
وقتی سقفِ صرافت بلند است و سفرهٔ مقاومت، تنگ
مجید افسر
سالهاست که وقتی از دریچهٔ دوربینهای خبری به ایران نگاه میشود، تصویر غرش موشکها در دل کویر، پدافندهای گوشبهزنگ و سایهٔ بلند بازدارندگی نظامی، تمام کادر را پر میکند. جهان، ایران را با این صلابت سخت میشناسد. اما در تمام این دههها، روایتی موازی و بیصدا در جریان بوده که کمتر دوربینی بر آن زوم کرده است؛ روایت دستهای زمخت و پینهبستهای که تکیهگاه اصلی همین ماشین جنگی و پدافندی بودهاند. از روزهایی که خاکریزهای جنوب زیر آتش بعث میسوخت تا امروز که موشکها خط مقدم دیپلماسی و امنیت کشور شدهاند، این بدنهٔ محروم جامعه ــ فرزندان کارگران معادن اعماق زمین، کشاورزان زمینهای تشنهٔ جنوب و کارگران روزمزد شهرکهای صنعتی حاشیهٔ شهرهای بزرگ ــ بودند که بار سنگین مقاومت را بر دوش کشیدند.
آنها بدون کلاههای ایمنی براق، بدون درجات نظامی روی دوش و بدون آنکه نامشان در هیچ بیانیهٔ رسمی یا تریبون دیپلماتیک برده شود، جان دادند تا مرزها جابهجا نشوند. امپریالیسم در برابر قامت استوار همین گمنامان زمینگیر شد، اما تاریخ رسمی برای آنها تنها به چند واژهٔ کلی بسنده کرد و باقی قصه را به فراموشی سپرد؛ قصهای که در چشمان خستهٔ زنانی که سرپرست خانوار شدند و در خطوط پیشانی کودکانی که پدرانشان را در خاک ترکخوردهٔ کویر جا گذاشتند، رسوب کرد.
حالا، سالها پس از آن حماسههای باشکوه، اگر صبحدم قدم به همان شهرکهای صنعتی اسفبار یا روستاهای حاشیهٔ کویر بگذارید، با پردهٔ دوم این روایت مواجه میشوید. پسران همان مردان غیور، امروز با چشمانی بیفروغ و شانههایی افتاده، در صفهای طولانی نان ایستادهاند. پدیدهٔ هولناکی که امروز در عمق جامعهٔ ایران جریان دارد، یک عدد و رقم یا آمار تورمی خشک در گزارشهای بانک مرکزی نیست؛ این یک واقعیت عریان و لمسکردنی است. حذف تدریجی تخممرغ، لبنیات و گوشت از سفرهٔ طبقهٔ کارگر، دیگر یک انتخاب غذایی یا نشانهٔ تغییر سبک زندگی نیست، بلکه نشانهٔ کوچک شدن خلاقیت بقا در میان مردمی است که قیمت یک شانه تخممرغ یا یک بطری روغن مایع برایشان از کل درآمد روزانهشان بزرگتر شده است.
مرغ، مدتهاست که از یک وعدهٔ غذایی به یک کالای تجملی و خاطرهای دور تبدیل شده و روغن نباتی در کابینتهای آشپزخانههای جنوب شهر، حکم جواهری را دارد که باید قطرهقطره و با وسواس مصرف شود. این همان سفرهای است که پدرانشان برای حفظ امنیت و کرامت آن جان دادند، اما امروز فرزندانشان در تامین ابتداییترین کالریهای لازم برای بقای کودکان خود درماندهاند.
تناقض تلخ و گزندهٔ ایران امروز دقیقاً در همین نقطه دهان باز میکند: پدافندی که میتواند ریزپرندهها و موشکهای رادارگریز مدرنترین ارتشهای جهان را در آسمان شکار کند، در تامین امنیت غذایی فرزندان همان پدافندچیها و کارگران خطوط تولید اسلحه زمینگیر شده است؛ سیلوهایی که انباشته از تسلیحات راهبردی است، در کنار بازارهایی قرار دارد که برای توزیع عادلانهٔ اقلام اساسی مردم دچار فلج ساختاری شده است.
تحلیل این وضعیت ناگوار ما را به یک نشانی اشتباهی نمیرساند. بله، سایهٔ سنگین و ظالمانهٔ تحریمهای خارجی و فشارهای همهجانبهٔ بینالمللی غیرقابلانکار است، اما آنچه کارد را به استخوان تن اقتصاد ایران رسانده، ترکشهای بیرونی نیست، بلکه یک غدهٔ سرطانی داخلی به نام نئولیبرالیسم بومی و الیگارشی رانتخوار است. یک شبکهٔ منسجم و نامرئی از سوداگران، واسطهها و دلالان ارز و کالا، مانند زالو به جان شریانهای تولیدی کشور افتادهاند. آنها کسانی هستند که نوسانات ارزی را مدیریت میکنند، کالاهای اساسی را در انبارهای تاریک احتکار میکنند تا قیمتها بالا برود و سرمایههای کلان کشور را از بخش مولد خارج کرده و به بازارهای کاذب و ویرانگر مستغلات و طلا هدایت میکنند.
انگیزهٔ آنها نه جاسوسی برای بیگانه است و نه لزوماً دشمنی عقیدتی با ساختار؛ انگیزهٔ آنها بسیار سادهتر و بیرحمانهتر است: انباشت ثروت و پر کردن شکمهای خود از خونِ دل و عرقِ جبین کارگر ایرانی. این ساختار غارتگر داخلی، با به تاراج بردن دسترنج تودهها، مفهوم عدالت را که هستهٔ مرکزی و پیمان اولیهٔ انقلاب سال ۵۷ بود، به مسلخ برده است. شعارهای استقلال و آزادی، زمانی معنای حقیقی خود را در جامعه پیدا میکنند که با کرامت کارگر، احترام به کشاورز و نانی توام با عزت در سفرهها همراه باشند. وقتی این پیوند ناگسستنی میان شعار و واقعیتِ معیشت بگسلد، نمیتوان انتظار داشت نسل جدیدی که فقر و تبعیض را با پوست و استخوان خود در حاشیهٔ شهرها لمس میکند، آرمانها را در چرخدندههای زندگی روزمرهاش بازتولید کند.
باید با شجاعتِ تمام این واقعیت عمیق را درک کرد که مقاومت یک جامعه، تابعی مستقیم از توان و تابآوری اقتصادی ضعیفترین حلقههای آن جامعه است. هیچ دیواری، هرچند بلند و سیمانی، نمیتواند فروپاشی یک بنا را از درون مهار کند اگر پایههای آن از فقر و تبعیض پوسیده باشد.
نمیتوان از کارگری که شرمندگی نگاه فرزندش به خاطر یک شکم سیر، هر شب تن او را میلرزاند، انتظار داشت که با همان انگیزهٔ نسل قبل، سینهاش را سپر بلای خاک کند. مادری که تمام خلاقیت روزانهاش صرف این میشود که چگونه با کمترین هزینه، سفرهٔ شام را سر هم بیاورد، دیگر توانی برای پرورش نسل ایثارگر فردا نخواهد داشت.
از این رو، جهاد امروز ایران، نه فقط در جبهههای فرامرزی و نه در لفاظیهای سیاسی، بلکه در جنگی بیامان با فقر، فساد ساختاری و الیگارشی مالی داخلی تعریف میشود. این جهادِ اکبر، نیازمند صادر کردن بخشنامههای اداری بیخاصیت یا نمایشهای رسانهای نیست؛ این امر مستلزم یک جراحی عمیق و بازگشت به ریل عدالتخواهیِ اصیل است؛ بازتوزیع عادلانهٔ ثروت ملی، بریدن دست دلالان از حلقوم تولید و بازگرداندن کرامت انسانی به زحمتکشانی که در تمام بحرانها پای نظام و کشور ایستادهاند. اگر این تحول بنیادین رخ ندهد و عدالت اقتصادی محقق نشود، روزی فرا خواهد رسید که موشکها در سیلوهای خود مجهز و آماده باقی میمانند، اما مردمی که باید پشت آنها بایستند، از شدت فقر و نابرابری، دیگر نایی برای ایستادن نخواهند داشت.
امید به بقا و پیشرفت این سرزمین، نه فقط در گرو پهپادها، بلکه در گرو نانی است که به عدالت در سفرهٔ کارگر ایرانی گذاشته میشود. اگر روزی دوباره غبار جنگ از مرزها بلند شود، همه میدانند چه کسانی سینه سپر خواهند کرد؛ اما پرسش تاریخ از مسئولان و سیاستگذاران امروز این است: آیا شما امروز برای حفاظت از سفرهٔ آنها ایستادهاید؟
