در اروپا، آسیا و آفریقا گسترش یابد و در آمریکای لاتین نیز کنترل یا سلطۀ خود را برقرار سازند، بدون اینکه جنگی به خودشان برسد – همچون جنگ جهانی دوم که دور از خاکشان بود. در آن زمان منتظر ماندند و خود را ذخیره کردند تا هنگامی که دیگران فرسوده شدند، بر آنها بتازند و بیشترین سهم را از بقایا ببرند؛ با آن غلبه بود که چنان توسعه یافتند که از اواسط قرن بیستم شاهدش بودهایم. اما امروز چنین امکانی وجود ندارد. آنها آنچنان دور نیستند که دستنیافتنی باشند، توان تولیدیِ برتر نسبت به دیگران را هم ندارند و در بحرانی گرفتارند که در همهی زمینهها به از دست دادن سلطه میانجامد. حتی آخرین راهشان، یعنی ترس روانی، نیز موجب شده که ملتها دشمن بزرگ خود را با چهرۀ «ترامپ» به عنوان یک تابلو بشناسند.
«موشِ دوپا / با تو سخن میگویم / چراکه یک جانور خزنده / هرچند ملعونترین باشد / در برابر تو / بسیار ناچیز است / …
«ترامپ»، دیکتاتوری که خود را میپرستد، میگوید فقط از اخلاق خودش اطاعت میکند، خود را خدا مینامد و در شبکۀ اجتماعیاش تصویری از خود به عنوان خدای شفادهنده نشان میدهد، برای توجیه اعمال جنایتکارانهاش به اصطلاحات مذهبی پناه میبرد، آن «اپشتینی» که گروه تبلیغاتیاش او را «نجاتدهندۀ» روح سفید و «بازگردانندۀ» آمریکا معرفی میکند، همان کسی که با انجیل به دست در برابر یک کلیسای اسقفی عکس انداخت. آن شخصیت نژادپرستی که خود را با شارلاتانهای انجیلی محاصره کرده، کسانی که از نابودی جهان سخن میگویند تا خدایشان بیاید، خدایی که او به آمدنش کمک خواهد کرد یا خودش خواهد آورد. شما او را چه مینامید؟
«زالوی ملعون / سوسک ملعون / هر جا نیش بزنی آلوده میکنی / زخم میزنی و میکشی / جانور موذی / مار زهرآگین / زبالۀ زندگی / از تو بیزاری میجویم و نفرت دارم / …
کسی که به قاتلتر بودن از پیشینیان خود مینازد، آنها را سستعنصر، نادرستکار و بازندهی جنگها مینامد و میگوید اشتباهاتشان را اصلاح خواهد کرد، به خود میبالد که آزمندترین فرد در کشتارِ فرماندهانِ عالیرتبۀ مدافعِ ملتهاست، نمایندهای است که بیشترین آسیب را میرساند و مغرورترین تبلیغکنندۀ زباله برای کسانی است که در آمریکای گندیدۀ خود فریبشان میدهد. او صهیونیستتبارترین کسی است که ترس را در تاریخ به روز میکند، خودشیفتهای است که در گره کورِ کلماتی که نافش را باد میکند گم میشود، مجرمِ خودشیفتهای که در نگاه به گفتار خود غرق میگردد، پدوفیلِ کوکلوکسلانی، ثمرۀ شرورِ وابسته به اربابانش. سرانجام میبینیم که خود را به آخرین دیگِ دوزخ میرساند، با چشمانی که از حرص و طمع کورتر میشود.
«موشِ دوپا / با تو سخن میگویم / چراکه یک جانور خزنده / هرچند ملعونترین باشد / در برابر تو / بسیار ناچیز است / میشنوی، ای نالایق / کفتار دوزخی / چه بیزارم از تو و چه نفرت دارم / …
«ترامپ»، ای دیکتاتور با آن گروه «هرودی» که همراهت هستند، تو نیز میخواهی که دلار چهرۀ دزد تو را بر خود داشته باشد. در پی تغییر قانونی هستی که بر اساس آن فقط دیکتاتورهای امپریالیستِ مرده میتوانند روی اسکناسها نقش ببندند. میخواهی قانون را تغییر دهی تا صورتک زشتت روی اسکناسهای ۲۵۰ دلاری دیده شود. تو کارتون «دونالد داک» را دیدهای؛ خودت همانی. و عمویش – عموی تو – «گلیتو» است با آن سه برادرزادۀ دزد: «هگست» (Hegseht)، «نارکو روبیو» و «ایلان ماسک» که حریصانه کوههایی از طلا را انباشته و اسکناسهایی با چهرۀ خودش چاپ کرده است. اینکه بتوانی خود را روی اسکناسها نقش بسته ببینی – پس از آنکه نتوانستی جایزۀ صلح نوبل را بگیری – رژیمِ متعادل و مناسبی است برای چاقتر شدن آن خوکِ خدا-پنداشته. اربابانت آن را به تو میدهند تا از اکنون به جنایتکار بودن گذشتهات – که تو نمایندهاش هستی – روشنایی ببخشی، در حالی که شبانگاه مستانه، به جلو و عقب، در مسیر جنگهایی که برمیافروزی میپویی و راهروی جنگ جهانی سوم را جستوجو میکنی تا آسمان این جهانی را که دارد تو را شکست میدهد به آتش کشی. هیچ کس گمان نکند که اگر یکی از آن شلیکهای سینمایی در کاخ سفید به تو بخورد، مسیر تاریخ تغییر خواهد کرد؛ بحران از آنِ امپراتوری است؛ امپراتوری رو به زوال است و تو خواهی رفت.
«زالوی ملعون / سوسک ملعون / هر جا نیش بزنی آلوده میکنی / زخم میزنی و میکشی / جانور موذی / مار زهرآگین / زبالۀ زندگی / از تو بیزاری میجویم و نفرت دارم / …
برای جنگ نابودی که شما را نسبت به هر قانونی برتر احساس میکند – تا جایی که میگویید فقط از خودتان اطاعت میکنید – تدارک اتحاد ارتش امپراتوری و نهاد استعماری را میبینید تا جهان را بار دیگر مستعمرهای – فقط مال خودتان – کنید. اما هر کاری بکنید، هر چه بکنید، آخرین حلقۀ دوزخ شما را خواهد بلعید. «دانته» را به یاد آورید. آیندۀ نزدیک از آنِ ماست.
«مار زهرآگین / زبالۀ زندگی / از تو بیزاری میجویم و نفرت دارم / موشِ دوپا / با تو سخن میگویم / چراکه یک جانور خزنده / هرچند ملعونترین باشد / در برابر تو / بسیار ناچیز است.»
(برگرفته از ترانۀ «موشِ دوپا» از خواننده «پاکیتا لا دل باریو»)
