تأملی در باب شتاب زوال حیثیتِ زمان در شهر معاصر – مجید افسر

نوشته مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

بیایید از یک تصویر ساده آغاز کنیم؛ برشی از روزمرگیِ خاکستریِ شهر که شاید هر روز بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم. ساعت هفت صبح است. شهری که تازه چشم باز کرده، آمیزه‌ای است از بوی نان تازه و دود غلیظ بنزین. مردی با لباس کار، قدم از آستانه خانه‌ای استیجاری به بیرون می‌گذارد، در حالی که هنوز طعم گسِ شامِ نیم‌بُرد و ملال‌آور شب گذشته را زیر زبان دارد. هشت ساعت بعد، پس از جابجایی تلی از بار، ایستادن مداوم پشت دستگاه‌های صنعتی، رانندگی در ترافیک کلافه‌کننده، نظافت یا هر شکل دیگری از کار مولد و غیرمولد ــ که شریان‌های حیاتی جامعه برای دوام خود به آن وابسته‌اند ــ به خانه بازمی‌گردد.
در راه عودت، مسیرش از کنار یک قصابی می‌گذرد. نگاهش بر تابلوی قیمت گوشت قرمز قفل می‌شود. سری تکان می‌دهد؛ تکان دادنی نه از سر شگفتی، بلکه برخاسته از یک خستگی مزمن و ریشه‌دار. سپس به کیف پولش می‌اندیشد، به آن عدد ناچیز و مجردی که بابت «فروختن یک روز کامل از عمرش» به حسابش واریز شده است. در همین آن ــ فقط برای یک لحظه ــ پرسشی هولناک در ذهنش جرقه می‌زند؛ پرسشی که اگر در بزنگاه‌های تاریخ با صدای بلند پرسیده می‌شد، پایه‌های تمدن‌های بسیاری را به لرزه درمی‌آورد: «آیا کالبد و روح من امروز به اندازه یک وعده شام ساده برای خانواده‌ام ارزش داشت؟»

مرز مبهم میان قیمت و ارزش

این پرسش، درباره «قیمت» نیست؛ این پرسشِ از بنیادِ «ارزش‌» است. تمایز میان این دو مفهوم، تمام مرثیه‌ زیستن در فضایی است که نامش را شهر گذاشته‌ایم، اما گاه به مسلخی از محاسبات بی‌رحمانه ریاضی بدل می‌شود. در روزگاری نه چندان دور ــ شاید به اندازه چرخش یک دهه ــ طرح چنین سوالی مضحک و دور از ذهن به نظر می‌رسید. یک روز کارِ توان‌فرسا، دست‌کم ارزش و توان خرید چندین وعده غذای گرم را داشت. کارگر یا کارمند می‌توانست هنگام عصر که به خانه بازمی‌گردد، لایه‌ای از امنیت و آسایش را روی سفره‌اش پهن کند.

اما امروز، در جغرافیایی که ساکن آنیم، نسبتی برقرار شده که بیشتر به یک شوخی سیاه و طنز سوررئال می‌ماند: دستمزد روزانه یک انسان شاغل، از بهای یک قطعه گوشتِ نحیف برای یک وعده غذایی کمتر است. بیایید این معادله را عریان‌تر تماشا کنیم؛ یک روز کار تمام‌وقت و فرساینده یک انسان، معادل دویست و پنجاه گرم گوشت. این بدان معناست که اگر آن مرد خسته، عصرگاه تمام عایدی آن روزش را در قصابی جا بگذارد، تنها می‌تواند همان تکه گوشت را بردارد و به خانه ببرد. پس از آن، دیگر هیچ چیز در کار نیست؛ نه برنجی، نه نانی، نه روغنی و نه صیفی‌جاتی. از هزینه‌های سرسام‌آور اجاره‌خانه، قبوض خدماتی و اقساط درمان نیز اصلاً نباید سخن گفت.

گوشت در اینجا دیگر تنها یک کالا نیست؛ یک نماد است. نمادی از آنچه جامعه برای ادامه حیات زیستی و بیولوژیک خود به عنوان «پروتئین»، «قدرت»، «گرما» و «شادابی» می‌شناسد. این نماد در طول تاریخ طبقاتی همواره در سفره فرودستان حضور کم‌رنگی داشت، اما نکته تکان‌دهنده اینجاست که امروز حتی «حسرتِ ناشی از کمیابی» نیز رنگ باخته و جای خود را به «ناتوانی مطلق در تصور» داده است.

تقلیل آرزوها و فرونشست رویاها


مسئله این نیست که گوشت گران شده است ــ چرا که این کالا همیشه برای طبقه کارگر گران بوده ــ بلکه اتفاقی بس عمیق‌تر و ساختاری‌تر رخ داده است: «ارزش زمان کار» دچار فروپاشی شده است. زمان، دیگر قادر نیست با ریتم طبیعی زندگی هماهنگ شود. این فرونشست هویتی را با چه معیاری می‌توان سنجید؟ شاید دقیق‌ترین سنجه، متراژ و ابعادِ «رویاها» باشد.

* دیروز: آرزوی یک کارگر جوان، خرید خانه‌ای کوچک یا سرپناهی امن بود.
* کمی بعد: این آرزو فرونشست کرد و به خرید یک خودروی معمولی تقلیل یافت.
* اندکی بعد: رویاها کوچک‌تر شدند و در قامت یک موتورسیکلت تجلی یافتند.
* و امروز: نهایت آرزوی بسیاری از آنان این است که بتوانند «بدون مقروض شدن به این و آن»، یک وعده غذای معمولی را در کنار فرزندانشان صرف کنند.

این سقوط آزادِ آرزوها، تلخ‌ترین و در عین حال واقعی‌ترین شاخص اقتصادی است؛ شاخصی ملموس که هیچ مرکز آماری آن را محاسبه و منتشر نمی‌کند، اما هر مادری هنگام چیدن سفره شام، خطوط آن را روی چهره فرزندش می‌خواند.

اگر از زاویه‌ای دیگر به این پدیده بنگریم، با مفهوم «شتاب معکوس» مواجه می‌شویم. تصور کنید دو دونده در یک پیست در حال دویدن هستند؛ یکی حقوق‌بگیر است و دیگری نرخ تورم و قیمت کالاها. تا همین اواخر، فاصله میان آن دو منطقی بود؛ حقوق‌بگیر گاهی به گرد پای قیمت‌ها می‌رسید و نفس‌زنان در کنارشان می‌ایستاد. اما اکنون قیمت‌ها با سرعتی مافوق‌صوت می‌دوند. هر زمان که دستمزدها به شکل اسمی افزایش می‌یابد، گویی کارگر یک قدم به جلو برمی‌دارد اما کفش‌هایش در گِل فرو می‌روند؛ چرا که بهای اقلام اساسی دقیقاً در هفته‌های پس از مصوبه جدید دستمزد، جهش بزرگ‌تری را تجربه می‌کنند. این یعنی یک معمای ریاضیِ لاینحل: هیچ افزایش مقداری در درآمد اسمی، به بهبود کیفی زندگی منجر نمی‌شود، زیرا ساختار قیمت‌گذاری به گونه‌ای رها شده که همیشه شاهرگ سفره فرودستان را بفشارد.

پیام وجودی بی‌ارزشی زمان

بیایید از پوسته یک تماشاگر بی‌طرف خارج شویم و به درون زیست‌جهان کارگر قدم بگذاریم؛ همان کسی که تریبون‌های رسمی اصرار دارند او را با تعارفاتی چون «قشر زحمتکش» ستایش کنند، اما در واقعیت، نخستین گسست‌های هر بحران اقتصادی بر شانه‌های او آوار می‌شود. وقتی او درمی‌یابد که حاصل یک روز جان‌کندنش با ۲۵۰ گرم گوشت برابری می‌کند، چه پیامی را دریافت می‌کند؟ جامعه با زبانی عریان و بی‌رحم به او می‌گوید: «زمانِ زندگی تو، در برابر اشیاء مادی فاقد ارزش است.»

این یک پیام اگزیستانسیال (وجودی) است، نه صرفاً یک نوسان اقتصادی. این فرمول به او تفهیم می‌کند که ارزش وجودی تو، از بافتِ سلولی یک جاندار کمتر است. تکرار هرروزه‌ این پیام، به مرور از پوست و گوشت عبور کرده و در مغز استخوان آدمی رسوب می‌کند تا در نهایت به یک «باور خودآگاه» بدل شود: «من بی‌ارزشم.» این دقیقاً همان نقطه‌ای است که یک جامعه از درون دچار پوسیدگی می‌شود؛ نه به خاطر تحریم، جنگ یا خشکسالی، بلکه به دلیل فرسایش صامتِ حیثیت انسانیِ سوژه‌ای که کل روساخت جامعه بر دستان پینه‌بسته او استوار است.
“`
دور باطل فرسایش کارگر:
کار با بدن ضعیف ──> درآمد ناچیز ──> سوءتغذیه و حذف اقلام اساسی ──> تضعیف بیشتر بدن

“`
اینجاست که اصطلاح «تب نان» معنا می‌یابد؛ نه به عنوان یک شعار ژورنالیستی و احساسی، بلکه به مثابه یک تشخیص بالینی از وضعیت یک آنومی اجتماعی. شهری که در تب نان می‌سوزد، شهری نیست که نان در آن نایاب باشد، بلکه فضایی است که در آن «حق دسترسی به نان» برای بخش وسیعی از ساکنانش به یک بحران هویتی تبدیل شده است. نان، به عنوان سنتی‌ترین قوت غالب، اکنون به خط قرمزی بدل شده که عبور از آن به معنای سقوط به وضعیتی مادونِ حیات انسانی است.
این خط قرمز هر روز عقب‌تر می‌نشیند. ابتدا گوشت حذف شد، سپس مرغ، پس از آن برنج، لبنیات و میوه؛ و حالا نوبت به کیفیت خود نان و تعداد وعده‌های غذایی رسیده است. کارگری که ساختار بدنش برای کارهای سختِ کالری‌سوز طراحی شده، اکنون میان دو وعده و یک وعده غذا در روز دست‌وپا می‌زند. بدنی که سوخت کافی دریافت نکند، به شتاب فرسوده می‌شود. کارگر امروز در این چرخه خودتخریب‌گر گرفتار است؛ چرخه‌ای که آمار تلفاتش در اوراق بیمارستان‌ها مکتوب است اما هیچ‌گاه در ردیف شاخص‌های توسعه کلان به شمار نمی‌آید.

اکثریت خاموش پشت ویترین‌ها

این تراژدی ابعاد وسیع‌تری دارد؛ طبقه کارگر تنها قربانی این وضعیت نیست، اگرچه بی‌دفاع‌ترینِ آن‌هاست. بازنشسته‌ای که سی سال از پویاترین سال‌های عمرش را در دالان‌های یک کارخانه سپری کرده، اکنون باید نظاره‌گر باشد که مستمری‌اش حتی از دستمزد یک نیروی تازه‌کار هم فرسنگ‌ها عقب مانده است. یا کارگر روزمزدی که بدون چتر حمایتیِ بیمه و قرارداد، هر بامداد با اضطرابِ سنگینِ «نبودن کار» چشم باز می‌کند.
این چهره‌ها، اکثریت خاموش و نامرئی این کلان‌شهر را تشکیل می‌دهند. آن‌ها در اتوبوس‌های مواج از جمعیت، در صف‌های فرسایشی نانوایی‌ها و در پسِ ویترین مغازه‌هایی که ورود به آن‌ها برایشان «ممنوع» شده است، نفس می‌کشند. صدای آن‌ها رسا نیست و به تالارهای مجلل تصمیم‌گیری نمی‌رسد؛ صدایی که اگر شنیده می‌شد، مطالبه‌اش نه یک زندگی اشرافی و مجلل، بلکه تنها بازپس‌گیری امکانِ «یک زیست معمولی و انسانی» بود.

زیست انسانی در این شهر یعنی:
* توانایی تأمین غذاهای ساده بدون دغدغه و اضطراب فردا.
* امکان حضور در یک مهمانی خانوادگی بدون شرمساری از تهی بودن دست‌ها.
* توان خرید یک جفت کفش نو برای فرزندی که کفش‌های کهنه‌اش را پنهان می‌کند.
* و در نهایت، قدرت اندیشیدن به «فردا»، بدون آنکه سقف «امروز» بر سر آدمی فرو ریزد.
این‌ها خواسته‌های بدیهی و کوچکی هستند که در جهانِ واژگونِ ما، به قله‌های دست‌نیافتنی بدل شده‌اند.

افق پیش‌رو: بازتعریف نسبت ارزش‌ها

در فرجام این بحث، پرسش بنیادین این است: راه برون‌رفت از این انسداد چیست؟ تبیین ساختاری این موضوع در ظرف یک جستار نمی‌گنجد، اما می‌توان به یک سرنخ کلیدی اشاره کرد: تا زمانی که یک صورت‌بندیِ فکری و کلان در جامعه شکل نگیرد که «زمانِ زندگی کارگر» را به عنوان گران‌بهاترین سرمایه اجتماعی به رسمیت بشناسد، هیچ اصلاحی رخ نخواهد داد. هر سیاست اقتصادی که این سرمایه انسانی را ناچیز انگارد، در واقع تیشه به ریشه مشروعیت و بقای خود می‌زند.
این بحران با تزریق یارانه‌های موقت، افزایش دستمزدهای اسمیِ صوری یا وعده‌های فصلی علاج نخواهد شد. آنچه نیاز داریم، چرخش ساختاری در «معماری ارزش‌ها» است. کارگر باید بار دیگر این حقیقت را لمس کند که یک روز کار او، نه‌تنها از یک تکه گوشت، بلکه از بسیاری از اعتبارات پوشالی مادی ارزشمندتر است. او باید بتواند با عزت نفس به آینه بنگرد و خود را عاملی حیاتی برای بقای جامعه ببیند، نه موجودی حاشیه‌ای که برای بقای خود ناگزیر از دویدن روی تردمیلِ بی‌انتهای معیشت است.

شهر در تب می‌سوزد؛ اما این نه فقط تبِ نان، که تبِ فراموشیِ یک اصل ساده و بدیهی است: هیچ بنایی بدون دست‌های کارگر برافراشته نشده و هیچ شهری بدون دم و بازدم او نفس نمی‌کشد. اگر قرار است این تب مرگبار فروکش کند، باید به آنانی که در اوج ایستاده‌اند یادآوری کرد که این سفره، بدون دست‌های پینه‌بسته فرودستان، هرگز گشوده نمی‌شد. و این، بزرگ‌ترین خویشکاری و وظیفه اخلاقی است که یک جامعه در برابر آینه وجدان خود بر عهده دارد.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب