نگاهی به جامِ جهانی؛ از بازتعریفِ بدن تا رمزگذاریِ نوینِ سرمایه‌داری


منتشرشده در گوانچای چین
ترجمه مجله جنوب جهانی

یکم. پیش‌درآمد: از مارادونا تا ترانسفرمارکت، فاصله‌ای چهل‌ساله

بیست و دوم ژوئن ۱۹۸۶، ورزشگاهِ آزتکا در مکزیکو‌سیتی. دیه‌گو مارادونا با دو گل، انگلستان را از جام جهانی بیرون فرستاد: یکی «دستِ خدا»، دیگری «گلِ قرن». در آن سال، تماشاگرانِ چینی این مسابقه را از طریقِ تلویزیون دیدند؛ ماهواره تصویرِ یازده‌هزار‌کیلومتری را در لولهٔ اشعه‌یِ کاتدیِ میلیون‌ها خانۀ فشرد. همان‌جا بود که «جماعتِ خیالی» بنِدیکت اندرسون، جان‌دارترین تفسیرِ خود را یافت.

چهل سال بعد، در ۲۰۲۶، همان رویداد در همان قاره، امّا همه چیز دگرگون شده است. اگر «گلِ قرن» مارادونا امروز به ثمر می‌رسید، تنها سه ثانیه پس از عبور از خطِ دروازه، در پانزده قالبِ ویدئوییِ کوتاه برای تیک‌تاک تدوین می‌شد؛ هر کدام با موسیقیِ الکترونیکیِ جداگانه، افکتِ نوشتاریِ متفاوت و برچسبِ عاطفیِ مخصوصِ خود. امّا آنچه تماشایِ این ویدئوها را تعیین می‌کند، نه سردبیرِ تلویزیونِ ملی، بلکه الگوریتمِ پیشنهاددهندهٔ شبکه‌هایِ اجتماعی است. مهم‌تر از آن، ارزشِ گل‌زن -فرض کنید فلان‌فلان‌زاده- دیگر در روزنامه‌هایِ پس‌ازبازی واکاوی نمی‌شود، بلکه در پایگاهِ داده‌هایِ هم‌زمانِ ترانسفرمارکت (بازارِ نقل‌وانتقالاتِ آلمان) قیمت‌گذاریِ دوباره می‌شود. هر لمسِ توپ، هر دریبل و هر خطایِ دریافت‌شده، به نقطه‌داده‌ای تبدیل می‌شود که الگوریتم آن را هضم کرده و سرانجام، به عددی دقیق به یورو بدل می‌کند.

این نوستالژی نیست. میانِ جامِ جهانیِ تلویزیونیِ ۱۹۸۶ و الگوریتمِ پلتفرمیِ ۲۰۲۶، نه فقط پیشرفتِ فناوری، که بازنویسیِ نظام‌مندِ بدن، زمان و مکان در دستگاهِ سرمایه‌داریِ جهانی فاصله انداخته است. از دریچهٔ یک جامِ جهانی، نه تحولِ ورزش، که زوالِ صنعت، استانداردسازیِ بدن و انبوه‌سازیِ «کانالِ رهاکردن» را می‌توان دید.

عظمتِ «گلِ قرن» در همین بود که قابلِ قیمت‌گذاری نبود. آن گل، خشم، مهارت، شانس، کین‌خواهی و نگاهی سرشار از بی‌اعتناییِ یک آرژانتینیِ کوتاه‌قد به امپراتوری را در خود داشت. این ابعاد را نمی‌توان کمّی کرد.

امّا امروز، پایگاهِ دادهٔ ترانسفرمارکت بیش از هشتصد هزار بازیکن را در خود جای داده؛ بدنِ هر کدام به ده‌ها شاخص چون سرعت، قدرت، دریبل، پاس و شوت تجزیه شده و هر شاخص با ضریبِ خاصی، در قیمتِ نهایی جمع می‌شود. این، نه «توصیف» که «ساخت»ِ ارزشِ بازیکن است. باشگاه‌ها پیش از هر مذاکره‌ای، به ترانسفرمارکت مراجعه می‌کنند و قیمتِ آن، به نرخِ بهرۀ مرجعِ بازارِ جهانیِ فوتبال تبدیل شده است. بدن، دیگر بدن نیست؛ دارایی است، داده است، سرمایه‌ای ثابت با استهلاکِ پذیرفته‌شده.

چهل سال، از ماهواره و تلویزیون تا الگوریتمِ پلتفرم، از مارادونا تا ترانسفرمارکت. سرانجامِ این مسیر، نه فوتبال، که بازآراییِ ژرف در نقشۀ صنعتیِ جهان است.

دوم. زوالِ صنعت و منطقِ جایگزینیِ صنعتِ ورزش

آمارِ فرانسه، آینه‌ای است که نیمرخِ این بازآرایی را نشان می‌دهد.

نرخِ بیکاریِ جوانانِ ۱۵ تا ۲۴ سالۀ فرانسه در ۲۰۲۴ به ۱۸/۸ درصد رسید. این رقم در منطقهٔ یورو «قابلِ قبول» محسوب می‌شود، حال آنکه اسپانیا در همان بازه از ۲۵ درصد فراتر رفته و ایتالیا به نزدیکِ ۳۰ درصد رسیده است. امّا در همان بازۀ زمانی، شمارِ ثبت‌نام‌کنندگانِ ورزشی در فرانسه به ۱۷/۳۲ میلیون نفر رسید که حدودِ یک‌چهارمِ جمعیتِ کشور را شامل می‌شود. یعنی، در همان گروهِ سنی که صنعتِ بیشترین شغل را از دست می‌دهد، ورزش به بزرگ‌ترین «گیرنده» تبدیل شده است. به‌بیانیِ دقیق‌تر، از هر ده نوجوانِ ۱۰ تا ۱۷ سالۀ فرانسه، یک نفر در فدراسیونِ فوتبال ثبت‌نام کرده و فوتبال بازی می‌کند. این، دستاوردِ «ورزشِ همگانی» نیست، بلکه تصرفِ فضایِ صنعت توسطِ ورزش است.

برایِ درکِ این جابه‌جایی، از کارخانه تا زمینِ بازی، باید منطقِ آن را موشکافانه بازگشود.

در عصرِ صنعت، واحدِ بنیادینِ تولید «سوژۀ کارِ جمعی» بود؛ ده‌ها کارگر بر روی یک خطِ مونتاژ، ریتمِ زمانیِ یکسان، محدودیتِ مکانیِ مشترک و الگویِ مصرفِ بدنیِ واحدی را تجربه می‌کردند. با زوالِ صنعت، این فضا خالی شد. کارخانه‌ها تعطیل، کارگاه‌ها برچیده و اتحادیه‌ها تحلیل رفتند، امّا جوانان همچنان باقی ماندند. بدن‌هایشان نیاز به جای‌گیری، زمانشان نیاز به مصرف و انرژیشان نیاز به هدایت داشت.

ورزش، پا به میدان نهاد.

امّا ورزش، به‌جای «سوژۀ کارِ جمعی»، «سوژۀ عملکردِ فردی» را می‌پذیرد. در زمینِ بازی، خبری از اتحادیه، خطِ مونتاژ یا مذاکرهٔ دسته‌جمعی نیست. هر بازیکن -از لیگِ محلیِ آماتور تا باشگاهِ حرفه‌ای- واحدِ عملکردیِ مستقلی است. ارزشِ تو را داده‌هایت تعیین می‌کند: تعدادِ گل، پاسِ گل، مسافتِ دویده‌شده، تعدادِ دریبل و درصدِ پاس‌هایِ صحیح. این داده‌ها ثبت، مقایسه و رتبه‌بندی می‌شوند و در نهایت، به امتیاز یا قیمتی بدل می‌گردند. کارگرِ خطِ تولید با ماشین و ناظر روبرو بود، امّا ورزشکار با الگوریتم و استعدادیاب. استثمارِ اوّلی در زمانِ کار و استثمارِ دومی در توانِ بالقوۀ بدن بود.

