چه بر سر جهان ما آمده است؟
آیا انسان، در عصر سلطۀ رسانه، سرمایه و قدرت نظامی، هنوز میتواند فاعل تاریخ باشد یا صرفاً به تماشاگر آن تبدیل شده است؟

محمد حقیقت
مقدمه: چه بر سر خانۀ مشترک ما آمده است؟
جهان، خانۀ مشترک همۀ ماست. هیچ ملتی، هیچ تمدنی و هیچ انسانی بیرون از این خانه زندگی نمیکند. پس از دو جنگ جهانی ویرانگر، بشریت کوشید با ایجاد نهادها، قوانین و سازوکارهایی مشترک، از تکرار فجایعی که میلیونها قربانی برجای گذاشته بود جلوگیری کند. سازمان ملل متحد، حقوق بینالملل، ممنوعیت تجاوز نظامی، حمایت از غیرنظامیان و حق ملتها برای تعیین سرنوشت خویش، همگی برآمده از این امید بودند که انسان، پس از عبور از تاریکترین فصلهای تاریخ خود، راهی انسانیتر برای زیستن در این خانۀ مشترک یافته است.
اما امروز، با اضطرابی فزاینده، این پرسش در برابر وجدان بشری قد برافراشته است: چه بر سر جهان ما آمده است؟
چگونه به جایی رسیدهایم که جنگ و ویرانی به بخشی عادی از اخبار روزمره تبدیل شدهاند؟ چگونه کودکان زیر آوار جان میبازند و جهان، پس از چند روز ابراز تأسف، به زندگی عادی خود بازمیگردد؟ چگونه تحریمهایی که زندگی میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار میدهند، با واژههایی فنی و بیروح توجیه میشوند؟ چگونه حقیقت، زیر انبوهی از تبلیغات، استانداردهای دوگانه و دستکاریهای رسانهای دفن میشود؟ و چگونه قدرتی که خود را پاسدار نظم جهانی، قانون و ارزشهای انسانی معرفی میکند، در بسیاری از موارد به ناقض همان قواعدی تبدیل شده است که دیگران را به رعایت آن فرامیخواند؟
شاید خطرناکترین تحول عصر ما، نه صرفاً افزایش قدرت نظامی یا گسترش فناوریهای کنترل و نظارت، بلکه عادیشدن بیعدالتی، خوگرفتن به رنج دیگران و تبدیلشدن انسان به تماشاگر منفعل تباهی جهان باشد. جهانی که در آن، دروغ به نام حقیقت، تجاوز به نام دفاع، تحریم به نام عدالت و ویرانی به نام امنیت عرضه میشود، تنها با بحرانهای سیاسی و ژئوپلیتیک روبهرو نیست؛ بلکه با بحرانی عمیقتر مواجه است: بحران اخلاق، بحران حقیقت و بحران معنای انسان بودن.
تباهی، زمانی پیروز میشود که عادی شود و انسانها به تماشاگران خاموش فروریختن خانۀ مشترک خود تبدیل شوند.
بحران اخلاقی و سیاسی جهان امروز، در خلأ شکل نگرفته است. این وضعیت تا حد زیادی با نحوۀ عملکرد نظم هژمونیک کنونی پیوند دارد؛ نظمی که در آن، بخشی از قدرتهای مسلط جهانی، بهویژه قدرت هژمون و متحدان اصلی آن، به جای پاسداری از قواعد و نهادهایی که پس از جنگ جهانی دوم برای حفظ صلح و امنیت جمعی ایجاد شدند، بهطور فزاینده از این سازوکارها به شکلی گزینشی و ابزاری در خدمت منافع ژئوپلیتیک، اقتصادی و راهبردی خود قرار دادهاند. در نتیجه، بسیاری از دستاوردهای مترقی بشریت، از حقوق بینالملل و حقوق بشر گرفته تا نهادهای چندجانبه و سازوکارهای اقتصادی جهانی، به جای آنکه در خدمت عدالت و کرامت همۀ ملتها قرار گیرند، در مواردی به ابزارهایی برای اعمال فشار، مشروعیتبخشی به استانداردهای دوگانه و حفظ برتری قدرتهای مسلط تبدیل شدهاند.
با این حال، جهان امروز را نمیتوان تنها به روایتی از سلطه و تسلیم فروکاست. همچنان دولتها، ملتها و نیروهای اجتماعی بسیاری در نقاط مختلف جهان وجود دارند که از حاکمیت ملی، روابط عادلانه میان ملتها، چندجانبهگرایی واقعی، احترام متقابل و کرامت انسانی دفاع میکنند. همین واقعیت نشان میدهد که آیندۀ جهان از پیش تعیین نشده است و امکان شکلگیری نظمی انسانیتر و عادلانهتر همچنان وجود دارد.
در چنین شرایطی، پرسشی بنیادین پیش روی ما قرار میگیرد: آیا انسان، در عصر سلطۀ رسانه، سرمایه و قدرت نظامی، هنوز میتواند فاعل تاریخ باشد؟ آیا ملتها هنوز قادرند در برابر سلطه، تحقیر و بیعدالتی بایستند، یا به تدریج به تماشاگرانی منفعل تبدیل شدهاند که تنها نظارهگر فروریختن خانۀ مشترک خویشاند؟
پاسخ به این پرسش، صرفاً یک بحث نظری یا فلسفی نیست؛ بلکه مسئلهای حیاتی برای آیندۀ بشریت است. زیرا سرنوشت خانۀ مشترک ما، نه تنها به قدرت دولتها و نهادهای بینالمللی، بلکه به این بستگی دارد که انسانها تا چه اندازه حاضرند مسئولیت دفاع از حقیقت، عدالت، کرامت انسانی و حق ملتها برای تعیین سرنوشت خویش را بر عهده بگیرند.
وارونگی نظم اخلاقی جهان
جهان امروز، جهانی آکنده از درد، رنج، جنگ، آوارگی و بیعدالتی است. میلیونها انسان در نقاط مختلف زمین، زیر فشار تحریمها، جنگها، محاصرهها، فقر، ناامنی و بیثباتی، برای حفظ ابتداییترین حقوق خود تلاش میکنند. اما این جهان پرآشوب را مردمانی که تنها آرزوی زندگیای عادلانه و با کرامت برای خود و فرزندانشان دارند، به این روز نینداختهاند.
مسئولیت بخش مهمی از این تباهی، بر عهدۀ کسانی است که بیشترین قدرت سیاسی، اقتصادی و رسانهای را در اختیار دارند. قدرتهایی که قرار بود پاسدار نظم جهانی، حقوق بینالملل و کرامت انسانی باشند، اما در موارد متعددی خود به ناقضان همان اصولی تبدیل شدهاند که دیگران را به رعایت آن فرا میخوانند. آنچه قرار بود مانعی در برابر جنگ، تجاوز و بیعدالتی باشد، در بسیاری از موارد به ابزاری برای حفظ برتری، اعمال فشار و پیشبرد منافع ژئوپلیتیک قدرتهای مسلط تبدیل شده است.
امروز، بخش مهمی از جهان با این واقعیت تلخ روبهروست که قانون برای ضعیفان الزامآور است، اما قدرتمندان بارها خود را از شمول همان قواعدی که مدعی پاسداری از آن هستند، مستثنا کردهاند. در چنین نظمی، متجاوزان در جایگاه مدافعان قانون و اخلاق ظاهر میشوند و قربانیان ناچارند نه تنها از حق دفاع از خود، بلکه از حق زیستن و انسان بودن خویش دفاع کنند.
شاید هولناکترین ویژگی عصر ما این باشد که شر، دیگر نه پنهان میشود و نه حتی همواره انکار؛ بلکه در بسیاری از موارد عادیسازی، توجیه و گاه با زبان اخلاق، حقوق بشر و دفاع از امنیت بازتولید میشود. تصاویر کودکان زیر آوار، شهرهای ویران، ملتهای گرفتار محاصره و میلیونها انسان آسیبدیده از جنگ و تحریم، به بخشی از جریان عادی اخبار تبدیل شدهاند و همین عادیشدن رنج دیگران، یکی از نشانههای بحران اخلاقی زمانۀ ماست.
با این حال، وجود دولتها، ملتها و نیروهای اجتماعیای که همچنان از عدالت، احترام متقابل و حق تعیین سرنوشت ملتها دفاع میکنند، نشان میدهد که سرنوشت خانۀ مشترک ما از پیش تعیین نشده است.
اما درست در همینجا، پرسش بنیادین سربرمیآورد: اگر جهان تا این اندازه دچار وارونگی اخلاقی شده است، چگونه انسان، با وجود مشاهدۀ این همه رنج و بیعدالتی، به تدریج از فاعل تاریخ به تماشاگر آن تبدیل شده است؟ و آیا هنوز میتواند نقش خود را در دفاع از حقیقت، عدالت و کرامت انسانی بازپس گیرد؟
هنگامی که انسان هنوز فاعل تاریخ است
پاسخ به این پرسش را باید در تجربۀ ملتهایی جستوجو کرد که، با وجود همۀ فشارها، حاضر نشدهاند نقش تماشاگر را بپذیرند. تاریخ، تنها روایت سلطه و تسلیم نیست. اگر قدرتهای مسلط میکوشند انسان را به تماشاگری منفعل تبدیل کنند، تجربۀ ملتهای بسیاری نشان میدهد که این تلاش هرگز به طور کامل موفق نبوده است. در دل همین جهان آکنده از جنگ، تحریم، محاصره و تحقیر، هنوز انسانهایی هستند که حاضر نشدهاند کرامت خود را واگذار کنند.
تجربۀ جهان معاصر پاسخی روشن به این پرسش میدهد: نه. همۀ انسانها تماشاگر نشدهاند. همۀ ملتها تسلیم نشدهاند. هنوز انسانهایی هستند که با دستهای خالی، اما با ایمانی عمیق به حق زیستن با کرامت، در برابر قدرتهایی ایستادهاند که میپنداشتند میتوانند سرنوشت ملتها را با بمب، محاصره، تحریم، رسانه و تهدید رقم بزنند.
این ایستادگیها از سر عشق به جنگ نیست؛ از سر دفاع از شرافت انسانی است. هیچ ملتی جنگ، محاصره، آوارگی، فقر و ویرانی را انتخاب نمیکند. اما هنگامی که قدرتهای مسلط، راهی جز تسلیم، تحقیر یا نابودی در برابر ملتها باقی نمیگذارند، مقاومت به انتخابی اخلاقی تبدیل میشود؛ انتخابی برای حفظ انسان بودن.
کوبا، در جهان معاصر، نماد استقلال و حق انتخاب مسیر متفاوت است. ملتی که بیش از شش دهه زیر فشار و محاصرۀ اقتصادی ایستاده است، نشان دادهاند که استقلال را نمیتوان صرفاً با فشار، انزوا و فرسایش اقتصادی از میان برد. کوبا، با همۀ دشواریها، این پیام را زنده نگه داشته است که حتی ملتی کوچک نیز میتواند در برابر ارادۀ قدرتی بزرگ، از حق تعیین سرنوشت خویش دفاع کند.
فلسطین، زخمیترین نام این دوران، نماد کرامت انسانی و دفاع از حق زیستن بر سرزمین خویش است. ملتی که دهها هزار زن، مرد و کودک خود را از دست داده، خانهها، بیمارستانها، مدارس و زیرساختهای حیاتیاش ویران شده، و همۀ ابزارهای تحقیر، محاصره و نابودی علیه او به کار گرفته شده است، همچنان از هویت و حق زیستن خود دست نکشیده است. در برابر این همه خون، رنج و پایداری، این اسرائیل است که بیش از پیش در افکار عمومی جهان به نماد بیرحمی، بیقانونی و خشونت افسارگسیخته تبدیل شده، و این ملت فلسطین است که با ایستادگی خود نشان داده است کرامت را نمیتوان زیر آوار دفن کرد.
لبنان، به شیوۀ خود، نشان داده است که برتری نظامی الزاماً به معنای پیروزی سیاسی نیست. یمن نیز نماد پایداری در شرایط محاصره، گرسنگی و جنگ فرسایشی است؛ ملتی که نشان داد اراده را نمیتوان تنها با بمباران، فشار و مجازات جمعی در هم شکست. این تجربهها ضعف پنهان قدرتهایی را آشکار کردهاند که در ظاهر نیرومندند، اما برای تحمیل خواست خود ناچارند به ویرانی، تحریم و فرسایش ملتها پناه ببرند.
ایران، در این میان، نماد به چالش کشیدن افسانۀ شکستناپذیری قدرتهای مسلط است. ایستادگی بیش از سه ماه ملت ایران در برابر تجاوز دو قدرت برخوردار از پیشرفتهترین توان نظامی، گستردهترین امکانات اقتصادی و پیچیدهترین شبکههای رسانهای، حامل پیامی فراتر از یک رویارویی نظامی بود: اینکه افسانۀ شکستناپذیری قدرتهای مسلط، واقعیتی تغییرناپذیر نیست. این تجربه نشان داد که اگر ملتی بخواهد شرافت، استقلال و کرامت تاریخی خود را حفظ کند و به توانایی خویش برای دفاع از آن باور داشته باشد، الزاماً تسلیم نخواهد شد.
این ایستادگی، صرفاً به معنای تحمل رنج و پرداخت هزینههای سنگین نبود؛ بلکه افسانۀ شکستناپذیری قدرتهایی را که خود را قادر به تحمیل ارادۀ خویش بر هر ملت و هر جامعهای میدانند، به چالش کشید. این تجربه نشان داد که قدرت نظامی، برتری رسانهای و فشار اقتصادی، هرچند میتوانند ویرانیهای بزرگی به بار آورند، اما الزاماً قادر به درهم شکستن ارادۀ ملتهایی نیستند که حاضر به واگذاری شرافت و حق تعیین سرنوشت خود نیستند.
شاید مهمترین درس این تجربهها آن باشد که انسان، برخلاف آنچه نظامهای سلطه میکوشند القا کنند، محکوم به تسلیم نیست. ملتهایی که به شرافت، استقلال و هویت تاریخی خود باور دارند، میتوانند در برابر بزرگترین قدرتها بایستند، هزینه بپردازند، اما از حق تعیین سرنوشت خویش دست نکشند. آنان بار دیگر به جهان یادآوری کردهاند که تاریخ را تنها صاحبان قدرت و ثروت نمینویسند؛ ملتها نیز، با اراده، ایستادگی و باور به تواناییهای خویش، در ساختن آن نقش دارند.
چگونه انسان به تماشاگر تاریخ تبدیل میشود؟
اگر انسان هنوز قادر است در برابر سلطه، تحقیر و بیعدالتی بایستد، پس چرا در بسیاری از موارد چنین به نظر میرسد که بخش بزرگی از انسانها به تماشاگر رنج دیگران تبدیل شده است؟ چرا با وجود دسترسی بیسابقه به اطلاعات، آگاهی از فجایع انسانی و مشاهده روزانۀ جنگها، تحریمها و بیعدالتیها، واکنشها اغلب محدود، پراکنده و ناتوان به نظر میرسند؟
پاسخ به این پرسش را نباید در ضعف ذاتی انسان جستجو کرد، بلکه باید آن را در سازوکارهایی یافت که به تدریج احساس مسئولیت، امید و باور به امکان تغییر را فرسوده میکنند.
یکی از مهمترین این سازوکارها، القای احساس ناتوانی است. نظامهای سلطه تنها از طریق ابزارهای نظامی، اقتصادی و رسانهای عمل نمیکنند؛ آنان میکوشند این باور را نیز در ذهن انسانها تثبیت کنند که مقاومت بیفایده، تغییر ناممکن و سلطه اجتنابناپذیر است. بزرگترین پیروزی نظامهای سلطه، نه اشغال سرزمینها، بلکه متقاعد کردن انسانها به این باور است که هیچ کاری از دستشان ساخته نیست.
در کنار این، بمباران دائمی اخبار، تصاویر خشونت و بحرانهای پیدرپی، به فرسودگی اخلاقی دامن میزند. انسانی که هر روز با تصاویر جنگ، کودکان زیر آوار، گرسنگی، آوارگی و بیعدالتی روبهرو میشود، اما در عین حال احساس میکند توان تأثیرگذاری بر این واقعیتها را ندارد، ممکن است برای محافظت از خود، به تدریج به بیتفاوتی پناه ببرد. این بیتفاوتی، لزوماً نشانه فقدان انسانیت نیست؛ بلکه اغلب واکنشی دفاعی در برابر احساس درماندگی و فرسایش روانی در عصر بحرانهای دائمی است. شاید یکی از تراژدیهای بزرگ زمانۀ ما همین باشد: اینکه انسانها نه به دلیل بیاحساسی، بلکه به دلیل احساس ناتوانی، به تماشاگر رنج دیگران تبدیل میشوند.
بخشی از ساختار رسانهای جهان نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در این فرایند نقش ایفا میکند. رسانهها تنها انتقالدهندۀ اطلاعات نیستند؛ بلکه در بسیاری موارد تعیین میکنند کدام رنج دیده شود و کدام رنج نادیده بماند، چه کسی قربانی تلقی شود و چه کسی از دایرۀ همدلی انسانی بیرون گذاشته شود. هنگامی که قربانیان و متجاوزان بر اساس ملاحظات سیاسی و ژئوپلیتیک تعریف میشوند و استانداردهای دوگانه بر روایت واقعیت سایه میافکنند، توان انسان برای تشخیص حقیقت و واکنش اخلاقی مستقل تضعیف میشود. در چنین شرایطی، دفاع از حقیقت، خود به شکلی از مسئولیت اخلاقی و مقاومت در برابر وارونگی نظم انسانی تبدیل میشود.
از سوی دیگر، گسترش فردگرایی افراطی و تقلیل انسان به مصرفکنندهای منفرد، پیوندهای همبستگی و مسئولیت جمعی را فرسوده کرده است. در جهانی که موفقیت بیش از پیش به دستاوردی صرفاً فردی تقلیل مییابد و انسانها به رقابت دائمی برای بقا، مصرف و پیشرفت شخصی سوق داده میشوند، احساس تعلق به سرنوشت مشترک بشری نیز تضعیف میشود. هنگامی که انسان تنها به دغدغههای فردی و بقای شخصی خود محدود شود، «خانۀ مشترک» و مسئولیت در قبال رنج و سرنوشت دیگران، به تدریج از افق آگاهی او دور میشود. شاید یکی از مهمترین بحرانهای تمدنی عصر ما همین باشد: اینکه انسان، پیش از آنکه شهروندی مسئول و عضوی از یک جامعۀ انسانی باشد، بیش از هر چیز به مصرفکنندهای تنها و منزوی تبدیل شده است.
اما مهمترین نکته آن است که هیچیک از این فرایندها، سرنوشت محتوم بشر نیستند. همانگونه که ملتهایی در برابر جنگ، تحریم و تحقیر ایستادهاند، انسانها نیز میتوانند در برابر انفعال، بیتفاوتی و احساس ناتوانی مقاومت کنند. نخستین گام در این مسیر، بازپسگیری این باور است که هر انسان، هر جامعه و هر ملت، همچنان میتواند در دفاع از حقیقت، عدالت و کرامت انسانی نقشی ایفا کند. تبدیل شدن به تماشاگر تاریخ، سرنوشت انسان نیست؛ انتخابی است که میتوان در برابر آن ایستاد.
شاید مهمترین مسئولیت انسان در عصر ما، حفظ توانایی همدلی، تشخیص حقیقت و احساس مسئولیت در قبال سرنوشت دیگران باشد. «خانۀ مشترک» ما تنها زمانی قابل دفاع خواهد بود که انسانها از حصار بیتفاوتی، ترس و احساس ناتوانی فراتر روند و بار دیگر به این باور برسند که سکوت در برابر تباهی، بیطرفی نیست؛ بلکه واگذاری آینده به نیروهایی است که جهان را به سوی خشونت، بیعدالتی و فروپاشی اخلاقی سوق میدهند.
مسئولیت انسان در قبال خانۀ مشترک
در نهایت، همۀ این پرسشها ما را به بنیادیترین پرسش بازمیگردانند: انسان کیست؟
اگر انسان تنها موجودی باشد که در پی منافع فردی خویش است، اگر رنج دیگران برای او اهمیتی نداشته باشد و اگر هیچ مسئولیتی در قبال جهان پیرامون خود احساس نکند، آنگاه جنگ، بیعدالتی، سلطه و بیتفاوتی، نه استثنا، بلکه قاعدۀ زندگی جمعی خواهند بود.
اما تاریخ، روایت دیگری نیز از انسان پیش روی ما میگذارد. انسان، تنها موجودی نیست که میاندیشد؛ موجودی است که همدلی میکند، مسئولیت میپذیرد و قادر است درد و رنج دیگران را بخشی از دغدغۀ اخلاقی خود بداند. آنچه انسان را از سقوط کامل به ورطۀ بیتفاوتی بازمیدارد، نه قدرت، ثروت و فناوری، بلکه همین توانایی برای احساس مسئولیت در قبال دیگری است.
شاید انسان بودن، بیش از هر چیز، به این معنا باشد که رنج دیگران را نادیده نگیریم، در برابر بیعدالتی سکوت نکنیم و نپذیریم که تباهی و تحقیر، به امری عادی و اجتنابناپذیر تبدیل شوند. انسان بودن، تنها یک وضعیت زیستی نیست؛ انتخابی اخلاقی است که هر روز و در هر شرایطی باید از نو انجام شود.
در جهانی که بسیاری میکوشند انسان را به مصرفکنندهای منفعل، تماشاگری بیتفاوت یا ابزاری در خدمت قدرت و سود تبدیل کنند، حفظ استقلال فکری، توانایی همدلی و احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت دیگران، خود شکلی از مقاومت است. در چنین جهانی، انسان ماندن، خود به عملی اخلاقی و حتی کنشی اعتراضی تبدیل میشود.
قدرتهای سلطهگر زمانی به کاملترین پیروزی خود دست مییابند که انسانها باور کنند هیچ مسئولیتی در قبال جهان پیرامون خود ندارند. اما درست از همینجا، مقاومت واقعی آغاز میشود: از بازپسگیری این باور که انسان همچنان میتواند در دفاع از حقیقت، عدالت و کرامت انسانی نقشآفرین باشد.
خانۀ مشترک ما، تنها با قوانین، نهادها و توافقنامهها حفظ نخواهد شد. بقای آن، بیش از هر چیز، به انسانهایی وابسته است که مسئولیت انسان بودن را میپذیرند؛ انسانهایی که میدانند سکوت در برابر بیعدالتی، بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران و واگذاری کامل سرنوشت جهان به صاحبان قدرت، نه نشانه واقعبینی، بلکه چشمپوشی از مسئولیتی است که انسان بودن با خود به همراه میآورد. آیندۀ این خانه، در نهایت، به این بستگی دارد که چه تعداد از ما تصمیم بگیریم تماشاگر نباشیم.
سخن پایانی: اگر بخواهیم، میتوانیم
جهان امروز، زخمی، ناامن و آکنده از رنجهایی است که بخش مهمی از آنها نه محصول خواست ملتها، بلکه نتیجۀ سلطهطلبی، جنگافروزی، زیادهخواهی و سوءاستفاده از قدرت توسط کسانی است که خود را پاسدار نظم، قانون و ارزشهای انسانی معرفی میکنند. هنگامی که مداخلات نظامی، تحریمهای فلجکننده و فشارهای اقتصادی و سیاسی، با عناوینی فریبنده چون دفاع از حقوق بشر، دموکراسی و امنیت توجیه میشوند، نه تنها ملتها آسیب میبینند، بلکه اعتبار همان ارزشهایی که بشریت برای تحقق آنها مبارزه کرده است نیز خدشهدار میشود.
با این حال، سرنوشت انسان و جهان از پیش تعیین نشده است. تاریخ بارها نشان داده است که ملتها و انسانهایی که به شرافت، استقلال، عدالت و کرامت انسانی باور داشتهاند، توانستهاند در برابر بزرگترین قدرتها بایستند و از حق خود برای تعیین سرنوشت خویش دفاع کنند. آنان نشان دادهاند که انسان، برخلاف آنچه سلطهگران میکوشند القا کنند، محکوم به تسلیم و تماشاگر بودن نیست.
شاید مهمترین وظیفۀ اخلاقی زمانۀ ما، دفاع از حق همۀ انسانها برای برخورداری از زندگیای شرافتمندانه، امن و عادلانه باشد؛ دفاع از جهانی که در آن، هیچ ملتی به دلیل استقلالطلبی مجازات نشود، هیچ کودکی قربانی جنگ و محاصره نگردد و هیچ انسانی به ابزاری در خدمت قدرت و سود تبدیل نشود. این مسئولیت، تنها بر عهدۀ دولتها و نهادهای بینالمللی نیست؛ بلکه بر دوش همۀ انسانهایی است که هنوز به حقیقت، عدالت و کرامت انسانی باور دارند.
مبارزه برای چنین جهانی، دعوت به نفرت و خشونت نیست؛ بلکه ایستادگی مسئولانه در برابر بیعدالتی، محکوم ساختن جنگافروزی و دخالتهای نظامی و اقتصادی که زیر پوشش ارزشهای انسانی اعمال میشوند، و دفاع از حق ملتها برای زیستن با عزت و تعیین آزادانۀ سرنوشت خویش است.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا جهان امروز گرفتار بحران و تباهی شده است یا نه؛ بلکه این است که ما، به عنوان انسان، چه پاسخی به این وضعیت خواهیم داد. آیا به تماشاگران خاموش فروریختن خانۀ مشترک خود تبدیل خواهیم شد، یا مسئولیت دفاع از انسانیت را بر عهده خواهیم گرفت؟
تجربۀ ملتهایی که در برابر تحقیر، تجاوز و سلطه ایستادهاند، یادآور حقیقتی ساده اما عمیق است: هیچ قدرتی مطلق نیست و هیچ ملتی محکوم به تسلیم نیست. اگر بخواهیم، اگر باور داشته باشیم و اگر دست در دست یکدیگر بگذاریم، میتوانیم. میتوانیم از حقیقت دفاع کنیم، در برابر بیعدالتی سکوت نکنیم و برای ساختن جهانی انسانیتر، عادلانهتر و شرافتمندانهتر دست به عمل بزنیم.
زیرا آیندۀ خانۀ مشترک ما، نه تنها به تصمیم صاحبان قدرت، بلکه به انتخابهای روزمرۀ انسانهایی وابسته است که حاضر نیستند مسئولیت انسان بودن را واگذار کنند.
و شاید مهمترین حقیقت همین باشد: انسان، هنوز میتواند فاعل تاریخ باشد.
