
حمید علوی
در نبرد نابرابری که از آن اغلب با عنوان «جنگ تحمیلی» یاد میشود، بسیاری از ناظرانِ سطحینگر، قدرتِ آتشِ بیشتر و تلفاتِ سنگینترِ زیرساختی را ملاک پیروزی میدانند. اما در عرصهٔ راهبردِ کلان، معنای پیروزی چیز دیگری است: حفظِ هستهٔ اصلیِ حاکمیت، ناکام گذاشتنِ هدفِ نهاییِ دشمن، و تبدیلِ تهدید به فرصت. ایران در این جنگ نه آغازگر آن بود و نه هرگز خواهان گسترشِ آن، اما از همان ابتدا مشخص بود که با یک تجاوزِ هماهنگِ امپریالیستی-صهیونیستی روبروست که پشتِ آن قدرتمندترین ارتشهای جهان ایستادهاند. در چنین شرایطی، آنچه رخ داد نه یک شکست، بلکه یکی از درخشانترین نمونههای «پایداریِ راهبردی» در تاریخ معاصر است.
برای درک این پیروزی، باید ابتدا به خاطر آورد که جنگ چگونه آغاز شد. ایران به هیچ کشوری حمله نکرده بود؛ بلکه هدفِ حملاتِ گستردهٔ نظامی و سایبری و تروریسمِ نیابتی قرار گرفت. هدفِ اعلامشدهٔ مهاجمان چیزی نبود جز «تغییرِ رژیم» در تهران و نابودیِ توانِ دفاعی و اقتصادی ایران. اما ایرانِ ضعیفتر از نظرِ تسلیحاتِ متعارف، بهجای عقبنشینی یا تسلیم، در همان روزهای نخست پاسخی سریع، فعال و حسابشده داد: نه فقط در برابرِ متجاوزان اصلی، بلکه با هدف قرار دادنِ کشورهایی که از آن تجاوز حمایت میکردند. مهمتر آنکه ایران مستقیماً به اسرائیل – که مغزِ متفکرِ بسیاری از این حملات بود – حمله کرد و ثابت کرد که هیچ جبههای برایش خط قرمز نیست. این سرعت عمل و تنوع در پاسخ، ابتکار عمل را از دستِ مهاجمان گرفت.
نکتهٔ تعیینکننده آن بود که مهمترین هدفِ دشمن – یعنی سرنگونیِ نظامِ سیاسی ایران – کاملاً ناکام ماند. پس از ماهها جنگِ فرسایشی، تحریم، ترورِ دانشمندان و بمباران، نه خبری از فروپاشیِ ارتش بود، نه نشانی از تسلیمِ حکومت. برعکس، در برابرِ تجاوزِ خارجی، بخشِ وسیعی از مردم (حتی آنهایی که پیشتر از حکومت ناراضی بودند) به دفاع از تمامیت ارضی برخاستند و نظام را در سختترین روزها همراهی کردند. نتیجه آن شد که حکومت نه تنها سقوط نکرد، بلکه از این آزمونِ آتشِ داخلی محکمتر بیرون آمد. در ادبیاتِ راهبردی، «عدمِ سرنگونیِ هدفِ اصلیِ دشمن» خود بزرگترین پیروزی است.
حال سراغ اقتصاد و منابعِ حیاتی برویم. یکی از اهدافِ روشنِ مهاجمان، تصاحبِ نفت ایران یا حداقل قطعِ کاملِ درآمدهای نفتی آن بود – دقیقاً همان بلایی که بعدها بر سرِ ونزوئلا آمد. اما در موردِ ایران، نه میادین نفتی از دست رفت، نه خطوطِ صادرات مسدود شد. ایران به جای از دست دادنِ بازارها، مشتریانِ جدیدی یافت و حتی توانست روی میز مذاکره، به لطفِ «نساختنِ بمب اتم» (که تا دیروز بهانهٔ اصلیِ تحریمها بود)، امتیازاتی بگیرد که هیچ تحلیلگری پیش از جنگ پیشبینی نمیکرد مانند مدیریت تنگه هرمز. امروز ایران میتواند در ازایِ تضمینِ ماهیتِ صلحآمیزِ برنامهٔ هستهایاش، تحریمها را کاهش دهد و به سرمایهگذاری خارجی دست یابد – دقیقاً برعکسِ سناریویی که مهاجمان طراحی کرده بودند.
در سطحِ ژئوپلیتیک، دستاوردِ ایران فراتر از انتظار بود. تنگهٔ هرمز، این شاهراهِ حیاتیِ انرژیِ جهان، که پیش از جنگ عملاً آزاد و تحتِ نفوذِ نظامیِ غرب بود، در جریانِ جنگ به منطقهٔ نفوذِ عملیاتی ایران تبدیل شد. ایران نشان داد که میتواند این آبراه را ببندد، کنترل کند و از آن به عنوان ابزاری فشار استفاده نماید. همین یک دستاورد، موازنهٔ قدرت را در منطقه به نفعِ ایران تغییر داد. در عین حال، حملات به زیرساختهای غیرنظامی و کشتارِ مردم – که مهاجمان آن را «موفقیت» تبلیغ میکردند – در واقع نشانهٔ ضعف بود؛ زیرا یک ارتشِ قدرتمندِ واقعی هرگز برای پیروزی نیازی به بمبارانِ بیمارستانها، جادهها و منازل مسکونی ندارد. زدنِ زیرساختها، نوعی اعتراف به ناتوانی در شکستِ نظامیِ حریف است.
جنگی که از همان ساعات نخست، با هدف «بریدن سر مار» طراحی شده بود، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ به فاجعهبارترین شکل ممکن به هدفش رسید. در همان نخستین ساعات تجاوز، حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل، ساختمان دفتر رهبری در تهران را با خاک یکسان کرد. آیتالله خامنهای، همسر، دختر و نوهاش در آن بمباران به شهادت رسیدند . این تنها یک ضربه نظامی نبود؛ یک شوک وجودی بود. تصور کنید در میانهٔ جنگی نابرابر، ناگهان باخبر شوید که عالیترین مقام سیاسی و معنوی کشور، دیگر در میان شما نیست. دشمن باور داشت که این ضربه، ستون فقرات جمهوری اسلامی را خواهد شکست و هرج و مرج و تسلیم، بلافاصله پس از آن فرا خواهد رسید.
اما دقیقاً همین نقطه، ورق را برگرداند. بله، دشمن توانست رهبری را ترور کند. بله، آنها موفق شدند قلب تپندهٔ نظام ایران را هدف بگیرند. اما آنچه آنها پیشبینی نکرده بودند، تاثیرات خونِ شهید و شجاعتِ یک ملت بود. در همان ساعات اولیه، به جای فروپاشی، صحنههای خیرهکننده از اتحاد و ایستادگی شکل گرفت. رسانههای جهان، ایران را مرده فرض کرده بودند، اما بازماندگان رزمندگان و مردم عادی، بدون لحظهای درنگ، زیر پرچمی که سرش جدا شده بود، صف کشیدند. سید مجتبی خامنهای که خود از این حادثه زخمی شده بود، در یک انتقالِ هوشمندانه و سریع قدرت، رهبری جدید را بر عهده گرفت و اثبات کرد که «هدف قرار دادن یک شخص، هر چند رهبر باشد، نمیتواند ایدهای را که بر دلها نشسته از بین ببرد» .
آن ترور که قرار بود نماد شکنندگی ایران باشد، تبدیل به نماد باورنکردنیترین بالندگی و انسجام ملی شد. این دیگر ماجرای فرماندهان پیشین مانند سلیمانی نبود؛ حالا رأس هرم، در میان خاک و خون، شهید شده بود. اما به جای ترس، موجی از خشم مقدس و اراده پولادین پدید آمد. مردمی که درونشان با حکومت اختلاف داشتند، وقتی دیدند دشمن به رهبرشان چنین ضربتی زده است، به این نتیجه رسیدند که «مرز میان منتقد و بیگانه»، از خون این پیرمرد ۸۶ ساله عبور میکند . بسیاری در آن روزها دریافتند که آنچه از دست رفته، فقط یک فرد نبود، بلکه نماد استقلال و ایستادگی یک کشور بود.
دشمن در محاسبهٔ خود گمان کرده بود با «ترور رهبر»، فرماندهان را بیتاب و مردم را بیپناه میکند. اما نتیجه برعکس شد. شجاعتِ رهبر پیش از شهادتش در پنهان نشدن و قرار نگرفتن در پناهگاههای بتنی، و شهادت مظلومانهاش در سنگر اول مبارزه، چنان آوازهای پیدا کرد که حتی بخشی مخالفان سیاسی را هم در صف دشمنان خارجی قرار نداد. ایران به جای سرگردانی، مصممتر شد. تنگه هرمز بسته شد. موشکها به سوی اسرائیل و پایگاههای آمریکایی سرازیر گشت . و آنچه برای دشمن به عنوان یک «پیروزی تاکتیکی» در حذف فیزیکی رهبری تعریف شده بود، به یک شکست راهبردی تبدیل شد: ملتی که رهبرش را از دست داده، نه تنها کوتاه نیامد، بلکه در داغی سخت، ارادهای آهنینتر از خود نشان داد. به راستی، پیروزی از آنِ کسی نیست که ضربه را نمیزند، بلکه از آنِ کسی است که پس از خوردن هولناکترین ضربه، از جا کنده نمیشود.
در پشت صحنه، ایران بیپشتیبان هم نبود. حمایتِ پنهان و آشکارِ چین (از طریقِ خرید نفت و احتمالا نظامی و اطلاعاتی) و روسیه (با تجهیزاتِ نظامی و همکاریِ اطلاعاتی) کمک کرد که فشارِ محاصره خنثی شود. این دو قدرت، هرچند رسماً وارد جنگ نشدند، اما عملاً مانع از فروپاشیِ کاملِ اقتصاد و توانِ دفاعی ایران شدند. از این منظر، جنگِ ایران بیش از آنکه یک نبردِ دوطرفه باشد، تقابلِ دو بلوکِ جهانی را بازتاب میداد.
اما شاید مهمتر از همه، تغییری بود که در خودِ مفهومِ «پیروزی» رخ داد. از ابتدا روشن بود که ایران نمیتواند در یک جنگِ کلاسیک با ارتشِ آمریکا و اسرائیل برابری کند. بنابراین تعریفِ موفقیت برای ایران این بود: دوام بیاورد، تسلیم نشود، و هدفِ نهاییِ دشمن را ناکام بگذارد. همین اتفاق افتاد. نه تسلیمِ نظامی رخ داد، نه سقوطِ حکومت، و نه تصاحبِ منابع. ایران از میدان بازنده بیرون نیامد، در حالی که مهاجمان با وجودِ صرفِ هزینههای نجومی، به هیچیک از اهدافِ راهبردی خود نرسیدند. در چنین جنگی، طرفی که «میایستد» پیروز است.
نکتهٔ آخر به آینده مربوط میشود. اگر ایران بتواند همین توانِ بازدارندگی را به سمتِ برقراریِ صلحِ پایدار در لبنان و غزه هدایت کند – که هنوز قطعی نیست – آنگاه این بزرگترین پیروزیِ تاریخی در منطقهٔ خاورمیانه خواهد بود. اما حتی بدون تحققِ این گزینه، ایران هماکنون از جایگاهی در مذاکراتِ پساجنگ برخوردار است که تا پیش از این تصور نمیشد. برنامهای که به دونالد ترامپ نسبت داده میشود – با دستوراتی همچون «اجرای بیوقفهٔ تحریمها، بازسازیِ ارتشِ خودی، فریب نخوردن بر سرِ میز مذاکره، و در صورت لزوم ضربهٔ محکمتر» – در واقع اعترافِ ضمنی به این حقیقت است که گزینهٔ نظامی نتوانسته حکومت را سرنگون کند و اکنون ناچارند به فشارِ اقتصادی و بیثباتیِ داخلی روی بیاورند. وقتی دشمن قدرتمند به جایی برسد که بگوید «به ارتشِ خودمان فرصت استراحت بدهید» و «از مردمِ ایران برای تضعیفِ رژیم استفاده کنید»، یعنی رسماً پذیرفته که در میدانِ نبردِ مستقیم شکست خورده است.
ایران اما اکنون از موضعِ قوت پای میز مذاکره نشسته است: نه به عنوانِ بازندهای که التماسِ آتشبس میکند، بلکه به عنوانِ قدرتی که ثابت کرده بدونِ بمب اتم هم میتواند بازدارندگی ایجاد کند و در ازایِ تضمینِ صلح، امتیاز بگیرد. این همان پیروزیِ راهبردی است که ممکن است در نگاهِ اول با تصاویرِ خرابهها و تلفاتِ انسانی پنهان بماند، اما در ژرفایِ معادلاتِ قدرت خود را نشان میدهد. پیروزی از آنِ کسی نیست که کمتر بمباران شده، بلکه از آنِ کسی است که ایستاده و شکلِ بازی را تغییر داده. ایران این کار را کرد و به همین دلیل میتوان گفت: ایران پیروزِ واقعیِ جنگ بود.
پیروزی در میدان نبرد، هرچند بزرگ و غرورآفرین، اگر به بهبود زندگی مردم نیانجامد، ناقص و ناتمام خواهد ماند. ملتی که در سختترین لحظات، با وجود دلخوریها و نارضایتیهای درونی، از مرزهای عقیده و خاک خود دفاع کرد، شایسته است که حکومتش بدهیِ سنگین خود را یکبهیک ادا کند. واقعیت تلخ آن است که سالها اتکا به الیگارشیهای اقتصادیِ وابسته به رانت و واردات، همراه با اعمالِ سیاستهایِ پنهانِ نئولیبرالیسم -که به نام «خصوصیسازی» و «بازار آزاد» ثروت ملی را به جیبِ گروهی محدود سرازیر کرد- ایران را به کشوری بدل ساخته که در آن، بخش بزرگی از مردم با تورمِ افسارگسیخته، فقرِ مزمن و شکاف طبقاتیِ عمیق دستوپنجه نرم میکنند. این الیگارشهایِ متصل به قدرت و ثروت که نه در میدان جنگ حاضر شدند و نه دینِ خود را به خونِ شهدا ادا کردند، امروز حلقهی تنگی بر گردهی اقتصادِ کشور بستهاند. اگر ایران واقعاً میخواهد از این وضعیتِ شکننده بیرون بیاید و شایستهٔ ایستادگیِ مردمش باشد، چارهای جز یک تغییرِ بنیادین ندارد: مبارزهٔ بیامان با فسادِ ساختاری بدون نگاه به جناح و خطوط قرمز، درهم شکستنِ قدرتِ الیگارشیهایِ حاشیهنشینِ اقتصاد، و کنار گذاشتنِ نسخهٔ فاسدِ نئولیبرالیسم که همواره تحریم را با وابستگی و فقر را با سودِ اندکِ چند واسطه پاسخ داده است. جایگزین این مسیر، همان اقتصادی است که سالها از آن سخن گفته شده اما هرگز به درستی اجرا نشده است: اقتصادِ مقاومتیِ مردمی، متکی بر توانِ داخلی، دانشِ بومی و تولیدِ ملی. در کنار آن، دلارزدایی از ساختار تجاری و مالی ایران -که وابستگیِ تاریخی به نظامِ دلاری را قطع کند- و پیوستنِ فعال به کریدورهای مالیِ جنوبِ جهانی، همکاریِ گسترده با بریکس، پیمان شانگهای و اتحادیهٔ اوراسیا، نه یک انتخاب که یک ضرورتِ انکارناپذیر است. اما فراتر از همهٔ اینها، فوریترین و حیاتیترین تکلیف، نبردِ سرسختانه با فقرِ آشکار و پنهان در هزاران روستا و حاشیهٔ شهرهاست. تا زمانی که یک خانوادهٔ ایرانی نگران نان شب باشد، پیروزیِ نظامی در جنگ، در خاطرهها خواهد سوخت. تقسیمِ عادلانهٔ ثروت، دسترسیِ همگانی به رفاه پایه، و احساسِ عدالتِ روزمره -نه فقط در شعار، که در سفره و مسکن و درمان- تنها راهِ ادا کردنِ دینِ حکومت به مردمی است که در تاریکترین روزهای جنگ، از جانِ خود برای حفظِ تمامیت و عزتِ این سرزمین مایه گذاشتند. ایران اگر میخواهد پیروزیِ نظامی را به پیروزیِ تمدنی تبدیل کند، امروز پیش از هر موشکی، به یک «جهادِ اقتصادیِ صادقانه» نیاز دارد.