نکتهٔ کلیدی این است که ورزش «دارو» نیست، «مسکّن» است.

مسکّن، درد را موقّتاً می‌پوشاند، نه زخم را التیام می‌بخشد. مشکلاتِ ساختاریِ پشتِ نرخِ بیکاریِ ۱۸/۸ درصد جوانانِ فرانسه -از صنعت‌زدایی و خروجِ سرمایه گرفته تا ناهماهنگیِ مهارت‌ها- با فوتبال بازی کردنِ جوانان حل نمی‌شود. برعکس، سیستمِ ورزش، خروجیِ قانونی‌ای فراهم می‌کند: جوانانِ بیکار را به آکادمی‌هایِ فوتبال می‌فرستید، به آنان باور می‌دهید که «تلاش، راهِ نجات است» و جامعۀ می‌تواند به نادیده‌گرفتنِ تناقض‌هایِ بنیادینِ خود ادامه دهد.

صنعتِ ورزش، در اینجا نقشی چون ضربه‌گیر ایفا می‌کند؛ انرژیِ بالقوۀ تنش‌هایِ اجتماعی را به روایتِ تلاشِ فردی، جذب می‌کند. اگر نوجوانی سنگالی در خیابان‌هایِ داکار فوتبال بازی می‌کند، رویایش رسیدن به لیگِ فرانسه است؛ اگر نوجوانی در حومۀ پاریس در کلِرفونتن تمرین می‌کند، رویایش پوشیدنِ پیراهنِ تیمِ ملی است. رویاهایشان حقیقی است، امّا نظام، رویاها را به گونه‌ای به آنان تقدیم می‌کند که نیازی به حلِّ مشکلِ بیکاری‌شان نداشته باشد.

این، همان منطقِ جایگزینیِ صنعتِ ورزش است: نمی‌تواند جایِ صنعت را پر کند، امّا می‌تواند کارکردِ اجتماعیِ باقی‌مانده از خلأِ صنعت را بر عهده گیرد. از کارِ جمعی تا عملکردِ فردی، از سیاستِ اتحادیه‌ای تا تلاشِ شخصی، از مالکیتِ همگانیِ ابزارِ تولید تا خصوصی‌سازیِ داده‌هایِ بدن -این پیشرفت نیست، تغییرِ مسیر است.

و بهایِ این تغییرِ مسیر، چه خواهد بود؟

سوم. استانداردسازیِ بدن و جهان‌شدگیِ آن

برایِ روشن‌تر شدنِ بحث، بیایید از داده‌هایِ تنیس استفاده کنیم؛ تنیس الگویِ استانداردسازیِ جهانیِ صنعتِ ورزش است.

شمارِ ثبت‌نام‌کنندگانِ تنیس در فدراسیونِ فرانسه به ۹۵۰ هزار نفر می‌رسد. این رقم گرچه صرفاً به معنای «تعدادِ زیادی تنیس‌باز» است، امّا در پشتِ آن، نظامِ استانداردِ جهانی‌ای در کار است.

هر تنیس‌بازِ ثبت‌نام‌کرده در فرانسه، از باشگاهِ محلی تا مرکزِ ملیِ تمرین، در یک سیستمِ امتیازیِ واحد ردیابی می‌شود. هر مسابقه‌ات -صرفِ نظر از برد یا باخت- به امتیازِ ATP یا WTA تبدیل می‌شود. این امتیازها «افتخار» نیستند، «پول» هستند. آن‌ها تعیین می‌کنند که در چه رقابت‌هایی می‌توانی شرکت کنی، آیا به مرحلۀ مقدماتیِ گرنداسلم راه می‌یابی، چه رتبه‌ای در سیدبندی داری و در نهایت، ارزشِ تجاریِ تو چقدر است. در این نظام، «رفیقِ بازی» وجود ندارد، فقط «امتیازآور» هست. بدنِ تو به سرعتِ سرویس، پایداریِ خطِ پشت، درصدِ امتیازِ جلویِ تور و مجموعه‌ای از داده‌هایِ قابلِ مقایسه در سطحِ جهانی تقلیل می‌یابد.

سازمان‌هایِ فراملی همچون ATP و فیفا، در این معنا، نقشِ «بانکِ مرکزی» را بازی می‌کنند. قوانینِ امتیازدهی‌شان سیاستِ پولی و سهمیه‌هایِ مسابقات‌شان حجمِ نقدینگی است. ۱۰۰۰ امتیازِ گرنداسلم و ۲۵۰ امتیازِ ATP ۲۵۰ -اینها «درجه‌بندیِ رویداد» نیست، نرخِ ارز است. امتیازِ تو در فرانسه، در آرژانتین و در چین، به‌طورِ نظری قابلِ تبدیلِ یکسان است. بدن به زبانی جهانی ترجمه می‌شود؛ زبانی که نه فرانسوی، نه انگلیسی و نه چینی، که داده است.

ترانسفرمارکت، این منطق را به اوج رسانده است.

ترانسفرمارکت، قیمتِ بازارِ بازیکن را «توصیف» نمی‌کند، بلکه آن را «می‌سازد». این تفاوت، بنیادین است. در اقتصادِ کلاسیک، قیمت بازتابِ ارزش است؛ امّا در منطقِ ترانسفرمارکت، قیمت، بازتابِ قیمتِ آینده است. باشگاه‌ها پیش از مذاکره به ترانسفرمارکت مراجعه می‌کنند و قیمتِ آن، به مرجعِ چانه‌زنی بدل می‌شود. ترانسفرمارکت، دماسنجِ بازار نیست، بلکه نرخِ بهرۀ مرجع است. همچنان که بانکِ مرکزی با تغییرِ نرخِ بهره، جریانِ نقدینگیِ بازارِ مالی را جهت می‌دهد، تغییرِ قیمتِ یک بازیکن در ترانسفرمارکت، به‌طورِ مستقیم بر استراتژیِ پیشنهادیِ باشگاه‌ها، مذاکراتِ دستمزد و حتی جهت‌گیریِ پرورشِ آکادمی‌ها تأثیر می‌گذارد.

شگردِ پنهان‌تر این است که نظامِ قیمتیِ ترانسفرمارکت، بدن را به‌کلی به داراییِ مالی بدل کرده است. در پایگاهِ دادهٔ ترانسفرمارکت، هر بازیکن «منحنیِ ارزشِ بازار» دارد؛ منحنی‌ای که با سن، مصدومیت، مدتِ قرارداد و عملکرد، نوسان می‌کند. منحنیِ یک بازیکنِ ۲۰ ساله رو به بالا (افزایشِ ارزش) و منحنیِ یک بازیکنِ ۳۰ ساله رو به پایین (تسریعِ استهلاک) است. آکادمی‌ها از پیش، یک نوجوان را جذب می‌کنند؛ این، در واقع، خریدِ یک اختیارِ خریدِ صعودی است: با هزینۀ بسیارِ اندک، پتانسیلِ افزایشِ ارزشِ بدنِ او را در آینده می‌خرند. اگر درست حدس زده باشند، صدها یا هزاران برابر سود می‌کنند؛ اگر اشتباه کنند، تنها چند سال هزینهٔ پرورش را از دست داده‌اند. این، ورزش نیست، سرمایه‌گذاریِ مالی بر رویِ بدن است.

نوجوانِ سنگالی و نوجوانِ فرانسوی با یک زبانِ مشترک ارزیابی می‌شوند. استعدادِ خیابانیِ فوتبال در داکار، با همان معیارهایی که یک استعدادیابِ فرانسوی به کار می‌گیرد، سنجیده می‌شود: سرعت، قدرتِ انفجار، مهارتِ دریبل. اگر نمره‌ها قبول شوند، ممکن است به آکادمیِ فرانسه برده شود و تحتِ تمریناتِ «مدرن» قرار گیرد. داده‌هایِ بدنش در ترانسفرمارکت ثبت و در سطحِ جهانی قیمت‌گذاری می‌شود.

امّا در این میان، بدن از بافتِ خود تهی می‌شود: هنرِ دریبلِ او ممکن است از تطابق با زمینِ ناهموارِ خیابان‌هایِ داکار ناشی شده باشد، قدرتِ انفجارش ممکن است ناشی از جبرانِ عضلانیِ سوءتغذیهٔ طولانی‌مدت باشد، و هوشِ فوتبالیِ او ممکن است ریشه در درکی کاملاً متفاوت از فضا در فرهنگِ خودش داشته باشد. این بافت‌ها در فرایندِ داده‌سازی حذف می‌شوند و تنها شاخص‌هایِ قابلِ مقایسه برجای می‌مانند. این، انگلیسی‌شدنِ بدن است؛ نه در سطحِ زبان، که در استانداردِ جهانیِ ارزیابی. در پایگاهِ دادهٔ ترانسفرمارکت، نوجوانِ سنگالی و فرانسوی تفاوتِ ذاتی ندارند؛ هر دو بسته‌هایِ داده و داراییِ قابلِ قیمت‌گذاری هستند.

استانداردسازیِ بدن، رویِ دیگرِ جهان‌شدگی است. هنگامی که سرمایۀ جهانی تولید را به جنوبِ جهانی برون‌سپاری می‌کند، هم‌زمان نظامِ ارزیابیِ بدن را نیز در سطحِ جهان یکنواخت می‌سازد. این تصادفی نیست. استانداردسازیِ بدن، مقدمۀ استانداردسازیِ نیرویِ کار است و استانداردسازیِ نیرویِ کار، شرطِ ضروریِ جریانِ آزادِ سرمایۀ جهانی است. از خطِ مونتاژِ کارخانه تا زمینِ تمرینِ آکادمی، از ارزیابیِ عملکردِ کارگر تا تحلیلِ داده‌هایِ بازیکن، یک منطق در کار است: بدن را به واحدهایِ قابلِ مقایسه، قیمت‌گذاری و مبادله تقلیل دهیم تا سرمایۀ جهانی در گسترده‌ترین دامنه، آزادانه جریان یابد.

چهارم. مسکّن و خطِّ نهاییِ حذف

به فرانسه بازگردیم. نرخِ بیکاریِ جوانان ۱۸/۸ درصد و شمارِ ثبت‌نام‌کنندگانِ ورزشی ۱۷/۳۲ میلیون. در میانِ این دو عدد، مسئله‌ای پنهان است: آنانی که واردِ نظامِ ورزش نشده‌اند، به کجا رفته‌اند؟

پاسخ، دو کانال است:

نخست: کانالِ امتیازِ ورزشی (کانالِ رو به بالا).

بدنِ جوانانی که واردِ نظامِ ورزش می‌شوند، در نظامِ امتیازیِ جهانی جای می‌گیرد؛ ارزششان با داده تعریف و رویایشان با روایتِ «تلاش، راهِ نجات است» تغذیه می‌شود.

امّا سرانجامِ این کانال چیست؟ میانگینِ طولِ دورۀ حرفه‌ایِ بازیکنانِ فوتبال در فرانسه حدود ۸ سال و برایِ تنیس‌بازان کمتر است. در پایانِ این دوره، بدنشان به‌طورِ سیستماتیک مستهلک شده است -آسیبِ مفاصل، کشیدگیِ عضلات، زخم‌هایِ روانی. این استهلاک، در منحنیِ قیمتِ ترانسفرمارکت منعکس نمی‌شود، زیرا آن سامانه فقط به «ارزشِ بازار» اهمیت می‌دهد، نه «ارزشِ باقیماندهٔ بدن پس از بازنشستگی».

سرشتِ دوگانهٔ کانالِ امتیازِ ورزشی این است که به تو آینده‌ای وعده می‌دهد که خود، درون‌ساختِ تاریخِ انقضا دارد. وقتی بدنت به کار گرفته می‌شود، نظام کارآمد است؛ وقتی بدنت به پایان می‌رسد، نظام بی‌رحم است.

دوم: کانالِ رهاکردن (کانالِ رو به پایین).

جوانانی که یا واردِ نظامِ ورزش نشده‌اند، یا وارد شده و حذف شده‌اند، بدنشان در هیچ نظامِ امتیازیای ثبت نمی‌شود و ارزششان به دستِ هیچ الگوریتمی قیمت‌گذاری نمی‌شود. آنان به نظامِ دیگری می‌روند: بیمۀ بیکاری، اقتصادِ ناپایدارِ پاره‌وقت، یا حوزۀ خاکستریِ پنهان‌تر. در آمریکا، این کانال نامی مشخص‌تر دارد: بحرانِ اُپیوئید.

توزیعِ جغرافیاییِ سوءمصرفِ اُپیوئید در آمریکا با توزیعِ زوالِ صنعت، هم‌پوشانیِ بالایی دارد. اوهایو، ویرجینیایِ غربی، کنتاکی -این ایالت‌هایِ کمربندِ زنگ‌زده، که روزگاری مراکزِ فولاد و زغالسنگ بودند و اکنون اقتصادشان از صنعت‌زدایی تهی شده- در عینِ حال، بالاترین میزانِ نسخۀ اُپیوئید و مرگ‌ومیرِ ناشی از مصرفِ بیش‌ازحد را دارند.

این تصادفی نیست. هنگامی که کارخانه‌ها تعطیل، اتحادیه‌ها منحل و «سوژۀ کارِ جمعی» به اتم‌هایِ منفردِ بی‌پیوند بدل می‌شود، بدنِ این افراد نیاز به مدیریت دارد. نظامِ امتیازِ ورزشی بخشی را مدیریت می‌کند؛ قرصِ اُپیوئید، بخشِ دیگر را. اولی مجازی و رو به بالاست، دومی شیمیایی و رو به پایین. امّا منطقِ هر دو یکی است: هر دو تسکین‌دهنده‌اند، نه درمان‌گر.

امتیازِ ورزشی به جوانان باور می‌دهد که برایِ آینده‌ای می‌کوشند؛ قرصِ اُپیوئید به بیکاران، موقّتاً درد را می‌پوشاند. هر دو، مدیریتِ نشانه‌هایِ زوالِ صنعت‌اند، نه درمانِ علت. در کمربندِ زنگ‌زده، آن ماهیچه‌هایی که روزگاری فولاد ذوب می‌کردند، اکنون یا در زمینِ فوتبال می‌دوند یا در زیرِ اثرِ قرص، بی‌حس شده‌اند. دو بدن، امّا یک سرانجام: رهاشدن توسطِ نظام.

اینجاست که مفهوم «خطِّ نهاییِ حذف» (斩杀线) باید واردِ بحث شود.

در اصطلاحِ بازی‌هایِ رایانه‌ای، خطِّ نهاییِ حذف، آستانه‌ای است که وقتی خونِ دشمن به زیرِ آن برسد، با یک ضربۀ خاص، او را به‌طورِ قطعی از پا درمی‌آوری. در بسترِ زوالِ صنعت، خطِّ نهاییِ حذف، آستانۀ نظام‌واره‌ای است. هنگامی که نرخِ بیکاریِ جوانان در منطقه‌ای از آستانه‌ای عبور کند، سرعتِ ریزشِ مشاغلِ تولیدی از توانِ بازآموزیِ اجتماعی بیشتر شود و انباشتِ سرمایۀ بین‌نسلیِ خانواده‌ها در اثرِ تورم و قیمتِ مسکن به خطِّ پایه برسد، جوانانِ آن منطقه به‌طورِ نظام‌واره «حذف» می‌شوند؛ نه به دستِ فردی خاص، بلکه توسطِ سازوکاری بی‌چهره که نظام آن را تعبیه کرده است.

کسانی که از خطِّ نهاییِ حذف عبور می‌کنند، واردِ کانالِ رهاکردن می‌شوند. امّا خودِ این کانالِ رهاکردن، در عینِ حال «تولید» نیز می‌کند. بودریار در دهۀ ۱۹۷۰ از «تولیدِ معکوسِ اجتماعی» سخن گفت؛ یعنی در جامعۀ پساصنعتی، «فرآوردهٔ جانبی» خود به عاملِ تولید بدل می‌شود. این گفته، در اینجا، سردترین تأییدِ خود را می‌یابد. بدن‌هایِ رها شده، «ضایعاتِ تولیدِ اجتماعی» نیستند؛ آن‌ها خود، عواملِ تازۀ تولیدند: نظامِ زندان به زندانی نیاز دارد، صنعتِ ترک‌اعتیاد به معتاد، نظامِ درمان به بیمارِ مزمن، و صنعتِ بیمه به سوژۀ ارزیابیِ ریسک. خودِ زوالِ صنعت، هیولایی اقتصادیِ تازه می‌آفریند که از «انسان‌هایِ رها شده» ارزشِ اضافی استحصال می‌کند؛ به‌گونه‌ای پنهان‌تر، پایدارتر و گریزناپذیرتر از صنعتِ سنتی.

فرانسه بحرانِ اُپیوئیدِ آمریکا را ندارد، امّا نسخۀ خودش را دارد: جوانانِ حومه، فرزندانِ مهاجران، کارگرانِ کم‌مهارت -بدنِ این گروه‌ها در نظامِ امتیازِ ورزشی جای نمی‌گیرد و در نظامِ اقتصادیِ اصلی نیز جایی ندارد. «مسکّن»ِ آنان ممکن است افراطِ مذهبی، خشونتِ باندی یا گونه‌ای پوچ‌گرایی باشد. اینها نیز مدیریتِ نشانه و بخشی از کانالِ رهاکردن هستند.

خطِّ نهاییِ حذف، تصادفی نیست؛ برآیندِ طبیعیِ طراحیِ نظام است. یک نظامِ جهانیِ ارزش‌گذاریِ بدن، ناگزیر، بدن‌هایِ «ارزش‌گذاری‌شده» و بدن‌هایِ «ارزش‌گذاری‌نشده» را پدید می‌آورد. دستۀ اوّل واردِ کانالِ امتیازِ ورزشی و دستۀ دوم واردِ کانالِ رهاکردن می‌شود. ورودیِ این دو کانال، «انتخابِ شخصی» به‌نظر می‌رسد -انتخاب می‌کنی سخت تمرین کنی یا تسلیمِ مواد شوی- امّا خودِ ساختارِ انتخاب، از پیش، توسطِ نظام تعیین شده است. انتخابِ تمرین، به‌دلیلِ آن است که نظام این گزینه را در اختیارت نهاده؛ انتخابِ مواد، به‌دلیلِ آن است که نظام گزینۀ دیگری در برابرت نگذاشته است. به‌اصطلاحِ «انتخابِ شخصی»، در حقیقت، سازوکاری است که نظام، بدن‌ها را از طریقِ درگاه‌هایِ گوناگون، جریان‌دهی می‌کند.

این، همان سنگدلیِ خطِّ نهاییِ حذف است: نیازی به کشتن ندارد، تنها کافی است راهِ زیستن را ببندد. امتیازِ ورزشی و قرصِ اُپیوئید، دو جلوهٔ این سازوکارند. اولی به تو باور می‌دهد که راهی داری؛ دومی به تو فرصت نمی‌دهد که به راهی بیندیشی. امّا در ذات، هر دو، ضربه‌گیری هستند پیش از رهاشدنِ قطعیِ بدن توسطِ نظام -ضربه‌گیری‌هایی که فرایندِ رهاکردن را چنان نرم می‌کنند که کمتر به‌گوش رسد و کمتر خشمِ اجتماعی برانگیزد.

پنجم. سخنِ پایانی

جامِ جهانیِ ۲۰۲۶، آیینه‌ای تمام‌نماست. نه آیینۀ فوتبال، که آیینۀ نقشۀ صنعتیِ جهان و ساختارِ قدرت است.

از مارادونا تا ترانسفرمارکت، از جامعۀ تلویزیونی تا الگوریتمِ پلتفرم، از کارخانه تا زمینِ بازی -در چهل سال، سرمایه‌داری، بدن، زمان و مکان را از نو رمزگذاری کرده است. بدن به داده استاندارد شده، زمان به واحدِ عملکرد برش خورده، و مکان به گره‌ای در نظامِ جهانیِ امتیازدهی بازتعریف شده است. ورزش، استثنایی بر این رمزگذاری نیست، بلکه حاصل‌آوردِ دقیقِ آن است؛ چه، ورزش به‌طورِ طبیعی، شاملِ مصرفِ بدن، منطقِ رقابت و خشونتِ رتبه‌بندی است -و همین‌ها، موادِ خامِ موردِعلاقۀ سرمایه‌داری است.

می‌پرسیم: چرا تیمِ ملیِ چین در جامِ جهانی نیست؟ پاسخ در زمینِ بازی نیست، در کارخانه‌ها، در اداره‌ها و در کلاس‌هایِ کنکور است. بدن‌هایِ چینی به نظامِ دیگری تخصیص یافته‌اند؛ نظامی که در رقابتِ جهانی پیروز است، امّا در زمینِ فوتبال غایب.

می‌پرسیم: چرا فرانسه ۱۷/۳۲ میلیون عضوِ ثبت‌نام‌کردۀ ورزشی دارد؟ پاسخ در باشگاه‌هایِ بدنسازی نیست، در آمارِ بیکاری، در ناآرامی‌هایِ حومه‌ها و در ویرانه‌هایِ صنعت‌زدایی است. ورزش، تسکین‌دهنده است، نه درمانگر.

می‌پرسیم: چرا کمربندِ زنگ‌زدۀ آمریکا، هم کانونِ بحرانِ اُپیوئید و هم کانونِ استعدادیابیِ ورزشی است؟ پاسخ در بطریِ قرص نیست، در سازوکارِ خطِّ نهاییِ حذف است. دو کانال، امّا یک سرنوشتِ مشترک: رهاشدن.

پرسشِ نهایی: ما جامِ جهانی را برایِ دیدنِ چه، تماشا می‌کنیم؟

تماشا می‌کنیم که چگونه بدنی رمزگذاری‌شده می‌دود، بدنی قیمت‌گذاری‌شده با بدنی دیگر روبرو می‌شود. تماشا می‌کنیم ظریف‌ترین شکلِ جهان‌شدگی را -نه جریانِ کالا، نه جریانِ سرمایه، که استانداردسازیِ جهانیِ بدن. تماشا می‌کنیم جشنِ مسکّن‌ها را؛ خلأیی که پس از جشن می‌ماند، به‌عمد نادیده گرفته می‌شود. تماشا می‌کنیم به‌روزرسانیِ هم‌زمانِ ترانسفرمارکت را -هر ثانیه، بدنِ نوجوانی دوباره قیمت‌گذاری می‌شود و بدنِ کهنه‌سالی به صفر می‌رسد.

جامِ جهانی، هر چهار سال یک بار. در این چهار سال، نقشۀ صنعتیِ جهان همچنان دگرگون می‌شود؛ کارخانه‌هایِ بیشتری در غرب تعطیل، جوانانِ بیشتری به نظامِ امتیازِ ورزشی یا کانالِ رهاکردن می‌روند، و بدن‌هایِ بیشتری در ترانسفرمارکت قیمت‌گذاریِ تازه می‌یابند. امّا هر چهار سال، می‌ایستیم و جمعی را می‌نگریم که بر رویِ چمن، توپی را دنبال می‌کنند. این کنش، خود، کهن‌ترین و پیشا-سرمایه‌ای‌ترین شکلِ رویاروییِ بدن با بدن است. شاید از همین روست که هنوز جامِ جهانی را تماشا می‌کنیم؛ نه از آن رو که عالی‌ترین شکلِ جهان‌شدگی است، بلکه از آن رو که به ما یادآوری می‌کند که روزگاری، بدن می‌توانست صرفاً «بدن» باشد، نه صرفاً «داده».

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب